جلسه 187 - شرح زیارت عاشورا
شماره جلسه
187
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1384
ماه
5
روز
27
متن کامل (خام) ‌ جلسه 187 - شرح زیارت عاشورا

شرح زیارت عاشورا: جلسه 187

بحث مان درباره دوستی و دشمنی و مبنای آن بود و اینکه در حرکت به شرائط زیستی آخرت که یک سلسله شرایط ریاضی و تعریف شده است مثل ریاضیات دنیا ما باید چیزهایی را دوست داشته باشیم و نسبت به چیزهایی دشمن باشیم. مثل یک جنین. خب! جنین در ریاضیات ساده رحم به سر می برد، دارد خودش را برای ریاضیات پیچیده دنیا آماده می کند. شرائط زیستی و اندازه های حقیقی دنیا.

خب! جنین در حرکتش به سمت دنیا باید چه چیزی را دوست داشته باشد؟ باید قلب، مغز، دست، پا، چشم، سلسله اعصاب، گوش، لب، دهان، بینی، مژه، ابرو، این چیزها را دوست داشته باشد. از چه چیزی باید بدش بیاید؟ از دم، انگشت اضافه، دست اضافه، پای اضافه، بینی اضافه، گوش اضافه، شاخ، سر اضافه و این چیزها، این تولدهایی که هست و الآن صورت می گیرد یا کمبودها. نیاوردن دست، نیاوردن پا، نیاوردن چشم باید از اینها بترسد و از اینها بدش بیاید. از آنها باید خوشش بیاید، از این چیزهایی که منجر به تولد ضعیف، بیمار یا ناقص شدن می شود باید بدش بیاید و متنفر باشد.

ما هم در حرکت به سمت ابدیت باید چیزهایی را دوست داشته باشیم که با حرکت ما به سمت ابدیت سازگاری دارد. از آنها خوشمان بیاید و آنها را دوست داشته باشیم ولو برای ما خوشایند نباشد. چون به نفع ما تمام می شود، دوست داشتنی است. «وَ عَصی اَن تَکرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَکُم»؛ چه بسا شما چیزهایی را بدتان می آید، برایتان خوب است. ما نباید بدمان بیاید. حتی نباید بدمان بیاید. خوش به حال کسی که خوشش می آید.

امشب مطلب مهمتری را در قاعده محبت می خواهم خدمت شما بگویم. ببینید یک موقع است می گوییم ما باید از چیزهایی خوشمان بیاید که سلامت ما را در آن دنیا چکار می کند؟ تضمین می کند. انگیزه ها را نگاه کنید. چیزهایی را دوست دارم که باعث می شود من جهنم نروم. از چیزهایی بدم می آید که من را جهنمی می کند. از چیزهایی خوشم می آید که من را به بهشت می برد. تولد سالم من را تضمین می کند. خوشی و آرامش و شادی من را در دنیا تضمین می کند. این مال این است که ما حداقلِ تولد سالم را داشته باشیم. اما من می خواهم امشب یک بحث خیلی خیلی مهم برای شما عرض بکنم که قبلا هم به یک نحوی در دو سه جلسه گذشته عرض کردم.

ببینید آنچه که خیلی می تواند به ما کمک بکند... چون عزیزان به ما می گویند خب شما یک چیزی بگویید که ما در این مسئله قوی بشویم. آن چیزی که خیلی می تواند به ما کمک بکند که ما نظام عشق و تنفرمان را براساس ابدیت تنظیم بکنیم این است که توجه داشته باشیم... این خیلی ظریف است خواهش می کنم خوب بکنید. توجه داشته باشیم که ما نفخه خدائیم. ماهیت «اِنّا لِلّه وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُون»ی داریم. قبلا آنجا بودیم، حالا هم می خواهیم چکار کنیم؟ برگردیم به آنجا.

دقت بکنیم که من حقیقی ما با من طبیعی ما فرق دارد. این یادتان باشد. من نه زنم، نه مرد. چون گفتیم انسان حقیقتا نه زن است و نه مرد. زن و مرد احکم اینجاست دیگر. روح و نفس، نه زن است و نه مرد. من نه زنم، نه مردم. نه شوهرم، نه همسر مردی هستم. نه پدرم، نه مادر. نه رئیسم، نه مرئوس. خوب توجه بفرمائید. نه تاجرم، نه کاسبم، نه نماینده مجلسم. نه رئیس جمهورم. هیچکدام اینها من «من» نیست. اینها من طبیعی ماست که ما ارتباطاتی را در دنیا داریم. به خاطر این ارتباطات، این هویت ها را پیدا می کنیم. اما اینها هیچکدام من ما محسوب نمی شود. یعنی این جوری نیست که اگر کسی رئیس جمهور شد با یک کسی که بیکار است در نظام آخرتی شان فرق بکند. بگوییم رئیس جمهور بهشت می رود. بیکارها می روند جهنم. پزشکان و مهندس ها بهشت می روند، مثلا فرض بفرمایید زیر دیپلم ها همه می روند جهنم. اینها هیچکدام، شوهر بودن، زن بودن، بابا بودن، مامان بودن، نمی دانم هیچکدام از اینها جزو شئون انسانی ما محسوب نمی شود. این یادتان باشد.

ما آن زمانی که پیش خدا بودیم و روح خدا بودیم، از خدا آمدیم، آنموقع هیچکدام از این هویت ها و وضعیت های این چنینی را نداشتیم. این جور مسائل مربوط به دنیای ماست. توجه کنید. خب! حالا ما می خواهیم به عنوان روح، نفخه روح، به عنوان فرزند اهل بیت (علیهم السلام) خدمت اینها برگردیم. درست شد؟ اهل بیت همان روحی هستند که خداوند ما را از آن خلق کرده است. امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: «نَحنُ رُوحُ الله»؛ روح خدا ما هستیم. قرآن هم فرمود من (خداوند) شما را از چه آفریدم؟ از روح خودم دمیدم. علی (علیه السلام) فرمود: ما روح خدا هستیم که خداوند مردم را از ما خلق کرده است. بنابراین اگر یک کسی در زندگی اش توجه داشته باشد که غایت او رسیدن به خداوند تبارک و تعالی است و این رسیدن یعنی شبیه شدن تا انسان به قرب برسد.

دقت بکنید. مبنا چیست؟ مبنا این است که من شبیه خدا بشوم. هیچ کار دیگری ندارم. در حرکت جنینی مبنا این است که جنین حداقل یک بدن چه داشته باشد؟ سالم. دیگر با چیز دیگری کار ندارد. مهم این است که این بدن سالم تهیه بشود. در حرکت به سمت ابدیت اگر برای کسی این دغدغه وجود داشته باشد و برایش مهم باشد که باید سالم به ابدیت متولد بشود و باید شبیه خداوند باشد، به هیچوجه حاضر نیست که مبنا در دوست داشتن و تنفرهایش را چه قرار بدهد؟ رفتارهای این و آن قرار بدهد. به هیچوجه! اصلا!

آداب و رسوم، ما ترکها این جوری هستیم، ما لرها این جوری هستیم، ما فارس ها این جوری هستیم، ما شیرازی ها این جوری هسیتم، ما ایرانی ها این جوری، ما افغانی ها این جوری، ما عرب ها این جوری، اصلا. ببینید وقتی شما آمدید سراغ ایرانی، عرب، افغان، ترک، فارس، لر و اینکه مبنای تعیین رفتارت را نوع رفتار آدم ها تعیین کردی به همان میزان سقوط می کنی. توجه بفرمایید. به همان میزان سقوط می کنی. ما باید توجه داشته باشیم در این سه مرحله یعنی مرحله انتخابات، ارتباطات و رفتارها خدا چه دوست دارد. خدا از چه خوشش می آید. چون من می خواهم شبیه او بشوم. من با کس دیگر که طرف نیستم.

برای همین آسیه می تواند در خانه فرعون دوست خدا باشد و اینکه یک همسر دیوی مثل فرعون داشتن، او را از دوست شدن با خدا و انسان شدنش بازندارد. توجه فرمودید؟ چرا؟ چون او شیفته خداست. برای او رضایت خدا مهم است. دوست داشتن خدا برایش مهم است. برای همین هم آرزوی آسیه چیست؟ می گوید خدایا من با خودت بودن را می خواهم. «رَبِّ ابنِ لِی عِندَکَ بَیتاً فِی الجَنَّة»؛ خدایا برای من یک خانه پیش خودت، نزد خودت. این «عِندَ رَبِّهِم» که ما برای شهدا می گوییم: «وَ لاتَحسَبنَ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللهِ اَمواتاً بَل اَحیاهُم عِندَ رَبِّهِم یُرزَقَون». هیچ چیزش قشنگ تر از «عِندَ رَبِّهِم» نیست. اینکه بهشت نه، بالاتر از بهشت. «عِندَ رَبِّهِم» هستند. وضعیت شهید این جوریست که «عِندَ رَبّ» هست. از این بالاتر که ما نداریم.

آسیه به قدری شیفته خداست که می گوید خدایا یک خانه پیش خودت می خواهم. «عِندَکَ». این کلمه «عِندَکَ» را هر شعوری که نمی تواند در ارتباط با حق تعالی بکار برد. یعنی جزو دغدغه های آدم حسابی هاست. والّا افرادی هستند می گویند خدایا ما را وارد بهشت بکن. خیلی ها هم هستند در قیامت به بهشت می روند اما اینکه به خدا نزدیک باشند یا نباشند برایشان مهم نیست. کما اینکه در دنیا هم همین طور هستند. در دنیا هم اصلا کاری ندارند که خدا دوست دارد یا ندارد. اگر رعایت می کند برای این است که جهنم نرود یا به کجا برود؟ بهشت برود. اما اینکه خدا چه دوست دارد، بالاتر از آن هم چیزی هست یا نه، خب دغدغه این نیست.

ببینید توضیح دادم آدم ها براساس میزان تغذیه بخش فطری شان هوس دارند. همت ها، هوس ها، انتخابات، ارتباطات و رفتارها براساس میزان خوراکی که شما در بخش فطری خوردید ظهور پیدا می کند. شما فکر می کنید واقعا دغدغه همه آدم ها انتقام امام حسین گرفتن است؟ نه! دهها میلیون نفر دارند در سطح جهان عزاداری می کنند ولی چند نفر حس انتقام دارند؟ حس انتقامی که خدا در زیارت عاشورا برای ما گذاشته است. «اَسئَلُ الله اَن یَرزُقَنِی طَلَبَ ثارِک». «اَسئَلُ الله اَن یَرزُقَنِی طَلَبَ ثارِی».

شما فکر می کنید چند نفر در دنیا دغدغه شان است واقعا؟ جزو آرزوها و دغدغه هایی هست که برای آن تلاش می کنند که در دنیا و آخرت با پیامبر و آلش باشند. مثلا انقدر که دغدغه دارد دکتر شود، مهندس شود، رئیس شود، وزیر شود، وکیل شود، استاد دانشگاه بشود، مجتهد بشود، محبوب بشود و محشور بشود، جزو دغدغه ها و آرزوهایش که او را به کار وادار می کند، به همت و تلاش وادار می کند این است که «اَسئَلُ الله اَن یَجعَلَنِی مَعَکُم فِی الدُّنیا وَ الآخِرَة». ببینید هر کسی واقعا این دغدغه را ندارد.

شما هر شب ماه مبارک رمضان این دعا را دارید: «اَللّهُمَّ اجعَلنِی مِمَّن تَنتَصِرُ بِهِ لِدِینکَ وَ لا تَستَبدِل بِی غَیرِی»؛ خدایا من را از کسانی قرار بده که دینت را به وسیله من یاری می کنی... من می خواهم در این لشکر باشم. آرزویم این است. مثلا با طرف مصاحبه می کنند، می گویند آرزویت چیست. می گوید مثلا آرزوی من این بود که که روزی به تیم ملی بیایم. حالا در هر رشته ورزشی. این دیگر نهایت آرزویش این بوده که من به آرزویم رسیدم. آرزویم مثلا این بوده که بیایم تلویزیون، پشت دوربین. بزرگترین آمالش این بوده دیگر که خب حالا آمده است.

ببینید یک انسان دغدغه هایش با دغدغه های طبیعی انسان های طبیعت گرا خیلی فرق دارد. او دغدغه اش این است که خداوند او را جزو سربازان خودش قرار بدهد. جزو دوستان خودش قرار بدهد. جزو حزب خودش قرار بدهد. واقعا عشق او به این است که یک زمانی کارت عضویت در حزب الله به معنای واقعیش روی سینه او بخورد. واقعا افتخارش این است، شب و روز بی خوابی می کشد که یک زمانی امام زمان (ع) بگوید این در لشکر ماست. واقعا برایش مهم است. یعنی جزو دغدغه های اصلی زندگی اوست. برایش کار می کند. تلاش می کند. تمام برنامه های زندگیش اعم از شغل، تحصیل، ازدواج و خیلی از مسائلش را بر اساس این تنظیم کرده که چه بشود؟ عضو این گروه بشود.

می گوید من رفتم دانشگاه، رشته تربیت بدنی انتخاب کردم که یک زمانی بتوانم به تیم ملی بروم. با همسرم هم که ازدواج کردم به او گفتم ببین من تمرین دارم، باید بروم باشگاه، چین و چنان است. زن یک ورزشکاری که قرار است عضو تیم ملی بشود یا مثلا مسابقات جهانی برود، می داند زن یک ورزشکار بودن یعنی چه. یعنی شوهر من این است دیگر. این می خواهد عضو این گروه بشود. بنابراین آن زن می آید خودش را با خواسته های شوهرش تنظیم می کند و اگر تنظیم نکند او دست از زنش برمی دارد. طلاق می دهد. می گوید من نمی توانم با آمال و آرزویم بازی بکنم. من می خواهم قهرمان بشوم، تو می توانی این زندگی را تحملی بکنی، تحمل بکن. نمی توانی من یا زن نمی گیرم یا می روم یک زن دیگر می گیرم که چه بشود؟ مانع من در کسب افتخاراتم نشود.

بعضی از خانم ها هم همین طور هستند. می گوید من می خواهم بازیگر بشوم، پشت دوربین بروم فیلم بازی کنم، مجبورم در این فیلم بازی کردن سه ماه بلند شوم با ده تا نامحرم به فلان شهر یا فلان کشور بروم. بلند شوم بروم آنجا فیلم بازی کنم، اگر می خواهی بخواه، نمی خواهی طلاق. آرزویش این است دیگر. یعنی کارهایش را تنظیم می کند. کسی که می خواهد عضو حزب خدا باشد، عضو لشکر خدا یا جزو دوستان خدا باشد، تمام کارهایش را براساس این تنظیم می کند. نه اینکه به خدا بگوید من دوست دارم جزو اینها باشم اما خودم هم دغدغه های زیادی دارم.

اینکه حضرت صادق (علیه السلام) در شرح حدیث عنوان بصری توضیح دادیم، می گوید کسی که می خواهد به تقرب خداوند برسد و خودش را بسازد اولین شرط آن این است که برای خودش تدبیر نداشته باشد. یعنی دائم ننشیند آرزو و نقشه بریزد، برنامه بریزد که بعد با انجام وظائفش نسبت به خدا، عضویت در حزب خدا، سرباز خدا بودن و دوست بودن با خدا منافات پیدا کند. می گوید والله معنویات را خیلی دوست دارم اما نوع شغل و رشته تحصیلی ام یک جوری است که نمی گذارد. دست و پایش را بسته است. پس تو واقعا جزو آرزوهایت نیست. آرزوهای بیخود است. آرزوی حقیقی نیست. چون اگر کسی آرزو داشته باشد، می آید بر اساس آرزوهایش زندگیش را تنظیم می کند. همه کارش را بر اساس همین تنظیم می کند. همه کارش را! چون جدی است. واقعا جدی است. اگر خدا را دوست داری، نمی توانی چیزهایی را که خدا دوست دارد، دوست نداشته بشی و اگر خدا را دوست داری، نمی توانی چیزهایی را که خدا از آن بدش می آید، تو دوست داشته باشی. چون این عضویت معنا ندارد. اصلا معنا ندارد.

حالا شما نگاه کنید یک نفر می خواهد حسادت را از خودش دور کند. دو جور می تواند عمل بکند. خوب دقت کنید خواهش می کنم. می خواهد یک صفت رذیله را از خودش دور بکند. ببینید می گوید که... انگیزه ها را نگاه بکنید. هر دو جورش را هم ما در آموزش های اسلامی داریم. می گوید که من اگر حسود باشم پیش خدا خیلی زشت می شوم. من اگر بداخلاق باشم، زودرنج باشم، حساس باشم، عصبی باشم پیش خدا خیلی کریه هستم. دیگر دوستم ندارد. این برایش خیلی مهم است دیگر. همین بس است. یعنی شما نگاه بکنید همین که بداند خدا دوست ندارد کافیست که دست از این رذیله بردارد. همین که بداند خدا خشم می کند برایش کافی است. چون اساسا این انقدر شرافت پیدا کرده و شانش زیاد شده، کارش به جایی رسیده که با خدا رابطه دو طرفه و دو نفره برقرار می کند. یعنی من و خدا.

واقعا برایش دغدغه است. خدا هم با همین زبان در قرآن صحبت کرده است. «اِنَّ اللهَ یُحِبُّ»،«اِنَّ اللهَ لا یُحِبُّ». این «اِنَّ اللهَ یُحِبُّ»،«اِنَّ اللهَ لا یُحِبُّ» برای زبان اشراف است. این یادتان باشد. مال زبان آدم حسابی هاست. آدم بزرگ ها. آدم هایی که در آدمیت یک غذایی خوردند، یک رشدی کردند، برایشان مهم است واقعا که خدا از چه خوشش می آید، از چه خوشش نمی آید. می گوید یعنی من حسود باشم و خداوند من را با حسادت ببیند. من اخلاقم این جوری باشد جلوی خدا خجالت می کشم. بعضی از بچه ها را دیده اید تازه که ازدواج می کنند چه دخترها، چه پسرها؟

مثلا اخلاقش یک چیز دیگر است ها، ولی جلوی پدر زن، مادر زن، پدر شوهر، مادر شوهر، پدر خودش، مادر خودش انقدر در ارتباط با همسرش فیلم بازی می کند که نگو. همه فکر می کنند که او هیچ مشکلی ندارد. بعد به خانه که می آیند می شوند دیو و مار و عقرب، می افتند به جان همدیگر. اخلاق شان خیلی فرق می کند. آنجا می گوید زشت است پدرم من را این جوری ببیند. ببینید همین برایش کافی است. برای همین جلوی پدرش می بینید خیلی متین، خوش برخورد و خوش اخلاق است و کلمات خوب بکار می برد بعد که به خانه می آید می شود یک مار، به جان همسرش می افتد. دائم نیش می زند ولی جلوی خانواده همسر و خانواده خودش رعایت می کند. آنها برایش مهم اند.

می گوید آنها نباید من را زشت ببینند. جلوی خانواده همسرش انقدر به زنش احترام می گذارد، انقدر به شوهرش احترام می گذارد، جان جان می کند که نگو. خیلی! تملق، به هم رسیدن، خیلی مثلا اظهار فداکاری، وفاداری و علاقه کردن و اینها. وقتی آنها نباشند می خواهد سر به تن همسرش هم نباشد. دریغ از یک کلمه محبت آمیز در خلوت، در روابط خصوصی. آنجا برایش مهم است.

ببینید کسی که خود خدا برایش مهم است. یعنی واقعا خجالت می کشد، به شدت احساس بی آبرویی می کند که نکند خدا من را ببیند و من جلوی خدا بددهنی کنم. این جوری نگاهم بکند. دیدید بعضی ها در همه جا هر کاری می کنند تا یک نفر آنها را می بیند یکدفعه رعایت می کنند؟ یک بزرگتر که می آید همه خودشان را جمع می کنند؟ واقعا برایش مهم است، می گوید نکند امام زمان (ع) وقتی به من نگاه می کند، من را به صورت یک آدم بی مسئولیت، نفهم، بداخلاق، بددهان، حسود، سوءظن دار ببیند. خیلی برایش مهم است. یعنی واقعا برایش اف دارد که بد باشد. از بد بودن بیزار است. به خاطر اینکه از امام زمان (ع) خجالت می کشد بد باشد. واقعا چیزهایی که امام زمان (ع) دوست دارد، دوست دارد. واقعا از چیزهایی که امام زمان (ع) بدش می آید او هم بدش می آید. اصلا شرمش می آید. می گوید من پا بگذارم در این مجلسی که امام زمان (ع) دارد من را نگاه کند بعد من نمی توانم رو در روی امام زمان (ع) نگاه کنم.

شما همین طیب را نگاه کنید. خدا رحمتش کند. همین که الآن کنار قبرش نشسته ایم. یک صلوات به روحش ختم بفرمایید. به او گفتند بگو خمینی به تو گفته این کارها رو بکن. ببینید آدم متدینی هم نیست ولی بین خودش و حضرت زهرا (س) یک حرمتی قائل است. یعنی اینکه رو در روی فاطمه زهرا (س) شود برایش مهم است. ممکن است اینکه رو در روی خدا بشود برایش مهم نباشد. چون ممکن است معرفتش را نداشته باشد. رو در روی پیغمبر و امام حسین (ع) و اینها بشود نه! ممکن است خجالت نکشد. اما جلوی فاطمه زهرا (س) اصلا یک حس دیگری دارد. جلوی مادر یک جور دیگر است یا ممکن است اصلا به عنوان مادر هم نگاه نکند. دختر پیغمبر است. زن امیرالمومنین (ع) است. مادر ائمه است.

این ممکن است این کلمه را بگوید، نجات پیدا بکند ولی وقتی می خواهد قبول کند که بگوید، می بینید واقعا رضایت فاطمه زهرا (س) برایش مهم است. می گوید من نمی توانم روز قیامت جواب مادرش را بدهم. کلمه را نگاه کنید. می گوید من نمی توانم جواب بدهم. همین کافیست که این به بهشت برود. مثل حر. حر را هم وقتی سیدالشهدا (ع) تحریکش می کند... امام حسین (ع)، حر را خوب می شناسد. مخصوصا به مادرش این جوری می گوید که این خوب تحریک بشود و می داند که به فاطمه زهرا (ع) ارادت هم دارد. می گوید مادرت به عزایت بنشیند، (حر) می گوید اسم مادرم را آوردی من هم می خواهم اسم مادرت را بیاورم اما مادر تو فاطمه زهراست. این حرمت ظهور می کند و این ظهور باعث می شود که اوج بگیرد. توجه فرمودید چه شد؟

ببینید واقعا این خیلی مهم است که یک نفر فکر بکند که اگر مادرم فاطمه زهرا (س) من را این جوری ببیند من می توانم به چشم او نگاه بکنم. یعنی از مادرم خجالت نمی کشم؟ یک موقع است من می گویم اگر این کار را نکنم به جهنم می روم. یک موقع است می گویم مادرم بدش می آید. دو تا مقوله است. یک خانم یک بار می گوید من اگر رعایت حجاب و حیا را نکنم به جهنم می روم یا شوهرم طلاقم می دهد یا نمی توانم تحمل مشکلات خانوادگی را ندارم یا بالاخره اشتباه کردم با یک شوهر متدین و حزب اللهی ازدواج کردم. باید با یکی از این شوهرهای بی غیرت ازدواج می کردم که با بی حیایی من مخالفت نکند، من هم آزاد باشم.

یک موقع است نه، اصلا این جوری نیست. با این انگیزه ها نیست. خودش از خدا حیا می کند. می گوید خدا من را این جوری دوست دارد. حتی ما زن هایی داریم که شوهرشان به آنها می گوید تو آخر خجالت بکش، آبروی من را می بری، چادر چیست که سرت کرده ای، این روسری چیست که سرت انداخته ای، اُمل بازی را کنار بگذار، بیا با رفیق های من عکس بینداز، دست بده. به خدا قسم من موارد این جوری داشتم که شوهر زنش را به بی حیایی وادار کرده یعنی تشویق کرده است. اصلا تحریکش می کند. می گوید نگاه کن من چطور با خانم ها دست می دهم. با خانم های نامحرم. ببین ما هیچ مشکلی نداریم با خانم های رفیقم که زن را تحریک کند.

زن اصلا شوهر برایش مهم نیست. می گوید خدا از من راضی نیست این جوری. تو اصلا برو بمیر. من نمی توانم. من با خدا در زندگی ام معامله کرده ام. خیلی مهم است انسان کارها، عبادت ها، انتخاب ها، ارتباط ها و رفتارهایش را با خدا تنظیم بکند. یعنی ببیند آیا خدا راضی است یا راضی نیست. ممکن است طرف مقابل تو عقل و شعورش نرسد و تو را به یک چیزهایی که صلاح نیست تحریک بکند، خب تو باید دقت بکنی که اگر تحریک شدی باید جواب تحریکت را بدهی که این می شود حیوانی. امیرالمومنین (ع) روی سینه عمربن عبدود نشسته، به روی حضرت تف می اندازد. حضرت می تواند او را بکشد. هر دو تایش کشتن است. فرقی که نمی کند. بعد بلند می شود، قدم می زند، می گوید اگر تو را با این عصبانیت بکشم، به خاطر خودم کشته ام نه به خاطر خدا. من می خواهم تو را بر اساس حب خدا و بغض نسبت به دشمنان خدا بکشم. آرام می شود بعد وظیفه اش را در کشتن دشمن خدا به خاطر خدا انجام می دهد.

می گوید شوهرم این جوری کرده، من هم باید جوابش را بدهم. زنم این جوری کرده، من هم باید حالش را بگیرم. جلویش کم نیاورم. بعضی از بچه ها انقدر احمقند که با پدر و مادرشان یکی بدو می کنند، به رقابت می پردازند که یک موقع از پدر و مادرشان کم نیاورند. خواهر و برادرها نسبت به هم همین طور. استاد و شاگرد نسبت به هم همین طور. این یعنی چه؟ یعنی خدا کنار رفته است. من مقدس وسط آمده ولی حیوانی. یعنی یک حیوان مقدس و متدین وسط آمده است.

لذا خدا وقتی می خواهد با آدم حسابی ها و با ارزش ها حرف بزند، ببینید اصلا نه صحبتی از بهشت است، نه صحبتی از جهنم است، یعنی آدم حسابی ها خیلی برای شان اف دارد. مثلا شما یک زن و شوهر را نگاه کنید، دو تا رابطه را نگاه کنید. یک خانمی بر اساس علاقه به شوهرش با اینکه شرعا هم وظیفه اش نیست خودش را در خانه به زحمت می اندازد. به خاطر علاقه به همسرش. یک خانمی همین کار را می کند بعد به شوهرش می گوید پول بده. درست شد؟ یک خانمی می گوید من این کار را انجام می دهم به شرطی که این طلا را بخری. من این کار را می کنم، طلا بخر. چادر سر می کنم، نماز می خوانم ولی تو باید یک سرویس طلا برای من بخری. یک زنی هم انقدر شعور دارد، می گوید چون تو دوست داری باشد. این دو تا با همدیگر خیلی فرق دارد. روابط مزدورانه با روابطی که بر اساس مودت هست، عشق هست خیلی فرق می کند.

بنابراین چه کسی برده است؟ کسی که اساسا محور ارتباطاتش را در زندگی به جای اینکه انسان های دیگر (هر کس که می خواهد باشد) قرار بدهد، بیاید به جای این محور ارتباطات، انتخاب ها و رفتارهایش، دوستی و دشمنی هایش را خود خدا در نظر بگیرد. بگوید من از فلان چیز بدم می آید چون خدا بدش می آید. از فلان چیز خوشم می آید چون خدا خوشش می آید. مگر از این قشنگتر ما داریم؟ خب چرا ما نباید این جوری بشویم؟ چرا این حس در وجود ما نمی افتد؟ تحریک نمی شویم؟ بگوییم من از فلان کار پرهیز می کنم چون می دانم خدا بدش می آید. از فلان کار بدم می آید... مثلا می گوید من بگو مگو نمی کنم. در حدیث داریم هر کس بگو مگو بکند، مراع بکند، شفاعتش نمی کنند. پیغمبر (ص) فرمود من شفاعت نمی کنم. خیلی کثیف است دیگر.

شما نگاه کنید مشروب خوار را ممکن است شفاعت بکنند، زناکار را ممکن است شفاعت بکنند، دزد را ممکن است شفاعت بکنند، قمارباز را شفاعت کنند ولی می گوید افرادی که دائم دهان به دهان همدیگر می گذارند، دائم با هم بحث می کنند، من شفاعت نمی کنم. از بس این کار زشت است. از بس این کار قبیح است. یک کسی می گوید خدا دوست ندارد من دهان به دهان کسی بگذارم. حضرت می فرماید اگر حق با تو باشد و کوتاه بیایی من برایت یک خانه در پائین بهشت، یک خانه در وسط بهشت، یک خانه در بالاترین درجات بهشت تضمین می کنم. به خاطر ما کوتاه بیا. باشد خدا دوست ندارد من هم جر و بحث نمی کنم. تمام! دیگر دهان به دهان نمی کنم. بگو مگو راه نمی اندازم. می گوید نه پر رو می شود. من باید جواب او را بدهم. حالش را بگیرم. بشویم بگذرامش کنار و خیلی چیزهای دیگر.

خب! این خیلی زشت است. پیغمبر (ص) می گوید من شفاعت نمی کنم. آدمی که دائم دوست دارد جر و بحث بکند، دهان به دهان دیگران بگذارد، با همه قیل و قال راه بیاندازد. وقتی آدم می بیند این زشت است می گوید چون خدا دوست ندارد من هم دوست ندارم، این کار را نمی کنم. بگذار او هر جوری می خواهد حرف بزند، بزند. بگذار او هر چه می خواهد بگوید، بگوید. ولی خب مبنای من او نیست که او هر چه گفت من هم بگویم. مبنای من کیست؟ مبنای من خداست و خدا دوست ندارد، من هم این کار را نمی کنم. حالا هر کس هر غلطی کرد که دلیل نمی شود ما هم برویم. ما می گوییم ما مبنا داریم. مبنای ما خداست. خدا این را دوست ندارد ولو بقیه هم این کار را کردند یا همه می روند عروسی، خب عروسی بروند. تو نرو چون خدا دوست ندارد تو به این عروسی بروی. همه مهمانی می روند. خب اصلا کدام مهمانی داریم که این جوری نباشد. خب شما این جوری نباش. استثنا باش. عیبی دارد؟ خدا گفته نرو، من نمی روم. پدرم گفته ناراحتم، مادرم می گوید شیرم را حلالت نمی کنم، پدرم می گوید نفرینت می کنم، بکند، نمی روم. خدا دوست ندارد. همین یک کلمه دوست ندارد کافیه. بس است دیگر.

ببینید یک موقع است من می گویم من اگر حسادت را با خودم ببرم چند قرن آخرتی باید در جهنم بسوزم. داریم دیگر بیماری های روحی این جوریست اگر کسی با خودش ببرد امام فرمود معلوم نیست برای هر یک خلق بد شخص باید چند قرن آخرتی در جهنم بسوزد. برای هر خلق. برای یک حسادت. برای یک سوء ظن. برای یک تکبر. برای یک عجب. برای یک بد دهانی. برای یک بداخلاقی. برای یک زودرنجی. قرن های آخرتی. نه قرن های دنیا، قرن های آخرتی انسان باید در جهنم بسوزد تا یک صفت اخلاقی زشت از او گرفته شود. وسواس...

می گوید من اگر اینها را داشته باشم فردا نمی توانم جواب دهم. اصلا نمی توانم. تحمل عذاب را ندارم. لذا سراغ این کار نمی روم. فروش مواد مخدر. مصرف مواد مخدر. یک دفعه می بینید دست از اعتیاد برمی دارد به خاطر اینکه نمی تواند عذاب قیامت را تحمل کند. کافیست. ولی یک موقع است یک کسی اصلا به این چیز توجه نمی کند، اصلا به بهشت نگاه نمی کند، به جهنم هم نگاه نمی کند، می گوید خدا دوست ندارد. خیلی انگیزه بزرگی برای آدم حسابی ها است. برای کسانی که آدم هستند و حقیقت انسانی آنها خوراک خورده و شبیه اصلش شده، غیر از رضای معشوق، اصل و اله خودش چیزی را نمی خواهد. واقعا می گوید چون خدا دوست ندارد، من هم دوست ندارم. خدا دوست دارد من هم دوست دارم.

لذا خیلی وقت ها که بین ما سر مسائلی از این قبیل اختلاف می افتد باید توجه بکنیم که واقعا مبنای ما چیست. روی چه مبنایی ما داریم این کار را انجام می دهیم. حالا من یک چیزی به شما بگویم. ببینید صراط مستقیم داخل جهنم است از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر. این یادتان باشد. بعد در این صراط مستقیم که شما می روید از نزدیکترین فاصله به صراط تا بی نهایت با عذاب فاصله دارید. یعنی هر چه از صراط دورتر می شوید عذاب چیست؟ بیشتر می شود. شما وقتی که میزان محبت و تنفرت را با خدا تنظیم می کنی روی صراط هستی، به میزانی که از این فاصله می گیری دائم عذابت بیشتر می شود. یعنی شما یک موقعی یک مبنا داری من از فلان چیز خوشم می آید، از فلان چیز بدم می آید، تمام شد، راحت می روی دیگر. خدا دوست دارد، خدا دوست ندارد. به همین راحتی!

ولی وقتی که دست از این برمی داری، شیطان می آید برایت هزاران نظام تنفر و عشق طراحی می کند. دقت کنید. آن وقت شما نگاه بکنید انسان در بین این همه نظام عشق و تنفر تکه تکه می شود. می خواهید انسان حالش خوب باشد؟ افسرده نشود؟ پژمرده نشود؟ بیقرار نشود؟ چون تا می آید یک جا یک ارتباطی برقرار کند یک چیز خلاف میل اوست. یک چیز او نمی خورد. با همسرش می خواهد ارتباط برقرار کند، یک چیز، دو تا، سه تا، ده تا چیز نمی خورد، صد تا چیز خب خوب است. در این ده تا می بینید که قشقرق راه می افتد. با پدر زنش می خواهد ارتباط برقرار کند، دو تا چیز آن کافیست خلاف میلش باشد، می بینید که به هم می ریزد. با مادر زنش می خواهد ارتباط برقرار کند کافیست دو تا چیز خلاف میلش باشد، می بینید اصلا دعوا راه افتاد. برای اینکه مینا ندارد.

اگر کسی مبنای آخرتی داشته باشد و با فرمول ها آشنا باشد، این جوری نیست که انقدر آدم بی در و پیکر باشد و انقدر خوار و ذلیل باشد که بی مبنا یک موقع از یک چیزی خوشش بیاد، یک موقعی خوشش نیاید. اصلا مبنای خوش آمدن یا خوش نیامدن وقتی غیر خداست، انسان بی ارزش می شود. پست می شود. می شود بی مبنا دیگر. آقا ما از فلان لباس باید خوشمان بیاید یا نه؟ ببین خدا خوشش می آید یا خوشش نمی آید. فلان مدل خوشمان بیاید یا نه؟ ببین خدا دوست دارد یا دوست ندارد. می توانیم سوال بکنیم دیگر. خیلی چیزهای دیگر هست. لباس باید تنگ باشد یا گشاد باشد؟ ببینید چه فرموده اند. می گوید من لباس چسبان و تنگ خیلی خوشم می آید. مد است. یا فلان کس این جوری پوشیده، خیلی به او می اید.

دقت کنید به او می آید مهم است. یعنی مبنا چیست؟ مبنا این است که به او بیاید یا مد باشد. ولی یک کسی که مبنا دارد، حرکت به سمت آخرت دارد، برای تک تک رفتارهایش روز قیامت روی او حساب باز می کنند و محاسبه باید بشود... آقا شصت سال عمر است می فرماید این شصت سال عمر، پنجاه هزار سال محاسبه دارد. شوخیست مگر؟ طرف شصت سال عمر کرده، پنجاه هزار سال محاسبه اش می کنند. خب کسی که انقدر محاسبه اش ریز و دقیق است، آن وقت تو می گویی این لباس مستحب است مثلا این جوری باشد، خانم، خدا این لباس را این جوری دوست دارد، آقا این لباس را خدا این جوری دوست دارد، می گوید من خوشم می آید، مد است دیگر، این جوری می پوشم. فلان کس می پوشد به او می آید من هم این جوری می پوشم. نمی شود که عزیز من! نمی شود. از لباس، شما بگیر تا بقیه مسائل زندگی. مسائل خیلی کلیدی و بزرگ.

نتیجه: کسی که برایش مهم است شبیه خدا بشود نه رضایت کسی برایش مهم است، نه تائید کسی. یعنی اصلا دنبال این نیست ببیند که تائید می کند، که خوشش می آید، که خوشش نمی آید. توجه فرمودید؟ اصلا برایش مهم نیست. مد نیست، مردم نمی پسندند، مردم چه می گویند، همین جوری! همین حرفهای این جوری. خدا که خوشش می آید. همین! این را عزیزان خیلی توجه بکنند. خیلی توجه داشته باشند که اگر کسی تشبه به حق تعالی واقعا برایش دغدغه است، آخرت و ابدیت واقعا برایش مهم است، این کاری با رضایت و تائید کسی ندارد. تائید و رضایت کسی و اینکه ما خودمان، رفتاری های مان، انتخاب ها و ارتباط مان را براساس نگاه دیگران که آیا تائید می کنند یا تائید نمی کنند، خوششان می آید یا خوششان نمی آید تنظیم بکنیم، این می شود چه؟ این می شود شرک. شرک به خدا، ضعف در عقیده که برای من مهم است دیگران چه فکر می کنند. نه خدا این جوری دوست دارد برای من کافیست. بقیه چه کاره اند.

خب! برویم سراغ روایات. روایت در مورد معاشرت است. قالَ رَسُولُ الله (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم). پیغمبر از قول خدا می گوید. از زبان خدا می گوید. فرمود: «قالَ الله تَبارَکَ وَ تَعالی: «وَجَبَت مَحَبَّتِی...» ببینید این خیلی حرف است که کسی برایش این مهم باشد. خداوند می فرماید محبت من واجب است بر کسی... یعنی واقعا دوستش دارم. خدا می گوید ها! خیلی حرف است که خداوند به یک نفر بگوید من واقعا تو را دوست دارم. یک کمی به آن فکر بکنید. یک چند لحظه تمرکز بگیرید که خدا به شما بگوید من تو را خیلی دوست دارم.

یک کسی مسیر دوری را رفته بود که به یکی از دوستانش سر بزند، یک فرشته ای می آید به او می گوید که کجا می روی. گفت می روم به یکی از دوستانم سر بزنم. گفت حاجتی پیش او داری. گفت نه حاجتی ندارم، دلم برای او تنگ شده، به خاطر خدا دوستش دارم. گفت خداوند به من پیغام داده که به تو بگویم تو را خیلی دوست دارم. چه می شود یک روزی یک کسی از طرف خدا برای ما پیغام بیاورد (رسول خدا دارد می گوید دیگر) که خدا به ما بگوید من تو را دوست دارم. چه می شود که یک عبدی محبوب خدا بشود. «رَضِیَ الله عَنهُم وَ رَضُوا عَنه». یک زمانی خدا به آدم بگوید من تو را دوست دارم.

«وَجَبَت مَحَبَّتِی لِلمُتَحابِّینَ فِیَّ وَ المُتَجالِسِینَ فِیَّ وَ المُتَزاوِرِینَ فِیَّ وَ المُتَباذِلِینَ فِیَّ»؛ محبت من واجب است به کسانی که همدیگر را به خاطر من دوست دارند. یعنی در راه من به هم محبت می کنند. مبنای آنها در دوست داشتن همدیگر من هستم. این را خوب توجه کنید. مبنای آنها من هستم. نه اینکه چون پول دارد. نه اینکه چون به ما محبت کرده. نه اینکه چون به ما سر زده. نه اینکه چون تلفن زده. اینها وظائفی است که انسان باید انجام بدهد. ولی واقعا یک کسانی هم هستند که نه به ما محبت کردند، نه تلفن زدند، نه سوغاتی آوردند، نه حاجتی از ما را برطرف کردند، ما هم نیازی به آنها نداریم ولی خدا می فرماید خوش به حال کسی که دید و بازدیدهایش بر اساس رضایت من است.

«وَ المُتَجالِسِینَ فِیَّ»؛ با هم به خاطر من هم مجلس می شوند. جلسات و نشست و برخاست شان به خاطر من است. ملاقات های شان هم با هم بر اساس من است. اصلا کاری نداریم که با طرف بده، بستان دنیایی داریم یا نداریم، باید اول فکر بکنیم اگر من این را در خانه ام بپذیرم، مهمانش بکنم، مهمانی بدهم، مهمانی او بروم، خدا راضی است یا راضی نیست. پیغمبر فرمود اگر برادر مومنت تو را دعوت کرد، دعوت او را چکار کن؟ اجابت کن. دستور داده اجابت کن، برادر مومنت تو را دعوت کرده است. اگر واقعا بتوانی بروی و نروی، جفا کرده ای. بتوانی بروی. به عسر و حرج نیفتی. عسر و حرج خواسته های شخصی ات نیست. عسر و حرج وظائف شرعی و الهی ات است. یعنی بدانی اگر بخواهی اجابت بکنی باید یک جاهایی از حقوق بعضی ها بزنی یا بعضی از مسائل شرعی را کنار بگذاری. والّا اینکه خوشم نمی آید، حال ندارم، کسل هستم، بی حوصله ام، حالش را ندارم، این نمی شود.

امام باقر ( علیه السلام) فرمود: کلید همه بدی ها در دو چیز است: تنبلی و بی حوصلگی. یعنی اکثر آدم هایی که با لجبازی و عناد به جهنم می روند، خیلی کم هستند. اکثر جهنمی ها فقط آدم های تنبل و بی حوصله بودند که وقتی نوبت وظائف شرعی شان می رسیده، حال نداشتند. بی حوصلگی کردند. امروز و فردا کردند. فرمود: «اِنَّ اَکثَرَ صِیاحِ اَهلِ النّار مِنَ التَّسوِیف»؛ بیشترین صیحه و ضجه جهنمی ها برای امروز و فردا کردن های شان بوده است. برای همین تنبلی ها، بی حوصلگی ها، پشت گوش انداختن ها، تصمیم نداشتن ها، دائم به تاخیر انداختن ها، فردا، پس فردا، یک سال دیگر، دو سال دیگر، نمی دانم چه، چه، چه. برای آدم شدن دائم تاریخ را عقب انداختند. برای حرکت کردن و تصمیم گرفتن دائم امروز و فردا کردند. می گوید اینها سر از جهنم درمی آورند.

دنیا هم همین طور است. شما نگاه کنید اکثر گرفتاری هایی که در زندگی ماست، این یادتان باشد، اکثر تلخی ها، گرفتاری ها، مشکلات و معضلاتی که در زندگی ماست مال این بوده که ما یک جا تنبل شدیم، یک جا بی حوصله شدیم و فرامین تنبلی و بی حوصلگی را پیروی کردیم. وظائف عقلانی مان را انجام ندادیم. وظائف شرعی مان را انجام ندادیم. یک جا باید محبت می کردی، تنبلی کردی و محبت نکردی، شده فاجعه در زندگیت، الآن سر از فاجعه درآورده ای. یک جاهایی باید نمی خوابیدی و خوابیدی، شده فاجعه. یک جاهایی باید کار می کردی و نکردی، شده فاجعه. یک جایی باید درس می خواندی و نخواندی، الآن گرفتار شدی. یک جایی باید شب بیدار می ماندی و نماندی، الآن گرفتاری. چون در تمام زندگی همین طور است.

این فرمول جدایی دارد، حالا بحث آن بحث دیگری است. ما باید جداگانه این بحث را بکنیم. بحث تنبلی و بی حوصلگی و اینها. بحثی هست دیگر به هر حال خودش خیلی مهم است. ولی ببینید حضرت دست روی چه گذاشته، می گوید کلید همه بدیهاست؟ تنبلی و بی حوصلگی. خیلی وقت ها خدا دوست دارد ما یک کاری را انجام بدهیم اما چون تنبلی و بی حوصلگی می کنیم آخر به تنفر کشیده می شود. خیلی وقت ها خدا از یک چیزی خوشش نمی آید، اما چون ما تنبل و بی حوصله هستیم، آخر خشم خدا را متوجه خودمان می کنیم.

«وَ المُتَباذِلِینَ فِیَّ»؛ محبت من واجب است بر کسانی که بخشش آنها بر اساس خشنودی من است. می گوید خدا این بخشش را دوست دارد. این کمک و این همراهی را. بخشش فقط مالی نیست ها! یک وقت همسایه از تو یک کمکی می خواهد، برایت هم سخت است، اذیت می شوی ولی وقتی به درونت مراجعه می کنی، می بینی که این کار قشنگیست، خدا خوشش می آید. ولی یک موقع این جوری می کند، من اگر الآن به همسایه کمک نکنم، همسایه هم بعدا به من کمک نمی کند. در رو دربایستی گیر می کنم. فردا می گوید چه آدم بدجنسی است. مبناها را نگاه کنید. بعد هم می رود و با تملق و اینها کمک می کند، خیلی هم خوب کار می کند، برای اینکه محبوب همسایه باشد.

ولی یک موقع است نه! می گوید این کار ذاتا قشنگ است. درست است من آن هفته از او کمک خواستم نداد. پول خواستم نداد. کمک نیامد. به روی خودش نیاورد که ما عروسی داریم. اصلا تعارف نکرد که خانه ما هم هست. بیایید عروسی تان را خانه ما بیاندازید و اینها. ببینید مقابله به مثل کثیف ترین کار است. ما فقط باید جاهایی مقابله به مثل کنیم که خداوند امر به مقابله به مثل کرده است. ولی اینکه خودت مقابله به مثل کنی، خیلی کار کثیفی است. می گوید مگر ما عروسی داشتیم این آمد خانه اش را به ما تعارف بزند که من الآن بروم تعارف بزنم. مگر ما هیات داشتیم این آمد به ما بگوید مثلا زنانه را در خانه ما بیاندازید که حالا من بروم به او بگویم. ببین تو خودت را کوچک کردی با یک آدم بد، با یک آدم پست. تو مگر این هستی؟ وقتی خدا دوست دارد که تو بروی تعارف بزنی، بروی پیشنهادت را بدهی، اظهار محبت ات را بکنی، بکن دیگر. چکار داری که او چکار کرده. چکار داری که او به وظیفه اش عمل کرده یا نکرده. خب او نکرد، به خودش ظلم کرده است.

«اِن اَحسَنتُم اَحسَنتُم لِاَنفُسِکُم وَ اِن اَسَأتُم فَلَها»؛اگر خوبی بکنید به خودتان کرده اید و اگر بد بکنید به خودتان کرده اید. به خودش بده کرده، تو چکار کردی که خودت را مثل او می کنی. تو که بدتر هستی وقتی او را الگو قرار دادی. بابا! خدا جلویت است. خدا می گوید این کار قشنگ است. بذل و بخششت بر اساس من باشد، نه اینکه او دریغ کرد، نداد، تحویل نگرفت، من هم مقابله به مثل کنم، حال او را بگیرم. یعنی چه این کار؟ چرا آدم باید انقدر کوچک باشد. خانه مان نیامد، من هم نمی روم. این هم زشت است. ببین اگر خدا خوشش می آید بدون دعوت بروی تو بدون دعوت برو. یک موقع خدا خوشش می آید. پیغمبر فرمود: هر کس بدون دعوت به جایی برود مثل دزد و غارتگر است. اصلا مثلِ ندارد، دزد و غارتگر است. بدون دعوت جایی نروید. خودتان را دائم مهمانی دعوت کنید، این ور دعوت کنید، آن ور... نه! ولی یک جاهایی خیلی خوب است انسان زنگ بزند بگوید ما امشب می آییم خانه تان، غذا را هم خودمان می گیریم می آییم. نان را ما می گیریم می آییم، مثلا آبگوشتش را شما بگذارید. کبابش را من گرفتم می آورم مثلا، شما چایی را دم بگذارید. دوغ را درست کن، ما هم کبابش را می گیریم، می آییم. خیلی وقت ها این کار قشنگ است. می گوید آنها این کار را نمی کنند. خب این کار را نکنند. تو این کار را بکن. اینکه خیلی کار زیبایی است.

ببینید دوست داشتن در راه خدا. به خاطر خدا فقط انسان رفت و آمد بکند، ملاقات بکند، بذل و بخشش داشته باشد. اگر خدا خوشش می آید و دوست دارد این کار را بکنیم. اگر این کار بد است ولو عقده دل تو را خالی می کند، این کار دل تو را خیلی خنک می کند که دعوتش نکنی، خانه اش نروی، پول خواست به او ندهی، عذر بیاوری، بهانه بیاوری، خیلی دلت را خنک می کند، می گویی آخیش دلم خنک شد، آن دفعه هر کمکی می خواستیم نکرد، بگذار حالا یک ذره بسوزد، بگذار یک ذره حالش گرفته شود. ولی ائمه اصلا این جوری نبودند. ائمه هیچوقت خودشان را کوچک نمی کردند که مقابله به مثل بکنند. ائمه حتما... می گفت: «صِل مَن قَطَعَک»؛ هر که با تو قطع رابطه کرده، تو با او ارتباط برقرار بکن. خوبی کن با کسی که به تو بدی کرده. ببینید خوبی کن با کسی که با تو بدی کرده است.

خداوند به موسی می گوید موسی من چند کار با تو کرده ام، تو هم با بقیه همین جوری باش. یکی اینکه تو هر چه بدی کردی، من به تو بدی نکردم، خوبی کردم. تو هم با بقیه این جوری باش. دلیل نمی شود اگر کسی بدی کرد تو هم بدی بکنی. یکی این. به موسی دستور می دهد. بنابراین در ارتباطات می گوید: «فَاعفُوا وَ اصفَحُوا اَلا تُحِبُّونَ اَن یَغفِرَ اللهُ لَکُم». آقا اشتباهات و لغزشهای دیگران را ببخشید، حتی ندیده بگیرید. چرا؟

می گوید مگر خودت دوست نداری خدا تو را ببخشد. هر کاری دوست داری خدا با تو بکند تو هم با مردم همین جوری رفتار کن. تو با مردم چکار داری که این این جوری کرد من هم جواب او را بدهم. مگر اینها الگوی ما هستند که اگر فلان کس این کار را کرد، نمی دانم جاری ام این کار را کرد، باجناقم این جوری کرد، خواهرم این جوری کرد، مادرم این جوری کرد، من هم این کار را بکنم. نه! الگوی من خداست. الگوی من رسول الله است. برای چه خودم را انقدر کوچک کنم؟

یک مطلب در خانواده بگویم خیلی مهم است. اینکه خانم ها و آقایان حتما در این جور مسائل باید همدیگر را کمک کنند. امر شده است. «تَعاوَنُوا عَلَی البِرّ وَ التَّقوی»؛ زن و شوهر باید همدیگر را در تقوی و بِر کمک کنند. خب! مرد حسابی، مرد مومن، انسان! تو که می دانی مادرزنت مریض است، پدر زنت مریض است و آنها به این دختر احتیاج دارند، یک کمی توقع ات را کم کن، این دختر دارد اینجا می سوزد، با اینکه تو را هم دوست دارد، بچه اش را هم دوست دارد ولی خب مادرش است، عاطفه دارد، انسان است. تو چطور دلت می آید به خاطر اینکه مثلا حالا تو مثلا فرض بفرمایید شب حتما می آیی باید شام گرم بخوری یا مثلا همه چیزت فراهم باشد این از سرزدن به مادرش، از کمک کردن به پدرش، از بیمارستان رفتن برای پدر و مادرش محروم بشود و به خاطر تو بسوزد؟ چرا ما همکاری نمی کنیم؟ یا چرا گرو کشی می کنیم؟ مادرم مریض بود نرفتی خانه به او کمک بکنی، حالا که مادرت مریض است من هم نمی گذارم بروی به او کمک بکنی. این حرف شد؟ آدم چقدر این جوری کوچک می شود. حالا این هر کاری کرده. الآن ببین خدا خوشش می آید تو اجازه بدهی این برود به خواهر مریضش سر بزند؟ خواهرش از مکه آمده، بالاخره انتظار دارد این برود. خواهرش زایمان کرده، انتظار دارد یک نفر بالای سرش باشد. احتیاج دارد.

تو مگر زایمان کردی، خواهرهایت کمک تو آمدند که حالا که آنها زایمان کرده اند، تو بلند شوی بروی؟ این چه حرفی است؟ در تقوی به همدیگر کمک بکنیم. اگر می بینی این الآن احساسات و عواطفش تحت فشار است، کمکش کن. نسبت به برادرش تحت فشاره، نسبت به خواهرش تحت فشاره، نسبت به مادرش تحت فشاره، در مهمانی ها همین طور.

خانم شما می دانی که این آقا احساسات خاصی نسبت به مادرش، پدرش، برادرش دارد، بالاخره برایش مهم هستند، حالا دعوت شدند، می خواهند مهمانی بروند خانه خواهرش، برادرش، دائیش، عمویش، هر کس، (می گوید) من نمی آیم، چرا آنها این جوری کردند. خب تو له می کنی. این فردا می رود آنجا می گویند چرا زنت نیامد، چه بگوید، چند بار دروغ بگوید؟ برای چه؟ زحمت دارد؟ خب «ثَوابُ العَمَلِ عَلی قَدرِ المَشَقَّةِ فِیهِ»؛ ثواب عمل به اندازه سختی اش است.

درست است سختی می کشی باید بچه را حاضر را کنی، نمی دانم کارها را جمع و جور کنی، باید در گرما و سرما بلند شوی و به مهمانی بروی ولی فکر نمی کنی این چقدر خیرات و برکات دارد؟ این صله ارحام این جوری که با خوشی، مرد تو با تو بیاید، با همسرش برود چقدر اثر مثبت دارد؟ در روحیه او، در فضای فامیل این چقدر قشنگ است؟ گروکشی ها چیست که ما از همدیگر می کنیم؟ گروکشی، آدم را پست می کند. گروکشی عذاب قبر را زیاد می کند. عذاب آخرت را زیاد می کند. گروکشی خیلی آدم را در حساب و کتاب معطل می کند. یعنی در روایت داریم کسانی که سخت می گیرند خدا معطل شان می کند و سخت می گیرد. در روابط تان سخت نگیرید. در اخلاقیات تان سختگیری نکنید. همدیگر را در فشارهای روحی و روانی نگذارید. همدیگر را در معذوریت نگذارید.

یک چیز خیلی بدی که در ما هست، این ضعف عاطفه است. علت ضعف عاطفه این است که چون ما از کانون محبت خدا، سرچشمه محبت خدا سیراب نمی شویم، گدای زن و بچه مان هستیم. گدای همسرمان هستیم. گدای باجناق و نمی دانم جاری مان می شویم. برای همین اگر کمترین محبت را آنجا ببینیم یا یک بی محبتی و کم محبتی ببینیم به هم می ریزیم. آدم چقدر پست و کوچک باشد؟ چقدر ضعیف و فقیر باشد؟ چرا من باید تصور بکنم که مثلا اگر خانم من، من را دوست دارد باید حالا که خواهرش وضع حمل کرده به خاطر من نرود. اگر برود معنایش این است که من را دوست ندارد. چرا ما باید خانم مان را بین خودمان و خواهرش بگذاریم که مجبور شود یکی از ما را انتخاب بکند. این کثیف ترین روش است که ما یک نفر را بین خودمان با یک کسی دیگر بگذاریم. نه تو هم برو آن طرف بایست.

هر وقت می بینی یک کسی که دوستش داری، پدرت، مادرت، همسرت، فرزندت یا کس دیگری که دوستش داری، می بینی دارد بین تو و یک کس دیگر قرار می گیرد نگذار دو قطبی بشود . این دو قطبی شدن خوب نیست. سریع یک تصمیم بگیر. زود یک تصمیم بگیر. این وسط می خواهد هاج و واج بماند و این طور هم نباشد که مثلا خیلی با کراهت و نودلانه بگویی حالا باشه برو، عروسی خواهرت برو، مثلا خواهرت وضع حمل کرده برو. من نمی آیم. یا تو می بینی که او احتیاج دارد امشب آنجا باشد، بماند کمک خواهرش بچه را نگه دارد خب چرا این کار را می کنی؟ یک کاری کن که او با شیرینی برود. دغدغه نداشته باشد.

یک موقع است آدم مصلحت نمی داند، یک حرمت خاصی هست، مشکلات اخلاقی هست خب آن یک بحث دیگر است. کاری با مسائل حلال و حرامش به خاطر خدا نداریم. یک موقع است انسان به خاطر خدا منع می کند. می گوید من می دانم شما بروید آنجا، آنها می خواهد نوار ترانه و ... بگذارند، بچه های من می خواهند گوش بکنند. می خواهی بروی آنجا، نمی دانم خواهرت می خواهد ماهواره بگذارد، بچه های من هم می خواهند ببینند، راضی نیستم، نباید هم بروی. اصلا راضی نیستم بروی. خب نباید برود. درست هم هست.

ولی یک موقع است اصلا پای خدا وسط نیست. یک مسئله خیلی معمولی و مباح است. پای حرمت و وجوبی در کار نیست. چرا ما انقدر بدجنسی می کنیم؟ این کمبود ها این است که اگر این مثلا رفت به خواهرش، مادرش، به فلان کس سر زد... یک خانمی بلند شده بود، آمده بود، شاید خدمت تان گفته باشم. نمی دانم شاید گفته باشم. ما هم دیگر پیر شده ایم مثل این پیرمردها و پیرزن ها یک حرف را سی دفعه تکرار می کنیم. کلاس های مان هم همین جوری شده، همین جوری بی مزه و تکراری.

عرض کنم خدمت تان که... البته بعضی از پیرمردها و پیرزن ها. (یک خانمی) مراجعه کرده بود با افسردگی شدید. می گویم خب چیه، ناراحتی ات چیست؟ می گوید با شوهرم مشکل دارم. می گویم نسبت به تو بی عاطفگی می کند؟ می گوید نه خیلی هم با من مهربان است. می گویم که دوستش داری؟ می گوید خب آره، خیلی دوستش دارم. می گویم مشکلت چیست؟ می گوید مشکلم این است که این وقتی می خواهد خواهرهایش را ببوسد، من دق می کنم. می خواهم بترکم. به مادرش احترام می گذارد من اصلا نمی توانم تحمل کنم. به بچه برادرش نگاه می کند من نمی توانم... دست در جیبش می کند، می خواهد به یک نفر کمک کند، من می خواهم بترکم. خب ببینید این بیمار روانی است. اصلا نمی تواند بین محبتی که یک مرد به همسرش دارد با محبتی که یک مرد به پدر و مادر و خواهر و برادرش دارد... یک زن سالم لذت می برد از اینکه ببیند شوهرش به اقوامش محبت می کند.

هفته قبل توضیح دادم اگر می خواهید ببینید یک مرد برای انتخاب به عنوان همسر خوب است یا بد، ببینید به پدر و مادرش کمک می کند یا نه. زن فطرت مدار این جوری است ولی زن طبیعت مدار این جوری نیست. زن طبیعت مدار می گوید اگر حاضر است به خاطر او به پدر و مادرش فحش بدهد این شوهر خوبی است. این نباشد. دو سه تا روایت دیگر در این زمینه داریم، فوق العاده زیباست. اگر بخوانیم می ترسم با این وقت کمی که داریم حرام بشود.

خب! قرار شد خواهران و برادرانی که می خواهند اعتکاف بروند چند دقیقه باشند. ما آنها را ببینیم. بقیه را هم به خدا می سپاریم. سوال هم هست؟ نمی دانم می رسیم سوالها را جواب بدهیم یا نه؟ اول یک حمد شفا برای درمان بیماری های جسمی و روحی مومنین و مومنات، مسلمین و مسلمات با هم می خوانیم. خب! برای برآورده شدن حاجات همه عزیزان، مومنین و مومنات، مسلمین و مسلمات، کسانی که التماس دعا دارند، به خصوص عزیزمان جناب آقای دکتر عظیم پور امروز گفتند که شما برای حل مشکل ایشان دعا بفرمایید. مسئول محترم آموزش آستان. انشاالله همگی برای ایشان و برای همه حاجات خودتان پنج مرتبه آیه امن یجیب را می خوانیم.

خب! من تا فرصت هست سوالها را بخوانم چند دقیقه. سوالها را بگذاریم انشاالله جلسه بعد بخوانیم بهتر است. بگذارید ببینیم اگر سوال فوریتی نداریم، انشاالله جلسه بعد. عزیزانی که عازم اعتکاف هستند، باشند. من اعتکاف چند جا باید بروم. چون از قبل وعده کرده ام. دوست داشتم امسال خودم جایی بروم ولی خب نشد. باید خودم به چند مکان در سطح شهر بروم. چند تا دانشگاه و مسجد در این ایام اعتکاف سخنرانی دارم.