شرح زیارت عاشورا: جلسه 130
بحث مان در جلسه گذشته به تقسیم مصائب رسید. رسیدیم به این فقره از زیارت عاشورا: «لَقَد عَظُمَ مُصابِی بِک» که یا اباعبدالله مصیبت من به واسطه تو بزرگ است. عرض کردیم که مصیبت دو نوع است. یک مصبتT مصیبت عظیم است و یک مصیبت، مصیبت اعظم که ما در قبال هر یک از این دو مصیبت باید عکس العمل خاصی داشته باشیم و وظیفه خاصی داریم. افراط و تفریط تا بحال درباره موضع گیری درباره مصائب سیدالشهدا (ع) و معصومین و وظائف ما در قبال معصومین زیاد شده است.
گاهی وقتها هم برای افراد سوال پیش می آید که آیا اساسا ما باید واقعا برای امام حسین (علیه السلام) گریه کنیم در حالیکه خودشان شاد بودند یا به هدف کمال خودشان رسیدند یا نه؟ برای همین بهتر است که در این جور موارد ما به نظرات خود معصومین (علیهم السلام) توجه کنیم، ببینیم که آنها در این باره چه فرموده اند و تکلیف ما را چگونه روشن کردند. گاهی وقتها مصیبت اعظم و عظیم با هم قاطی شده است. گاهی وقتها بلکه بیشتر موارد جریان مصیبت عظیم بر مصیبت اعظم غلبه کرده است. گاهی وقتها بعضی ها روشنفکر بازی در آوردند چون مصیبت اعظم در بین بوده نسبت به مصیبت عظیم، اساسا مصیبت عظیم را فراموش کردند و از گریه و ندبه و توسل و عزاداری پرهیز کردند و صرفا به مبارزه با عوارض مصیبت اعظم پرداختند.
حالا اینکه در این باره چکار باید کرد انشاالله این جلسه خدمت تان توضیح عرض خواهم کرد. گفتیم که مصیبت عظیم یعنی مصائب، ظلم ها، ستم ها، کشتارها، قتل ها و شکنجه هایی هست که درباره ائمه (علیه السلام) وارد شده است. (تا جلو نرفتیم خواهشا عزیزان چون جا کم است، هم خواهران هم آقایان زحمت بکشند با ذکر یک صلوات جلوتر تشریف بیاورند. امیدوارم انشاالله شما یک زمانی منظم بنشینید که انقدر وقت های جلسه اینجوری گرفته نشود، از اول بیایید درست سر جاهای تان بنشینید که بقیه به زحمت نیفتند و وقت جلسه هم گرفته نشود. این از خصوصیات شیعه است. بی نظمی و بی سلیقگی، خلاصه اینجوری است).
خب! در برابر مصیبت عظیم یعنی دیدن یا شنیدن ظلم ها و جنایت هایی که در حق پیامبر و آل او می شود انسان... گاهی زمان خود پیغمبر (ص) هم این سوال پیش می آمد. حضرت فرموده بود که مثلا وقتی کسی از شما می میرد، جزع و فزع نکنید. بعد وقتی پسر خودش ابراهیم (علیه السلام) فوت شدند پیامبر گریه می کرد. گفتند آقا شما خودتان گریه می کنید به ما گفتید گریه نکنید. فرمود نه! من نمی گویم گریه نکنید، خداوند آدم های بی عاطفه را دوست ندارد. آدم بی رحم را دوست دارد. به هر حال ما بچه ها و با عزیزان مان یک علقه های عاطفی داریم اما گفتم که شما جزع و فزع نکنید.
جزع، داد و هوار کردن، پاره کردن لباس، سر و صورت را پاره کردن یا مثلا این گونه کارها، ثواب را کم می کند یا اساسا همه ثواب را از بین می برد. در روایت داریم کسی که مصیبتی به او می رسد و از شدت مصیبت دستش را به ران پایش می زند، اجرش را از دست می دهد و الّا خب به هر حال انسان عاطفه دارد و برای مصیبتی که به یک عزیزی وارد می شود، گریه می کند. طبیعی است که اگر کسی برای انسان عزیز باشد و او را در یک حالتی ببیند و نتواند برای او کاری بکند بسیار به او سخت می گذرد. این یک ارتباط روحی است که بین انسان و محبوب او برقرار است و هر چقدر این محبوب قویتر، بزرگتر و مقدس تر باشد جدای از ارتباط و پیوند شخصی که با او داریم، فشاری که به شخص می آید خیلی بیشتر است.
ارتباطات از مقوله های مادی نیست. شما فقط با چشم می بینید یا می شنوید ولی روح آزار می بیند. وقتی شدت علاقه و سنخیت دو نفر به هم زیادتر باشد هر مشکلی که برای طرف مقابل پیش بیاید برای این طرف هم پیش می آید. هر فشاری که او تحمل بکند این هم تحمل می کند. گاهی وقت ها مادر بالای سر بچه اش می نشیند، گریه می کند و می گوید ایکاش که درد و بلای این به جان من برسد. این مریضی را من می داشتم و این مصیبت و گرفتاری را من داشتم. برای یک مادر یا برای یک پدر سخت است یا حتی برای دو تا دوست . سخت است که کسی دوستش را در آن شرایط ببیند. دوست دارد که خودش مصائب را بخرد.
بعضی از بزرگان ما که از خداوند اذن داشتند گاهی وقتها مصیبت ها و بیماری های دیگری را می خردیند. مثلا می دیدند یک نفر ناراحتی دارد به خدا می گفتند بیماری او را من می گیرم. بیماری شخص را جذب می کردند که او سالم باشد و این چه باشد؟ این زجر و مریضی را بکشد تا نبیند که او اینطوری است. می گفت آمدم در خانه و داشتم کلید را توی در می انداختم، یک عروس و دامادی را دیدم که خیلی وضع داماد خراب بود و یک طرف بدنش هم فلج شده بود. به خدا گفتم من این را می خرم. می خواهم و همان موقع که داشتم کلید را می انداختم خودم سکته کردم و او چه شد؟ خوب شد. گفتم اینها تازه اول جوانی شان هستد من این فشار را تحمل می کنم. بنابراین می شود.
بعضی وقتها انسان تحمل نمی کند که همنوع خودش را (در سختی) ببیند. حالا این همنوع ممکن است با او قرابت نسبی هم داشته باشد، قرابت سببی هم داشته باشد خب بیشتر دل انسان می سوزد و از نظر عاطفی به او فشار می آید. گاهی وقتها که اتحاد زیادتر هست فاصله زمانی و مکانی هم ندارد. مثل پیغمبر و اویس. در جنگ دندان پیامبر را که می زنند و می شکند، اویس هم با اینکه پیش پیغمبر نیست در قَرَن دندانش می افتد. گاهی وقتها مادرها هستند که در فاصله مکانی خیلی زیاد دلشوره می گیرند یا مریض می شوند، او می فهمد که سر بچه اش یک بلایی آمده است. این شدت ارتباط را می رساند. در مسائل مجرد در هم معاد و هم معرفت نفس اثبات کردیم که فاصله زمانی و مکانی مطرح نیست. روح نه زمان احتیاج دارد و نه مکان.
بنابراین اینکه انسان متاثر بشود، بسوزد و ناراحت شود از مصیبتی که به عزیزش وارد می شود، یک امر کاملا معقول، منطقی و طبیعی است. شدت ارتباط و اتصال این جوریست. یعنی شدت ارتباط و اتصال، عمق درد و فاجعه را بیشتر به طرفین منتقل می کند. هر چقدر که ارتباط بیشتر باشد این عمق، این مصیبت بیشتر در طرف اثر می گذارد. داریم که یک موقعی از امام صادق (علیه السلام) سوال کرد: آقا من نمی دانم یک موقع هایی بدون علت غمگین می شوم یا شادم می شوم، علت آن را هم نمی دانم. حضرت فرمود به خاطر اینکه ما غمگین و شاد می شویم. هر وقت ما غمگین بشویم شما چه می شوید؟ غمگین می شوید و هر وقت ما شاد بشویم شما هم شاد می شوید.
بعد فرمود به خاطر اینکه ما از نور واحد هستیم. ما و شیعیان مان از نور واحدی هستیم. بنابراین ما در هر جا و هر زمانی غمگین باشیم بر شما هم اثر می گذارد. خب این میزان درک غم چقدر است؟ به میزان سنخیتی که با معصوم داریم. هر چقدر با معصوم یا با اولیاء الهی سنخیت داشته باشی این درد و مصیبت، این غم یا شادی به تو منتقل می شود. گاهی وقتها اصلا خودت هم نمی دانی، می بینی که خیلی سرور داری، خیلی بهجت داری و این به خاطر چه هست؟ به خاطر اینکه به وجود مقدس پیامبر (ص) و آلش یک بهجت و سروری وارد شده است.
برعکس آن هم هست. حضرت علی (علیه السلام) فرمود: شما هیچ مریضی نمی گیرید مگر اینکه درد آن را ما می کشیم. یعنی ائمه ما، پدران ما کسانی نیستند که... شما از یک پدر طبیعی انتظار دارید که وقتی بچه اش مریض می شود بی خیال باشد یا متاثر نباشد؟ بله؟ انتظار ندارید یا از یک مادر طبیعی حتی از یک انسان انتظار ندارید که وقتی یک مریض را می بیند متاثر نشود. ملول نشود. دردمند نشود.
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
این جوری هست. در بحث محبت و این طور ارتباطات، در شرح زیارت عاشورا در بحث زیارت برادران دینی توضیح مفصل دادم و گفتم که ما چه روابطی باید با هم داشته باشیم. دیگر اینجا تکرار نمی کنم. حالا شما مطمئن باشید وقتی که شما مجروح می شوید، زخمی می شوید، غمگین می شود، مصیبتی به شما می رسد این تاثر در ماوراء طبیعت اثر می گذارد. یعنی فاطمه زهرا (س) هم نگران می شود، عزادار می شود و دردش می گیرد از اینکه بچه اش این جوری شده است. حالا شما نگاه کنید که آنها با توجه به اینکه این همه بچه دارند... یک مادری که پنج تا بچه دارد دلشوره اش هم بیشتر است. آنها چون موجودات بینهایت هستند، فکر کنید با آن وجود بینهایت با این تعداد بچه برای تک تک اینها یک رابطه قلبی، دلی و احساسی بین ما و آن بزرگوران وجود دارد.
لذا فرمود به شما هیچ زخمی نمی رسد، هیچ آزاری نمی رسد مگر اینکه این آزار به ما هم می رسد. چون پدر هست. اصل است. دقت کنید بحث تشبیه و استعاره نیست. یک حقیقت است. اصل ماست. وقتی که به فرع آن یک آسیب می رسد به اصل هم می رسد. چطور ما تعجب نمی کنیم یک مادر در ایران وقتی که بچه اش مثلا در آلمان مریض می شود اینجا احساس مریضی می کند؟ چطور قبول نکنیم که ائمه (علیهم السلام) به خاطر درد ما دردمند نشوند؟ به خاطر مشکلات ما مصیبت زده نشوند و ناراحت نشوند؟ برای همین در این جور موارد آنها هم این نگرانی را دارند. آن مصیبت به آنها وارد می شود. آن درد را دارند.
این طور نیست که ما بگوییم یک تعداد ائمه داریم که در بهشت جا خوش کرده باشند و کاری با ما نداشته باشند. نه! در کنار تک تک ما حضور دارند و به خصوص، به خصوص وجود مقدس آقا امام زمان (علیه السلام) به همه ما عنایت ویژه دارد و «اِنّا غَیرُ مُهمِلِینَ لِمُراعاتِکُم وَ لا ناسِینَ لِذِکرِکُم»؛ ما اهمال و کوتاهی در مراعات حال شما نمی کنیم و یاد شما را فراموش نمی کنیم. یعنی معصومین (علیهم السلام) به یاد تک تک ما هستند به خصوص وجود مقدس امام زمان (ع) که امام زمان ماست و بیشتر مسئولیت دارد و بیشتر این فشارها به وجود مقدس امام زمان (علیه السلام) می آید. بیشتر ناراحت می شود. بیشتر گرفتار می شود.
دو خاطره به یاد من آمد. یکی اینکه استاد ما از قول آیت الله بهاء الدینی تعریف می کردند که می گفت خانه ما که دسته عزاداری سیدالشهدا (ع) آمده بود، بلند شدم بیایم در اتاق یک سیگاری بکشم، خستگی در کنم. وقتی در اتاق را باز کردم دیدم که معصومین (علیهم السلام) همه در منزل ما هستند. حالا نمی دانم فاطمه زهرا (س) و پیامبر (ص) بودند یا نه ولی دوازده امام یقینی بود. بعد سلام علیک کردیم... خب می دانید مقام معنوی آیت الله بهاء الدینی چیزی نیست که کسی بخواهد در آن تشکیک بکند. در بین همه مراجع و بزرگان به مجسمه اخلاص و تهذیب نفس شناخته شده مرحوم آیت الله بهاء الدینی.
ایشان گفت زمان جنگ هم بود. من راجع به جنگ صحبت می کردم. دیدم هیچکدام از ائمه حال و هوای طبیعی ندارند. گفتند که ما از جبهه می آئیم و هر کدام از ما معادل صد هزار نفر می جنگیم. خب از آن طرف هم برای بچه های ما زیاد مکاشفه شده بود. زیاد، الی ماشاء الله یقینی یقینی هست. مثل روز که اینها حتی حضرت زینب (سلام الله علیها)، حتی حضرت زهرا (سلام علیها) را در جبهه می دیدند که می آمدند به آنها کمک می کردند. نه فقط آنها بلکه فرشته های الهی.
من یادم است که یک ارتفاع خیلی بزرگی بود در عملیات مسلم بن عقیل، دقیق دارم یاد می کنم که دیگر کسی شک نکند. من تخریب چی بودم باید می رفتم میدان مین را روی قله باز می کردم تا بچه ها می آمدند می رفتند آنجا را می گرفتند. هیجان عملیات و اینکه خب باید برویم اینجا را باز بکنیم، جبهه های دیگر همه درگیر شده بودند و هر آن ممکن بود... چون ما از زیر آتش و در حالیکه به ما شلیک می کردند خودمان را آنجا رسانده بودیم این باعث شد که من فراموش کنم اسلحه خودم را با خودم ببرم. یک اسلحه تاشو کوچک به ما می دادند که بتوانیم با آن کار کنیم، میدان مین را هم باز کنیم.
من شروع کردم به باز کردن میدان، تنها هم بودم. به بچه ها گفتم شما بمانید من بروم باز کنم. همین طور از ارتفاع شروع کردم میدان باز را کردم و بالا رفتم. درست روی قله یک سنگر دیگر بود، تردید داشتم باز کنم، نکنم یا بگذارم بچه ها بیایند بعدا باز کنیم، گفتم این را هم باز می کنم دیگر عیبی ندارد. چون می دانستم اگر این را باز کنم حتما با عراقی ها روبرو می شوم. حالا حواسم نیست که اسلحه ندارم.
رفتم بالا سیم را که باز کردم، باصطلاح قطع کردم و خنثی کردم، یکدفعه دیدم یک تعداد زیادی عراقی دور من آمدند. گریه می کردند، التماس می کردند، بر سرشان می زدند، من تعجب کردم که برای چه... من نه اسلحه ای ندارم نه چیزی. تازه متوجه شدم که اسلحه ندارم. اینها از من می ترسیدند، من هم از اینها می ترسیدم. قلب من داشت می زد که اینها الآن ما را نخورند. از این ور هم اینها از من می ترسیدند. دائم بر سرشان می زدند، التماس می کردند، گریه می کردند، دولا راست می شدند، زمین می افتادند. ما هم علامت دادیم بچه ها آمدند خلاصه قله همین جوری فتح شد.
خب ما چون از اطلاعات عملیات برای تخریب آمده بودیم، باید سر کار خودم برمی گشتم. چند تا از این گردن کلفت های اسیرها را گرفتیم و آوردیم عقب که از آنها اطلاعات جمع بکنیم. بعد به یکی از آنها از باب مزاح گفتم تپه فلان یادت است؟ گفت آره. گفتم که من تنهایی آن را گرفتم ها!. گفت غلط کردی تنهایی گرفتی. تو تنهایی گرفتی؟! انقدر دور شما سفیدپوش بود، ما هر چه تیر می زدیم به هیچ کدامشان نمی خورد، فکر کردی تنهایی (گرفتی)، پس آنها که بودند، ما تیراندازی که می کردیم نه به آنها می خورد نه می افتادند؟ ما از ترس آنها خودمان را تسلیم کردیم. در روزنامه جمهوری هم بعدا ایشان نوشت. یعنی خاطراتش را در روزنامه جمهوری آن زمان، نمی دانم چه سالی بود بعد از عملیات مسلم نوشت. اینها حضور دارند. تک تک ائمه حضور داشتند.
نمی شود فاطمه زهرا (س) بچه هایش را رها کند در حالیکه تیر می خورند، اسیر می شوند، مجروح می شوند و شیمیایی می شوند. رها کند برود. در بهشت نشسته باشد. اصلا این جوری نیست. آنها می آیند و تمام این زخم ها را برمی دارند. ولی خاطره ای که برای خودم اتفاق افتاد در دورانی بود که شیمی درمانی می کردم. یک شب خواب حضرت عسگری (علیه السلام) را دیدم. ایشان فرمود: مثل اینکه درد داری. گفتم بله. چون خیلی هم درد داشتم. فرمود که به شیمیایی ها نگاه کن ببین اینها چه می کشند. بعد فرمود که تو از کجا می دانی که امام زمانت در جبهه مجروح نشده و این زخم ها را برنداشته است؟ شما فکر کنید پدر اصلا نمی تواند بیاید آنجا و زحمت بچه هایش را نکشد. خیلی! همه بچه هایی که جبهه بودند، یقین دارند که کسان دیگری این تیرها را نوش جان می کردند. ترکش هایی که ما می دیدم، والله قسم! مسیرشان عوض می شد.
یک از طلبه ها، آقای عبداللهی که همه می شناسند، می گفت یک عراقی آمد جلوی من و مسلسل را روی صورت من خالی کرد. یک تیر به من نخورد. ما اصلا تغییر مسیر گلوله ها را کاملا می فهمیدیم. ترکش ها را کاملا می فهمیدیم. الی ماشاالله معجزات بود. اینکه می گویند هر یک از ما معادل صدهزار نفر می جنگیم، این جوری است. خیلی هست. من اگر بخواهم برای شما خاطره بگویم تا صبح می توانم برایتان خاطره تعریف کنم. چیزهایی که فقط خودم دیدم. حالا بقیه که زیاد دیدند. اینها را حتما بخوانید. بخوانید ببینید که چه چیزی در این جنگ بود.
به هر حال معصومین (علیهم السلام) این جوری هستند. نمی توانند حضور نداشته باشند. اصلا مگر می شود با این شدت عاطفه، بچه هایشان را تنها بگذارند که مثلا با امریکایی ها درگیر شوند؟ من از این مرحوم آقا شیخ جعفر آقا خاطراتی دارم که این خاطرات در کتاب «در محضر لاهوتیان» نوشته نشده ولی مهم است. موقعی که روس ها می خواستند حمله کنند و ایران را بخورند چطور اولیاء خدا به دستور امام زمان (ع) یک نفره می رفتند و اینها را برمی گرداندند. آن داستان را در کتاب آشتی با امام زمان (ع) آورده ام که امام زمان (ع) فرمود ایران شیعه خانه ماست، این دیوار کج می شود ولی هرگز نمی ریزد. حضور دارد یعنی منجی هست که در تمام مشکلات و مصیبت ها کنار ما هست.
خدا مرحوم سلمان هراتی را رحمت کند. شعر زیبایی در مورد امام زمان (ع) دارد. می گوید او کفشش مانند کفش بسیاری از شما سوراخ است. از سوراخ کفش او سوز سرما وارد می شود و خیلی چیزهای دیگر. تکه های قشنگی دارد. کاش همراهم بود برایتان شعر مرحوم سلمان هراتی را می خواندم که کجا ها هست. در کدام گرسنگی ها، در کدام تشنگی ها، در کنار همه مصیبت زده ها و گرفتارها هست و حضرت درد آنها را از نزدیک می چشد و چون پدر است و عاطفه اش بیشتر است... چون گفتیم وقتی پای طبیعت در کار نباشد، شدت عاطفه چه می شود؟ بیشتر می شود. لذا سوزی که یک مومن دارد، هر چقدر لطافت او بیشتر باشد، فشاری که به او می آید بیشتر است. خیلی اذیت می شود.
حالا شما نگاه کنید امام زمان (علیه السلام) می خواهد راجع به پدرش این حرف را بزند. چون زمان و مکان که ندارد. ببینید امام زمان (ع) چه مصیبتی را تحمل کرده است و مصیبت او بیشتر از همه مصائب اهل بیت است. چون امام زمان (علیه السلام) زمان و مکان ندارد و علم مطلق است، معدن علم الهی است، ایشان در کنار همه مصائب اهل بیت حضور داشته است. شما نگاه کنید چقدر سخت است که یک کسی این صحنه ها را ببینید. گاهی وقتها حضرت درد دل کرده یعنی صحنه هایی را که دیده بیان کرده که از کدام صحنه سوخته یا کدام صحنه دل مقدس او را به درد آورده است.
در کنار غربت پیغمبر حضور دارد. در کنار زمانی که مظلومانه دارد از دنیا می رود و گرگها منتظرند که پیامبر (ص) سرش را بگذارد و برود تا بروند غصب خلافت کنند. صحنه خیلی صحنه سختی است. وقتی که طناب می اندازند گردن امیرالمومنین (ع) و او را می برند، امام زمان (ع) همه این صحنه را دارد می بیند. شما دیدید مرحوم آقای شیخ جعفر آقا می گوید وقتی از امیرالمومنین (علیه السلام) خواستم آن صحنه را به من نشان بدهد چه اتفاقی افتاد. مادرش را بین در و دیوار دید. یعنی کاملا این صحنه را دیده است. دیده و سوخته. ما می شنویم. ولی امام زمان (ع) همه صحنه را با همه جزئیات آن نگاه کرده و سوخته است. شهادت مظلومانه مادرش، تیرباران حضرت مجتبی، ماجرای کربلا از اول تا آخرش همه را دیده است. حالا این شخص می خواهد چکار بکند؟ می خواهد برای ما توضیح بدهد. مرثیه بخواند.
من می خواهم مرثیه ای را که امام زمان (ع) خوانده، برایتان امروز یک مقدارش را بخوانم. از یکی از معتبرترین زیارت ها که زیارت ناحیه مقدسه است. ملاقات و زیارت را وقتی که می خواهد با پدر بزگوارش سخن بگوید با سلام شروع می کند. حالا فرصت نیست. یک بحث مستقلی هم باید برای همین ناحیه مقدسه بگذاریم. شروع می کند با سلام. سلام بر تو که چنینی. سلام بر تو که چنینی. سلام بر تو که چنینی.
حالا شما نگاه بکنید ایشان... چون ما از شخصیت سیدالشهدا (ع) از نظر مرام و منش و اخلاق اطلاعات زیادی نداریم. یعنی مطالعه نکردیم والّا هست که ببینیم این چه شخصیت بزرگواریست. آیت الله بهجت فرمود: یکی از بزرگان در خواب گویا خدمت سیدالشهدا (ع) رسیده بود، گفته بود تو را به جان مادرت دیگر شمر را شفاعت نکنی ها! یعنی به سیدالشهدا (ع) گفته بود. گفته بود مگر می شود. اینها خاندان شفاعت و رحمت هستند. یک موقع دیدید شمر را هم شفاعت کردند. حالا شما نگاه کنید یک آدم عزیز، یک آدم ظریف، یک آدم لطیف، یک آدم کریم، یک بزرگوار را انسان ببیند که در این صحنه ها گرفتار است. خیلی این صحنه ها، صحنه های سختی است.
«اَلسَّلامُ عَلی مُرَمَّلِ بِالدِّماء، اَلسَّلامُ عَلَی المَهتُوکِ الخِباء»؛ سلام بر آن که پیکرش به خون آغشته شد. سلام بر آن که حرمت خیمه گاهش شکسته شد. شکسته شدن حرمت خیمه گاه خیلی سخت است. حالا یک صحنه ای هم دارد که ایشان (امام زمان) حساس است روی این خیمه گاه. می گوید پدرم هم خیلی ناراحت بود، در آن لحظات آخر که می دید دارند به خیمه گاهش حمله می کنند برایش مهم بود. از همه جهت آرام بود ولی در حالیکه داشت جان می داد، با گوشه چشمش به خیمه نگاه می کرد.
«اَلسَّلامُ عَلی قَتِیلِ الاَدعِیاء»؛ سالم بر کشته شده به دست زنا زادگان. یک انسان کریمی بیفتد به دست گرگهای این جوری، دیدنش برای امام زمان (ع) خیلی سخت است. «اَلسَّلامُ عَلی مَن بَکَتهُ مَلائِکَةُ السَّماء»؛ سلام بر کسی که ملائکه آسمان بر او گریه کردند. «اَلسَّلامُ عَلَی الجُیُوبِ المُضَرَّجات»؛ سلام بر آن گریبان های دریده شده. این صحنه بعدا باز حضرت را می سوزاند. آن لحظه ای که ذوالجناح به خیمه خبر می دهد و گریبان ها دریده می شود. «اَلسَّلامُ عَلَی الشِّفاةِ الذّابِلات»؛ سلام بر آن لبهای خشکیده. «اَلسَّلامُ عَلَی النُّفُوسِ المُصطَلَمات»؛ سلام بر آن جانهای بلا رسیده.
«اَلسَّلامُ عَلَی الاَجسادِ العارِیات»؛ سلام بر آن بدنهای عریان شده. «اَلسَّلامُ عَلَی الجُسُومِ الشّاحِبات»؛ سلام بر آن پیکرهایی که بر اثر تابش آفتاب تغییر رنگ داده بودند. «اَلسَّلامُ عَلَی الدّماءِ السّائِلات»؛ سلام بر آن خونهای جاری شده. «اَلسَّلامُ عَلَی الاَعضاءِ المُقَطَّعات»؛ سلام بر آن اعضاء قطعه قطعه شده. «اَلسَّلامُ عَلَی الرَّؤُسِ المُشالات»؛ سلام بر آن سرهایی که بالای نیزه رفتند. «اَلسَّلامُ عَلَی النِّسوَةِ البارِزات». یکی از صحنه هایی که خیلی برای امام زمان (ع) دردناک است، صحنه ای است که زنهای حرم مجبورند به خاطر این مصیبتی که به حضرت وارد شده و حمله ای که این گرگها کردند از خیمه بیرون بیایند.
«اَلسَّلامُ عَلی اَخِیهِ المَسمُوم»؛ سلام بر آن برادر مسمومش. «اَلسَّلامُ عَلَی عَلِیٍّ الکَبِیر»؛ سلام بر آن علی اکبرش. «اَلسَّلامُ عَلَی الرَّضِیعِ الصَّغِیر»؛ سلام بر آن شیرخوار کوچک. «اَلسَّلامُ عَلَی الاَبدانِ السَّلِیبَة»؛ سلام بر آن بدنهایی که به غارت رفتند. «اَلسَّلامُ عَلَی المُجَدَّلِینَ فِی الفَلَوات»؛ سلام بر آن به خاک افتاده هایی که در بیابان هستند. «اَلسَّلامُ عَلَی النّازِحِینَ عَنِ الاَوطان»؛ سلام بر آن دور افتادگان از وطنشان. «اَلسَّلامُ عَلَی المَدفِونِینَ بِلا اَکفان»؛ سلام بر آن دفن شدگان بدون کفن. سلام بر آن سرهای جدا افتاده از بدنها. تک تک صحنه ها را حضرت نگاه می کند و سلام می دهد.
سلام بر آن ستمدیده ای که هیچ یاوری نداشت. سلام بر آن که پیمانش شکسته شد. سلام بر آن که حرمتش شکسته شد. سلام بر آن که خونش ستمکارانه ریخته شد. سلام بر آن که با خون جراحت هایش غسل داده شد. سلام بر آن جرعه نوش جام نیزه ها. سلام بر آن مظلومی که خونش مباح شد. سلام بر آن که سرش را از قفا بریدند. سلام بر آن که شاهرگش را بریدند. سلام بر کسی که در حمایت از دین بی یاور ماند. سلام بر آن که محاسنش با خونش خضاب شد. خودتان را حاضر در کربلا ببینید وقتی دارید این صحنه ها را نگاه می کنید. سلام بر آن بدنی که لباسش را به غنیمت بردند. سلام بر آن دندان که با چوب خیزران نواخته شد.
زینب دارد این صحنه را نگاه می کند وقتی دارند به لب و دندان حضرت چوب می زنند. سلام بر آن سر بالا رفته بر نیزه ها. سلام بر آن پیکرهای عریان مانده در صحنه ها که گرگهای تجاوزگر تکه پاره شان می کردند و وحشیان درنده خو بر گرداگردشان در رفت و آمد بودند. ببینید وقتی بچه های امام حسین (ع) می دیدند که گرگها چطور اطراف این جنازه ها می گردند، سربازهای عمر سعد چطور دارند با افتخار به دور اینها می گردند. سلام بر کسی که قلبش از مصیبت تو جریحه دار و اشکش به هنگام یاد تو جاریست. حضرت دارد خودش را می گوید.
حالا دارد حالت یک عزادار را برای ما تعریف می کند. یعنی حالتی که یک شیعه باید در مقابل امام حسین (ع) داشته باشد چه هست. (یک کمی عزیزان باز تشریف بیاورند جلوتر). این حال را ما باید داشته باشید. یعنی وقتی می گوییم ما مصیبت عظیم داریم باید در مقابل این مصیبت عظیم چه حالتی داشته باشیم؟ گریه کنیم، نکنیم؟ چکار بکنیم؟ امام زمان (ع) خودش دارد این را توضیح می دهد. فدای دل تو آقا! فدای جگر تو که مصیبت همه معصومین را تحمل می کنی. مصیبت ما را هم تحمل می کنی آقا! سلام به کسی که در عزای تو مصیبت زده، اندوهگین، سرگشته و بیچاره گشته.
این حالتی است که ما باید در مقابل مصیبت عظیم داشته باشیم. چهار تا خصوصیت را امام زمان (علیه السلام) ذکر می کند. یکی مصیبت زده. یکی اندوهگین. یکی سرگشته. سرگشته یعنی حیران بودن. بعضی از این اهل ولا را اگر دیده باشید روز عاشورا سرگشته هستند. یعنی گاهی وقتها که این صحنه ها را می شنوند از حالت طبیعی خارج می شوند. قربان دل زینب بروم که چطور محاصره بلا و سرگشته شد. سرگشتگی و یکی هم بیچارگی. یعنی آدم باید آن بیچارگی را که در آن حالت به امامش، پدرش و اعضاء خانواده خودش دست داد در موقعی که دارد زیارت می خواند یا مصیبت می خواند حس کند.
وقتی یاد امام حسین (ع) می شود، یاد آن بیچارگی و سرگشتگی باشد. برای همین هم ما در زیارت عاشورا خون امام حسین (ع) را خون خودمان می دانیم. مصیبت امام حسین (ع) را مصیبت خودمان می دانیم. ببینید روضه خدا چطوریست. «یا اَباعَبدِالله لَقَد عَظُمَتِ الرَزِیَّةُ وَ جَلَّت وَ عَظُمَتِ المُصِیبَةُ بِکَ عَلَینا وَ عَلی جَمِیعِ اَهلِ الاِسلام وَ جَلَّت وَ عَظُمَت مُصِیبَتُکَ فِی السَّمواتِ عَلی جَمِیعِ اَهلِ السَّموات».
سلام کسی که اگر با تو در کربلا می بود با جانش از تو در مقابل تیزی شمشیرها محافظت می نمود و نیمه جان ناقابلش را برای حفظ تو به چنگال مرگ می بست. چرا امام زمان (ع) نمی گوید جان ناقابلش را، می گوید نیمه جان؟ چون کسی که این مصیبت ها را می بیند جانی برایش نمی ماند. و در پیشگاهت جهاد می کرد و تو را علیه کسانی که بر تو ستمگرانه شوریدند یاری می داد و جان و تن و دارایی و فرزندان خویش را فدای تو می کرد. حالا اینجا دارد به ما درس یاد می دهد. می خواهد ببیند شما این جوری هستید یا نیستید.
جانش فدای جان تو و اهل بیتش سپر بلای اهل بیت تو می بود. پس اگر روزگاران مرا به تاخیر انداختند و تقدیر الهی مرا از یاری تو بازداشت و نبودم تا با آنهایی که با تو جنگیدند بجنگم و با آنان که به دشمنی تو برخاستند به دشمنی برخیزم در عوض هر صبح و شام بر تو ندبه و زاری می کنم و بر تو به جای اشک خون گریه می نمایم. از روی حسرت بر تو و از سر سوز و تاسف از مصیبت هایی که بر تو وارد گشت. تا کی؟ این گریه ها تا کی باید ادامه پیدا بکند؟چقدر ادامه پیدا بکند؟ حد آن چقدر است؟ تا آن زمان که در اثر سوز جان فرسای مصیبت و غصه جانکاه و اندوه فراوان جان سپارم. یعنی اگر آدم در اثر این مصیبت، بمیرد حقش است. تا مردن جا دارد که اندوهگین باشد و غصه بخورد.
بعد از یک مقدار چیزهای دیگری که خدمت سیدالشهدا (علیه السلام) عرض می کند، این طور عرض می کند: «وَ بَسَطُوا اِلَیکَ...» می گوید آنجایی که ناامید شدند که نمی توانند حریف تو بشوند و تو را بکشند «وَ بَسَطُوا اِلَیکَ اَکُفَّ الاِصطِلام»؛ دستهای بلاخیز بنیاد برانداز را به سویت گشودند و در کشتن دوستانت و غارت زاد و راحله ات، نه حرمت و حقی را برایت مراعات کردند و نه از هیچ حرام و گناهی درباره تو اندیشه کردند و تو همچنان در گرماگرم جنگ، در دل گردو غبار میدان به پیش می تاختی و ناملایمات و اذیت ها را تحمل می کردی تا آنجا که فرشتگان آسمانها از صبر و استقامت تو شگفت زده شدند.
پس دشمنان از هر طرف گرداگرد تو حلقه زدند و با زخم های فراوان تو را از پای انداختند و راه نجات را بر تو بستند و تو را (حالا شما نگاه کنید آدم امامش را در این محاصره ببیند، پدرش را در این محاصره ببیند) یاری نمانده بود و تو همه چیز را به حساب خدا نهاده، صبر می کردی و از زنان حرم و فرزندانت دفاع می نمودی تا اینکه تو را از اسب سرنگون ساختند و با بدنی سرتاسر جراحت بر خاک افتادی در حالیکه اسب ها تو را لگدکوب می کردند و تجاوزپیشگان کافر، تو را با شمشیرهای شان ضربه می زدند. عرق مرگ بر پیشانی مبارکت نشست.
این صحنه خیلی صحنه تکان دهنده ایست که امام زمان (ع) دارد تعریف می کند. و راست و چپ بدن مبارکت به تناوب انقباض و انبساط می یافت (یعنی یک طرف آن بالا می رفت دوباره می افتاد، طرف دیگرش را بلند می کرد مجدد می افتاد) در حالیکه دیگر آنچه بر تو می گذشت تو را از فرزندان و اهل بیتت باز می داشت و اسب تو شیون کنان از تو دور شده، شیهه کشان و گریه کنان به قصد خیام حرم سرعت گرفت. همین که بانوان حرم اسب تو را بلازده و خاری رسیده دیدند و زین تو را بر آن واژگونه یافتند از پس خیمه ها برآمدند در حالیکه گیسوان شان را بر چهره ها پریشان ساخته، نقاب از چهره انداخته، سیلی بر صورت هایشان می زدند و با صدای بلند گریه می کردند و نالان و فریاد کنان تو را می خواندند.
امام زمان (ع) اینجا یک جمله می گوید خدا رحمت کند مرحوم آقا میرزا اسماعیل را، می فرمود هیچکدام از علما جرات نکرده این را باز کند. چون خوب هم نیست که باز بشود. و آنان بعد از عمری عزت به خواری گرفتار شده بودند و به سوی قتلگاه تو می شتافتند در حالیکه شمر بر روی سینه تو نشسته بود و شمشیر تشنه اش را بر گلوگاه تو نشانده، از خون گلویت سیراب می کرد.
او می دوید و من می دویدم او سوی مقتل من سوی قاتل
او می نشست و من می نشستم او روی سینه من در مقابل
او می برید و من می بریدم او از حسین سر من از حسین دل
با دست پلیدش محاسن شریف تو را گرفته بود و با شمشیر تیزش، سر از بدنت جدا می کرد. حواست از حرکت باز ایستاد و نفس های شریفت نهان گشت و سر مبارکت بر فراز نیزه بالا رفت. امام زمان (ع) اینها را دیده که می گوید من مصیبت زده غمگین سرگشته بیچاره هستم. و اهل و عیالت همچون بردگان به اسیری گرفته شدند و بر بالای جهاز شتران در غل و زنجیر به بند کشیده شدند. حرارت آفتاب داغ نیمروز ها، چهره های شان را می سوزاند و در بیابان ها به جلو رانده می شدند. دستان شان با زنجیر به گردن های شان بسته شده بود و در بازارها چرخانده می شدند...