جلسه 129 - شرح زیارت عاشورا
شماره جلسه
129
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1383
ماه
1
روز
27
متن کامل (خام) ‌ جلسه 129 - شرح زیارت عاشورا

شرح زیارت عاشورا: جلسه 129

بحث مان درباره رابطه وجودی ما با اهل بیت (علیهم اسلام) بود. عرض کردیم که کشف، شهود و باور این رابطه وجودی بسیاری از مشکلات و معضلات سر راه انسان را برای رسیدن به سعادت ابدی برمی دارد. بسیاری از ضعف ها، خستگی ها، دل مردگی ها، خود باختن ها، خود ناباوری ها و خود کم بینی ها ناشی از این است که ما خودمان را در این جایگاه نمی شناسیم و واقف به این که از کجا آمده ایم، در کجا هستیم و به کجا می رویم نیستیم. این سه شناختی که بر هر انسانی واجب است، در این متاسفانه ما کمتر فکر کردیم، تامل کردیم و زحمت کشیدیم که آن را تحصیل بکنیم.

عرض کردیم که اگر به یک نگرش صحیح بین خودمان و اهل بیت (علیهم السلام) نائل بشویم و باور بکنیم که ما از آنها هستیم، آنها اصل و ریشه ما هستند و ما عضو خانواده آنها هستیم حقیقتا و عضویت ما در خانواده اهل بیت بسیار بسیار بسیار شدیدتر از عضویت ما در خانواده های طبیعی مان نسبت به پدر و مادر طبیعی مان هست، آن موقع به نوع نگاه و ارتباط آنها با خودمان و نوع نگاه و ارتباطی که ما باید به آنها داشته باشیم بیشتر پی می بریم. گفتیم از طرف آنها با این وجود و با این رابطه یکی مسئله مهرورزی ثابت و همیشگی هست که آنها همیشه به ما مهر می ورزند و این ثابت است و یکی هم تمایل به معیت ما. آنها مشتاق به ما هستند که با ما معیت داشته باشند.

ببینید گاهی وقت ها نوع روابطی که بین دو نفر برقرار می شود، در باب محبت دو جور هست. یک بار احتیاج و نیاز به فدا شدن هست، عشق است. یک بار اشتیاق هست. اشتیاق فرق می کند. خداوند به ما مشتاق است، اهل بیت به ما مشتاق هستند اما از طرف ما چیز دیگری وجود دارد که حالا امشب می خواهم در این رابطه توضیح بدهم چون به فقره مربوط به بحث مان باید بپردازیم. یک طرف هم عفو و بخشش گناهان ما هست. عفو و بخشش گذشته و گناهان ما هست. به این سه مطلب خوب توجه بکنید. مهر ورزی ثابت و همیشگی. تمایل و اشتیاق به معیت با ما و بخشش گناهان گذشته ما.

اگر انسان با کسب معرفت این را درک کرد و خودش را تحت ولایت خداوند و حزب خدا و اولی الامر (رهبران الهی) قرار داد به صورت دائم از این چیزها بهره مند است. یعنی هم از مهرو محبت همیشگی، هم از اشتیاق به معیت و هم از عفو و مغفرت. گاهی وقت ها انسان اختیاری، خودش را جاهل نگه می دارد و در اثر این جهل روز به روز فاصله اش با اصل و مبدا خودش بیشتر می شود تا جائیکه: «وَ اِذا ذُکِرَ الله اِشمَئَزَّت قُلُوبُ الَّذِینَ لایُومِنُون»؛ وقتی اسم خدا می آید متنفر می شود. یعنی با اصل خودش رابطه ندارد. رابطه اش دفع است. تا اسم خدا می آید متنفر می شود، بدش می آید. اسم اهل بیت می آید، اسم اصل و ریشه خودش می آید، متنفر می شود و دفع می کند. اینجا آن لحظه ای است که شخص منکوس می شود، وارونه می شود و تمام طبیعت و جنبه حیوانی او، همه فطرت را دربر می گیرد.

«اَحاطَت بِهِ خَطِیئَتُه» قرآن می فرماید. تمام خطاهایش ، تمام گناهانش و آنچه که کسب کرده، سراسر وجود شخص را می گیرد، کاملا تاریک می شود و نور فطرت در وجود شخص خاموش می شود. در اینجا هست که دیگر شخص کلا از حیات انسانی ساقط هست و اساسا ماهیت او فرق می کند. یعنی از انسانیت خارج شده است. این را دقت بکنید. یعنی آن فروغ و نفخه الهی و آن شمعی که از خدا در وجود هر کسی سوسو می زند با طوفان های هوای نفس، گناهان مختلف و آلودگی های دیگر خاموش می شود. و اساسا شخص ماهیتا از تحت تعریف انسان خارج می شود.

اینجاست که قرآن می فرماید: «صُمٌّ بُکمٌ عُمیٌ فَهُم لایَرجِعُون» یعنی اساسا بینش انسانی از بین رفته، حیات انسانی کاملا از بین رفته، این شخص به یک چیزی غیر از انسان تبدیل می شود. برای همین هم است در قیامت اساسا به صورت انسان محشور نمی شوند. اینکه مهر به قلبشان می خورد همین است. اگر می گویند مهر به قلبشان خورده یعنی کار را در اثر لجبازی و عناد به یک جایی رسانده که شخص از تعریف انسانیت خارج می شود و قابل برگشت هم نیست. کاملا خودش را از بین برده، تمام فطرت را از بین برده است.

لذا می فرماید که اینها هیچ راه بازگشتی ندارند چون تمام راهها را خودشان به روی خودشان بسته اند. تا جائیکه درباره بعضی از خلفای عباسی گفته اند که وقتی می خواست بمیرد به خدا می گفت می دانم اگر اسغفار کنم مرا می بخشی ولی آنقدر از تو بدم می آید که هرگز اینکار را نخواهم کرد که از تو معذرت بخواهم و استغفار کنم. انسان اینجوریست و در مورد ابوجهل گفتند که این وقتی پیامبر در قیامت می آید که از صراط رد شود و عذاب خاموش می شود (قریب به این مضمون) و حتی می گویند رسول خدا (ص) می خواهد او را شفاعت کند می گوید من شفاعت نمی خواهم. زودتر بیاید، رد شود و برود همان عذاب را برای ما برگردانید. این چنین است. گاهی وقت ها انسان به این درجه می رسد که دیگر کاملا از حیث انسانی خارج می شود. از حیثیت انسانی درمی آید.

این مسیر سر راه ما هم هست. بارها عرض کردم برای ما راه امام حسین (ع) شدن هست چون امام حسین (ع) را داریم و اساسا خودمان حسین هستیم. خدا رحمت کند آقا میرزا اسماعیل را که فرمود گذاشته اند خودتان بفهمید که هر کدام از شما یک حسین اید. وقتی در زیارت عاشورا خون تو را خون حسین (ع) معرفی کنید یعنی خودت یک حسین هستی و باید این حسینت را پرورش بدهی و این حسینت را تقویت کنی تا با آن حسین محشور بشود و شمر را هم داریم. بنابراین اینکه ما چه خواهیم شد بسته به این است که کدام بعد را تغذیه و تقویت می کنیم و به کدام بعد اهتمام می ورزیم تا حسین ما متجلی شود یا شمر ما یا عمر سعد ما یا یزید ما یا ابن زیاد ما.

اینها فقط یک سلسله اشخاص تاریخی که نبودند. از نگاه معرفت نفسی کسی که از نگاه معرفت نفسی به تاریخ می کند هر یک از شخصیت های تاریخی اعم از مثبت و منفی تجلی یک نفس هستند. یک نوع هستند. یادتان باشد یک نوع هستند. یک نوع. بنابراین باید به این حقیقت مان معرفت پیدا بکنیم و این حقیقت را قدر بدانیم. ولی چون این حقیقت در ما یعنی حقیقت حسین بودن و نفخه الهی در همه ما طفولیت خود را می گذارند ما باید به خودمان رحم کنیم و مثل یک بچه از خودمان پرستاری کنیم. هم از همدیگر پرستاری کنیم مثل یک بچه، به فکر همدیگر باشیم هم به یاد خودمان باشیم و این بچه را پرورش بدهیم.

خدا مرحوم الهی قمشه ای را رحمت کند فرمود:

ترسم که این تن که حائل است به جانم سقط کند کودک عزیز روانم

یعنی از این کودک عزیز روان باید پرستاری کنیم. با رحمت و با محبت به آن نگاه کنیم. به خودمان رحم کنیم. بعضی از افراد هستند که به بچه ها رحم نمی کنند. یعنی در حق بچه ها خشونت می ورزند و بچه ها را اذیت می کنند. زنده به گور می کنند. انواع رفتارها را ما داریم. زنده به گور کردن بچه ها مثل همین هایی که انسانیت شان را زنده به گور می کنند و نمی گذارند که رشد بکند. مثل کسانی که الآن در امریکا، در کشورهای غربی تمام بچه ها را زنده به گور می کنند. کدام بچه را؟ بچه فطرت را در وجودشان زنده به گور می کنند.

بعضی ها هستند که خب بچه ها را تنبیه می کنند،می زنند نمی گذارند رشد بکنند، بچه ها سوء تغذیه پیدا می کنند. بعضی وقت ها نه! بعضی ها می شناسند که بچه که هست اما بچه را به استثمار می کشند، بیشتر از حدش از او کار می خواهد. از یک دختر بچه سه ساله، از یک پسر بچه پنج ساله بیشتر از حدش کار می کشند و او را از آن طرف به مشکلات جسمانی می کشانند که بعد این نمی تواند کاری بکند. کاری از دستش برنمی آید.

بعضی از ما هستیم که می فهمیم که مومنیم، حقیقت انسانی خوبی داریم اما بیخود از خودمان انتظار مردانگی داریم. انتظار کارهای بزرگ داریم. حواسمان نیست که ما نباید انتظار و توقع های زیاد از خودمان داشته باشیم. نفس ما کودک است. باید کودکانه با او بسازیم. آهسته آسته با او مدارا بکنیم تا رشد بکنیم. اشتباه خیلی از افراد همین است که اینها وقتی سرنوشت بزرگان را می خوانند به جای اینکه از این بزرگان درس بگیرند و احساس قدرت بکنند و اینکه بدانند یک چنین راهی سر راهشان هست، وقتی زندگی آقا شیخ جعفر مجتهدی را می خواند، وقتی زندگی فلان عالم را می خواند فکر می کند الآن این باید همین بشود.

مثل بچه ای که فیلم بروسلی را نگاه می کند، فکر می کند الآن می تواند مثل بروسلی ضربه بزند، می رود از پشت بام خودش را می اندازد دست و پایش می شکند، بعضی ها اینجوری هستند. انتظار دارند مثلا زندگینامه مرحوم نخودکی را می خوانند، فکر می کنند اگر یک چهل روزی رفتند چها تا نوز نوزی کردند، نمی دانم نمازی خواندند، جمکرانی رفتند و یک چهل روزی چله گرفتند حتما باید در آسمان و زمین به روی آنها باز شود. بعضی ها توقع شان از خودشان به عنوان یک کودک زیاد است. ما باید توجه کنیم که ما یک کودکیم. باید یواش یواش راه بیاییم. کودک را باید بزرگ کرد. هفت سال اول، هفت سال دوم، هفت سال سوم که در مورد تربیت کودکان گفتند، نفس این جوریست آهسته باید آن را بالا بیاورید. کم کم باید تغذیه اش بکنید. با او مدارا بکنید.

بعضی از رفقا می آیند. طلبه ها، خواهرها و برادرها عجله دارند. وقتی برای آنها یک سیر می نویسیم. می گوید یعنی چه. یعنی من باید هزارتا نوار گوش بکنم. می گویم ما که خودمان این هزارتا نوار را داریم، خودمان چهل سال طول کشیده تا این حقایق را کشف کردیم، حالا برای شما آن را هزار ساعت کردیم. آن موقع ما اساتید نداشتیم. اگر این حقایقی که من الآن دارم برای شما می گویم، آن موقع اساتید ما می توانستند همین جوری برای ما بگویند الآن وضع ما این نبود. خیلی جلوتر بودیم. این می خواهد یک شبه این جوری بشود. نمی شود. انتظارهای عجیب و غریب از خودشان در مسائل عرفانی و در مسائل معنوی دارند که خب خطرناک است.

عجب، خودبینی های زیاد در مسائل معنوی. انتظار دارد مثلا در هر کارش ائمه بیایند به داد او برسند. حتما هم تا دست بالا می برد دعایش مستجاب بشود. می رود حرم دعایش مستجاب بشود. دعا می کند، ائمه زود به دادش برسند. حتما بیایند در خوابش به او بگویند. حتما می خواهند... این خیلی خطرناک است. روحیه خطرناکیست. من می خواهم فلان کار را بکنم باید نمی دانم امام زمان (ع) که هیچی، چهارده معصوم صف بکشند بیایند در خوابم به من بگویند تو مثلا فلان کار را کن، من بلند بشوم بروم این کار را بکنم.

بعضی وقت ها افراد برای مسائل شرعی خودشان هم توقع دارند که حتما خواب ببینند یا وحی به آنها نازل بشود یا حتما از غیب یا پشت پرده یک کسی به آنها یک چیزی بگوید که این کار بشود. نه! اینجوری نیست. یک کسی خدمت همین آقای مجتهدی رسیده بود (حتما داستان آن را خواندید) که خمسش نداده بود. بعد به آقا می گفت من شک دارم که مراجع درست مصرف می کنند یا نه، می خواهم یک راه یقینی برایم پیدا شود، اهل بیت یک لطفی بکنند به من بگویند که من خمسم را چه بکنم. خدمت آقای مجتهدی رسیده بود.

آقای مجتهدی هم همه چیز را می دانست. به او گفت که شما یا مقلدید یا محتاطید یا مرجع تقلید هستید. اگر مرجع تقلید هستید که می دانید چه راهی است. محتاط هم که نیستی. اگر مقلد هستی همان را که مراجع گفتند. تو چکار داری که مراجع درست مصرف می کنند یا مصرف نمی کنند. وظیفه ات این است که بروی خمست را بپردازی. نه! ائمه باید بیایند. می گفت هر چه من گفتم قبول نکرد. آقای مجتهدی بعد به او می گوید شما این حرف من را خوب باور نمی کنی. بعد هم به آقای مجاهدی می گوید ایشان اگر سالهای سال هم زور بزند هیچوقت نمی تواند با ائمه این جوری ارتباط برقرار کند. این کار، کار راحتی نیست. یک کسی بتواند با ائمه ارتباط برقرار بکند، سوالهایش را بپرسد، نمی دانم چه بکند، چه بکند.

این کار، کار راحتی نیست که ما از خودمان توقع داریم. چرا بیخود از خودمان توقع بکنیم؟ رساله! متن رساله حکم الهی است. مراجع هم اختلاف داشته باشند تو وظیفه خودت را انجام بده. مرجعی که انتخاب کردی، انجام بده. بری الذمه هستی. به همین عمل بکنی به حکم خدا عمل کردی. از خودمان توقعات خیلی بزرگ نداشته باشیم. بعد هم عجله داشته باشیم. مثلا ما می گوییم کتاب بخوانید. کتاب فلان کس را من می گویم بخوان. حاضر نیست بخواند. اگر تو آمدی از من مشاوره بگیری خب من به تو می گویم این کتاب را بخوان. نه!

بهترین کتاب برای ما الآن ... بنده خودم که دارم خدمت شما عرض می کنم خود من خیلی از این کتاب ها استفاده می کنم. برای من خیلی نورانیت می آورد. خیلی نمک دارد. کتابهای مرحوم دستغیب. یک ولی خداست. الان به بعضی ها می گوییم. می گویند ما کتاب دستغیب را بخوانیم؟ قدیمی شد. مثلا ما چه بخوانیم؟ یک فصوصی بگویید. یک کتاب محی الدینی بگویید. کتاب های نمی دانم کس دیگر را بگویید. هنوز نمی فهمد دو بیشتر است یا سه، کتاب های آقای جوادی آملی، آقای حسن زاده، یکی یک دانه زیر بغلشان است، بعد می خواهد مثلا... نمی شود این جوری. توقع بیجاست. به این بچه ظلم می کنی.

کتاب شهید دستغیب را بخوانید. کتاب های عقیدتی بخوانید. کتاب های کلامی بخوانید. کم کم خودتان را تقویت کنید. آهسته آهسته جلو بروید. عارتان می آید؟ این تکبر خیلی خطرناک است. خب بعضی از بزرگان هستند علامه حسن زاده، علامه حضرت آیت الله جوادی آملی، شاگردانی دارند، شاگردان بسیار قدرتمتد و فاضلی دارند، این به جای اینکه برود سر درس اینها بنشیند می گوید نه بروم سر درس همان آقای جوادی آملی. خوشش می آید یکی بگوید این شاگرد جوادی آملی است، این شاگرد علامه حسن زاده است. اینها چیست؟ اینها جز طاغوت پروری کار دیگر نیست.

بعضی از طلبه ها سال اول را می خوانند، دوم و سوم را نمی خوانند، می روند سال چهارم می نشینند. سال پنجم می نشیند. کتاب بزرگ بزرگ دست می گیرد. طلبه سال اول را رفتم دیدم که کتابهای سال دهم را خریده، گذاشته آنجا. می گویم حالا این به چه درد می خورد. والله به این خمس می خورد. به دردت نمی خورد. طلبه سال اولی کتاب سال اول را بخر. تابستان که درست تمام شد، برو کتاب سال دومت را هم بخر. از الآن رفته کتابهای ده سال بعدش را خریده گذاشته آنجا. بعد یک کتابهای قلمبه سلمبه ای که معلوم نیست اصلا بتواند بخواند، نتواند بخواند. عمری باشد، نباشد. هر وقت رسیدی انشاالله می روی می خری. بعد کارهای خیلی بزرگ، توقعات خیلی بزرگ، افراد از خودشان دارند.

ما باید توجه بکنیم که ما یک کودک هستیم. نباید بگذاریم این کودک خفه شود. باید به او رحم کنیم. آهسته آهسته. روزه می خواهیم بگیریم، فشار بیش از حد نیاوریم. فشار باید به نفس بیاید برای اینکه باید تربیت شود ولی آهسته آهسته. آنوقت وقتی حواسمان نیست بنده ای که مثلا فرض بفرمایید از مثلا سیزده چهارده ساله ای در این مسیر بودم انتظار دارم یک کسی هم که مثلا فرض بفرمایید تازه در این راه آمده، همه کارهایی که من انجام می دهم، او هم انجام بدهد یا او انتظار دارد همه کارهایی که من انجام می دهم، او هم انجام بدهد. اشتباه است.

عزیز من! از دیگران بیخود توقع نداشته باشید. این خانمی که در خیابان است، آقایی که تازه به راه آمده، این خوراک هایی را که تو خوردی، نخورده است. خوراک ها را باید آهسته آهسته بخورید. چه توقعی داری که همانطور که تو مسائل را می بینی، او هم ببیند؟ همان جوری که تو ارزیابی می کنی، او هم ارزیابی بکند. همه ارزش ها را به همان قشنگی که تو می بینی، ببیند. اگر تو مثلا حالا فرض بفرمایید یک لطفی در حقت شده، اسم امام حسین (ع) که می آید می توانی گریه بکنی، باید یک کسی را که گریه نمی کند را تحقیر بکنی؟ فکر کنی دلش خیلی سیاه است؟

اگر می توانی زیاد به حرم بروی و یک حالی بکنی، باید یک کسی را که حال ندارد را کوچک بشماری؟ اگر تو موفق به نماز شب هستی یا عبادت های مستحبی داری، دیگران که موفق نیستند را ریز ببینیم؟ یا این را غافل ببینیم؟ وضعیت خودت را یادت نیست تا چند وقت پیش کجا بودی، چطوری بودی؟ این کودک نگاه کردن خیلی مهم است. باید به خودمان درست نگاه کنیم، بیخود از خودمان و دیگران انتظار نداشته نداشته باشیم و به خودمان فشارهای بیجا هم نیاوریم.

خب! حالا این باید کم کم تربیت بشود. ائمه هم ما را همین طوری تربیت می کنند. آهسته آهسته به ما خوراک می دهند تا کم کم رشد بکنیم. خب! حالا می ماند احساس ما نسبت به ائمه. نوع نگاه آنها و نوع برخورد آنها با خودمان را گفتیم. اما از این طرف هم یک احساس هایی هست. گفتم وقتی دوتا موجود مختار که قدرت فهم دارند، با کمال هستند، با هم روبرو هستند... دو تا موجود مختار وقتی با هم ارتباط برقرار می کنند، مثل دوتا انسان وقتی با هم ارتباط برقرار می کنند این حالت ها بین آنها به وجود می آید. به خصوص در بحث محبت این مسائلی که می گویم کلی دارم عرض می کنم بین آنها به وجود می آید. فقط قبل از اینکه من این را بگویم یک توصیه به عزیزان می کنم. البته ما در بحث آموزش دین مقداری توضیح دادیم ولی خب خودمان هم آن را کامل نمی دانیم.

ما باید قواعد محبت و دوستی را یاد بگیریم که ما این را در بحث ولایت مفصل گفتیم. در شرح زیارت عاشورا هم خدمت عزیزان عرض کردیم. مراجعه کنند به آنجا. قواعد دوست بازی، ارتباط با دوست، دوست گیری و دوست داشتن را باید بلد باشیم. اگر نه افراط و تفریط زیاد داریم. ما از ده مشاوره ای که برای ما می آید در بین طلبه ها، دانشجوها و محصل ها لااقل سه تای آن در مورد همین افراط و تفریط در دوست یابی و دوستی است. رفاقت، رفیق بازی و این چیزها. حالا کاری با این نداریم. این جمله معترضه بود که حتما باید عزیزان در تنظیم روابط شان با دیگران مطالعه داشته باشند. چون اگر نتوانند روابط شان را با دیگران تنظیم کنند، حرکت آنها به سمت آخرت با کندی صورت می گیرد. گاهی وقت ها هم هست که آسیب می بینند.

قاعده ای که خداوند تبارک و تعالی در نظام خلقت گذاشته این جوریست که افرادی که با هم روبرو می شوند یک شناختی از همدیگر پیدا می کنند. همدیگر را ارزیابی می کنند. وقتی ارزیابی کردند، وقتی یک نفر را پائین تر از خودت دیدی، پائین تر از خودت نه کم ارزش تر از خودت، این را یادتان باشد، پائین تر از خودت چون هیچکس حق ندارد دیگران را کم ارزش تر از خودش ببینید یا خودش را باارزش تر از دیگران ببیند. وقتی یک نفر را می بینید، گاهی وقتها انسان یک نفر را دوست دارد، از یک نفر خوشش می آید. توجه فرمودید؟ چون خوب است، چون دوست داشتنی است، چون کمال دارد، چون ارزش دارد، از او خوشش می آید. اما این جوری نیست که بخواهد خودش را فدای او بکند. فقط دوستش دارد. همین!

این جور جاها، بزرگ نسبت به کوچک این جوری است. یک بزرگ نسبت به کوچک این جوریست. یک کامل نسبت به کسی که از کمال کمتری بهره مند است این جوریست. او را چون کمال دارد، چون ارزش دارد، چون مخلوق خداست و خیلی چون های دیگر دوست دارد. به او علاقه دارد. مثل علاقه ای که آدم به یک بچه دارد یا به یک پائین تر دارد. ولی شخصیتا وابسته به او نیست. محتاج به او نیست. از او چیزی جذب نمی کند. دریافت نمی کند اما حقیقتا دوستش دارد. به این حالت چه می گویند؟ حالت اشتیاق. محبت هم می توانیم به آن بگوییم.

یک وقت هست نه، آدم با یک کامل تر از خودش روبرو می شود. کسی که با یک کامل تر از خودش روبرو می شود... وقتی می گوییم کَس یعنی روح. چون جسم که تاثیر ندارد. جسم نشان دهنده کمال که نیست. روح هست، ارواح هستند که ادراک این حقیقت را می کنند. آن وقت کاری با ظاهر، زن بودن، مرد بودن، پیر بودن، جوان بودن، زشت بودن و زیبا بودن ندارند بلکه به عنوان چه نگاه می کنند؟ به عنوان یک موجود مجرد که کامل تر است نگاه می کنند. درست شد؟

آن وقت وقتی نگاه می کنند، حالت یک کسی که از کمال کمتری برخوردار هست نسبت به کسی که از یک کمال بالاتری برخوردار است این است که این دوست دارد به خاطر اینکه می خواهد به آن کمالات برسد... می خواهد کمالات بالاتر را چکار کند؟ احراز کند. دوست دارد. اول از رو در رو شدن، ارتباط داشتن، رفت و آمد داشتن استقبال می کند. خوشش می آید با این برود. با این ارتباط داشته باشد. چرا؟ چون در ارتباط با او چه گیرش می آید؟ کمالات بالاتری گیرش می آید. این اصلی است که خداوند گذاشته است. در آیات و روایات هم به ما توصیه کرده اند و بعد چه؟ بعد وقتی که آن کمالی که در آن شخص می بیند، گاهی وقتها این محبت، این مودت یک طوری هست که انسان دوست دارد که فدای طرف مقابل بشود یعنی خودش را در وجود آن شخص بکند.

اصطلاحاً حالا، روائی آن این جوریست: «یُخالِطُهُ الله»؛ یعنی خودش را در او مخلوط می کند. دوست دارد در او برود. برای چه دوست دارد در او برود؟ برای اینکه وقتی در او رفت، در او ذوب شد، در او فانی شد، تمام کمالات را چکار می کند؟ کسب می کند. چون دو تا مجرد هستند. مسئله ارتباط بدنی که نیست. دو تا مجردند. می خواهد برود در او فانی بشود که به کمال برسد. قاعده عالم این طوریست که همیشه موجوداتی که پائین هستند نسبت به موجوداتی که بالا هستند این حس را دارند. یعنی دوست دارد فدای آن که بزرگتر است، بشود. دوست دارد این جوری بشود. آنوقت کسی که دوست دارد فدای یک کسی بشود، قربان یک کسی بشود، این اصلا احساس ضعف نمی کند. توجه فرمودید چطور شد؟ چون انسان ها یعنی ارواح چه بخواهند چه نخواهند، چه بگویند و چه نگویند، چه اعتراف بکنند چه نکنند در نهاد و فطرت شان می دانند که جاودانه هستند. نابود نمی شوند.

یک مادری که می خواهد خودش را فدای بچه اش بکند که بچه اش را نجات بدهد، این معتقد است که من اگر خودم را فدای بچه ام کردم و جان خودم را برای بچه ام گذاشتم چه می شود؟ این ادراک و لذت اینکه بچه ام مانده را من بعد از مرگ هم دارم و باز آرامش دارم. مثلا به یک مادر نمی توانیم بگوییم که خب حالا فرض تو مردی، الآن خودت را فدای بچه ات کردی، بچه ات را نجات دادی. نه! مادر بعد از مرگ از اینکه این کار را کرده لذت می برد، هوشیار است. فقط یک بدن از او جدا می شود ولی بچه اش را می بیند که نجات پیدا کرده و حیات دارد.

ابولهب را شما نگاه کنید، یک کافرمطلقی که اصلا... از آن صمٌ بکمٌ عمیٌ ها هست، از آنهایی که خیلی وضعش خراب است. این وقتی با ابن مسعود درگیر می شود (غلامش بوده)، ابن مسعود او را زمین می زند و خلاصه می خواهد او را بکشد. حالا ابن مسعود آدم ضعیفی بوده، می گویند او را زمین می زنند، خلاصه بعد می گویند حالا بیا اگر می خواهی اربابت را بکشی، بکش. ابن مسعود می رود روی سینه او می نشیند، او هم زخمی افتاده کاری از دستش برنمی آید، این هم چاقو را می کشد، حالا خنجر( ما چون خودمان چاقو می کشیم، همه اش می گوییم چاقو!) خنجر را می کشد مثلا می خواهد او را بکشد. خوب دقت کنید فطرت را.

می گوید ابن مسعود تو می خواهی سر من را ببری؟ می گوید آره! من می خواهم سر تو را ببرم. می گوید خیلی برای من اف دارد تو سر من را ببری. زشت است برو بگو یک آدم حسابی بیاید سر من را ببرد. یک آدم بزرگ، یکی از این قهرمان های تان بگو بیاید، خود پیغمبر بیاید، علی بیاید، یک کسی، یک گنده ای بیاید. ابن مسعود می گوید برای تو چه فرقی می کند تو که بعدش مرده ای؟ ببینید اینجا حس است. این حس می گوید که... چون این وقتی سرش را ببرند بعد خیلی خجالت می کشد که ابن مسعود سر او را بریده است. کسی نمی تواند بگوید این نیست. چون نابودی وجود ندارد. عدمی نیست.

این نقص ابولهب است که زنده است. وقتی به جهنم برود دائم به هم پز می دهند، می گویند سر تو را چه کسی برید؟ یکی می گوید من را امیرالمومنین کشت. اگر یکی بگوید مثلا من را ابن مسعود پیزوری (یک ضعیف) کشت، خیلی اف دارد. می گویند خاک بر سرت این زد تو را کشت؟ اینها این حالت ها را دارند. فکر نکنید مثلا قضیه، قضیه قهرمانی و کشتی فقط در میدان نبردی است که ما الآن داریم می بینیم. بعد از مرگ هم همین چیزها هست. فطرتا دارد اعتراف می کند که من بعد از مرگ چه هستم؟ زنده ام. بعد ابن مسعود می گوید نه فقط خودم باید تو را بکشم.

می گوید خب حالا پس اگر می خواهی بکشی، سر من را از خیلی پائین تر ببر، می گوید برای چه. می گوید می خواهم وقتی سر من را روی نیزه ها می گذارند، ارتفاع گردن من بلندتر باشد، سر من بالاتر از بقیه سرها باشد. خوب دقت بکنید. یک کافر دارد این حرف را می زند. اتفاقا ابن مسعود از بالاتر می برد. می آید از دهان می برد که کوتاه تر دربیاید. خب این یعنی چه؟ اینکه انسان ادراک دارد. وقتی شما می خواهی خودت را فدای یک نفر بکنی، قربان یک نفر بکنی برایت می ماند. یعنی آن را کاملا ادراک می کنی. اما اگر یک کسی خودش را فدای کامل تر از خودش بکند، کاملا به او ملحق می شود و تمام آن کمال را چکار می کند؟ وقتی در او ذوب شد، احراز می کند. مثل قطره است که دوست دارد خودش را با عجله به رودخانه برساند و رودخانه هایی که عجله دارند خودشان را به کجا برسانند؟ به دریا.

چون حالت یک قطره را از نظر ضعف نگاه کنید. وقتی این به دریا می رود چه اتفاقی برای قطره می افتد؟ یک قطره چه می شود؟ هویت قطره که سرجای خودش هست اما این دفعه با چه هویت دارد؟ دیگر با یک کل هویت دارد. هست با یک کل هویت دارد. مثل هویتی که الآن شما دارید. شما الآن که در این جمع هستید، همه روح، نیکی، کمال، خوبی و محبت این جمع را دارید. آدم در جمع مومنین که قرار می گیرد خب یک احساس شادی، نشاط و قدرت بیشتری دارد تا وقتی که چه هست؟ تنها هست.

این روح جمعی در شرح زیارت عاشورا در بحث زیارت توضیح داده ام که چرا ما اصلا زیارت می رویم. چون از روح جمعی استفاده می کنیم. شما وقتی زیارت می روید، به حرم امام رضا (ع) می روید متوجه می شوید که دیگر یک نفر نیستی، حالت تو حالت یک قطره ای هست که آمدی، آمدی به چه رسیدی؟ به یک دریا. آنجا یکدفعه می بینی خیلی آرامش داری. خیلی احساس قدرت می کنی. شیطان راحت نمی تواند بیاید وسوسه ات بکند. اگر مثلا خارج از مشهد احساس گناه داشتی، وسوسه هایی داشتی،در مشهد دیگر یک چنین احساسی نداری چون دیگر به یک کل ملحق شدی. فدای یک قدرتمند شدی و با او باقی هستی. در ضمن آن کل هستی.

مراتب رشد موجودات عالم این جوریست که یک ضعیف، همیشه خودش را فدای قوی می کند. الآن شما یک گوسفند را بکش. برای یک گوسفند خیلی کمال است که شما سر آن را ببری و بخوری. گوسفند ادراک دارد دیگر. گاو ادراک دارد. اما اینکه در ضمن یک مومن قرار بگیرد و در ضمن یک انسان قرار بگیرد خیلی برایش خوب است. گیاهی که گوسفند آن را می خورد. گیاهی که انسان آن را می خورد این جوریست. همه این نظام عالم را خدا برای انسان خلق کرده است. چون انسان از نظر کمال چیست؟ بالاتر است و در بین انسان ها همه فدای مومن هستند.

یعنی الآن شما نگاه بکنید چقدر چرخ در این دنیا دارد می گردد، چقدر دانشمندان دارند کار می کنند که فضاهایی را روی کره زمین درست کنند که بیشترین کسی که بهره می برد کیست؟ فطرت گراها هستند. در واقع کفار خادم که هستند؟ خادم فطرت گراها هستند. آنها حمال فطرت گراها هستند. این جهان را پر نشاط، پر انرژی، عرض کنم خدمت تان که زیبا نگه می دارند تا فطرت گراها بتوانند با آسایش بیشتری به وجود بیایند، به دنیا بیایند و رشد کنند. توجه فرمودید چطور شد؟ و در بین فطرت گراها، آنهایی که ضعف دارند مقدمه قرار می گیرند برای کسانی که از قدرت بالاتری برخوردار هستند. تا آنها بالا بکشند. مثل همه حرکات خاک و آب با دانه است که می آیند، می آیند می آیند تا همه به میوه برسند.

توجه فرمودید؟ همه می آیند به میوه می رسند. ولی آن ریشه و شاخه و ساقه و برگ در خدمت چه هستند؟ درست است که یک درخت هستند، یک موجود زنده هستند اما همه آنها در خدمت چه هستند؟ در خدمت میوه هستند. میوه در خدمت کیست؟ در خدمت انسان است. انسان وقتی میوه را می خورد، هم به میوه یک افتخاری داده. مومن ها! نه کافر. و الّا میوه وقتی به خورد کافر می رود می گوید کوفتت بشود. ولی وقتی یک مومن می خورد لذت می برد. چون ضمن یک مومن است. یعنی گیاه و نبات تبدیل به چه می شود؟ تبدیل به انسان می شود. به مرحله حیوانی می رسد و از حیوانی به انسان می رسد. انسان می شود. البته کافر هم می خورد باز برای نبات رشد هست. من از جهت معرفتی نبات دارم می گویم که خوشش نمی آید خوراک کافر بشود. ولی از نظر سلسله مراتب وجودی خب یک حیوان می شود. یک درجه ارتقا پیدا می کند. همیشه این جوریست.

مومنین هم همین جوری هستند. مومنین خودشان را فدای که می کنند؟ فدای اهل بیت می کنند. خدا آقا میرزا اسماعیل را رحمت کند. فرمود مومنین خودشان را فدای اهل بیت می کنند و اهل بیت خودشان را فدای که می کنند؟ فدای خدا می کنند. این جوریست و انسان به این فدا شدن خیلی احتیاج دارد. به اینکه فدای چه بشود؟ فدای یک کامل بشود. دست از خودش بردارد. خیلی از کسانی که به جهنم رفتند در جوار پیغمبر بودند. مثل زنهای پیغمبر (ص) که نتوانستند آن رشدی که باید را بکنند. مثل خیلی از دور و بری های پیغمبر (ص). حالا نمی گویم زنهای پیغمبر (ص) جهنمی هستند. کاری با حکم آن ندارم. خیلی ها ابولهب، ابوجهل، از خانواده پیغمبر (ص) زیاد بودند که جهنمی هستند.

علت این بود که کمال پیغمبر (ص) را درک می کردند اما چون به جای.... کمال پیغمبر (ص) کمال طبیعی نبود، کمال چه بود؟ فطری بود و اینها به جای اینکه با آن حالت کودکانه فطری خود با یک انسان کامل روبرو بشوند و این کودک را به انسان کامل بسپرند، طبیعت گردن کلفتی داشتند و طبیعت های بزرگ آنها نمی گذاشت فدای انسان کامل بشوند. برای همین در کنار پیغمبر بودند اما مسیر چه را طی کردند؟ طبق قاعده ای که در بحث «وَ لَعَنَ اللهُ بَنِی اُمَیَّةً قاطِبَةً» توضیح دادم، طبق آن قاعده چه می شود؟ وقتی طبیعت با فطرت روبرو می شود طبیعت به سمت جهنم اوج می گیرد. چون هر دو شان همدیگر را چه می دهند؟ اوج می دهند دیگر.

بنابراین وقتی یک طبیعت گرا با یک فطرت گرای گردن کلفت و قهار روبرو می شود، طبیعت گرایی او نمی گذارد به دست بوسی یک فطرت گرا برود. اینکه یک کسی مثل هانری کوربن از فرانسه هر پنجشنبه به تهران می آمد خدمت مرحومه علامه طباطبایی و بعد کم کم حرف می شنید، گوش می کرد، گوش می کرد تا به تشیع رسید، همه کس حاضر نیست این جوری باشد. خیلی ها هستند که می دانند علمای ما و بزرگان ما راست می گویند ولی حاضر نیستند که بیایند. می گوید من خودم دکترم. من فوق لیسانس دارم. من استاد دانشگاه هستم حالا بیایم مثلا محضر یک ولی خدا بروم. برایش خیلی سخت است.

اما آن کسی که دکترا دارد، برای خودش کسی هست، مخاطبی دارد و می تواند به طبیعت خودش غلبه کند وقتی به حجم وسیعی از طبیعت غلبه می کند، برای دست بوسی به محضر یک ولی خدا می رود چه می شود؟ اوج می گیرد. خیلی اوج می گیرد. بنابراین به این قاعده فدا شدن توجه کنید. البته این بحث مبسوط است الآن نمی توانم برایتان بگویم چون باید قواعد روابط بین انسان و خداوند تبارک و تعالی و خیلی چیزهای دیگر را بگویم.

انشاالله اگر عمری بود در بحث عرفانی عاشورا من این چیزها را شاید خدمت شما عرض کردم که این خیلی بحث دارد. بحث روابط دو نفر که چطور با هم ارتباط برقرار می کنند. یک نفر به یک نفر مشتاق است در حالیکه اصلا نمی خواهد فدای او بشود و نباید هم فدای او بشود و یک نفر به یک نفر محتاج است، دوستش دارد و می خواهد فدای او بشود چون با او چه می شود؟ با او قدرتمند است. با او کامل است. توجه فرمودید؟ این از این.

خب! وقتی اینجوری شد حالا می خواهیم چکار بکنیم؟ حالا وقتی با سیدالشهدا (علیه السلام) روبرو می شویم خداوند فانی شدن در اباعبدالله (ع) را به ما توصیه می کند. این فانی شدن خیلی حرف دارد. برای اینکه اگر کسی فانی در اباعبدالله (ع) بشود، بتواند از نظر صفات، از نظر اخلاق، از نظر مسائل سیاسی، از نظر مسائل نظامی، از نظر نگاه اجتماعی و بعد از همه مهمتر از نظر عرفانی فانی در سیدالشهدا (ع) بشود، فانی در زینب (سلام الله علیها) بشود، زینب شوخی نیست. زینبی که بعد از آن همه مصائب یک پرچم پر افتخاری را روی بام انسانیت گذاشته: «وَ ما رَاَیتُ اِلّا جَمِیلا». چه کسی می تواند این طور حرف بزند؟ چه کسی اصلا این طوری حرف زده است؟ ما از چه کسی جز زینب سراغ داریم؟

مادر شهید، بچه هایش جلوی او تکه تکه بشوند. خواهر شهید. خواهر زاده هایش. عمه شهید، برادرزاده هایش. مادر، خاله، عمه، خواهر شهید. اما زینب (س) همه را قشنگ می بیند. نمی گوید مجموعا قشنگ بود. بعضی وقت ها ما می گوییم مجموعا قشنگ بود. مجموعا خوب بود. بالاخره می ارزید. اما او می گوید: «وَ ما رَاَیتُ اِلّا جَمِیلا». اصلا غیر از زیبایی هیچ چیز نبود. همه اش قشنگ بود. تمام تکه به تکه، صحنه به صحنه عاشورا زیبا بود. چه کسی می تواند اینطور زیبابینی داشته باشد؟ زیباشناسی را آدم باید برود در مکتب حضرت زینب (س) یاد بگیرد. این طور بتواند زیبا ببیند.

خب! لذا وقتی شما می گویید: «بِاَبِی اَنتَ وَ اُمِّی»؛ پدر و مادرم فدای تو باشد یا در جامعه کبیره می گوییم: «بِاَبِی اَنتَ وَ اُمِّی وَ نَفسِی وَ مالِی وَ عُسرَتِی»؛ پدر و مادرم و جانم و خانواده ام فدای شما باشد، می خواهیم همه را چه بدهیم؟ کمال بدهیم. به همه اینها می خواهیم درجه بدهیم. فدا شدن یعنی چه؟ یعنی در کل رفتن دیگر. مثل یک قطره است که به دریا می گوید فدایت شوم. قطره را هر جا ببینی دارد داد می زند و می گوید چه ؟ جانم فدای دریا. قطره دریاست اگر با دریاست.

لذا «بِاَبِی اَنتَ وَ اُمِّی»؛ فدایت بشوم خیلی قشنگ است. بعد اینجاست که ما می توانیم به یک خودشناسی دیگر برسیم و بابی از معرفت نفس به روی ما باز می شود که ما می توانیم به سیدالشهدا (ع) چه بگوییم؟ اگر قرار است که فدای کسی هم بشویم یک کسی را خدای برای ما گذاشته که خیلی کَس است. می گوید شما فدای او بشوید. پدر و مادرم یعنی عزیزترین کس من، خودم و خانواده ام فدای تو باشد. این بینش خیلی بزرگی است که یک کسی بخواهد این طور به حضرت بگوید. «بِاَبِی اَنتَ وَ اُمِّی»، پدر و مادرم به فدای تو. همه کس من به فدای تو.

ولی یک جاهایی هم یک اجازه هایی به ما داده اند. صلوات و درود خداوند بر امام سجاد (علیه السلام). در صحیفه دارد. یک جاهایی انسان انقدر با خدا عیاق می شود. انقدر این رابطه قشنگ می شود. می گوید: «اِلهی فَقیرُکَ بِفِداک»، فقیرت به فدایت. بنده ات فدایت بشود؛ «عُبِیدُکَ بِفِداک». خیلی قشنگ است. بنده ات به فدایت بشود. اگر یک بار یک چنین حسی به آدم دست بدهد، یک بار، حتی یک بار، خیلی می ارزد. یک عمر شصت ساله که ادم یک بار توانسته باشد در آن حقیقتا به خدا بگوید فدایت شوم. یک بار به امام حسین (ع) بگوید فدایت شوم. خیلی این عمر قشنگی است. عمری که آدم یک بار توانسته باشد از تمام وجودش به خداوند بگوید فدایت شوم.

از مهرت ای خورشید جان چون ذره ام هر سو روان

مجذوب حسن دیگران ای ماه خوبان نیستم

من تا امام حسین (ع) را دارم فدایش بشوم، تا مادرم فاطمه زهرا (س) را دارم فدایش بشوم، فدای که بشوم؟ برای که بمیرم؟ تحویل نگرفتن که می تواند من را ناراحت بکند؟ محل نگذاشتن که می تواند ناراحتم بکند؟ اینجاست که کم کم احساس هایی هم که ما باید از این فدا شدن پیدا بکنیم به سراغ ما می آید. احساس های قشنگی هست که وقتی تو می فهمی با چه کسی طرف هستی، او به تو چه نگاهی دارد و تو با او چه نسبتی داری، کم کم به سراغ ما می آید که حالا این را باید برایتان بگویم. این فقره را اگر اجازه بدهید تمام بکنیم به سراغ فقره بعدی برویم.

خب می خواستم فقره بعدی را بگویم اما یک چیزی اینجا هست که باید از بحث خارج بشویم دوباره برگردیم. آن چه هست؟ آن: «لَقَد عَظُمَ مُصابِی بِک». آقا مصیبت من به واسطه تو خیلی عظیم است. مصیبت من خیلی عظیم است. من یک توضیحی راجع به این مصیبت می دهم، اصل روضه و اصل مرثیه اش را حیف است خودم برایتان بگویم. می گذارم انشاالله هفته بعد ببینیم کسی که خودش تمام صحنه های عاشورا را از اول دیده، همه را، لحظه به لحظه عاشورا را دیده، او چطور مرثیه می خواند؟ تمام صحنه را از اول تا آخر دیده، حضور داشته است.

حالا چرا می گویم بوده، حضور داشته؟ این هم یک فرمولی هست که در ادامه بحث هفته گذشته مان می خواهیم به آن برسیم. جلسه بعد در این باره توضیح می دهم. یعنی وجود مقدس آقا امام زمان (علیه السلام). آقا امام زمان (علیه السلام) در تمام صحنه های کربلا حضور داشته. همه را دیده و بعد روضه اش را شروع کرده و مرثیه می خواند. می خواهم انشاالله هفته بعد از زبان فرزند امام حسین (ع)، از زبان کسی که همه صحنه ها را دیده و با تک تک این صحنه ها مرده و زنده شده است. با تمام این صحنه ها سوخته. حالا یک کسی که اینجوری آتش بگیرد، اگر یکی از آنها را نصیب ما بکنند...

خدا رحمت کند آقا شیخ جعفر آقا را به امیرالمومنین (علیه السلام) گفت من همه چیزم را می دهم تا یک لحظه را ببینم. یک صحنه را ببینم. حالا شما تصور کنید کسی را که همه صحنه را دیده، تمام صحنه را، همه اش را دیده، او چطور روضه می خواند؟ او چطور مرثیه می خواند؟ می خواهم این را بگویم که «لَقَد عَظُمَ مُصابِی بِک»... وقتی خدا می گوید «یا اَبا عَبدِالله لَقَد عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ وَ جَلَّت وَ عَظُمَتِ المُصِیبَةُ بِکَ عَلَینا وَ عَلی جَمِیعِ اَهلِ الاِسلام وَ جَلَّت وَ عَظُمَت مُصِیبَتُکَ فِی السَّمواتِ وَ عَلی جَمِیعِ اَهلِ السَّموات» انشاالله می خواهم این را برایتان شرح کنم و این: «لَقَد عَظُمَ مُصابِی بِک».

چون آنجا یک توضیحی من دادم، حواستان هم بود من آنجا که رسیدم «لَقَد عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ» خیلی سریع رد شدم شاید چند دقیقه بیشتر روی این فقره نماندم. بیان این قضیه برای من سخت بود. یعنی خودم تحمل آن را ندارم. حالا انشاالله هفته بعد ببینیم امام زمان ّ(ع) برای این مصیبت عظیم مرثیه خوانده است. حالا یک بحث اجتماعی سیاسی می خواهم برایتان بکنم. چون بحث مهمی است. تمام این فقرات زیارت عاشورا مثل حلقه در هم است و هرکدام یک معنا می دهد.

خب! بحث اجتماعی سیاسی خیلی رقت قلب نمی خواهد. یک مقدار می توانم راحت تر برایتان بگویم. اگر ما در زیارت عاشورا دقت بکنیم (این بحث جدیدی است که دارم برایتان می گویم جای دیگر هم این را نشنیده اید) می بینیم که ما با دو مصیبت روبرو هستیم. دو مصیبت در تاریخ اسلام اتفاق افتاده است. البته من در آشتی با امام زمان (ع) یکی از آن مصیبت ها را عرض کردم. ما یک مصیبتی داریم که مصیبتی عظیم است. مصیبت عظیم! آن مصیبت چیست؟ آن مصیبت اتفاقاتی است که برای شخصیت های بزرگی مثل ائمه (علیهم السلام) افتاده است. برای ما اینکه مثلا گردن امیرالمومنین (علیه السلام) طناب بیاندازند و دستهای مبارکش را ببندند، اینکه مادر ما فاطمه زهرا (س) مجبور است... یک لحظه به یک جایی می رسد که حضرت زهرا (س) این مصیبت را انتخاب می کند. یعنی می گوید باید بروم این مصیبت را بپذیرم. این مصیبت باید به وجود بیاید.

شوخی نیست. «اِنسِیَّةٌ حوراء». انسیة حورا جنبه حوری بودن فاطمه زهراست. یعنی جنبه اوج لطافت وجودی فاطمه زهراست. مثل پدرش، حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) شخصیتی است که بدن او سایه ندارد. یعنی وقتی در آفتاب می رفته، بدن او سایه نداشته. انقدر لطیف بوده است. حالا یادم باشم راجع به این روابط بین ما و بدن پیغمبر (ص) ، لطافت او و رابطه ما با این لطافت یک موقعی یک توضیحی برایتان بدهم انشاالله.

حالا فاطمه زهرا (س) چطور بوده است؟ طاهره، مطهره، انسیّة حورا. یک لحظه ای به یک جایی می رسد که باید سراغ خشن ترین صحنه برود. یعنی صحنه از این خشن تر که تعدادی گرگ، دهها نفر گرگ پشت خانه صف کشیده اند باید جلوتر از امیرالمومنین (ع) بروی؟ فاطمه زهرا (سلام الله علیها) در این لحظه یک مصیبت اعظمی را می دید که حاضر شد به خاطر آن تن به مصیبت عظیم بدهد. برای اینکه آن مصیبت اعظم اتفاق نیفتد. چون ان بد است اگر اتفاق بیفتد و امیرالمومنین (علیه السلام) یک مصیبت اعظمی را می دید که حاضر شد به خاطر ان تن به یک مصیبت عظیم بدهد. یعنی تحمل بکند که همسرش را در مقابل او بزنند. کم مصیبتی نیست. انقدر بزرگ است که خداوند دارد می گوید: «عَظُمَت مُصِیبَتُک». مصیبت همه ائمه همین جوریست، عظیم است.

خیلی فشار به هر دوی شان می آید. به یک زنی که در اوج لطافت است و می خواهد برود در دهان گرگها، با گرگها طرف بشود و مردی که غیرت الله است باید بگذارد که همسرش با این گرگهای درنده... این کلمه گرگهای درنده را امام زمان (ع) می گوید. حالا انشاالله مرثیه اش را برایتان می خوانم. باید این صحنه را ببیند. باید بپذیرد که به صورت یک چنین زنی سیلی بخورد. یک جا که فاطمه زهرا (س) به خاطر اینکه امیرالمومنین (ع) را گرفتار می بیند، تصمیم به نفرین می گیرد، امیرالمومنین (علیه السلام) دنبال او می فرستد می گوید بگو زهرا جان نفرین نکن. یعنی خیلی سخت است که انسان این غصه را بخورد و تمام وجودش را از این غصه و مصیبت عظیم پر کند فقط به خاطر اینکه آن مصیبت اعظم و آن مصیبت اکبر اتفاق نیفتد. به خاطر مصالح اسلام.

اینجاست که ما به یک بینش جدیدی می رسیم که عزیزترین کسان خداف ناموس خدا و غیرت الله باید هر دو فانی بشوند؟ برای که؟ برای خدا. برای دین خدا. ارزش دین چقدر است؟ انقدر هست که باید یک کسی مثل سیدالشهدا (ع) برای آن ذبح بشود. «وَ فَدَیناهُ بِذِبحٍ عَظِیم». ذبح عظیم! امام حسین (ع) باید ذبح بشود. خود خدا دارد می گوید. بعضی ها که نمی فهمند می گویند خدا نمی توانست جلوی این کار را بگیرد؟ از امام حسین (ع) عزیزتر کیست؟ نمی توانست جلوی این را بگیرد، این کار نشود؟ اگر خدا تاسفی دارد، اگر ملائکه می خواهند گریه کنند... امام زمان (ع) می فرماید تمام حوری ها در بهشت به صورت ها و چهره های شان می زدند. صورتهای شان را چنگ می انداختند. تمام ملائکه! جبرئیل گریه کرد. میکائیل گریه کرد.

اگر قرار است یک چنین اتفاقی در آسمان بیفتد، خب چرا؟ برای اینکه باید یک چیزی بماند. یک حقیقتی هست که می ارزد امام حسین (ع) برای آن فدا بشود. دارم بحث اجتماعی سیاسی می کنم. بحث عرفان نمی کنم. در بحث عرفان می رسیم به اینکه امام حسین (ع) دوست داشت فدای خدا بشود. «یا اَیَّتُهَا النَّفسُ المُطمَئِنَّة اِرجِعِی اِلی رَبِّکِ راضِیَّةً مَرضِیَّة فَادخُلِی فِی عِبادِی وَ الدخُلِی جَنَّتِی» برای همین حضرت زینب می گوید جمیل است. چون فدای خدا شدن است. در بعد اجتماعی سیاسی فدای دین خدا شدند. دین خدا انقدر مهم است که باید مثل پیغمبر (ص)، مثل امیرالمومنین (ع)، مثل حضرت مجتبی (ع)، مثل سیدالشهدا (ع) برایش خون دل بخورند. دین خدا خیلی مهم است. دین خدا آنقدر مهم است که امام زمان (ع) باید برای آن هزار و صد و شصت سال برای آن غربت و مظلومیت را تحمل بکند و خون دل بخورد. فقط به خاطر اسلام. به خاطر اسلام.

دارد به ما درس می دهد که ما برای اسلام چکار کردیم. ما برای اسلام چکار کردیم؟ برای امام زمان (ع) چکار کردیم؟ برای حسین زمان چکار کردیم؟ چقدر از این عمر سی چهل ساله ما برای امام زمان (ع) سرمایه شده؟ چقدر از آن را برای اسلام سرمایه گذاری کردیم؟ چقدر از آن را برای این نظام سرمایه گذاری کردیم؟ همیشه طلبکار بودیم و حاضر نبودیم سرمایه گذاری جدی بکنیم. اینجا کم شخصیت هایی به شهادت نرسیدند. شما نگاه بکنید از بعد سیدالشهدا (ع) ما یکسره داریم خون می دهیم. اولیاء خدا، بزرگان، فقهای ما، شهید اول، شهید ثانی، شهید ثالث، شهید رابع، بهشتی، باهنر، مطهری، صدوقی، دستغیب، مدنی، اشرفی اصفهانی، امام همه فدای این راه شدند. برای اسلام. ما چکار کردیم؟ برای اسلام خیلی حرف است.

حالا باید بفهمیم که وقتی می گوییم: «یا اَبا عَبدِالله لَقَد عَظُمَ مُصابِی بِک»؛ این مصیبت من بواسطه تو بزرگ است، یعنی چه. این را درک بکنیم. پس ما دوتا مصیبت داریم. یک مصیبت، مصیبت عظیم است و آن تکه تکه شدن این عزیزان است. این مصیبت هایی که داریم می بینیم. یک مصیبت، مصیبت اعظم است و آن این است که اسلام در جهان حاکمیت نداشته باشد. این مصیبت اعظم است. حسین (ع) نتواند تشکیل حکومت بدهد و رهبری جهان را به دست بگیرد. مصیبت اعظم این است که امام زمان (ع) الآن به آن دچار است.

خب! حالا ما در هر دو مصیبت یک وظائفی داریم. برای هر دو مصیبت یک دستورالعمل هایی داریم. یک کارهایی باید بکنیم. با دوتا مصیبت روبرو هستیم. یک مصیبت عظیم که ما از این مصیبت، مصیبت زده هستیم و یک مصیبت اعظم. حالا باید بفهمیم که الآن با این دوتا مصیبت باید چکار بکنیم. قاطی نباید بکنیم. از اینجا مراتب عزادار شروع می شود که من در همین کتاب عزادار حقیقی این را مبسوط آورده ام. مراتب عزادار از اینجا شروع می شود که عزادارها همه یک جور نیستند. بعضی از عزادارها هستند فقط با مصیبت عظیم کار دارند. ولی بعضی از عزادارها هستند به خاطر شدت معرفت شان و کمالات وجودی شان، گرفتار مصیبت عظیم هست اما مصیبت اعظم، دلش را بیشتر خون کرده است. مرحوم آقا نجفی قوچانی گفت وقتی که در برزخ رفتم، در بهشت ابوالفضل العباس را دیدم که هنوز لباس جنگ به تن او است. علی اکبر را دیدم که هنوز لباس جنگ به تن اوست. این یعنی اینکه آنها هنوز داغ این مصیبت را دارند. هنوز داغ دارند. آره!

حالا انشاالله هفته بعد خدمت تان عرض می کنم. عزیزمان یک مقدار روضه ای، مصیبتی، چیزی برای مان بخوانند. هفته بعد انشاالله می خواهم برایتان از امام زمان (ع) راجع به مصیبت عظیم مرثیه بخوانم و بعد هم انشاالله به مصیبت اعظم برسیم. جلسه هفته آینده شش و نیم بعد از کلاس تفسیر شروع می شود. پنج تا شش تفسیر داریم. شش و نیم هم کلاس زیارت عاشوراست. به بقیه هم که نمی دانند خبر بدهید.

والسلام