جلسه 089 - شرح زیارت عاشورا
شماره جلسه
89
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1382
ماه
2
روز
7
متن کامل (خام) ‌ جلسه 089 - شرح زیارت عاشورا

شرح زیارت عاشورا

بحث مان درباره این فقره از زیارت عاشورا بود که «یا اَبا عَبدِالله لَقَد عَظُمَتِ الرَّزِّیَّةُ وَ جَلَّت وَ عَظُمَت المُصِیبَة بِکَ عَلَینا وَ عَلی جَمِیعِ اَهلِ الاِسلام وَ جَلَّت وَ عَظُمَت مُصِیبَتُک فِی السَّمواتِ عَلی جَمِیعِ اَهلِ السَّموات» درباره عظمت مصیبتی که به حضرت وارد شده که خدای عظیم این مصیبت را عظیم می داند... چون گفتیم مبنا خداوند تبارک و تعالی است. مبنای همه ارزش ها، قدرها و قَدَرها خداوند تبارک و تعالی است. اگر خدا فرمود چیزی کوچک است، باید بگوییم کوچک است و اگر فرمود کم ارزش است، کم ارزش است. اگر فرمود بزرگ است، ما باید معتقد باشیم که بزرگ است و اگر فرمود عظیم و گرانقدر است، همان است. چون مبنای ارزش را خداوند تبارک و تعالی دارد نه کس دیگری.

در زیارت عاشورا که منسوب به خداوند تبارک و تعالی است، می فرماید: «عَظُمَ». «عَظُمَ» یعنی عظیم است. بزرگ است. خیلی بزرگ است. این مصیبت. مصیبت تو. «رَزِّیَّة» را توضیح دادیم. مصیبت را توضیح دادیم که یعنی چه. در اسلام این مصیبت بر همه اهل اسلام و در آسمانها، بر همه اهل آسمان ها این مصیبت، مصیبت بزرگی است و عرض کردیم که اگر بخواهیم به مسئله عظمت این مصیبت بهتر فکر بکنیم باید از چند جنبه به این مسئله توجه بکنیم.

یکی از جنبه شخصیتی حضرت اباعبدالله (علیه السلام) و شخصیت شهدای کربلا. یکی از جهت نوع ارتباط. نوع ارتباطی که خود حضرت با ما دارد و توضیح دادیم در این رابطه که مصیبت به چه کسی از کسان ما وارد شده است. یکی هم درباره کیفیت مصیبت ابا عبدالله (علیه السلام) و کیفیت ظلم و ستمی که به حضرت شده است. مرحوم مطهری (رحمة الله تعالی علیه) می فرماید من حساب کردم، نزدیک به بیست و یک نوع جنایت، لئامت و پستی در حق اباعبدالله ( علیه السلام) به اصطلاح اعمال شده است و به قول خودشان هیچکس نمی تواند اینها را بنویسد، بگوید و تشریح بکند.

خود اهل بیت (علیهم السلام) هم دوست ندارند که ما خیلی وارد جزئیات مصائب و جنایاتی که آنها در حق اهل بیت (علیهم السلام) کردند، بشویم. ولی خب این هست. این مصیبت، مصیبت بسیار بزرگی است. زیاد است از بستن آب، عطش دادن، بی ادبی و عرض کنم خدمت تان که سر بریدن، سر به نیزه کردن، دیگر اسب به بدن تاختن، تجاوز به حریم زنان و کودکان و چیزهای دیگر زیاد هست. جنایت های زیادی که کردند. اگر بخواهیم اساسا وارد این مقوله بشویم، از بحث مان خیلی فاصله می گیریم. اصلا این خودش یک بحثی دارد. یک مصیبت نامه می خواهد، واقعا انسان به این بپردازد.

تحمل هم می خواهد که واقعا ما این تحمل را نداریم که بخواهیم به این جنبه بپردازیم که اینها چقدر لئامت، پستی و خباثت به خرج دادند. تمام کینه هایی که داشتند و به قول حضرت « اَحقادَ البَدرِیَّه وَ الحُنَینِیَّه وَ الخِیبَرِیَّه»، حقدهایی که از قدیم داشتند، حقدها و کینه هایی که نسبت به خود امیرالمومنین (علیه السلام) داشتند، نسبت به حضرت مجتبی (ع) داشتند، نسبت به حضرت زهرا (س) داشتند، نسبت به خود پیغمبر (ص) داشتند به این بزرگواران اعمال کردند. کیفیت مصیبت، خیلی کیفیت عظیمی هست و واقعا هم وصف ناکردنی هست که اینها با اهل بیت چه کردند.

خیلی از آنها را هم با اینکه کتاب های تاریخی نوشتند ولی ما معمولا از زبان مداح ها و از زبان سخنرانانی که در این زمینه سخنرانی می کنند، نمی شنویم. ما یک تعداد از مصائب و کلیاتی از آن را می شنویم. اما وقتی که وارد اسناد و مدارک می شویم، جزئیات را مطالعه می کنیم، می بینیم که اینها پستی هایی به خرج دادند، جنایاتی کردند که حتی تصور آن هم کشنده است. تصورش! و جدید هم هست، شاید چنین چیزی را نشنیده بودیم اصلا. معمولا هم سر منبرها و در مداحی ها نمی گویند که اینها چه کردند. گفتنی هم نیست. اگر کسی بخواهد بگوید، کار خوبی هم نیست که خیلی به این جزئیات بپردازیم. خود اهل بیت (علیهم السلام) آزار می بینند از اینکه خیلی بخواهد این جزئیات روشن بشود.

ولی هست. خیلی چیزهای بسیار تلخی در این زمینه هست. حالا اگر انسان مطالعه بکند، مطالعه اش از این جهت که بداند آنها برای بقای اسلام چقدر زحمت کشیدند و خون دل خوردند، خوب است و بدانند این گوهر عزیزی که به آنها سپرده شده، گوهر دین، گوهر اسلام، می ارزد که برای آن این همه فداکاری بکنیم. می ارزد که برایش خون دل خورده بشود. آن سختی ها، آن جنایات... به خصوص جنایات خود روز عاشورا یک طرف، آنچه که بعد از روز عاشورا اتفاق می افتد بر سر بچه های امام حسین (ع)، حضرت زینب (سلام الله علیها)، حضرت سجاد (علیه السلام) می آید یک چیزی هست. وقتی از خود حضرت سوال می کنند که کجا بدتر بود. نمی گوید روز عاشورا، کربلا. می گوید شام. شام خیلی به ما بد گذشت. نوع رفتاری که کردند، رفتار بسیار بدی بود. این رفتارها خیلی خباثت آمیز بود.

یک مقدار هم شاید اگر آدم در آن حال و هوا قرار بگیرد، برود یک سری بزند که بتواند حس بگیرد که اینجا به این خانواده چه گذشته، بیشتر درک و باطن انسان را باز می کند که ببیند در یک چنین صحنه ای، در یک چنین جایی چه اتفاقی افتاده است. انسان وقتی می نشیند اینها را از زبان خود اهل بیت می شنود که اینها چکار کردند... چون امام سجاد (علیه السلام) بعدا خاطرات خودش را بیان می کند که اینها چکار کردند، چه جنایت هایی کردند. خودشان به هر حال داشتند کسانی را که نوشتند شاید انسان اصلا باورش نشود که چقدر مصیبت، چقدر... دیگر انقدر هست که خود خداوند تبارک و تعالی اعتراف می کند دیگر. اعتراف می کند که این مصیبت، مصیبت عظیمی است.

یک کسی مثل خدا بگوید مصیبت، عظیم است، خیلی حرف است. خدا می داند دیگر. مبنای اندازه گیری است. می داند که این مصیبت یعنی چه. واقعا خب گفتنی هم نیست که اینها را چطور از کربلا بردند. نوع رفتاری که در خود کربلا با اینها کردند. با یک آدم مصیبت دیده، با یک آدمی که کشته داده، با یک آدمی که .... آن هم آدم هایی با آن قدر و منزلت، با آن عزت، با آن شرافت، یک چنین رفتارهایی، یک چنین برخوردهای وحشیانه ای. حیوانات وحشی هم در حق همدیگر یک چنین کارهایی نمی کنند. در حق شکار خودشان چنین کاری نمی کنند. خباثتی که اینها به خرج دادند. خیلی صحنه های عجیبی هست که انسان واقعا اینها برایش سخت است. خیلی سخت است.

شما مثلا نگاه بکنید حضرت زینب (سلام الله علیها)، ایشان یک مخدره ای که یک کسی مثل امیرالمومنین (علیه السلام) وقتی می خواست او را بیرون بفرستد، امام حسن (ع) و امام حسین (ع) را آن هم شبانه می فرستاد، بروید با زینب، اطراف او باشید، کسی مثلا اندام این خانم را نبیند، قامت این خانم را نبیند، این همه مراقبت. بعد این خانم از اول این شهادت یکسره کتک می خورد. یعنی شما نگاه کنید تا شام خیلی مسیر طولانی ای است، از کربلا تا شام خیلی مسیر طولانی ای است. ایشان در هر صحنه شلاق خورد. در هر صحنه ایشان کتک خورده است. با همه چیز، با هر چه که از دستشان آمده، این کفتارهای خونخوار به خانم زدند.

حضرت سجاد (علیه السلام) می فرماید که وقتی ساعت ها ما را اینطور پشت در نگه داشتند با آن حالت خستگی، گرسنگی، تشنگی، راه زدگی و گرفتاری وقتی می خواستند به مسجد به دربار یزید ببرند، از شروع اینکه در را باز کردند عمه ام را زدند، همینطوری کتک می زدند. مامورهای زیادی دو طرف راه ایستاده بودند، همینطور کتک می زدند. فرمود وقتی حضرت یک مقدار از مسیر را رفت دیگر کاملا بیهوش روی زمین افتاد. از شدت کتک، از شدت زخم ها، سنگ ها. عموما هم اینها سنگ پرت می کردند. هر چه از دست شان می آمد می زدند، پرت می کردند. یک زن کتف بسته دست بستۀ... باز نبودند، آزاد نبودند اینها. آره! نمی توانیم. حالا واقعا گفتن آن سخت است. من خودم که تحمل ندارم حالا مثلا اینهایی را که می دانم و خواندم را بخواهم بیان کنم. خودم اصلا تحملش را ندارم که اینها چه کشیدند.

اصلا شوخی بردار نیست. مسیر بسیار بد، وحشتناک، پر خطر و نامساعد را پیاده این همه مسیر ببری، بعد هم دائما در این مسیر کتک بزنند. شماتت بکنند. حرف های رکیک بزنند. جسارت و بی ادبی کنند. هر چه که از دهانشان بیاید، بگویند. اینها هیچ حریمی را در مورد خاندان اهل بیت رعایت نکردند. یک موقع هست اسارت است. آدم می گوید خب اسارت است ولی آخر اسارت به این شکل؟ و حقا ما تا نمیریم، نمی فهمیم. شاید یک موقعی خداوند تبارک و تعالی به ما نشان بدهد که مثلا آنجا چه گذشته است. اگر کسی تحمل بکند، بخواهد آن صحنه را ببیند.

بعضی از بزرگان که اهل مکاشفه بودند یک موقع هایی از خداوند می خواستند که یک چیزهایی به آنها نشان می داد که چه اتفاقی افتاده است. چند لحظه، چند صحنه را به آنها نشان می داد. واقعا وصف نکردنی است. گفتنی نیست. شنیدنی نیست این مصیبت. یک کسی مثل خدا بیاید بگوید این مصیبت عظیم بوده، خدایی که در طول تاریخ، میلیونها صحنه فجیع و جنایت را دیده بعد یکدفعه بیاید در مورد این مسئله بگوید. در یک فاصله زمانی کم، این همه حجم مصیبت. چهل روز بود. خدا بگوید عظیم. عظیم!

«یا اَبا عَبدِالله لَقَد عَظُمَتِ الرَّزِّیَّةُ وَ جَلَّت وَ عَظُمَت المُصِیبَةُ بِکَ عَلَینا وَ عَلی جَمِیعِ اَهلِ الاِسلام وَ جَلَّت وَ عَظُمَت مُصِیبَتُک فِی السَّمواتِ عَلی جَمِیعِ اَهلِ السَّموات». همه آسمانها! مصیبت، مصیبت عظیمیست. خدا بگوید عظیم است، خیلیه! خدا بگوید عظیم است و ما تا با حجم این مصیبت و عظمت این مصیبت آشنا نشویم، متوجه نمی شویم چرا خداوند از روز اول خلقت، پرچم عزای امام حسین (ع) را برافراشته است. روز اول خلقت! عالم بر امام حسین (ع) گریه بکند. انبیای دیگر بر امام حسین (ع) گریه بکنند. ما نمی فهمیم این یعنی چه. تا وقتی انسان از عمق مصیبت، لااقل یک چیزی بفهمد. این یک طرف قضیه است.

اما طرف دیگر قضیه. قبل از آن من چند روایت برایتان بخوانم. امام صادق (علیه السلام) می فرماید که: (بعد از قضیه کربلا) «بَکَت عَلَیهِ السَّمواتُ السَّبعُ وَ الاَرَضُونَ السَّبعُ وَ ما فِیهِنَّ وَ ما بَینَهُنَّ وَ ما یَنقَلِبُ فِی الجَنَّةِ وَ النّارِ مِن خَلقِ رَبِّنا وَ ما یُری وَ ما لا یُری»؛ تمام نظام خلقت، آسمانهای هفتگانه، زمین ها، آنچه که بین آسمان ها و زمین است، هر چه که در بهشت و جهنم است، هرچه که دیده می شود و دیده نمی شود، همه برای امام حسین (ع) گریه کردند. چون کل جهان شعور دارد دیگر. همه اشیاء جهان شعور دارند.

قرآن کریم است که همه را باشعور می داند. قرآن، سنگها را باشعور می داند تا گیاهان، تا حیوانات، همه چیز را. همه این مصیبت را ادراک کردند و در آن روز بر اباعبدالله (ع) گریه کردند. آسمان گریه کرد. در قرآن در مورد گریه آسمان آیه داریم. آسمان گریه می کند. همه موجودات عالم گریه کردند. همه موجودات! یکی از اولیاء فرمودند که یک خوابی دیدم که یک صدایی (می آمد) که تا بحال نشنیده بودم از شدت حزن و زیبایی، می خواستم به طرف آن بروم، راهم ندادند. گفتند شما برو آنطرف ما عزاداریم. گفتم: اینجا کجاست؟ گفتند: اینجا جبرئیل دارد برای خدا عزاداری می کند. مصیبت می خواند. روضه می خواند. روضه امام حسین (ع). برای خداوند دارد روضه می خواند. حالا یا مکاشفه کردند یا خواب دیدند یادم نیست، برایم تعریف کردند.

هیچکس نیست... وقتی خود خدا عزادار است، اینطور می گوید: «یا اَبا عَبدِ الله». یا اباعبدالله را خدا را دارد می گوید دیگر. «یا اَبا عَبدِالله لَقَد عَظُمَتِ الرَّزِّیَّةُ وَ جَلَّت وَ عَظُمَت مُصِیبَتُک». بشود یک موقعی ما در قیامت، این صدای خداوند را بشنویم که به امام حسین (ع) خطاب بکند: «یا اَبا عَبدِالله لَقَد عَظُمَتِ الرَّزِّیَّةُ وَ جَلَّت وَ عَظُمَت مُصِیبَتُکَ بِکَ عَلَینا وَ عَلی جَمِیعِ اَهلِ الاِسلام». خدا برای ما روضه بخواند. می آید یک موقعی. می آید. ما حالا اینها یک روضه هایی هست می خوانیم اما اصل روضه مانده است که قیامتی بشود، آن روضه ها را بشنویم. خدا کند آنجا انقدر از خودمان فارغ باشیم انشاالله که بتوانیم برای اباعبدالله عزاداری بکنیم. انشاالله درگیر کارهای خودمان نباشیم. انشاالله از روح خودمان، از گرفتاری های خودمان، فارغ باشیم، بتوانیم در چیزهایی که آنجا هست شرکت بکنیم و بفهمیم. در قیامت. بله! انقدری که فرمودند با سر بریده وارد می شود. حالا بگذریم.

امام باقر (علیه السلام) می فرماید: «بَکَتَ الانِسُ وَ الجِنُّ وَ الطَّیرُ وَ الوُحُوشُ عَلَی الحُسِینُ بنُ عَلی حَتّی ذَرَفَت دُمُوعُها»؛ همه انس و جن، طیر، پرنده ها و وحوش بر حسین بن علی گریه کردند. همه شان.

طرف دیگر قضیه که باید به آن توجه بکنیم اصل قضیه است. این تشریحی بود که نسبت به این فقرات کردیم. یک توضیح مختصری من دادم. اصل آن این است که ما درس بگیریم و متوجه باشیم این معشوق یک معشوقی هست که زرنگ های عالم ، فهمیده های عالم، کیّس ها و تیزهای عالم به پایش اینطور جان دادند. خب ما بیشتر می فهمیم یا امام حسین (ع) ؟ ما بیشتر می فهمیم یا علی اکبر (ع)؟ علی اکبری که در همین زیارت عاشورا، خداوند بلافاصله بعد از امام حسین (ع) به او سلام می کند. «اَلسَّلامُ عَلَی الحسَین وَ عَلی عَلیِّ بنِ الحُسَین» خطاب به علی اکبر (علیه السلام) .خداست ها! دارد می گوید: «السَّلامُ عَلَی عَلیِّ بنِ الحُسَین». به علی اکبر! ما بیشتر می فهمیم یا حضرت زینب (سلام الله علیها)؟

این معشوق چه معشوقی هست که می ارزد، انسان برای او اینطور جانفشانی بکند؟ چه معشوقی است؟ اینها چطور رابطه شان را با خدا تنظیم کرده بودند که اینطور برای او جانفشانی می کردند؟ عشق به معشوق، عشق به خداوند تبارک و تعالی چقدر در دل اینها زنده بود که اینها همه چیز را دادند؟ همه چیز را! هر چه که در دنیا می شود اعتبار کرد، آن را دادند. تمام روابط عاطفی خانوادگی. تمام بزرگی قومی و قبیله ای. تمام شخصیت مذهبی، هر چه داشتند، سلامت، بدن، جسم، به هر چه که به نوعی تعلق دارد، دشمن دست اندازی کرد. دست درازی کرد و اینها دادند.

حتی دست از بدن اینها هم برنداشتند. دست از جنازه اینها هم برنداشتند. معشوق کیست که می ارزد برای او این کارها را بکنی؟ سخنگوی کربلا حضرت زینب (سلام الله علیها) دارد، گزارش می دهد. به این زیاد می فرماید: «وَ ما رَاَیتُ اِلّا جَمِیلا»؛ جز زیبایی چیزی ندیدم. حالا شما خطبه اش را نگاه بکنید. خطبه ای را که در کوفه در مجلس ابن زیاد، در مجلس یزید خوانده است. ببینید چقدر خدا را حمد می کند. بعد می گوید خدا به ما منت گذاشته، شهادت را در خانواده ما قرار داده است.

ببینید اهل بیت که اجداد ما هستند، اینها پدران ما هستند دیگر، مکتب شان مکتب خون است. خون! درگیری، برخورد با طبیعت گراها تا پای ریخته شدن خون. حسینی هستی، زینبی هستی بسم الله! خدایی هستی بسم الله! این مکتب اینجوریست. معشوق اینجوریست دیگر. اینجوری می طلبد. اگر نیستی خیلی دم از محبت نزن. بسیجی ها که روضه می خواند، راست هم می گفتند. در جبهه یک موقع هایی من می دیدم اینها... چون به شب، بیداری و قدم زدن و اینها خیلی علاقه مند هستم، خیلی برایم لذت بخش است.

شب ها یک موقع هایی دیگر آخر شب شروع می کردم به قدم زدن در جاده ها و بیابان ها. یک موقعی مثلا می رفتم از این گردان به آن گردان، دوازده شب، یک صبح، می رفتیم، می دیدیم که صدا دارد می آید. پانصد تا، هزارتا جوان، بسیجی ها، روضه خوان های حقیقی هنوز دارند عزاداری می کنند. سینه می زنند، می خوانند، نجوا می کنند. در دل شب! چه می خواهید شما؟ گاهی وقت ها، دوتا دوتا، پنج تا، پنج تا می دیدی که هنوز... هرجا می رفتیم، می دیدیم این به پا بود. غروب راه میفتی در یک ستون که بروی منطقه برای عملیات، می دیدی که ، همین در ستون دارند می روند، بد مستها دور هم جمع می شدند.

هر کس یک حال و هوایی داشت. چهار نفر که خیلی مشنگ بودند، شروع می کردند جدی جدی ترانه می خواندند. همین ترانه های زمان شاه را شروع می کردند به خواندن. هرهر، کرکر و بخند. مثل هرهر کرکر های شب عاشورای خود اصحاب امام حسن(ع). مثل هرهر کرکر های زهیر، بریر و اینها. اینها اینجوری بودند. یک ذره در ستون جلوتر می رفتی، یک کسی داشت با امام حسین (ع) نجوا می کرد. با خود امام حسین (ع). یک ذره جلو می رفتی، می دیدی پنج نفر دارند برای حضرت زهرا (س) می خوانند. یک کم دیگر جلوتر می رفتی، می دیدی پانزده نفر دارند از علی اکبر (ع) می خوانند.

همین جوری! اصلا تنها چیزی را که مسخره کرده بودند... آداب اینکه ما الآن می خواهیم برویم جنگ، عملیات می خواهیم برویم، درگیر بشویم، با عراقی ها بجنگیم. اصلا تنها چیزی که نمی دیدند همین بود. نه خاکریزی می دیدند. نه گلوله ای. نه خمپاره ای. نه تیر مستقیم تانکی. نه آرپیجی. اصلا کسی به اینها نگاه نمی کرد. یعنی اصلا انگار که اینها اینجا آمده بودند جشن. آمده بودند نمی دانم تفریح. بعد این عراقی های ننه مرده را را بهانه کرده بودند. کرده بودند بهانه، می آمدند، می رفتند. یک دفعه ستون را می نشاندند، بنشینید یک ربع دیگرمی خواهیم بزنیم به خط. بیسیم گفته حالا حرکت نکنید، یک ربع دیگر. باشد! آقا تا روی زمین می نشستند، شروع می کردند به خواندن. تا ستون می خواست حرکت کند، یک دعای توسل را تمام کرده بودند.

حالا یک عده هم بودند اینجوری نبودند. آنها یک مقدار آتش شان کمتر بود. مثلا آنها می گفتند: «اَللهُ لا اِلهَ هُوَ الحَیُّ القَیُّوم» آیه الکرسی می خواندند که مثلا تیر به آنها نخورد. مثلا محفوظ باشند. حالا بعضی ها اینجوری می خواندند. خیلی ها هم اینجوری بودند دیگر. به خدا قسم حرکت می کردند، اینها می خواستند حمله کنند، آدم بخندد، گریه بکند، نمی دانم. فرشته ها چکار می کردند ما نمی دانستیم. فقط آدم می داند که خداوند با این بچه ها به فرشته ها مباهات می کرد. یقینا مباهات می کرد. اهل بیت هم می خندیدند. چون اینها خودشان اهل بیت را آنجا می دیدند، در محضر آنها هستند... آره! به خاکریز که می خواست برود، یک دست بوسی می کرد و می رفت پائین.

جلوی موالی انسان، انسان جلوی انبیا و اهل بیت می خواهد برود چکار بکند؟ تنها چیزی که آنجا دیگر دیده نمی شد فقط دشمن بود. اصلا دیده نمی شد. به خدا قسم گوشها کر بود، کر! اصلا هیچکس نه سوت خمپاره می شنید، نه سوت توپ می شنید. نه گلوله مستقیم حالیش بود. نه آرپیجی که داشت می آمد. نه صدای رگبار مسلسل ها و دوشکا و اینها. اصلا کسی نمی شنید. اصلا صدایش به گوش نمی آمد. فرمانده ها که دیگر از همه بدمست تر. سیخ راه می رفتند. بچه های شان را سازماندهی می کردند، می بردند جلو. یا حسین! یا زهرا! یا مهدی! همین جوری!

آنها واقعا راست می گفتند. آنها وقتی زیارت می خواندند، راست می گفتند. زنانشان هم همینطور بودند. زنهایشان هم از خودشان بدتر. در تهران بودند ولی از خودشان بدتر، بدمست تر از خودشان. من مجروح شده بودم، آمده بودم، دوران استراحت و نقاهتم را می گذراندم، یکی از زن های نزدیک مان، از محارم مان، یک شبی نشسته بودیم گفت شما در تهران چکار می کنید، همه تان جمع شدید اینجا؟ اینجا چکار می کنید شما، مگر مملکت جنگ نیست؟ بلند شوید بروید دیگر، برای چه اینجا ایستاده اید؟

من یک موقعی یادم است یک مرد در فامیل نداشتیم. همه منطقه بودند. شاید سی تا، چهل تا زن، مثلا در خانه با بچه های شان تنها بودند. این زنها هم راست می گفتند. مادرانشان راست می گفتند. مادری که خودش می آید بچه اش را... رفته بودم در یک پادگانی دیدم یک مادری (عکسش را زده بودند)داشت بچه اش را می شست. جنازه بچه اش را سدر و کافور می زد. خیلی هم قشنگ به این صورت نگاه می کرد، داشت می شست. چادرش را بسته بود گردنش، داشت بچه اش را می شست. اینها راست می گفتند. جایشان هم همانجاست. با همان ها هم محشور می شوند. ما حواسمان به خودمان باشد که اگر آنطور نیستیم انشاالله بشویم.

خب! این یک مطلب که خدا معشوق عزیزی است که می ارزد برایش همه کاری بکنیم. هر چقدر عشق فزون تر باشد، سرمستی و کیفیت عشق ورزی بالاتر است. اینجوریست. دیده اید دو نفری که بسیار به همدیگر علاقه دارند وقتی بهم می رسند، چطور همدیگر را بغل می کنند. متعارف هم همدیگر را بغل نمی کنند، گاهی وقت ها دیگر حد متعارف را کنار می گذارند، خیلی با همدیگر... از شدت علاقه ها! می بینید که اینجوری هستند. در جبهه هم بچه ها همینطور بودند. وقتی همدیگر را می دیدند خیلی آنها را شعف می گرفت. متعارف نبود که مثلا بخواهند یک دست بدهند. روبوسی کنند و صورت شان را نزدیک همدیگر بیاورند. متعارف (روبوسی) کنند. نه! گاهی وقت ها همدیگر را گاز می گرفتند.

داشتیم که یکی از فرمانده ها دندانهایش مصنوعی بود، این وقتی ذوق زده می شد یک کسی از دوستانش را می دید، دندان مصنوعی اش را در می آورد، می شد مثل پیرزن ها. لبهایش جمع می شد. آن یکی هم از این حالت بدش می آمد. فرار می کرد. می دوید اینطوری ماچش می کرد. می گفت من باید اینطوری تو را ماچ کنم. او هم جیغ می زد. هر چقدر شدت عشق و علاقه زیادتر هست، نوع ارتباط و کیفیت ارتباط دیوانه کننده تر است. دیوانه وار تر است. اگر «عَظُمَت مُصِیبَتُک فِی السَّموات عَلی جَمِیعِ اَهلِ السَّموات» ببینید شدت عشق چطور بوده که امام حسین (ع) با چه جنونی جان باخته است. اینها با چه جنونی نسبت به حق تعالی... چقدر مجنون بودند که حاضر شدند اینطور جان بدهند.

این یک جامی است. خدا رحمت کند عمان را چقدر اینها را زیبا سروده است. اصلا اینجوری قبول است. قرارداد است بین خدا و اینها که اگر می حواهی بیایی، اینجوری با این کیفیت. عالیترین نوع عشقبازی. حیلی زیبا ترسیم کرده مرحوم عمان که خداوند دو نوع جام ساخت یکی جام عشق، یکی جام خباثت. بعضی ها جام خباثت را می خوردند و عربده کشی بیشتری می کردند. بعضی ها جام عشق و محبت را خوردند آنطور... آن هم از آنطرف. حالا انشالله وقتی بشود، فرصتی بشود قطعه قطعه حتما بعضی از این اشعار عمان را برایتان بخوانم. چه خبر بوده آنجا؟! چه خبر بوده؟!

خیلی سرمستی بوده. ما اگر این صحنه های جنگ را ندیده بودیم، نمی فهمیدیم وقتی می گویند امام حسین (ع) مثلا با هر بلا برافروخته تر می شد، جذاب تر و زیباتر و شادتر می شد یعنی چه. حضرت زینب (سلام الله علیها) بعد از آن همه مصیبتی که به او وارد شده، هر باری که به او مصیبت وارد می شد، در درون چقدر شکفته می شده که (اینها) برای خداست. ما اگر پدر و مادرهای شهدا را ندیده بودیم که هر وقت شهید می دادند می گفتند الحمدلله، خدایا بپذیر، (نمی فهمیدیم) یعنی چه. اینها را نمی دیدم، شاید نمی فهمیدیم یعنی چه. ولی خب خدا رو شکر که اینها را دیدیم. شاد می شدند که الحمدلله!

یکی، دوتا، سه تا. حالا شما شهدای لبنان را نگاه کنید. بچه های آنجا از بچه بسیجی های ما چه چیزهایی یاد گرفتند. می آید قشنگ با خانواده اش سلام علیک می کند، خداحافظی می کند، بچه هایش را بغل می کند، بازی می کند، می بوسدشان. می نشیند پشت دوربین، وصیت نامه اش را هم می خواند بعد هم راه می افتد می رود. تا لحظه ای که تکه تکه می شود، چیزی از او نمی ماند، آن هم کی؟ شب عروسی اش. بعضی های شان، شب عروسی شان بوده. بعضی ها خدا تازه به آنها یک بچه داده. بعضی ها با دوتا بچه، سه تا بچه.

یکی از رفقا که آنجا بود برای من نقل می کرد. حالا من خودم آنجا بودم. اینها را زیاد در آنها دیدم. ولی این صحنه را او تعریف می کرد که یکی از آنها مثلا عملیات استشهادی اش فردا شب بود. به او اطلاع دادند عقب افتاده، یکی دیگر باید جای تو برود. می گفت نمی دانی چه قشقرقی راه انداخت آنجا. مثل کسی که در حق او بزرگترین ظلم و جنایت را کرده باشند، تظلم می کرد و عربده کشی. برای چه عقب افتاده، چرا یک کسی باید جای من برود. من اسمم سه سال است که در نوبت است. سه سال است دارم انتظار می کشم. هر دفعه زنگ زدم که نوبت من شد. هر دفعه آمدم که کجای لیست هستم. آخ! زن و بچه دار. پدر، مادر دار. جوان! بعد می گویند که از بسیجی های ایران یاد گرفتیم. راست هم می گویند.

فقط به جنبه مصیبت و تلخی آن نگاه نکنیم که هست. به این نگاه کنیم که خدا کیست. می ارزد که امام حسین (ع) برایش اینطور پرپر بشود. حضرت زینب (سلام الله علیها) بچه هایش را آنطور بدهد. برادرش را بدهد. به خصوص شخصیت حضرت زینب (س) بسیار عظمت دارد. کمتر از بقیه معصومین نیست. او هم از سه چهار سالگی با کتک زدن مادر، کوچه، آتش گرفتن خانه، بردن باباف کشتن برادر و همین جوری یکسره... یک بچه چهار ساله یکسره همینطور دیده، دیده، دیده. حالا ما چطور هستیم؟ ما الآن برای امام زمان (ع) چقدر سرمایه گذاری می کنیم؟ بعضی ها هستند من ساعت ها برای آنها نصیحت کردم که بجنبید برای امام زمان (ع) یک کاری بکنید. دهها ساعت برای اینها حرف زدم. صدها ساعت نوار گوش کردند.

از آقایان! از خانم ها! گفتم کو، الآن محصول کارتان کو؟ چکار کردید برای امام زمان (ع)؟ چقدر حاضرید سرمایه گذاری کنید؟ بیایید توی گود، برای امام زمان تان. برای پدر مظلوم تان. برای حسین زمان تان. کو؟ واقعا اگر ظهور کند ما می توانیم بگوییم جزو لشکرها و سربازهای تو بودیم؟ هر کس گرفتار کار خودش است. با قساوت داریم هر کدام مان کارهای خودمان را انجام می دهیم و کسی یادی از امام زمان (ع) نمی کند. کسی فکر حضرت نیست. کو؟ پول چقدر گذاشتیم؟ چقدر سرمایه گذاری کردیم؟ چقدر حاضریم وقت بگذاریم؟ وقت مان را یک جوری تنظیم کنیم که به هیچ چیزمان برنخورد. همه برنامه های زندگی مان را چیدیم، زوائد آن را می خواهیم بیاییم منت بگذاریم، کار کنیم. هر وقت می گوییم، می گوید من کار دارم، گرفتارم. نمی رسم.

کو آدمی که بلا کش باشد، برای امام زمانش بیاید توی گود و بعد هم لذت ببرد؟ از سختی هایش لذت ببرد. از فقرش لذت ببرد، از نداری هایش لذت ببرد، از در به دری ها و گرفتاری هایش لذت ببرد، کو؟ حالا که خون دادن نیست. حالا که زن و بچه دادن و تکه تکه شدن نیست. حالا هنوز که آنها نیست. نه! این امام حی و حاضر و زنده ما که می گوید من هر بیست و چهار ساعت فریاد می زنم «هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنِی» چه کسی می خواهد به من کمک کند. چه کسی به کمک من می آید. کو وقت گذاری های ما؟ کو شکار کردن های ما؟ کو تبلیغ اسلام ما؟ کو دور هم جمع شدن های ما؟ کو پاتوق درست کردن های ما؟ کو سرمایه گذاری کردن های ما؟ کو؟!

اینکه امام رضا (علیه السلام) در آن خوابی که دیدم به من فرمودند شما گریه کن بر مظلومیت امام زمانت (ع)، برای همین است دیگر. ما واقعا... آن کتاب آشتی که ما در مظلومیت حضرت نوشتیم، غمنامه، جنایت های خودم است که آنجا نوشتم. به خدا قسم! ظلم هایی هست که خودم در حق امام زمان (ع) کردم. اعترافات خودم است. چکار کردیم؟ کو؟ کارهای ما چه پیوندی با حضرت دارد؟ کو نقشه ریختن های مان؟ کو شب بیداری های مان؟ کو فکر کردن های مان؟ کو دست به قلم آوردن های مان؟ کو پچ پچ کردن های عاشقانه مان؟

کو محفل ها و پاتوق های اُنس مان که دور هم جمع بشویم، نقشه بریزیم و اجرا بکنیم؟ دائم باید هول مان بدهند؟ حتما یکی باید هول مان بدهد، یکی دعوت مان بکند؟ یکی بالای سرمان باشد؟ چرا از خودمان نمی جوشد؟ چرا حاضر نیستیم تنهایی کار بکنیم؟ الحمدلله که الآن وقت تنهایی هم نیست. افراد زیاد می توانند دور هم جمع بشوند، کار بکنند. ولو هیچکس هم نبود، چرا خودمان کار نکنیم؟ کو ارادت مان؟ کو عشق مان؟ دائم برای خودمان حد و شأن قائل هستیم. شأن من این نیست. شأن من آن نیست. من اینجا اینجوری نمی روم. اینجا بروم سبک می شوم. آنجا بروم یک کسی به من یک چیزی می گوید. خب بله! از حضرت زینب (س) هم بدتر سبک شدم برای دین خدا؟ از امام حسین بدتر؟

دائم با شأن های الکی خود ساخته مان می خواهیم برویم کار کنیم. تا یک کسی یک حرفی زد، به ما بر بخورد، من دیگر اینجا کار نمی کنم. چرا به من اینجوری حرف زدند. حدود ما را رعایت نکردند. شئون ما را رعایت نکردند. من نمی دانم ناسلامتی استادم. من ناسلامتی چه هستم باید نمی دانم اینجوری کنند، باید به من آنجوری کنند. زود به ما برمی خورد. حاضر نیستیم پای خدا بگذاریم. می گوید تو وقتی سلام کردی، جواب سلامت را ندادند جبرئیل جواب می دهد. درود به سلام های بی جواب ما. کاش ما از اینها در نامه اعمال مان داشته باشیم. وقتی سلام بی جواب را جبرئیل جواب می دهد... چرا قدرنشناسی های دیگران، نمک نشناسی های دیگران، توهین ها، تهمت ها، آبروریزی ها را نمی خواهیم تحمل کنیم؟

هر کس دنبال درس خودش است. طلبه (دنبال) شهوت طلبگی و درس های خودش، من درسهایم عقب نماند، رتبه ام کم نشود، نمره ام اینجوری نشود. دانشجو هم همینطور. بقیه هم در کار و زندگی شان همینطور. هر کس برای خودش یک چیزی بافته است. حالا بعد از سی سال محصول کارت برای امام زمان (ع) چه شد؟ چه خیر و برکتی داشتی؟ چه قدمی برداشتی؟ هنر کردی چهارتا تلفن زدی؟ چهار تا نامه نوشتی، لطف کردی؟ آقا من شرمنده ام، وقت ندرام، گرفتارم، نمی رسم. خودمان مسئله داریم. همین! یکسره برای خودمان از اینها بافته ایم.

برای همین هم قدرت های بسیار عظیمی که در تک تک ما هست دارد بیخود هدر می رود. بعدا شب اول قبر که به آن احتیاج پیدا کردیم، می بینیم که بیخود آن را باخته ایم. برای خودمان ، نه برای امام زمان (ع)، نه برای اسلام. بعدا می فهمیم که چقدر این عمر را بد مصرف کردیم. چقدر این جوانی را بد مصرف کردیم. چقدر خرابکاری کردیم. البته تقصیری هم نداریم به قول علی (علیه السلام) می فرماید که هر کاری هم اهلی دارد. هر کسی هم لیاقت ندارد. این هم خودش می فرماید: «اِنَّ لِلخَیرِ اَهلا»؛ اهلش را می خواهد. با زور گفتن، دعوت کردن، دعوتنامه فرستادن و دیگر نمی دانم آب ریختن در چاه فایده ندارد. باید آدم در شأن خودش ببیند، برایش بیاید. می دانید عشق ورزی این است دیگر. آدم در خودش می بیند که می خواهد عشق بورزد. وقتی آمد، این کار را می کند.

مثل اینکه شما یک کسی را دوست داری، به او علاقه داری، همین خودت، ابراز علاقه می کنی. یک بار هست، نه! این دوست داشتن انقدر هست که یک سرمایه گذاری برای او بکنی. اصلا باید بیاید. تلقینی نیست که من بروم دست در جیبم کنم، یک دسته گل بخرم، یک شاخه گل بخرم، به کسی که دوستش دارم بدهم. این باید از خود آدم بجوشد. اهلیت می خواهد. این باید برسد. ولی نباید هم معطل شد تا برسد. باید آدم خودش را به عشقبازی بزند تا کم کم بیاید. ببینند تو داری ولو به دروغ عشقبازی می کنی، خودت را به محبت اینها می زنی، دوست داری به زور در دست و بال آنها جایی برای خودت باز کنی، در دستگاه آنها جایی باز کنی، وقتی می بینند بعد کم کم جدی می شود دیگر. ما باید در خودمان ببینیم. این باید در خودمان بیاید و بشویم.

سوال خوبی فرمودند. فرمودند که بارها شنیده ایم که اول خداوند و یا اهل بیت باید یاد کسی بنمایند تا آن شخص توفیق ذکر و یاد خدا و اهل بیت را داشته باشد در اینصورت اگر کسی توفیق ذکر خدا را نداشته باشد، آیا تقصیر شخص است؟ بله. برای اینکه خداوند تبارک و تعالی جبری و مستقیم یاد کسی نمی کند. این را در بحث های ولایت توضیح داده ایم. زمینه را اول باید انسان فراهم بکند. یعنی خداوند همیشه تابع بنده اش است. یعنی یک نوری را می فرستد، یک پیغمبر، یک عقل، یک فطرت، همه را می فرستد اگر جواب دادی آنوقت نوبت خدا می شود.

اینکه خدا یکدفعه یاد دلت می کند تا تو یادش بکنی، «وَلکِن اَوَّل مِنَ المَذکُور وَ ثانٍ مِنَ الذّاکر» این مال موقعی هست که ذاکر یک لطافت هایی به خرج می دهد... امروز یک عزیزی حرف قشنگی زد. با هم دو نفری رفتیم پابوس آقا در حرم. گفت آره من امروز می گویم که یک حالی به خانمم داده بودم، یک کاری برای خانمم کرده بودم، یک محبتی به او کرده بودم، چقدر خدا قشنگ جواب داد. نتیجه اش این بود که امروز آمدم در این حرم. می فهمد، شعورش می رسد. کشف می کند که این نتیجه آن است. ما باید لیاقت به خرج بدهیم. خودمان وقتی لیاقت داشته باشیم، او دعوت می کند.

نه ما! شما بروید با این اروپایی ها صحبت بکنید. بروید با این آمریکایی ها صحبت بکنید. بروید با کشورهای دیگر صحبت بکنید. ببینید چطور شده، آمده شیعه شده. نگاه می کنید یک لطافتی، یک ظرافتی، یک قشنگی از خودش در آن عالم نشان داده، عالم خودش، بعد خدا گفته مثل اینکه این می ارزد که در دستگاه امام حسین (ع) بیاید. یک خوابی ، یک اتفاقی، یک چیزی بلند شده آمده در دستگاه. همینجوری که نمی شود. خداوند تابع رفتار بندگانش است. اگر لیاقت نشان دادی، تو را می برند بالا بالاها. دغدغه خودشان را در دلت می اندازند. بستگی دارد که تو چقدر لیاقت نشان بدهی. اصلا چقدر این را بطلبی. چقدر بطلبی.

«اَللّهُمَّ اجعَلنِی مِن جُندِک» خب این طلب است. یک کسی که می نشیند روز سه شنبه این دعا را با سوز دل می خواند. صبح اول صبح بلند می شود، مفاتیح را جلویش باز می کند، دعای روز سه شنبه: «اَللّهُمَّ اجعَلنِی مِن جُندِک فَاِنَّ جُندَکَ هُمُ الغالِبُون»؛ خدایا من می خواهم سرباز تو باشم. سرباز تو! اینجوری نیست که این هوس الکی به سر آدم بیفتد. یک کسی باید یک کاری کرده باشد که اجازه داشته باشد روز سه شنبه مفاتیح را باز بکند... دیدید یک روزهایی یادمان می رود؟ بیاید باز بکند بعد رو به خدا بنشیند به خدا بگوید: خدایا من می خواهم فقط سرباز تو باشم. «اَللّهُمَّ اجعَلنِی مِن جُندِک» لیاقت را شما نگاه کنید. چقدر هوس انسان بلند می شود که اصلا همه چیز را پشت سر می گذارد. با خدا کار دارد.

«اَللّهُمَّ اجعَلنِی مِن جُندِک». من سرباز تو. با تو می خواهم وارد عمل بشوم. با تو معامله کنم. جوانی ام، عمرم، وقتم، سوادم، صدایم، هنرم با تو، با هیچکس نمی خواهم معامله کنم. من می خواهم با تو باشم. «اَللّهُمَّ اجعَلنِی مِن جُندِک فَاِنَّ جُندَکَ هُمُ الغالِبُون». ببینید حرف زدن با خدا چقدر شیرین است اینجوری. آدم خودش را لایق بداند، اینجوری با خدا حرف بزند. لقلقه نباشد، الکی، رسمی بیاید حرف بزند و برود. بعد یک ذره که نزدیکتر می شوی، می گویی خدایا سرباز که نه، حزبت. یک مدرکی، درجه ای، عضو می خواهیم بشویم. می خواهیم برویم جزو هیات مدیره. ها؟ «وَ اجعَلنِی مِن حِزبِک فَاِنَّ حِزبَکَ هُمُ الغالِبُون». فقط حزب تو خدایا! یک کمی که هوسش بالاتر می رود، خدایا ما رفیقت هستیم. می خواهم دوست تو باشم. ما چه می فهمیم دوست یعنی چه. دوست خدا یعنی چه.

یک روزی خدا به یک نفر بگوید تو دوست منی. الله اکبر! خدا به یک کسی بگوید این دوست من است. پیغمبر به یک کسی بگوید این از ما اهل بیت است. مادرمان فاطمه زهرا (س) بگوید این بچه من است. جزو خانواده من است. این باید بیاید. باید با آدم بیاید که بتواند این را بگوید. هوسش را داشته باشد. حالا از آن بالاتر شما می بینید در مناجات شعبانیه... (نمی دانم مفاتیح دارید اینجا، کسی دستش هست برایتان یک ذره از این حرفهای قشنگ بخوانم؟) ببینید چه عالم بدمستی بوده که اینها این حرفها را زدند.

«اِلهی کَاَنِّی بِنَفسِی واقِفَةٌ بَینَ یَدَیک»؛ خدایا انگار که من می بینیم پیش تو ایستادم، در مقابل تو خودم را دارم می بینم که ایستادم. «وَ قَد اَضَلَّها حُسنُ تَوَکُّلِی عَلَیک»؛ این حسن توکل من به تو روی من سایه انداخته است. الهی! خدایا در مقابلت ایستاده ام، دوست دارم تو به من همینجوری که من می گویم نگاه بکنی. ببینید معصوم آن موقعی که می خواسته این را انشا بکند... همه ائمه این را می خواندند. همه شان وقتی می خواستند (مناجات کنند)، همینجوری می گفتند. خدایا می شود تو به این چشم، به من نگاه بکنی. آدم باید قدر و قیمت خودش را بداند، خودش را مفت نفروشد. «اُنظُرُ اِلَیَّ»؛ نگاه کن به من، «نَظَرَ مَن نادَیتَهُ فَاَجابَک»؛ نگاه کسی که تو صدایش کردی، او هم تو را اجابت کرده. فلانی بیا! بلند شو بیا! با توأم!

«وَ استَعمَلتَهُ بِمَعُونَتِکَ فَاَطاعَک» از او کمک خواستی دارد به تو کمک می کند. به من اینجوری نگاه بکن که خدایا از من کمک بخواه. خدایا من را یک جوری بکار بگیر، نگذار تلف بشوم. خدایا من را بخر. من را برای خودت بردار. «یا قَرِیباً لا یَبعُدُ عَنِ المُغتَرِّ بِه» ای غریبی که دور نیستی از کسی که به تو مغرور است. «وَ یا جَواداً لایَبخَلُ عَمَّن رَجا ثَوابَه»؛ ای جوادی که بخل نمی کنی از کسی که امید به ثواب تو دارد. اصلا اگر بخل می کرد که ما را دعوت نمی کرد. «الهی هَب لِی قَلباً یُدنِیهِ مِنکَ شَوقُه»؛ خدایا یک دلی به من بده که شوقش، آن را به تو نزدیک بکند.

والسلام