جلسه 086 - شرح زیارت عاشورا
شماره جلسه
86
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1381
ماه
12
روز
15
متن کامل (خام) ‌ جلسه 086 - شرح زیارت عاشورا

شرح زیارت عاشورا تاریخ: 15/12/81

امشب قرار بود درباره این فقره صحبت بکنیم که: «یا اَبا عَبدِالله لَقَد عَظُمَتِ الرَّزِّیَّةُ وَ جَلَّت وَ عَظُمَت مُصِیبَتُک». درباره بزرگی مصیبت سیدالشهدا (ع)، عظمت مصیبت حضرت صحبت بکنیم که البته چون وارد ماه محرم شدیم، مختصری درباره وظائف این ماه برایتان عرض می کنم و مقداری هم به بحث خودمان می پردازیم.

مطلب مهمی که عزیزان باید در عزاداری ها به آن توجه بکنند که قبلا هم در این باره مطالبی را خدمت تان عرض کردیم این است که دغدغه ما باید این باشد که محصول یک عزاداری خوب و درست چه هست. ما برای چه سینه می زنیم؟ برای چه گریه می کنیم؟ برای چه مشکی می پوشیم؟ برای چه دسته راه می اندازیم؟ برای چه مراسم می گیریم؟ این مطلب مهمی است که خب حالا در مباحثی که در بحث های مقدماتی زیارت خدمت تان عرض کردم، در این باره مفصل بحث کردیم.

اما چند نکته هست که لازم است به آن توجه کنیم که محصول یک عزاداری خوب و صحیح چه باید باشد. یعنی ما وقتی که به مجالس عزاداری سیدالشهدا (علیه السلام) ورود می کنیم، ده روزه، بیست روزه، یک ماهه، محرم و صفر، ته قضیه باید چه آدمی از این عزاداری در بیاید؟ از اینجا به مراسم عزاداری ورود کرد، از عزاداری چه کسی باید بیرون بیاید؟ باید به این توجه بکنیم. از جهت فردی باید توجه بکنیم که عاشورا روز ظهور عالیترین مراحل و مدارج عشق به خداوند تبارک و تعالی است.

در واقع هدف خلقت انسان که عشق است و انسان برای همین هم خلق شده «لا اِلهَ اِلّا الله»؛ هیچ معشوقی جز خدا نیست. گفتیم که حالا بعضی جاها به اشتباه «اله» را خدا ترجمه کرده اند که هیچ خدایی جز خدا نیست و این غلط است. « اله» یعنی محبوب، یعنی دلبر، یعنی معشوق. اگر به لفظ آن خوب دقت بکنید مطمئنا متوجه می شوید که چرا رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) حرف اول و آخر عالم را روز اول زد و فرمود : «قُولُوا لا اِلهَ اِلّا الله تُفلِحُوا» و بعد فرمود: نه من و نه هیچ پیغمبر دیگری بزرگتر از این، پیامی برای بشر نیاورده است.

اگر تمام آموزش پیغمبر را بخواهیم در یک جمله قرار بدهیم، آموزش این است که: «لا اِلهَ اِلّا الله» یعنی سلطان قلب یک انسان خداوند تبارک و تعالی است. معشوق اصلی او خداوند تبارک و تعالی است و او دلدادگی به کسی جز حق تعالی نباید داشته باشد. عاشورا روز ظهور کامل «لا اِلهَ اِلّا الله» است. یعنی تجلی کامل عشق به خداوند تبارک و تعالی در عالیترین، بزرگترین و زیباترین شکل و تجلی «لا اِلهَ اِلّا الله» و عشق به خداوند تبارک و تعالی در روز عاشورا ظهور داشته است.

محصول یک عزاداری، پیوند خوردن ما با روح عاشورا است. یعنی کسی که می آید عزاداری می کند، کسی که می آید بر سیدالشهدا (ع) گریه می کند باید کنده شدن از اله های مختلف و تقرب به حق تعالی، نزدیک شدن به خود خداوند تبارک و تعالی را تمرین بکند و از اصحاب عاشورا و به خصوص وجود مقدس سیدالشهدا (علیه السلام) یاد بگیرد. که متاسفانه به خاطر برنامه های بد تربیتی، غالبا عزاداری بر سیدالشهدا (ع) به خاطر شخصیت عظیمی که حضرت دارد و بعضی از بدآموزی ها، می آید و خودش یک بت می شود، برحقیقت عاشورا و عزاداری و کربلا غلبه می کند.

لذا شما می بینید امام حسین (ع) با همه جلالت قدری که دارد... تمام شب های مهم سال که شب های عبادی هست، خلوت با حق تعالی و عشق با خداوند تارک و تعالی است، می بینید که خداوند فرمود که یکی از اعمال مهم خلوت با من این است که شخص زیارت امام حسین (ع) را بخواند. زیارت امام حسین (ع) در همه شب های مهم وارد شده است. اما درست در روز عاشورا می بینید که به ما دستور داده اند شما هزار مرتبه توحید بخوانید.

«بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحِیم. قُل ... «قُل» را قبلا توضیح داده ایم، هر وقت خدا می خواهد یک شاه کلید دست یک نفر بدهد، با «قُل» شروع کرده است. یادتان باشد همیشه بعد از «قُل» یک شاه کلید در قرآن است. «قُل» خیلی مهم است. بگو به آنها. چون همه آیات یعنی «بگو» دیگر. ولی چرا می گوید بگو؟ کلمه «بگو» را هم می آورد و پیامبر همانطوری هم منتقل می کند. می گوید خداوند به من گفت که چه؟ که بگو. گفت که بگو. «قُل هُوَ اللهُ اَحَد». یعنی الله ، معشوق شما «اَل اِله» احد است و صمد هست تا آخر آن.

«لَم یَلِد وَ لَم یولَد» که اینها را یک مقدار در شب عرفه برایتان توضیح داده ایم. اما چه؟ «وَ لَم یَکُن لَهُ کُفُواً اَحَد»؛ هیچ حریفی ندارد. در عشق کفوی ندارد. اگر کسی بخواهد یک کسی را جای خدا بیاورد، کفو خدا بگیرد، بگذارد جای خدا «وَ لَم یَکُن لَهُ کُفُواً اَحَد» نمی ارزد. قیمت ندارد. معادل ندارد. دیده اید کسانی که کلکسیون دارند، حالا تمبر باز است، نمی دانم چیزهای چیز دیگر دارد، می گوید مثلا این را نمی فروشم چون برایش نمی شود قیمت گذاشت. قیمت ندارد.

خدا می گوید من معشوقی هستم که کسی نمی تواند جای من در دل انسان قرار بگیرد. یعنی اگر هر کس دیگر بیاید آنجا را خراب می کند. «قُل هُوَ اللهُ اَحَد». می گوید تو روز عاشورا حواست به این باشد. وقتی مردم شور سینه زنی، عزاداری و چیزهای دیگر دارند، تو تمرکز بگیر هزار مرتبه بگو چه؟«بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحِیم. قُل هُوَ اللهُ اَحَد. اَللهُ الصَّمَد. لَم یَلِد وَ لَم یولَد. وَ لَم یَکُن لَهُ کُفُواً اَحَد».

موتور تو چیست؟ موتور تو مصیبتی است که داری می شنوی. این مصیبت، موتور حرکت توست. وقتی می بینی که با سیدالشهدا (ع)، آن جنایات را در روز عاشورا کردند و حضرت هر باری که سرش یک جنایتی پیاده می کردند، شادتر می شد، قویتر می شد چون یک چیزی را از خودش می کَند به خدا می داد، هر دفعه در راه خدا یک چیزی را قربانی می کرد، تا کاملا عریان بشود برای خدا، کاملا خالص بشود برای خدا، این یعنی «قُل هُوَ اللهُ اَحَد». این یعنی «لا اِلهَ اِلّا الله». توجه فرمودید؟

وقتی می خواهد عی اصغر (ع) را سر دست، ببرد آنجا، می خواهد یک «لا اِلهَ اِلّا الله» بگوید. وقتی علی اکبر (ع) را می فرستد یک «لا اِلهَ اِلّا الله» می گوید. وقتی عباس (ع) را می فرستد یک «لا اِلهَ اِلّا الله» می گوید. تمام فرستادن ها «لا اِلهَ اِلّا الله» است. یعنی فقط خدا. فقط! همه چیز، همه دوست داشتنی ها فدای خدا. محصول یک زیارت عاشورای خوب، یک عزاداری خوب، یک هیات خوب، یک سینه زنی خوب این است که وقتی انسان وارد مجلس سینه زنی، عزاداری می شود، زیارت عاشورا می خواند، اگر دید عرضه دارد که چیزهایی را که به آن وابسته است برای خدا بدهد و دلبستگی اش به خداوند تبارک و تعالی بیشتر می شود، این معلوم است که عزاداری خوبی کرده است. یعنی دقیقا با حقیقت عزاداری پیوند خورده است.

حضرات هیچ احتیاجی به عزاداری ما ندارند. مثلا الآن ما گریه بکنیم چه می شود؟ چه اتفاقی می افتد؟ هیچ. ولی موقعی که حس گرفتیم، گریه کردیم اما آن روح آمد سراغ ما، این گریه کردن خیلی کار می کند، آن مشکی پوشیدن خیلی کار می کند. این موسیقی مصیبت ها، روضه خوانی ها، نوحه خوانی ها، این رقص های فطری زیبایی که ما در سینه زنی و در شور گرفتن داریم و نواهای زیبایی که داریم که فطرت سوار آن می شود و تا آغوش خداوند تبارک و تعالی می رود، اینها خیلی برای انسان کار می کند و می توانیم از آن درست استفاده کنیم.

نه اینکه فکر کنیم، عزاداری یک چیز مستقلی هست که ما باید آن را انجام بدهیم. نه! اینجوری نیست. عزاداری یک ابزار است. یک وسیله است. باید محصول بیرون بدهد. میوه بیرون بدهد. ما نباید از مجالس عزاداری، شاخ و برگ بیرون بیاییم. باید چه بیرون بیاییم؟ میوه. میوه یعنی چه؟ یعنی عاشق خدا. میوه است. عاشق خدا. حالا این عشق تجلیات خیلی زیبایی دارد. تجلیات و ظهورات خیلی زیبایی دارد. برای همین توصیه می کنم انشاالله عزیزان از همین امشب، حواسشان باشد، عزاداری که می خواهید بروید، قبل یا بعد از آن، یک مقدار تمرکز بگیرید، حداقل یک صد مرتبه ای درست، همانطوری که قبلا توضیح دادم بگویید: «لا اِلهَ اِلّا الله». «لا» را بردار بکش روی «اله» ها. «اله» هایی که داری. فقط بگو یک کسی می خواهد حاکم قلب من بشود.

یار دل آرام دل برده از ما آرام و آرام الحمدلله

آرام و آرام یعنی سعی کنید در این محرم و صفر، این دو ماه، خدا آرام آرام بیاید، خدا بیاید، بیاید سلطان قلبت بشود. انشالله. محصول یک عزاداری خوب. قبل و بعد از آن، این ذکر فراموش تان نشود. خیلی مهم است. شما دیگر مهمتر از این چیزی ندارید. هیچکس مهمتر از این چیزی ندارد. من هم شاه کلید را دست شما دادم که بدانید می خواهید چکار بکنید. بعد آنوقت با توجه به این که باید چطور باشد، حالا بروید روضه تان را هم بخوانید، عزاداری هم بکنید، سینه تان را هم بزنید ولی بفهمید که می خواهید چکار بکنید، چطور می خواهید از مجلس بیرون بیایید، این را متوجه باشید.

گفتم تجلیات عشق خیلی زیبا و گوناگون است. یکی از کارهایی که شهدای کربلا به ما نشان دادند این بود که خدا حقیقتا سلطان دل آنها بود. یعنی عزیزترین کس آنها بود. از نظر قیمت، کسی قیمتی تر از خدا در دل آنها نبود. برای همین وقتی که برای معشوق شان خرج می کردند، به آنها برنمی خورد، کم نمی آوردند. شما نگاه کنید حضرت زینب (سلام الله علیها) آمده که به خدا بگوید دوستت دارم. ما وقتی می خواهیم به یک نفر بگوییم دوستت دارم، باید خرج بکنیم. یعنی باید به او ثابت بکنیم که دوستش داریم. معشوق همیشه اینجوری است. اول امتحان می گیرد که چقدر حاضری برای عشقت سرمایه گذاری کنی.

شما خواستگاری یک خانم که می روی، (به آن می گویندصداق) مهریه باید بدهی. فارسی می گوییم «مهر» یا «مهریه» یعنی علامت مهر من به این خانم. یا «صداق» یعنی میزان صداقت من در محبت، این مبلغ را می پردازیم. وقتی به خواستگاری خدا می خواهی بروی ... خدا زوج انسان است. زوج فطرت انسان است. انسان معشوق ها و ازدواج های مختلفی دارد، چند ازدواج دارد. در معرفت نفس گفتیم دیگر. ما پنج ازدواج داریم. مهمترین ازدواج مان، ازدواج با خداوند تبارک و تعالی است. یعنی این فطرت با جفت و زوج خودش پیوند برقرار می کند. حقیقت من با معشوق خودش پیوند برقرار می کند. این ازدواج اگر درست انجام نگیرد، بقیه ازدواج ها همه کوفتی می شود. همه خراب می شود. هر چند هم خوب باشد، آخر عقیم می ماند. نتیجه نمی دهد. آدم را خرد می کند، اعصاب را بهم می ریزد و اضطراب و دل نگرانی و گرفتاری برای آدم می آورد.

مهمترین ازدواج یک نفر که بقیه ازدواج ها باید با اذن او و با هماهنگی آن معشوق انجام بگیرد، ازدواج با خداوند تبارک و تعالی است. یعنی جفت شدن با حضرت حق تعالی و این پیوندی است که فطرت باید بخورد. حضرت زینب آمده که این قضیه را برای خودش حل کند. می گوید من پسرهایم را می دهم، همین را دارم، می دهم. من حسین را می دهم، من عباس را می دهم، من علی اکبر را می دهم. حضرت زینب (س) آمده که اینها را بدهد. فدا بکند. محصول اینکه اینها را داد و درست هم اینها را به خداوند تبارک و تعالی عطا کرد، چیست؟ این است که بعد از اینکه اینها را داد، اصلا به او برنخورد. ناراحت نشد. یعنی برخلاف آنچه که بعضی از مداح های ما می گویند، حضرت احساس بدبختی، اسارت ، سرشکستگی و ذلت نکرد. خیلی قوی بود. خیلی شاد.

وقتی ابن زیاد به او می گوید دیدی خداوند با شما چه کرد. فرمود: «وَما رَاَیتُ اِلّا جَمِیلا»؛ جز زیبایی چیزی ندیدم. یعنی اینکه داشتم هدیه می کردم به معشوقم، قشنگ بود. به محض اینکه انسان دلخور می شود یعنی ارزش آنچه که من برای آن دلخور شدم، از معشوق من چه بوده؟ بیشتر بوده دیگر. از معشوق بیشتر بوده. سیدالشهدا (ع) هم همینطور. سیدالشهدا (ع) هر کدام را که می داد، شادتر می شد. علی اکبر می رفت، شادتر می شد. علی اصغر می رفت، شادتر می شد.

اصحاب را هم که برایتان گفتم در آن فقرۀ «وَ عَلَی الاَرواحِ الَّتِی حَلَّت بِفِنائِک» توضیح دادم که یعنی چه. هر کدام از اینها چه حال و شوری داشتند. محصول یک عزاداری این است که انسان طوری عزاداری بکند که خدا ارزش نهایی وجود او بشود و بعد به خاطر مصائب، مشکلات و حوادث دنیا دست از خدا برندارد. یعنی عافیت طلبی در عشق ورزی به خداوند نداشته باشیم. هر مشکلی، هر مصیبتی و هر پیوندی که می آید خدا را از دل من می کَند، بیرون می کند و خودش جای خدا را می گیرد و ذهن، وقت و عمر من را به خودش می گیرد، معلوم است ارزش آن از خدا بیشتر است.

حالا وقتی می گوییم، می گوییم نه! استغفرالله! خدا برای ما همه چیز است. ولی عملا آنچه که مهم است این است که در نظام عملی شخص، این چقدر ظهور دارد. وقتی پدر شما می میرد، به رحمت خدا می رود، مادرت می میرد، فرزندت می میرد یکدفعه می بینی، روی عبادتت تاثیر گذاشت، روی نمازت تاثیر گذاشت، حال عبادتت گرفته شد یا با خدا درگیر شدی، چرا؟ چرا اینکار را کردی خدایا؟ چرا بچه من اینجوری شد، این معلوم است که حب تو به خداوند تبارک و تعالی کمتر از حب کیست؟ فرزندت هست. قدر و قیمت تو هم همین است. انسان مساوی است با معشوق خودش. قیمت او همین است. هر کس می خواهد ببیند چقدر قیمت دارد، باید ببیند که چه کسی سلطان قلب او است.

ارزش هر انسانی مساوی است با سلطان قلب او و لذت نهایی روح او. این می شود قیمت ما. وقتی بلا آمد، انسان شاد بود، مشکلات آمد، شاد بود، روی نمازش تاثیر نگذاشت، روی عبادتش تاثیر نگذاشت، روی قرآن خواندش تاثیر نگذاشت، روی نماز جماعتش تاثیر نگذاشت، روی نماز جمعه اش تاثیر نگذاشت، روی ارتباطش با خدا تاثیر نگذاشت، نبُرد او را خمود و افسرده بکند و توی لک نبُرد، معلوم است با معشوقش خیلی سرشار و شاداب است. یعنی یک چیزی دارد که وقتی آن صد هست، بقیه که نباشند برایش اهمیت ندارد.

گر من فقیرم هر شبی دارم ز یا رب یا ربی

جشنی نوایی مطربی کمتر ز سلطان نیستم

این بیت را صدها بار خوانده ام، کمتر ز سلطان؟ نیستم. اما نه! تا جیب من پر از پول است، چک هایم پاس شده، مشکلاتم برطرف شده، بدنم سالم است، بله مسجد هم می روم، عبادت هم می کنم، گریه هم می کنم، یک پولی هم برای امام حسین (ع) می دهم، مجلس هم می گیرم. اما به محض اینکه اوضاعم بهم می ریزد، یکدفعه با خدا قهر می کنم. این معلوم است که هنوز «لا اِلهَ اِلّا الله» من جدی نشده، مشکلات زندگی می تواند بیاید بزند، خدا را از دل من بیرون کند. خدا را بیرون کند و آن مشکلات بیاید بنشینند آنجا. معشوق های قلابی بیایند بنشینند آنجا.

می بینید روی نماز جماعت ها تاثیر گذاشت. روی ارتباط ها تاثیر گذاشت. روی معنویت تاثیر می گذارد. قیمت ما این است دیگر. می تواند یک چیزی بیاید، خدا یعنی معشوق نهایی را بیرون کند، بعد چکار بکند؟ بعد جای آن بنشیند. ما باید شادی کردن را یاد بگیریم. تمرین آرامش، قدرت روحی و شادی. آنچه اصحاب عاشورا داشتند. آنچه اصحاب عاشورا داشتند، درس بزرگی است. بزرگترین درسی که عاشوراییان و امام حسین (ع) به ما یاد دادند این است که یاد بگیریم با خدا لذت ببریم.

خودش فرمود دیگر. برایتان اوایل بحث توضیح دادم. «بِی فَافرَح وَ بِذِکرِی فَتَلَذَّذ»؛ با من شاد باشد. عجیب است خدا دارد به ما چطور می گوید. این خدا همان خدایی است که شب اول قبر، می خواهی با او روبرو بشوی. همان خدایی هم هست که می خواهی، قیامت در مقابل او بایستی. می دانی به تو چه گفت؟ آنجا داد می زنی خدا به دادم برس. دائم حواست هست که این خدا اگر ما را تحویل بگیرد همه مسائل حل است. آن خدا آمده اینجا به تو می گوید ببین فلانی! من رفیقتم ها، دوستتم ها، معشوقتم ها! با من شاد باش. تا من را داری شاد باش. «وَ بِذِکرِی فَتَلَذَّذ»؛ با یاد من لذت ببر.

لذت یعنی چه؟ وقتی این ذکر دارد می آید، این کلام قرآن دارد می آید، این صوت قرآن دارد می آید، این قاری دارد قرآن می خواند، صدای خدا را ما داریم می شنویم... توصیه هم کردم به همه عزیزان که سعی کنند قرآن را با صدای خود خدا بخوانند نه با صدای خودشان. وقتی ما در قرائت به صدای خودمان توجه می کنیم یک سایه می افتد. اما نامه معشوق را چطور می خوانیم؟ نامه معشوق را با صدای خودمان می خوانیم یا با صدای معشوق می خوانیم؟ نامه رفیق های مان را با صدای که می خوانیم؟ با صدای معشوق ، محبوب و رفیق های مان می خوانیم.

اگر یاد بگیری قرآن را با صدای خدا بخوانی، آنوقت می بینی این موسیقی با دل آدم چه می کند و آدم را کجا می برد. «بِذِکرِی فَتَلَذَّذ» یعنی واقعا لذت دارد. یعنی واقعا تو را مست می کند، شل می کند، نشئه می شودی. اینجوری بگویم. یک ذره بد بگویم. وقتی این ذکر می آید این حالت به تو دست می دهد. شوق. شعف، لذت. آنوقت این لذت، لذتی است که امام سجاد (ع) می فرماید اگر کسی این لذت را ببرد دیگر حاضر نیست با هیچ لذتی آن را عوض کند. «مَن ذَالَّذی ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِکَ ...» کیست که شیرینی محبت تو را بچشد، دنبال معشوق دیگری بگردد. بخواهد بدل جایگزین کند. نه!

اینکه دل ما دائما دارد معشوق عوض می کند، برای این است که آن شیرینی نیامده است. شیرینی خدا. خدا «اَلَذِّ لَذّات» است. یعنی از هر لذتی بالاتر است. وقتی ما آن را ادراک نمی کنیم. یعنی ذائقه ما مریض است. روح آلودگی دارد. مثل زکام می ماند. وقتی آدم زکام دارد. می بینید از بوی گل هم بدش می آید. از بوی غذا هم بدش می آید. اینکه ما می گوییم خدا لذت دارد، یک کسی می گوید خب یعنی چه لذت دارد؟ نه تنها لذت دارد بلکه «اَلَذِّ لَذّات» است. «وَ اللهُ ...» خودش دارد معرفی می کند دیگر. ببینید چقدر قشنگ با ما حرف می زند. «وَ اللهُ خیرٌ وَ اَبقی»؛ خدا بهتر و باقی تر است. آره! بهتر است و باقی تر.

امام حسین (ع) آمد این را پیاده کرد. آمد ثابتش کرد. روز عاشورا گفت، وقتی من گفتم «لا اِلهَ اِلّا الله»، وقتی چند ماه پیش در مکه داشتم عرفه می خواندم، (امام حسین (ع) دعای عرفه را خواند دیگر) آنجا عرفه خواندم و گفتم تو حرف آخر را در دل می زنی، آمدم اینجا که ثابت کنم همین جوری هم هست. آمدم ثابت کنم. لذا هر چه دلبر داشتم با خودم آوردم که اینجا یکی یکی بدهم. هر چه که داشتم جمع کردم، آوردم. این مبنای زندگی انسانی است.

در مبنای زندگی انسانی، انسان هیچوقت با خدا قهر نمی کند. هیچوقت مشکلات، مصائب و در گیری هایی که دارد، چه در سطح اجتماع، چه در سطح خانواده، او را از بدمستی کردن، از خلوت، از بزم و عیش و نوش نمی اندازد. شما پیغمبر را نگاه بکنید. عجب مکتبی داریم ما! مکتب: عیاش پرور. اینجوری! دائم دنبال عیش و نوش و مطرب پروری است. طبیعت گراها اینطور نیستند. طبیعت گراها وقتی می خواهند مثلا خیلی دیگر جان بکنند، یک شب می ایستند تا صبح یک عیاشی می کنند. اما در فطرت گراها اینطور نیست. در فطرت گراها یکدفعه خدا مثلا می گوید که یک ماه رمضان، یک ماه همه خلوت. همه چیز حرام است. بگذارید کنار. تعطیل! همه چیز حرام. یک ماه تعطیل. فقط بیایید در مهمانی خودم.

طبیعت گراها ندارند. طبیعت گراها اگر بخواهند چنین چیزی داشته باشند، جا در جا می میرند. تحمل ندارند یک چنین عیش و نوشی کنند. ولی خدا اینجوری است. رفیق باز! و همه شان بزمی هستند. بزم! امام چقدر قشنگ گفت: شهدا (ای وای!) در شادی وصلشان و قهقهه مستانه شان عند ربّهم یرزقونند. کجا؟ بهشت؟ نه! خدا چون اینجوری است دیگر. خدا چون رفیق باز است که آنها را برنمی دارد، ببرد بهشت که مثلا بیا برو از کاخ نمی دانم و حور و غلمان و چه چه لذت ببر، صفا کن. نه!

می گوید: «وَ لاتَحسَبَّنَ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللهِ اَمواتاً بَل اَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقُون»؛ فکر نکنید مرده اند. زنده اند اما کجا در بهشت؟ نه! «عِندَ رَبِّهِم»؛ پیش خودم. نگذاشتم جای دیگری بروند. گفتم مستقیم بیاوریدشان اینجا. حتی گفتم به ترکیب پیکرشان دست نزنید. غسل بدهید، کفن کنید نه! همانطور خونین قشنگترین صحنه است. همانطور که زینب (س) می گوید: «وَ ما رَاَیتُ اِلّا جَمِیلا»؛ جز زیبایی چیزی ندیدم، خب این زینب خداست دیگر. زینبی است که خدا او را تعلیم کرده. می گوید جنازه تکه تکه بچه هایم خیلی زیبا بود. سر بریده برادرم خیلی قشنگ است. بدنی که با اسب روی آن تاخته اند خیلی این بدن قشنگ است. یعنی هیچ چیز برای سیدالشهدا (ع) نمانده است. انگشت بریده برادرم خیلی قشنگ است. پیراهن سوراخ سوراخ شده برادرم عالیست. چون می دانسته این را داشته برای که می داده. چطور این را برای خدا می داده. این خیلی قشنگ است!

خدا می گوید دست نزنید ها! کسی نرود این شهدا را به هوای غسل بشوید. همانطوری بگذارید در قبر، بفرستید بیاید پیش خودم. آره! مستقیم «عِندَ رَبِّهِم یُرزَقُون». چه کلاه گشادی سر ما رفت. هشت سال عیش و نوش و میکده ای که امام برایمان باز کرد، از دست مان رفت. تا کجاها هم رفتیم و برگشتیم. چقدر باختیم. شود آیا که در میکده ها بگشایند؟ می شود یک بار دیگر؟ انشاالله آقای مان بیاید و بشود. فرصت کنیم برویم یک ذره خودمان را برای خدا لوس بکنیم. یک کمی عیاشی بکنیم. صفا بکنیم. لذت ببریم. آره! «عِندَ رَبِّهِم یُرزَقُون». این خداست.

وقتی اینجوریست. دائم دوست دارد دور و برش باشی، با خودش حال بکنی و در این بزم ها شرکت بکنی، یکدفعه یک ماه رمضان. حج را گذاشته. خاک بر سر ما که نمی فهمیم حج یعنی چه. آدم نادان آمده بود اینجا، از این خر پول ها، می گفت من رفتم کوفتم شد، قلم پام می شکست، رفتم توی این گرما آنجا، هی راه برو، هی برگرد، نمی دانم در آن تنگی آنجا... بدبخت نمی فهمید حج یعنی چه.

بیست و چهار چیز حرام است. می دانید چقدر مزه دارد، بیست و چهار چیز را حرام می کند؟ دیگر این بدمستی خیلی بدمستی عجیبی است. یعنی هیچکس نیاید جز خودت. بیست و چهار چیز حرام، اصلا همه طبیعت را له کن، همه «الهه» ها و «اله» را دور بریز، عریان عریان بیا اینجا پیش خودم. بیا دور خانه ام بگرد. دور من بگرد. «سُبحانَ الله وَ الحَمدُلله وَ لا اِلهَ اِلّا اللهُ وَ اللهُ اَکبَر». بگرد. طواف کن. «لَبَّیک اَللّهُمَّ لَکَ لَبَّیک» بیا آنجا. بیا حج. حالا مگر ول می کند؟ می گوید نه! حالا این حج تان باشد. روزه را هم گذاشته. یک بدمستی دیگری.

نماز را گذاشته، دیگر چه غوغایی است این نماز دیگر. صبح، در سحر، قشنگترین حالت بلند شود با خدا گپی بزند، حرفی بزند. تا دشمنانت می آیند غافلگیرت بکنند و حالت را خراب کنند، یکدفعه اذان می گوید. انقدر هم مشتاق است تو را ببیند، دوازده مرتبه می گوید «حَیَّ» بدو. بدو. بدو! بشتاب. بیا. خدا می گوید ها! می گوید هر کاری داری بگذار کنار. بگذار کنار، بدو بیا نماز. آدم بفهمد نماز یعنی چه. اینکه خدا دارد به او می گوید... این «حَیَّ» های نماز خیلی شیرین است. «حَیَّ» می دانید چه کسی دارد به ما می گوید بدو بیا پیش من؟ همین که فردا روز قیامت باید التماسش را بکنی که راهت بدهند، ولی راه نمی دهند آنجا. آنجا از این خبرها نیست. «حَیَّ».

خدا به این عظمت آنقدر آمده پایین، انقدر برای بنده اش مایه گذاشته که اینجوری می گوید بیایید. «حَیَّ» بدوید بیایید. بدوید بیایید نماز. بیا بایست روبروی خودم. «اَللهُ اَکبَر». «بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحِیم». جانم! چقدر کیف دارد. نماز شب هم گذاشته است. عیاشی مال شب هاست دیگر. نماز شب گذاشته است. پنجاه و دو رکعت برای کسانی که بدمستند، ظرفیت شان خیلی زیاد است، برای آنها گذاشته است. بعد چه چیزهایی دارد. چه چیزهایی دارد! می گوید هر سه روز، ایام البیض هر ماه ، سیزدهم، چهاردهم، پانزدهم کارهایتان را تعطیل کنید، بروید در مسجد اعتکاف.

ما کار داریم. مگر ما بیکاریم، برویم مسجد اعتکاف کنیم. کار تو بیشتر است یا کار پیغمبر؟ تا آخر عمرش یکسره باید می جنگید و زخم برمی داشت و خون دل می خورد. این پیغمبر سه روز، سه روز، هر ماه سه روز عیاشی. آقا تعطیل. کار تعطیل. طبیعت گراها چکار می کنند؟ می گویند ما هر کاری هم بکنیم، بدویم پنجشنبه، جمعه مان شمال. ویلا مال خودمان است. باید همه را هم قال بگذاریم. فقط اهل عیش و نوش را برداریم، ببریم آنجا یک حالی بکنیم. ها؟ خدا می گوید دوازده تا سه روز، بلند شوید بیایید. سیزدهم، چهاردهم، پانزدهم، خلوت. بدوید بیایید. بدوید بیایید که بزم هست. بساط هست. در مسجد خلوت کن. صفا کن.

پیغمبر اینجوری هست. عیاش! رئیس عیاش ها! تازه پیغمبر می دانید چکار می کرد؟ پیغمبر در عشقبازی خیلی زیرک بود. یک موقع هایی که جنگ می شد و گرفتار می شد، می خورد به سیزدهم، چهارهم، پانزدهم، نمی توانست برود عیاشی بکند بعد جنگ که تمام می شد می گفت من سیزدهم، چهارهم، پانزدهم نرفتم باید قضا کنم. معشوق ناراحت می شود. منتظر است. قضا! آقا قضا! سه روز عیاشی ام عقب افتاده نمی توانم، باید بروم. کارها رها، تعطیل!

امام خمینی (سلام الله تعالی علیه) یادتان هست؟ تا رجب می شد، فیتیله کارهای حکومتی می آمد پائین. می شد شعبان می کشید پائین پائین. می شد رمضان دیگر قطع! خاموش! می رفت در کار خودش. ما کار و مشغله و مسئولیت مان بیشتر است یا اینها؟ خاک بر سرت که نمازت را هم نمی توانی درست و حسابی بخوانی. برای نماز خواندن هم یک ساعت درگیر هستی که آن را بخوانم یا نخوانم. اسم ما را می گذارند آدم؟ آن هم نمازهایی که ما می خوانیم. وای وای وای وای! چه نمازهایی!

«اِستَعِینُوا بِالصَّبرِ وَ الصَّلوة»؛ کمک بگیرید اگر می خواهید پیش من بیایید، زیاد خودتان را خسته نکنید، کمک بگیرید. از کجا؟ «بِالصَّبرِ وَ الصَّلوة»؛ با صبر و نماز بیایید به من برسید. می گوید نماز، کمکی ای است که شما را پیش من می آورد و ما هنوز با این نماز خواندمان... نماز! خدا اینجوری است. این خداست. عاشورا همه آمده بودند همین کار را بکنند. آمده بودند، یاد بگیرند که کیف کنند. هدیه بدهند، لذت ببرند. لذا می فرماید بپذیر از ما. یک کسی که یک نفر را دوست دارد، خیلی خوشش می آید طرف مقابل، معشوق چکار کند؟ هدیه اش را بپذیرد. خوشحال بشود. ذوق بکند مثلا، تشکر بکند و ... آره!

علی اکبر را که می خواهد بفرستد، خیلی قیمتی است علی اکبر. خیلی قیمتی است. بعد می خواهد به خدا بگوید خیلی دوستت دارم. دستش را می برد بالا، می گوید خدایا تو ببین که من دارم شبیه ترین مردم به رسول خدا خَلقا و خُلقا و منطقا را طرف این قوم می فرستم. ببین دارم که را می فرستم. (در مورد) علی اکبر داریم که فرمودند اگر زنده بود، به جای امام سجاد (ع) امام بود، قطعا. چیزی از امام سجاد (ع) کم ندارد. انقدر کم ندارد که خدا در زیارت عاشورا بلافاصله بعد از سلام بر امام حسین (ع) می گوید: «اَلسَّلامُ عَلَی الحُسَین وَ عَلی عَلِیِّ بنِ الحُسَین» علی بن الحسین، علی اکبر (ع) است. کسی فکر نکند امام سجاد (ع) است. «اَلسَّلامُ عَلَی الحُسَین وَ ... خدا دارد در زیارت عاشورا می گوید. «وَ عَلی عَلِیِّ بنِ الحُسَین». خدا به او سلام می کند.

عزیز من زیارت عاشورا خواندن یعنی این. عزاداری کردن باید محصولش این باشد. محصولش باید برای تو شادی بیاورد که بعد از اینکه که به خانه رفتی، انقدر سرمست خدا باشی که هیچوقت برای دنیا ناراحت نشوی، عصبانی نشوی. توئی که با زنت سر دنیا درگیر می شوی، غرغر می کنی، اعصاب همه را در خانه خرد می کنی، با بچه ات درگیر می شوی، آن زیارت خواندن خجالت آور است. این چه زیارتی است؟

چند سال است داری زیارت می خوانی؟ یاد نگرفتی با امام حسین (ع) شاد باشی؟ با خدا انقدر شاد و سرمست باشی که اگر یک چیزی از دنیایت هم کم شد، غر نزنی؟ ها؟ در خانه ناراحتی نکنی؟ خجالت نمی کشی، عصبانی می شوی؟ یک آدم! یک آدم برای دنیا برافروخته بشود. ما زمانی برافروخته می شویم که دیگر بالاترین قیمت ما همانی هست که برایش عصبانی شدیم. قیمت نهایی ما همان است. والّا کسی که قیمت دارد مگر خودش را کوچک می کند؟ اصلا به یاد بیاورد یا به رخ طرف بکشد یا حتی بگوید.

خانم آمده به من می گوید که در خانه غذا حاضر نبوده، شوهرم آمده هزار تا اخم و تخم راه انداخته، هزار تا نیش به من زده بعد از سی سال زندگی که هر وقت آمده، خورده، اخم و تخم کرده، متلک انداخته. خیلی بد است آدم انقدر کوچک بشود. خیلی بد است. زیارت عاشورا خواندن، سینه زنی کردن، عزاداری کردن یعنی مثل آن رئیس عاشق ها، آدم عاشق بشود. امام حسین (ع)! که راحت بتواند از همه چیز بگذرد. هیچ بلا و مصیبتی او را با خدا درگیر نکند و در دل خودش به خدا گیر ندهد که اگر تو عادلی چرا؟ چرا؟ چرا؟

هر یک مصیبتی که آمد بدبخت! بیچاره! توجه کن. یک مشکل که آمد، خدا یک هدیه به تو داده است. «اِنَّ اللهَ لَیَغَذِّی عَبدَهُ المُومِنَ بِالبَلاء کَما تَغَذِّی الوالِدَةُ وَلَدَها بِاللَّبَن»؛ خداوند بنده مومنش را با بلا تغذیه می کند، هدیه می فرستد. اصلا در روایت لفظ هدیه داریم. هدیه می فرستد. حالا من دوباره ناپرهیزی کردم از این حرفها زدم. پارسال گفتیم، خودمان سرطان گرفتیم، حالا امسال اینها را می گوییم یک چیز دیگر می گیریم. خدا می گوید می روی وراجی می کنی، سر مردم می خواهی کلاه بگذاری، ببینم خودت راست می گویی یا دروغ می گویی. می ترسیم خدای نقدیه، تا حرف می زنی یک چیزی می گذارد در کاسه ات. خلاصه! آره!

هدیه می فرستد. این هدیه است. آدم با هدیه اینجوری برخوردمی کند؟ ترشرویی می کند؟ رفتی خانه غذا حاضر نبود یک هدیه است. اگر خندیدی برد کردی. اگر در دلت یک ذره شور افتاد، باخت کردی. تمام شد. بچه را که گرفت یک هدیه است. بچه ات کجا می خواهد برود؟ بچه ت کجا رفته که تو را اضطراب گرفته؟ می گوید من از وقتی پدرم مرده دیگر حال ندارم نماز هم بخوانم. بدبخت پدرت پیش که رفته؟ اصلا خدا معشوق تو نبود. وقتی پدرت پیش معشوقت رفته، غصه دارد که بنشینی غصه بخوری بعد رابطه ات با خدا خراب بشود؟ نماز هم نمی خوانم از وقتی فلانی و فلانی مردن، به هم ریخته ام، اعصابم خرد شده، دیگر اصلا حال هیچ کاری را ندارم؟ نمی فهمی که!

خب! آن امام حسین (ع) بود. امام حسین (ع) سر جای خودش. «وَ لَکُم فِی رَسُولُ الله اُسوَةٌ حَسَنَةٌ» اسوه ماست. بیاییم در بچه بسیجی های خودمان. چرا من انقدر از بچه بسیجی ها مثال می زنم؟ برای اینکه بچه بسیجی ها مثل خود ما هستند. همین پدر و مادرهای را دارند. همین خواهرها و برادرهای ما را دارند. همین زندگی های ما را دارند. به ما نزدیک هستند. الگوهای خوبی برای ما هستند که امام فرمود: من را خدا با بسیجیانم محشور کند. امام!

مرحوم قاضی (رحمة الله تعالی علیه)، قاضی طباطبایی، شهید آیت الله قاضی طباطبایی فرمود می آیم، می ایستم کنار این بسیجی ها که دارند در خیابان رد می شوند، رژه می روند یا جبهه می روند، گردشان روی من بنشیند، دیگر خدا من را قیامت عذاب نکند. عاشق ها هستند دیگر. بدمستها هستند. خاک بر سر کسانی که می خواهند جمهوری اسلامی را با مادیات ارزیابی کنند، بگویند این حکومت چکار کرد، جمهوری اسلامی چکار کرد. بزرگترین هنر جمهوری اسلامی، تربیت آدم های اینجوری بود. عاشق! یعنی میوه خلقت. میوه داد بیرون. پیغمبر انقدر میوه بیرون داد؟ زمان پیغمبر؟ نه! هیچوقت تاریخ از زمان آدم ابوالبشر (علیه السلام)، پدرمان تا الآن، روی هیچ قسمتی از کره زمین انقدر میوه درست نشده است. انقدر آدم های فطرت گرا و عاشق درست نشده است. هیچوقت!

دیگر من در کتاب آشتی راجع به ایرانیها توضیح داده ام که چرا اینجوری هستند. آقا جمهوری اسلامی چکار کرده؟ می خواست چکار بکند؟ هدف خلقت انسان چه بود؟ می خواست چکار بکند؟ عرضه جمهوری اسلامی این بود که هدف خلقت را بیش از هر زمان دیگری در مورد انسان ها تحقق داد. عرضه اش این بود که توانست انسان های زیادی را سالم از دنیا رد بکند، ببرد در آغوش خدا. در بهشت مخصوص خدا. «فَادخُلِی فِی عِبادِی وَادخُلِی جَنَّتِی». در بهشت خودم. این عرضه جمهوری اسلامی است. این قدر توانسته کار بکند. تو با شکمت می سنجی که چکار کرده؟ با چه می سنجی؟

و خاک بر سر بعضی از این مسئولین ما، چه در بعد فرهنگی، چه در بعد سیاسی و اجتماعی که جوان های ما را انقدر کوچک دیدند، جوان سیزده ساله ای که می تواند انقدر مست خدا بشود که برود در آغوش خدا. آنوقت این جوانها را پست کردند، کوچک کردند. بیایید به ما رای بدهید به شما نان می دهیم. مشکل جوان ما نان است؟ مسکن است؟ ازدواج است؟ آن جوانهایی که فکر می کنید فقط مشکل شان این است، جوانهای فطرت گرا هستند. جوانهایی که هر کدامشان با خدا طرفند، مشکل شان که این نبود. شما عرضه دارید بیایید مسائل فطری جوان ها را در این نظام حل کنید که با یک سی دی مبتذل و یک فیلم آن جوری از دور خارج نشوند.

جمهوری اسلامی جوانی تربیت کرد که وقتی او را به اسارت بردند، در عراق گذاشتند آنجا، شکنجه اش دادند که بنشین این فیلم را نگاه کن، گفت نگاه نمی کنم. کتک می خورم، نگاه نمی کنم. این کارش است. یعنی هیهات من الذّله. یعنی به غیرت خدا برمی خورد من چنین کاری کنم. خدا غیور است به او برمی خورد که من به این چیزها نگاه کنم. یک چنین جوانهای قوی ای تربیت کرد. جلوی ابرقدرت ها ایستادند، آنها را به خاک ذلت مالیدند، رفت.

تمام دنیا جلوی جوان سیزده ساله ما ایستاده بودند، کک او هم نمی گزید. انگار یک مگسی بود، آمد نشست و رفت. انقدر قوی، جوان تربیت کرد. جوان های اینجوری که هر کدامشان وقتی همه دنیا در مقابل آنها قرار می گرفتند، ترسی نداشتند. تمام دنیا. مثل سیدالشهدا (ع) هفتاد و دو نفر در مقابل آن همه لشکر. ترسیدند؟ یکی کم آورد؟ هیچکس کم نیاورد. بچه کوچک آنها هم کم نیاورد. اصلا بچه کوچک امام حسین (ع)، لشکر عمر سعد را عددی حساب نمی کرد. حضرت زینب (س) به یزید می گوید تو خیلی پیش من پست هستی. من تو را کوچک می شمارم. بدبختی روزگار، مصیبت من این است که من باید با آدم پستی مثل تو حرف بزنم. مگر کم آوردند؟

آی آمریکا می خواهد بیاید. آن یکی می خواهد بیاید. این حرف ها کدام است؟ این حرفها چیست؟ یک موقع هایی من یادم است یکدفعه یک گردان، یک گروهان می ایستاد با سه تا تیپ عراق، با بزم و شادی و بخوان بخوان جنگ می کردند. ای وای! قوی! خدا رحمت کند یکی از این بچه های مسئول دسته بود، مسئول گروهان بود، من رفته بودم باید جلوتر از بقیه در عملیات حرکت می کردم، خودم را به پشت میدان دشمن رسانده بودم، علامت می دادم که بچه ها بلند شوید، بیایید دیگر. اینها هم آتش می ریختند. چه کسی می توانست زیر آن آتش بلند شود؟ گفتم آنجا بایستید بیشتر کشته می شوید. بلند شوید، بیایید. نمی توانستند. یکدفعه یک نفر بلند شد...

صحنه عجب صحنه ای بود. داشتم این صحنه را نگاه می کردم. تک و تنها، آرام داشتم این صحنه را نگاه می کردم. بلند شد. حمائل را باز کرد. اسلحه را به زمین پرت کرد. حمائل را باز کرد. یکدفعه بلند شد ایستاد. نارنجک را کشید، زیارت عاشورا خوان ها کیا بودند؟ داد زد. یکدفعه همه بلند شدند. تا گفت زیارت عاشورا خوان ها کیا بودند، یک یا مهدی کشید، همه بلند شدند. بلند شدند و زدند به دشمن. کو ترس؟ پایش را قطع می کردند، از خدا شاکی بود؟ نه! می گفت شکر.

پدر یکی از همین بچه های بسیج مان، وقتی بالای سرش رسیدم دیگر چشمش را در بیمار ستان درآورده بودند، پدرش داشت نگاه می کرد، بعد تا چشمش به من خورد گفت خیلی خدا را شکر می کنم ، الحمدلله خدا چه لطفی در حق ما کرد که این پسر من به اینجا رسید. پدر ایستاده، دارد شکر می کند. چشم بچه اش را درآورده اند، شکر می کند. مادر سه تا بچه، چهار تا بچه، پنج تا بچه داده است، می گوید خدایا قبول کن. می خواهی خودم هم می آیم. شما در اینها ضعف می بینید؟ درگیری با خدا می بینید؟

آنوقت ما باید خجالت بکشیم که به خاطر مصائب و مشکلات زندگی مان با خدا درگیر شویم و به خدا، به پیغمبر، به امام زمان (ع) اخم و تخم بکنیم. خیلی خجالت آور است. اکبر رمضانی را برایتان گفته ام، در میدان مین والمری خورد، والمری نمی دانم می دانید چه هست یا نه. هزار و هفتصد تا ساچمه تیز، چندگوش تیز یکدفعه به بدن می خورد. آدم را آبکش می کند. افتاد. تا افتاد هنوز این بدن نیامده روی زمین، حسین جان! حسین جان! بعد مگر ول می کرد. حالا برو در میدان مین، بدن اکبر را بکش بیرون، با هیچکس حرف نمی زند. چنان حسین را در بغلش گرفته، دارد نگاهش می کند که اصلا از همه چیز غافل است. فقط می گوید حسین جان، حسین جان! حسین جان! زبان کار می کند. تا می آید کنار میدان، تمام. تمام!

جمهوری اسلامی جوان های اینجوری تربیت کرد، می گویید چه تربیت کرد؟ آن کسی که قهرمان نمی دانم تایتانیک را الگو و مربی خودش می داند، این جوان است؟ این جوانی می کند اصلا؟ این اصلا می فهمد عشق و حال کردن یعنی چه؟ چه می فهمد یعنی چه. جوانی را آنها کردند. عشق و حال دنیا و آخرت را آنها کردند. کسی که فلان فوتبالیست الگویش است، فلان هنر پیشه الگویش است، فلان نمی دانم رقاص طبیعت گرای فاسد و فاجر در اوج کثافت الگویش است، عکس های آنها را دارد، عکس های آنها را روی لباسش می زند، در خانه اش می زند، دنبال آنهاست، این جوان است؟ این پیر پیر است. این باخت کرده، پیر است. اصلا هیچ جوانی نکرده است. کو عشق انسانی؟ کو جوانی انسانی؟ کو گذراندن جوانی در بهشت؟ کو؟

پس ما باید از عاشورا درس قدرتمند بودن و شاد بودن و درگیر نشدن با خدا و اهل بیت را یاد بگیریم و اینکه هر وقت که گرفتاری می آید، هدیه بدانیم و بعد نزدیکتر بشویم. مگر می شود خدا از ما بدش بیاید؟ مگر می شود؟ مگر می شود امام زمان (ع) از ما بدش بیاید؟ این هم از این. این هم یک درس مهم عاشورا. یادمان نرود که عزاداری مان را باید بر چه مبنایی انجام بدهیم. خب وقت مان تمام است. دیگر بیشتر از این مصدع نشوم. یک درس دیگر از عاشورا را بگویم. توضیح نمی هم. در کتاب مفصل برایتان توضیح داده ام. محصول عزاداری، محصول مهمی هم است اگر رسیدم جلسه بعد برایتان می گویم. نرسیدم در کتاب بخوانید.

محصول مهم عزاداری (حتما باید این باشد، اگر نباشد باخت باز کردیم) این است که حتما ما جوانی، زندگی، درس، تخصص و مالمان پیوند با امام زمان (ع) داشته باشد. یعنی با منتقم. این یادمان نرود. با منتقم. والّا من الآن مشکی پوشیدم، می گویند تو چکاره هستی که مشکی پوشیدی؟ می گوییم ما عزادار امام حسینیم. خدا وکیلی تو عزادار امام حسینی؟ اگر عزاداری، عزادار چه کار می کند؟ اگر یک کسی پدر من را بکشد من چه زمانی آرامش پیدا می کنم؟ زمانی که قاتلش را بگیرم، پای دار بدهم.

تو واقعا اگر عزاداری چرا دنبال منتقم نیستی؟ برای منتقم چرا کاری نمی کنی؟ برای امام زمان (ع)؟ چرا تلاش نمی کنی که زودتر موانع ظهور منتقم را برداری؟ با او پیوند بخوری و رفیق بشوی، زودتر او را بیاوریم، مشکلات حل بشود. کو؟ از کدام کار ما از صبح تا شب زندگی مان، چیزی به امام زمان (ع) می رسد؟ ما چه کمکی تا الآن به امام زمان (ع) کرده ایم؟ چه باری را از روی دوش او برداشته ایم؟ یک ذره فکر بکنیم. آنوقت آدم مغرور نادان به من می گوید تو چرا اسم کتابت را آشتی با امام زمان (ع) گذاشته ای، مگر مردم قهر هستند؟

خود امام زمان (ع) می گوید مردم با من قهر هستند. خودش اصلا صریحا فرموده، مردم با من قهرند. کسی من را نمی خواهد. این آقا مثل اینکه خیلی به خودش مطمئن است، می گوید مگر مردم قهرند. ما با امام زمان (ع) قهر نیستیم. چرا قهریم عزیزم! اگر قهر نبودیم، یک ساعتی در روزمان صرف حضرت می شد. یک تلاشی، یک کوششی، یک همتی، یک ذره موانع ظهور را بردایم. کو؟ کجا ما یک سیلی به گوش ابرقدرت ها که مانع ظهور امام زمان (ع) هستند، زدیم؟ وجود ما چه فشاری به استکبار می آورد؟ عزاداری باید گلوی استکبار را فشار بدهد.

اگر عزاداری گلوی استکبار را فشار ندهد، انقدر دوست دارد شما بروید بر سر خودتان بزنید. برو تا دوصبح بپر بالا، بپر پائین بگو حسین! بگو علی اکبر! بگو نمی دانم زهرا! بگو رقیه! کاری با این حرفها ندارند. اما اگر فکر انتقام افتادی برای استکبار خطرناک می شوی. بروی گریه بکنی، بسوزی، بعد غضبناک بلند شوی فکر انتقام باشی. این خیلی مهم است. غضبناک بلند شوی بگویی من باید به گوش دشمنان سیلی بزنم. کسانی که نمی گذارند حسین زمان و پدر حقیقی من بیاید. این را هم فراموش نکنید. مفصل آن را در کتاب مطالعه بفرمایید.

درباره تصاویری که از اهل بیت هست، فرمودند که انتصاب ندهید ولی احترام را رعایت بکنید و بی احترامی نکنید. در مورد پوشیدن لباس هم همینطور. پوشیدن لباس سیاه که ما وظیفه داریم بپوشیم، این علامت عزاداری است. در عین اینکه امام حسین (ع) به معشوق و محبوب خودش رسیده و در عاشورا همه به خواسته های خودشان رسیدند، شکی نیست. ولی از آن جهت که جامعه جهانی با امام یک چنین رفتار و معامله ای کرده است، انسان ها انقدر پست شدند که حضرت را به یک چنین مصیبتی دچار کردند... حالا جلسه بعد که می خواهم راجع به مصیبت صحبت کنم درباره این توضیح می دهم که مصییبت اصلی کجاست. این مصیبت بزرگ ماست که باید برای آن مشکی بپوشیم.

ما مشکی می پوشیم، عزا می گیریم که چرا انسان ها لیاقت ندارند حسین بالای سر آنها باشد و او را می کشند. حالت های ابن سعد و لشکریان ابن سعد را جلسه آینده برایتان می گویم که ببینید اینها چطور امام حسین (ع) را کشتند. آدم باید بنشیند گریه بکند که حالت های اینها موقعی که می خواستند امام حسین (ع) را بکشند، چطور بوده است. تک تک آنها. حالا ببینید که مصیبت هست یا نه!

من وقتی مشکی می پوشم یعنی عزادار منتقم هستم. منتقم نیامده است. نگذاشتیم بیاید. بردیم او را یک جایی حبس کرده ایم، نمی گذاریم بیاید. موانع ظهور او را هم برطرف نمی کنیم. « اَینَ الطّالِبُ بِدَمِ المَقتُولِ بِکَربَلا» می گوییم. «مَتی تَری وَ نَراک» می گوییم اما عملی هم نمی کنیم. فقط شعار می دهیم. این مصیبت است. باید برای این بنشینیم گریه بکنیم، مشکی هم بپوشیم که امام زمان مان بین ما نیست. حسین مان نیست. عزادار این هستیم که حسین مان نیست. یکی دو تا نکته دیگر هم به شما بگویم، مهم است.

یکی اینکه عزیزان! این را شما مطمئن باشید که حضرت صاحب (سلام الله تعالی علیه) برای امام سیدالشهدا (ع) عزاداری می کند. در آن شک نکنید. نکته دوم این است که در عزاداری ها فعال شرکت بکنید اما هدفدار شرکت کنید. دقت کنید در این عزاداری ها در شهوت های آن چنانی نیفتید. فکر بکنیم. اندیشه مان شکل بگیرد و انشاالله آدم بشویم و نکته بعد این است که هر کس می تواند عرض ارادت بکند، باید نوکریش را بکند. خیلی بد است که من بتوانم در خانه ام یک روز، یک بار، دو روز، سه روز روضه بیندازم و نیندازم. خیلی بد است! زندگی واقعا بی برکت است. هر کس می تواند در خانه خودش بیاندازد، امکاناتش را دارد یا خانه خودش یا جای دیگر بیندازد، این کار را بکند. همه ما موظف هستیم این علم را بالای سر خانه های مان بزنیم. این باید باشد. بی برکتی است اگر کسی در خانه اش این چیزها برقرار نشود.

من کسانی را می شناسم که ماه به ماه یک مداح را به خانه می آورند، هیچکس هم در خانه نیست، یک پولی به مداح یا به یک روضه خوان می دهند، این آقا می آید می نشیند، این خانم یا این آقا هم می نشیند ، او روضه می خواند، این هم گریه می کند. این قدر هم باید حفظ بشود. داشتم می رفتم سخنرانی در تهران، دنبال آدرس می گشتم بعد یک کسی آدرس را اشتباهی به من داد. مثلا من باید صد متر بالاتر می رفتم، در یک کوچه رفتم دیدم که آنجا اکو دارد کار می کند و صدای عزاداری می آید. دیدم یک خانمی تنها دم در نشسته است و دارد گریه می کند.

به او گفتم خانم مجلس امام حسین (ع) اینجاست؟ گفت بله اینجاست. رفتم پائین گفتم الآن من بروم پانصد نفر جمعیت است. دیدم یک نفر دارد می خواند. یک نفر هم دارد سینه می زند. یک نفر می خواند، آن یک نفری که سینه می زد چه عشقی بود، با چه باوری! انگار در یک مجلس ده هزار نفری دست بلند کرده دارد سینه می زند. یک نفر با جدیت از معشوق و از محبوب، از پدر مان، امام حسین (ع) می خواند، یک نفر هم می زد. آنوقت این دو نفری که این کار را می کردند، صدایشان که به خیابان می آمد شما فکر می کردید یک هیات عظیمی دارد آنجا عزاداری می کند. یک خانم دم در، روی زمین نشسته، یک آقا روی صندلی نشسته بود می خواند، یک آقا هم روبرویش دو زانو نشسته بود، داشت سینه می زد. عجب صحنه ای بود و حیف که سخنرانی داشتم و باید مجلس می رفتم و الّا زانو می زدم و آنجا بساط مان را پهن می کردیم. این یادمان نرود. به همین مقدار هم باید در خانه ها باشد. به همین مقدار عادت بدهیم. این در فرهنگ مان باشد، کم کم جا بیاندازیم.

والسلام