شرح زیارت عاشورا: تاریخ: 18/12/80
موضوع: مباهله
امروز بیست و چهارم ذی الحجه هست و روز بسیار مبارکی بود. همچنین امشب و فردا. و عرض کنم خدمت تان که روز مباهله نام گرفته و اعمال خیلی خوبی هم امروز داشت که در کتب ادعیه ما ذکر شده است. روزه داشت. غسل داشت و عرض کنم خدمت تان که اعمال دیگری و ادعیه زیبایی داشت و اتفاق مهم دیگری که امروز اتفاق افتاده، آیه ولایت است که درباره امیرالمومنین (علیه السلام) نازل شده است. امروز با توجه به اینکه با موضوع بحث ما هم مناسبت دارد، ما به بررسی این دو واقعه مهم تاریخ اسلام می پردازیم و نتایجی را که از این حادثه می گیریم.
در واقعه مباهله (که امروز روز مباهله بود و اعمالی هم داشت) مسیحیان نجران از طرف فرمانده خودشان مامور می شوند که به ملاقات پیغمبر بیایند و در این ملاقات چند نفر از علما هم، سه نفر از بزرگان نجران به نام اهتم، عاقب و سید با اینها همراه می شوند و در مسجد پیغمبر به دیدار ایشان می روند. هنگام ظهر می شود و اینها هم مراسم عبادی خودشان را با ناقوس شروع می کنند که مسلمان ها اعتراض می کنند ولی پیامبر می فرماید که با آنها کاری نداشته باشید، اجازه بدهید که کار خودشان را بکنند.
بعد از اینکه نماز خوانده می شود، آنها هم اعمال خودشان را انجام می دهند، می آیند نزد پیامبر و می گویند تو برای ما چه پیامی داری، چه می خواهی بگویی، ما را به چیزی دعوت می کنی. حضرت می فرماید من شما را به اینکه خدا را به یگانگی بپرستید، به توحید شما را دعوت می کنم، شهادت به یگانگی خداوند و همچنین به رسالت خودم و اینکه مسیح پسر خدا نیست، بنده خداست، مخلوق خداست و احتیاج به آب و غذا و عرض کنم خدمت تان که رفع حاجت و این چیزها دارد.
آنها می گویند که خب اگر ما بخواهیم قبول کنیم که مسیح پسر خدا نیست، یک انسان معمولی و مخلوق هست، پدر او که هست؟ به پیغمبر می گویند که پدر مسیح کیست. باید پدر داشته باشد اگر قرار باشد مخلوق باشد. در حالیکه او پسر خداست. حضرت می فرماید که شما حضرت آدم را که قبول دارید. به هر حال شما متدین به ادیان و به دین هستید. حضرت آدم را قبول دارید. گفتند: بله. حضرت فرمود که درباره آدم چه می گویید؟ آیا مخلوق خدا بوده یا نه؟ می گویند: بله. حضرت می فرماید: آیا محتاج به خور و خواب و نکاح و قضای حاجت و اینها بوده؟ می گویند: بله.
حضرت می فرماید که: پدر او کیست؟ پدر حضرت آدم چه کسی بوده؟ اگر شما به صرف اینکه یک نفر پدر ندارد می خواهید استنادبکنید به اینکه این شخص پسر خداست خب حضرت آدم که وضعیتش بسیار عجیب تر و غیر عادی تر از حضرت مسیح است. چون آدم از خاک آفریده شده. ولی مسیح دوران نطفه ای داشته، دوران بارداری داشته، دوران حمل داشته، اینها را در رحم مریم (سلام الله علیها) گذرانده بعد متولد شده است. اگر قرار باشد که به این صورت شما نتیجه بگیرید. حضرت آدم عجیب تر است.
دیگر اینها از جواب دادن وا می مانند. آیه نازل می شود که (آیه پنجاه و نه سوره آل عمران): «اِنَّ مَثَلَ عِیسی عِندَ اللهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُراب»؛ مثل عیسی در نزد خدا مثل مَثَل آدم است که خداوند آدم را از خاک خلق کرد، بعد امر به حیات کرد و او حیات پیدا کرد و زنده شد. بنابراین مَثَل عیسی هم مثل آدم است که خداوند اراده کرده که بدون پدر و اسباب و علل مادی و طبیعی بوجود بیاید. بعد از ادامه این مطلبی که فرمودند، می فرماید که : «فَمَن حاجَّکَ فِیهِ مِن بَعدِ ما جاءَکَ مِنَ العِلمِ قُل نَدعُ اَبناءَنا وَ اَبناءَکُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُم وَ اَنفُسَنا وَ اَنفُسَکُم ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجعَل لَعنَةَ اللهِ عَلَی الکاذِبِین»؛ هر کس بعد از این در مورد عیسی خواست با تو مجادله بکند، بحث کند، محاجه بکند ای پیامبر! اینجوری به آنها بگو. بگو: «قُل تَعالَوا»؛ بیایید... «نَدعُ»؛ دعوت بکنیم... چه کسانی را؟ خوب دقت بکنید «اَبنائَنا وَ اَبناءَکُم»؛ پسران مان را و پسران تان را... و زنان مان را و زنان تان را و جانهای مان را، خودمان را، نفس خودمان را و نفس خودتان را بیاورید... «ثُمَّ نَبتَهِل»؛ با همدیگر مباهله می کنیم... «فَنَجعَل لَعنَةَ اللهِ عَلَی الکاذِبِین». توضیح مباهله است.
مباهله یعنی وقتی دو نفر با همدیگر سر یک حقیقتی بحث دارند، آن یکی می گوید حق با من است، آن دیگری می گوید حق با من است، قانون آن این است که می آیند، می گویند که حق با من است، لعنت خداوند بر من اگر که من دروغ بگویم، خودش را لعنت کند و لعنت خداوند بر تو اگر دروغ بگویی. آنها هم همینطور. طرف مقابل هم همنیطور. ببینید مسئله انقدر حیاتی می شود که مسئله حق و باطل است که خداوند (خوب جایگاه را دقت کنید) یکدفعه به رسول خدا دستور می دهد شما بیا دعوت به مباهله بکن. یعنی نفرین تمام. یا شما راست می گویید یا ما راست می گوییم دیگر. لعنت می کنیم، عذاب خدا شامل هر کس شد« فَنَجعَل لَعنَةَ اللهِ عَلَی الکاذِبِین»؛ لعنت خدا را بر دروغگوها قرار می دهیم.
تا این را گفتند، نصاری گفتند که باشد ما فردا برای مباهله می آییم. قرار گذاشتند. یعنی امروز وقتی را، مثل امروز آمدند برای مباهله. در بین خودشان که نشسته بودند با خودشان گفتند که (یعنی بزرگترهای شان راهنمایی کردند) اگر این قوم و قبیله و عرض کنم خدمت تان که اصحابش را آورد در معرض لعنت قرار داد، بدانید که صادق نیست. نترسید. بروید مباهله کنید و اگر دیدید که خانواده خودش را آورده، خب نه! نروید مباهله کنید، چون معلوم است که راست می گوید. کسی که راست نمی گوید خانواده خودش را نمی آورد در معرض چه قرار بدهد؟ لعنت و عذاب خدا قرار بدهد.
اول از اینکه از این نکته معلوم می شود که خود مسیحی ها به حقانیت خودشان ایمان نداشتند. چون اگر ایمان داشتند، فرقی نمی کرد پیامبر با چه کسی برای مباهله بیاید. تنها بیاید، اصحاب را بیاورد یا خانواده را بیاورد فرقی نمی کند. اگر من راست بگویم و معتقد باشم که حق با من است، با هرکس، در هر شرایطی حاضرم چکار کنم؟ مباهله کنم. خود مسیحی ها هم نسبت به حقانیت خودشان در همان موقع .... فکر نکنید آدم های معتقدی بودند، آدم های مومنی بودند، آدم هایی بودند که قلبشان، ایمان شان را تصدیق می کرده، نه!
یعنی آنموقع هم می فهمیدند که دارند سر بقیه کلاه می گذارند. همان موقع هم اعتقاد درست و حسابی نداشتند. این یکی از دلایلش است که به اصحاب خودشان می گویند که اگر دیدید اینجوری آمد نروید مباهله کنید، اگر دیدید آنجوری آمد، مباهله کنید. پس معلوم است که به خودشان شک داشتند. فردا که می شود پیامبر، حضرت امیر و فاطمه و حسنین (سلام الله علیهم اجمعین) را قبل از اینکه بیاورد، زیر عبایش جمع می کند که آن حدیث زیبا و داستان قشنگ کسا یا عبا که آل عبا به آنها می گوییم اتفاق می افتد. این چهار نفر را صدا می کند با خودش پنج نفر، زیر عبا جمع می شوند و برای این پنج نفر به (سوی) خداوند تبارک و تعالی دعا می کند و به خداوند عرض می کند که خدایا اینها را پاک و طاهر قرار بده و برای توفیق شان دعا می کند. بعد بلند می شوند، به سمت محل مباهله می آیند.
که حالا دوست داشتم راجع به کسا و عرض کنم خدمت تان، واقعا امروز بیشتر برایتان توضیح بدهم وقت نیست. یعنی این وقایع قشنگ تاریخ ولایت ما، همه اش ظرف دیروز و امروز اتفاق افتاده. داستان کسا، داستان مباهله. آمدند. مسیحی ها دیدند که پیامبر تنها آمده با چهار نفر. دست یک خانمی را گرفته، دو تا بچه و یک آقا را هم آورده. هیچکس را با خودش نیاورده است. بعد خودشان نقل می کنند که این را گفته اند. گفتند این چهره هایی که ما می بینیم اگر دعا بکنند همه ما نابود خواهیم شد. دیگر می آیند از پیغمبر خواهش می کنند که شما از مباهله بگذرید، از ما راضی شوید، ما می آئیم چکار می کنیم؟ به شما جزیه می دهیم.
ما می آئیم تحت حکومت شما قرار می گیریم. جزیه می دهیم. بگذارید ما به عنوان اقلیت مذهبی و اهل کتاب بمانیم. پیامبر هم می پذیرد و قرارداد نوشته می شود و می روند. این یک پیروزی بزرگ برای اسلام بود که آنها حاضر به مباهله نشدند در حالیکه اینها برای مباهله آمده بودند. در این داستان نتایج خیلی زیبایی هست که حالا من نسبت به وقت سعی می کنم فشرده خدمت تان عرض کنم.
یکی اینکه آیه به این شکل شروع می شود: شما پسران تان را بیاورید، زنانتان را و نفس تان را بیاورید. پیامبر در مقابل پسرها که گفته بود، حسنین را می آورد، در مقابل زن ها که آیه گفته بود، چه کسی را می آورد؟ حضرت زهرا (سلام الله علیها). برای نفس یعنی جانتان را بیاورید امیرالمومنین (ع) را می آورد. پیامبر به عنوان جان خودش و نفس خودش امیرالمومنین (ع) را می آورد. خود امیرالمومنین (ع) موقعی که داشته مناقب خودش را می شمرده، یک برخوردی دارد با کسانی که غصب خلافت کردند، شروع می کند در یک جلسه در مورد شخصیت خودش و حقانیت خودش و اینکه من برترین خلق بعد از رسول خدا و شایسته ترین انسان بر روی زمین برای جانشینی پیامبر و رهبری شما هستم با همان هایی که دزدیده بودند و غصب خلافت کرده بودند، بحث می کند.
بعد حضرت امیر (علیه السلام) این جمله را می فرماید: سی و چهارمین منقبت من... سی و سه تایش را قبلا گفته بوده. حالا حدیث مفصلی است. کامل هست. یعنی یکی یکی شروع کرده مقامات خودش را گفته، رسیده به سی و چهارمین منقبت خودش. می فرماید: سی و چهارمین منقبت آن است که نصاری مدعی امری شدند که آیه شریفه « وَ مَن حاجَّکَ...» یعنی هر کس درباره مسیح با تو مجادله کند تا آخرش که برایتان خواندم، نازل گردید که در آنجا نفس من نفس رسول الله معرفی شده و فاطمه، تنها زن شرکت کننده در مباهله و حسن و حسین، فرزندان من بودند که موجب ندامت نصاری و درخواست ترک مباهله شد که حضرت خاتم المرسلین (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: به خدایی که تورات را بر موسی و قرآن را بر محمد (ص) فرو فرستاد سوگند که اگر با ما مباهله کرده بودند، خداوند به خوک و بوزینه مبدل شان می کردند.
بعد حضرت امیر (علیه السلام) خطاب به ابوبکر اینگونه می گوید: «فَاُنشِدُکَ بِالله اَبی بَرَزَ رَسولِ الله وَ بِاَهلی وَ وَلَدِی فِی مُباهِلَةِ المَشرِکِین اَم بِکَ وَ بِاَهلِک وَ وَلَدِک»؛ ابوبکر! پیغمبر روز مباهله من و زن و بچه ام را برای مباهله برد یا تو را با زن و بچه ات؟ کدامیک از ما را برای مباهله برد؟ شوخی نیست. مباهله یعنی همه ما می رویم که برای دین خدا فدا بشویم. نفرین است دیگر. آنجا حلوا که خیر نمی کنند. داریم می رویم، آنجا همه چیزمان را بدهیم. چه کسی را برای این کار با خودش برد؟
حضرت رضا (علیه السلام ) هم در جواب سوالی که هارون می کند... خب هارون مرد دانشمندی بوده (علیهما علیه) به حضرت می گوید: «مَا الدَّلِیلُ عَلی خِلافَةِ جَدِّک عَلِی ابنِ اَبِیطالِب»؛ چه دلیلی داری بر اینکه پدر تو شایستگی خلافت را داشته، خلیفه بوده است؟ حضرت می فرماید: «قالَت آیَةُ اَنفُسَنا»؛ نمی گوید آیه مباهله. می گوید آیه «اَنفُسَنا». یعنی پدر من کسی است که خداوند او را جان رسول الله دانسته و رسول خدا او را به عنوان جان خودش برده است. کسی که جان رسول خدا هست، شایسته ترین شخص برای چیست؟ برای خلافت هست.
علامه طباطبایی در توضیح این آیه می فرماید: مقصود حضرت در معنای «اَنفُسَنا» این است که خداوند شخصیت علی (علیه السلام) را مثل شخصیت پیغمبر قرار داده است. اینجوری! علی جان پیغمبر است. خب! این تا یک حدودی توضیحی بود در مورد داستانی که اتفاق افتاده بود. اگر رسیدیم انشاالله داستان دوم را هم برایتان توضیح خواهم داد. اولا اولین نتیجه ای که از این آیه می گیریم این است که اهل دین، فطرت گراها و متدینین، وقتی که دین شان را از ناحیه حق و خداوند تبارک و تعالی می دانند و می دانند که دین آنها بر حق است به هیچ وجه در شخصیت آنها در مبارزه و تبلیغ، تزلزل راه پیدا نمی کند. محکم هستند. یعنی تردید و تزلزل مال کسی است که اعتقادی به خودش و دینش ندارد. کسی که به خودش و دینش اعتقاد دارد، در کارش تردید ندارد. هیچ شکی نمی کند. شما این نوع خصوصیت را در اصحاب عاشورا می بینید که هیچکدام از یاران سیدالشهدا (ع) و اصحاب و خاندانش در حقانیت کار خودشان تردید ندارند.
به طوریکه در شب عاشورا به قدری راحت هستند که شروع می کنند به شوخی کردن. یعنی می دانند که فردا چه اتفاقی می خواهد بیفتد، شروع می کنند به شوخی کردن با همدیگر. شوخی، گپ زدن. آن هم شخصیت هایی مثل بریر، شخصیت هایی مثل زهیر، شخصیت هایی که اینها به قول خودشان می گویند کسی ما را خندان ندیده است که با کسی شوخی بکنیم ولی امشب شب شادی است. انقدر آرامش دارند. فردا هم که می خواهند بروند همه قدرتمند. هیچکس تردید ندارد. همه با نشاط دست شان به شمشیر رفته است. هیچکس نه ترس برش داشته، نه تردید.
شما رجزهای اصحاب را بخوانید. شاید کسی که بیشترین تردید را داشت تا قبل از اینکه به سیدالشهدا (ع) ملحق بشود، حر است. ولی حر به محض اینکه آمد (ببینید با چه قدرتی می آید) یک شخصیت بسیار برجسته و بزرگ با ذلت دستش را می بندد، چشمش را می بندد. عرض کنم خدمت تان، چکمه هایش را به گردنش می اندازد، با ذلت می رود خودش را تسلیم سیدالشهدا (ع) می کند. انقدر به یقین رسیده است. بعد اولین نفر هم برای جنگ می رود. بعد هم می رود رجز می خواند. رجز ها را شما نگاه کنید، ببینید چقدر در این رجزها قدرت دارد.
هیچکس تردید، تزلزل، شک، هیچی ندارد. همه محکم. فردایش را که نگاه می کنید، می بینید که همه محکم. اسرا را که می بینید همه محکم. تمام محکم. اسرا محکم. یک اسیر، حالت ترس، تزلزل و ذلت به خودش نگرفته است. سیدالشهدا (ع) را شما نگاه بکنید. خیلی زیباست این حالت سیدالشهدا (ع) بعد از اینکه عشقبازی ها در این جریان با خدا کرده است، لحظه آخر دیگر هیچ کاری از دستش برنمی آید. حضرت روی زمین افتاده است. بعد: الهی! (ببینید آرامش را) «رِضاً بِرِضائِک»؛ خدایا راضی ام. راضی. تسلیم. راضی. «یا لامَعبُودَ سِواک یا غِیاثَ المُستَغِیثِین» ببینید چطور لحظه آخر با خدا صفا می کند. دارند حمله می کنند، بروند سراغ زن و بچه اش. سراغ نوامیسش. او با خدا داشته حرف می زده.
یکدفعه حمله می کنند، بروند خیمه ها را آتش بزنند، به زنها جسارت کنند، اسیر بگیرند، سیدالشهدا فقط خدا را دارد می بیند، با او دارد حرف می زند. یعنی اصلا نباخته است. یعنی توجه اش یک لحظه آنطرف نرفته. فقط می بیند که دارند می روند به آنها می گوید مرد باشید. شما اگر دین ندارید، لااقل مرد باشید. بعد دیگر رویش را به خدا می کند، شروع می کند با خدا حرف زدن تا قضیه تمام می شود. بقیه اصحاب همینطور. شما نگاه کنید عبدالله به این کوچکی، نسبت به عمویش تردید ندارد. می بینید دستش را جلوی شمشیر کسی که می خواهد به پیکر سیدالشهدا (ع) شمشیر بزند، می گیرد. بارک الله! بچه کوچک استحکام دارد. تزلزل ندارد. قاسم (ع) آنطور. علی اکبر (ع) آنطور. ابوالفضل (ع) آنطور. حالا اینها که جزء خاندان هستند. اینها دیگر همه نور هستند.
اصحاب را شما نگاه بکنید، ببینید چقدر استحکام دارند. یک حبیب بن مظاهر است... حبیب دو بار برای امام حسین (ع) کشته می شود. یک بار در بچگی اش که عشق خیلی زیادی به حضرت داشته. خیلی دیوانه سیدالشهدا (ع) بوده. خیلی. اصلا معروف بوده است. حال و هوای امام حسینی زیاد داشته است. بعد برای اینکه این را آرام کنند یک شب پدرش می گوید این پسر من دیگر هلاک حسین است. تو یک شب بیا خانه ما. یک نهاری بیا خانه ما. می گوید باشد، می آییم. حسنین را هم می آوریم. خبر می دهند به حبیب که قرار است سیدالشهدا (ع) بیاید....
روایت مختلف است ولی می گویند روی بام نشسته بود، حالا یا چشمش به سیدالشهدا (ع) خورد یا دیگر حالی به حالی بود، از همانجا سقوط می کند و کشته می شود. می میرد. پدرش می رود جنازه اش را می آورد یک گوشه ای می گذارد و از حضرات پذیرایی می کند. حضرت هم پذیرایی را تحویل نمی گیرد. می گوید اول برو بدن حبیب را بیاور. می آورند. سیدالشهدا (ع) دعا می کند. دست می برند بالا، حبیب با خنده از جایش بلند می شود. بعد می گوید من می دانستم این کشته شدن من موقتی است چون به من خبر داده بودند که روزی فدای حسین (ع) می شوم.
یکی هم موقع نماز سیدالشهدا (ع) روز عاشورا، ایستاده است تیر به بدن او می خورد، نمی گوید آخ، می گوید: حسین جان! حسین جان! بله! این حبیب است. انقدر شیفتگی. بقیه اصحاب هم همینطور. افتاده، رفقا بالای سرش می آیند، دارد از دنیا می رود، لحظات آخرش است، می گوید ببین! آقا را تنها نگذاری ها! تمام. همه اینجوری با عزت، با قدرت یعنی شوخی بردار نیست. هیچ تزلزلی به خودشان راه ندادند. برای همین هم حضرت می فرماید خداوند هیچکس را برتر از اصحاب من قرار نداده است. هیچکس را. در آن موقعیت. چون دهها هزار نفر بودند، بریدند. این چند نفر ماندند. مرد!
خود سیدالشهدا (ع) در راه می فرماید که: «اَلنّاس عَبِیدُ الدُّنیا وَ الدِّینُ لَعقُ عَلی اَلسِنَتِهِم»؛ مردم بنده دنیا هستند و دین لقلقه ای در زبان شان بیشتر نیست. مثل آب دهان شان هست که هر وقت بخواهند آن را قورت می دهند و هر وقت بخواهند آن را تف می کنند. «یَحُوطُونَهُ ما دَرَّت مَعائِشُهُم»؛ دنبال دین هستند تا وقتی که امورات زندگی شان می گذرد. «فَاِذا مُحِّصُوا بِالبَلاءِ قَلَّ الدَّیّانُون»؛ هنگامی که می خواهند با بلا امتحان بشوند، می خواهند با بلا تصفیه بشوند، آزمایش بشوند، دیندار خیلی کم است. کسی که پا کار باشد خیلی کم است. «قَلَّ الدَّیّانون». کسی که اینجوری باشد.
میان آن همه جمعیت، دهها هزار نفر جمعیت، چند هزار نفر که با خود سیدالشهدا (ع) راه افتادند. هجده هزار نفر که اینجا نامه دادند. ولی کو؟! تازه ما می گوییم هفتاد و نفر، یکی شان علی اصغر (ع) است. این هفتاد و نه نفر، مثل کسانی که در گود رفتند که نبودند. در جبهه خودمان هم همینجوری بود. زمان جنگ هشت ساله بسیجی ها اینجوری بودند. کسی تردید نداشت. تزلزل نداشت. محکم! امام را دیده بودند. حالا از بسیجی های ما با فضیلت تر، شهدای انقلاب اسلامی هستند که کمتر از آنها یاد می شود.
آنها خیلی بزرگتر از این بسیجی های ما بودند چون اینها رفتند جلوی گلوله. زن، بچه اش را بغل کرده رفته جلوی ژسه ایستاده است. ژسه شوخی نیست، جلویت بگیرند با بچه . مادر را شما نگاه کنید با یک الگو بلند بشود برود آنجا مرگ بر شاه بگوید. ما یک چیزی داریم، می گوییم حالا. معلوم نیست اگر به ما بگویند با این همه اطلاعاتی که داریم بلند شویم برویم جلوی گلوله سربازها بایستیم. رحمت و رضوان خدا بر آنها باد. هیچ تردید نکردند. یا مرگ یا خمینی! این حرف کمی نیست، یک کسی بگوید. برود، بایستد آنجا. برود بایستد جلوی گلوله. همه اسلحه به سمت تو گرفته اند، بعد بروی، بایستی شعار بدهی. می دانی الآن می زنند، تمام است. تزلزل نداری.
رحمة الله تعالی علیه، آنهایی که در زندان شکنجه دیدند. آیت الله سعیدی. آیت الله غفاری. فرمود: اگر قطره قطره خون من را بریزید، قطره قطره خون من می گوید خمینی. در شکنجه این حرف را بزنی! چون بینش دارند. قرآن هم فرق بین مومنین، یعنی فطرت گراها با طبیعت گراها را همین می داند. می گوید طبیعت گراها: «قَومٌ لایَفقَهُون»؛ شعور ندارند. فطرت گراها معرفت دارند. قدرت فطرت گرا از زور بازو و جنبه نظامی نیست. بسیجی ها که نه زور بازویی داشتند، نه جنبه نظامی قوی داشتند. بچه هفده ساله، هجده ساله، سیزده ساله، چهارده ساله، چقدر مگر آموزش دیده است؟ چقدر مگر می داند؟ بلند شود برود یکدفعه چهل تا تکاور کلاه سبز نیروی مخصوص گارد ریاست جمهوری عراق را دست گیر کند، یک بچه سیزده بردارد بیاورد. خب این اصلا در جنگ مسخره است. یک چیز...
این آموزش نظامی ندیده است. قدرتش را از کجا آورده است؟ معرفت. شناخت. ایمان. اینجوری بودند. شب عملیات شان که شب شادی و جشن و سرورشان بود. بارها گفته ام برایتان ترانه یار خوشگلم زلیخا را بخوان و بگو و بخند و عطر بزن و حنابندان کن و ... یک چیزی ما می گوییم ها! حنا بندان می دانید یعنی چه؟ مال شب عروسی است دیگر. شبی که عروسی شان است، حنابندان می کنند. اصلا رسم جبهه این بود که شب عملیات، بچه ها حنا می بستند. این یک بار، دو بار که اتفاق نیفتاد. یک عملیات، دو عملیات. یک نفر سمبلیک یک چنین کاری کرده باشد. نه! یک بار که نشده است. زیاد اتفاق افتاده. اصلا رسم بود. اصلا یکی از چیزهایی که مردم به عنوان کمک مردمی برای جبهه می فرستادند، چه بود؟ حنا بود. چون می دانستند در کار نظامی، شب عملیات این کار را می کردند.
شوخی نبود. مسخره کردن خودمان نبود، یک بار برای یک کسی اتفاق بیفتد. رسم نبود که مثلا بگوییم رسم است دیگر حالا اینکار را بکنید. کسی هم نخواهد بکند... نه! من خودم تا حالا یادم نمی آید شب عملیات حنا گرفته باشم. شوق و ذوق بکنیم باید بگذارید ما آخر سر عملیات مان را برویم ولی این کار را نکردیم. آزاد بود. اینطور نبود که هر کسی این کار را بکند. اینها شوق و ذوق هایی داشتند. تیر می خوردند، یا زهرا بود. همین بود دیگر. پیشانی بند را که می بست با یا حسین می رفت. اصلا کسی را به یاد نمی آورد دیگر. دائم چشم شان دنبال سیدالشهدا بود. چشم شان دنبال امام زمان بود. چشم شان دنبال حضرت زهرا بود (سلام الله علیهم اجمعین). اینجوری می رفتند. هیچ تردیدی نداشتند. هیچ تردیدی! از اینجا که حرکت می کردند.
با چه بدبختی می رفت شناسنامه اش را بزرگ می کرد. کلک می زد شناسنامه را بزرگ کند که ببرندش. مگر خیر می کردند آنجا؟ ها؟! در آمریکا مهندس، دکتر بلند می شد با کلک می گفت می خواهم بروم ایران سر بزنم. یواشکی! اینجا شایعه می کردند که تصادف شده، اعلامیه فوت خودش را می فرستاد آمریکا که کاری با او نداشته باشند، یواشکی می رفتند جبهه. آنجا در موقعیت آنجا، پزشک آنجا غرق همه نعمت های رفاهی، مهندس آنجا، بلند شود یواشکی بگذارند بروند جبهه. هر دو هم شهید. دو تا برادر. خیر که نمی کردند آنجا.
شناسنامه را کوچک کن، نمی دانم دم فرمانده را ببین، یواشکی قایم شو در ماشین کسی نبیند، برو در پادگان یواشکی از یک کسی لباس نظامی بگیر، بپوش.، قاچاقی برو آنجا! آخر یک نفر، دو نفر، ده نفر، صد نفر که نبودند. یک چیز شایعی بود ولی چون همه هم تیپ بودند، همه در راه عشق حقه باز شده بودند دیگر، وارد شده بودند، کارهایشان برای هم عادی شده بود. ولی یک نفر که دارد از بیرون نگاه می کند، می گوید یعنی چه این کار؟ یعنی چه؟!
نمی دانم صحنه های خیبر را تلویزیون نشان می داد دیگر، یک جاده است، دو طرف آن آب، خاکریز. جلویت دشمن است، پشتت آب. ما صبح رفتیم خط را تحویل گرفتیم. بچه های با غیرت شمالی، مازندرانی ها با چه غیرت و صلابتی، بچه های بیست و پنج کربلا. واقعا! بعد تا غروب من یادم است دیگر کسی از ما زنده نمانده بود. دو سه نفر بودیم که زنده بودیم. چون جلو که نمی توانستیم برویم، دشمن بود، پشت مان هم که آب بود. جاده هم در دید دشمن بود. (پدافند). همه را زده بودند. من آخر سر که می خواستم بروم بچه ها را جمع کنم، هر که را دست می زدم، می افتاد. هر که در سنگر بود، شهید شده بود. همینطور که نشسته بودند در جای خودشان گلوله آمده بود، خمپاره آمده بود... چون خط را دارد می داند این خط چند متری است هر جایش بزند تلفات می گیرد.
اصلا همه رفته بودند، دو سه نفر زنده بودند. یک ماشین مثلا آمد کمک بیاورد، همان رسید به ما زدند، پودرش کردند، رفت پی کارش. نمی شد برگردی، نمی شد کسی بیاید، کمک بیاورد. یک پسر سیزده ساله ای بود، سیزده سال! مو در صورتش نبود، دیدم گفتم آه! یک آهی کشید من گفتم این بنده خدا دیگر ترسیده، بریده. گفتم چیه، چی شده؟ گفت می دانی الآن یاد امام افتادم، امام الآن چکار می کند. ببینید اصلا مرگ را مسخره کرده است. ترس را مسخره کرده. کجاست؟ پیش امام است. دلش برای امامش تنگ شده است. پنج دقیقه بعد داشتم این جنازه ها را یکی یکی در می آوردم، یک گوشه ای بگذارم. گفت برادر، گفتم چیه؟ گفت بیا یک عکس از ما بگیر. دوربین را برداشتیم، ایستادیم آنجا زیر آتش یک عکس از او بگیریم. چقدر آرامش می خواهد؟
پس آدم تردید نباید بکند. اگر راهش را انتخاب کرد، فهمید کار، کار خداست، دیگر... خدا رحمت کند ما یک معاونی داشتیم در پایگاه بسیج، حسن واحدیان، از او یاد بکنیم. رفته بود قاچاقی از... چند بار کارش این بود که قاچاقی جبهه برود. من پایگاه را می سپردم به او می رفتم عملیات، می دیدم که آنجاست. جلوتر از من رسیده است. بعد به او می گفتیم که باید برگردی. بنده خدا برمی گشت. حرف گوش می کرد، بر می گشت. بعد یک موقع هم رفته بود از کاشان اعزام شده بود. خبرنگار به او می گوید شما با چه انگیزه ای آمدید جبهه، می گوید هیچی، اصلا انگیزه ای ندارم. من فقط چون امام گفته بیایید، می آیم. هیچ انگیزه ای ندارم. عین توحید. امام گفته، تمام است دیگر. من به هیچ چیز دیگر فکر نمی کنم. امام فرموده بروید، تمام. استحکام!
پدر و پسر با هم دعوا بکنند سر اینکه چه کسی زودتر برود. دعوا ها! یعنی با هم رفیق، صفا می کنند. پسره احترام باباهه رو دارد، باباهه نسبت به بچه اش حرمت نگه می دارد. سر شهادت دیگر رویشان به همدیگر باز می شود. پدرسوخته تو صبر کن نمی خواهد بروی. می گوید بابا جان! من نوکرتم! بگذار ما برویم مثلا! یک جر و بحث های اینجوری. صحنه های خیلی عجیبی آنجا بود. محمد حسین فهمیده را نگاه کنید با چه اعتقادی بلند می شود، می رود زیر تانک می خوابد؟ یکی نبود. از اینها الی ماشاالله بودند. از محمد حسین فهمیده هم بالاتر. یکی، دو تا، ده تا، صد تا که نبود. تزلزل نداشتد. این یک نکته!
نکته دوم این است که فطرت گرا باید چنان به عقاید خودش و دین خودش یقین داشته باشد... اول از این دین خودش را کامل و صحیح می داند و همه طرز تفکر های مقابل دینش را باطل می داند و همین باعث می شود که خیالش راحت باشد. امنیت دارد. می داند به حق است. می داند به حق است و این در همه جا به او قدرت می دهد. با هر کس، با هر طرز تفکری خلاف دین خودش روبرو شود، می داند این هیچی ندارد. می داند این به هیچ جا بند نیست. ولی خودش، پشتش بند به خداست، استحکام دارد. لذا هیچوقت در او تزلزل اتفاق نمی افتد. هیچوقت! هیچکس نمی تواند او را بخرد. هیچکس نمی تواند در او تزلزل ایجاد کند. در او شک ایجاد یکند. ممکن نیست.
وقتی می گویند فلان مسلمان، فلان شیعه رفت سنی شد یا فلان مسلمان رفت مسیحی شد، این اصلا از اولش هم چیزی نداشته است. از این شناسنامه ای ها بوده. هیچ بصیرتی نداشته. اگر کسی بصیرت داشته باشد که امکان ندارد چنین اتفاقی برای او بیفتد. به قدری یقین دارد که این یقین به او آرامش داده است. یعنی می داند راهش درست است. دیگر اندیشه های دیگر نمی تواند بیاید او را متزلزل بکند. این با صدجور اندیشه و فکر که آشنا بشود، آسیب نمی بیند. هیچ آسیبی نمی بیند. کما اینکه ما دیدیم، مردم ایران بیست سال است که همینجوری هستند. از قبل انقلاب هم خیلی هایشان همین جوری بودند. هیچ آسیبی ندیدند. در وادی امن بودند. هیچ چیزی نتوانست اعتقادشان را از اینها بگیرد. بیست و دوم بهمن را هم که جدیدا گذراندیم دیگر. یک ماه نشده، دیدیم مردم را. این مردم هستند.
نکته بعد که خیلی مهم است این است که انسان برای دین، باید حاضر باشد... به قدری یقین خودش را زیاد بکند که حاضر باشد به راحتی جان خودش و خانواده اش را فدا کند. خیلی راحت از خانواده بگذرد. در قضیه خانواده گیر نکند. هیچ، گیر نکند و چقدر قشنگ است که خانواده از اول براساس این محور تشکیل بشود. براساس.... شما نگاه کنید مگر ما در نماز نمی گوییم: «اِهدِنَا الصِّراطَ المُستَقِیم صِراطَ الَّذِینَ اَنعَمتَ عَلیهِم»؟ ها؟!
یعنی خدایا می خواهیم به راه کسانی که نعمت داده ای، انبیا، صالحین، شهدا، صدیقین برویم. مگر نمی خواهیم با پیامبر و آلش همسایه باشیم؟ چون پیامبر همه ما را دعوت به همسایگی خودش کرده است. گفت بیایید همسایه ما در بهشت باشید. حیف نیست آدم همسایه امیرالمومنین (علیه السلام) نشود؟ همسایه حسنین (علیهما السلام) نشود؟ با فاطمه زهرا (سلام الله علیها) محشور نباشد؟ خیلی حیف است. آدم مگر احمق باشد، از این بگذرد. خب وقتی می گذری شما...
مادرمان حضرت زهرا (س) را نگاه کنید، ما همه مان بچه آن مادریم. در تبلیغ دین وو مبارزه چه جوری بوده است؟ چه جوری بوده؟ بلند می شود، می آید در مباهله شرکت می کند. حسنین (ع) بلند می شوند، می آیند در مباهله شرکت می کنند. پیامبر راحت است. حاضر است بچه هایش را، دخترش را، امیرالمومنین را فدا بکند. می آید برای مباهله. اینها به ما درس می دهند. باید بیاییم. یکی دیگر از درس ها همین است که زنان و کودکان باید در مبارزه شرکت بکنند. لذا می بینید قبل از اینکه .... اول می گوید «اَبنائَنا وَ اَبناءَکُم» بچه های تان، زن هایتان، خودتان. قرآن می گوید. زن ها و بچه ها باید در مبارزه شرکت کنند.
باید اصلا اینجوری تربیت بشوند. یک فطرت گرا، خانواده اش را اینجوری تربیت می کند.. خانواده ای که حاضر باشد به عشق خداوند تبارک و تعالی، برای معشوقش فداکاری بکند. فدای معشوق شود و چقدر هم خوب است خانواده یک دست اینجوری! خانواده اینجوری تربیت شود. زن حاضر باشد. مرد حاضر باشد. آماده! مثل ملت ایران. در زمان انقلاب دیدیم. در زمان جنگ هم دیدیم. چقدر فعالیت اعضای خانواده با هم عالی بود. زن ها پشتیبانی می کردند، مردها پشتیبانی می کردند. بچه ها پشتیبانی می کردند. مادر پنج تا شهید. ما حالا یک چیزی داریم می گوییم. پنج تا شهید بدهی، بچه هایت را یکی یکی...
آقا آن را دادیم فدای اسلام. بقیه اش را هم می دهیم فدای امام، فدای اسلام. برای همین امام می گوید نقش زنان اگر نگوییم بیش از مردان بود، کمتر از مردها نبود. نقش زن در انقلاب اسلامی. بدون این مادرها مگر این بچه ها تربیت پیدا می کردند؟ مگر اینها می توانستند بروند جلوی گلوله شاه بایستند؟ جلوی گلوله سربازان شاه بایستند؟ مگر اینها می توانستند هشت سال دفاع مقدس... از پستان های با طهارت و با ولایتی شیر خورده بودند که پیشانی بند یا حسین می بستند. مگر هر کسی می توانست پیشانی بند یا حسین ببندد، برود آنجا؟ یا زهرا ببندد، بلند شود برود آنجا؟ معلوم است که از یک مادر حسابی شیر خورده که بلند می شود، می رود آنجا. یک مادر ولایتی.
خواهران شهدا، زن های شهدا. طرف امشب عروسی اش بود. فردایش می رفت. تمام شد. می رفت که می رفت. دیگر هم برنمی گشت. می دانست این فردا که می رود، ممکن است که کشته بشود، می گفت بله قبول می کنم. ازدواج. تمام. تمام شد. اصلا سپاهی ها معروف بودن دیگر به شش ماهه. می گفتند اینها شش ماه بیشتر تاریخ مصرف ندارند. یک سپاهی بیشتر از شش ماه زنده می ماند، می گفتند خیلی زیاد ماندی. تو قاچاقی زنده مانده ای. بسیجی ها، سپاهی ها اینجوری بودند.
هر کس که جنگ می رفت، اینجوری درگیر جنگ بود... می رفتند خواستگاری، (می گفتند) چکاره است آقا؟ سپاهی است. قدمش روی چشم. بله بفرمایید. دختر می گفت: بله. پدرش می گفت: بله. خب آقا قرارمون چه؟ حاج آقا ما یک عملیات داریم فردا برویم، برمی گردیم بعدا. اصلا داماد در دست نیست! حالا برو عملیات. می رفتند یکدفعه آقا داماد برمی گشت، دو تا پا نداشت. زده بودند چهار چرخش رفته بود هوا، آقا داماد برگشته بود. خب! چه؟ هیچی دیگه. انگار که اتفاقی نیفتاده است. رفیق ما را زدند چشمش را در آوردند. پدرش آمده بود بالای سرش، نگاهش کرد، گفت. الحمدلله، خدایا ممنونتیم، شکر خدا! الحمدلله. بالاخره این را هم از ما پذیرفتی. شوخی نیست. یک موقع ما شعار می دهیم. یک موقع می بینیم. یک چشمش را درآورده اند. آن یکی چشمش را هم می خواهند درآورند. دو تا دستش را قطع کرده اند. یک پایش را هم می خواهند قطع کنند. بعد می گوید: الحمدلله، شکر خدا!
تا تیر می زدند، بسیجیه انگار که... کیف می کرد. آخیش! خونم در راه خدا ریخت. یعنی ما را هم پذیرفت. چه کیفی داشت که خونم ریخت. انقدر مطمئن. آرام! آرام! همه ملت را نگاه کنید همینجوری بودند. می گفتند می خواهند موشک بزنند، آن روز زن ها بچه های شان را قنداقه می کردند، کفن می کردند، بلند می شدند، می رفتند راهپیمایی. امسال هم که دیدید آمریکا می گفت: حمله ... بلند شدند، رفتند، بیست و دوم بهمن جوابش را دادند. اینجوری خوب است. حاضر باشی ، اصلا تعارف هم نکنی. به هیچوجه تعارف نکنی. بدانی که این راه هست. راه را محکم جلو بروی. خیلی خدا دوست دارد.
برای همین ایرانی ها از اول مورد نظر خدا بوده اند. از قبل از اینکه پیامبری مبعوث بشود، ایرانی ها محبوب خدا بودند و مورد عنایت ویژه خداوند بودند. بعدا مورد عنایت ویژه عرض کنم خدمت تان که پیامبر (ص) قرار می گیرند. مورد عنایت ویژه امیرالمومنین (ع) قرار می گیرند. امیرالمومنین (علیه السلام) مقر خودش را کوفه قرار می دهد. نزدیک ایران. ارتباط زیادی با ایرانی ها دارد. صدها شاگرد از ایرانی ها تربیت می کند. جلسات برایشان می گذارد. آموزش می گذارد برای ایرانی ها. خیلی...
خود پیامبر می فرماید: ایرانی ها «اَعظَمُ النّاس یَقِیناً اَهلُ الفارس»؛ از همه مردم در طول تاریخ خلقت بالاترین یقین را ایرانی ها داشتند. برای همین هم من عرض می کنم هیچ وقت تاریخ این قدر فطرت گرا بیرون نیامده است. هیچوقت تاریخ! یعنی شما سراغ ندارید. از صدر حضرت آدم (علیه السلام) تا الآن این قدر فطرت گرا و عاشق خدا و پاکار بیرون بیاید. بسیجی! بسیجی که می گوییم، لفظ عام داریم می گوییم. کلیه رزمندگان را می گوییم اعم از سپاهی و ارتشی و ... ارتشی های مان را هم همینطور. ما با خلبان ها ارتباط داشتیم. چه عالمی داشتند.
سرلشکر بابائی، بسیجی. خلبان های دیگر. بلند می شدند بروند... آقا مگر شوخی است! یک خلبان، زمان شاه توسط آمریکایی ها تربیت شده است بعد حالا به او می گویند بلند شو، برو آنجا را بزن. می رود آنجا با هواپیما دور کربلا می گردد. می آید می گوید، رفتم روی پل دیدم یک ماشین هست نزدم. ایستادم. دور می زند، معطل می کند... بابا با ضد هوایی تو را می زنند. ماشین برود من بمب نزنم شخص بی گناهی را بکشم. در کردستان الی ماشاالله این بچه های ارتش با ما بودند ناز! ناز! ناز! همه عالی، محکم، قوی، آرام. اینها ملت ایران هستند. اگر می گوییم بسیجی یک موقع صنفی کار ندارم. همه را دارم می گویم. حتی آنهایی هم که جبهه نرفتند، خیلی های شان بسیجی بودند.
خب! پس آدم باید یاد بگیرد که برای دین حاضر باشد، خودش و خانواده اش را فدا کند. خودش و خانواده اش را فدای دین بکند. اصلا بهترین کارکرد یک خانواده و محصول یک خانواده این است که اعضای آن فدای خدا شده باشند. از این قشنگ تر شما، مصرف برای خانواده سراغ دارید؟مثلا می گویند فلان خانواده پنج تا لیسانسه بیرون داده، چند تا دکتر بیرون داده، انقدر به جامعه خدمت کرده اند. یکی هم می گوید اینها دو تا شهید داده اند. دو تا شهید می دانید یعنی چه؟ یعنی حجاب طبیعت را رها کرده، ملکوت را هم رها کرده، جبروت را هم رفته، رد کرده، به خود خدا رسیده است. «عِندَ رَبِّهِم یُرزَقُون».
«عِندَ رَبِّهِم یُرزَقُون» یعنی پیش خود خدا. امام می گوید دیگر: شهدا در شادی وصول شان ... دقت کنید شادی وصول یعنی چه. آخ! که چقدر... شادی به این می گویند. شادی که آدم بفهمد به خدا رسیده، دیگر بعدش... شوخیست مگر این شادی وصول؟ یک چیزی می گوییم. و قهقهه مستانه شان (قهقهه مستانه) عند ربّهم یرزقونند. پیش خدا. مگر کسی می تواند پیش خدا قهقهه بزند؟ کار آدم به یک جایی می رسد که پیش خدا می نشنید. «فِی مَقعَدِ صِدقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقتَدِر » بعد پیش خدا قهقهه می زند. یعنی همه خطرات را رفته است.
این خانواده، خانواده ایست که کارکرد داشته است. نمی گویم این خانواده هایی که زحمت می کشند، آدم های خدوم و خدمتگزار بیرون می دهند، باسواد بیرون می دهند، زحمت نکشیدند. اما این معلوم نیست، کار ابدی باشد. معلوم نیست در ابدیت تضمینی باشد حالا پنج هزار تا هم دکتر، مهندس بیرون بدهد. اجر دارد، ثواب دارد اما بحث ابدیت یک چیز دیگر است. خانواده ای که پنج تا شهید داده، دو تا جانباز داده، چند تا چی چی داده، یک نفرشون تا بینهایت رفته است؟ این می دانید یعنی چه؟ کارکرد خانواده؟ بعضی خانواده ها، همه اعضای خانواده شهید شدند. شما نگاه کنید. همه ها!
حضرت زینب (سلام الله علیها) در آن سخنرانی اش می گوید اصلا این شهادت در خانواده ما یک امتیاز است. یک شرافت است. خدا ما را به شهادت اختصاص داده است. ما را ویژه کرده است. همانطور که جهاد هم همینطور است. «آِنَّ الجَهاد بابٌ مِن اَبوابّ الجَنَّةِ فَتَحَهُ اللهُ لِخاصَّةِ اَولِیائِه»؛ جهاد دری از درهای بهشت است که خدا به روی دوستان ویژه اش باز می کند. «عِندَ رَبِّهِم یُرزَقُون»
ببینید چطور ابن زیاد و یزید را مفتضح می کند. می گوید اصلا شهادت در خون ماست. مقام معظم رهبری (حَفَظَهُ الله تعالی) خیلی زیبا فرمود. فرمود: ما اصلا به مرگی غیر از شهادت فکر نمی کنیم. به غیر شهادت فکر نمی کنیم. حیف نیست آدم جور دیگری بمیرد. وقتی می تواند فدای خدا بشود. اگر قشنگ تر از این، مرگی وجود داشت، خدا برای پیغمبر می گذاشت. برای رفیق مخصوص هایش می گذاشت. برای مادرمان حضرت زهرا (س) می گذاشت. دیگر از این قشنگتر نیست که آدم فدای خدا بشود. برای همین هم خدا این را برای رفیق هایش انتخاب کرد. آدم به یک جایی برسد که فدای خدا بشود.
«ما مِنّا اِلّا مَقتُولٌ اَو مَسمُوم»؛ هیچکدام از ما اهل بیت نیستیم مگر اینکه یا ما را می کشند یا مسموم مان می کنند. بالاخره به شهادت می رسیم. این یک زینت است. یک افتخار است. چقدر خوب است کارکرد خانواده این باشد. یک نفر از خانواده بتواند این همه حجاب را رد کند، برود پیش خود خدا، بنشیند پیش خود خدا، رد کردن این مسیر کار هر کسی نیست. آنهایی که ریاضت ها کشیدند، چهل سال، پنجاه سال، هشتاد سال ریاضت کشیدند تا مثلا رفیق خدا بشوند. امام که همه معتقد بودند، اولیاء خدایی که ما به ولی خدا بودن شان اعتقاد داریم، آنها پیش امام خاکساری می کردند.
امامی که قبل از اینکه قرار باشد، بیاید این تشکیلات را راه بیندازد، راه را طی کرده. می گوید خدایا من را با بسیجی ها محشور کن. یعنی چه؟ تعارف کرده؟ سر ما را می خواسته کلاه بگذارد؟ می خواسته مثلا به ما دلگرمی بدهد؟ به ما احتیاج داشته؟ امام که نعوذ بالله این کاره نبوده. امام یک کلام برای غیر خدا حرف نزد. ببینید یعنی چه؟ می گوید خدایا من را با بسیجیانم محشور کن، یعنی چه؟ یعنی آنها چطور محشور می شوند که امام می گوید من را با آنها محشور کن.
امروز روز با افتخاری بود. روزی بود که پیامبر دست حسنین، حضرت زهرا و امیرالمومنین را می گیرد که فدا شوند. چقدر صحنه، صحنه قشنگیست! آدم خوب است بچه هایش را اینجوری را تربیت کند. خانواده اش را اینجوری را تربیت کند و خودش را هم اینجوری تربیت کند. این عملی باید بشود. نه اینکه دائم شعار بدهیم. عمل. لذا شما در عاشورا می بینید که زن ها و بچه ها، همه همین جوری اند. مثل مردها هستند. هیچ فرقی ندارند.
مادر وهب، بچه اش را جلویش را سر می برند، سرش را پرت می کنند جلوی او برای اینکه مادر را داغون کنند، مادر، محکم بچه اش را برمی دارد... اصلا مادر وهب، خودش اسلحه دست می گیرد به سیدالشهدا (ع) می گوید بگذار ما هم برویم. کار ندارد که بچه اش آنجاست. می گوید آقا بگذار ما برویم. آقا می گوید نه ، بر شما واجب نیست. اصلا بچه اش را نگاه نمی کند. سر بچه اش را پرت می کند جلوی دشمن، می گوید ما در راه خدا داده ایم، با کسی معامله نکرده ایم. چیزی را که داده ایم، پس نمی گیریم. این زن است.
زهیر از سیدالشهدا (ع) فرار می کرد. هر جا سیدالشهدا (ع) چادر می زد، او حرکت می کرد. هر جا حضرت حرکت می کرد، چادر می زد. بالاخره یک جا به همدیگر خوردند. کاروان های شان به همدیگر نزدیک شد، مجبور شدند، نزدیک هم چادر بزنند. سیدالشهدا (ع) دنبالش فرستاد. زهیر دائم مِن و مِن می کرد که نرود. می دانست که برای چه چیزیست. همسرش نهیب زد، پسر پیغمبر، پسر زهرا (س) صدایت کرده معطل می کنی. بلند شو! ببینید چقدر محکم. بلند می شود به چادر سیدالشهدا (ع) می رود.
هیچکس نمی داند که سیدالشهدا (ع) چه گفته است. شاید فقط یک بار او را نگاه کرده است. همین! هیچ چیزی معلوم نیست. زهیر، آسمانی از چادر برمی گردد. به زنش می گوید، خانم طلاق. طلاق، ما رفتیم. می گوید کجا طلاق! ما هستیم. ما نرفتیم. ما می آییم. این زن است. همه زن های خاندان پیغمبر، همه زن های اصحاب سیدالشهدا (ع)، همه شان همین جوری بودند. حضرت زینب (سلام الله علیها) اصلا نمی رود بچه هایش را بردارد، جنازه هایشان را ببیند. با هر کسی می رفت، کمک می کرد جنازه را می آورد ولی برای پسرهای خودش نمی رود.
حالا از آن سخت تر، حال رباب بود و علی اصغر (ع). بچه را به بابا می دهد. بابا می برد آنجا، تشنگی اش را رفع کند. تیر به گلوی علی اصغر (ع) می زنند. بچه را خونین برمی گرداند. شما نگاه کنید بچه روی دست بابا تیر بخورد یعنی چه؟ آن هم سیدالشهدایی که عاطفه اش در دنیا بی نظیر است. عاطفه خدایی دارد. عاطفه معمولی که ندارد. خدای عاطفه است. می رود، دفنش کند، مادرش می گوید بگذار من هم با بچه خداحافظی کنم. این رباب است (سلام الله علیها). این هم یک زن. چطور اینها ذوب در خدا بودند؟ چطور غرق در خدا بودند؟
سیدالشهدا (ع) راجع به سکینه می فرماید: «کانَت مُستَغرَقَةً فِی الله»؛ غرق خداست. غرق خداست. این سکینه! نجمه خاتونی داریم، از دوستان حضرت زینب (س). نواده خاندان حضرت مجتبی (ع). دوست حضرت زینب (سلام الله علیها). غالبا هم فکر می کنند حضرت زینب (س) او بوده است. در مصر دفن است (قاهره). شخصیتی بی نظیر. شخصیتی که ولی خداست. صاحب کرامات. دوازده هزار مرتبه ختم قرآن در قبر می کند. اینها زن های این جمع بودند. اصحاب، زن ها همه حسابی. بچه ها همه حسابی. مردها همه همین جور. اصلا عاشورا چه بود؟ یک مشت زن و مرد عاشق، شیفته، حرارت گرفته از عشق خدا جمع شده بودند آنجا. می خواستند با خدا عشقبازی کنند.
اینهاست که اثر آن تا الآن مانده و داغ و حرارت شان اصلا پائین نمی آید و روز به روز بیشتر، دنیا را تحت تاثیر قرار می دهد. خانواده را باید اینجوری تربیت کرد. باید اینجوری باشد. بهترین کارکرد خانواده این است که زن و مرد، فدای اسلام باشند. خادم اسلام باشند. من انقدر خوشم می آید یک موقعی خانه رفقا می روم، می بینم زنهای شان، مثلا چادر را سفت بسته اند، مشغولند برای کنیزی حضرت زهرا (سلام الله علیها). روضه می اندازند. دویست نفر می ریزند در خانه، روی فرش غذا می ریزند، برنج می ریزند، خورش می ریزند با چه مهربانی و تواضعی به اینها خوش آمد می گویند. برد کرده است دیگر. می فهمد دارد چکار می کند.
خانم ها، آقایان همه همین جوری. نوکر، فداکار. تا یک بهانه می شود، خانم یک روضه می اندازد. به هر مناسبتی. علی اصغر (ع). علی اکبر (ع). ابوالفضل (ع). روضه می اندازد. نذر روضه می کند. زمان جنگ می شود، آنطور می آیند پای کار می ایستند. زمان راهپیمایی می شود، آنطور می آیند پاکار. چقدر خوب است خانواده اینجوری باشند. اینجوری تربیت بشوند. همه فدای خدا. همه رفیق خدا. دوست خدا.
خب! وقت گذشت دیگر نرسیدم آیه ولایت را برایتان بخوانم که امروز اتفاق افتاده بود و انشالله یک جلسه دیگر در همین رابطه برایتان آیه ولایت را مطرح خواهم کرد. خب! امروز روز خوبی بود. شب خوبی هست. «اَلحَمدُللهِ الَّذِی جَعَلَنا مِنَ المُتَمَسِّکِینَ بِوِلایَةِ عَلِیِّ ابنِ اَبِیطالِب وَ الاَئِمَّةِ المَعصُومِین عَلَیهِمُ السَّلام»؛ خدایا شکرت که ما را دوستدار پیامبر و آلش قرار دادی. الحمدلله. شکر!شکر!
والسلام