جلسه 079 - شرح صحیفه سجادیه
شماره جلسه
79
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1385
ماه
8
روز
20
متن کامل (خام) ‌ جلسه 079 - شرح صحیفه سجادیه

و آخرت عهم علی مشیتی اختراعا ثم سلک بهم طریق ارادته و بعثهم فی سبیل محتبه.

خداوند موجودات را خلق کرد، طریقه ی خلق را هم گفتیم یعنی چه؟ یعنی همان ابداع، بدیع السموات و الارض ثم سلک بهم طریق ارادته خداوند تبارک و تعالی موجودات را بر اساس اراده ی خودش به سیر و سلوک و حرکت وادار کرد در مسیر معینی آنها را قرار داده این مسیر معین چون هدف عبث نیست قطعا هدف دارد، هدف یا به خالق بر می گردد یعنی فاعل یا به مخلوق بر می گردد یعنی فعل.

خالق یا فاعل که بی نهایت است خداوند تبارک و تعالی صمد است، بی نهایت است توضیح دادیم در فقرات قبلی بنابراین وقتی بی نهایت است کمال مطلق است و مطلق کمالات را دارد نمی تواند خودش خارج از ذات خودش هدفی داشته باشد که بخواهد به آن برسد هر چه که هست را دارد خودش بنابراین فاعل هدفدار نیست، خالق هدف دار نیست، فعلش هدفدار هست یعنی اگر کاری انجام می دهد برای آن فعل و مخلوق یک هدفی وجود دارد که به کمال خودش باید برسد.

برای همین در مورد موجودات،همه ی موجودات بدون اتثناء این چهار مرحله را ذکر می کند خلق فسوی، قدّر، فهدی. در سوره ی اعلی داریم خداوند موجودات را خلق کرد، تسویه کرد، یعنی جهاز وجودی مناسب خودشان را به آنها داد، تقدیر کرد اندازه گیری کرد موجودات را، برای هر کدام شان قدر قرار داد، قدر و قدر قرار داد و هدایت می کند.

وقتی می گوید هدایت می کند فهدی یا در سوره ی دیگر می فرماید که: در سوره طه ربّنا الذی اعطی کل شی خلقه ثمّ هدی. پروردگار ما کسی هست که خلقت ویژه ی هر موجودی را به آن داد سپس او را هدایت می کند. پس هیچ موجودی از موجودات نیست که هدف دار نباشد، و هدایت نشود، لذا می فرماید که ثمّ سلک بهم طریق ارادته. به طریق مسیری که خودش اراده کرده بود موجودات را به حرکت وا می دارد به سمت هدف خاص خودشان.

هدفم چی بود؟ آن هفته خواندیم همه الیه ترجع الامور، الیه، الی الله المصیر، الیه تصیر الامور، الی الله رجعی، الی ربک المنتهی، و بعثهم فی سبیل محبته. خداوند تبارک و تعالی موجودات را در راه محبت خودش به حرکت وادار می کند. وقتی می گوید فی سبیل محبته یعنی موجودات در طریق محبت خدا حرکت می کنند در واقع دارد هدف را هم مشخص می کند. وقتی می گوید اینها حرکت حبی دارند، همه دوست داند به سمت حرکت کنند پس محبوب باید چه باشد؟ محبوب باید خداوند باشد دیگر.

پس وقتی می فرماید: فی سبیل محتبه در طریق محبت خودش موجودات را وادار به حرکت می کند یعنی محبوب هدف نهایی یک همه موجودات هست، محبوب هدف نهایی یک همه ی موجودات هست و موجودات هم با حرکت حبی به سمت آن هدف در حرکت هستند. این مسئله فوق العاده مهم است اگر این مسئله باور ما بشود آن رمز بزرگی که من همیشه خدمت عزیزان عرض کردم یعنی، آرامش و خوشبختی به سراغ انسان می آید. کافی هست که ما این حقیقت را که ثم سلک بهم طریق ارادته و بعثهم فی سبیل محبته را باور کنیم. یعنی می دانیم همه ی ما الان حضرت دارد گزارش می دهد اما اگر کسی این را باور کرد یعنی باور کرد که همه ی ما محبوب واحد داریم. محبوب همه ی ما خداوند تبارک و تعالی است فی سبیل محبته از هیچ چیز خوش مان نمی آید مگر به خاطر خدا خوش مان بیاید. هیچ چیز محبوب ما واقع نمی شود مگر اینکه چون رنگ خدا را دارد، چون اثری از آثار محبوب را دارد ما خوش مان می آید.

یادمان باشد که ما زمانی پیش خدا بودیم حالا این کلمه ی زمان غلط است ولی دیگر به هر حال چاره ای نیست از آن استفاده می کنیم. یک موقعی یک دهری یک زمانی پیش خداوند تبارک و تعالی بودیم. آنجا خودمان هم بی نهایت بودیم به بی نهایتی خدا و فقط یک معشوق و محبوب داشتیم. چیز دیگری را هم نمی شناختم. هیچ چیز دیگری را، فقط خداوند تبارک و تعالی را. الان هم که روی زمین آمدیم نمی توانیم یاد، فراموش کنیم که کجا بودیم لذا وقتی که در اینجا، در عالم محدود مجبوریم قرار گرفتیم اینجا در عالم محدودات قرار گرفتیم. از چیز هایی خوش مان می آید همین که از چیزی خوش مان می آید این به خاطر این هست که در آن یک کمالی داریم می بینیم.

یک کمالی می بینیم، رنگ و بوی آن کمالی که قبلا ما معشوق مان بوده و کنارش بودیم را دارد. بنابراین اگر این را ما متوجه بشویم. این مسئله را که این طور بوده، به این نحو بوده، این اگر باور ما بشود آن موقع رابطه مان، انتخابهای مان، ارتباط های مان، افکار مان و رفتار مان با همه چیز تنظیم می شود یعنی قاعده مند و قانونمند می شود. من یک توضیح بدهم خدمت عزیزان، این را خوب دقت کنند، ببینید خداوند تبارک و تعالی می فرماید: که همه چیز را من برایش قاعده و قانون قرار دادم قد جعل الله لکل شی قدرا. هیچ چیزی در عالم که من برای او قدر و اندازه و ریاضیاتی قرار نداده باشم یکی از جمله آن چیز ها روح خود انسان است، نفس انسان هست که یک موجود ریاضی است، این نفس برای اینکه خوشبخت بشود، به هدفش برسد، برای این هم یک سلسله روابط ریاضی قرار داده شده، اگر آنچه که شخصیت ما را می سازد یعنی انتخابها، ارتباطها، رفتار ها و افکار با ریاضیات خلقت ما تناسب داشته باشد، ما همیشه این احساس خوشبختی و آرامش را می کنیم.

یعنی داریم این را، می آید به سراغ مان چرا؟ چون حرکت این نفس یک حرکتی است ریاضی متناسب با ساختار خودش، انتخابهای دقیق ارتباطات دقیق، رفتار دقیق و افکار دقیق. افکار درست نه افکار مضطرب کننده و غلط. حالا اگر بخواهد فکر ما درست بشود که انتخاب ها و ارتباط ها و رفتار مان درست بشود فکر صحیح همینی هست که در این فقره دارد می گوید فکر صحیح چی است؟ هر فکری غیر از فکر صحیح غلط است.

یعنی ما بالاخره چون عدد یک ریاضی است،‌یک عدد خاص، یک فکر خاص یک حقیقت خاصی در این عالم وجود دارد که آن واقعا، حقیقتا با ساختار وجودی من تناسب دارد. غیر از آن حقیقت هیچ چیز دیگری با ساختار وجودی من تناسب ندارد، آن حقیقت چی است، آن حقیقت چی است که با ساختار وجودی من تناسب دارد، آن حقیقت همانی است که پیامبر فرمود: ما قال نبی و ما قلت مثل لا اله الا الله. هیچ پیغمبری، نه هیچ پیغمبری و نه من پیغمبر، هیچ کلامی و هیچ حقیقتی را مثل لا الااله الله نگفتیم.

پس اگر یک حقیقت بیشتر در عالم وجود ندارد و آن لا اله الا الله است. یعنی هیچ معشوق و دلبری حقیقی برای انسان وجود ندارد، اگر واقعا این طوری هست، یعنی ثم بعثهم فی سبیل محبته همه ی موجودات عاشق خدا هستند بدون استثناء و هر کس دارد حرکت می کند و مبعوث شده و دارد به راه می افتد و به سمت هدفش می رود در واقع طالب اوست او هست که محبوب انسان است.

وقتی من این را بدانم و باورش کنم بنابراین تمامی انتخابها، ارتباطها، رفتار ها و افکارم را بر اساس بسته اصلی حرکتم یعنی محبت خداوند تبارک و تعالی و عشق به او تنظیم می کنم. دیگر هیچ وقت خارج از این بستر حقیقی و خارج از مسیر حقیقی و صراط مستقیم عشق به خداوند معشوق دیگری خلاف این مسیر انتخاب نمی کنم. اگر معشوق دیگری را انتخاب کردم دیگر از مسیر به در آمدم اصطلاحا می گویند چی وقتی از مسیر در بیاید؟ فاسق شده می گویند موجود فسق پیدا کرده یعنی از مسیر طبیعی خودش خارج شده مسیر طبیعی تعریف شده برای ما مسیر محبت خداوند تبارک و تعالی است. طریق صراط مستقیم، صراط حب هست، برای همین خداوند تبارک و تعالی در قرآن فقط با زبان حب صحبت کرده با بندگانش اگر ما این را پذیرفتیم یعنی جز باور مان شد من معشوقی جز خدا ندارم. الهی جز خدا ندارم.

بنابراین تمامی چیز هایی که سازنده ی شخصیت من هست بر اساس مسیر حقیقی خودش تنظیم بکنم من آن وقت می بینم که من هم در دنیا به آرامش و خوشبختی می رسم هم در آخرت به آرامش و خوشبختی می رسم. این اگر باور بشود. تمامی اشتباهات، تلخی هایی که در زندگی انسان اتفاق می افتد، تمامی تلخی ها و اشتباهاتی که در زندگی انسان اتفاق می افتد، هرز رفتن ها، بی معنی و پوچ شدن ها، افسرده شدن ها، راه گم کردن ها، غمگین شدن ها، مال این هست که من یادم می رود که عاشق خدا هستم در واقع عاشق کی هستم عاشق خدا هستم.

او معشوق حقیقی من هست و من فقط و فقط وقتی که به راه محبت او حرکت می کنم حرکت طبیعی خودم را انجام می دهم. من وقتی که دارم به مسیر محبت خدا حرکت می کنم در حقیقت حرکت حقیقی دارم غیر از این مسیر را اگر من طی کردم هر چند به ظاهر به موفقیت برسم اما این موفقیت شکست من هست. یادتان باشد ها، دارم تاکید می کنم هر موفقیتی که ظاهرا موفقیت تعریف می شود در لسان مردم یا در خیال و گمان و وهم خود من موفقیت تلقی می شود ولی در مسیر محبت خداوند تبارک و تعالی نباشد: در جهت افزایش محبت خدا در دل من و محبوبیت خدا در نزد مان نباشد، شکست هست.

یک شکست، این قاعده را خوب دقت کنیم ها. خوب اگر این قاعده را دقت کردیم دیگر موفقیت هایی که بر اساس حرکت های خیالی یا وهمی انجام می شود و حتی حرکتهای عقلی انجام می شود، عقل به معنای عقل نظری. اهداف عقلی تعیین می شود. هیچکدام اینها را من موفق نمی دانم، موفقیت نمی دانم.

هیچ کدام از اینها را من موفقیت نمی دانم چرا؟ چون مسیر من یک مسیر فوق عقلانی است به حرکت عقلانی مسیر من یک مسیر عاشقانه است. محبت خداوند تبارک و تعالی است، محبت بی نهایت لذا اگر این مسیر را من از دست بدهم. از این مسیر غافل شوم و خارج بشوم. هر چند در مسیر های عقلانی، یعنی علم موفقیت داشته باشم، بشوم دکتر، بشوم مهندس، بشوم استاد، بشوم مجتهد، بشوم پروفسور ولی شکست خورده هستم چرا؟ چون از مسیر عقلانی خودم خارج شدم و رفتم در مسیر از مسیر فوق عقلانی خودم خارج شدم در مسیر چی قرار گرفتم؟ در یک مسیر عقلانی قرار گرفتم که فقط اطلاعات و ذهن هست، به من دکترا دادند، استاد شدم، عرض کنم معروف شدم، مشهور شدم، این توهمات و خیالاتی، که خیلی ها وقاعا خودش را می فروشند به این چیز ها آخر عمر به این ها برسند. این اگر جا بیفتد برای ما، باور مان بشود، باور بشود یعنی از حالت اطلاعات و دانایی در بیاید به چی برسد،‌به دارایی برسد، به بار و دارایی برسد من و فقط و فقط با حرکت حبی هست که خوشبختم هر نوع موفقیت دیگری که در اجتماع پیدا کنم موفقیت های مادی، ثروتم خیلی زیاد بشود، موفقیت های خیالی، وهمی. معروفترین آدم بشوم، مشهورترین آدم بشوم محبوبترین آدم باشم. موفقیت های عقلانی مثلا بشوم انشتین، صد برابر بالاتر از انشتین بشوم، واقعا خوشبختی ندارد این.

در حرکت به سمت ابدیت وقتی من را می سنجند، من چیز زیادی ندارم برای عرضه کردن چرا چون از محبت خداوند محروم هستم، از محبت خداوند محروم کردم خود را لذا سیدالشهدا در دعای عرفه می فرماید‌: که تجارت کسی که از محبت تو بهره ای ندارد خسران آمیز است هر تجارتی بکند، هر نتیجه ای بگیرد، چه نتیجه حسی، چه نتیجه خیالی، چه نتیجه وهمی، چه عقلی وقتی که از محبت خداوند بی نصیب است. خدا محبوب نهایی او نیست. عشق ورزی و مهر ورزی و دلدادگی و آرام جانش با خدا نیست این باخته.

خسر خیلی جالب سیدالشهدا می فرماید: خسر یعنی خسران کرده حالا شما می گویی من آدم موفقی هستم هر طوری که می خواهی معنا بکنی، بکن. بگو آدم موفقی هستم، خوب موفقی باش. دیگران هم می گویند واقعا تو آدم موفقی هستی ببین چقدر موفق است. اینقدر خیلی خوب کار کرده. این همه پول دارد خیلی خوب کار کرده، آدم محترمی است، آدم مشهور و معروفی است، آدم سر شناسی است. آدم گردن کلفتی است کله گنده ای است. ببین چقدر موفق است دو تا ماشین دارد سه تا خانه دارد خیلی موفق است در عین این حال مدارج عالی علمی را هم طی کرده، خیلی موفق است. ولی عزیز من باطن قضیه این هست که تو آیا دلتنگ خدا می شوی یا نمی شوی.

فکر کنیم یک مقدار رویش فکر کنیم چرا؟ چون ریاضیات در محبت خدا،‌ اصلا این طوری ساختن تو را، ساختنت، شما یک گل را کی موفق می دانی؟ یک جنین را کی موفق می دانی؟ زمانی که یک بچه کامل باشد دیگر، چون هدفش مشخص است، حالا این بچه بیاید شاخ بیاورد، دم بیاورد، دست اضافه، پای اضافه، بیاورد فایده دارد. درسته است کار کرده عضوم ساخته ولی بدرد نمی خورد. با ریاضیات خلقتش تنظیم نیست. اصلا به درد نمی خورد و هیچ به درد نمی خورد برای همین هم خیلی از خانمها هستند وقتی ازدواج می کنند یا حتی ازدواج نمی کنند، وقتی به او بگویی موفقیت چی است؟ تعریفی که می کند حتی در خانمهای متدین ازدواج که می کند شوهرش را می اندازد در مسیری که بعد از یک مدت بگوید می ارزید من زندگی کردم اگر به او بگویی می ارزید من زندگی کردم یعنی چی؟

می گوید مثلا من از بقیه خواهر هایم، جلوترم. در چی؟ در اینکه خانه دارم، موبایل داریم، فرش داریم، اتومبیل داریم شغل خوب داریم دو سه تا بچه داریم آبرو داریم. ولی این موفقیت است؟ یا یک آقایی تحت تاثیر تمایلات و عرض کنم که هوسهای همسرش و فرزندانش خودش را خفه می کند دو شیفت کار می کند، جان می کند تا خواسته های اینها را تامین کند که اینها یک موقعی مثلا نگویند ما بدبخت شدیم و بی آبرو شدیم، گرفتاریم، و اینها ولی ته قضیه وقتی نگاه می کنی می بینی که خبری از شکوفایی هدف خلقت در وجود این شخص نیست، در خانواده هم خبری از این حرفها نیست. خوب این شکست است.

شکست است همه ی محبتها، مهرورزی ها، علاقه ها و عشق ها باید منتهی بشود به محبت خداوند تبارک و تعالی. همه شان هر چی که می خواهیم تعریف کنیم به عنوان موفقیت باید با این ساختار ریاضی تناسب پیدا کرد باشد، و بعثهم فی سبیل محبته. خیلی حرف کوچکی است ها. یعنی شما نگاه کنید سه تا کلمه است و بعثهم فی سبیل محبته. ولی اگر کسی بخواهد این را باورش کند که آقا همه ی موجودات حقیقتا و حقیقتا عاشق خداوند تبارک و تعالی هستند موجودی موفق تر هست که عاشق تر باشد، همین و مبنای همه ی انتخابها، ارتباطها، رفتار و افکارش حب خداوند تبارک و تعالی باشد،‌ بر اساس این حب کار ها را تنظیم بکند. خوب این آدم دیگر هیچ چیز کم ندارد. واقعا خوشبخت است.

پس خوب دقت کنید اگر ما در زندگی های مان تلخ کامی هایی داریم تلخ کامی هایی داریم شکست هایی داریم، غصه ها و اضطرابها و افسردگی هایی داریم، مربوط به زمانی هست که ما از مسیر اصلی حرکت مان، بستر اصیل که محبت خدا بوده خارج شدیم. حالا توضیح را من بخوانم برای تان خیلی توضیح جالبی دادند استاد. ساختار دستگاه آفرینش یک صلوات بلند ختم بفرمایید: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

ساختار دستگاه آفرینش آن چنان است که هر چه از آن در مرحله ی ظهور قرار گرفته به شکل و صورتی است که هرگز بر خاطره ی هیچکس خطور نکرده معذرت می خواهم این را اشتباه خواندم این را قبلا خواندم برویم سراغ بحثی که امروز هست، محبوب دوست داشتنی سپس امام سجاد فرمود: خدای تعالی مردم را در مسیر محبت خود قرار داد حال ممکن است برای شما این سوال پیش بیاید که بسیاری از انسانها نه تنها دوستدار خدا نیستند بلکه گاهی دم از عناد و الحاد و دشمنی با او نیز می زنند و خود را ضد خدا قلمداد می کنند. عبدالملک می گوید: من می دانم اگر من توبه کنم خدا من را می بخشد ولی آنقدر از تو بدم می آید ای خدا که هرگز از تو طلب مغفرت نمی کنم، خیلی است ها یک انسان از روی لجبازی به یک جایی می رسد که به خدا می گوید بدم می آید از تو، با این که حقی، بدم می آید از تو، و هرگز از تو طلب مغفرت نمی کنم، در روایت داریم در قیامت، بعد از قیامت، به یک مناسبتی رسول خدا که عبور می کنند، حالا یا تخفیف عذاب برداشته می شود یا حالا می گویند که حضرت برای نجات بعضی ها آمده می پرسد ابوجهل و بعضی دیگران می پرسند در جهنم چه شده؟ می گویند رسول خدا آمده، بخاطر این عذاب برداشته شده، یا حالا می خواهد رد شود، یا هر چی. می گویند عذاب را برقرار کنید، ما از این آدم خوش مان نمی آید، شفاعت هم نمی خواهیم.

فکر کنید شما، شفاعت هم نمی خواهیم، آدم به این جا می رسد، دیگر از این بدتر، حالا دقت کنید پاسخ این سوال روشن است زیرا بر محققان پیداست که محقق یعنی چی؟ یعنی کسی که دنبال حقیقت است، دنبال حق است، پیداست که آنچه آن فرد ملحد دشمن می دارد خدا نیست، بلکه توهم غلطی است که ساخته و پرداخته ی ذهن خود اوست. چون ما الان همه خدا هایی که داریم ساخته ی ذهن خودمان است. این ذهن ما از خدا یک، حالا چقدر این خدای ذهنی ما با خدای حقیقی تناسب دارد و نزدیک است خدایی که در دل من هست و من می پرستم او را، خدایی که با او ارتباط برقرار می کنم با خدای حقیقی، خدای خارج از ذهن من تناسب دارد بسته به این هست که شناختی که من از حقتعالی پیدا کردم از چه منشایی بوده، مسیر و منشاء شناخت من چی هست.

خدای متعال هرگز قابل دشمنی نیست توجه کنید، اصلا قابل دشمنی نیست، ببین آقا مثلا شما فکر کنید دو دو تا شش تا، یا دو دو تا چهار تا آیا دو دو تا چهار تا قابل این هست که یک روزی بشود دو دو تا پنج تا، بله؟ قابلیت ندارد، یعنی اصلا به آن قدرت تعلق نمی گیرد، امکان ندارد این اصلا بشود، یا شما اصلا می توانید تصوی کنید یک جزیی از کل خودش بزرگتر بشود، نمی شود. اگر جزیی، جز است همیشه. قابل دشمنی نیست چرا؟ خوب توجه کنید گاهی وقتها ما یک گله هایی از خدا در دل مان بدست می آید، ایجاد می شود، از خدا گله مند می شویم، می بریم او را زیر سوال، گیر می دهیم به او، می گوییم تو چه خدایی هستی که این طوری، خدایا تو چرا این کار را با من می کنی؟ خدایا تو چرا من را فراموش کردی؟ تو چرا من را رها کردی؟ تو چرا به من سخت می گیری؟ چرا داری من را اذیت می کنی؟ چرا مشکلم را حل نمی کنی؟ چرا اگر از تو خواستم ندادی؟ خوب هی می بریمش زیر سوال.

تو داری کی را زیر سوال می بری؟ توهمات خودت را، زیرا او ایجاد کننده ی همه و مبدا علی الدوام ادامه ی حیات و منبع جمیع خیرات و علت تمام قوا و عطا کننده ی تمامی دلبستگی ها می باشد. همه ی محبتها را خودش داده، منشاء محبتها هم خودش است. آنی که یک معشوقی را ترجیح می دهد به خدا نمی داند همان معشوق خودش هم تجلی کی است؟ بله تجلی خداست. اصلا چون تجلی خاست معشوق شده،‌ یاد مان باشد چون تجلی خداست کمالی را من در آن تصور کردم و توهم کردم دوستش دارم. شما ببینید امام سلام الله تعالی علیه فرمود: رئیس جمهور آمریکا هم عاشق خداست. یعنی واقعا هر عشقی چون ما قبلا آن مطلقش را درک کردیم، الان به مقید علاقه من می شویم، چون رنگ و بوی مطلق را دارد لذا امکان ندارد کسی مبدا هستی و مبدا ادامه ی حیات و همه ی متعلقات خود را دشمن بدارد.

ببین همین الان هم که من می گویم با خدا بدم از خدا متنفرم، از خدا خوشم نمی آید با خدا قهرم همان کسی هم که دارد این را می گوید، تمام این انرژی و حیات و افکار را .... آن هم عطا کننده اش کی است؟ خداست. خدایی که علی الدوام سلامتی ما را تضمین و رعب و وحشت ما را برطرف و از فقر فاقه ما را غنی می سازد، چگونه امکان دارد او را دشمن خود دانسته و از او بیزار باشیم زیرا، بیزاری و دشمنی از او دشمنی با سلامتی، امنیت بی نیازی و ثروت خود ما می باشد. یعنی دشمنی با حقیقت خودت و هر چی که به تو تعلق دارد، دشمنی با حقیقت خودت و هر کی که با تو تعلق دارد.

بنابراین اساسا امکان پذیر نیست که یک کسی بخواهد از خدا گله داشته باشد یا بدش بیاید. نعوذ بالله. از خداوند تبارک و تعالی، خدا محبوب همیشگی انسان هست و اصلی انسان که اگر کسی را که تمام هستی و ذره ذره ی اجزای ما را علی الدوام و لحظه به لحظه ادامه می دهد شناختیم، ادامه می دهد یعنی چی؟ یعنی لحظه به لحظه دارد به ما می دهد این هستی را، لحظه به لحظه دارد به ما هستی می دهد ها. چگونه امکان دارد اما دشمن بدانیم؟ چگونه امکان دارد او را دشمن بدانیم؟ پس تمام مشکل ما آن است که خدای راستین را نشناختیم و آنچه را که خدا انگاشته ایم مخلوق ذهن خودماست پس برماست، که کوشش کنیم تا آن محبوب راستین و خالق مهربان را بشناسیم.

افسوس که آنچه برده ایم باختنی است. بشناخته ها تمام نشناختنی است بشناخته ایم هر آنچه نشناختنی است. نشناخته ایم هر آنچه بشناختنی است. بدترین زندگی هم همین است که آدم موقع مردن برایش کشف بشود اصلا همه چیز را وارونه فهمیده بود، خیلی بد است، درد آورترین لحظه برای انسان همان موقع هست که بفهمد در موقع زندگی، هر چی زندگی کرده اشتباه زندگی کرده، هر چی فهمیده، تمام افکار، انتخابها، ارتباطها، رفتارش فقط خیالی و وهمی بوده. اصلا زندگی نکرده. زندگی نکرده، یک زندگی انسانی اصلا نداشته، تمام آن چیز هایی که تصور می کرد، حب و بغض ها همه اش توهم بود.

امام سلام الله تعالی علیه فرمود: رفتم بالا سر یکی از اهل علم دقت کنید ما هم می توانیم مثل آن اهل علم باشیم. اصلا هم نباید کسی بگوید من او نمی شوم، یا من از او فهمیده تر هستم. اگر کسی یک همچین ادعایی کند خدا امتحان می گیرد از او. خدا امتحان می گیرد. گفت: رفتم بالا سر اهل علم، به او گفتم: بگو لا اله الا الله هر کاری کردم نگفت، گفت: خدا خیلی به من ظلم کرده دارد من را از محبوبهایم جدا می کند از خانواده و خانه ام و اینها و کسی ادعا نکند این طوری نیست ها چون خدا یک محبوب می گذارد سر راهت. بعد که خوب انس گرفتی از تو می گیردش ببین جیغت در می آید یا نه؟ ببین جیغت در می آید یا نه؟ بچه ات، همسرت، عزیزترین کسانت، مقامت حتی آبروت، مالت یک دفعه می گیرد از تو. آن موقع هم می گویی که نه من که خدا را دارم چی غصه ای دارم. کی می تواند این را بگوید.

کی می تواند وقتی محبوب ترین چیزش را از او می گیرند بگوید که: و ما رایت الا جمیلا. کی می تواند این طوری حرف بزند. کسی که واقعا خدا را نشناخته باشد. کسی که حقیقت محبت خدا به صورت اطلاعات و معرفت در وجودش نباشد بلکه واقعا دارایی اش باشد. کی می تواند وقتی مشکلات دنیایی دارد با وجود خدا شاد باشد کسی که فهمیده باشد خدا معشوق است و همیشه در کنارش است. و الا کسی ادعا نکند که من مثل او آقا نمی شوم ها همه ی ما از آن روح اثری در وجود مان هست. فقط باید پناه ببریم به کی؟ به خود خدا که این ما را آزار ندهد. به همان صدمه نزند، این روحیه، که دنیا مان را اصل قرار داده باشیم در ارتباط مان با خدای تبارک و تعالی.

این ادعا را نکنیم یک موقع ها. و ما ابرء نفسی ان النفس الامّاره بسوء. نفس خودمان را تبرئه نکنیم که نه ما اینقدر شیفته ی خداییم اینقدر عاشق خداییم که می توانیم واقعا این شعر را از صمیم قلب بگوییم که: بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود. خیلی این حرف بزرگ است، خیلی این حرف بزرگ است که بی همگان به سر شود یعنی می گذرانم بدون محبوبهایم ولی بی تو نمی توانم بگذرانم.

خیلی حرف بزرگ است که یک نفر به خدا بگوید که بی تو هرگز. خیلی حرف بزرگ است ولی کسی هم برسد دیگر خوشبخت شده. این شخص آرامش دارد، این شخص همیشه شاد است چون همیشه عزیز ترین، معشوق ترین، محبوب ترین، شخصی که دارد و حقیقی هم هست. معشوق حقیقی اش در برش هست، همیشه در برش هست. بخاطر اینکه روابطش با غیر خدا تیره و تار شده و اضطراب و جدای و به تشنج کشیده شده، غصه نمی خورد. آزار دهنده هست، یک کسی مثلا بیفتد در مسیر طلاق، طلاق گرفتن و طلاق دادن، یک کسی بیفتد در مسیر جدایی و درگیری ولی واقعا برای کسی که محبت خدا را باور کرده تمام این تشنج ها فقط و فقط در گوشه ی ذهن انسان است نه در دل انسان، تو دل فقط یک چیز هست، آن هم فقط محبوب و معشوق خودمان هست، بقیه مسائل مان در فضای ذهن مان حل می کنیم می گذاریم کنار اگر درگیری هم باشد یک درگیری ذهنی است که این نیز بگذرد، یکی از خبر های خوش همین است که دنیا می گذرد، یعنی هیچ کدام از این مشکلات و مصائبی که الان فکر می کنم کمر من را شکسته، خیلی هم حاد است،‌خیلی بد است دارم غصه اش را می خورم واقعا استمرار ندارد یک سرابی هست که دارد فعلا نشان می دهد من را اذیت می کند.

شما برگردید به گذشته خودتان ببینید چقدر مشکلات داشتید که هیچ خبری الان از آنها نیست. یک چیز هایی کابوسهایی که داشتید، خبری دیگر از آنها نیست. از این به بعد هر کابوسی اتفاق بیفتد و هر گرفتاری ایجاد بشود، یعنی در حد همین کابوس است،‌یک تصور است، یک خیال است و یک وهم آنی که الحمدلله رب العالمین می ماند ها، آنی که می ماند، من و خدا هستیم که می مانیم یعنی دل و دلبر والسلام.

هیچ چیز غیر از عاشق و معشوق بقا ندارند هیچ چیز غیر از دل و دلبر نمی ماند، تمامش می رود. کلّ من علیها فان، و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام. وجه رب کی است؟ وجه رب نه جسم تو است، یعنی حس تو. نه امورات وهمی و خیالی و عقلانی تو حتی هستند. بلکه وجه رب آن حقیقت فوق عقلانی توست که اگر عاشق خدا شده باشد اگر با خدا صمیمی شده باشد تا خدا خدا هست می ماند. تا خدا خدا هست می ماند.

یک موقعی می آید هیچ خبری نه از دغدغه های حسی وجود دارد، نه از دغدغه های وهمی و خیالی وجود دارد؟ خدا رحمت کند مرحوم شهید چمران را، در لحظات آخر چه طوری با بدنش حرف می زند می گوید تو را خیلی خسته ات کردم به دست و پایش خطاب می کند می گوید شما ها را من خیلی اذیت کردم سالها اذیت تان کردم دواندم تان، زخمی تان کردم ولی چند لحظه ی دیگر تحمل کنید از دست من راحت می شوید، یک زمانی، یک زمانی، نسبتها یادم می رود من پدرم، همسرم، مقامها یادم می رود که من چه مقامی داشتم حالا اصلا مقام وجود ندارد حالا انشاءالله درس پنجشنبه کلاس پنجشنبه این هفته مفصل توضیح می دهیم راجع به همین در بحث تفسیر که آنجا همه ی اعتبارات از بین می رود.

موقع تولد تنها چیزی که می ماند شرایط زیستی حقیقی آخرت هست که مبنا در تعیین آن چی است؟ که تو چقدر با خدا انس داشتی، چقدر قلب سلیم داری، یوم لاینفع مال و لا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم. قلب سلیم هم امام صادق علیه السلام فرمود: الذی یلقی ربه و لیس فی احد سواه قلب سلیم یعنی اینکه خدا را ملاقات کند غیر از خدا چیزی در دلش نباشد. چیزی جز خدا در دلش نباشد، خوب اگر تو سلامت بروی، ذهنیتی نسبت به هیچی نداری، اگر الان هم سالم باشی تو ذهنیتی نسبت به چیزی نداری اگر الان هم سالم باشد قلبت، همان حالت را آلان هم داری.

یعنی وقتی می گوید فلا انساب بینهم. نسبتی وجود ندارد روز قیامت، زن و شوهری معنا ندارد، پدرو فرزندی معنا ندارد. مثل پیغمبر می ماند، که مثل بچه های بسیجی می ماند، رزمنده های خودمان که وقتی می خواستند بروند جبهه یا اصلا توجه نداشتند که چه پدر هستند، همسر هستند، نه هیچ چیز جز عشق خدا آنها را حرکت نمی داد، همسران شان هم همان طور بودند. وقتی اینها را می فرستادند منطقه به عشق کی می فرستادند؟ به عشق خدا می فرستادند. اگر هم شهید می شدند، یا معلول می شدند یا اسیر می شدند باز م به عشق خدا صبر می کردند یعنی آنی که به این ها آرامش می داد این بود که این مسیر را من به خاطر خدا قدم برداشتم.

لذا خبری از ترس و دلهره در آنها نبود، فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون. هیچکدام. این لا خوف علیهم و لا هم یحزنونی که قرآن می گوید مربوط به آخرت نیست مربوط به دنیاست. مربوط به دنیاست. اگر رفیق شدی لا خوف علیک. ترسی نیست. حضرت در آخرین قسمت این فراز فرمود: خوب هیچ بماند یک تکه دیگر دارد من این تکه را هم بخوانم این فراز را تمام کنم. ما نمی توانیم فرصت این را نداریم بخواهیم این بحث را خیلی رویش بمانیم ولی شما حتما به این مقوله فکر کنید، مطالعه کنید در این زمینه، مطالعه زیاد کنید که آقا من حقیقتا، حقیقتا، حقیقتا از هر کس یا هر چیز خوشم بیاید در واقع از خدا خوشم می آید پس نباید به خاطر هیچ کس، هیچ چیز رابطه من را با خدا، که محبوب اصلی ام هست، خراب بکنم از دست دادن هیچ کس و هیچ چیز نباید نشاط معنوی من را از من بگیرد، یک موقع ما فرزند مان را از دست می دهیم، همسر مان را از دست می دهیم ناراحت هم می شویم این ناراحتی هم حق است.

خوب انسان غصه می خورد، عاطفه دارد بالاخره. پیامبرم بچه اش از دنیا رفت گریه کرد، این عیبی ندارد اما آیا پیامبر نشاط و آرامشش را هم از دست داد یا نه. آیا در رابطه اش با خدا سایه ای ایجاد شد؟ خللی ایجاد شد؟ نه شما دیگر از مصیبت حضرت زهرا سلام الله علیها مصیبی کمرشکن تر دارید؟ آن هم برای کی؟ برای امیرالمومنین که حضرت زهرا وقتی گریه می کند به حال حضرت، حضرت می فرماید: فاطمه جان این مصیبت در راه خدا برای من آسان است. این پدر و مادر هستند که یک کسی مثل سیدالشهدا را مثل زینب کبری را تربیت می کنند. سلام الله علیهم اجمعین. تربیت می کنند که بعد از آن همه مصیبت بگوید: ما رایت الا جمیلا. لا یملکون تاخیرا اما قدمهم الیک و لا یستیعون ... مفهوم نیست.

الی ما اخر هم عنه خدا شناسی این طوری است هیچکدام از موجوداتی که خدا آفرده نمی توانند تقدم و تاخری برای خودشان قائل بشوند چون خدا گفته فلان زمان، فلان ثانیه، فلان دقیقه، فلان روز، فلان ماه و سال بدنیا بیاید همان است، تمام تقدم ها و تاخر ها کار خداست لذا شما نمی توانی از قاعده ی خلقت تخلف بکنی اگر موخری، مقدم بشوی و اگر مقدمی، موخر بشوی، نمی توانی لا یملکون یعنی توان این را ندارند، قدرت این را ندارند که بخوان این را انجام بدهند.

حضرت در آخرین قسمت این فراز فرمود: قدرت تغییر مرتبه ای که ما را در آن آفریده نداریم این مسئله کنایه از آن است که اطوار وجودی ما از جهت شرایط تکوینی به دست حضرت اوست و در این زمینه از ناحیه خود قدرت تغییر و دگرگونی نداریم. زیرا هیچ موجودی هرگز قدرت تاثیر و تصرف در اصل وجود خود و یا چگونگی حقیقت آن را ندارد که این مسئله از بدیهی ترین محالات است. نمی توانیم هیچ نقشی در تاخیر و تاخر خودمان داشته باشیم اما می توانیم یک کاری بکنیم، می توانیم حالا که در این زمان واقع شدیم مثلا دویست سال پیش متولد نشدیم، یک میلیون سال پیش متولد نشدیم مثلا، مثال عرض می کنم اهل جاهلیت، متولد نشدیم.

این ادب و از سیدالشهدا یاد بگیریم که خدایا من تو را شکر می کنم که در دین پیامبر متولد شدم، بعد از اسلام متولد شدم، ما ها ایرانی ها باید خیلی شکر بکنیم که ایرانی متولد شدیم ایرانی می توانستیم کوفه ای باشیم و عراقی باشیم و چیز دیگری باشیم با همه ی نکبتهایی که سرشان الان دارد سوار می شود می توانستیم طور دیگری خلق بشویم ولی شکر کنیم خدا را که ایرانی خلق شدیم، شیعه خلق شدیم. حامل روح ولایت خلق شدمی، در بعد از انقلاب اسلامی خلق شدیم، می توانیم شکر کنیم که انقلاب اسلامی را درک کردیم دفاع مقدس را درک کردیم، می توانیم شکر کنیم قسمت مهمی از عمر مان را تحت ولایت نائب امام زمان گذراندیم نه طاغوت می توانیم برای همه ی نعمتهای معنوی و علمی که خدا به ما داده شکر کنیم خدا را از اینکه این را برای ما قرار داد.

قابل شکر نیست اینها؟ اینها مهم ترین نعمتهایی است که خدا به ما داده تا نعمتهای حسی و خیالی و وهمی که برای ما اصل است متاسفانه این ها را شکر کنیم. حالا واقعا هم شکر می کنیم؟ واقعا هم شکر می کنیم؟ چند نفر ما وقتی یاد مان می افتد ایرانی هستیم، شیعه هستیم، چهارده معصوم را قبول داریم زیارت داریم، حسین و حسین داریم، ولایت داریم سرمست از تشکر خدا و محبت خدا می شویم؟ چند نفر مان؟ این نشان می دهد ما چقدر شناخت داریم؟ چقدر معرفت و ادب داریم. خدایا من چه طوری شکر این نعمت را بجا بیاورم چقدر دوست درام که من را این طوری خلق کردی. ولی خدا می دانی چی می گوید؟ می گوید طبیعت انسان این طوری است که وقتی که ذره ای به دنیایش لطمه بخورد فیقول ربی اهانن. خدایا به من اهانت کردی. خدا چنین کردی، خدا چنان کردی، چقدر بی ادبی است؟ فرمود: مظلومتر از خدا نیست.

همین است واقعا، بعد از این همه نعمت دادن ها، این همه کفر می ورزیم، و ناشکریم. من یک خواهش دارم از شما برای اینکه این درسی که امروز گفتیم خوب در حاق وجود تان قرار بگیرد ها انشاءالله به حق خود خداوند تبارک و تعالی از دانایی دربیاید به دارایی برسد برای ما، هر وقت خواستید راجع به هر چیزی قضاوت کنید راجع به خودتان، زندگی تان، زندگی دیگران راجع به مهم تر از همه ی اینها، راجع به رابطه تان با خداوند، حتما خودتان را به بلندای ابدیت نگاه کنید بعد شروع کنید به قضاوت یک وفاتی هم ببینید برای تان.

یک شب اول قبری هم نگاه کنید یک قیامتی هم ببینید بعد بگویید که خدا با ما چی کار کرده، ببینید آن پنجاه تا سوالی که در قیامت از ما ها می کنند چی است؟ خوب با توجه به همه ی مسیر زندگی تان، بعد بنشینید قضاوت کنید که خدا با شما چطوری رفتار کرده الان. تو چه نسبتی با خدا هستید؟ این همه حرف من دارم می زنم برای شما و سالها هم دارم می گویم الان چرا دارم این خواهش را از شما میکنم برای اینکه واقعا چی من گوینده، چه شمای شنونده که هی دارید می آیید این حرفهای تکراری را می شنوید. سخت باور مان می شود که من تولد تا مرگ نیستم، من چی هستم، من ابدی هستم ابدیت واقعا باورمان نمی شود. امکان ندارد کسی آخرت باورش بشود، آخرت باورش بشود به نشاط و آرامش نرسد.

امکان ندارد ما باور مان نمی شود آخرت. ما نه وفا را باور داریم، نه وفات برای همین الان اگر یک هو بگویند تو سرطان داری یا چهار روز دیگر می خواهی بمیری. انگار یک واقعه ی غیر منتظره برای ما اتفاق افتاده، توجه فرمودید، یک واقعه غیر منتظره، مجلس ختم خودت را، مجلس ختم خودت را و این که بگویند مرحوم فلانی را در ذهنت بیاور، بعد می بینی نمی توانی باورش کنی.

مال دیگران را خوب باور می کنیم ما، ولی مال خودمان را باور نمی کنیم. خدا رحمت کند، یادی کنیم از شهید سعید حمید تقوی نیا، حمید وقتی با من امد برای بار چندم بود، آمد جبهه، خیلی حال عجیبی داشت، باباش می گفتش که وقتی داداشش شهید شد محمد با عجله دیدم آمد سر قبر گفت بابا، گفت دو تا قبر بخر اینجا، من هم در این هیر و ویر حرف درشت زدم به او گفتم برو فلان فلان شده گفت: بعدا راه تان دور می شود. با مامان اذیت می شوید ها یکی تان بروید یک جای دیگر یکی تان بروید یک جای دیگر هیچی بعد تمام شد با من می آمد منطقه آمد یادم هست که در اتوبوس خیلی یک دفعه چهره اش تغییر کرد به اخوی هم گفتم، گفتم: رضا نگاه کن حمید چقدر صورتش تغییر کرده یک دفعه، شوخی می کردیم یک موقع میگفتیم بوی قورمه سبزی می دهد. آمد و با چه چیز هایی که ما اسمش را اتفاق می گذاریم یک هفته بعد در مرصاد عملیات مرصاد شهید شد.

بعد من که آمدم تهران، مادرش یک روز من را صدا کرد گفتش که بیا ببین حمید چی کار کرده، رفتم دیدم از زیر تخت اعلامیه هایش را در آورد با چند تا پلاکارد چون خودش خطاط بود پارچه های خودش را نوشته بود شهید حمید تقوی نیا که باباش اینها اذیت نشوند بروند هزینه پارچه بدهند اعلامیه خودش را هم چاپ کرده بود گذاشته بود آنجا.

ما مرگ باور نیستیم آنها بودند که مرگ باور بودند که چیزی به نام رفتن به برزخ برای شان خیلی عادی بود، خیلی عادی، بخدا قسم من وقتی رفتم لبنان این مادر های بچه هایی که عملیات استشهادی کرده بودند دیدم، من مخفیانه رفتم، چرا مخفیانه رفتم؟ چون اسرائیلی ها هر وقت دل شان می خواست در می زدند آمدند داخل، در را هم نمی زدند هر وقت دلشان می خواست می آمدند داخل. در این شرایطی که در خانه ات هر لحظه دشمن می آید و می رود، می آید می گردد و می رود، بازرسی می کند، در خط، خط مقدم، مرز، این قدر آدم آرام، این قدر آدم شاد، یک موقع بر می گشتم من دید صدای عروسی می آید در یکی از این مجالس، خانه ها، یک عروسی خیلی خوبی هم گرفته بودند با شکوه، با چه دلخوشی، چقدر آرامش داشتن.

شما مثلا خیلی از ما ها یک لحظه از این اضطرابها را تا بحال، نگاه کنید دیگر هر شب در تلویزیون، وضعیت فلسطینی ها را نگاه کنید لبنانی ها را هم ببینید. در عمر مان شاید ده دقیقه از این اضطرابها را هم نداشتیم آقا بزرگترین نعمت امنیت است، اینک ناموسم، خودم، جانم، شرافتم، مملکتم، بچه هایم در امنیت هستند، یعنی تو فکر کنی هر لحظه این بچه ای که خیلی بهش دلبسته هستی تیکه تیکه می شود، از خانه برود بیرون تکه تکه می شود، با بمب یا با گلوله می زنند او را. همسرت را می زنند. خودت را می زنند. خانه ات را آتش می زنند. اموالت را می گیرند، اسیر می کنند می برند ناموست را، ناموست را اسیر می کنند می برند، این فکر کنید شما یعنی چی، بعد با وجود اینها اینقدر آرام، اینقدر شاکر خدا، اینقدر قدرتمند، اینقدر با روحیه. اینقدر با روحیه. هر وقت حرف می زنند صد تا الله از دهن شان در می آید. یعنی شما یک ساعت که با اینها حرف می زنی یا برایت حرف می زنند دعا با ثنای الهی، حمد الهی چه کار هایی می کنند، من آن موقع می گفتم: ای خدا یک طوری بشود من چند تا اتوبوس را بندازم. این خواهر و برادر های موسسه را بیاورم این خط اینجا، با این خانواده ها آشنا بشوند. ببین با چه دلخوشی بار دار می شوند، با چه دلخوشی این بچه را به دنیا می آورد با چه دلخوشی بچه بزرگ می کنند. با چه دلخوشی، اصلا شما نگاه کنید.

سیستم زندگی ما با آنها خیلی فرق دارد آن مادر است اصلا بزرگ می کند بچه، بزرگ می کند که این را بفرستد برای شهادت، خودش هم برای شهادت آماده است. اصلا این طوری زندگی کرده،‌ یک ذره از محبت رسول الله، خدا و اهل بیت تو وجود شان کم نمی شود، چی زندگی است؟ او چقدر شاد و آرام است. یعنی انگار که اصلا به این ماموریت دادن ازدواج کند مثل دختر پسر های که اوایل جنگ ازدواج می کردند در زمان ما، دختر هایی که با پاسدار ها و به پاسدار ها میگفتند شش ماهه ای دیگر، پاسدار شش ماهه، یعنی واقعا همین طوری بود.

آقا یک دختری بیاید به یک کسی که می داند الان برود، معلوم نیست برگردد، یا اسیر است، یا تکه تکه شده یا فلج است یا کور است یا دست و پا قطع شده است. با چه آرامشی بله می گفتند، ازدواج هم می کردند؟ با چه آرامشی در آن وضعیت بچه دار هم می شدند بچه بزرگ می کردند، ما فقط یک طور می توانیم به آرامش برسیم این که ابدیت را باور کنیم ابدیت را.

هر وقت خواستید فکر کنید شما هر فکری غیر از فکر غلط است و چون غلط است منشاء انتخابها و ارتباطهای غلط می شود. که این انتخاب و ارتباط و رفتار برای ما چی می آورد غصه می آورد، شکست می آورد، اگر من این فکر را درستش کنم که بابا من باید خودم را ابدی نگاه کنیم و بر اساس این آن وقت ببینم یک کاری خوب است با بد است. یک کاری زشت است یا زیباست. یک کاری را باید انجام بدهم یا نباید بدهم نه با الگو های مردم و جامعه و عرف و ریاضیات من در آوردی شریک آمیزی که در کشور ما و همه جای دنیا هست.

ما چون گرفتار این ریاضیات غلط، محاسبات غلط هستیم. محاسبات شرک آمیزی که در اطراف ما، از تو خانواده مان شروع شده گرفته تا همه جا بنابراین نمی توانیم رفتار درستی داشته باشیم. داداش با داداش جنگ می کند، جاری با جاری جنگ می کند چرا؟ شما برای پسر تان عروسی گرفتید، برای دختر تان عروسی گرفتید، هنوز سال بچه ی من نیامده شده یازده ماه بگذارید داوزده ماهش تمام شود خوب چی کار کنیم ماه دیگر، ماه دیگر می شود محرم و صفر مثلا.

خوب یعنی ازدواجها باید چند ماه عقب بیفتد؟ سه ماه در آن سه ماه، بعد سه ماه دو سه تا حادثه ی دیگر هم وجود دارد از نظر شغلی و ماموریتی، یعنی چی یعنی دختر و پسر زندگی شان را به هم بزنند تا من خرافی که باید بگویم که این باید یکسال از تاریخ وفات نزدیکتر بگذرد تا این عروسی بکنند. عروسی کندن چه حرفی است آخر، با کدام ریاضیات قابل قبول است؟

اسم این را گذاشتیم چی؟ اسم این را گذاشتیم احترام، احترام، ریاضیات خدا قبول ندارد این ریاضیات را. حالا شما نگاه کنید، چیزی به نام احترام، آبرو، ادب، حق، اینهایی که ما داریم تعریف می کنیم در زندگیمان خیلی ها شان را خدا قبول ندارد، اصلا ریاضیات اینها با ریاضیات ابدیت سازگاری ندارد، ما می گوییم به احترام، به ادب، به حرمت، این پس من این کار را کنم برای من خواستگار آمد به حرمت خواهر بزرگتر قبول نکردم. چند سال؟‍ شش سال. خدا قبول دارد این را؟ ها، نه. امیدوارم بفهمیم این مسئله که ما باید ریاضیات زندگی مان را تغییر بدهیم آنچه که بر اساس ابدیت هست را باورش کنیم خوب یک دو سه تا نکته عرض کنم خدمت عزیزان. یک سی دی ما انشاءالله هفته ی آینده بعد از نماز شهادت امام صادق علیه السلام مراسم داریم کلاس نیست ولی بعد از نماز مراسم امام صادق را داریم. این سی دی از موسسه اشراق سی دی سیاحت غرب شماره دو نسخه ی کامل شده اش.

والحمدلله رب العالمین.