خوب بحث مان در مقصد دوم این بود که معصومین گاهی وقتها در فرمایشات شان ادعیه شان گناهانی را به خودشان نسبت داده اند که جلسه گذشته مقداری در این باره صحبت کردیم و رسیدیم به توضیحاتی که جناب استاد حفظه الله تعالی فرمودند: در این فراز ها به خوبی دیده شد که در کلمات این منابع علم و معادن عصمت چگونه عجز و ظلّ و استغفار و قصور و تملق آمده و چگونه در مقابل خدای متعال با خوف وخشیت به مناجات پرداخته اند حال باید بگوییم که این مسئله دو جواب دارد.
کدام مسئله؟ همین که به خودشان این چنین با وجود اینکه هم معادن علم الهی هستند هم معصوم هستند چگونه دائما استغفار می کنند؟ و جرم و گناه را به خودشان انتساب دادند اول آنکه باید بدانیم هر عظمت و عصمت و علم و قدرتی که برای معصوم وجود دارد جملگی از معدن اصلی وجود که خدای متعال است افاضه می شود اگر در زیارت اول ابی عبدالله علیه السلام در روز عاشورا می خوانیم که اراده الرب فی مقادیر اموره تهبط الکلیم و تصور من بیوتکم یعنی چی؟
یعنی اراده پروردگار در تقدیرات امور عالم به سوی شما فرود می آید و از منازل شما خارج می شود و یا در زیارت جامعه دیده ایم که بلغ الله بکم اشرف محل المکرمین واعلی منازل المقربین و ارفع درجات المرسلین و لا یطمع فی ادراکه طامع. خداوند متعال شما را به بالاترین مقام انسانهای گرامی و بالاترین مقام قرب رساند مقامی که هیچ کس طمع رسیدن به آن را ندارد فرموده اند که اگر یک هم چنین چیزی را می خوانیم جملگی به اضاف اشراقی است که از مبدا اعلی، جل و علا، نازل گردیده و به ارواح طیبه و مطهره حضرات معصومین تعلق گرفته است به طوری که اگر لحظه ای عنایت حضرت ربوبی قطع شود هیچ کمالی در احدی از بشریت نخواهد بود خوب این را اول توضیح بدهیم تا بعد.
معصوم خودش را چگونه می بیند؟ هر چند معدن علم خداست و معصوم است درست دقیقا به خاطر اینکه معدن علم خداست و معصوم است برداشتی که او از خدا و عظمت خدا می کند غیر از آن چیزی است که ما می فهمیم او فقط و فقط خدا را می بیند و فانی در حق تعالی است برای خودش و برای هیچ کس دیگری کمال مستقلی نمی بیند. خودش را عین ربط به خدا و عین فقر، ببینید عین فقر و عین ربط خیلی مهم است عین ربط مثل چی؟ مثل تصویر ذهنی ما با ما، که وجود مستقلی ندارد می تواند منشاء اثر باشد کار از آن بر می آید خیال ما کار بر می آید و کار می کند اما چی؟ به محض اینکه شما اراده ات را برداری آن خیال نابود می شود و از بین می رود معصوم دقیقا خودش را همین طوری نسبت به حق تعالی می بیند که اگر لحظه ای عنایت حق تعالی قطع شود هیچ چیز دیگر موجود نیست.
اگر نازی کند یارم فرو ریزند قالبها را
به این شکل حالا این کلمه اراده الرب فی مقادیر اموره تهبط الیکم و تصدر من بیوتکم فوق العاده عظمت معصوم را می رساند که خداوند هر اراده ای که در تقدیر امور دارد فی مقادیر اموره چون فرمود کل شی عنده بمقدار در قرآن فرمود: هر چیزی نزد خدا مقدار دارد قد جعل الله لکل شی قدرا خدا برای هر چیزی قدر و اندازه ریاضی قرار داده است عدد دارد الذی احصاه کل شی عددا خداوند همه چیز را عدد دار و ریاضی خلق کرده است حساب می کند یعنی شما موجودی را پیدا نمی کنید که رقم و عددش دست خدا نباشد تعداد اتم ها و الکترونها و نوترونها و پروتونهای عالم نزد خداست تعداد همه موجودات همه برگها و همه ماهی ها و همه درختها و همه سلولها و هر چه که شما بگویید رقم دار نزد خدا است.
خدا کار هایش را با ریاضیات انجام می دهد درست است که خودش خالق ریاضیات است ولی همه چیز را ریاضی انجام می دهد تمام امور حساب شده و تقدیر شده است یک ذره این طرف و آن طرف نیست همه چیز حساب شده است اینکه فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره. این ذره ها حساب شده است اول خوب دقت کنید که چه می گوید تا به این عظمت خوب پی ببرید اول می فرماید الله خالق کل شی. او خالق هر چیزی است همین کل شی در نزد خدا چیست؟ به مقدار است ریاضی است قد جعل الله لکل شی قدرا (کل شی چی بود؟ همان که هر چیزی است و مخلوق خدا است) قد جعل الله لکل شی قدرا خدا برای هر چیزی قدر و ریاضی قرار داده است بعد می فرماید لکل شی احصیناه فی امام مبین امیدوارم که فهمیده باشید یعنی چی؟ کل شی که مخلوق خدا است توجه می فرمایید.
کل شی که مخلوق خدا است کل شی که ریاضی است خوب همین کل شی که مخلوق خدا است و کل شی که ریاضی است احصیناه فی امام مبین همه اش در امام هست معانی اش خیلی معانی بزرگی است آنچه که در این جلسه می خواهم بگویم و برای همین جلسه کافی است این است که خداوند تبارک و تعالی کل شی را از امام خلق می کند در فرمایش اما زمان علیه السلام داشتیم در آشتی با امام زمان توضیح داده ام در نهج البلاغه هم امیرالمومنین دارد هر دو دارند هم امام اول و هم امام آخر، هر دو این جمله را دارند نحن ثنائونا ربنا و الخلق بعد ثنائونا. ما ساخته خدا هستیم خلق ساخته ما هستند گرفتید که چه طوری شد.
حالا اگر خلق ساخته اهل بیت هستند پس کل شی غیر از حق تعالی محصور علم معصوم است کل شی غیر از حق تعالی محدود و محصور به علم خدا است یعنی معصوم به همه چیز احاطه دارد به همه چیز احاطه دارد در زیارت امروز این زیارت را داریم من توصیه ام به عزیزان این هست که چند تا دعایی که در ماه رجب است ظهر ها بخوانند حتما، هر روز رجب وارد شده اس یعنی شما از صبح تا شب هم می توانید بخوانید، توصیه ام به شما این است که این را بعد از نماز ظهر بخوانید، چند تا دعای خیلی مهم است که نگذارید تعطیل بشود یکی خاب الوافدون علی غیرک.... یکی اللهم انی اسئلک صبر الشاکرین لک و عمل الخائفین منک ..... یکی دیگر همین دعایی است که الان مد نظرم هست از وجود مقدس آقا امام زمان این دعا آمده است که بسم الله الرحمن الرحیم اللهم انی اسلک بمعانی جمیع ما یدعوک به ولاه امرک درست شد فوق العاده این مهم است در امام شناسی در فهم نظام خلقت در فهم آفرینش، فوق العاده این دعا قوی است برای اینکه عظمت معصوم را بدانید این را برایتان بخوانم. اللهم یا ذالمنن السابغه ( این چند تا دعا) یا من یملک حوائج السائلین.
این دعایی را که حضرت صاحب فرمودند توقیع شریفی است که خطاب به محمد بن عثمان رحمته الله تعالی علیه نوشته اند یک جمله ای دارد البته این فوق العاده حقایقش بسیار بلند است در باره ی معصومین علیهم السلام حضرت صاحب علیه السلام می فرماید که عرض می کند به حق تعالی می خواهد خدا را به معصومین قسم بدهد می گوید شما این طوری بگویید وقتی که می خواهید قسم بدهید که اینها ( فجعلتهم معادن کلماتک) اینها را در معادن کلمات قرار داده ای کلمات یعنی چی؟ مخلوق، کلمه یعنی چی؟ هر مخلوقی یک کلمه است این یادتان باشد معادن مخلوقاتت قرار دادی یعنی مخلوق ها از چی خلق می شوند؟ از معصومین و ارکانا لتوحیدک و رکن توحید تو هستند و ایاتک و ارکان آیات تو هستند خیلی این حرف دارد و چقدر هم شیرین است آدم وقتی یک معصوم را این طوری می شناسد و بعد می فهمد که این بابایش است اصلش است حقیقتش است و بعد هم برود این معصوم را زیارت کند و با این حرف بزند اگر ما این ها را بفهمیم و یک زیارت امام رضا علیه السلام برویم خیلی می چسبد بدانیم خدمت کی داریم آنجا می رویم این ها را، پس معادن کلمات، ارکان توحید و آیات و مقامات خدا قرار داده است.
کدام مقامات؟ و مقاماتک التی لا تعطیل لها فی کل مکان یعرفک بها من عرفک. لا فرق بینک و بینها هیچ فرقی بین تو و معصومین نیست الا انهم عبادک و خلقک اینکه اینها عباد تو هستند بندگان تو هستند و خلق تو هستند هیچ فرق دیگری ندارند غیر از واجب الوجود بودن که خداوند واجب الوجود است غیر از این فرق دیگری بین خدا و معصوم نیست خوب دقت کنید که معصوم کی است؟ بعد می فرماید: فتقها و رتقها بیدک، بدوها منک و عود ها الیک، چقدر هم اینها قشنگ است اعضاء جانم به فدای شان و اشهاد این کلمات لذتی دارد و مناه و ازواد ( ازواد می دانید یعنی چی؟) یعنی مدافعان خلق هستند.
کاش فرصت می شد اینها را برای تان می گفتم( و حفظه) و ارواد حالا اینجا را دقت کنید که چقدر اوج می گیرد واقعا خیلی آمادگی می خواهد یک سینه خوب و پاک و تزکیه شده، یک سینه فراخ می خواهد که این قسمت ها را بفهمش و بگیردش می فرماید: فبهم ملات سماءک و ارضک حتی ظهر ان لا اله الا انت حالا چه رمزی بین اینها است؟
من می خواستم امروز به شما بگویم تا شما یک کمی از این شرابها هر روز بخورید خیلی خوب است به ترجمه هایش توجه کنید حالا اگر یک فهم دقیقی از معانی اش نداشته باشید زیاد عیبی ندارد همین طوری در بست از امام زمان تان بپذیرید این خیلی مهم است خوب حالا یک موجود این طوری شما در نظر بگیرید یک موجود این طوری را که اراده الرب در خطاب به سیدالشهدا در زیارت نخستین شان اراده الرب فی مقادیر اموره تهبط الیکم مشیت و اراده خدا در تقدیر همه امورش ب شما نازل شده است این کار به شما محول شده است و تصدر من بیوتکم و هر اراده ای که خدا در مورد هر موجودی که داشته باشد از بیت شما صادر می شود در فلسفه در حکمت متعالیه در جایگاه خودش ثابت شده است که خداوند تبارک و تعالی اراده خودش را مستقیم اعمال نمی کند از طریق چی اعمال می کند از طریق واسطه و وسیله، بنابراین هر موجودی غیر از خداوند تبارک و تعالی هر چیزی که گیریش بیاید از ناحیه معصوم دارد به او می رسد.
شمری که نشسته است روی سینه مبارک حضرت سیدالشهدا و دارد خنجر به سینه سیدالشهدا می زند تمام قدرتش را دارد از خدا حضرت دریافت می کند گرفتید که چه طوری شد نفس نفس زدن هایش را و ضربان قلبش را و حرکات تمام اعضا و جوارحش را دارد از خود همین آقا می گیرد همین آقایی که دارد می کشد اورا. این طوری است حالا متوجه باشیم که چقدر اینجا عظمت هست حالا یک همچنین موجودی که خودش را با این همه عظمت می بیند اتفاقا کشف وابستگی اش بیشتر است چون شما هر چقدر معرفت تان به خداوند تبارک و تعالی بیشتر بشود خشیت و خوف چی است؟ انما یخشی الله من عباده العلما فقط علما و بندگان عالم خداوند و با معرفت خداوند فقط از خدا می ترسند بقیه ترسی ندارند بی حیا و بدون ترس هستند بی باک هستند این طوری هست حالا این موجود با این عظمت خودش می فهمد که رابطه هاش با خدا مثل رابطه چی است؟ مثل صورت ذهنی انسان با انسان است حالا می فرماید در واقع خوف از قطع این اضافه الشراقیه به طور دائم حضرات را ( حال اضافه الشراقیه)را ببینیم این پایین توضیح داده است قشنگ هست توضیحش، اضافه بر دو نوع مقولی و اشراقی است.
من توضیح بدهم، یکبار می گویید عبای من این را دقت کنید ( عبای من) اضافه شده است عبا به من، دو تا است یکی من و یکی عبا، طوری که می توانیم مستقلا از هم باشیم در بیاورم و بیاندازم آنجا. آن غیر از من است خانه من، پول من، فرزند من، این را بهش می گویند اضافه مقولی و یک اضافه اشراقی داریم که اصلا دو طرفی وجود ندارد یک طرف هست با صادر خودش مثل شما و صورت ذهنی تان.
صورت ذهنی من، این صورت ذهنی اضافه به ما شده است ولی نه اینکه آن یک موجود مستقلی برای خودش هست و در واقع دو تا هستیم در واقع یک موجود است که اگر آن نباشد این طرف هم نیست این را بهش اضافه اشراقیه می گویند درست شد، فرموده اند که اضافه بر دو نوع اضافی مقولی و اشراقی است در اضافه مقولی دو طرف وجود دارد و وجود اضافه وابسته بر وجود دو طرف است مانند نسبت پدر و پسر که فردی آن زمان پدر دیگری محسوب می شود که در همان زمان او پسر همان فرد باشد یعنی پسر من، در اضافه اشراقی فقط یک طرف وجود دارد و طرف دیگر معلول و وابسته به آن طرف است معلول آن طرف، الان من که می گویم عبای من، عبا معلول من نیست، مثل خورشید و نور خورشید بین خورشید و نور خورشید نیز نسبت برقرار است لکن نسبت به این گونه است که خورشید نور را افاضه می کند و نور در تمام وجود خود وابسته به خورشید است بدون خورشید از خود چیزی ندارد و اصولا چیزی نیست یعنی هیچی نیست معصوم خودش را با خدا این طوری نگاه می کند نسبت خودش را با خداوند این طوری می بیند بنابراین یک همچنین موجودی که به این نحو فقیر است و هیچ چیز ندارد خیلی زیبا در دعای عرفه داریم که خدایا کسی که در دارایی اش فقیر است چگونه در عین فقرش فقیر نباشد کسی که همه حقیقتهایش ادعا است چگونه در ادعاهایش ادعا نداشته باشد می گوید من حسین هستم حسین یک حقیقت است حسین منشا اثر هم هست شما می روید کربلا و یا از اینجا شفا میگیرید برای خودش یک کسی است درست است حضرت می گوید با همه وجودم یک ادعا بیشتر نیستم یک خیالم.
یک وجود نیستم. ما مستقل از خدا هیچ چیز نیستیم الهی خدایا کسی که در حقایقش هم دعاوی هست چگونه دعاوی اش دعاوی نباشد پس ما وجودمان هیچ چیز نیست یک افاضه فقط هست درست شد یک افاضه است نه وجود من بلکه وجود همه چیز، همه عالم نسبت شان با خدا همین طوری هست استقلالی ندارند جز افاضه.
اضافه شان نسبت به خدا اضافه چیست؟ اضافه اشراقی هست در واقع خوف از قطع این اضافه اشراقی به طور دائم حضرات را متوجه داشته و می دانستند که جملگی کلمالات از مبدایت متعالی جهان است بدیهی است که هر چه این کمال گسترده تر و مهم تر احساس شود حاجت و ربط بیشتر احساس شده و فقر و تهیدستی عیان تر خواهد بود.
لذا ایشان از خودی خود دور و خود را به قدرت مطلقه محتاج تر می دیدند و به شکرانه ی این نعمت عظمی هرگز دست از ذکر و استغفار دست بر نداشته و علی الدوام متذکر بودند که هر چه هست جملگی از فیض و رحمت حضرت حق رب العالمین است ببینید دائما انسان می فهمد که دائما یک چیزی دارد او را افاضه می کند یعنی شما همین الان که داری نفس می کشی غذا می خوری می خوابی صحبت می کنی معصیت خدا را هم که داری می کنی دائما با افاضه او داری این حرکات را انجام می دهی به محض اینکه توجه اش را بردارد انسان نابود شده است معصوم هر چی دارایی اش را می بیند بیشتر خودش را مدیون تر می بیند مثل شما ها ، مثل ما ها، که اگر یک نفر الان در کلاس بیاید به همه ما نفری یک میلیون تومان پول بدهد همه ما مدیونش هستیم ولی اگر به یک نفر دو میلیون تومان داد به یک نفر ده میلیون تومان داد به یک نفر یک میلیارد تومان داد به آن کسی که یک میلیارد داده است آن شخص خودش را وابسته تر و شرمنده تر می بیند هر چی دارایی شخص و مال شخص بیشتر شود شخص ذلیل تر و خوارتر و خودش را کوچکتر، وام دارتر، وابسته تر و مقصر تر می بیند چون ادراکی که از آن عظمت می کند بیشتر متوجه می شود.
که چقدر به آن وجود نیاز د ارد یک مثال بزنم: این را تمرین کنید اگر توانستید در نظام شخصی تان این کار را کنید که خیلی لذت دارد و خیلی هم سازنده است و خیلی هم بینش و بصیرت می آورد اگر توانستید در نظام خلقت یک شب به آسمانها نگاه کنید ببینید عظمت ماه و آسمان و منظومه شمسی را و میلیارد ها ستاره و کیهان و کهکشان ها که اینها را خدا چطوری نگه شان داشته است و درد اداره شان می کند یعنی از اتم به اتم شان را دارد الان کار می کند تا کل موجود را.
که همه را یک جا نگه داشته و دارد اداره می کند بعد ببین اگر خداوند تبارک و تعالی بخواهد این کار را نکند در قرآن دارد یک دفعه بخواهد جمعش کند می گوید چی در قرآن؟ می گوید ما برای اینکه اینها را یک دفعه همه را ببریم قادر هستیم حال ببین چه نیرو و عظمتی دارد که همه را یک جا دارد اداره می کند و با چه حضوری دارند این موجودات اداره می شوند چه عنایتی در مورد این همه موجود است که تک تک شان با حضور خدا و در محضر خدا دارند زندگی می کنند یک دانه اتم خالی از حضور خدا نیست داخل فی الاشیا داخل همه اشیا خدا هست اما به چه شکل داخل همه اشیا است.
خواندیم از حضرت امیرالمومنین علیه السلام مثل چی بود رابطه اش؟ مثلا خوبی زدیم برای این، داخل فی الاشیا، خارج فی الانهاء. نفس و بدن، که نفس داخل در بدن است در اتم به اتم بدن ولی حلول نکرده است لا با ممازجه قاطی با او نشده است. مزج نشده است و خارج الانهاء لا بالمزایله و خارج هم هست البته نه به این معنا که آن یک طرف و این یک طرف و وسط شان هیچ چیز نیست خالی است بین شان. فاصله است بین شان.
بدون این که ممزوج بشود داخل در اشیا است بدون اینکه در بین شان فاصله باشد خارج از اشیا است مثل چی؟ مثل نفس خدا هم همین طوری است تمام اجزا عالم در محضر خدا هستند در اتم اتم این عالم و در الکترون الکترون این عالم خداوند حضور دارد اما لا بالممازجه مزج نیست توجه فرمودید حالا فکر کن چه اراده ای دارد این را می گرداند اینجا است که شما اگر نفس خودتان را بشناسید فهم این مسئله برای تان در غایت سختی و اشکال است اما اگر بفهمید که رابطه تان با بدن تان چه طوری است یک مقدار راحت تر می توانید بفهمید که رابط خداوند با جهان چی است؟ چه طوری است، با بدن تان الان همین ارتباط را دارید پس خوب توجه بفرمایید اگر خداوند تبارک و تعالی لحظه ای بخواهد اراده کند همه اینها جمع می شود ببینید چقدر وابسته به خدا هستند یا چی مثال دیگر، رابطه شما با صورت ذهنی تان الان شما دارید صورت ذهنی تان را مثلا امام امت سلام الله تعالی علیه، حرم حضرت رضا را تصور می کنید درست است که تصویر است تصویر حرم حضرت امام رضا است اما شما در اتم به اتم این تصویر در ذره به ذره این تصویر خودت حضور داری بدون اینکه چیزی از تو جدا و یا کم شود درست شد.
شما در تصویر ذهنی تان حضور دارید بدون اینکه چیزی از شما کم شود یا جدا شود به محض اینکه رهایش کنید عنایت و توجه را بردارید از بین می رود و هیچ چیز دیگر نمی ماند. نمی ماند چی می شود؟ بر می گردد به خودتان، قائم به شما است. اما آن موقع به یک صورت قائم به شما بود و الان در یک صورت قائم به شما است خوب دلم نمی آید چون خیالم بود این قسمتهای چیز را نخوانم مقاصد سوم را تا ششم نخوانم، لااقل این جا ها را یک مقدار توضیح بدهم که لا اقل کم نگذاشته باشیم و به شکرانه ی این نعمت عظمی هرگز دست از ذکر و استغفار دست بر نداشته و علی الدوام متذکر بودند که هر چی هست جملگی از فیض و رحمت حضرت رب العالمین است قهرا این کمال عظیم و این احتیاج و وابستگی قطعی برای ایشان خضوع و خشوع می آمد و از این رو زبان را به مدح و ثنا و احیانا تملق می گشودند چرا آدم تملق نکند؟ چیزی که در تمام هستی ات از اوست مگر می شود انسان تملق نکند به طوری که امام معصوم صریحا می فرماید ما کففت عن تملقک یعنی دست از تملقت بر نمی دارم از این بیان می توان چنین نتیجه گرفت که هرگز نتوان کار های یا کان را قیاس کرد و نمی تواند با تو هم غلط هر چه مناسب با حالات خود ما است نعوذ بالله به آن حضرات نسبت داد زیرا این نوعی بیراهه رفتن و از اصل مقام معصوم دور افتادن است.
انسان با داشتن چنین اعتقادی نسبت به حضرات معصومین علیهم السلام هرگز روی معرفت را نخواهید دید پس بنابراین احساس گناه آنها با احساس گناه ما بی نهایت فرق وجود دارد نحوه عشق آنها، علاقه آنها و وابستگی آنها، دلتنگی آنها، نحوه نیازمندی شان به آنها فرق می کند، دومین نکته: آنکه قرب به حضرت خداوندی جل و جلاله و دریافت آن عظمت بی حد و حصر و آن اقیانوس غیر متناهی و قدرت مطلقه و علم غیر متناهی و سیطره ی عظیم و احاطه ی ربانی ربط محض ما سوی چنان ابر را می سازد که اگر طول دهر را ( یعنی تمام دوران را) دهر غیر از زمان است ما به هر حال یک امتدادی داریم که گاهی وقتها در اثر حرکت اتم ها و الکترون ها بوجود می آید که همان بعد چهارم ماده است. اگر ماده نباشد زمین و خورشید هم نباشند و حرکتی نباشد چیزی به اسم زمان وجود ندارد آن جایی هم که ماده نیست ولی یک گذری وجود دارد یک امتدادی وجود دارد که به آن امتداد چی می گویند، می گویند دهر، پای ماده وسط نیست.
ماه و خورشید و زمان و حرکتی نیست که بخواهیم زمان دار باشد گذشته و آینده و حال داشته باشد دهری هست که گذشته و حال و آینده اش با هم یکی هست حال باید در معرفت نفس تمرین کنید که دهر را در نفس خودتان پیدا کنید برای شما یکی است مثل الان شما که اگر گذشته و حال و آینده تان را که نگاه کنید یک جا حضور دارد پیش شما، یک جا دیروز و امروز تان حضور دارد پیش تان، یکی است.
حوادث شان از همدیگر فاصله دار نیست با هم حضور دارند بدون ماده پیش شما، دهر فرق می کند قرآن می فرماید: هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیا مذکورا. پس دهر می گوید زمان نمی گوید در ترجمه می نویسند آیا زمانی برای انسان نیامد که چیزی نبود چیزی قابل ذکری نبود این دیگر از ذیقی تعبیر است مترجه دیگر نمی تواند دهر را خوب ترجمه کند مجبور است در ترجمه بنویسد زمانی بود، آیا زمانی بر انسان نگذشت هل اتی علی الانسان نیامد بر انسان زمانی که حین من الدهر که لم یک شیا مذکورا. چیزی نبود ولی دهر به معنای زمان مادی که ما ادراک می کنیم یعنی از حرکت اتم و الکترون و پروتون و نوترون و حرکت مادی و حرکت شب و روز بوجود می آید این فرق می کند آنجا یک گذری هست که در واقع گذر محسوب نمی شود یک امتدادی است که همه اجزایش با هم حاضر هستند نمی گذرد برود هست، حضور دارد.
حال جناب استاد این را انتخاب کرده اند می فرماید که چنان ابر را می سازد که اگر طول دهر را سجده کند یا با مژگان چشم خود کوه را از جای بکند در مقابل عظمت بی پایان حق کمترین کاری بر خود نمی بیند یعنی شما وقتی که می فهمی عین ربط به حق تعالی هستی همه کمالها و توانایی ها و قدرتت را داری از او می گیری بعد متوجه می شوی که هر کاری که بکنی در مقابل آن وجود بی نهایت هیچ چیز نیست. چون هر کاری هم که کرده ای در واقع انرژی اش را از کی گرفته ای؟
توان و حول و قوه اش را از او گرفته ای. حتی وقتی داری ذکر می گویی هم در روایت داریم اشتباها ما می گوییم که من اینجا نشسته ام ذکر کی را می گویم؟ ذکر خدا را دارم می گویم مثل سبحان الله، الحمد لله، دارم آن را می گویم در حالی که در واقع آنی که دارد ذکر می گوید خود کی است؟ خود حق تعالی است. از زبان تو ذاکر خودش است. ( من به چشم یار بینم یار را )
یعنی تو در اصل اگر داری نگاه می کنی همه آن نگاه همه آن توان همه آن شهود همه آن کمال مال کی است؟ مال حق تعالی است همه اش مال حق تعالی است. و پیوسته حقارت و بیچارگی خود را در یاد دارد و محال است که آن را از یاد ببرد. یعنی هیچ وقت یک دفعه متوجه خودش نمی شود که فکر کند کسی هست آره من یک کسی هستم آن هم یک نفر هست و من دارم یک همچنین کاری را انجام می دهم اصلا امکان ندارد که این بیچارگی و فقر از یادش برود هیچ وقت از یادش نمی رود برای همین هم این نقش خیلی مهمی دارد که انسان متکبر به خلق الله نشود، بندگان خدا را ریز و کوچک نبیند هر گناهکاری را داد خودش را از آن چطوری ببیند؟ آلوده تر و گناهکار تر ببیند.
توجه فرمودید، اگر کمالی پیدا کرد و قدرتی پیدا کرد که گناه نکند سمت معصیت نرود باز خودش را مقروض تر و وابسته تر و بدبخت تر و محتاج تر و بدهکار تر می بیند اگر عبادتی کرد همیشه خودش را بدهکار تر و مقروض تر می بیند چون به هر حال این کمال را از او گرفت او به آن این عنایت را کرد و داد.
لذا اگر یک گناهکار را می بیند این طوری نیست که خودش را عزیز تر و محبوبتر و بهتر از او پاک تر از او ببیند علامت یک کمال حقیقی در انسانها این است که هر چقدر کمال حقیقی پیدا کند یعنی نه کمال توهمی، کمال خیالی نه که انسانها را ریز ببینی و هر بلایی به سر آدمها بیاوری به خاطر علایق خودت و شهوت خودت و میل خودت و اینها حتی در نظام خانواده هم اثر می گذارد ببین وقتی که یک نفر مومن می شود در خانواده هیچ وقت میل خودش را به اعضای خانواده تحمیل نمی کند المومن یاکل شهوه اهله و المنافق یاکل بشهوه. مومن با میل اهل خودش می خورد یعنی ذوب میلهای مومن ذوب است در میل خانواده خودش چون اصلا برای خودش حضوری و وجودی نمی بیند در مقابل همسرش و فرزندانش، سعی می کند به عنوان یک عبد خدا بفهمد که آنچه خدا به او از همسر و فرزند داده است یک امانت الهی است که روز قیامت باید هزار سال در خوان خان در خانواده بایستد و در مورد نوع عملکردنش جواب بدهد این طوری نیست که زن و بچه را استخدام کند در جهت خواسته های خودش و له شان کند و هیچ وقت نیاز ها و خواسته های آنها را در نظر نگیرد و فکر کند که آنها باید فدایی این بشوند. نه.
یاکل شهوه اهله. هر چقدر مومن مومن تر باشد یعنی به مومن حقیقی که خود خداست، خدا مومن است به خود حقیقی اش که خدا هست نزدیک تر می شود در خانواده اگر از زنش، شوهرش، از بچه اش بپرسی که این آقا چطور هست؟ می گویند حضور این آقا در خانه برای ما سنگینی ندارد، یعنی ما از دست این در خانواده اذیت نمی شویم هر وقت باشد شیرینی می آورد نورانیت و آرامش می آورد هر چقدر بیشتر در خانه باشد ما بیشتر لذت می بریم تا اینکه ترجیح بدهیم که این پیش ما نباشد دقت می کنید زن نسبت به فرزندان و شوهرش این طوری است شوهر و فرزندان واقعا یک حضور این طوری یک حضوری که دائما از همه وجودش خدمت بر اعضای خانواده اش صادر می شود و کم توقع ترین و کم فشار ترین عضو به اعضای خانواده اش است مرد هم همین طور است یک حضوری دارد که کم درد سر ترین حضور است کم توقع ترین حضور است در خانواده و فشاری هم به اعضای خانواده ندارد اگر هم توقعی پیدا می شود اگر هم نیازی پیدا می شود با عشق و علاقه فدای همدیگر می شوند چون مودت و مهربانی بین آنها است.
گفتیم مودت یعنی چی؟ گفتیم یعنی یک نوع دوستی که انسان با علاقه خودش را فدای طرف مقابل میکند بچه هم همین طور است که طوری رفتار می کند که اصلا برای پدر و مادر درد سر ساز نشود اذیت نکند شر نرساند بار محسوب نشود، عرض کنم خدمت تان که تحمیلی نباشد این طوری است خرج ساز نیست موی دماغ نیست مزاحم نیست یعنی همه واقعا سعی می کنند که در خانواده محو شوند یعنی هر کس خودش را فدای سایر اعضای خانواده میکند در محیط کاری همین طور در محیط عبادی همین طور، در یک اردوی مسافرتی همین طور برای همین هم پیغمبر ی فرمایند سیدالقوم خادمه چرا سیدالقوم خادمه، سید یعنی سرور و آقا و با شرافت ترین عضو یک گروه این جا هست که خدمت بیشتری به اعضای گروه می کند یعنی بقیه بیشتر از او استفاده می کنند یعنی بار نیست در نقطه مقابل که ملعون ملعون فی القی علی الناس. لعنت بر کسی باد لعنت بر کسی باد ملعون است ملعون است کسی که بارش را روی دیگران می اندازد توجه فرمودید خیلی فرق است بین زندگی ایمانی با زندگی طبیعت گرایانه، زندگی فطرت مدار با زندگی طبیعت مدار خیلی فرق می کند در زندگی طبیعت مدار.
افراد یک سره از همدیگر توقع دارند یک سره نق می زنند همیشه دو قرت نیم شان باقی است مرد می بینی که خودش را برای این زن می کشد همه کاری می کند بعد به زن می گوید که راضی هستی می گوید نه همیشه غر می زند تو برای ما چه کار کردی، تو کاری برای ما نکردی یک سره متوقع است مرد را می گویی می بینی که از زنش متوقع است از بچه اش متوقع است. از زندگی اش ناراضی است یکسره غر می زند و نمی تواند خوبی ها و کمالات و نعمتهایی را که خداوند به واسطه ی این زن و فرزند به او داده است را ببیند یکسره از زندگی اش شاکی است قشنگی های زندگی اش را نمی بیند.
یک آقایی چند وقت پیش آمد سراغ من راجع به خانمش صحبت می کرد گفت ایشان من را اذیت زیاد می کند غر غر زیاد می کند نق زیاد می زند خیلی اذیت می کند خیلی جا ها سنگ اندازی می کند در زندگی من در کار های من بعد گفتم خوب حالا چی؟ گفت هنوز هم خیلی دوستش دارم گفتم برای چی؟ گفت خداوند بواسطه این خیلی خیرات را به من رساند گفتم اگر غیر از این می گفتی از شما این توقع را نداشتم آدم باید توجه داشته باشد که از طرف مقابل چقدر خیرات چقدر محبت ها چقدر شر ها از انسان دفع می شود چقدر سختی ها دفع می شود کور باشد آدم وقتی اینها را نبیند و هی شکایت شکایت کند ما ها خیلی وقتها و اصلا همیشه همین طوری هستیم. اگر از کسی شاکی باشیم ناسپاس باشیم غر غر کنیم اگر برویم پیش خدا بنشینیم خجالت می کشیم.
خدا می گوید تو خودت چی هستی برای اینها؟ تو خودت چقدر برای اینها خیرات داشته ای؟ تو چقدر برای اینها مایه ی بهجت و سرور و شادی و آرامش بوده ای؟ تو چقدر فایده برای اینها داشته ای؟ تو اصلا خودت کی هستی که اینقدر توقع داری؟ که همه برای تو باشند تو کی هستی خودت که اینقدر توقع داری؟ آدم خجالت می کشد یکسره همه چیز را با امیال و سلایق خودمان و اینها می سنجیم.
اگر با سلیقه و میل من سازگاری نداشته باشد جیز و بد است. و این چیز ها است اصلا هر چقدر برای همین هم پیغمبر می تواند با یک کسی مثل عایشه کنار بیاید امام حسن می تواند با همسرش کنار بیاید چرا؟ امام حسن این طوری نیست که بگوید من امام حسن مجتبی هستم سبط اکبر پیغمبر هستم سید و جوانان بهشت هستم بچه فاطمه زهرا هستم امام هستم خلیفه الله هستم مظهر خدا هستم این خانم من را اذیت می کند پس وای به حال این خانم و بدم بیاید از او.
او اصلا این طوری نگاه نمی کند، او اصلا این طوری به دیگران نگاه نمی کند، بعضی ها هستند تا یک نفر به آنها بگوید دو بیشتر است یا سه، به من توهین کردی جدم بزند به کمرت خیلی بد است چیزی که در وجود خودش می بیند سید بودن خودش است به عنوان یک کمالی که حقی پیدا می کند به گردن دیگران، که به واسطه ی آن حق باید نخوت و تکبر نسبت به دیگران بورزد که چون سادات است بله به ما گفته اند که به سادات احترام بگذارید اما سادات به هیچ وجه از کسی حق توقعی نباید داشته باشند من سادات هستم من عالم هستم من چنین هستم من چنانم این حرفها کدام است آقا؟
ما ها خیلی من داریم خیلی نخوت و تکبر داریم برای همین هم همه ی زندگی های مان خراب است همیشه از زندگی تان توقعات عجیب و غریب داریم این نکبتی است که سراغ ما می آید اینقدر ما بچه های تحصیل کرده و متدین به ظاهر حزب اللهی داریم که سر همین کلاسها هم می آیند و درس هم می خوانند و سر کلاسهای ما هم می آیند و چیز هایی هم می شنوند معلوم هم نیست که به درد شان بخورد یا نه؟
کافی پدر و مادر های شان خیلی کوچولو و ریز می بینند آدمهای امل و دهاتی و بی سواد و گناهکار نمی دانم چرا؟ چون پدر این واجباتی که این انجام می دهد آن انجام نمی دهد محرماتی که این از آنها پرهیز می کند پدر و مادر نمی کنند زود پدر و مادر ریز می شوند ما باید از معصوم یاد بگیریم که به خودش و دیگران و به خدا چه طوری نگاه می کرده است. این طوری هست که ما می توانیم مهرورزی حقیقی پیدا کنیم و اسم الرحمن و در ما تجلی پیدا کند اسم الرحیم نسبت به مومنین در ما تجلی پیدا کند و یک دوستی و یک دوست داشتن و مهر ورزی غیر حیوانی نسبت به دیگران داشته باشیم یعنی نه به خاطر اینکه این اشخاص برای من مفیدند و به درد من می خورند به من محبت می کنند عزیز اند نه، من کی هستم اصلا؟
هیچ کس آن یک موجودی هست بنده خدا است اگر مومن باشد اعظم حرمت من الکعبه است پس خیلی عزیز است خیلی محترم است از من هم بهتر است امام خمینی هست سلام الله تعالی علیه صلوات ختم بفرمایید به محضر شان ( اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم) امام یک موقع هایی یکی می گفت من نشسته بودم در یکی از این خاطرات می خواندم ذل زده بود به این قهوه چی خانه شان که برای شان چای می آورد گفت من چقدر حسرت این پیر مرد را می خورم اصلا نمی بیند هر چی قشنگ است در این پیر مرد می بیند اصلا برای خودش هم هیچ کمالی سراغ ندارد ما ها باشیم اگر هر چی کمال داشته باشیم می گوییم من که بهتر از او هستم من که بیشتر از او دارم آن اگر این طوری است من لیسانس هم دارم اگر آنطوری است دکتر مهندس هم هستم اگر آن طوری است حوزه هم من درس خوانده ام اگر این طوری است من شاگرد فلان آیت الله و فلان عارف هم بوده ام، اگر این طوری است من که نماز شب بیشتر می خوانم اگر آن طوری است روزه هم می گرفته ام.
گفتم از یک پسری تعریف می کردند بابای تعریف می کرد که بچه اش جلوی رفیقش داشت نماز می خواند می گفت پسر من خیلی پسر خوب و نازی اس متدین است نمازش را قطع کرد و گفت روزه هم هستم حالا ما واقعا این طوری هستیم اینقدر لوس هستیم اینقدر بی مزه هستیم ما بی نمک بی مزه تا می خواهیم با یکی روبرو شویم اول کمالات خودمان را می بینیم که من کی هستم؟
من چقدر کمالات دارم، این چی؟ این خیلی ریز است این خیلی فان است این این عیب را دارد برای همین هم ما نمی توانیم راحت دوستی کنیم سر کار با همه دعوای مان می شود در محیط فامیلی یکسره دعوا است در محیط زناشویی همیشه از همدیگر شکایت داریم از بچه های مان راضی نیستیم یک سره غر و شکایت و این چیز ها، از پدر و مادر مان راضی نیستیم. یک سره برای ما زیر سوال هستند معصوم این طوری نیست پیغمبر وقتی می آید خودش را با عایشه مقایسه می کند پیامبر خودش را خوب می شناسد که رحمت اللعالمین است می داند که خلیفه خدا است می داند اشرف مخلوقات است اما به عایشه که می رسد می گوید آقا چطوری تحمل می کنی؟ می گوید این کمالات و خوبی هایی هم دارد ما ها خیلی بد هستیم ما ها اولین چیز هایی که از آدمها می بینیم اول چه است؟ بدی ها است ضعف ها و بدی ها است ضعف ها و بدی ها و گناهان و آلودگی ها، وقتی ما این طوری زندگی بکنیم بد زندگی کرده ایم لذتی از زندگی مان نمی بریم از آدمهایی که در اطراف مان هستند لذتی نمی بریم مهرورزی به معنای انسانی نداریم بعد هم که بمیریم اگر خدا بخواهد با همین قضاوت ما را محشور کند که وای به حال مان خیلی بد بخت و بیچاره هستیم چرا؟
چون ما مثل معصوم نیستیم ما کوچولویی هایی هستیم مثل این استکان و این لیوان، یک ذره اگر داخلش بریزند ظرفیت ندارد و همه اش را بیرون می ریزد و همه چیز را هم خراب می کند ظرفیت های کم، به محض اینکه تابشی از یک کمالی در ما بشود یک دفعه هی خودمان را می بینیم در تربیت بچه این را توضیح داده ام از سه سال، وقتی بچه متولد میشود فقر محض می داند خودش را، نگاه یک کودک مثل نگاه یک معصوم است معصوم و کودک نزدیک ترین آدمها هستند نسبت به یکدیگر، نگاه توحیدی یک نوزاد به معصوم خیلی نزدیکتر است برای همین می گویند بچه را در 4 ماه اول که گریه می کند نزنید.
چهار ماه اول، چهار ماه دوم، چهار ماه سوم، چرا چون چهار ماه اول بچه گریه هایش گواهی به این است که اشهد ان لا اله الا الله یعنی بچه خودش را فقر محض می داند حالت یک بچه ی نوزاد را نگاه کنید که وقتی گریه می کند ادراک حقیقی و شعور حقیقی دارد که فقر محض است به پدر و مادر، به همه محتاج است لا یملک لنفسه نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حیاته و لا نشورا. حتی یک پشه را نمی تواند از خودش دور کند. ابراز هم می کند که خیلی بدبخت و بیچاره است یعنی اگر جایش را خیس کند، گرسنه اش بشود تشنه اش بشود یک مگسی روی صورتش بنشیند یک پشه ای بخواهد در چشم و گوشش برود ابراز می کند که من عرضه ندارم از خودم این را دور کنم من هیچ توانی ندارم ربط محض به پدر و مادرم هستم حالت بچه قشنگ است تا چند وقت بچه همین وضعیت را دارد تا نزدیک 2.5 – 3.5 سال، یواش یواش، در 2.5- 3.5 سال خودش را می بیند در مقابل پدر و مادر یعنی می گوید من یکی هستیم جدا، آنهم یکی دیگر هستند.
بعد مثل مادر می خواهد غذا بگذارد دهانش صورتش را بر می گرداند منیش شروع می شود از 2.5- 3.5 سالگی برای همین هم در سی دی تربیت کودک توضیح داده ام که مخالفت سازی با بچه نکنید بچه منیّتش را تازه شناخته و به منیتش هم نیاز دارد تا شخصیت بسازد می گذاری دهانش می گوید نه غذا می خواهی بدهی می گوید نه خودم می خواهم بخورم خودش هم عرضه ندارد و همه را می ریزد به هم، مادر هم مثلا برایش استدلال می کند می گوید نگاه کن بچه نفهم و نادان را نگاه کن از این طرف نمی گذارد من بگذارم دهانش از این طرف هم می گوید خودم، خودش هم که عرضه ندارد و تمام سفره را خراب می کند اصلا قاعده همین است باید اجازه بدهی که این خراب کاری اش را بکند تا منش را بتواند یواش یواش پیدا کند شما هم در تمام حرفه ها و شغل هایی که وارد شده اید در مشق نوشتن های تان مگر یادتان نیست که چقدر خراب کاری می کردید و چقدر پاک می کردید یادتان نیست چقدر آشغال پاکن روی میز تان می ریخت یادتان نیست خراب کاری می کردید تا بتوانید مشق نوشتن را یاد بگیرید اگر از همان اول خودکار را می دادند دستتان و می گفتند اگر خط هم بزنید کتک تان می زنیم کی جرات داشت درس بخواند کی می توانست بنویسد در کامپیوتر و در تایپ، یک نفر 40 ساله می خواهد برود تایپ یاد بگیرد هزار تا غلط ممکن است مرتکب شود تا تایپ بکند عین همان بچه. ما به بچه می گوییم تو حق نداری اشتباه کنی آن وقت خودمان در شغل های خودمان اینقدر اشتباه می کنیم.
بچه در آن حالت اوج نگاه فطری دارد به خودش. محض فقر، سه سالش می شود و چون که می خواهد خودش را پیدا کند دائما با پدر و مادر مخالفت می کند و ما باید این اجازه را بدهیم که این مخالفت را بکند تا من حقیقی اش پیدا شود و شخصیت پیدا کند درست است بعضی از عزیزان و بعضی از آدمها در سه سالگی می مانند. تا 60 سالگی یعنی هیچ وقت نمی تواند بگوید من اشتباه کردم و معذرت می خواهم من نمی فهمم من نمی دانم من غلط کردم نمی تواند بگوید نمی تواند بگوید که من کوتاهی کردم روش من غلط بود.
چند وقت پیش یک خانمی آمده بود طلبکارانه نشسته بود راجع به عروسش حرف می زد عروس من این کار را کرده است این کار را کرده است شروع کرد به شمردن بعد گفتم خوب تا حالا چند تا راجع به عروست گفتی گفتم اینجا که عروست این کار را کرده است اگر پسرت این کار را می کرد عروست این کار را می کرد یا نه، گفت نه، گفتم مورد دوم اگر پسرت به وظیفه اش عمل می کرد عروست این کار را می کرد یا نه گفت نه دانه به دانه گفتم گفت نه، گفتم پس این ده تا ایرادی که به عروست گرفتی در واقع به کی بر می گردد؟ به پسر خودت بر می گردد گفت راستی تا حالا من این طوری فکر نکرده بودم. گفتم چند سال است که داری غیبت عروست را می کنی و بدش را می گویی باهاش رابطه ات خراب است. همه این مدت خودت و شوهرت و پسرت مقصر بودند. بین آدم گاهی وقتها اینقدر بی شعور می شود. اینقدر نادان می شود که تمام تقصیرها مال خودش است. همه را از کی می بیند؟ از طرف مقابل می بیند یعنی واقعا معتقد است که طرف مقابل مقصر است واقعا معتقد است که طرف مقابل جنایت کرده و ظلم کرده است. واقعا طرف مقابل را شایسته تنبیه و خیلی چیز های دیگر می بیند ولی وقتی که می آیی یک تحلیل درستی بکنی معلوم می شود که همه ی ایراد ها از خودش است.
من اینقدر در روابط زن و مرد این چیز ها را دیده ام که نگو در این سالهای مشاوره، زن می آید تنهایی مشاوره تنهایی حرف می زند، مرد می آید تنهایی مشاوره خیلی حرف می زند وقتی که دو تایی روبرو می شوند می بینی که آن کس که مجرم است طلبکارتر است زیاد الی ماشاءالله دیده ایم این را. چرا؟
چون ما در بزرگی هم هی به این من توجه می کنیم این « من» را هیچ وقت نمی خواهیم از او راحت بشویم این انانیّت خیلی کار دست انسان می دهد البته من الان بحثم بحث اخلاق نیست. شایسته گفتن حرف اخلاقی هم نیستم بخواهم درس اخلاق به شما بدهم در این رابطه دارم تذکری به عزیزان می دهم که تمام هنر انسان این هست که من را کنار بگذارد و یک بار خودش را ربط محض ببیند این انواع مرگ هایی را که داریم مرگ سفید مرگ سبز، مرگ قرمز، مرگ سیاه همه این برای این هست که خداوند تبارک و تعالی می خواهد خودت را از خودت بگیرد که تو را متوجه کند که تو هیچ کس نیستی هیچ چیز نیستی یک خیال محض هستی اینقدر من من نکن اینقدر با حضورت دیگران را اذیت نکن. یا حضور معصیت کارانه و جاهلانه داری و دیگران را اذیت می کنی بعد از اینکه متدین می شوی به حساب خودت مومن می شوی با این تدین و تقوایت همه را اذیت می کنی و به همه شر می رسانی همه کسانی که جلوی ائمه ایستادند به خاطر من مذهبی شان بود که ایستادند.
این «من» مذهبی باعث می شود که انسان امام زمان را هم اذیت کند فحش بدهد به امام زمان، در روایت داریم که امام صادق علیه السلام می فرماید که مظلومیت امام زمان از پیغمبر بالاتر است چون پیغمبر اطرافیانش همه جاهل بودند خیلی نمی توانستند به او ایراد بگیرند مظلومیت امام زمان این هست که همه اطرافیانش عالم و درس خوانده و مجتهد و اهل قرآن اند و این من های مذهبی و سواد های فسقلی که دارند باعث می شود که یکسره بایستند جلوی امام زمان و یکسره استدلال بکنند نمی تواند من اش را کنار بگذارد و بگوید تو حق محض هستی. عین حقی. و هر چی تو میگویی همان است.
هر چه من می فهمم آن نیست ما نمی توانیم به معصوم بگوییم ان ذکر الخیر کنتم اصله و فرعه ما نمی توانیم به معصوم بگوییم خیلی قدرت می خواهد که یک کسی برود بایستد جلوی معصوم بگوید ان ذکر الخیر کنتم اصله و فرعه و معدنه و ماواه. خیلی حرف است ما نمی توانیم بگوییم امام خمینی سلام الله تعالی علیه، شما نگاه کنید که چقدر از علما به خاطر من مذهبی شان جلوی امام ایستادند اگر اینها آدمهای بی سوادی بودند و برای خودشان سابقه و علم و تقوایی قائل نبودند می ایستادند جلوی ولی خدا جلوی نائب امام زمان اینقدر من من بکنند. نه.
امام فرمود خون دلی که پدر پیرتان از این طایفه خورد از هیچ طایفه ای نخورده است چرا؟ چرا این طایفه بیشتر اذیت می کند چون من شان بیشتر است. من یک آدم فاحشه و یک آدم مشروب خور فاسد وقتی می آید جلوی این حضرت عبدالعظیم می ایستد اصلا خیلی منی ندارند این اگر در حق ما ها دعا کند مستجاب می شود چون اصلا بی من است چون آن اصلا برای خودش حیثیت قائل نیست وقتی می آید حضرت عبدالعظیم وقتی می رود امام رضا وقتی نماز می خواند هیچ چیز ندارد کاملا توحیدی می رود و خودش را آلوده و مقصر و بدبخت می داند ما ها چی؟
ما ها خدا نکند چهار روز برویم حوزه درس بخوانیم ده تا از این کلاسها بیاییم یک ذره کار کنیم فعالیت جبهه ای، جنگی، بسیجی، هیئتی، کاری برای امام زمان بکنیم با هزار تا من بلند می شویم می رویم امام رضا با هزار تا من با امام زمان حرف می زنیم کلب کارانه با خدا حرف می زنیم طلبکارانه، باید من خودم را از آن زن فاحشه گناهکار تر و آلوده تر ببینم چون خداوند خیلی چیز ها را به او نداده است ولی به من داده است من باید بدبخت تر باشم احساس بدهکاری بیشتری باید بکنیم احساس دین بیشتری باید بکنم ولی نمی کنم سفت می ایستم جلوی خدا، خدا برایم زیر سوال است ائمه برایم زیر سوال است.
من انتقاد به آنها می کنم چرا اینها این طوری کردند اگر من جای اینها بودم چه کار می کردم والا ماشاءالله بیا و ببین، در حق بچه هایم، همسرم، خانواده ام، خانواده همسرم، خانواده خودم، همه همین طور هستند خدا رحمت کند مرحوم حاج ملا هادی سبزواری را وقتی می خواست زن بگیرد خیلی کار بزرگی است حاج ملا هادی بلند می شود با آن همه مقامش، آن موقع یگانه معروف زمان خودش بوده است در تمام کشور معروف بوده است بلند می شود برای یک مدت که خودش را تنبیه کند یک مدت می رود در کرمان، خادم مدرسه علمیه می شود برای طلبه ها مشت بله، این لباسهای من را بشوی، مشت این حجره ی من را جارو کن. مشت چای بریز، مشت هادی این کار را بکن که یک موقع باورش نشود که ملا هادی سبزواری است ما ها چی؟
ما ها به خدا بدبخت هستیم ما ها یک عمر در توهم کمالات زندگی می کنیم آخرش دست خالی می میریم با بدبختی، همان لحظه ی آخر که می میری به تو می فهمانند که تا خرخره در آلودگی بوده ای. در همین آلودگی هایی که صورت های مقدس داشته اند قشنگ به ما می فهمانند بعد هم که می خواهد زن بگیرد مثل ما ها نیست که می دانی من کی ام؟ من زنم باید، زن من باید اوه چقدر شرایط باید داشته باشد که تا زن من بشود مثل کسانی که شوهر، شوهر باید، خادم همان مدرسه یک دختری هم دارد دختر همان خادم مدرسه را همسرش می گیرد.
چند روز پیش خیلی خوشم آمد یک آقایی آمده بود برای پسرش زن می خواست یک آدمی است که از نظر اجتماعی و سیاسی مقام خیلی بالایی دارد از نظر مالی هم وضع مالی اش خیلی خوب است از نظر اعتبار مذهبی هم خیلی بالا است بعد به من گفت که من یک دختر می خواهم برای پسرم اگر شما سراغ دارید در دلم گفتم که من کسی را سراغ ندارم شاگرد های مان هم مثل خودمان یک لا قبا اند.
طبقه سه اند من که نمی توانم دختر پیدا کنم که مناسب باشد با این آقا بعد گفتم که خوب حالا شرایط شما چی هست و اینها؟ گفت ببین پولدار نباشند خانواده شان هم معمولی باشد گفتم سوادش چی؟ همین سیکلی یا دیپلمی باشد بس است شرایط دیگر، نه دیگر همین، خانواده معمولی باشند خوش اخلاق باشد بساز باشد زندگی کند اینقدر این آدم جلوی من بزرگ شد که نگو یا آدمهایی را داریم که خیلی بزرگ هستند دختر های شان را یک پسر معمولی می آید خواستگاری شان اصلا به آنها بر نمی خورد یکی از بزرگان را که همه شما می شناسید خیلی بزرگ است در این کشور و از علمای ربانی یک طلبه ای بلند شده بود رفته بود خواستگاری دخترش بعد گفته بود که آقا با شرمندگی و عرق ریزی که آدم به این بزرگی بگوید که من دخترت را می خواهم، گفته بود که اگر می شود مثلا ما را به غلامی بپذیرید.
نگاه کرده بود به او گفته بود که چه کاره ای؟ گفته بود تو به خدا خیلی حیفی، من دخترم اصلا لیاقت تو را ندارد، می ترسم من دخترم را به و بدهم تلف بشوی، نگاه اینطوری، هر چی آدم واقعا بار و کمال به معنای حقیقی می گیرد لابه شرط تر است یعنی اصلا برای زندگی برای خودمان برای خوابیدن برای مسافرت رفتن، برای هیچ چیز شرط ندارد.
آدمهایی که کمالات توهمی دارند برای همه چیز شان شرط دارند یعنی همین طوری فهرست و لیست دارند غذا می خواهد بخورد، می خواهد بخوابد چقدر باید شرایط مهیا باشد که این بگیرد بخوابد تا اینکه چرتش بگیرد ازدواج می خواهد بکند همین طور همینطوری یکسره همه کار هایش، می خواهد بیرون از خانه بیاید باید لباسش صد تا شرط داشته باشد. می خواهد میهمانی بدهد اینقدر این منش دنگ و فنگ دارد این بد است این زشت است ما را اینطوری نباید ببینند برای مان خوب نیست.
طرف دو ماه هست مردم می خواهند خانه اش بروند می گوید نه خواهر هایش، برادر هایش، می خواهند بروند دل شان تنگ شده است می گویند برویم ببینمت می گوید نه پرده هایم را هنوز نزده ام اینقدر متکبر و بدبخت است که تمام حیثیتش به این هست که این تمام پرده هایش اتو کرده و صاف باشد که مثلا اگر میهمان بیاید بد است خوب مگر می خواهد کی را ببیند اصلا تو کی هستی؟ نه حالا پارسال اینها آمده اند نه بگذار من مبل هایم را عوض کنم فرشهایمان را عوض کنیم.
دکوراسیون خانه مان عوض شود و بعد بگوییم که میهمانی بیایند این بدبختی هایی هست که ما ها گرفتارش هستیم. مسافرت می خواهد برود می گوید بگذار دو ماه دیگر که می خواهم پیکان را عوض کنم با پژو که همه پژو را ببینند که ما پژو داریم چند وقت پیش جایی رفته بودیم یک مراسم عقدی بود بعد دم در من ایستاده بودم با فامیلهای عروس و داماد دیدم یکی از فامیل های عروس که آمد خدا حافظی کند مثلا به جای خوشحالی خیلی با روی بر افروخته و بغض دار تبریک گفت و خدا حافظی کرد و رفت، بعد من گفتم که این چرا خودش را این طوری کرد بعد کاشف به عمل آمده بود این را دعوتش کردند برای این مراسم و نگفته بودند که ما جشن داریم و گفته بودند یک مراسم ساده است بغضش این بوده که چرا نگفتید که من لباس آن چنانی بپوشم.
چرا مثلا من با یک لباس معمولی تر آمده ام. نتوانسته بوده فرصت طلایی از دستش رفته بوده که چهار تا طلا و جواهرش را بیاورد که به بقیه نشان بدهد بغض کرده بود کلی از همه شاکی بود که همچنین مجلسی را باید به ما می گفتید ما سر تا پای مان تکبر و نخوت است معصوم این طوری نیست ما کافی است که یک چیزی را خلاف نظر مان بگویند خلاف میل مان بگویند از ما انتقادی بکنند رگ گردن مان باد می کند عزیز ترین کسان ما، نزدیک ترین کسان ما که ما می دانیم که اینها خالصانه ما را دوست دارند کافی است که دو تا انتقاد از ما بکنند خیلی آدم حسابی کسی باشد که ناراحت نشود الان طرف تا شوهرش دو تا انتقاد به او می کند آن هم با چه مهربانی و با چه زبان نرمی با چه عزیزم و فدایت شوم و اینها می گوید بابا تو کارت اشتباه است و نباید می کردی می بینی که سه روز قهر می کند و می رود خانه مادرش، اصلا بغض می کند گریه می کند مرد هم همین طور است تا بچه اش به او بگوید بابا جان خدا وکیلی انتقاد به تو وارد است بابا این اشتباه را کرده ای.
خانم هم می گوید که تو این اشتباه را کردی عصبانی می شود من دیگر خانه نمی آیم من غذا نمی خورم من اصلا بلند می شوم می روم یک جایی دیگر می خوابم و خیلی غلط های دیگر. چرا عزیزان من این حرفها را به شما زدم؟ در این بحث رفتم سراغ مباحث اخلاقی آن قضیه برای اینکه ببینید اگر این معارف فایده عملی در زندگی مان نداشته باشد خودش یک حجاب و تکبر می شود که آقا ما رفتیم سر کلاس و این همه حرفهایی با عظمت از معصوم از یک دانشمند در یک کتاب شان خوانده ایم، باید فایده عملی برای من داشته باشد چه فایده که هی ما بگوییم هشتمین اختر آسمان اینقدر بالا ببریم که اصلا دیگر نبینیمش ما هم اینجا نه امام رضا برای این است که من هم مثل او زندگی کنم با او زندگی کنم قرار است با او باشیم ان یجعلنی معکم فی الدنیا و الاخره.
به یکی از بچه های مراجع گفتند که بابایت در خانه چطوری است؟ گفت راستش را بخواهید این بابای ما در خانه، با اینکه مرجع تقلید است مراجعات دارد، آدم بزرگی است می گفت توی خانه عین بی توقعی است یعنی اگر کسی نبینش یک طوری زندگی کرده است که اصلا خیلی افراد متوجه این نباشند در غذا خوردن می گفت، ب ساده ترین شیوه غذا می خورد این طوری نیست که مثل ما ها که اگر یک روز ناهار حاضر نباشد یا ناهار تکراری باشد می ریزیم به هم.
و زن باید احساس بکند که این مرد من است وقتی که آمد باید به این غذا بدهم غذای تازه بدهم تازه دو بار مصرف هم ندهم باید غذایش این طوری باشد چای اش این طوری باشد شربتش این طوری باشد این بدبختی هایی را که ما یکسره داریم آن خانمش گفته که می خواهم بروم کربلا چون مدتها که آنجا زندگی کرده ایم می خواهم بروم دو سه ماه کربلا و نجف بمانم، خانه در نجف داشته اند. گفته است بفرمایید مواظب خودتان باشید بفرمایید. بی تکلف.
تکلف گر نباشد خوش توان زیست تعلق گر نباشد خوش توان مرد
ولی نه ما برای همدیگر اینقدر شرط و شروط داریم که حد ندارد اینقدر متکبر مرد اینقدر منیت دارد خانم می گوید که من مادرم سرطان دارد، دارد می میرد، روز های آخر عمرش است به من احتیاج دارد می خواهم بروم بالای سرش امشب. شوهرم می گوید که راضی نیستم بروی. کجا گذاشتی سه روز رفته ای نیستی.
بابا تو نادان احساسات یک دختر را که مادرش دارد می میرد را درک کن که آن الان آنجا باید حضور داشته باشد تو بیا خواسته هایت را حذف و یا کم کن. سه روز غذا حاضری بخور و غذای ساده بخور، می میری، یا مرد مثلا می خواهد برود به مادرش یک خدمتی بکند به پدرش یک خدمتی بکند دیگران به او احتیاج دارند، بسیج به او احتیاج دارد امام زمان به او احتیاج دارد زن آنقدر پر تکلف است که مرد اصلا جرات نمی کند برود این کار را بکند یا باید یواشکی برود و یا اصلا نرود و یا خیانت کند به همه ی کسانی که به آنها مدیون است، چرا ما ها اینقدر برای همدیگر سخت هستیم.
چرا خوردن ما اینقدر تلخ است؟ چرا با ما زندگی کردن اینقدر کفت است؟ چرا شیرین از گلوی افراد پایین نمی رویم؟ زن آمده است گریه می کند بنده خدا، آن هم سادات که یک احترام خاصی دارد. می گوید آمده است در خانه و یکدانه پوست تخمه افتاده بوده است و گفته است که این چی است در خانه و بعد هم من را کتک زده است برای یک پوست تخمه، طمع داشتم این مقصد دوم را تمام کنم نشد، بس است.
پاسخ به سوالات:
چگونه دچار عجب نشویم در صورتی که ما نماز شب و خیلی از اعمال دیگر را انجام می دهیم و هیچکدام از اطرافیان ما اعتقاد مذهبی ندارند و گاهی به مقدسات ما نیز اهانت می کنند؟
جواب اهانت را باید داد و آن بنده خدا که معصیت کار است و یا گناهکار است آن نسبت به اینکه واجبات الهی را انجام نمی دهد و نماز نمی خواند شخص کوچک و مضموم است ولی در مقایسه با خودم باید حواسم باشد که خودم را بزرگتر از او نبینم نه اینکه کار او را تایید کنم، گفتم گاهی اوقات ممکن است یکنفر واقعا معصیت کار باشد موظف هستیم نهی از منکرش کنیم فحش هم بدهیم تحقیرش هم بکنیم کتکش هم بزنیم در نهی از منکر همه ی این مراتب است تحقیر و مذمت و کتک زدن است ولی در عین حالی که دارم این کار را می کنم این برای وظیفه است نه برای اینکه خودم را بالاتر از آن میدانم خیلی فرق می کند بعد هم فحشا های باطنی غیر از فحشا های ظاهری است بله مثلا آن نماز نمی خواند اهل مشروب است روابط نامشروع دارد خوب من چی؟ من ندارم بدتر از آنرا، من که غیبت می کنم هفتاد بار بالاتر از زنا است. تکبر که دارم از صد تا فحشا بدتر است. فحشای باطنی بدتر است یا فحشای ظاهری؟ کدام شان بدتر است در جهنم کدام شان بیشتر می سوزند؟ تکبر و حسادت و له کردن آدمها یا زنا و قمار و شراب.
کدام شان گناه شان بالاتر است؟ ما حقی نداریم که عجب داشته باشیم اصلا ما کسی نیستیم عجب مال کسی است که خودی سراغ دارد و خودش را می بیند ما وقتی خودی نیستیم اصلا کی را ببینیم؟ کسی نیست در کار این وسط که اصلا بخواهیم ببینیم.