جلسه 053 - شرح صحیفه سجادیه
شماره جلسه
53
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1384
ماه
7
روز
30
متن کامل (خام) ‌ جلسه 053 - شرح صحیفه سجادیه

مرتبه ی پنجم از قرب حق تعالی را قرار است بخوانیم درک این 5 مرتبه نقش زیادی در دعا کردن دارد یعنی در کیفیت دعا کردن ما دارد. در حدیث امام رضا علیه السلام داریم که اول عبادته الله معرفه. اولین و مهمترین مرتبه ی عبادت این هست که بشناسی خدا چه کسی است یکی از چیز هایی که ما باید در خدا شناسی به آن توجه داشته باشیم کیفیت ارتباط خدا با اشیا است خدا با عوالم مختلف و اشیا و انسان چه نحو ارتباطی دارد چون این برقراری یک ارتباط حقیقی است که باید طرف حقیقی شناخته شود و گر نه ارتباط حقیقی صورت نمی گیرد.

همان طور که اوایل دعا گفته شد ما در دعا می خواهیم و ارتباط برقرار می کنیم ولی خودمان هم نمی دانیم که با چه کسی ارتباط داریم ارتباط گنگ و مبهم و نا مفهوم است برای ما بنابراین نتیجه ای نمی گیریم ولی ا گر در این معرفت افتادیم خوب شناختیم و فهمیدیم که کیفیت ارتباط من با حق تعالی چگونه است. خداوند با اشیا و امور چگونه ارتباط دارد خودم من اگر بفهمم و کشف کنم راحت تر می توانم دعا کنم چون یک موجود مشخص است موجودی است که می بینمش چند بار از ائمه پرسیدند که شما خدا را می بینید آن ها فرمودند که ما خدایی را که نبینیم عبادت نمی کنیم.

این کیفیت دیدن مهم است یک مسئله ای دیگر قرب حق تعالی است مرتبه ی پنجم: از آیه ی سابق عجیبتر آیه ای است که ادراک و فهم آن خواست مقربان و عارفانی است که در نظام وجود کم نظیر اند در این آیه ی کریمه می خوانیم که ان الله یحول بین المرء و قلبه. خداوند بین انسان و قلبش حائل می شود این از مواردی است که احتیاج به تمرین فکری و ریاضت دارد که یقول بین المرء و قلبه یعنی چه؟

پس انسان قبل از آن که خودش باشد از آن خدا و ربط محض با حضرت دوست است تمام کسانی که از اولیا خدا به جایی رسیدند زمانی ولی الله شدند که درک کرده اند این کیفیت دعا را. این که من رب محض هستم. و اساسا در عالم هیچ کس نیست مگر یک نفر ما فقط یک الوجود داریم بقیه ماهیتی هستند که اساسا اصالتی ندارند بهره ای از وجود ندارند مگر آن میزانی که وجود در آن ها خود را نشان داده و تجلی کرده است. این تمرین باعث می شود که گذاره ای از این گذاره ها که

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

تو یعنی چی کسی یعنی چی؟ ما یک نفخه داریم که از خداست می ماند شئونات گیاهی و جمادی و حیوانی. اگر بتوانیم این ها را تفکیک کنیم در دشمن شناسی تمرین داده ایم اگر بتوانیم فوری کار کنیم با عبادت، ریاضت معرفت که این ها را از همه جدا کنیم یعنی بین خود حقیقی با خود جمادی و گیاهی و حیوانی جدایی بیندازیم در این صورت فهم ربط محض برای من آسان می شود چون وقتی که می آمدیم اینجا به ما گفتند که چی می آمدیم گفتند که شما یک مدتی روی زمین می روید تا کار هایی کنید وقتی می آمدیم روی زمین نه بدن داشتم نه زن بودم نه مرد نه پدر نه همسر نه رئیس، نه مرئوس و فرزند نه استاد بودم تمام این شئونات مربوط به ناخود من است. من نیستم پس من چی کسی هستم. فهم این مهم است که من بفهمم که من

تاثر قدوسیم مرغ گلستان نیستم مست می لاهوتیم زین می پرستان نیستم

این تاثر قدوسی بودن را خوب فهمیم و این که ما این جا غریبه هستیم و یک زمانی تمام این شئونات و ارتباطات مثل یک سراب از ما جدا می شود این را قرآن خوب می فرماید: سراب می دانید چه طوری است وقتی نزدیک تر می شویم در یک لحظه از ما گرفته می شود اصلا فکر می کنی این ها مال تو نبوده اصلا وجود نداشته موقع انتقال برزخ تازه متوجه می شویم که من چه کسی هستم وقتی که از این شئونات مان جدا می شویم حالا لازم نیست که بفهمیم موقع مرگ.

موت قبل تموت، الان هم ما می توانیم با تمرین عبادت و ریاضت این کار را بکنیم و خود مان را از ناخود مان جدا کنیم راهش همان اجرای دستور های الهی است در ستون شرعیات این که انجام دهیم و تحمل کنیم مثل جدا کردن طلای ناب از سنگ معدن می ماند این کار باید در کوره ی داغ صورت بگیرد تا جدا شود پس ما هم باید مقداری ریاضت و حرارت را تحمل نیاز داریم. ماه رمضان یکی از معنایش همین ریاضت است داغی و حرارت. رمضان این کار را می کن با ما و اگر ما این را تحمل کنیم و برای هر انسانی فرق دارد آدم ها یک قسمتی مشترک دارند که خوب یک طور هست برای آن ها مثل روزه که برای همه اذیت دارد.

ولی نماز شب برای بعضی ها سخت است برای بعضی ها خیر. صدقه هم همین طور. یک سری مشترکات داریم و یکسری خصوصیات شخصی حال هر کسی اگر بتواند همان خصوصیات شخصی را تحمل کند و ریاضت بکشد این تفکیک برایش راحت می شود یکی از انبیا از خدا قدرت را می خواست خداوند فرمود برو با فلان دختر ازدواج کن یک دختری که این از همه جهت نمی پسندید ولی تحمل همین به مرور زمان باعث شد که او به آن قدرت و درجه و مقام بالا برسد.

تحمل یک دختر بداخلاق، به هر حال تحمل ریاضت های شرعی مان از هم جدا و تفکیک می کند ما ازخودمان. اول متن رابخوانم در این مرحله اگر توفیقی رخ دهد و کسی بتواند در صراط معرفت قرار بگیرد و به درون خود سفر کند و مسافت وجودی خود را به تمامی بپیماید این کلمات یک استاد است که بسیار بسیار دقیق کلمه به کلمه اش تنظیم شده است. در درون خود سفر کند و مسافت وجودی خود را به تمامی بپیماید. ما گاهی اوقات خارج را بیشتر ترجیح می دهیم این که به خارج بیشتر بپردازیم. مسیر طی کنیم ولی در داخل این مسیر را نمی خواهیم طی کنیم و این هم به خاطر این است که خیلی وحشت داریم از درون خودمان چرا چه کسی می تواند جواب دهد.

ما از تنهایی وحشت داریم سیر در درون خود یعنی من از انس های بیرونی خودم جدا شوم و به درون خود بپردازم و حوصله این کار را ندارم. یک علت دیگر هم دارد چه کسی تصمیم دارد در خودش سیر کند اول این را روشن کنیم. ما همه ی انسانها فطرت گرا هستیم ولی وقتی که ما داریم کتاب می خوانیم ببینیم که این فطرت است که می خورد یا طبیعت. چه کسی می تواند وقتی می خواند تصمیم بگیرد سیر کند در خودش. فقط شناخت هم نیست. ببینید ما معمولا وقتی که این چیز ها روی ما تاثیر نمی گذارد و تصمیم جدی نمی توانیم بگیریم برای این است که اصلا طبیعت دشمن ماست که سر کلاس می آید و می نشیند و بعدا هم می رود مخفی کاری هم می کند بعد از این که اطلاعات را می گیرد چون فطرت ضعیف است خوراک نخورده است می ترسد.

شما زمانی تصمیم به مسیری را می گیرید که درونش سود ببینید و لذت. وقتی فطرت ضعیف است این قدر هم قدرت ندارد که از سیر درونش لذت ببرد. حداقل یا درونش سودی را ببیند یا عبادت یا نماز شب ریاضت و ... زمانی انسان اقدام به انی کار می کند که در این کار انسان یک سود، لذت، شدن، رسیدن، جایزه پاداش، قدرت، سازندگی ببیند. یعنی همانطور که ما در کار های طبیعی به این نگاه می کنیم که اگر سود می دهد اقدام به آن کار کنیم یا سود یا لذت در کار فطری هم باید این من حقیقت واقعا یک سودی، لذتی از آن ببیند تا اقدام کند و بایستد تا آخر کار شما. وقتی که نه سود و نه لذتی می بینی نمی توانی مقاومت کنی ولی وقتی که یک همچین چیزی مطرح می شود رسیدی به این جا که این کار من یک شدن و رسیدن است لذت دارد.

به این مرحله رسیدی توان پیدا می کنی تا آخر بایستی اما وقتی تو این را نمی فهمی می آیی و بعد یک ساعت دیگر از ذهن می رود. چه کسی از ذهن می برد یا چرا اصلا رنگ می بازد برای این که شنونده و خواننده اصلا طبیعت است حاکم طبیعت است ولی طبیعت خیلی وقت مثل این می ماند که اول زنگ فطری می گیرد بعد خودش ولی بعدا در عملیات خودش انجام می دهد چطوری.

ببینید تغییر قیافه می دهد شما یک پرونده قضایی دارید و در این فکر هستید که ما فردا علیه طرف دیگر در دادگاه چه کار کنیم می خواهی با کسی این صحبت را بکنی خوب. حالا فکر کن آن طرف می آید تلفن می زند و صدای موکل تو را در می آورد و تو با او صحبت می کنی و تو به او راه حل می دهی که فردا این کار را بکن. تا موفق شوی ولی همه ی این فوت و فن ها را دشمن دارد می شنود آن که قرار است علیه تو فردا کار کند همه را یاد می گیرد و فردا خنثی می کند علیه تو انجام می دهد و بالاخره کار خودش را می کند.

یا تغییر قیافه می دهد و به قیافه ی دوست می آید جاسوس هم همین طور است که می آید و تو چون نمی شناسی و شما همه ی چیز ها را لو میدهی و می گویی جاسوس هم می رود علیه تو کار خودش را می کند حالا چه کار کنیم آیا نیاییم بنشینیم یاد بگیریم، بخوانیم. یا اینکه بیاییم حالا این جاسوس هم انجام شود. جواب:

باید بیاییم و از این جاسوس ها و شکست ها و ضربه های که به ما وارد می شود از این که زیر پای مان شل می شود ناراحت نشویم چون مثل طفلی است که می خواهد ذره ذره شیر بخورد انسان وقتی که می خواهد علیه خودش قیام کند همیشه در بند طبیعت است تا این که بتواند آنقدر قدرت مند شود تا بتوانند زنجیر ها را پاره کند مثل یک کشوری که همه اسیر و برده هستند و شما از طریق تلویزیون و رادیو خبر می دهید یواش یواش قدرت می گیرند تا علیه ظالم بپا خیزند. و قیام کنند طبیعت این طوری است باید بیایی این تغذیه صورت بگیرد همه اش خورده شود تا فرصت و قدرت پیدا کنیم و علیه آن قیام کنیم بعد بفهمیم بابا سر من کلاه رفته متوجه شود که من اشتباهی شب داشتم در زمین همسایه خانه می ساخته یواش یواش می فهمیم که من خیلی در حق خودم ظلم کرده ام جنایت کرده ام وقتی می فهمیم که چی کسی بودیم و چه کار کرده ایم به این ذکر می رسیم که:

لا اله الا انت سبحانک انّی کنت من الظالمین. شروع از این جاست می فهمد که ای بابا من خیلی مسیر ها را اشتباهی رفتم خیلی غلط ها کرده ام همین طوری علیه خودش قیام می کند همان ذکر است بعد یواش یواش آن غذا ادامه پیدا می کند تا این که به جایی می رساند که آن ذکر را که گفتیم ( سبحانک انی کنت من الظالمین).

این قسمت ذکر را پاک می کند کم می کند حذف می شود و به لا اله الا انت می رسد بعد یواش یواش هی کم می شود تا این که آن چیزی که باید اتفاق بیفتد می افتد. پس ما باید این خوراک و غذا را بخوریم تکرار و تذکر برای همین خوب است عبادت جلسه، نماز، ذکر که می گویند دائم تکرار کنید و بشنوید بشنوید بشنوید

جانور فربه شود از راه هوش آدمی فربه شود از راه گوش

هی بشنو بشنو بشنو تا یواش یواش آن کودک عزیز روان خودش را بشناسد حقش را بشناسد تا شروع کند به انتقام گرفتن از طبیعت تا حق خودش را بگیرد ماه رمضان فرصت خوبی است بسیار که انسان بتواند به این قدرت برسد این فطرت را تغذیه کند یک جایی هم لازم است خدا برای همین با قلدری تمام واجب کرده جبری است کتب علیکم الصیام زوری باید روزه بگیری. چی کسی می آید از روزه. طبیعت. خدا هم ناراحت نمی شود و کاری ندارد مهم نیست برایش این که افراد بد شان بیاید و غرغر کند از روزه بعضی ها هم برای این که از ترس روزه مسلمان نمی شوند چون برای خدا نجات دادن فطرت مهم است و برای همین یک فضایی را می سازد تا انسان بفهمد که بابا تو فلانی هستی باید این طوری زندگی کنی تا حالا اشتباه زندگی می کردی باید از این زندان بیرون بیایی سرت کلاه نرود اطلاعات می رساند.

ماه رمضان فرصتی است که ما به این اطلاعات برسیم این که من چه کسی هستم به این فرصت برسیم از کجا آمده و به کجا می خواهیم برویم، پس این که مسافت وجودی خود را به تمامی بپیماید یعنی مشتاق این پیمودن شوند لذت ببرند هیچ کس هم نباید اولش انتظار داشته باشد باید زحمت بکشد تا یواش یواش به این لذت برسد یعنی تمامی حقیقت خود را به فعلیت در آورد و از نهان باطن جان خویش آگاه شود و به بالاترین مرتبه ی انسانی برسد می فهمد که انسان قبل از آن که از آن خود باشد بنده ی خداست و هیچ مشیتی جز حیثیت بندگی ندارد در این حال او ضرورت توجه به خدا را می یابد.

یک نکته ای که ما غالبا اشتباه می کنیم این است که می گوییم خدا باید حق من را به رسمیت بشناسد دین باید حق من را به رسمیت بشناسد حال من یعنی چی کسی. من یعنی طبیعت یعنی می گوییم که خدا حواسش باشد این که من مرد، زن هستم ازدواج می خواهم، غذا می خواهم به خانه و زندگی باید برسم همه ی این ها را می گوییم به دین و معلم مان هم همین را می گوییم بعد هر وقت می خواهیم برویم سراغ این طور مسائل مثل کشی که ولش کنی بر می گردد سر جای اولش ما آن همه ی پیوند های طبیعی خود را محکم می کنیم تثبیت می کنیم بعد با حفظ این پیوند می رویم سراغ آن پیوند الهی و یک سرکی به آن می کشیم ولی به محض این که ول مان می کنند مثل کش به جای اول مان بر می گردیم هیچ وقت ول نمی کنیم و بگوییم که حالا بیا برویم آن طرف و پرواز کنیم. این طوری نیستیم.

ما همیشه متاسفانه در این مسیر خدا و خود مان را جدا از هم دیده ایم تا این که باید حق خود را از خدا بگیریم گاهی با خدا بحث و جدل می کنیم دعا می کنیم غرغر می کنیم دست به یقه می شویم خدا را زیر سوال می بریم هیچ وقت فکر نمی کنیم که برای من در زمین و آسمان کی که ما را دوست داشته باشد صلاح و سعادت من را بخواهد هیچ کس عزیز از خدا برای من نیست و وجود ندارد این که همیشه با این خدا هستم فکر می کنم یک خدایی مثل همین من را انداخته روی زمین و توقعاتی از من دارد همه اش می گویند شرع، مقدسات، حلال و حرام، واجب. الان شما نگاه کنید خیلی ها بی حوصلگی عرفانی دینی معنوی و فطری دارند.

بی حوصلگی عرفانی یعنی می گوید ای کا ش من این حرف ها را هیچ وقت نمی شنیدم هیچ کس این حرف را به من نمی گفت تا به کار هایم برسم. به کار و زندگی مان برسیم. این کار و زندگی یعنی حیوانیت یعنی این که می خواهم این جا بمانم اصلا باور نکردم که می خواهم پیش خدا بروم. وقتی که صابرین می خواهند خودشان را آرام کنند می گویند انا للله و انا الیه راجعون.

یعنی اصلا بنا نیست من این جا بمانم شما در این صورت خیلی از مشکلات تان را در مسافرت می توانید حل کنید اگر در مسافرت ماشین پنچر شود خراب شود می گویی که اشکال ندارد بالاخره در سفر این پیش می آید من که تا آخر همین طوری نمی مانم بالاخره بر می گردم خودمان را هم مسافر می دانیم این که ما بفهمیم من مال این جا نیستم صاحب دارم به قول علی علیه السلام ریشه و اصل و تن و جایگاه دارم تن من این جاست.

این که می فرمایند حبّ الوطن من الایمان. وطن من اینجاست آن طرف است. شما اگر بخواهید واقعا قدرتمند و موفق شوید باید این تمرین را زیاد کنید تا یواش یواش نسبت به عالم طبیعت احساس غربت کنید و به مظاهر طبیعی یعنی دلت بگیرد از اینجا شما که به سفر حج می روید بالاخره دلتان می گیرد و دوست داری به وطنت برگردی به اصل و ریشه ات برگردی. تا ما این حس به ما دست ندهد و نفهمیم که عزیزترین کسم و کسی که من را دوست دارد و صلاح من را می خواهد و همیشه با من است اوست که به من حیات و هدایت می دهد. وقتی این را نفمیمی همیشه یک تفکیکی بین خودم و خدا قرار می دهم و می گوییم که بابا من که این جا هستم یک وظایف هایی دارم تازه اگر جدی شویم. فکر می کنیم که یک خدایی هست در آسمان که توقعاتی دارد که ما یک روزه و نمازی را انجام بدهیم بعد ما هم می گوییم که آره بالاخره راست می گوید سند هایی در این مورد هم خدا فرستاده پس انجام دهیم.

وضعیت ما این طوری است نشستیم داریم پول بابای مان را می خوریم بعد یک شخصی پیدا می شود می گوید من هم برادر شما هستم سهم دارم حتی سند شناسنامه ما را هم نشان می دهد در این صورت هم مجبوریم روی زمین یک شریک را قبول کنیم ما ها معمولا مومنان هم همین طور هستند فکر می کنند که حالا یک طرف خدا و یک طرف هم دنیا.

فکر می کنیم خدا ارثش را می خواهد، طلب دارد از ما، زوری می خواهد می گیرد چون با سند ثابت کرده است یا این که ما را نصف کرده اند این که نصف ما در بهشت است نصف ما در دنیا بعد چون ما تصمیم نداریم که به جهنم برویم می گوییم بالاخره باید حرف گوش کنیم راه بیاییم تا جهنم نرویم باید نماز و روزه و حج را انجام دهیم و گر نه آن طرف گرفتار می شویم آقایی آمده بود خمس خود را حساب کند گفت من می دهم ولی قبول ندارم ولی چون می خواهم بروم حج و گفته اند که باید خمس خود را حساب کنم می دهم.

بالاخره مجبوریم که حج هم برویم تا آن طرف یقه ما را نگیرند این شخص قشنگ می داند که دارد به خدا باج می دهد ما در دین داری همین طور هستیم نماز و روزه و کار های مان باج دادن است تا وقتی که ما نماز و روزه و ..... را هدیه خدا نمی دانیم لذت نمی بریم. و تشکر هم نمی کنیم در این صورت ما هیچ وقت به موفقیت نمی رسیم شعار ما شهود است باید باور کنیم نه اینکه حالا زبانی تکرار کنم و بگویم اشهدانّ .... مثل مردی که زن خودش را قبول نکند و بگوید که من باورم نمی شود که چه موقع با این خانم ازدواج کرده باشم البته آن موقع که آن آقا را بی هوش کرده بودند بعد از به هوش آمدن این حرف را می زند.

اصل را یادش نمی آید که حالا بخواهد دوست داشته باشد و وظایفش را انجام دهد. اما اگر شهود کردن باشی که قبلا با او ازدواج کرده بود قبول می کنی و وظایف را انجام می دهی. مثلا همین اشتباهی که اکثر دختر و پسر ها می کنند وقتی می گویی که چرا به خانواده ات ابراز محبت زبانی و عاطفی نداری نمی بوسی همسر و بچه هایت را می گوید ما خانوادگی سرد هستیم سر مزاج هستیم. یا می گوید خوب دوستش ندارم در وجودم نمی آید، ما فکر می کنیم وقتی که ازدواج کردیم اصلا یک سوال به شما بگویم وقتی به مردی بگویی چرا نان زن و بچه ات را نمی دهی احمق ترین آدم ها هم این را قبول می کنند که وقتی ازدواج کنند یعنی باید خرج آن ها را بدهد اگر این کار را نکند معنا ندارد ازدواج سوال هم ندارد این کار طبیعی است. هیچ وقت یک مرد این حرف را نمی زند که هنوز برای من جا نیفتاده است یا قبول نکرده ام که باید خرج زن و بچه ام را بدهم. هنوز منطقی جا نیفتاده.

این در همه ی مراتب و مظاهر این سوال مطرح شده و جا افتاده که باید این کار را بکند در دوست داشتن هم همین طور است می گوید خوب دوستش ندارم این طوری نیست شما وقتی که تشکیل زندگی می دهید امام صادق علیه السلام: شما بخواهید یا نخواهید و ان لم یک فی تبع. اگر در تبعت هم نباشد مهرورزی و دوست داشتن یک اصل است تو باید این کار را کنی نگو که من هنوز دوستش ندارم راضی نیستم این اصل را قبول نمی کنم مثل نان دادن است.

الان این بچه از این جا زده شد طبیعی ترین کار این است که شما با او چه کار می کنید. بغل می کنی می بوسی کارش را انجام می دهی اگر این کار را نکنید غیر طبیعی است یا بچه ای را که در خیابان ببینی که تنها و آواره است کار طبیعی این است که دنبالش را بگیری و بزرگترش را پیدا کنی با یک حیوان هم همین طور است یک کسی داشت نماز می خواند یک بچه هم داشت یک خروس را اذیت می کرد و پر هایش را می کند تا این که خروس مرد این شخص نمازش تمام شد خداوند فرمود زمین دهان باز کرد و عابد را با سجاده اش فرو برد این غیر طبیعی است.

تو مریض هستی باید درمان کنی خودت را، می گوید من نمی توانم محبت کنم باید این عشق در من تولید شود تو خودت باید این عشق را تولید کنی اصلا کسی که می گوید من نمی توانم کسی را دوست داشته باشم دروغ می گوید چون اگر انسان دست از خودخواهی خود بردارد دوست داشتن جز فطری ترین کار است. چرا؟ توجه کنید ما از یک طبیعت و فطرت تشکیل شده ایم که فطرت مظهر خداست پس اسم الرحمن الرئوف الرحیم در او تجلی دارد همه را بالقوه دارد و آن که باعث می شود این ها بالفعل شود طبیعت است. شما به محض اینکه طبیعت را کنترلش کنی فطرت به خودی خود می آید تجلیات الهی می آید.

برای همین امام صادق علیه السلام می فرماید: کلّما ازداد لعبد ایمان ازداد لنساء حبّ. هر چقدر ایمان بالا برود علاقه به همسر بیشتر می شود لازم نیست که همسر کاری کند که ما دوستش داشته باشیم چه بسا همسر کاری هم کند خطا و اشتباهی هم کند ولی اگر تو آدم هستی نه حیوان یعنی الهیت در تو تجلی کرده تو نمی توانی دوستش نداشته باشی. کثیف ترین دوست داشتن این است که بگویی چون او با من بدرفتار کرد دوستش ندارم این یعنی مزدوری، یعنی عاشق خودم هستم. در واقع من اگر بخواهم کسی را دوست داشته باشم می خواهم ببینم که چقدر برای من مفید است چقدر با من تناسب دارد خوب کدام عاقل اسم این را محبت انسانی و الهی می گذارد که اگر کسی همه چیزش با من تنظیم بود دوستش دارم. و گر نه خیر.

مگر خدا این طوری است، هر شب ماه رمضان دعای افتتاح عرض می کنیم که خوب فکر کنید می خواهم سوال کنم. مثل کسی که انس دارم خواسته هایم را می خواهم نه می ترسم نه اضطراب دارم هیچ چیز. یا تازه هم می خواهم در آن چیزی که گفتم اگر دیر حاجتم را بدهی به خاطر نفهمی و جهالتم عتاب می کنم قهر می کنم با تو چی بسا اگر تاخیر شده برای من بهتر باشد تا حالا من ندیده ام مولای کریمی مثل تو که صبر کند بر من ربّ یعنی ای مالک و مدبر من تو من را می خوانی من پشتم را به تو می کنم. محبت را یاد می کنی من بغض دارم نسبت به تو دوستی می کنی با من ولی من اصلا تو را به عنوان دوست قبول ندارم. آن قدر که من به تو حق دارم تو خدای من هستی. این مانع نمی شود که تو به من رحمت و محبت کنی این نفهمی های من. تو با جود و کرم خود به من رحمت می کنی.

سوال: نمونه ی همچین محبتی را در پدر و مادر داریم که خالص ترین محبت است یعنی هیچ توقع دیگری از بچه ندارند اما پدر و مادر هم بالاخره یک جا می برند یک خانمی پدر و مادرش او را از خانه بیرون کرده بودند گفتم می دانید این اگر بیرون باشد چه اتفاقی می افتد برایش گفتند می دانیم ولی برای مان مهم نیست. می خواهد بمیرد یا هر غلطی کند فقط این جا نیاید مادر و پدر هستند اصلا برای شان مهم نبود. ولی خدا طوری نیست تو زمانی آدم هستی که دوست داشتنت به دیگران از مایه هوای نفست نباشد مثل خدا باشد. بتوانی شما فکر می کنید امام حسن مجتبی و حضرت رسول الله که زنان شان بد بود از همسران شان بد شان می آمد فکر می کنید امام حسن مجتبی با جده کارد و پنیر بودند همان جده که زهر داد و کشت، حضرت همسرش را با عشق و عاطفه او را ارضا نمی کرد چرا. و ان لم یک فی تبع. اگر در تبعت نباشد وظیفه ات است باید انجام دهی.

تامین عاطفی، مادی، معنوی، وظیفه ات است قبل از این که به زنت بدهکار باشی از طرف خدا این وظیفه ات است که انجام دهی، ولی من گروکشی می کنم اگر خدمت کرد می کنم اگر او کم گذاشت من هم کم می گذارم این می شود بی انصافی و نامردی.

این همه حرف را زدم که بگویم عزیز من تو وقتی می آیی نماز بخوانی وقتی می گویی اشهد انّ لا اله الا الله یعنی باید تو قبول کرده باشی این محبت و عشق را و شهود کرده باشی این که واقعا عزیز تر و کسی که دوستم دارد و من او را دوست دارم جز او کسی نیست تا وقتی این شهادت به رسمیت نیامده در دلت ما با خدا یکسره گروکشی داریم.

فرق اهل آخرت با اهل الله همین است که اهل آخرت اگر کاری هم می کند گیر بهشت هستند ولی اهل خدا با خود خدا دوست هستند آن وقت وقتی که شما به این برسی تازه به این می رسی که عزیزترین کست کیست به حالت طبیعی می گویم کاری به خدا ندارم از همسر و دوستانت کسی که لذت می بری آرام هستی پدر و مادر دوست وقتی می بینی احساس خوشبختی می کنی شاد هستی و می گویی الحمدلله من خوشبخت هستم.

بابا ما سال هاست در اذان و اقامه می گوییم حی علی الفلاح حی علی خیر العمل بدو به سمت خوشبختی واقعا من خودم به این رسیده ام که به این خوشبختی رسیده ام ذوق داریم شاد می شویم سر نماز الان وقت وصال است فکر کنیم تا بفهمیم تا الان عمر مان را چه کرده ایم یعنی وقتی می گوییم حی علی الفلاح حی علی الصلواه فلاح می دانی یعنی چی یعنی خوش به حالم شده که می توانم حرم بروم و نماز بخوانم عبادت کنم قرآن بخوانم آیا ما واقعا احساس می کنیم که خوش به حالم شده در بزم در نماز، حرم، مسجد این طوری هستیم.

فرمود المومن فی المسجدک فی الماء. مومن در مسجد همانند ماهی در آب است. اگر هستی خیلی خوش به حالت سعی کن از دست ندهی اگر نیستی بگرد ببین کجای کار گیر دارد که خدا می گوید خوش به حالی تو این است که تو با من باشی ولی من می گویم خیر در این است که با کسان دیگر باشم. یعنی شادی و ذوق زدگی من با غیر خداست. واقعا چرا ما نیستیم یعنی نباید این حل شود برای ما. من یک موقع هایی خودم را محاکمه می کنم می گویم بدبخت بچه هایی که 13 سال و 14 ساله بودند و شهید شدند آن ها آن موقع این را حل کرده اند انسان اصلا باورش نمی شود که زمستان در کردستان در کوه کمله، دموکرات، دموکرات می دانی یعنی چی؟ یعنی با چاقو در پیشانی ات یک خط می انداخت و دست در داخل می انداخت و پوست را می کند همان زنده یعنی کسی که با موزائیک آن قدر می کشید به گلویت تا رگ به رگ این عمل کشتن را انجام دهد.

یعنی کسی که می بردن تان پیش عروس های کرد و با حلبی سر می بریدند پیش پای عروس منافقین، عراقی،کلمه، و دموکرات، من به خدا قسم در شناسایی که در آن جا می رفتیم همه ی این ها بودند حال چه شهوتی نمی گذاشت که این ها در چادر نمانند. در دعا داریم که خدایا شهوت و ذکر من را در خودت قرار بده. هر بار از چادر بیرون می رفت با این که احتمال دستگیری و کشتن و اسیر شدن بود ولی هر بار نمی توانست دست از این نماز و عشق بازی بردارد. ما شنیدیم مرحوم آقا شیخ نخودکی که در حیاط نماز می خواند در رکوع بود و برف تمام کمرش را پر کرده بود آن مرحوم ما بود این هم جوان 13 -14- 15 ساله های ما بودند 20 ساله تازه داماد ما، چه باعث شد که این طوری شود نمی تواند بگذرد اگر ما رسیدیم که واقعا فلاح و خیر العمل هستیم این را اول برسیم، به آن، تا بعد بتوانیم این مفهومی که استاد در مورد قرب می گویند بفهمیم.

می فهمد که انسان قبل از این که از آن خود باشد از آن خداست و هیچ حیثیتی جز بندگی ندارد. ما مال خدا هستیم. نه مرد، نه زن، شوهر، مادر، دوست، همسر، فرزند، هیچ کدام نیستیم بنده خدا هستیم امشب شب دعا هست همه را دعا کنید شب رحمت است همه یعنی از کافر ها شروع کنید تا به خود امام زمان برسیم و دعا کنیم. مثل پیغمبر که وقتی کتک می خورد به جای این که نفرین کند می گفت اللهم اغفر قومی فانهم لا یعلمون. خدایا ببخش این ها نمی فهمند کاملا پاک باشید اگر یک مومنی، شما نسبت به آن کیفر داشته باشید گره داشته باشید ولا تجعل فی قلوبنا غلّ اللذین عنهم. بدبینی و سوء ظن و گرفتاری بالاخره غل داشته باشی مطمئن باش ساقط می شوید.

والحمدلله رب العالمین. و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.