جلسه 030 - شرح صحیفه سجادیه
شماره جلسه
30
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1383
ماه
12
روز
22
متن کامل (خام) ‌ جلسه 030 - شرح صحیفه سجادیه

جلسه قبل به ارکان دعا رسیدیم که شرط مبحث مان در ارکان دعا به داعی رسیدیم شرح سوم توجه به قرب الهی را داشتیم با هم مطالعه می کردیم از پیش گفتار کتاب درسی مان، که شهود شناخت حضرت آیت الله ممدوحی هست کتاب هم تقریبا آماده است و تا آخر صحیفه شرح شده در 5 جلد انشاءالله بعد از تعطیلات ثبت نام کنند.

گفتیم که از شرایط دعا کننده این است که در دعا توجه به قرب الهی داشته باشیم چون دعا درخواست است شما وقتی که با کسی حرف می زنی و درخواستی از او داری مثل درخواست های انسانی توجه فرمودی: شما حتی تلفنی با یکی از اعضا نزدیکت هم صحبت می کنی بعد مکانی مزاحم این ادراک است که الان پیش تو است و تو می توانی صمیمانه با او حرف بزنی نیست یعنی جسم مهم نیست که پشت تلفن شما با بدن که حرف نمی زنی با سی حرف می زنی با شخصیتی، با یک روحی حرف می زنی که از او فقط چی داری از او در واقع چیزی نداری و تن صدایی هم که می آید برای شما توسط امواج می آید برای شما ولی هیچ فرقی نمی کند که با حضور فرقی نداری در مورد حق تعالی وقتی توجه به قرب الهی داشته باشی نباید برگردی تو گوشه های ذهنت با فکر کنی که خدا چه شکلی است خدا چه جوری و با این که کاری نداریم مثل این هست که فرض بفرمایید الان بنده بخواهم با یک خانمی صحبت کنم و یک پرده به میان کشیده شده باشد من می دانم یک نفر این جا هست دارد با من صحبت می کند و صدای من را هم می شنود و من هم صدای او را می شنوم و همین کافی است.

با خصوصیت دیگر کاری نداریم و به این زیاد نیازی نداریم که خدا چه شکلی است بعضی ها می آیند می گویند که با خدا می خواهیم حرف بزنیم اول تصور کنیم. حالا هر کی هم هر تصوری دارد. می رسند خدمت امام صادق علیه السلام عرض کرد خدمت حضرت که من گاهی تصور می کنم که این شکلی و این جوری و فکر کنیم که وقتی می گوییم خدا یک عرشی را تصور کند و یا کسی را تصور کند که روی تختی نشسته آنجا مثلا نیازی نیست مطلق بی نهایت را اگر انسان تصور کند دیگر نیازی به شکل و شمایل و درک خصوصیات مادی ندارد می داند که بی نهایت به او نزدیک است و کیفیت نزدیکی را جلسه ی قبل خدمت تان توضیح دادیم این خیلی مهم است که بدانی که تو خواب هم که هستی می توانی با خدا صحبت کنی و قرآن هم می فرماید که الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم تو همه جا با او هستی و همه جا او هست و هیچ جا خالی از خدا نیست و اینها تولوا منتها عند وجه الله. به هر جا رو کنید آنجا وجه الله است صورت خدا در واقع است ترجمه واضح این است که هر جا روی برگردانی خدا هست. این را هم خودمان شهود می کنیم در درون مان. که با خدا هر جا باشیم می توانیم صحبت کنیم. این طوری خیلی خوب است یعنی همیشه یک همراه داریم که هیچ جا تو را تنها نمی گذارد حضرت سجاد در مناجات خمس العشر داریم که عرض می کند که من چه جوری تو را فراموش کنم در حالی که تو همیشه به یاد من هستی و چه جوری از تو غفلت کنم در حالی که تو مراقب من هستی کیف امساک و انت لم تزلزاک و کیف علوعنک و انت مراقبی چه جوری غفلت کنم از تو در حالی که مراقب من هستی. خوب یک سری دعا هست. که می خوانیم این را، در مورد خواندن دعا ها من گاهی تردید می کنم که آیا من این دعا ها را از چیز هایی که استاد آورده به همین شکلی که دارم توضیح می دهم خوب برای شما توضیح بدهم یا نه فقط ترجمه کنم و بروم این یک مقدار الان برای خودم مشکوک اس من خودم روال خودم را می روم ولی گاهی وقت ها به صورت نادر یک هایی را می شنویم و مثلا برویم زودتر سر دعا، گفتم آقای ورکیانی برگه پخش می کند خدمت خواهر ها و برادر ها و نظر های تان را بنویسید.

در دعای ابوحمزه ثمالی می خوانیم که الحمدلله الذین انادیه ما شعتم سپاس خدای را که هر وقت من او را بخواهم با او حرف می زنم، این یکی از نقاط به اصطلاح درک آدم با شعور است یک آدم فهمیده که در نعمت ها و دلداری ها و شادی ها وقتی دارد می گردد این دارایی را پیدا می کند که می تواند هر وقت بخواهد با خدا حرف بزند او را چنان به وجه می آورد که شکر خدا را به جا می آورد که از خداوند نه تنها شکایتی از نداده ها ندارد بلکه به این داده خدا خیلی شکر می کند که خدایا من هر چی که نداشته باشم این را دارم که هر وقت بخواهیم می توانم با تو حرف بزنم این فوق العاده مهم است الان هم شاید کسی درک نکند این را خیلی سخت در آدمها انگشت شمار پیدا میشوند فقط آدمهای قوی بقیه که ضعفا هستی مثل ما آدمهای ضعیف و بی جنبه ای هستند نه آدمهای قوی و قدرتمند هستند که این را درک می کنند که یعنی چه وقتی که ما متولد می شویم به برزخ همه ما می فهمیم که این یعنی چه یکی از عذاب هایی که در قیامت دامن افراد را می گیرد معرفتهای جدید است که به آن دست می دهد. این از عذابهای وحشتناکی است یکی از عذابهای جهنم آن عذابی است که مربوط به مار و عقرب و آتشی و همه اینها است که در مقابل حمیم و زقوم عذابهایی که از جنبه ادراکی به سراغ انسان می آیند خیلی ناچیز است. یعنی آدم وقتی که می فهمد که از دست خودش آگاهانه خودش را تعب انداخته و چه جوری خودش را گرفتار کرده خیلی می سوزد یکی از چیز هایی که انسان روز قیامت خیلی اذیتش می کند داریم که اگر از این اذیتی که این ادراک به شخص دست می دهد این اذیت و شکنجه روحی را پخش کنند بین بهشتی ها با همه عظمت بهشت هیچ بهشتی دیگر خوش نمی گذرد به او در بهشت همه غمگین می شوند.

اگر حجم غم یک نفر را از این که چی را از دست داده این را تقسیم کنند بین بهشتی ها دیگر ادراکی نمی کند این خیلی غصه بزرگی است روز قیامت که انسان بفهمد که خدا چه قدر مفت خودش را در اختیارش قرار داده و چی کار می توانست با این خدا بکند، استاد ما می فرمودند که یکی از قشنگی های دنیا همین است که انسان فقط تو اینجا است که می تواند با خدا رفیق شود، یعنی زیبایی های دنیا همین است که آدم می تواند در زمان کمی بهترین رفیق ها را پیدا کند. رفیقهای ماندنی، ماندگار، بی کلک، ثابت حسابی قدرتمند همه کاری از دستشان بر بیاید توجه فرمودی کی ما این را می فهمیم حالا ممکن است که بین شما یک نفر هم باشد که استثنا که بخواهد واقعا این جوری باشد یعنی بفهمد این را بگذارید من این را به او بگویم که آن یک نفر لااقل بی نصیب نماند که معلوم می شود که ما فهمیدیم، یعنی مثل امام سجاد می توانیم بگوییم الحمدلله الذی خدایا سپاس انادی هر وقت بخواهم می توانم با تو صحبت کی می تواند این طوری بگوید. ببینید ما معمولا همین طور هستیم که دنبال دوست رفیق همدم می گردیم کسی که با داشتن خداوند برای اینکه هر وقت می تواند حرف بزند نبودن کسی او را به خلا نیاندازد حرکت او را کند نکند ناراحت ممکن است بکند ولی حرکت ابدی او را نمی تواند کند بکند. بی عاطفی نیست اینها، امام، پیغمبر وقتی که کسی را از دست می دادند گریه می کردند بچه اش می میرد گریه می کردند همسرش بود، همسایه شان بود گریه می کردند این خوب است کسی نمی گوید بی عاطفه باشیم یا دوستی که در کنارشان نبود دلتنگ می شد. اما هرگز در نشاط فطری انسان کندی ایجاد نمی شد.

یعنی آن را داشتن یک وقت که می رفتند سر نماز دیگر سرمست بودند ما نمی گوییم که دیگر کسی را از دست دادی غصه نخور ناراحت نشو مرد از دست دادی دور شدی دلت تنگ شود برایش مسئله این است که از آن نشاط انسانی و فطری نیافتی سرعتت کم نشود الا بعضی از رفیق ها می گویند که ما با یک رفیق بودیم آن الان از حجره ما رفته آن طلبه است ولی آن طلبه خیلی ضعیف می گوید از حجره ما رفته از مدرسه ما رفته دانشجو می گوید مثلا از این دانشگاه به آن دانشگاه منتقل شده بعد می گوید کسلم بی حالم دیگر حال عبادت ندارم حال قرآن خواندن ندارم حوصله ندارم.

کسی که تا یک مصیبتی سراغش می آید اولین جایی که رویش تاثیر می گذارد مسائل فطری است روی ارتباطش با خدا است این نهایت ضعف و جهالت را دارد این آدم بدبخت ضعیف و در حد عدم است و گر نه کسی که با خدا یک رابطه جدی و درست و حسابی داشته باشد هیچ وقت کاستی اش در هیچ جنبه در ارتباطش با خدا تاثیر گذار نیست نه در قرائت نه در نماز شبش نه در حرف زدنش با خدا نه در لذت بردنش از حق تعالی نه در ارتباطش با معصومین نه در شوقش در زیارت و دیدار ها اصلا ضعیف نمی شود این یعنی آدم حسابی که توانسته خودش را به دوستی با خدا برساند اللهم اجعلنی من اولیاءک فرمول را به شما بگویم که هی نگویید که فرمول را از کجا می گویید.

اللهم الجعلنا من اولیاءک فا انک اولیائک لا خوف علیهم و لا هم یحزنون اگر رفیق شدید دیگر غصه نمی آید سراغ تان نترس. اضطراب و نه غصه یک کسی که اینقدر رای خودش ارزش قائل می شود که رفیق خدا شود دوست خدا بشود دوست امام زمان بشود این دوستش موضوعیت دارد یعنی آدم ها همیشه بر اساس دوستان شان یعنی کسانی که با آنها ارتباط دارند قیمت خودشان را می سنجند، این جوری است یعنی شما در درون خودت به صورت ناخودآگاه قیمت خودت را می توانی بدست بیاوری که رفیق های من کی هستند.

مردم هم همین طور شما براساس رفیق های تان و دوستان تان قیمت را روی تان می گذارند که با کی رفیق اند با کی رفیق نمی شوند طبیعی هم است درست یک کسی آنقدر خودشان سنگین می بیند که مثلا با خدا رفاقت دارد هیچ وقت این رفاقت را بخاطر با هم رفیق اند.

یک خلقی که پدر من داشت این بود که خیلی خلق بزرگی دارد البته ایشان خلق زیادی دارند ولی یکی از آن اخلاق های شان این است پدر من فکر نکن که یک آیت الله برجسته است پدر من یک کارگر کارخانه بوده بازنشسته نشده و همین طور در خانه است همین طور خیلی ملاحظه ما را می کرد مثلا می خواست دستوری به ما بدهد مثلا من در زندگی بزرگان و اولیاء خدا دیده بودم مثلا فرضا عاشق مرحوم اشرفی اصفهانی چهارمین شهید محراب مثلا می خواست به بچه هایش دستور بدهد یک موقعی دستور نمی داد. یا مخصوصا دستور نمی داد. می گفت اگر بچه ی من الان به او بگویم فلان کار را انجام بده اگر این آمادگی نداشته باشد در دلش یک ذره ناراحتی ایجاد می شود در رودروایستی قرار بگیرد. آق ممکن است بشود پیش خدا آن را مثلا تو آق نیندازم می بینند چقدر ملاحظه پدر ما نسبت به ما همین طوری. یکبار کار های مسلمی من خودم باید انجام بدهم کار خودم بود کار آن نبود خودش می رفت انجام می داد. به من هم نمی گفت هیچی اصلا به روی من نمی آورد بگو زمانی که مثلا من الان دوران شدید مجروحیت بدنی و موج گرفتگی بود خیلی وقتها کار هایی که به هر حال کار خودم بود در خانه باید خودم انجام می دادم خودش می رفت انجام می داد خریدی بود کار های سنگینی بود می رفت انجام می داد. من هم اصلا متوجه نمی شدم یک روزی دیدم به من گفت که وقت داری گفتم بله. ما اصلا دل مان لک می زد که به ما کاری بدهد یا مثلا دستوری بدهد ما برویم برایش انجام بدهیم الانش هم همین طور است اگر ما را به نوکری بگیرد خیلی کیف می کنیم.

ولی آن هم همچنین به ما حل نمی دهد درست. بعد ما هم رفتیم به وقتش گفت فرغون با بیل را بردار گفت برو خانه فلانی بنایی دارد هیچ کسی را برای کمک ندارد هر چقدر کار خواست کار کن. یعنی برای خودش هیچ چی از من نمی خواست ولی وقتی رفیقش رسید گفت چی گفت برو کار کن آنجا کارگری کن ما هم چند وقت آنجا کارگری می کردیم. رفیق خیلی خوب است به کسی برسد به جایی که با خدا رفیق باشد اصلا حاضر نباشد بخاطر هیچ چیز دیگر و رفاقتش سایه بندازد خراب بکند خوب این درک درستی هست تازه ما به یک درکی رسیدیم حالا اگر کسی رسید به اینجا که به خدا گفت شکر از این که یک نعمت بزرگی که هر وقت خواستم من می توانم با تو حرف بزنم این باعث می شود که انسان کسی را ندارد و از دست می دهد فاصله اش بین او و کس دیگر بتوان راحت بگذرد و دیگر راحت بگذرد نه که اصلا به او فشار نیاورد از فقدان فلان دوست فلان کس منظورم این نیست. منظورم این هست که راحت بگذرد یعنی کودک عزیز روانش و فطرتش معطل نماند با نشاط و قدرت از ذهنش چه کار کند مثلا اسرای آزاده ما اسیر شده بودند ولی پژمرده نشده بودند بعضی های شان 14 سال وقتی آنجا زندگی نامه ی آنها را می خواند انگار عیاشی می کردند تنها چیزی که انگار یادشان نبود چی بوده اینکه این ها چی اند اسیر اند. حفظ قرآن کردند نمی دانم دعا با چه نشاطی. نشستند این کار ها را کردند حالا اگر ما باشیم اسارت اصلا خدا نکند بیمارستان می خواهم دو شب بخوابیم آنجا این طوری می کنم حال نداشتم تنها. نمازم همین طور نماز را خواندم تعقیبات که هیچ چی قرآن هیچ چی مطالعه هیچ چی اصلا از نشاط می افتد طرف.

آن هم آدم بی جان که این جوری می شوند سایه می اندازد روزگارش به محض اینکه یک اتفاقی برای می افتد سایه می اندازد. خدا رحمت کند سید احمد آقا را گفت آن که مصطفی که شهید شد. دیدم امام می خواستم ببینم حالا مصطفی که شهید شد حالا خللی در برنامه امام پیدا می شود آن کتابش را علامت زدم دیدم همان 7 صفحه ای که هر روز می خواند آن روز ها 70 صفحه ای را که علامت زده بود خواند یعنی هیچ کدام از برنامه هایش تعطیل نشد. یعنی هیچ خللی در برنامه اش به وجود نیامد. به این آدم می گویند آدم دارا. دانا نه.

دانایی به درد نمی خورد خیلی وقتها. دانایی اگر تبدیل به دارایی نشود وبال گردن آدم است فقط دارایی مهم. دارایی یعنی چیزی که هر جا تو کم بیاوری کمکت بکند. سر پا نگهت دارد و به هیچ وجه در نشاط فطرت صدمه وارد نکند حالا غصه دارم هستی ولی فشارم به تو می آید ولی اصلا حرکتت به سمت ابدیت خداوند تعالی مسائل معنوی مسائل علمیت مسائل حوزه مسائل دانشگاه مسائل درسی اصلا فکر کن که 7 و 8 درس نخواندم اصلا ول کردم درس را.

این آدم، آدم ضعیفی یا تنبل بی حوصله ضعیف و لو از نظر اندیشه و عقل دچار مشکل هست یک همچین کسی. که این طوری هست این مبنا خیلی مهم است. الحمدلله الذی عنادی کلما شئت الحاجته. هر وقت می خواهم برای حاجتی. حاجتی دارم هر وقت دلم بخواهد صدایش می کنم. و اخلو بهی حیث شئت. لیسیری بغیر شفیع فیغضی لی حاجتی خلوت می کنم با آن هر وقت بخواهم برای درونم بدون این که واسطه ای بخواهد بیاید بین من و آن وصل کند بدون واسطه با او رفیقم. وقت نمی خواهد واسطه نمی خواهد خود مان را و خودش.

الان آدم بالغ شد، فهمید بعدا که آدم می فهمد خیلی غصه دارد. در قیامت من وقتی که می خواهم نماز بخوانم. سری چیز هایی که خیلی اذیتم می کند این هست که با اینکه توجه دارم که چی کار می کنم بعد می گویم خدایا حداقل فقط این نفهمی من که نمی فهمم که در مقابل کی ایستادم و دارم رکوع کی را بجا می آورم دارم سجود کی را به جا می آورم. دارم قنوت کی را به جا می آورم خدایا این را ببخش این را خیلی آزار دهنده است یک وقت می خواهی نماز بخوانی نمی فهمی در مقابل کی ایستاده همه شان غصه آور هست. که من در قیامت آخر می فهمم که ای بابا قیامت که هیچی آن طرف که مردیم می فهمیم که ای بابا این همه ما شب و روز وقت و بی وقت نماز خواندیم جلوی کی ایستاده بودیم. اگر می فهمیدیم یک دو رکعت نماز خوب می خواندیم خیلی آزار دهنده است. که می فهمیم یک چیز هایی یک گنگی هایی هست که یک کسی با جلالت و حرمتی ایستادیم در مقابلش اما درست نمی ایستیم عبادت بکنیم نه رکوعش نه سجده هایش نه قنوتش، نه تکبیرش، نه حمدش نه سوره اش هیچی این نفهمی از هر چی بدتر است. در روایتی است هیچ فقری بالاتر از جهل نفس نیست فقر نفس نیست اکبر الفقر نفس اکبر البلا الفقر نفس. بالاترین مصیبتی که کسی گرفتارش می شود این است که نفسش ضعیف بشود فقیر باشد یعنی دارایی نداشته باشد یعنی با یکی که می تواند پیش خدا بایستد و با خدا حرف بزند نمی تواند از این دارایی استفاده کند و این دارایی و این دارایی به دادش نمی رسد در واقع ندارد.

خیلی عجیب است آدم این همه ثروت دارد نمی تواند از او استفاده کند. مولی الموحدین در پاسخ یمانی که از ایشان سوال کرد آیا پروردگار خود را دیده ای؟ فرمود: آیا من اصلا کسی را نمی توانم ببینم باید دیوانه باشم که عبادت کنم. باید ببینمش عبادت کند امکان ندارد. نبینم او را عبادت کنم. مگر می شود آدم کسی را نبیند و عبادت کند چرا تا تو کسی را نبینی از دیدن تو محو بشود با کی حرف می زنی شما اگر مقدار زیادی حواس تان به من است که دارم چی می گویم پس من را می بیند. جلوی چشم من هستید من را می بینید.

چرت تان هم بگیرد هر کی متوجه بشود حواسم به شماست چرت تان می برد و توجه می کنید این دیدن خیلی مهم است می فرماید خدا هست دارد می بینمش خودش هم می بیند خدا را خوب این چقدر مهم است چقدر کمک می کند به او این را باید تمرین کنید یادتان نرود یعنی این را باید تمرین کنید تا بتوانید ببینید. و هر وقت دیدید دیگر راحت می شوید. حضور قلب و خیلی راحت می شود برای انسان، خوب و در پاسخ سوال از کیفیت دیدن فرمود گفت شما چطوری می بینید آقا را. خدا را چطوری می بینید شما.

فرمود با چشم دیده نمی شود منظورم این نیست که با چشم دیده شود. قلبها با حقیقت ایمان می بینمش بروند برای ادراک هر سخنی در معرفت نفس خواندیم باید تناسب وجود داشته باشد و سنخیت. شما محسوسات را نگاه کنید صدا را با گوش می شنوید و با چشم تان نمی توانید صدا را بگیرید. فقط گوش می خواهد برای دیدن شما چی احتیاج دارید چشم می خواهید. با طول موج بتوانید ارتباط برقرار کنید اگر بخواهید با فرکانس ارتباط برقرار بکنید چی می خواهید گوش. اگر باصره بخواهید ارتباط برقرار کنید قوه ی ذائقه احتیاج دارید اگر ذائقه تان را از دست بدهید هر چی بخورید متوجه ی مزه آن نمی شوید.

برای بو چی؟ باید یعنی داشته باشید چون سرما می خورید غذا می خورید اما بویش را استشمام نمی توانید بکنید. چون موقتا از کار افتاده برای ملموسات قوه ی لامسه می خواهیم. برای مخیلات. خیال می خواهید نمی توانید برای مهمات شما باید بتوانید توهم کنید. برای معقولات قوه ی عقل می خواهید برای حق تعالی فوق مجرد تو احتیاج به فوق عقل داری در معرفت نفس توضیح دادیم اینها را. اینها با فوق عقل با آن حسی که فقط آن می تواند خدا را ببیند ادراک کند ادراکش کند. اینکه تو بخواهی با خیال با عقلت خدا را پیدایش بکنی نمی توانی یا بخواهی تصورش کنی. آخر خدا چیزی نیست که با خیال ادراک شود مثلا می گویم شما تصور کن. مثلا فرض کن که رادیکال چهار می شود دو. خیال که نیست این عقل درکش می کند. 2× 2 می شود چهار تا این خیال نیست این عقل درکش می کند فرمولهای کلی چی ادراکش می کند عقل با معقولات ادارکش می کند لذا خداوندی که اساسا نه مجرد و نه مادی است بلکه فوق تجرد آن قوه ی فوق تجردت باید کار کند یا چی قوه ی فوق عقل. شما تمرین های فوق عقلی کنید تمرینها فوق عقلی تمرینهای بینهایت مشکل است که شخص خودش را در تمرینهای بی نهایت را کرده باشد با بی نهایت سر و کار داشته باشد.

به ادراک بینهایت خودش را تمرین داده باشد. یعنی خیلی زود با خدا ارتباط برقرار کرده باشد. با یک صلوات با یک ذکر با یک دعا. حالا دستش را بیاورد در جیبش تسبیح را در بیاورد تمام. ارتباط وصل می شود دقت کنید البته این کمک از ماده است. این کمک از حس. گاهی وقتها یک موقع آدم گیج می زند یک تسبیح در دستش آمد یا جلویش قرآن باز شد. تمام می شود این ارتباط وصل می شود ولی کی ارتباط وصل می کند حس وصل می کند ارتباط گیری اصل با کی است؟ با فوق عقلت است. بخش فوق عقلت می تواند خدا را ادراک کند با او لذت ببرد یک بخش فوق عقل. آن می تواند ارتباط برقرار کند لذت ببرد درک بکند حرف بزند. تمام این صحبتهایی که شما دارید در ادعیه 1،2 در اشعار عرفانی صحبت از می و لعل لب و گیسوی کمند و چنین و چنان اینها است اینها فقط مدرک کی است؟ فوق عقل بعدا یک کسی که هنوز در مرحله ی خیال نمی تواند راحت با خدا رفت و آمد برقرار کند کسی که هنوز در معقولات هست فلسفه هست.

با فلسفه سر و کار دارد یکسره در این چیز هاست. البته فلسفه خیلی کمک می کند چون فلسفه ی نزدیک عقل، عقل نزدیکترین قوه است. به فوق عقل، این خیلی می تواند به شما کمک بکند آنهایی عقل شان را تمرین می دهند اینها خیلی موفق می شوند به اینکه ادراکهای فوق عقلی بکنند. برای همین هم شما نگاه کنید. مرحوم علامه وقتی رفت اول علامه طباطبائی خدمت آقای میرزایی عقبافی رسید که آقا میرزا علی آقا به محض عرفان بگوید عرفان ادراکهای چی است فقرنی. گفتش که برو عقلت را درست کند بعد بیا پیش من برای اینکه عقل نزدیک ترین قوه ی فوق عقل اگر این مرحله ی عقل یک نفر کامل بسته شود کرده باشد آن وقتی که بخواهد بیاید در عرفان وارد بشود خیلی خوب می آید قدرتمند می آید و مثل کسی که الان آقا می خواهد بروی فوتبال بازی کنیم بعد می گوید خیلی خوب برویم در میدان چمن بازی کنیم چرا؟ برای این که شما وقتی می توانید در میدان چمن بازی کنید باید با کدام توپ بازی کنید. توپ فوتبال از این چهل تکه های فوتبال بالون توپی که نیم کیلو وزنش است دو تا پا به آن بزنی زانویت زود آب می آورد.

خوب هفته بعد باید بروی بیمارستان عمل. کی می تواند برود میدان فوتبال یک مقدار با این توپها پلاستیکی بازی کند شوت کند یاد بگیرد زانو آماده بشود بعد یواش یواش برود در تمرین، تمرین کند. وقتی تمرین کرد بعد برود روی زمین کار را انجام بدهد این خیلی مهم است آماده کردن عقل ما غالبا در وهم و خیال هستیم بعدا می رویم سر کلاس عرفان می نشینیم کیف هم می کنیم استاد چیزی می گوید ما نشئه می شویم یک شعر حافظ می خوانند ما به به و چه چه می گوییم چون البته سنخیت هم داریم ما به این حرفها دیگر ولی آخرش هم می مانیم که چی شد. بعد شب هم چند تا خواب هپروت هم می بینیم. هیچی یعنی اصلا نمی شود. این جوری می دانی دارم چی می گویم خوب نمی چسبد. خوب این حالت این حالت ما را وادار می کند به این که نکند نروید شما این کار را نکنید لذتها را بخرید و خودتان را محروم کنید ولی وقتی می خواهد جدی شود می برد شخص را به این سمت که خوب حالا من باید اول بروم عقلم را درست بکنم. ادراک عقلی کنم این که مثلا برای ورود کتابهای عرفانی می گویم. ولی درایه بخوانید نهایتی بخوانید منطق بخوانید منطق و فلسفه را کامل کار کنید بعد از ادبیات و معانی برای همین که شما جان بگیرید.

وقتی می خواهد پرواز کند. همان بار اول خسته نشوید بیفتید زمین. چون عرفان دیگر می خواهد بکشتت به وفق طبیعت از عقل هم می خواهد ردت بکند. نمی شود دیگر. جبرئیل یکجا ایستاد. دیگر خسته بود نمی توانست برود. اصلا گفت من اینجا یک قدم نزدیک تر بشوم. می سوزدم عقل من تا یک مقدار می تواند برود بالا. ولی وقتی می خواهی بیایی در حرکتهای عاشقانه و بزرگ نمی توانی با عقل بروی جلو عقل توقف می کند دل هست که می تواند تو را تا آخر ببرد و قدرت به تو بدهد که نبری.

استقامت بکنی و بایستی. گفتش که تو برو عقلت را درست کن. گفت پیش کی بروم فرمود برو پیش حضرت الله حسین بارت کوبی. رفت پیش آن ایشان گفتش که این جوری نمی توانم به تو بگویم. معذرت می خواهم این جوری به شما بگویم. مرحوم میرزا علی آقا گفت که برو آن فلسفه بخوان بعد بیا با تو عرفان کار کنیم رفت فلسفه کار کند، رفت پیش مرحوم بارت کوبی مرحوم بارت کوبی گفت برو عقلت را درست کن گفت عقلم را چطوری درست کنم گفت برو ریاضیات بخوان یک مقدار جبر بخوان هندسه بخوان مثلثات بخوان آن عقلت درست کار کند. بعد بیا برویم. این جوری هست.

توجه فرمودی بنابراین اگر کسی می خواهد یک حرکت قوی داشته باشد باید همین مسیر را داشته باشد مسیر، مسیر خوبی که برود جلو گاهی اوقات حرفه ای کار بکنند به این شکل کار بکنند حالا اینکه می فرمایید: که لا تدرک عیوب مشاهده العیان ولا یتدرک قلوب الحقایق الایمان این جوری است اگر. می خواهید به حقیقت ایمان برسید. یعنی محکم بشود حقیقت ایمان یک قوه ی ادراکه ی هست. که آن می تواند خدا را درک کند توجه فرمودید چی شد.

مثلا بچه بسیجی های خود ما خدا را خوب می دیدند، امام زمان را، خانم فاطمه زهرا، را خوب می دیدند و خوب ادراک می کردند و حقیقت ایمان شان فوق العاده فعال شده بود از وهم و خیال گذشته بودند از عقل هم گذشته بودند خوب توانستند این کار ها را انجام بدهند. خوب غریب المن الاشیا غریق المناحث. نزدیک خداوند به اشیا، غریق نهایت قرب را می گویند.

غریق المناحث نه اینکه چسبیده باشید به اشیا اینکه غریب نه این که چسبیده به خدا. حال بنده که از ناحیه فوق عقل با شما حرف می زنم به عقلم چسبیدم. نه عقلم پیشم هست. وهم هم پیشم هست خیال هم پیشم هست و حس هم پیشم هست چسبیدگی وجود ندارد حالا بعضی ها این طوری فکر می کنند. موقع مردن روح از بدن جدا می شود روح در بدن نیست که. چون روح مجرد نمی تواند برود در بدن که بیرون از بدن هم نیست مثلا می گویم نه روح من در بدن من نیست چون این مادی این امر مجرد نمی تواند برود در ماده خوب می گوییم کجاست روح من. این بغلم و پشت سرم. این هم نیست. الان شما حال تان با روح تان چطوری با بدن تان در روح بدن تان هستید.

باز هم نه پس چی است بدن فقط تحت اراده ی شماست تحت تصرف شماست. پس چسبیده با ما خدا به اشیا نچسبیده اگر بخواهیم بدانیم چطوری باید بفهمیم خدا را. از حالت نفس خودت گفتم نفس خودت با بدنت چطوری است. نفس مجرد و فوق تجرد تو با مملکت بدنت چه ارتباطی دارد همان جور خدا با ما ارتباط دارد درست شد. ما الان نه بیرون بدانیم نه در بدن ولی بدن کاملا تحت کنترل ما هست به همه چیز هم احاطه دارد. توجه فرمودید با ما تمرین نمی کنیم. همین طور ساده از کنارش رد می شویم بدترین چیز همین ساده دیدن عادتی هست مثلا شما. الان یک دفعه یک لحظه احساس می کنی یک کمی گونه ات می خارد. خوب در مملکت بدن تو یک نارسایی در پوست ایجاد شد خارید. کی دارد این کار را می کند؟ نفس. ادراکش این طوری است. اینقدر به بدنش نزدیک است که به محض اینکه بدن کوچکترین نیازی پیدا کند نفس ادراک می کند. دستور هم می دهد. که اینجا را بخاران.درست شد. تمرین می کنیم در غلطهای خودمان یک ذره. یواش یواش بزرگ شد غالب شوند عقل مان دور از اشیا اما نه این که جداست از اشیا فاصله ی بین آن و اشیا وجود دارد الان بین نفس و بدن ما فاصله هست نفس مقامش خیلی بالاتر است فوق تجرد را شما در نظر بگیرید با بدن چند مرحله فاصله است. اما آیا این از نفس دور بدن.

نه به محض اینکه سوزن می خورد نفس، متوجه می شود درست شد بیرون از بدن نیست. دور از بدن نیست. بعید است یعنی از نظر رتبه و شان بعید است دور است. اعلا است. اما فاصله ای بین اینها وجود ندارد در حالی که از نظر ارزش و سنخیت در مقام بی نهایت فاصله است بین شان. و فاصله ای هم بین شان وجود ندارد. الان می گوییم آقا بین نفس و بدن ما چند سانتی متر و میلی متر فاصله وجود دارد. بله می توانیم بگوییم. بین خدا و دنیا چقدر فاصله است. بین خدا و ماده. آن کرمی که 15 کیلومتر زیر دریا زیر یک سنگ روزی اش را دارد می خورد و خدا را شکر می کند بین او و خدا چقدر فاصله است. حالا یک موقع این طوری می کند خوب من باید زور بزنم خیلی تا این مسائل بیاورم پایین تر تا به شما گویم آخر نمی دانم موفق شوم یا نشوم.

دور هست از اشیا اما فاصله بین او و خدا وجود ندارد. همانطور بین من و نفسم فاصله ای وجود ندارد. ایشان در خطبه ی دیگر می فرماید در علو برتری چنان سبقت گرفته خداوند تبارک و تعالی که هیچ چیز از خداوند عالی تر نیست و نزدیک است. در پایین بودن و نزدیکی به اشیا هیچ شی هم از آن پایینتر نیست. آقا ارزش بدن با ارزش فوق عقل چقدر است. اصلا نمی شود حساب کرد. آنقدر روح فطرت انسان متعالی است. که هرگز نمی شود با بدن مقایسه اش کرد. توجه فرمودید. بدنی که هر چند وقت یکبار عوض می شود می اندازیمش دور، هر 7-8 سال یکبار کل سلولها عوض می شوند می ریزند دور یک بدن جدید همین نمی کند. درست. خیلی فاصله است بین این دو تا آن بینهایت این بدن مادی. خیلی مابین این دو تا فاصله است. اما چقدر اینها به هم نزدیک هستند در نزدیکی هم هیچ چیز نزدیکتر از نفس به بدن نیست. آقا من این دستم را نزدیک می کنم به صورتم. آیا انگشتم به بدنم نزدیکتر است یا خودم. خودم نزدیکترم تا انگشتم. درست شد.

انگشتر من حالا به انگشتم نزدیکتر است یا خودم. خودم نزدیکترم از انگشتم به خودم. درست هیچ شی نزدیکتر از خدا به اشیا وجود ندارد. یعنی نمی توانیم بگوییم در اتمی مثلا یک الکترون وجود دارد و یک نوترون و یک پروتون اینها به هم نزدیک هستند خدا از آن الکترون و پروتون به هم نزدیکتر است می توانی این را تصور کنی. یا نه. خدا فاصله ی اندازه نزدیکتر در خود اجزای الکترون چی هم همین طور میلیارد ها بار الکترون شما بشکافید. خدا به همه ی آن اشیا نزدیکتر است خدا به روح من از خود من نزدیکتر است.

این از همه بالاتر است. از رگ گردن هم به شما نزدیکتر است خدا بین انسان و خودش هم خیلی فاصله می اندازد خدا از خودت هم به خودت نزدیک تر است. در اندیشه هایت هیچ چیز از خدا مخفی نمی تواند بماند. نمی شود کارش کرد. همین طور که شما در هیچ قسمت از سرزمین وجودت اتفاقی نمی تواند بیفتد شما چی متوجه می شوید. حس های فوق عقلی تان تمام فوق عقل شما مدرک شماست تمام معقولات شما مدرک شماست. تمام مخیرات شما مدرک شماست. هر جای بدن تان اتفاقی بیفتد از یک خارش کوچک شما خبر دارید. بنابراین، این نزدیکی را باید تمرین کنیم.

تا بفهمیم وقتی که می خواهیم با خدا حرف بزنیم کجاست خدا. این کسی که به من از رگ گردنم نزدیکتر هستی ای کسی که بین خودش و انسان هم فاصله می شود. اینقدر نزدیک به ما. حالا صدایش کن. می خواهی صدایش کنی چطوری صدایش می کنی چقدر به تو نزدیک است. شما یک موقع همین طور چشمت را می بندی تا بستی خدا است قشنگتر هم هست تازه. اعجاب طبیعت هم تازه بر می داری برای همین بیشتر وقتها وقتی می خواهی با خدا بیشتر خلوت کنی چه کار می کنی اول چشم هایت را می بندی قشنگتر شد. مزه ی بیشتری داد خلوت بهتری بود. این علو خدا که می گوییم خدا، خدا کجاست، مثلا می گوییم آقا آسمان اول، آسمان دوم، آسمان سوم، آسمان اول که همین جاست که بشر به تهش نرسیده.

آن هیچی میلیارد ها سال نوری فعلا دارد عکس می گیرد بعد فرمودند آسمان اول در مقابل آسمان دوم مثل یک حقله است در آسمان اول. خوب آسمان دوم در مقابل آسمان سوم همین طوری و آسمان سوم در مقابل آسمان چهارم همین طوری، آسمان چهارم در مقابل آسمان پنجم همین طوری و آسمان پنجم در مقابل آسمان ششم همین طوری و بین آسمان ششم و هفتم یک سیر اختلافاتی وجود دارد که آن بحثش جدا است.

خوب بعد از آسمان هفتم عرش و بعد کرسی. خدا آنجا است. این جوری است. از سیدالشهدا دارد در جواب جبرئیل آنچه را از او خبر آورده ای بی حجاب تان در آغوش من است خدا الان همین جا هاست. همین جا است. همین که سجده می کنیم پیش من است. نزدیکترین حالت پیش من. پس می گوید استعلاع خدا اینکه خدا این همه علو دارد هیچ چیز از او عالی تر نیست.

دورش نکرده از اشیا از مخلوقات خودش. با اینکه بینهایت فاصله است بین انسان و خدا. ولی این بی نهایت. فاصله خدا را دور نکرده از چیزی از خلقش غالب افرادی که خواستند ترجمه کنند. این بخش را بد ترجمه کردند نتوانستند. خوب از پس این قسمت بر بیایند. نزدیکی خدا هم به اشیا. اشیا را در مکان مساوی خدا قرار نمی دهد. همین جا است. هم آسمان اول و هم آسمان دوم و هم آسمان سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم و عرش و کرسی. همه جا یک جور وجود دارد خداوند همه جا محضر خداست.

می بینید غیر از قرآن هیچ کس نمی تواند اینجا حرف بزند شما بروید بگردید در آثار ارسطو و افلاطون بهترین فلاسفه دنیا تمام آثار شان را بگردید یک دانه جمله که حضرت علی علیه السلام می گوید نمی توانید پیدا کنید فرق بین کلام وحی و فرق بین معصوم و فلاسفه همین است. به قول یکی از مراجع میلیارد ها خواجه نصیر شیخ انصاری ارزش یک نفس معصوم را ندارد. شیخ انصاری که امام خمینی می فرمود خدا ما را با او محشور کند. معصوم باید دقت کنیم امام حسین یعنی چی؟

خیلی باید حواس مان جمع باشد. اگر در تمام دنیا آثار دنیا، دانشمندان و فلاسفه را بگردید. اگر توانستید یک جمله این طوری پیدا کنید. امکان ندارد می دانی چطوری حرف می زند با شما، شما می دانید مشکل بزرگ ما شیعیان این است که متاسفانه نسبت به اهل بیت کور شدیم . از بس اهل بیت به ما نظر کردند از بس که این جمله ها را دیدیم. در، در و دیوار اسم های شان را دیدیم، جمله های شان را دیدیم. در مسجد و هیئت نمی فهمیم یعنی چی؟ شما برو جایی که این فرهنگ را ندارند می فهمی که فرق تو با آنها مثل این است که توی جنگل داری زندگی می کنی اصلا گیج گیج. دانشمندش هم گیج می زند. یک بچه ابتدایی، یکی از دانشمندان نمی دانم مال کجا بود چند وقت پیش گفت که من مسلمان نبودم نهج البلاغه امیرالمومنین دستم رسید یک جمله اش را خواندم هم مسلمان شدم و هم شیعه شدم.

یکی از شاگرد های متوسطه ما که این درس را پیش ما گذرانده بود چند وقت پیش داشت برای من تعریف می کرد که یک استاد گردن کلفت، با همه اطلاعات از آمریکا آورده بودند اینجا که مدیریت درس بدهد. گفت به من نشسته بود که حرف می زد و یک توضیحی که من می دادم این استاد با تعجب به من نگاه می کرد. می گفت چقدر بودجه کلان گذاشتند که این آقا از آمریکا بیاورندش اینجا که درس بدهد.

با چه دبدبه و کبکبه ای این که می آیند از آنجا مثلا به ما ها که نگاه می کنند. همچین نگاه می کنند که انگار عاقل اندر سفیه است. مثل یک بزرگ به یک بچه ی کوچک نگاه می کند. گفت سر کلاس بودیم کسی حرفی نداشت که حرفی بزند همه همین طور به دهن این زل زده بودند. یک موقع هایی یک حرف هایی می زدم و یک تکه های می آمدم. دفعه های اول یک ذره به من نگاه می کرد بعد به من گفت این حرفها را تو از کجا می زنی کی به تو یاد داده بعد. بعدا به او توضیح دادم دیگر. می گوید من را ول می کرد سر کلاس.

من را می برد به دفتر خودش و خودش می آمد اینجا. بعد به من این جوری می کرد شما اجازه می دهید من دانشجوی دوران دکترایم را بفرستم خدمت شما. رفع اشکال کنند گفتم بله خواهش می کنم بفرستید بیایند. من رفع اشکال می کنم.

واقعا همین طوری هست. آقا این فرمایشات خیلی بلند افتخار است برای ما که شاگرد اهل بیت هستیم. خاک بر سر کسی که این معارف را داشته باشد و چیز دیگری هوس کند. واقعا خاک بر سرش. شاگرد امیرالمومنین انسان باشد بنشیند نهج البلاغه بخواند شاگرد خدا باشد بنشیند قرآن دارد ببرد و فوق عقل. ببرد بالای عرش بنشاند غیر از معصوم می تواند این کار را بکند با آدم. این شراب نیست که آدم می خورد مست نمی کند آدم را، میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست. تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز. این را نمی فهمیم این بحث دارد من نمی رسم این را برای شما بگویم. تو خود حجاب خودی.

خیلی ها فکر می کنیم می فهمیم اما این رابطه بین خود و ناخود و اینکه خود حجاب ناخود می شود چطوری می شود با حفظ وحدت شخصیت جز مسائل معضل می شود. ما فکر می کنیم می فهمیم این را. اینها افتخار است دارد اینها عزت دارد عیاشی اینهاست. شراب اینهاست. اینها را باید آدم بفهمد حقیقتی که در وجود خودت کشفش بکند دیگر از تو هم جدا نمی شود. از دارایی در می آید تبدیل به دانایی می شود. بعد آن وقت در تولدت در برزخ چقدر تاثیر دارد آن وقت یکی از اینها را آدم بفهمد و بمیرد یا آنی که نفهمد بمیرد چقدر فرق دارد.

هر چند اینها را بفهمی وقتی می میری. به سلامتی تولد پیدا بکنید. انشاءالله. و وفات پیدا کنید آن موقع انشاءالله اول سالم بمیرید و سالم متولد شوید. وقتی سالم متولد شدید هر چقدر شما این معارف را متوجه شده باشید سرکلاسهای بالاتر می برند می نشانند حیف است. آدم اینها را نفهمد و بمیرد حالا من دو خط برای تان خواندم اگر بخواهیم خطبه ی توحیدی امیرالمومنین را حل بکنیم و کیف کنیم. انشاءالله بگذار برسیم به دعای اول. دعای اول میکده ای است. دارم می گویم. دو سال هم ما هی کل کل بکنیم و سر و کله ی هم بزنیم می ارزد چون آنجا شما بروید. من به محض این که شروع کنم شما مثلا لب تان تر بشود می افتید به سکسکه کردن. تلو تلو می کنید بعد هم می روید بیرون کلاس خراب کاری هم می کنید. ادعا های الکی حرفهای مفت نمی دانم فکر می کنید که مثلا چنین می شود؟ نه. وقتی ظرفیت زیاد بشود. آن معارف را می خوانید. اشتهایت هم زیادتر می شود صدایت هم در نمی آید.

دیگر فردا با خوردن این معارف نمی روید به این فکر کنی که بابایت بی سواد است و نمی دانم هیچی حالی اش نمی شود خیلی بالاتری. خیلی بد است. نسبت به کسانی که این درسها را نخوانده یا نگاه تحقیر به آن نگاه کنی. این معلوم است که خیلی بی جنبه بودی کوچولو دیدی بقیه را. مادرت را بی سواد می بینی پدرت را کوچولو می بینی و خواهرت که فقط دارد شوهر داری می کند بیچاره دارد فقط شوهر داری و بچه داری می کند آن چی می فهمد که ما کلاس رفتیم. فلان جلسات رفتیم و فلان دوره ها را خواندیم. چی می فهمند اینها عرش چی است کرسی چی است. خدا چی است عرفان چی است. این برای آدم های کوچک بدبخت ضعیفی که وقتی یک ذره معارف گیر شان می آید یک دفعه احساس بزرگی می کنند. باد می شوند اینها که وقتی یک ذره وقتی که خوب شد رفتی پیش بابایت. عاشق بابایت هستی می خواهی بابایت را بخوری.

آن وقت می فهمی که بابا بودن مامان بودن یعنی چی کنار اجاق ایستاد برایت غذا درست کرد کیف می کنی آن وقت می خواهی دست هایش را ببوسی. همان مادر بی سوادت که نماز شب هم بلد نیست بخواند. می فهمد یعنی چی. آدم ها چقدر قیمت دارند. دیگر هیچ کسی را ریز و کوچک نمی بیند چون نگاه افراد به دیگران بر اساس نگاه شان به خودشان کسی به دیگران ریز و کوچولو می بیند خودش ضعیف و کوچولو هست وقتی خوب پخته شوی آن وقت دختر عوضی را جلوی خودت ببینی آن پسر را آن طوری ببینی دیگر احساس نمی کنی از آن بالاتری می گویم به تو چی حسی دست داده.

از آن قربت به خدا بیشتر می فهمی که این جوری نیست چی بس شرافتش خیلی بیشتر باشد این را خوب می فهمی حس دوستی به مردم پیدا می کنی یک بشر می شود فردا فکر می کنی. از بقیه بالاتری و آنها این دوره ها را نگذراندن آن موقع است که اشتباه رفتی.

خوب می خواستم اخلاص هم بخوانم که نشد بماند برای جلسه بعد. دعا های قشنگی دارد این وسط حرفهای قشنگی دارد.

ولحمدلله رب العالمین علی صلی الله محمد و آله الطاهرین.