جلسه 027 - شرح صحیفه سجادیه
شماره جلسه
27
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1383
ماه
11
روز
24
متن کامل (خام) ‌ جلسه 027 - شرح صحیفه سجادیه

بحث مان در رکن دوم دعا که دعا کننده بود به خصوصیت های داعی اختصاص داشت در باره ی عبودیت داعی صحبت کردیم که دعا کننده باید روح عبودیت داشته باشد و خود این خیلی از مسائل را در دعا برای ما حل خواهد کرد اینکه انسان خودش را عبد بداند و حق تعالی را رب و اینکه متوجه باشد که یک حرکت عبودی دارد که غایت او رسیدن به حق تعالی است نقش خیلی زیادی در تنظیم دعا های انسان دارد.

یعنی عبد در دعا های خودش چیزی را که منافات با عبودیت دارد نمی خواهد چیزی که منافات با عبودیت دارد نمی خواهد، انسان خیلی اتفاق می افتد که در دعا های خودش چیز هایی را از خدا می خواهد که می داند به مصلحتش نیست اصرا زیادی دارد به اینکه خداوند تبارک و تعالی کاری را بکند که به مصلحت آن نیست خداوند تبارک و تعالی از آن راضی نیست متناسب با حرکت عبودی او نیست، همین که روح عبودیت در شخص نیست باعث م شود انسان به خدا بگوید که تو قدرتمندی تو خدایی تو هیچ چیز برایت نشد ندارد این خواسته ی من را چه کار کن؟ اجابت کن.

مثل بیماری هست که دائما از طبیب چیزی را می خواهد که مصلحتش نیست و از طبیب می خواهد که تغییر بدهد، چند شب پیش دختر کوچولوی ما مریض شده بود برده بودیم او را بیمارستان این هم از آمپول خیلی می ترسد طبیعتا همه ی بچه ها می ترسند بزرگتر ها هم می ترسند چه برسد به کوچکترها، دکتر یک مقدار بد حرف زد خواست تزویج بکند نگفت این دارویش است ببرید به او بدهید گفت چی بنویسم دارو؟ خوراکی بنویسم یا آمپول بنویسم بعد این زینب دست من را سفت گرفت گفت: بابا بگو آمپول ننویسد، سوال کردم از خود زینبم سوال کرد بعد که به دکتر گفتم که من گفتم چی مصلحت هست؟ گفت: که خوب آمپول البته بهتر است ما رفتیم آمپول را گرفتیم و آمدیم گفتم خوب حالا یک دانه آمپول است می زند به نفعش است بهتر است حالا بچه ام مقاومت کند درست است هم خود من اذیت می شوم هم بچه اذیت می شود ولی خوب به مصلحتش هست زودتر خوب می شود از این فشار هم در می آید نتیجه اش بهتر است هم ما راضی هستیم هم بچه راضی تر است هر چند اولش سخت است گفتم آمپول بنویس رفتم گرفتم دیدم آمپول به جای یک دانه شش دانه است شش عدد آمپول نوشته که بچه تحمل همچین چیزی را ندارد ما می توانستیم یک بار راضی اش کنیم یک جوری بیاید بزند ولی هر روز یک دانه بیاید بزند یک هفته کار سختی بود برگشتم به دکتر گفتم که عوضش کن این را فایده ندارد ما نمی توانیم وادار کنیم این را دکتر محکم ایستاد گفت من می گویم باید آمپول باشد گفتم که حالا خوراکی بنویسید برایش همین دارو را خوراکی برایش بنویسید گفت پای نسخه می نویسم به تشخیص پدر.

اگر من دکترم من این را تشخیص می دهم گفتم کاشکی که اول که می خواستی از بچه بپرسی این جوری قاطع موضع گیری می کردی به بچه نمی گفتی خوراکی بنویسم یا آمپول محکم می گفتی باید آمپول باشد ما هم تسلیم بودیم ولی این دکتر حرفش حرف خوبی بود یعنی لا اقل من را راضی کردکه گفت چی؟ می خواهید بنویسم به تشخیص پدر و گفت اگر من پزشک هستم من تشخیص می دهم که این نخورد چیزی و فقط آمپول بزند گفتم باش یعنی ما شش روز این زجر را هموار کردیم به خودمان که با جیغ و داد و اعتراض بچه، بچه را بردیم آمپول زدیم ولی حالا جدای از آن ضعف در حرف زدنش اینجا قدرتش خیلی خوب بود که گفت من تشخیص می دهم که این طوری باشد باید حتما این را بزنید غیر از این هم راه دیگری ندارد.

حالا خیلی وقت ها ما که دعا می کنیم بسیاری از موارد در دعا ها چیزی هایی ما می خواهیم که به مصلحت مان نیست فقط خودمان تشخیص دادیم به مصلحت مان هست، بعضی از عزیزان می آیند یک چیز هایی از من می خواهند می گویند دعا کنید مثلا این جوری بشود دعا کنید آن طوری بشود دعا کنید این طوری بشود اینها نمی شود می گوید آره شما بگویید خدا که می تواند می گویم بابا آخر نمی شود مثلا این طوری می کند می گوید که من پسرم مشروب خور است دعا کنید دیگر نخورد، دخترم مثلا آن طور، شوهرم معتاد است شما بروید دعا کنید خوب شود می گویم ما وظیفه مان هست من دعا می کنم شما دعا کنید یا شما که مادرش هستی دعا کن دعای مادر تاثیر دارد ولی شما نخواه که بچه شما یک دفعه این طوری شود نمی شود.

چرا؟ چون دعایی که اراده و اختیار را سلب بکند از انسانها همچین چیزی مستجاب نمی شود نمی شود یک دفعه شخص مثلا بیاید از حالت قهر با خدا آشتی بکند طبیعت گرا هست فطرت گرا بشود معتاد هست ترک اعتیاد کند نخواهید این را این اصلا شدنی نیست خداوند نمی آید که به زور بیاید یک کاری بکند یک نفر این طوری شود. تا وقتی خود شخص درش این زمینه حاصل نباشد همچین چیزی شدنی نیست یعنی ما می بافیم برای خودمان مصلحت هایی را دعا می کنیم که اساسا به نفع ما تمام نمی شود که حالا در این رابطه مفصل صحبت خواهیم کرد ولی روح عبودیت نداریم ما یا اصلا صریحا می دانیم ضرر دارد برای ما می دانیم ضرر دارد این کار می دانیم با حکم رساله فرق دارد با احکام اخلاقی فرق دارد با احکام اجتماعی اسلام منافات دارد با احکام عرفانی منافات دارد و خیلی چیز های دیگر ولی باز می خواهیم آن را باز اصرار می کنیم و می خواهیم آن را.

این روح عبودیت نیست اگر واقعا روح عبودیت به سراغ شخص بیاید دعا هایش را متناسب با عبودیت و حرکت عبودی خودش می کند این که مولای آیا راضی هست یا راضی نیست آیا مولای او یک همچین اذنی می دهد یا نمی دهد یک همچین خواسته ای دارد یا ندارد، یک همچنین مصلحتی را قبول دارد یا ندارد اگر مولا قبول ندارد یا دوست ندارد، ما اصرار نداشته باشیم که این مسئله درست بشود شدنی نیست همچین اصراری را نکنیم پس در رابطه با روح عبودیت این را توجه داشته باشیم که ما یکی اینکه چیزی که خلاف عبودیت مان هست از حق تعالی بله؟ نخواهیم خلاف حرکت عبودیت متناسب با ساختار ما نیست رشد دهنده نیست مضر هست برای ما ولی ما تشخیص می دهیم که چی است؟ خیلی هم مفید است.

اما این طوری نیست بعدا به این نتیجه می رسیم که مفید نبوده ضرر داشته برای ما لذا این عبد بودن این رکن، عبودیت شرط اول هست در اجابت دعا ها در مورد داعی این خیلی مهم هست یعنی به آنچه که خواسته حق تعالی هست راضی باشیم و به خدا چیزی را تحمیل نکنیم از خدا چیزی را نخواهیم که به ضرر ما باشد از خدا چیزی را نخواهیم که حق تعالی به آن راضی نیست.

چند روز پیش یک آقایی آمده بود می گفت: که مادرم سه سال است زمین گیر شده سه سال است و بیهوش هم هست در این سه سال بعد هیچی نمی فهمد یا یکی دیگر آمده بود می گفت که پدرم این طوری هست بعد نمی دانم حتی جلوی دفع ادرارش هم نمی تواند بگیرد این طوری است آن طوری است نمی شود دعا کنید بمیرد خب این طوری دیگر به زبان بی زبانی داشت می گفت که مثلا دعا کنید بمیرد، مرگ دست خداست هر وقت صلاح بداند این کار را می کند گفتم شما وظیفه ات هست که پرستاری کنی از مادرت دیگر خدا هر وقت اراده کند روح این را این را قبض روح می کند نمی توانیم ما بگوییم و یکی دیگر زنگ زده بود می گفت: که آقا نمی شود یک کاری کرد بمیرد یک کاری کرد بمیرد بعد گفتم یعنی چی؟ رویش نمی شد بگوید گفتم یعنی یک آمپولی چیزی بزنی بمیرد گفت بله بله گفتم نه همچین چیزی امکان ندارد نمی شود این که دست خداست.

مثلا می گوید من نمی توانم فلان مشکل را تحمل کنم یا مثلا فلان مسئله را تحمل کنیم دعا کنید فلانی بمیرد یا دعا کن من بمیرم هر دو حرف احمقانه هست با عبودیت سازگاری ندارد این یک نوع خود خواهی هست والسلام همین مثل این که بگوید آقا من الان در شکنجه هستم دشمن من را گرفته دارد شکنجه می کند همه اسرا همین را بگویند بگویند ما در شکنجه دشمن هستیم نمی توانیم تحمل کنیم خدا ما را بکشد مان، نه خدا می خواهد تو چهارده سال زندان باشی شکنجه هم ببینی درست است یک روزش هم سخت است ولی باید این چهارده سال را تحمل کنی خدا می خواهد تو هفت سال هشت سال ده سال در بیمارستان زمین گیر باشی همین طوری هست خوب خواسته دیگر.

این طوری برای تو رقم زده این مصلحت هست می گوید آقا دعا کن بمیرد طرف یا من بمیرم از این درد نجات پیدا کنم نمی شود اصلا همه ی هنر تو این هست که تو نمیری و این زجر را تحمل کنی یا این مشکل را حلش کنی بنابراین داشتن روح عبودیت باعث می شود ما فقط و فقط چیز های را از خداوند بخواهیم که با حرکت مان به سمت ابدیت سازگاری داشته باشد هوسهایی که بقیه ی مردم می کنند را نخواهیم هوسهایی که بقیه ی مردم می کنند یعنی اگر دیدی مردم فلان جور زندگی می کنند فلان چیز را دارند تو فلان موقعیت هستند هم ما بگوییم خدایا خدایا، نه اگر خدا بخواهد یک نکته هم هست که حالا بعدا صحبت می کنیم آیا ما واقعا حق داریم آسایش و رفاه و نعمت ها را بخواهیم؟ بله حق داریم اینها را بعدا توضیح خواهم داد.

اما این که اصرار به اجابت داشته باشیم نه اگر خداوند خواست می دهد نخواست هم نداد، اینکه ما چه نوع دعا های باید داشته باشیم در موردش بعدا صحبت خواهم کرد، نکته ی دوم پس چند نکته در مورد داعی داشتیم بحث اول عبودیت بود بحث دوم باور به قدرت الهیت بود یعنی باور کنیم که او غنی مطلق هست صمد هست، انّ الله علی کل شی قدیر. یا در دعا ها داریم ادب دعای اولیاءالله این بوده که وقتی که چیزی را می خواستند این را اعتراف می کردند انک علی کل شی قدیر. تو به هر کاری توانا هستی یعنی من باور دارم که تو می توانی این کار را بکنی یقین دارم که تو می توانی این کار را بکنی.

تو قادر هستی خوب یک بحث خیلی مهمی هست در روانشناسی در روانشناسی دینی دارم، عرض می کنم بعضی از افراد هستند نامه می نویسند یا مشکلاتی را مطرح می کنند برای ما برای خودشان این مشکل لاینحل هست یعنی می گویند نمی شود این مشکل حل نمی شود یعنی در دل خودش این هست که این بدبختی این مشکل این فشار همیشه گریبان من را می گیرد دست از سر من بر نمی دارد این طوری هست باورش این طوری هست ضمنا حالا یک مشاور هم آمده یک نامه هم از رو ناچاری برداشته نوشته که بابا من یک همچین مشکلی دارم بعد به او می گویی که آقا این مشکلت برطرف می شود این مشکلت برطرف می شود چون انس گرفته با این مشکل انس گرفته باور ندارد که این حل شدنی هست به او می گوییم والله بالله این مسئله بین تو و شوهرت، بین تو و زنت، بین تو و برادرت، بین تو و مادرت، بین تو و فرزندت حل می شود حل می شود.

می گوید آخر بیست سال است این وضعیت این طوری است بیست سال است چطوری حل می شود؟ می گویم علت این که بیست سال است این وضعیت هست شما بیست سال است بدون مهارت از روی جهالت عمل کردی یعنی اصلا روش صحیحی، اینکه می گوید آقا من هیچ وقت نمی رسم می دانم دروغ می گوید من بیست سال است دارم این مسیر را می آیم نرسیدم مسیر را آمدم نرسیدم بعد خوب آخر این مسیر غلط اگر مسیر درست را بروی اگر فرمول را رعایت کنی می رسی واقعا شدنی هست این مسئله این طور نیست که نشود آن وقت با همین ناباوری نسبت به حل مسئله می خواهد دعا هم بکند می رود حرم می نشیند نذر می کند دعا می کند در حالی که خودش باور ندارد این مشکل امکان دارد چی بشود؟ امکان دارد حل بشود.

شما نگاه کنید انبیا در بدترین شرایط دعا ها را می کردند عندتناه السده یکون الفرج. در حدیث داریم هنگامی که شدت به اوج می رسد آنجاست که فرج حاصل می شود وقتی که دیگر کارد به استخوان می رسد فرج حاصل می شود ولی ما باور نداریم این را خودمان می رویم دعا می کنیم در حالی که باور نداریم این آقا می تواند مشکل ما را حل کند این خانم می تواند مشکل ما را حل کند خداوند تبارک و تعالی می تواند مشکل ما را حل کند با یک ناباوری دعا می کنیم این فایده ندارد این فایده ندارد خیلی از افراد هستند می آیند به آنها می گوییم آقا این دستورالعمل را شما رعایت بکن دو دور سه دور این دستورالعمل را به تو می دهیم رعایت کن بعد از شش ماه آمده می گویم چه کار کردی؟ می گوید می دانم نمی شود نمی شود آقا یعنی اصلا هیچ کاری نکرده چون ناباور است چون باور ندارد نمی خواهد حرکت کند اصلا یعنی تصمیم ندارد برای شدن نمی خواهد هم کاری کند که بشود بعد می گوید من رفتم، یک خانمی آمده بود اینجا با شوهرش دعوای زیادی داشتن خیلی وحشتناک بیست سال هم مشکل داشتند بعد به آنها گفتم حل می شود این مسئله گفت می شود حل شود گفتم بله می شود حل شود گفتم شما باید این کار را کنید شهر تو هم باید این کار را بکند زود حل می شود بعد دو سه روز آمده اینجوری می کند این چیز هایی که شما گفتید من نمی توانم رعایت کنم من به او گفته بودم چی گفته بودم اگر می خواهی مسئله حل شود یا طلاق بگیرد چند تا بچه هم داری اینها بدبخت می شوند ول شان کن بروند پی کار شان این جوری می شود یا گر می خواهی زندگی کنی این جوری نمی شود زندگی کرد زندگی شرط دارد. قرآن می گوید یا باید با نیکی و شیرینی و شادی کنار هم زندگی کنید یا اگر قرار باد جنگ اعصاب باشد این زندگی لطفی ندارد که چون انسان ازدواج می کند برای چی؟

برای آرامشش، مثل بعضی از خانمها آمدند می گویند می خواهم با فلانی ازدواج کنم می گویم اصلا به مصلحتت نیست می خواهی ازدواج کنی این آرامش بخش نیست می گوید آخر من خسته شدم الان سی و دو سالم است شوهر نکردم بالاخره من هم شوهر بکنم گفتم شوهر کردن که مهم نیست اگر قرار است ازدواج کنی علی علیه السلام می فرماید انسان اگر یک عمر هم تنها زندگی کند بهتر از این هست که با یک قرین ناجنس، یعنی تناسب نداشته باشد ممکن است آدم خوبی هم باشد ولی تناسب ندارد با تو، تو می خواهی با این ازدواج کنی فشار عصبیت صد برابر همین دوران مجردی ات می شود می گوید نه حالا من فقط ازدواج بکنم معلوم بشود من ازدواج کردم مثلا از این خانه ی پدرم در آیم.

خانه ی پدرم اعصابم خرد است چنین است چنان است خوب می گویم بابا جان تو خانه ی پدرت تو داری از دست کسی شکنجه می بینی که با تو یک علقه ی عاطفی دارد یعنی پدرت است مادرت است شکنجه ات هم ضمنا می دهند ولی قبول دارند که بچه شان هستی ولی بعدا می روی خانه ی شوهری که هیچ علقه ای به تو ندارد آن شکنجه ات می دهد آن خیلی بدتر است. کسی که شکنجه پدر و مادرش را تحمل نمی کند شکنجه ی شوهرش را اصلا تحمل نمی کند کسی که زحمت پدر و مادر نمی توانی تحمل کنی زحمت شوهر را به طریق اولی نمی تواند تحمل کند اصلا نمی شود می گوید همین که من شوهر بکنم حالا می رود شوهر می کند می بینی به شش ماه نمی کشد متلاشی می شود زندگی اش متلاشی می شود حالا این خانم این طوری می کند می گویم که خانم شما اگر می خواهی زندگی کنی زندگی این جوری که شما مثلا گذشته را فراموش کن از الان براساس گذشت قضاوت نکنید بخواهید زندگی جدیدی را بسازید با فرمولها و دستور العمل ها و روشهای جدید سه روز بعد آمده این طوری می کن می گوید من نمی توانم من یک عمر عادت کردم این طوری حرف بزنم با شوهرم این طوری فحشش بدهم من که نمی توانم فحشش ندهم که صریحا می گوید من نمی توانم فحشش ندهم که من نمی توانم تحقیرش نکنم مسخره اش نکنم که من باید مسخره کنم تحقیر کنم گیر به او بدهم یک سره الان مثلا بیایم مودب با او برخورد کنم مثلا لبخند بزنم اصلا نمی شود می گوید خوب همین است دیگر شما نمی خواهی حل کنی قضیه را می گوید من نمی توانم گفتم خوب به سلامت خوش آمدید حل نمی شود بعد از چند وقت همین طوری هی هر دفعه زنگ می زد وقت من را کسان دیگر را می گرفت آخر را این طوری می کند مشاوره ی شما هم به درد ما نخورد فایده ای نداشت گفتم مشاوره ی من که هیچی مشاوره ی خدا هم به درد تو نمی خورد یعنی خدا هم نمی تواند تو را علاج کند نمی تواند علاج کند.

چون خداوند تا کسی خودش نخواهد انّ الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم. خداوند هرگز سرنوشت کسی را تغییر نمی دهد تا وقتی خودش بخواهد یعنی خداوند اختیار از کسی نمی گیرد این طوری یا اینکه اخلاق کسی را عوض کند نه اگر می خواهی شوهرت خوب بشود اگر می خواهی زنت خوب بشود اگر می خواهی پسرت خوب شود دخترت خوب شود دوستت خوب شود یا هر چیز دیگر روشت را در برخورد عوض کن با این روش جز به تنفر چیز دیگری اضافه نمی کنی این نمی شود بعد با این وضعیت می گوید نذر کردم آره نذر کردم نمی دانم چهل دفعه بروم جمکران نمی دانم نذر کردم چند تا گوسفند که شوهرم خوب بشود یا زنم خوب بشود می گویم خوب شدن آن یک امر دو طرفه است تو از این به بعد درست انجام بده یک طرفه نمی شود.

ما داشتیم یک جا یک جا زن خیلی قوی و خوب آمده جلو مرد اصلا تکان نخورده زن همه ی مسائلی که به او گفتیم عمل کرده مرد اصلا عمل نمی کند غرور دارد تکبر دارد عمل نمی کند بعد می گوید آقا مشکل حل نشد خوب نمی شود این طوری، می گوید دعا کردم هی می رود جمکران مشکل حل شود مشکل با جمکران رفتن حل نمی شود که با چهل دفعه جمکران رفتن و نمی دانم نذر چی و چی کردن نمی شود اصلا حل نمی شود مسیر تان را باید درست کنید مسیر را باید درست کنید آن وقت ما با وجود اینکه می دانیم حل نمی شود مسئله را در واقع این طوری می بینیم دیگر.

چون روش مان غلط است هی اصرار داریم مسئله را حل کنیم در حالی که خودمان هم می دانیم حل نمی شود چرا؟ چون نه خودمان می خواهیم روش مان را عوض کنیم هم مطمئنیم طرف روشش را عوض نمی کند می دانی روشش را عوض نمی کند خوب این هم نمی شود باید باور داشته باشی به قدرت حق تعالی موقع ای که می خواهی دعا کنی برای مریضی یا برای هر چیز دیگر در مشاوره هم همین طور در مشاوره که شما می آیید وقتی به شما یک دستورالعمل می دهند باید بدانید که آنی که دارد به شما این دستور العمل را می دهد می داند دارد چه کار می کند ولی می گوید من چون در آن فایده ای نمی بینم یا در آن اثری نمی بینم نمی شود نه فایده و اثر را تو نباید تشخیص بدهی اصلا ممکن است یک سال بی فایده و بی اثر باشد بعدا چی بشود؟

بعدا اثر بگذارد، این فکر می کند الان آمد پیش من مشاوره من به او یک حبه ای قرصی یک چیزی می دهم این خوب می شود مثلا یک ماه دیگر باید نتیجه بدهد می گوید نتیجه نداد. اتفاقا گاهی وقتها در مشاوره توجه داشته باشید در مشاوره ها در تجویز های خدا هم همین طور است در تجویز های خدا هم همین طور است مثل تجویز پزشک می ماند پزشک بدن که وقتی یک چیزی را تجویز می کند گاهی وقت ها حال انسان را چند برابر اول خراب می کند بعد می رود رو به اصلاح چرا؟ چون درمان یعنی که چی است؟ درمان یعنی اینکه تغییر مزاج و روحیه بدهد شخص یعنی از انس و عادت و الفتهای باطلی که گرفته چی کار کند؟ دست بردارد مثل اینکه معتاد را می خواهی بگویی آقا دیگر نکش. اول باید یک مدت تحمل کند بعد خوب می شود بله همین طوری هست در مشاوره هم همین طور در درمانهای الهی هم همین طور هست این طوری نیست که باید یک مدت انسان زجر را تحمل کند تا خوب بشود حالا در مسئله باور قدرت الهی باید انسان باور کند که وقتی که پیش حق تعالی هست حق تعالی هر کاری از دستش بر می آید مسئله هم شدنی است مسئله ناممکنی پیش خدا بله؟

نبرد چون مسئله که در نزد تو ناممکن است یا خودش ناممکنش کردی قطعا حل شدنی نیست قطعا حل شدنی نیست یک پزشکی بود که من می رفتن به او مراجعه می کردم انسی هم داشتیم صمیمیتی هم داشتیم یک موقع به من گفتش که داشت تعریف می کرد خاطراتش را از یکی از جانبازان شیمیایی گفت که این چشمهایش کور شده بود بعد پوست بدنش هم سوخته بود خیلی از قسمتهایش را از دست داده بود گفت من به او گفتم که وصیت را بکن وقتی آوردن او را در بیمارستان گفتم که شما دیگر وصیت را بکن چون این دکتر رکی هم بود یعنی اصلا با مریض هیچ تعارف و شوخی هم نداشت مثلا بخواهد ملاحظه ای بکند اخلاقش این طوری بود مثلا من یادم است می خواست یک نفر را مثلا دستش را گچ بگیرد با موتور تصادف کرده بود می گفت چی است دوباره مرض داری رفتی موتور سوار شدی خیلی راحت صریح مثلا این طوری حرفهایش را به او می زد بعد دکتر چیزی هم بود دکتر خیلی انقلابی بود ولی خوب در حرف زدن رعایت نمی کرد اینها را همین طوری خیلی صریح به طرف می گفت. الا بی ملاحظه به این گفته بود که وصیتت را بکن گفت من به او گفتم برو وصیتت را بکن گفت آن همین طوری که نابینا و در این پوست سوخته و داغان رو تخت افتاده بود به من گفت که فکر کردی من وصیت کنم مگر ما صاحب نداریم ببین آن آنجایی که می گوید من صاحب ندارم می گوید من صاحب دارم این طوری نیست که بروم نا امید شوم.

عندتناه السده یکون الفرج موقعی که شدت اوج می گیرد تازه اول گشایش هست به افرادی که مثلا مریض دارند می گویند دکتر جواب کرد می گویم حالا خوب شد دکتر جواب کرد دیگر حالا الان دیگر راحت می توانی بروی در خانه ی خدا دیگر راحت حرفت را بزنی تا وقتی که هی دلت پیش این و آن بود نمی توانستی از خدا بخواهی الان دیگر می دانی که بابا باید بروی کجا پیش کی باید بروی اوج گرفته مسئله بیشتر امیدوار باش به شفای مریضت تا کی؟ تا آن موقع که دکتر جواب نکرده بود، الان یک خانمی بچه اش را آورده بود بچه 16 ساله می گوید چهار پنج ساله دارم مداوا می کنم دکتر ها هی چهار پنج سال رو ما کار کردند و هی این طرف آن طرف عمل و چی و چی آخر سر دیروز گفتن که کاری نمی توانیم بکنیم.

در روایت داریم وقتی شما دعا کردن را به هوای اسباب و علل دیگر به تاخیر می اندازی مشکلت طول می کشد خواندم برای تان یادتان هست که وقتی دعا را فراموش می کنی مشکل چی می شود؟ طول می کشد دیگر آخر سر که از همه جا می بری می خواهی بروی در خانه ی خدا خوب از اول برو در خانه ی خدا دیگر نه که اسباب و علل را رعایت نکنی ولی از اول هم بروی در خانه ی خدا بخواه که این اسباب و علل عمل کند.

شما نگاه کنید وقتی حتی می دانی این تربت امام حسین علیه السلام هست اثر هم دارد دیگر از این بالاتر که ما نداریم گفتن آقا تربت امام حسین است شفا در آن هست با یقین یک کسی استفاده کند باور داشته باشد به این. این خیلی اثر دارد همین هم باز می گوید از خدا بخواه که در این تربت یک اثری بگذارد برایت این تربت اثر بگذارد برای شما، گفت صبح آمدم دیدم که نه مریض خوب شده بیمارستان شلوغ است و پرستار ها ریختند پشت سر اتاق و این هم در اتاق را قفل کرده و بالاخره رفتیم داخل دیدیم یک آدم سالم چشم دار با پوست سالم تر و تمیز نشسته آنجا گفت دیدی به تو گفتم صاحب داریم ما وقتی یک نفر این طوری هست یعنی اطمینان دارد به قدرت حق تعالی خیلی تاثیر دارد این.

این یقین خیلی تاثیر دارد می گفت مادرم به من گفته بود از کربلا تربت بیاور رسیدم دم در خانه دم در خانه یادم افتاد تربت نیاوردم برای مادرم گفتم این هم پیر زن مریض با یک امیدی بعد از این همه سال که ما توانستیم برویم کربلا به ما گفته تربت بیاور چه کار کنیم گفت از در خانه یک ذره خاک برداشتم دادم به او گفتم نه نه جان این هم تربت کربلا گفت: دستت درد نکند پسرم خدا خیرت بدهد گفت آن هم گذاشت دهنش خورد و یک چند ساعت بعدش هم خوب شد بعد از چند سال خوب شد بعد گفت دیدی مادر چی کار کرد این تربت کربلا دیدم خوبم شد حالا چی بگویم به او گفتم نه نه جان راستش را بخواهی این طوری شد من از در خانه خاک برداشتم دادم به تو گفت: آخر درست است به پسرش گفته بود گفته بود که یقین من، من را شفا داد این مهم است یقین من، من را شفا داد این خیلی مهم است یعنی یقین دارد که تربت کربلا چه کار می کند؟ شفا می دهد و لو ناگاه یک خاکی را به حساب تربت کربلا بخورد.

این خیلی مهم است حالا نمی خواهم هی خاطره تعریف کنم برای شما. زیاد شده افراد با یقین از حضرت چیز را خواستند حضرت به آنها داده خداوند تبارک و تعالی به آنها داده باور دارند حل می شود یعنی مشکل شان را لاینحل ندیدند من خودم خیلی وقت ها شده همین اتفاق برایم افتاده که مثلا معضل را خیلی بزرگ دیدم از این طرف هم می دانم که من وقتی دارم آنقدر بزرگش می بینم شکست می خورم می دانم یقین دارم شکست می خورم حل نمی شود ولی وقتی گفتم اگر به خدا نگاه کنیم بهتر است درست است به حساب ظاهر امکان پذیر نیست ولی خدا اگر بخواهد می شود مثل جبهه دوران جنگ این جوری بود دیگر دوران جنگ خیلی وقتها محور ها عملیات ها شدنی نبود امکان نداشت بشود یادم است من یک بار در یکی از این عملیاتها به مسئول گروهان گفتم که اگر تخریب چی می خواهید نم بیایم باز کنم بیایم جلو موقع عملیات گفت نه نیازی نداریم من هم خیالم راحت شد دیگر روحیه ام هم شل شد نسبت به اینکه بخواهم عملیات تخریب انجام بدهم گفتم به عنوان یک رزمنده است دیگر بعد رفتیم جلو من دویدم رسیدم چون اطلاعات عملیات هم بودم دویدم وقتی رسیدم گفتم که حالا عراق هم همین طوری داشت بچه ها را می ریخت زمین عملیات از دو سه طرف لو رفته بود ما در آتش خودمان را رساندیم آنجا گفتم کو تخریب چی ها گفت: چند تای شان که لت و پار شدند چند تای شان هم غیب شان زد اصلا معلوم نشد چی شدند گفتم خوب پس وسایل چی؟ گفت: وسایل ندارم من گفتم اولش به من می گفتی گفت ندارم چی کار می خواهی بکنی من هم همیشه طبق عادت یک سیم چین در جیبم بود می گفتم باشد همراهم سیم چین را برداشتم می خواستم بروم در میدان مین دیدم که ای بابا نبشی های خیلی کلفت عراق زده جلو میدان مین میدان مین را با سیم خار دار بسته اصلا سیم خار دار چی می خواستیم که سیم خار دار چی هم افتاده بود همانجا اول خط افتاده بود نمی شد نمی شد هیچ کاری بکنی مثلا شما فکر کنید سیم خاردار چی سر خیابان افتاده ما اینجا در میدان مین نه سیم خاردار چی داریم سیم خاردار را بکنیم یک سیم چین داشتیم فقط سیم تل را می برید این نبشی ها را هم کرده بودند در زمین مگر می شود کاری اش بکنی یعنی اسیصال صد در صد یعنی هیچ کاری دیگر نمی توانی بکنی یعنی صد در صد زمین گیری باید وایستی تا همه کشت بشوند هیچ کاری نمی شود بکنی اینجا دعا خیلی اجابت می شود یعنی انسان یقین داشته باشد که طرفش اجابت می کند.

من حالا نمی دانم چی شد که حالا چطوری شد که به حضرت ابوالفضل توسل کردم یعنی همین که گفتم یا ابوالفضل کمک کن همین طوری توسل کردم به حضرت دستم که زدم به این میله ها دیدم همه در آمد اصلا انگار نه انگار نبشی کردن آن تو نیم متر یک متر در زمین اصلا در آمد همه شان در آمد من دست می زدم کنده می شد می افتاد همه شان افتادند همین سیم خاردار ها صاف شد زمین صاف شد من رفتم میدان را باز کردم بعدا که بر می گشتم دیدم که رادیو اعلام کرد عملیات رمز یا ابوالفضل داشت. ولی وقتی با یقین می روی جلو وقتی باور داری طرفت کمکت می کند در استیصال صد در صد دو سه مرتبه در جبهه برای من یک همچین اتفاقی افتاد برای همه همین طوری شده بود یعنی جبهه همه اش همین طوری رفت جلو تجربه نظامی ما که نداشتیم یعنی همه می رفتیم گیر می کردم دعا می کردیم.حل می شد و الا دو باره یک بار دیگر هم پشت میدان مین همین وضعیت را من داشتم که هیچ تاریک تاریک نه میدان را می توانستم پیدا بکنم نه یک وضعیت حشتناکی اصلا هیچ کس آنی که مسئولش بود گفته بود من گم کردم من نمی توانم شما یک کاری بکنید آنجا هم باز عنایت خدا شامل حال ما شد.

وقتی انسان می برد صد در صد ولی یقین دارد طرفش کاری برایش می تواند بکند آنجا خیلی کار ساز هست خیلی کار ساز هست برای انسان بیایم از اول باور کنیم خدا کاری از دستش بر می آید همه کاری. در بستر عبودیت نه در بستر هوای نفس و مصلحت اندیش ها و تشخیص های خودمان ها در بستر عبودیت کار کار خدا بود کار جبهه است چون سرباز های خداست.

ما آنقدر مطمئن بودیم که دعا بکنیم اجابت می شود که برای ما دعا کردن و دیدن اجابت و دیدن معجزات یک عادت شده بود یک عادت شده بود اصلا برای ما یعنی رزمنده ها باور کرده بودند که هر وقت بخواهند هر کاری دلشان بخواهد می توانند بکنند چون کار کار خیری بود. در بستر عبودیت این یادتان رود این بستر اگر فراموش بشود ولو یقین هم داشته باشی به قدرت خدا کار شدنی نیست. در بستر عبودیت وقتی یقین داری که حق تعالی هر کاری از دستش بر می آید هر کاری می تواند انجام بدهد می کند این کار را دعا اجابت می شود به نتیجه می رسد گاهی وقت هاست ما یقین هم داریم ولی مصلحت نیست.

خدا رحمت کند مرحوم علی محمودوند را علی یک سالی قبل از شهادتش خدا یک بچه ای به او داده بود که این بچه کور، کر، فلج مغزی، دیگر یعنی هیچ نوع حس ادراکی نداشت یک تکه گوشت بود که حتی گرسنگی اش را هم نمی شد تشخیص بدهد یعنی باز می کردند دهنش را به زور غذای می ریختند یک حیات گیاهی فقط داشت هیچ چیز نه می بیند نه می شنود نه هیچی بچه این طوری است شما نگاه کنید چقدر هم سخت است گفت خلاصه برش داشتم بردم او را امام رضا گفتم آقا بالاخره یک کاری بکن دکتر ها هم کاری برای این نمی توانند بکنند گفت شب خواب حضرت را دیدم فرمودند که می توانیم شفایش بدهیم مصلحت نیست برای شما خیلی بهتر است این بچه. چشم گفت ولی خوب اذیت خیلی می شدیم، یک بار خدمت یکی از اولیا یکی از بزرگان رسیدیم به او گفتم بچه این طوری است تکلیف ما چی است چی کار کنیم؟ گفت: به او هم نگفتم که رفته بودیم مشهد و چنین و چنان.

گفت: که پیام همانی هست که امام رضا به تو داد حرف همانی هست که آقا گفته، گاهی وقتها این طوری است به هر حال یک مصلحت هایی هست پشت پرده نمی شود یعنی اصلا به هر حال این طوری صلاح هست باید این قضیه بشود نمی خواهیم زور بزنیم که آقا بله می توانید شما تغییر بدهید می توانید شفا بدهید ولی خوب حالا به هر حال برای ما این طوری خواستید بسیار خوب. حالا همین طوری آن یک بحث دیگر است اما این که ما اعتقاد داشته باشیم اگر بخواهند حل بکنند می کنند. ما از اولیای خدا داشتیم از اولیای الهی که اینها تمام مدت سال را مریض بودند مریض زمین گیر ها بدن چرک زخم داغان بعد خودش ولی خدا بود یعنی یک کسی می آمد مریض بود این، یک دستی می کشید آن شفا می گرفت پا می شد می رفت ولی خودش در اوج مریضی بود بعد ایام حج که می شد خودش بلند می شد یک دست به خودش می کشید بدن تازه و تر و تمیز و خوب پا می شد می رفت حجش را به جا می آورد بر می گشت می افتاد در بستر مریضی خدا این طوری از او می خواهد می گوید این طوری از من می خواهی باشد قشنگ است اگر خدا هر طوری بخواهد خوب ولی باید یقین داشته باشیم که این قدرت را دارد همه کاری از دستش بر می آید، حالا یک بحث خیلی سطحی و ضعیفی را من برای شما در این بحث کردم برای این که مطمئن بودم به متن که برسیم متن خیلی زیبا هست و قدرتمند است ضعف کلام من را جبران خواهد کرد.

شرط دوم این است که بنده خدای خود را به وصف غنی مطلق بشناسد، غنی مطلق بداند که او بی نیاز مطلق است و از اجابت نکردن ما کیفی نمی کند لذتی نمی برد از حل نشدن مشکل ما چیزی به ما بله؟ نمی رسد چیزی که غالب ما به او اعتقاد نداریم غالب ما به او اعتقاد نداریم یعنی وقتی که دیگر خیلی به بن بست می رسیم می گوییم خدایا مشکل من این طوری حل می شود از تو هم چیزی کم نمی شود چرا اجابت نمی کنی پس تو می خواهی من را اذیت می کنی خدا هم دیگر حرف من را نمی شنود خیلی وقت ها ما می گوییم این طوری دیگر می گوییم خدا هم دیگر حرفهای من را نمی شنیده انگار خدا هم انگار با من قهر کرده این طوری می گوییم این خیلی کفر است بی ادبی هم هست که انسان این طوری اعتقاد داشته باشد که خداوند ما الان داریم به زبان می گوییم ولی هنر این هست که در دل مان به این یقین برسیم که خداوند از اجابت نکردن ما کیفی نمی کند ائمه کیفی نمی کنند می گویند آقایان که خودشان وضعیت من را دارند می بینند چرا این حضرات وضعیت من را می بینند به داد من نمی رسند. نمی گوید من احمق بودم مثلا مسیری که نباید طی می کردم طی کردم رفتم حالا به درد سر رسیدم حالا می خواهم حل بشود نمی شود آخر این طوری.

می گویم آقا مثلا مسواک به او گفتیم بزن دیگر خوب مسواک بزن نمی زند کرم می خورد بعد می گوید رفتم مفاتیح را باز کردم هر چی دعای درد دندان را خواندم خوب نشده گفتم بابا این را کرم خورد باید بکنی بیندازی اش دور می خواهی این دندان کرمش برطرف شود خدا که مسخره ما نیست که می گویم خوب به تو دستور دادند مسواک بزنی نمی زنی بعد مریض می شوی لثه هایت قلبت پوستت داغان می شود بعد می روی دعا می کنی خدایا این را شفا بده. به تو گفتن فلان میوه ها را بخور برای پوستت خوب فلان سبزیجات را بخور برای بدنت خوب فلان چیز را بخور برای دندانت خوب است خوب هیچ کدام را رعایت نکردی حالا هم می خواهد بیاید فوری هم به نتیجه برسد نمی شود.

به قول خود خدا ما می خوانیم حکمتش را به هم بزنیم جور در نمی آید در دل مان این باشد بابا خدا از اجابت نکردن ما از اجابت نکردن ما ائمه از اجابت نکردن ما نه کیفی می کنند نه حضی می برند نه چیزی گیر شان می آید. با ما هم دشمن نیستند واقعا غنی مطلق هستند از ما هم بد شان نمی آید این خیلی مهم است و بداند که او بر جمیع مکنونات قلبی آگاه ور در برآوردن حاجات تواناست و هیچ چیز در برابر قدرتش مانع نخواهد بود هیچ چیز مانع نخواهد بود، امام سجاد علیه السلام در طلب حاجت از خدای متعال عرض می کند قمحته بالغنی ان خلقک و انت اهل الغنی عنهم و نصبتهم الی الفقر و هم اهل الفقرا الیک فمن حاول سد خلتهی من عندک و رام صرف سقر عن نفهم بک فقد طلب حاجته فی مظانها و اتی طلبه فی وجهها می فرماید که خدایا تمحته بالغنی ان خلقک خود تو مدح کردی به اینکه تو اهل غنا از خلق هستی بی نیاز از خلق هستی و انت اهل الغنی عنهم و این هم سزاوار توست واقعا که تو بی نیاز از خلق هستی و به مردم نسبت فقر دادی و هم فقرا الیک و آنها هم فقیر هستند واقعا به درگاه تو فقیر هستند فمن ماول سد خلهی کسی که تلاش می کند مشکل خودش را نیاز خودش را عرض کنم خدمت تان که از درگاه تو من عندک سدّ ملتهی من عندک بردارد آن مشکلش را از نزد تو تلاش می کند با تو مشکل خودش را حل کند تا با کس دیگری و رام صرف فقر عن نفسهی و تلاش می کند نیاز خودش را با تو برطرف بکند احتیاج خودش را با تو برطرف بکند.

فقد بک این بک چقدر قشنگ است بک یعنی با تو با تو فقد طلب حاجته فی مظانها درست عمل کرده دقیق عمل کرده می گوید خوب عمل کرده کسی که می خواهد مشکلش را با تو حل بکند نیاز و فقرش را با تو برطرف بکند با تو برطرف بکند با غنی مطلق برطرف بکند. بعد می فرماید که امام سجاد علیه السلام این طوری عرض می کند به حق تعالی سبحان ربی کیف یسئل محتاج محتاج و انا یرغب معدم الی معدم می فرماید: که منزه هست پروردگار من یعنی این بد است برای حق تعالی امانت به حق تعالی است خوب نیست خلاف بندگی است که چی؟

که یک محتاجی برود در خانه ی یک محتاج دیگر از یک محتاج دیگر کمک بخواهد این خوب نیست و کجا یک نفری که خودش فقیر هست و ندارد به یک نفری که ندارد کمک می کند، در خانه ی ضعیف ها نروید در خانه ی بدبخت ها نروید از خود خدا بخواهید از خود خدا بخواهید محتاج به دیگران هم نباشید خدا هر چیز به هر کس داده از خوبان به ما هم می تواند بدهد، توجه فرمودید به ما هم می تواند بدهد این یادمان نرود هر جا منعی دیدیم بخلی دیدیم مانعی دیدیم برویم از خود خدا بخواهیم من در مدت عمرم خیلی از عزیزان را دیدیم به خصوص در طلبه ها زیاد دیدم که دائما در خانه ی این و آن می رفتند به هوایی که چیزی گیر شان بیاید از علم و معنویت به آنها می گفتم که تو باور نداری یک روزی خودت از این آقا جلوتر می افتی باور نداری؟ از خدا بخواه.

خدا یک موقع از همین آقایی که تو الان اصرار داری از او چیز بگیری از علم و معنویت به تو بیشتر می دهد که او محتاج تو بشود من زیاد دیدم کسانی که کسان که مرجع بودند یعنی محل رجوع دیگران بودند ولی بعدا رفتند از کسانی که به آنها مراجعه می کردند درخواست کردند درخواست های زیاد، چند وقت پیش در یک جلسه ای بودم یکی از این آقایان داشت صحبت می کرد داشت صحبت می کرد جلسه ی گرم و خوبی هم داشت بعد از جلسه به او گفتم که فلانی را دیدی اینجا گفت بله گفتم دیدی حق تعالی چه کار می کند؟ حق تعالی چه کار می کند اگر درست عمل کنی همینطوری هست گفت آره خودم هم خجالت کشیدم کی بود؟

معلم این شخص بود آمده بود سر درسش نه برای اینکه سر بزند آمده بود کسب فیض کند از شاگرد خودش رسیده بود به یک جایی که برعکس شده بود آمده بود از شاگردش کسب فیض بکند اگر خدا بخواهد تو هم مسیر را درست بروی، بروی در خانه ی خود خدا بروی خداوند قدرت به تو می دهد عزت به تو می دهد بیش از عزت و قدرتی که به دیگران داده و همان ها را تو عزیز و قوی می بینی خیلی خیلی بیشتر از آنها به تو می دهد.

من خودم دوران نوجوانی و جوانی زیاد پیش می آمد بعضی از آدم ها را خیلی بزرگ می دیدم در اثر نادانی می گفتم که اه کاشکی ما مثل این بشویم کاشکی مثل این بشویم می شود یعنی ما هم یک زمانی این طوری بشویم الان می بینیم نه اصلا دوست ندارم جای آنها باشم اصلا دوست ندارم جای آنها باشم.

توجه فرمودید اصلا دوست ندارم می گویم خدا را شکر که من جای آنها نبودم. الحمدلله، فقیر در خانه ی فقیر نرود برود در خانه کی؟ من اگر فرصت داشتم چند تا خاطرات خوب در این قضیه برای شما تعریف می کردم که شخص از خود خدا می خواهم از خود خدا خود خدا کمک می کند، به قول لر ها اصطلاحی هست در لر ها می گویند خدا از سلطان محمود گبتر است لر ها می گویند یکی گفته بود من می روم از سلطان محمود می گیرم یک لری هم گفته بود که خدا از سلطان محمود گبتر است همین که گفته بود خدا از سلطان محمد بزرگتر است خیلی بیشتر گیرش آمده بود تا آنی که رفته بود در خانه ی سلطان محمود.

گاهی وقتها انسان که در یک همچین چیزی قرار می گیرد حواسش هست حق تعالی هست حق تعالی هم خوشش نمی آید ما برویم در خانه ی کسی ذلیل کنیم خودمان را. خوار کنیم خودمان را. وقتی این طوری هستی خدا می بیند رویش حساب کردی کمکت می کند ولی وقتی ببیند فراموشش کردی و می روی فقط خواستت را از بنده ی خدا می خواهی می سپاردت در حدیث داریم واگذارت می کند به همان بنده واگذارت می کند و ذلیل می شوی خوار می شوی. برو در خانه ی خدا.

یکی از استاتید می فرمودند که من عمره نرفته بودم خیلی دلم می خواست بروم عمره بعد با خیلی از بزرگان ارتباط داشتم و جلسه ای داشتم که خیلی از کسانی که مسئولین رده بالا بودند می آمدند در جلسه ی ما گفتم که خوب به یکی از اینها بگویم که می گفت من می دانستم که اگر من بگویم از دهنم در آید به جای یک بار در یک سال بیست بار من را می برند عمره بعد آمدم بگویم یک دفعه گفتم که یعنی چه من بروم به این بگویم که شما که یک کاری از دست تان بر می آید من دوست دارم بروم عمره خوب بروم به خود خدا بگویم گفت آمدم شب و نصف شب پا شدم نماز خواندم و دعا کردم و از حق تعالی خواستم فرمود کسی که اصلا من گمان نمی کردم به او که اصلا این این کاره باشد اصلا از او کاری بربیاید زنگ زد به من گفت نمی آیی برویم عمره گفتم والله چرا ولی بدم نمی آید ولی وضعم خوب نیست گفت چه کار داری تو اصلا مهمان ما گفتم باشد من الان عمره بخواهم بیایم بالاخره باید سوغات بخرم و اینها برای سوغات خریدنش هم درد سر است واقعا بعضی وقتها عمره پول جور کردن برای خودش یک مصیبت است سوغاتی هم یک مصیبت دیگر است رسم های بدی که در ما افتاده.

این طوری دیگر که شخص باید چقدر برود زیر قرض گفت تو کاری با آن نداشته باش فقط بیا برویم گفتند خلاصه ما را برداشتند بردند چند نفر هم خادم ما بودند آنجا یعنی با آقایی خدا ما را برد با آقایی، من نمی توانم بگویم چه تعداد بی شمار واقعا دیدم آدم هایی که همین طوری رفتند حج در اوج نداری اوج نداری. یعنی اصلا یک جوری خدا بردن شان که خودشان هم باور نمی کردند ما کجا و این امکانات کجا.

طرف بابایش را که پیرمرد بود و روی ویلچر بود برده برساند فرودگاه که بابایش برود حج، می گفت دیدم دلم نمی آید پیرمرد خیلی وضعش خراب است به طرف گفتم بگذار من این را برسانم تا در اتوبوس گفت باشد بعد بلندش کردم گذاشتمش در اتوبوس دیدم همچین بابام بی رمق وایستادم پیشش گفتم حالا می رویم تا دم هواپیما آنجا می برمش بالاخره یک چیزی می شود گفت خلاصه رفتیم و بعد هم آنجا دیدم کسی نیست این را ببرد رفتم در هواپیما بعد دیدم اوضاع خیلی شیر تو شیر آنجا همین طوری که نشسته بودیم گفتند آقا بفرمایید بنشینید فکر کردن ما هم حاجی هستیم همچین ما هم نشستیم همین طوری بی خیال نفهمیدیم چی شد دیدیم در هواپیما را بستند، هواپیما بلند شد رفت هیچی رفتیم نگاه کردیم دیدیم ما از مدینه سر در آوردیم و خلاصه هیچی اعمال را هم انجام دادیم و روز خلاصه نهم بود لو رفت دستگیر مان کردند و خلاصه کتک مفصل هم به ما زدند و گفتم خدایا می ارزید به یک کتک یک تمتع می ارزید هیچی بعد هم که کاری نمی توانستند بکنند خلاصه دیگر ما هم کار های مان را کرده بودیم دیگر آزادمان کردن ولمان کردند آمدیم دیگر.

حالا به این طوری هم شده باشد خدا می برد یعنی اگر قرار باشد ببرد خداوند تبارک و تعالی هر کاری از دستش بر می آید هر کاری از دستش بر می آید کاشکی فرصت بود من فقط خاطرات همین طوری براش ما تعریف می کردم که خداوند آنجایی که انسان باور و یرزقه من حیث لا یحتسب ان الله یرزق من یشاء بغیر حساب. بدون حساب می دهد اگر کسی متوجه باشد خدا بدون حساب می دهد یرزق من یشا بغیر حساب بغیر حساب یعنی که حواست نباشد که اسباب و علل گم است اگر خدا بخواهد می شود اگر هدف پاک است و مقدس است خدا بخواهد می شود اگر با بستر عبودیت هست با عقلانیت هست.

تبعات منفی ندارد مشکلات دیگر ندارد می شود مثل عملیات جبهه که به آنها گفتم یک موقع هست مصلحت نیست یک موقع ها ما نمی فهمیم من یک بار یادم است یک خوابی دیدم در رابطه با همین فعالیت های فرهنگی مان بود خواب دیدم که خواب قشنگی بود بعد حضرت رضا علیه السلام را خواب دیدم که ایشان آمد و مثلا حالا داستان خیلی طولانی هست همه هم می آمدند حاجت شان را می خواستند حاجت شان را از امام رضا می خواستند امام رضا به همه حاجت می داد من میزبان امام رضا بودم بعد خودم به او گفتم که آقا حضرت که دیگر کارش تمام شد.

دیگر همه رفتند عرض کردم که آقا پس ما چی گفتم این همه؟ فرمود چی شما چی کار دارید؟ گفتم آقا من مریض هستم این جوری است چند ساله دارم درد می کشم فرمود خوب است بکش به نفعت هست به مصلحتت هست خدا حافظ. تمام شد فرمود به مصلحتت نیست بعد همین خوب حالا این مصلحت بگذریم از این که مصلحت هست ولی واقعا هر وقت بخوان می شود هر جوری بخواهند می شود آن چه که تو فکرش را نمی توانی بکنی می شود ولی در خانه ی بندگان خدا نرو از خود خدا بخواه هر چی بخواهی از خود خدا.

خوب چون سوال هم هست سوالها را اگر توانستم جواب بدهم که جواب می دهم برای تان یکی دو تا خاطره بگویم در همین رابطه اگر نشد فقط به سوالات برسیم.

پاسخ سوالات:

1- ببین این دور زدن است این فایده ای ندارد می گوید می شود دعایی را کرد و خواست ولی از اینکه آیا به صلاح هست یا خیر خبر نداشت از خدا خواست و گفت اگر به صلاح هست خدا بدهد؟

لازم نیست به خدا یاد بدهی خدا اگر مصلحت باشد می دهد آخر گاهی وقتها به خدا می گوییم خدایا مصلحتش بکن این را، این نمی شود شما همین که دستت را ببری بالا دعا کنی کافی است اگر مصلحت باشد خدا اجابت می کند دیگر لازم نیست به خدا بگویی خدایا اگر مصلحت هست بکن اگر نیست نکن خوب خودش می فهمد این را به خدا نمی خواهد ما خدایی یاد بدهیم که.

2- این حدیث را ندیدم از امام زمان علیه السلام مطمئن نیستم نمی دانم شبیه به همین هم حدیث را شنیدم ولی مطمئن نیستم.

3- بله انسان اگر واقعا متوجه بشود ولو توبه را قبلا شکسته اگر الان توبه کند توبه قبول هست التوبه ندم توبه پشیمانی است همین که پشیمان بشوی کافی هست اگر حق الله هست جبران بکند اگر حق الناس هست جبران کند می شود توبه، اگر مسئله ای هست که آن جوری نیست از باب لذات و نمی دانم نفسانیات بوده یک مقدار ریاضت بکشد مشکل حل می شود.

4- عرض کنم خدمت تان که این عزیزی که برنامه نوشته اگر برای کنکور مشکلی دارند متعادل رفتار کنند اصل را بگذارند برنامه های درسی شان ولی این برنامه ها را هم تعطیل نکنند ذره ذره بروند جلو.

5- هر دعایی که اجابت نشود ثروتی هست برای آخرت ما.

6- راجع به اینکه چگونه می توان به مقام یقین رسیدند نوار های علم و یقین را عزیزان گوش بکنند بعد بیایند پیش من هر کس هست راهنمایی بکنیم.

ولحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.ژ