بحث ما در باره ارکان دعا بود. دعا سه رکن دارد رکن اول جاذبه ی است که بین انسان و حق تعالی ایجاد می شود. انسان حتی اگر خدا را هم نشناسد، از آن جهت که بین او و حق تعالی یک شباهت و سنخیت وجود دارد، این جاذبه ایجاد می شود، ولو در حد یک جاذبه گم، نا مفهوم.
شما اگر تاریخ بشر را مطالعه بفرمایید. هیچ زمانی را خالی از عنصر پرستش، پیدا نمی کنید. تمام کاوش های باستان شناسی و مطالعات و تحقیقات این را به ما می گوید. خود آیات و روایات مملو از این مسئله است. تفحص ها و تعمق های معرفت نفسی هم این را گواهی می دهد که بشر ذاتا نیاز به پرستش دارد، یعنی همیشه دوست داشته یک قدرت مافوق خودش را عبادت کند، پرستش کند، چون نیاز داشته، مثل آب، غذا، احتیاج به همسر،حس پدری مادری که همیشه از اول با بشر بوده است.
علاقه و نیاز به پرستش یک قوه، یک قدرت مافوق خود انسان، همیشه در نهاد انسان وجود داشته است. برای همین همیشه شما می بینید که دائما پرستش عنصر تفکیک ناپذیر زندگی انسان از اول خلقت بوده است. بنابراین وقتی صحبت از جاذبه می کنیم این است که انسان در درون خودش به طور فطری فقر را ادراک می کند، نیا به یک قدرت و قوه ی ما فوق خودش را هم ادراک می کند. حتی اگر خدا را هم نشناسد، ستاره، خورشید، ماه و بت، اینها را پرستش می کند، قوای عالم را به عنوان یک قدرت مافوق پرستش می کند. بشر این طور است. برای همین عنصر جاذبه در بین ارکان عبادت، اول آمده است (جاذبه ی معنوی).
صرف نظر از اینکه ما خدایی را بشناسیم تا نشناسیم حتی اگر خدایی را هم بشناسیم یعنی کسی بیاید خدا را به ما معرفی کند، اما نسبت به او شناخت دقیقی نداشته باشیم، باز هم همین مسئله است.
تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم، کنم شانه سرت
داستان حضرت موسی علیه السلام و آن چوپان همین طوری است. یعنی خدای او این طوری است انسان علاقه دارد که یک کسی را پرستش کند، هر تصوری هم از او داشته باشد مهم نیست. یعنی به خاطر ارضای نیاز درونی اش برایش مهم نیست. چون نیاز دارد، باید یک طوری این نیاز به عبادت، تذلل، خواری، به یک نحوی تخلیه می شود. بهتر و دقیقترش، آنی که با کمال انسان سازگاری دارد، این است که انسان حقیقت را بفهمد و ببیند و خدای حقیقی را پرستش کند.
نگاه دقیقی به خودش و طرف مقابلش یعنی حق تعالی داشته باشد و کسی که می خواهد او را بخواند، بعد این دعا را بکند، اما اگر فکر می کند اگر پیدا نکند یک همچین چیزی را، یعنی اگر معرفتی نبود، پیغمبری هم نبود که بیاید و خدا را به انسان معرفی کند، فکر می کنید که مثلا دعا نمی کند؟ مناجات نمی کند؟ این طوری نیست حتی اگر معرفت نداشته باشد آن مفهومی را که از قدرت مافوق، خدا و قدرتی که این شخص به آن وابسته است، دارد، همان مفهوم را عبادت می کند. بنابراین هیچ وقت نباید تصور کنیم که ما دعا کردن حتما و حتما شرطش این است که ما حتما خدا را بشناسیم. دعا هست، اظهار نیاز و بندگی، اظهار عجز تذلل در نهاد انسان است. انسان به همچین چیزی نیاز دارد. یعنی انسان درون خودش را شهود می کند. عجز خودش را کشف می کند، با شهود درون خودش و عجز خودش یک نیرویی که به او وابسته باشد را می خواهد، می پذیرد. حتی کسانی که اعتقادی به خدا ندارد، این نیاز به تذلل و خواری را در مقابل یک انسان دیگر تخلیه می کند، این نیاز را ارضا می کنند. یک پادشاهی، یک حاکمی، رئیس یا فرمانده ای مقابل او می خواهند این کرنش را کنند، در بین آدم ها دوست دارند، همه ی آدم ها همین طور هستند نیاز دارند یک کسی باشد اگر خدا را هم نشناسند.
قوای مافوق را هم اعتقاد نداشته باشند، در میان آدم ها به یک کسی تکیه می کنند، یک جایی انجام کار ها را به او واگذار کنند، به او پناه ببرند، بنابراین تذلل، عبودیت، بندگی، عجز، وابستگی، ممکن الوجودبودن، ادراک این ممکن الوجود بودن در نهاد بشر هست. یک واجبی را می خواهد، گاهی وقت ها این واجب الوجود را حقیقی می داند، یعنی حق تعالی، یعنی تحت آموزش انبیا علیهم السلام در مواقعی هم نه، فکر می کند خورشید است، ماه است، ستاره است، فکر می کند این همانی است که باید نسبت به آن عبودیت داشته باشد، تذللی در مقابلش داشته باشد، با توجه به این مقدمه، وارد رکن دوم می شویم که عبارت است از خود دعا کننده، داعی ایشان، جناب استاد (حفهظه الله تعالی) در کتاب شناخت و شهود برای تشخص داعی چند شرط و خصوصیت گذاشتند که هر چه این خصوصیت ها در شخص بیشتر باشد، شخص به حقیقت دعا و به اجابت نزدیک تر است.
اولین مورد مسئله عبودیت است، می فرماید: شرط اول آن است که به مقام عبودیت و بندگی و به دیگر بیان نیاز دائمی خود را نسبت به خالق خود بشناسد. این بحث عبودیت و بندگی را در یک کلمه جای دهید. نیاز دائمی یعنی فقیر در مقابل غنی در روایات ما داریم، دوستان سه حالت هستند، مثل غذا که آدم همیشه به آن احتیاج دارند بعضی از دوستان مثل دارو هستند که گهگاهی انسان به آن ها نیاز پیدا می کند. بعضی از دوستان هستند مثل دردند. یعنی ارتباط با آنها شما را مریض می کند. در مورد حق تعالی ما باید دقت کنیم خدا کسی نیست که ما گاهی به او نیاز پیدا کنیم، یعنی از نظر علمی اگر از ما بپرسند می گوییم نه استغفرالله این طوری نیست ولی از نظر در مقام اعتقاد، باور و عمل این طوری هستیم. ما فکر می کنیم که یک نظام مکانیکی خدا راه انداخته، کوک می کند، جهان را کوک کرده، تعبیر دکارتی اش را بگوییم، تعبیراتی که بعضی از دانشمندان و فلاسفه داشتند.
خوب یک وقتی چیزی را کوک کنی، خودش باید کار خودش را بکند. این ضبط را نگاه کنید، دکمه اش را زده اند و خودش دارد کار خودش را بکند، ضبطی کند، دیگر به کسی نیاز ندارد، خودش دارد کارش را انجام می دهد. وقتی که باطری اش تمام شود، برق برود، نوار تمام شود به یک کسی که باطری با عوض کند یک جریان برق درستی را برایش برقرار کند، نوار را برگرداند، دکمه را بزند، موارد خاصی به یک شخص احتیاج دارد. ما فکر می کنیم این طوری هستیم، ملزومات خاصی احتیاج داریم یک خانواده می خواهیم، یک همسر می خواهیم، یک فرزند می خواهیم، یک پول می خواهیم، بقیه اش را خودمان بلدیم چه کار کنیم.
بقیه اش را خودمان زندگی می کنیم، یک مواقعی که کارمان گیر کرد، باشد می آییم سراغت سکولاریسم هم یعنی همین، یعنی خدایا تو برو دنبال کار خودت، ما هم می رویم، دنبال کار خودمان اگر یک موقعی لنگ شدم می آیم سراغت، ولی وقتی خرم از پل گذشت، دیگر کاری با تو ندارم، به تو احتیاجی هم ندارم. ما خیلی وقت ها با باور جدی به خدا می گوییم دخالت نکن، اینجا را بگذار خودم کار کنم. هر چی می گویند این کار صلاح نیست. ضرر می کنی، آسیب می بینی، کور و کر است کار خودش را می کند، بعد که می رود جلو و سرش به سنگ می خورد، مثل بچه ها بعد می آید گریه می کند که اینطوری شدم.
دقیقا ما باید همین حالت را در مقابل حق تعالی داشته باشیم که بچه را نگاه کنید وقتی که نوزاد است خیلی خوب است یعنی خالص ترین نگاه را به والدین دارد، هیچ کاری نمی تواند برای خودش انجام دهد. لا یملک لنفسه نفعا و لا ضرا و لا حیاته و لا نشورا. حتی یک مگس را هم نمی تواند از خودش دور کند، عجز مطلق، فقط اظهار عجز می کند، از وقتی که متولد می شود یک سره گریه می کند، عجز کامل یعنی من هیچ کاری برای خودم نمی توانم انجام دهم، نه غذا می توانم بخورم، نه خودم را جمع و جور کنم، نه از خودم دفاع کنم نه گرمم می شود نه سردم می شود. نه غذا می خواهم، نه نیاز دارم، هر نوع نیازی عجز مطلق، مادر هم خوب می داند که تمام نیاز های بچه را خودش می تواند برطرف کند تا نگرید طفل کی نوشد لبن.
مادر بچه را شیر می دهد، بچه هم می خوابد، مادر می رود دنبال کار خودش، زمانی بچه اعلام می کند که من به تو نیاز دارم، با گریه اعلام می کند، با دعا، گریه، زاری، اظهار عجز، به مادر می فهماند که من محتاج تو هستم، گاهی وقت ها مشکلی دارد که مادر هم نمی تواند بفهمد، بچه فقط گریه می کند، مادر می گردد ببیند چه شده، چه نیازی دارد، دلش درد می کند، شکمش باد گرفته، باید برگرداندش باد را خالی کنند، آروغ بزند، شیر خورده جایش را خیس کرده، بدنش می سوزد، مورچه یا مگسی دارد اذیتش می کند، فقط می داند باید جیغ و داد بزند، اما این بچه به سن سه سالگی که می رسد، چیزی دارد به نام (من)، احساس استغنا، یعنی جا هایی است می خواهد من خودش را پیدا کند.
طبیعی است خداوند در نهاد ما قرار داده یواش یواش چیزی مادر به او می گوید، در جواب می گوید، نه نمی خواهم، خودم می خواهم این کار را کنم، چایم را خودم می خواهم هم بزنم و می زند چای را می ریزد. غذا را خودم می خواهم بخورم غذا را بر می دارد می خواهد قاشق را در دهانش بگذارد می گذارد در چشمش، می ریزد روی لباسش، 90 درصد غذای بشقاب روی زمین و سر و صورت و لباس بچه است. ده درصد هم مالیده به دهانش 5 درصدش را هم خورده این طوری است. مخصوصا هر کاری که مادر می گوید، بچه می گوید، نه چون می خواهد منش را پیدا کند، می خواهد بگوید مستقل هستم. باید به استقلال برسد، در ایستادن، غذا خوردن و راه رفتن، شی گرفتن، تا این طوری نشود که استقلال پیدا نمی کند و بزرگ نمی شود ما هم همین طور هستیم در مواقعی که با خدا نگاه طبیعی، اصلی ما همین است که متوجه شویم که لا املک لنفسی نفعا و لا خسرا و لا حیاته و لا نشورا.
نگاه اصلی این است که ما بدانیم حتی اگر به مقام نبوت هم برسیم باز حالت بچه را داریم. پیغمبر خدا را نگاه کنید، بزرگتر از پیغمبر خدا ( آن هم پیغمبر اولوالعزم) یعنی بین انبیا این 5 پیامبری که به عنوان اولوالعزم اسم برده اند، از همه بزرگتر بوده اند.
ببینید تا گرسنه اش می شود گریه می کند، قرآن را نگاه کنید چقدر قشنگ می گوید موسی تا گرسنه اش می شود می گوید خدا من گرسنه ام، پیغمبر خدا را ببینید،نیاز هایش را مثل یک بچه در مقابل خدا اعلام می کند. برای همین ما مفهوم خیلی از دعا ها را که می خوانیم نمی دانیم چطوری است می گوییم حالا یعنی چی؟ چرا امام این طوری دعا کرده؟ این ها را که خودش هم می توانست انجام دهد. این چیز ها را چرا خواسته؟ 3-4 تا چیزی اساسی را می خواست بقیه اش را که خودش هم بلد بود. ولی امام که مثل ما نادان نیست. امام فهمیده بود بندگی یعنی چه؟ یعنی رابطه بین خودش و خدا را می داند. می داند که حتی برای غذا خوردن هم احتیاج به خدا دارد. برای اینکه لقمه را بردارد و در دهانش بگذارد احتیاج به خدا دارد.
برای اینکه بجود، قورت بدهد، هضم کند، دفع کند، در همه ی این موارد احتیاج به خدا دارد. برای همین هم خدا خیلی جا ها اختلال ایجاد می کند تا تو بفهمی که بدون خدا هیچ کاری نمی تواند بکند. یک موقع می بینی در خوردن اختلال به وجود می آید، می خواهی صحبت کنی چند بار زبانت را گاز می گیری. غذا گیرت نمی آید، گرسنه می مانی، رو به مرگ می افتی، آب گیرت نمی آید، غذا گیرت نمی آید می خواهی بخوری برای جویدنش مشکل داری، برای قورت دادن مشکل داری، هضم یا دفع کنی، مشکل داری افرادی هستند که برای دفع کردن مشکل دارند.
باید بفهمی که اگر خدا نخواهد هیچ چیز صورت نمی گیرد. یک موقع آدم آن قدر متکبر می شود خدا هم به او می فهماند، بهلول به هارون می گوید اگر یک قطره آب در مجرای بولت گیر کند چه کار می کنی، هارون گفت: نصف مملکتم را می دهم که خارج شود، گفت: اگر یک قطره آب در گلویت گیر کند چه کار می کنی؟ گفت: نصف مملکتم را می دهم. بهلول گفت: پس چرا این قدر متکبری؟ کل مملکتت به دو قطره آب بند است به چی چیزی پز می دهی؟ کسانی که احساس بزرگی می کنند یعنی یادشان رفته چی کسی هستند؟ خداوند ذلیل شان می کند. نمرود را نگاه کنید در مقابل ابراهیم قد علم می کند، آن همه معجزه را دارد می بیند، عنانیت دارد، یک مگس یک پشه را خدا می فرستد دستور می دهد می رود در بینی نمرود، بلایی به سر نمرود می آید که سرش را به دیوار می کوبد که از درد نجات پیدا میکند. این قدر می زند که می میرد.
یک مگس این طوری او را می کشد. در حمله ای که خدا دستور می دهد به مگس ها بکنند، یکی از مگس ها می گوید من باید بروم یک کم روی او را کم کنم. این طوری است. قاعده ی عجیبی خدا داده است. شیر(سلطان جنگل) را نگاه کنید. فیل را همین طور و حیوانات دیگر..... به همین صورت بینید چقدر غرور و من دارند، وقتی در جنگل حمل می کنند به هزاران نفر.
یک مورچه را خداوند مامور کرده، شیر را می کشد، یک مورچه. استاد ما می فرمودند، یک آقا کلی پرروگری می کرد، خیلی قدرت بدنی زیادی حس می کرد، می گفت کسی نمی تواند مرا بزند، یک تب گرفت و افتاد به بدبختی و ضعف، یک موش آمد و پایش را گاز گرفت او جیغ می زد این هیولا را از من دور کنید. بشر این طور است. در اوج نخوت، یک دفعه می بینی از آنجایی که اصلا احتمال نمی دهد به ذلت می افتد. انبیا این مطلب را خوب می دانند برای همین است که خوب عبودیت می کنند. نماز هم که می خواند می گوید: بحول الله و قوته اقوم و اقعد به حول الهی و قوت الهی، می ایستم و می نشینم، یعنی اگر خداوند نخواهد نمی شود.
یک عطسه را در نظر بگیرید می گویند هنگام عطسه بگویید الحمدلله چون نفس در هنگام عطسه یک لحظه قطع می شود در یک لحظه ارتباط قطع می شود. عطسه که کردی بگو الحمدلله رب العالمین بر می گردد. کرکری می خواند، او را خواب می گیرد، می بیند در هنگام خواب به چه ذلتی می افتد. من یادم است در جبهه، در چند عملیات همین طوری شدیم. بچه های رزمنده ای که زاهدان شب و شیران روز بودند ( خودم هم این گرفتاری به من دست داده ام) خواب چنان غلبه می کند که به آنها می گویی دشمن دارد می آید الان ده دقیقه دیگر اینجا بایستی اسیر می شوی می گوید: برو نمی توانم و اسیر شدند. ما چندین نفر را داشتیم به این صورت اسیر شدند، یادم است در کردستان یک شب محاصره بودیم. یک ارتفاعی را می خواستیم نگه داریم.
باید هر طوری بود تا صبح نگه می داشتیم از صبح ما درگیر عملیات بودیم. تازه شب که رسیدیم گفتند باید تا صبح پست بدهید. دو نفر، دو نفر گذاشتند خدا شاهد است، ما تا صبح بیشتر از یک دقیقه نتوانستیم خودمان را بیدار نگه داریم یعنی من به زور اسلحه را نگه می داشتم و چشمانم را باز نگه داشتم و می گفتم، حسین و می افتادم، حسین هم به همین صورت یک دقیقه نگه می داشت و می گفت: محمود دو باره می افتاد، یعنی خدا شاهد است چندین ساعت تا اذان شد و ما بلند شدیم و نماز خواندیم و دور و بر خودمان را دیدیم( حسین، محمد) و .... یعنی یک دقیقه احتیاج داشتیم بخوابیم. بیشتر از یک دقیقه نمی توانستی دوام بیاوری یعنی این قدر خستگی به سراغ آدم می آید. در یکی از عملیات ها هم وقتی می خواستیم برگردیم دشمن آتش سنگینی هم ریخته بود مسیر هم مسیر شکست خورده ای بود و همه داشتند فرار می کردند منور که زدند ما خوابیدیم که ما را نبینند، همان جا خواب مان برد. روی هوا خواب بودیم خر و خری هم می کردیم. یادم است من کرم را گذاشتم بودم روی این لودر یا بولدوزر که لبه هایش تیز است و خاک می کند، کمرم روی این ها بود انگار که روی پر قو خوابیده بودم خیلی کیف می کردم و می گفتم خدایا می شود که من ده دقیقه این طوری بخوابم، آخر هم با ضربه پوتین یکی از این مسئول دسته ها، مسئول گردان ها از جا پریدم. با داد و فریاد بلند شدم. بقیه که متوجه نشدند اسیر شدند. بشر به هیچ چیزی نباید بنازد. اتفاقا و دقیقا از همان نقطه ای که احساس استغنا می کند ضربه می خورد، ذلیل می شود و خوار و بدبخت می شود. همان عامل بیچارگی اش می شود، برای همین این را نباید هیچ وقت ببیند. این وقتی می خواهد دعا بخواند باید بداند در مقابل چه کسی ایستاده و خودش کیست. بداند که فقیر مطلق در مقابل غنی مطلق است. برای همین هیچ وقت برای هیچ چیزی که در دستت داری نباید افتخار کنی. دروغ محض است. و الله قسم دروغ محض است.
به سلامتی، به نشاط، حتی به حال معنوی است. گاهی وقتها شما از تهران که داری می روی یک حال معنوی خوبی داری، اسم امام رضا علیه السلام که اینجا می آید، یک لیتر آب از چشمت در می آید. به به عجب حالی من دارم، عجب تقربی، عجب سنخیتی، مشهد که می روی ی بینی قلبت قفل شد، انگار نه انگار، می روی آنجا و می بینی که همه اش داری خمیازه می کشی، اذن دخول را که می خوانی 50 دفعه خمیازه می کشی، بعد که به حرم می روی خودت را به زور و با کسالت و آنجا می رسانی، این مفاتیح را باز می کنی می بینی که چشمت خط ها را نمی بیند بعد هم یک دفعه می بینی خواب رفتی در حرم تمام شد.
آن حال معنویت کجاست؟ اصلا این طور نیست آدم باید دقت کند، هیچ وقت به هیچ یک از دارایی هایش افتخار نکند، اعتماد نکند، خیلی خطرناک است چون با عبودیت سازگاری ندارد فقط تنها نگاه، نگاه کودک نوزاد است به مادرش، این طوری باید نگاه کنی این درست ترین نگاه است.
لا املک نفسی نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حیواته و لا نشورا. ( تعقیبات نماز عصر) این قسمت از تعقیبات نماز عصر را خیلی با ذلت بخوانید، همیشه این طوری به هیچ چیز اعتماد نکنید، خیالت به چیز راحت نشود، چون از دست می دهی، تمام می شود، نه به جوانی نه به علم. ما عالم داشتیم فیلسوف مجتهد که صبح از خواب بیدار شده همه چیز از یادش رفته، فقیه، مرجع بوده که فتوا می داده صبح از خواب بیدار شده دیده همه چیز از یادش رفته، به چه چیزی می خواهی اعتماد کنی؟ علمش یادش رفته، یکی را می بینی عاقل است، بالغ است، صبح بیدار می شود می بیند دیوانه شده و این همه آیا را خداوند دارد به ما نشان می دهد که هیچ چیز قابل اعتماد نیست. خدا نخواهد نمی شود.
طرف چهل سال است دارد خطبه می خواند و سخنرانی می کند می آید و می نشیند بالای منبر برای مردم سخنرانی کند سوره حمد یادش می رود و نمی تواند بخواند، شما یک وقت می بینید سر نماز در سوره ی حمد یادت نمی آید بعد از اهداناالصراط المستقیم چی بود؟ بعد از این همه سال نماز خواندن یادت نمی آید که نمی آید. استاد مان فرمود: جایی رفته بودم از من پرسیدند اسمت چی است هر چه فکر کردم یادم نیامد اسمم چیست. آقا اسم تان را بفرمایید. یادم نیامد اسم بچه ات را می خواهی صدا کنی، هر چه فکر می کنی یادت نمی آید یک لحظه است. بنابراین باید این مسئله هنگام دعا توجه شود، اگر می خواهی دعایت درست باشد باید نگاهت درست باشد نگاه عبودیت، هیچ چیز از خودم ندارم، خالی خالی و او بی نیاز. قبلا هم گفته ام وقتی که با یک کمی از دارندگی به سمت دعا می روی باخت می کنی انبیا، ائمه این طور می رفتند به سمت دعا که وقتی این بار دعا می کردند، دفعه بعد ذلیل تر می رفتند، شما نگاه کنید انسان کار علمی می کند، کار معرفتی می کند، کار عبادی می کند، انس بیشتری با خدا دارد راه ها را بلد است انسی با فرشته ها برقرار می کند، دفعه بعد که می خواهی بروی اگر با همه اینها بروی، می شود اول خطرناک بودن. موقعی که فکر می کنی این دارایی توست، صاحبخانه بودن، طلبکار بودن، با امام رضا ما نداریم، دیگر بین ما یک رفاقتی برقرار شده، با یک اعتمادی این طوری، با هم صلح کردیم، گذشته ها بی خیال. دیگر من طلبه ای هستم برای خودم می خواهم بروم دعا کنم، آن موقع طلبه نبودم ولی حالا طلبه شدم می خواهم بروم حج، امام رضا، این دارایی های کاذب.
ائمه هر چیز که خدا به آنها می داده، حالت شان مثل یک گدایی که می آید در خانه، دفعه اول خوب می تواند گدایی کند، اصلا یکی از چیز هایی که به آدم شجاعت درخواست می دهد چیست؟ می گوید که شما می دانید که من تا به حال چیزی از شما نخواسته بودم. چند سال است با هم رفیق هستیم یک خواهشی از شما داشتم یعنی اینکه اگر به خودش جرات می دهد یک درخواست کند این است که قبلا چیزی از او نخواسته، یک فقیر وقتی دفعه اول می آید. می گوییم این بنده ی خدا قبلا نیامده است، یک چیزی به او بدهیم. اگر بخواهد هر روز بیاید چی؟ دو بار بیاید حوصله آدم سر می رود می گوییم مگر به تو نداده ام برو دیگر. دیروز به تو پول دادم. حالت ائمه مثل آدم فقیر است.
خیلی دقت کنید خیلی مهم است فقیر وقتی که می رود دفعه بعد که می خواهد شرمنده تر می شود می گوید آن دفعه به من لطف کردید، دادید دفعه ی دوم بیشتر شرمنده است، بیشتر احساس فقر می کند. ما هر چقدر خدا به ما می دهد، باید بفهمیم که چه کسی به ما داده؟ خدا داده و دفعه بعد حواس مان باشد که این را به عنوان خودمان نبریم به عنوان خدا می بریم، آنها که زرنگ هستند می گویند دفعه ی قبل خیلی لطف کردید، بزرگواری کردید، آمدم خدمت تان، اینها را به من دادید، بزرگواری کردید اگر نمی دادید، این طوری بودم بدبخت می شدم، چنین و چنان بودم حالا الان یک نیاز دیگری دارم شما که در حق ما آقایی کردید حالا هم آقایی کنید یعنی سوابق لطف هایی را طرف کرده است بیان می کند. نیازش را هم می گوید.
اشتباه ما این است که ما هر وقت می رویم گدایی کنیم طلبکارانه گدایی می کنیم. یعنی حواس مان هم نیست که این چیزی را هم که داریم باز حق تعالی به ما داده. باید خجالت زده تر ممنون تر، شرمنده تر، فقیر تر برویم. چون قبلا از ایشان گرفته ایم. انبیاء این طور بوده اند که هر چه خدا به آنها کمال می داده، هر چه قدرت، علم، معنویت، توانایی، حکمت به آنها می داده اینها خودشان را ذلیل تر، خوارتر، مدیون تر، وابسته تر می دیدند. این می شود عبودیت، هر چه بیشتر به آنها می داده آنها خودشان را نسبت به خداوند تبارک و تعالی بدهکارتر، مدیون تر، ندارتر، بدبخت تر می دانستند.
ما این طور نیستیم، ما مثلا می رویم اول خوب می رویم، بعد سوابق مان، عبادات مان، زحمت هایی که کشیدیم خدماتی که برای اسلام و امام زمان علیه السلام کردیم. جنگ مان، جهاد مان، مجروحیت مان، سید بودن مان معلول بودن مان، انفاق ها و کار هایی که کردیم، همه را با خودمان با درگاه خدا می بریم. بعد می گوییم که ما این همه کار کردیم باید بدهد دیگر. پیاده می رویم حرم امام رضا علیه السلام می گوییم آقا 900 کیلومتر پیاده آمدم الان من بگویم شما باید دو دستی تقدیم من کنید. نمی گوید این 900 کیلومتر که آمدم لطف ویژه ای به من شده غیر از آنی است که با هواپیما رفته،900 کیلومتر کشش خیلی چیز قشنگی است بیشتر مورد لطف قرار گرفته کسی که پیاده رفته تا کسی که با هواپیما رفته است.
این را نمی فهمد، سادات است. عجب دارد چون من سادات هستم باید به من بدهند. ( تفسیر آیه 94 سوره بقره) خیلی وقت ها ما با دارایی های مذهبی پدر مردم را در می آوریم. شما یهود را نگاه کنید به خاطر احساس تقرب شان به خدا سر از اینجا ها در آورده اند. نژاد پرستی، پیامبر ما وقتی کمالات خودش را نسبت به انبیاء دیگر بیان می کند می فرماید: ( لا فخر) همه ی اینها من دارم ولی اینها برای من افتخاری نیست خداوند مرا نسبت به انبیاء دیگر این طوری قرار داده ولی لا فخر. هیچ فخری نیست به انبیا دیگر ندارم. این ادراک خیلی مهم است یعنی جز اصلی ترین ارکان است که تو بدانی دائما وابسته به خدا هستی، هر چقدر هم بیشتر می گذرد وابستگی ات بیشتر می شود. نکته ی خیلی مهم در عبودیت این است که هر چقدر بیشتر دریافت می کنی، ذلیل تر، وام دار تر، و خوارتر می شوی.
بیشتر زیر دین می روی باید این را بفهمی احساس کذب استغنا به من می گوید که اگر من رفتم با مشکلی جمکران و به امام زمان علیه السلام گفتم که من وضع مالی ام خراب است هم سرطان دارم هم بچه ام این طوری است، زنم این طوری است و هم چک برگشتی دارم. حالا امام زمان علیه السلام اگر آمد و مرا شفا داد، سرطان یک دفعه خوب شد. می گویم پرروگری نکن دیگر. سرطان تو را خوب کرد. برو باقی مسائلت را یک جور خودت حل کن. از فلانی پول قرض بگیر. اول اشتباهم همین می شود که فکر می کنیم اگر شفای مان داد بقیه نیاز های مان را کسی دیگری باید برطرف کند. در حالی که همه نیاز ها را خدا برطرف می کند. برای همین ادب دعا کردن خیلی مهم است که چطوری دعا کنیم؟
چطوری بندگی و عبودیت را به حق تعالی عرضه کنیم؟ ببینید خدا خیلی حالی اش است ( نعوذ بالله) به خاطر این که نمی فهمیم دارم این طوری می گویم خیلی می فهمد، یعنی متوجه است که تو داری با او صحبت می کنی، از مقام عبودیت داری صحبت می کنی یا از مقام طاغوت بودن و عنانیت. برای همین دائما در قرآن می فرماید:ان الله بصیر، سمیع، حکیم. می فرماید: من می فهمم، من حال شما را خوب می دانم، من به شما ناظر هستم ( ان الله بصیر بالعباد) هر چه را که مخفی کنید خداوند می داند و هیچ چیز در دل شما از خداوند مخفی نمی ماند لذا گاهی وقت ها به ذلت افتادی، داری با خواری گریه می کنی اما در دلت پر از عنانیت است. پر از طاغوت بودن است. فکرت فاسد و خراب است احساس استغنا داری در مقابل حق تعالی ولی داری با ذلت دعا می کنی. خدا با این حالتت که کار ندارد خداوند به دلت نگاه می کند ان الله ینظر الی قلوبکم. خداوند به قلب های تان نگاه می کند. یک موقع هست شخص این طوری هم نیست یعنی حالت ذلت و خواری و روی زمین افتادن ندارد، خیلی حالت معمولی دارد ولی در درون فوق العاده شکسته است، خورد خورد است. هیچ چیزی ندارد، کاملا با حالت عبودیت می رود و از حق تعالی چیزی می خواهد.
خداوند هم خیلی راحت به او می دهد شما حالت های عادی اولیا خدا را ببینید من خدمت یکی از شاگردان مرحوم قاضی بودم از ایشان خواستم که یک مقداری از حالت های ایشان و از کرامات شان برایم بگوید ( حدود 15 سال پیش) در خارج از کشور بودم خدمت ایشان رسیدم و راجع به ایشان پرسیدم گفت: خیلی ها فکر می کنند مرحوم آقا میرزا علی آقای قاضی معجزه باران نداشت، کرامت باران نداشت حالتش حالت خیلی معمولی و آدم های عادی بود. ( در مورد مرحوم نخودکی و آقای مجتهدی هم مردم همین فکر را می کنند) مثلا اگر می خواستند دعایی هم بکنند طوری نبود که ما فکر کنیم مثلا حالت ما باید این باشد که بنشینیم و گریه کنیم این ذلت عبودیت را با خودشان داشتند. لذا مواقعی در عین قدرت، تشخص، منزلت، وقار و آقایی، ذلت شان را هم داشتند، امام امت سلام الله علیه وقتی که می گفتند فلان کس مریض است، آن حالت نماز شب خودش حالت خودش بود نمی گفت: باید بروم شب تا صبح ... همین حالت معمولی دست روی سرش می کشید چون در آن حالت، خداوند به قلب او نگاه می کرد چون در آن حالت حواسش بود که این دست خودش نیست.
( لا حول و لا قوته الا بالله العلی العظیم.) بنابراین عبودیت که می گوییم و حالت تذلل و ذلت و ادراک و رابطه بین خودمان و حق تعالی چیزی است که باید خودت شهود کنی زمانی که شهودش کردی تمام کار ها درست می شود. مرحوم نخودکی رحمت الله علیه دو نفر رفته بودند خدمت ایشان و از کمالات ایشان هم خبر داشتند می خواستند یک چیز هایی از ایشان یاد بگیرند. فرموده بود: اگر حالت تان این طوری است اگر یک کوه طلا داشته باشید در حال شما هیچ تغییر ایجاد نشود باشد. اگر واقعا این طور نیستید، آنها هم گفتند خدا وکیلی ما این طور نیستیم فرموده بود: شما به درد این کار نمی خورید. حالا الطاف دیگری در حق اینها داشت واقعا این طوری است.
انبیا، بزرگان الهی این طوری بودند هر چه به آنها می دادند، ذلت شان بیشتر می شد احساس دین آنها و خواری شان بیشتر می شد، کشف این مقام که او صمد مطلق است و لا حول و لا قوته الا بالله العلی العظیم. در روایت داریم بزرگترین چیزی که خداوند به پیامبر داد بزرگترین گنجینه، اگر ما هم از این گنجینه استفاده می کردیم شما افسانه های کارتونی را نگاه کنید مثلا طرف یک چراغ جادو دارد هر وقت به آن دست می زند غول چراغ جادو بیرون می آید یا یک ورد بلد است هر وقت آن ورد را بخواند فلان موجود می آید و مشکلش را حل می کند. موسی یک عصا دارد. خداوند عصا و ید بیضا را به او می دهد و می گوید برو خیالت راحت باشد. مسلح و مجهز. خداوند برای اینکه پیامبر همه جا موفق باشد به او چه چیزی داده؟ فرموده: لا حول و لا قوته الا بالله العلی العظیم. شما آیات را نگاه کنید( و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی، لست علیهم بمسیطر، تو سیطره نداری که هر کس را بخواهی آدم کنی، همچین چیزی نیست.
انک لا تهدی من احببت و لکن الله یهدی من یشا تو هر کس را بخواهی نمی توانی هدایت کنی، خداوند هر کس را بخواهد می تواند هدایت کند. ببینید پیغمبر چقدر قشنگ با این قدرت کار کرد. تنهایی هم رفت، موفق هم شد، برای همین کلید برای موفقیت شما چیست؟ رمز چیست؟ آن اسم اعظم چیست؟ ما فکر می کنیم اسم اعظم یعنی مثلا ما یک لفظی را به کار ببریم. در روایت داریم فاصله بسم الله الرحمن الرحیم با اسم اعظم مثل سفید چشم با سیاهی چشم. بلکه از این هم نزدیکتر است، یعنی بسم الله الرحمن الرحیم اسم اعظم است حالا ما بگوییم چه اتفاقی می افتد؟ هیچی اسم اعظم لفظ نیست، مقام است تو باید به آن مقام برسی، اسم اعظم عبودیت و بندگی است، اسم اعظم ذلت است، فقط خدا را دیدن است. برای همین فرمود: العبودیته جوهرته کنه الربوبیّه. عبودیت جوهری است که باطنش ربوبیت است هر چقدر تو خودت و خدا را خوب بشناسی موفق هستی.
می شود اسم اعظم و قدرت پیدا می کنی. جذب خیر، برکت، قدرت، معنویت و هر چیز بسته به این است که تو چقدر ظرف پاک ببری به حق تعالی بدهی، هر چقدر بتوانی آینه را شفاف تر کنی که دقیق تر ببینی، تصویر قشنگتر، دقیق تر نور بیشتری هم جذب می شود. این خیلی مهم است هر چقدر بتوانی نسبت به حقیقت خودت به شناخت بیشتری برسی به عبودیت و به باور برسی و در مورد خداوند به صمدیت حق تعالی به عظمت حق تعالی برسی و عظمت خدا را بیشتر ادراک کنی، آن موقع موفق تر هستی، چون همیشه بیشتر قائم به حق تعالی می شوی، چون فقط انسان هنگامی که قائم به حق تعالی است، درست عمل می کند، موفق است قائم به شیطان و قائم به نفس که موفقیت ندارد. اتکال به حق تعالی است که موفقیت می آورد. بچه را نگاه کنید چقدر شهود قشنگی دارد، وقتی که مادرش هم او را می زند، پدرش هم می زند، دعوایش هم می کند، می فهمد که رازقش همین ها هستند اگر می خواهد شکایت هم کند به سراغ همین هایی می رود. گریه هم می کند می رود بغل همین ها، از همین ها کتک خورده، مادر کتکش می زند. بچه کتک مادر را به صد تا بیا عزیزم خاله و ..... نمی دهد و نمی رود.
می فهمد شهود دارد. یک بعد فطری دارد که تنها کسی که می تواند به داد من برسد همین مادر و پدر هستند. کسی دیگری به داد من نمی رسد. انسان هر چه بفهمد که هیچ کاره است و همه کاره خداست، در کارهایش موفق تر است. در درس و علم و معنویتش موفق تر است. اما وای به حال کسی که به سراغ درس، معنویت و عرفان برود برای اینکه منش بزرگ شود. می رود راجع به شیخ رجبعلی خیاط می خواند، راجع به شیخ جعفر آقا مجتهدی و مرحوم نخودکی می خواند، در مورد آقای بهجت می خواند، بعد می خواهد مثل آنها بشود. می خواهد به یک شهودی برسد که بله من به این قدرت رسیدم، به این کمالات رسیدم، این طوری شدم یعنی به دنبال علوّ است، این وحشتناک است، خیلی وحشتناک است، لذا خداوند نمی گذارد رشد کند، درس می خواند تا مجتهد شود تا مثل بقیه نشود. آیت الله شود که قوی شود.
در همین قم طلبه هایی بودند که مراقبت هایی خیلی ویژه دارند، اذکار و اوراد زیاد تا به توانایی های معنوی برسند ولی بیچاره ها هشت شان گرو نه شان بود. حتی می خواهد و نیتش این است که آنقدر قوی شود تا از استادش هم بالاتر بزند. برایش علو مهم است که من روی دست این بلند شوم. در نماز شب، مکاشفه، خواندن فکر دیگران، در قدرتهای معنوی، دیگران را در خواب دیدن، بدبخت است دیگر بیچاره است.
اگر برای درس خواندن، کار معنوی عرفان( خدا رحمت کند مرحوم بوعلی را می فرمودند: من طلب العرفان للعرفان فقد قال بالثانی: کسی که عرفان را برای عرفان می خواهد مشرک است. خیلی ها دنبال معنویت و عرفان و کلاس و جلسات علمی و مطالعه و حوزه و دانشگاه و ... می روند اما بزرگی خودشان را در این راه می خواهند. خدا هم ذلیل شان می کند. اگر دوست شان داشته باشد ذلیل شان می کند. اگر دست شان نداشته باشد می گذارد بزرگ شوند تا از خدا دور شوند می گذارند بزرگ شوند تا با این بزرگ شدن، خدا به اینها می گوید بروید گم شوید، اصلا خوشم نمی آید صدای تان را بشنوم.
مرحوم نجابت رحمت الله تعالی علیه می فرمای که من چند ماهی خدمت آقا جواد آقای انصاری بودم یک روز دیدم شیخ جواد آقا گفت: برو دو تا از شاگردانت در شیراز زدند به کاهدون، دو تا بچه جوان بودند درس خواندند و ذکر و اوراد گرفتند پیش آقای نجات یاد گرفتند و توانستند به یک لطافتی برسند که توانستند افکار دیگران را بخوانند شروع کردند به ادعا که ما استاد راهیم و پیر طریقتی هستیم و چنین و چنان همیشه با مهربانی و ملایمت با آنها صحبت می کردم ولی کار به جای رسید که کار به دعوا کشید. حرف های درشت زدم و تندی کردم ولی آنها کوتاه نیامدند. کار به مشاجره کشید ولی آنها سر حرف خودشان بودند یعنی به این استغنا که رسیدند گفتند ما آقای نجابت را داشتیم، داشتیم، نداشتیم هم نداشتیم. ما که خودمان به جایی رسیدیم آقای نجابت را می خواهیم چه کار، بی خیال فلانی.
خدا آنها را که دوست داشته باشد اتفاقا در واقع غیر خدا را خواستن است شرک است ولی اگر خواستند غیر خداست دیگر. خدا اگر دوست شان داشته باشد نجات شان می دهد، یعنی نمی گذارد رشد کنند. بعضی از بندگان خدا هستند خداوند تبارک و تعالی نمی گذارد خیلی رشد کنند حتی خیلی از اولیای الهی هستند از اولیا خدا هستند که خداوند هیچ قدرتی را به آنها نمی دهد. حتی یک خواب هم نمی بینند. یک خواب معمولی که حتی یک آدم مشروب خور خواب امام حسین علیه السلام را می بیند و کیف می کند، این ولی خدا این را هم نمی بیند. چون خدا دوستش دارد. بعضی ها اگر چهار تا خواب هم ببینند که دیگر بدبخت می شوند نمی گذارد رشد کنند، درس بخوانند، معنویت کسب کنند، نمی گذارد گریه کنند همین طور در حالت گناه و آلودگی و ... نگه می دارد آنها را، خیلی هم خوب است، برایش خیلی خوب است، او اگر یک ذره رشد کند خیلی خطرناک می شود.
لذا باید دقت کنیم فرمول را به ما این طوری داده اند: قل انّ صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین. من از نسک و زندگی و عبادت و محیا و ممات و درس و فلسفه و عرفان هیچ چیز جز خدا را نمی خواهم. نمی خواهم یک نتیجه بگیرم و احساس کنم قدرتمند شدم. نمی خواهم با دیگران مسابقه بگذارم، بعد از چهل سال بفهمم از بقیه یک سر و گردن بالاتر هستم. مسابقه با کسی ندارم. به محض اینکه انسان در ذهنش مقایسه بین خودش و دیگران آمد اول اشتباه است که من نمی خواهم مثل این و این و...... باشم می خواهم بزرگ تر، قوی تر، قدرتر، بالاتر باشم، همین حس که به شما دست بدهد، اول خطر است. اگر انسان کمالی را می خواهد باید خودش را فقط نسبت به حق تعالی و آخرت بسنجد. شرایط زیستی آخرت من برای آنجا باید آماده شوم با اینجا کاری ندارم. با هیچ کس و هیچ چیز کاری ندارم کسی استاد است مبارکش باشد، کسی مکاشفه دارد کسی طی الارض دارد، مبارکش باشد به من چه ربطی دارد.
یک کسی محبوبیت دارد، خوب داشته باشد به من چه ربطی دارد؟ اصغر بی نماز را عشق است توحید اصغر بی نماز خیلی قشنگ است. اصغر بی نماز یعنی کسی که اصلا برایش مهم نیست که جامعه او را یک آدم قوی، قدرتمند، مقبول و محبوب مورد قبول مومنین هست یا نیست حتی معروف به بی نماز باشد. خیلی قدرت می خواهد آدم مثل اصغر بی نماز باشد قربان همه ی بی کمالی ها و همه ی گناهانی که آدم را این طوری می کند، لعنت به هر چی معنویت و عرفان و درس و فلسفه و سواد و کمالاتی که آدم را بدبخت می کند.
هی خودش را به خودش نشان می دهد. هی سنگین ترش می کند. همه اش منش جلوی چشمش می آید. لعنت به این کمالات. سه وعده پشت سر امام زمان علیه السلام نماز می خوانیم. خیلی مهم است آدم فکر کند امام زمان علیه السلام از دستش راضی باشد بقیه را بی خیال. او فقط از آدم راضی باشد، آدم را دوست داشته باشد کجا و چه طوری مهم نیست مقبول بشوی، مقبول او باشی، تازه این خیلی کم است که من دارم می گویم. مشرکانه است ولی ظرفیت ما همین اندازه است.
خدا چی می خواهد؟ چطور از ما راضی است؟ تمام. دو سه تا مناجات خیلی زیبا اینجا ذکر کردند که ان شاءالله برای جلسه ی بعد خواهم خواند، این توضیح را خدمت شما دادم که اگر ما بخواهیم دعا کنیم، چطوری به در خانه ی خدا برویم؟ بی آبروتر، محتاج تر، فقیر تر از دفعه ی قبل خالی تر وابسته تر و نیازمند تر از دفعه ی قبل.
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.