بحث جلسه ی قبل به عنوان درخواست توفیق رسید، توفیق دعا از خداوند تبارک و تعالی که اگر کسی بتواند معرفت خودش را زیاد کند و به معرفت نفس و خودشناسی و خداشناسی نائل شود و این حال دعا را پیدا کند همان طور که در شعری که قبلا خدمت تان عرض کردیم برسد به آن، این نعمت خیلی زیادی به او رسیده شخص متوجه می شود که در همه ی حالت ها در دعا هست و اساسا دعا اول از خداوند تبارک و تعالی شروع می شود.
ما وقتی هم که فکر می کنیم که اراده کرده این تا دعا کنیم، اراده کرده ایم که به حق تعالی برسیم باید متوجه باشیم که این هم از آن ناحیه است. شخص می گفت که خداوند و امام زمان علیه السلام به من خیلی لطف می کنند، مرا دوست دارند ولی من زیاد جواب شان را نمی دهم. گفتم: همین که این را بفهمی خودش بهترین پاسخ است. بفهمی که از ناحیه آنها دارد این ها به سوی تو می آید، این ادراک، ادراک قوی است، اگر کسی این را بفهمد خیلی خوب است.
ایشان جمله ای را از حال چنین اشخاص مطرح می کنند، می فرماید: که دریافت مرتبه عبودیت و بندگی به معنای تمام کلمه است که سیدالشهدا علیه السلام در دعای عرفه به آن اشاره می کند. الهی انا الفقیر فی غنای فکیف لا اکون فقیرا فی فقری. خدایا من در غنای خودم فقیر به سوی تو هستم، پس چگونه در فقرم فقیر نباشم؟ یعنی اگر خداوند تبارک تعالی به انسان همه ی دارایی ها را بدهد، باز هم انسان فقیر ه درگاه حق تعالی است. مثل نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که بزرگترین مخلوق خداست، هیچ مخلوقی از او کامل تر نیست. اما بزرگترین افتخارش فقرش است. الفقر فخری، افتخار من این است که فقیر به درگاه حق تعالی هستم در واقع یک نکته ی خیلی ظریف این است که انسان زمانی کشف فقر می کند که دارایی پیدا کند.
هر چقدر دارایی شخص بیشتر می شود، ادراک فقر هم بیشتر می شود، هر چقدر انسان جاهل باشد، خودش را و جهان را نفهمد، حق تعالی را نشناسد، ادعای استقلال بیشتری دارد عنایتش بیشتر است. وقتی که به معرفت می رسد، سنگین می شود، وزین می شود کم کم به جایی می رسد که کشف فقر می کند. این معرفت که برای انسان کشف فقر می آورد طبق رموزی که قبلا خدمت تان عرض کردم که انسان چه زمانی می تواند از عنایات الهی بهره مند شود؟ زمانی که ظرف خالی ببرد، یعنی فقر ببرد، قاعده اش هم همینطوری است تا نگرید طفل کی نوشد لبن.
تا کسی که ادعای فهم و استقلال و معرفت و عرفان و سواد دارد، او که نمی تواند از محضر کسی که چیزی می داند، درس یاد بگیرد، برای اینکه بتواند خوب یاد بگیرد، خوب دریافت کند، اول باید ادعا را کنار بگذارد تا طرف به او چیزی بدهد مثل موسی نسبت به خضر علیهماالسلام موسی اول گفت که آیا من شاگردی تو را کنم؟ مما علّمت آن چیزی که خداوند به شما تعلیم کرده به ما یاد بدهی، یعنی اول گفت من بلد نیستیم تو بلدی حضرت خضر هم او را پذیرفت ولی اینجا چیزی گیر موسی آمد، چیز هایی یاد گرفت ولی استمرار نداشت چون دارایی های موسی نمی گذاشت شاگردی کند.
موسی به استادش ایراد گرفت، کسی که می تواند یک استاد را زیر سوال ببرد، از او ایراد بگیرد و انتقاد کند، دیگر لایق شاگردی نیست، مطلقا نیست نه اینکه آن استاد از این شاگرد برتر است، گاهی اوقات شاگردی که می تواند استاد را زیر سوال ببرد، شانش بالاتر از استاد است باید به یک استاد قوی تر مراجعه کند، ولی گاهی اوقات هم این طور نیست ایراد می گیرد اما این ایرادش برای سایه هایی است که روی خودش می افتد، کمالات انسان گاهی اوقات روی خود انسان سایه می اندازد باعث می شود که یک عمر محروم شود. این خیلی مهم است. نمی گذارد چیزی یاد بگیرد، سواد ها، خرده علم ها مطالعات، منیت ها و بلند پروازی هایی که دارد نمی گذارد کامل یاد بگیرد.
لذا کسی بخواهد غذا داشته باشد باید فقر ببرد، یعنی اول باید قبول کند که فقیر است. این فقر خودش یک ثروت است یک دارایی است. باید آن را بدست بیاوری، راه ما به سمت حق تعالی بی نهایت است، دائما از خدا رحمت می خواهیم، و هب لنا من لدنک رحمته و هیّیء لنا من امرنا رشدا. اهدانالصراط المستقیم، اهدنی... وقتی بی نهایت باشد باید ظرفیت بی نهایت ببری، هر چقدر ظرفیت بیشتری ببری، دریافت بیشتری می کند. برای این کار باید فقر سازی کنی، خود فقر ثروت بزرگی است یعنی کسی که به مشهود فقر برسد، شهود کند که فقیر است، این را ادراک کند مطلق بودن خدا را ببیند، این که هیچ کس هیچ چیزی از او بر نمی آید، الحمدلله را خوب درک کند، که حمد ها و سپاس ها از آن خداست هر که هر چه دارد، از خداوند تبارک و تعالی است.
هیچ کس استقلالا خودش چیزی ندارد. لذا انسان باید خیلی زحمت بکشد تا فقر تهیه کند. یعنی ظرفیت بیشتری تهیه کند، چون با فقر بیشتر و ظرفیت بیشتر می تواند جذب بیشتری کند. شخص می رود آنجا می گوید تو چه کاره ای؟ می گوید: گرفتارم. می گویند حالا تو زن داری؟ بچه داری؟ می گوید نه زن دارم، نه بچه دارم. مجرد است یعنی ظرف کم برده، ظرف مجردی برده، ولی یک کسی می بینی ظرف متاهلی می برد. می گوید آقا من هستم زنم هست، مادرم هست یک بابای پیری هم دارم 5 تا بچه هم دارم خوب او که قرار است بدهد بیشتر می دهد. اوایل انقلاب که نفت می دادند این طور بود که مردم باید ساعت 12 و 1 نصف شب در صف می ایستادند و صبح ساعت 5-6 نفت را توزیع می کردند. گاهی اوقات صف ها به چند کیلومتر می رسید، اعضا خانواده ها هر کدام سعی می کردند دست شان را پر از پیت های خالی می کردند که وقتی بر می گردند مقدار زیادی نفت گیر شان آمده باشد تا برای یک مدت راحت باشند.
خوف این بود که نان گیر مردم نیاید، برای همین چند نفر از یک خانواده می رفتند و تعداد زیادی نان می گرفتند در واقع هر چه قدر انسان خودش را نبیند بهتر است، هر چه انسان خودش را نبیند، ساکت تر باشد، اظهار وجود نکند، فقر و نیاز و ذلت ببرد، خوش به حالش است و این باید ادراک شود این طور هم نیست که کسی پیش خدا نمی توانی ادا در بیاوری، ممکن است ما پیش یکی بگوییم بدبخت و بیچاره ایم، یک چیزی به ما بدهد ولی شما اگر بخواهی ادای فقیر ها را در بیاوری ولی در درون خودت عجب داری خدا چیزی نمی دهد، حتی ده سال هم بروی گریه کنی چون به شهود فقر نایل نشدی، باید بینک و بین الله باشد بین تو و خدا.
تو به ادراک فقر رسیده باشی، یعنی واقعا بفهمی که هیچ چیز نداری، فرمود: موسی می دانی تو را برای چه انتخاب کردم؟ برای اینکه سوز دل تو و ذلت تو از همه بیشتر بود؟ برای اینکه موسی فقر بیشتر برده بود، دریافت بیشتری هم کرده یعنی هر چقدر ظرفیت ببری. در باب محبت حق تعالی و مسائل دیگر و عرفان هم همین طور است.
مستی اکبر ز یاران بیش بود جام را از دست ساقی می ربود
کتاب گنجینه الاسرار را حتما بخوانید، تصمیم داریم سیر عرفانی عاشورا را برگزار کنیم. می فرماید: سرور مخموران، سرور باده نوشان یعنی عطش سیدالشهدا بیشتر بود. خداوند جام آورده بود شراب آورده بود، منتظر کسی بود که همه را سر بکشد. هر کسی آمده بود یکی دو ظرف می خورد و احساس سیری می کرد، ولی سیدالشهدا بود که تمام را خورد باز هم می خواست. برای همین به اوج می رسد، و سلطان ابدیت می شود.
این معرفت می خواهد یعنی این که انسان بفهمد فقیر است دانایی، غنا و کشف می خواهد که انسان بفهمد هیچ کاره است. این فهم و این شهود از خود چه اعتراف کنی و چه اعتراف نکنی، چه به زبان بیاوری، چه به زبان نیاروی، قبلا عرض کردم دعا نوعی ادارک است، کسی که خودش را نمی بیند، خودش را فقیر و محتاج می بیند، او بیشتر مورد رحمت قرار می گیرد. همین معصیت کاران به نجات نزدیکتر هستند از کسانی که معصیت نمی کنند و ذلت شان زیاد است پاکی شان زیاد است و آنها خوب اند.
ولی بعضی هستند که در راه دین، عبادت و تقوی می آیند ولی به محض اینکه خیلی هم پفکی بار می آیند از آنهایی هستند که چهار قطره به آنها می دهد زود سنگین و مست می شوند و شروع می کنند به کرکری خواندن، ادعا کردن، اینها به درد نمی خورد. لذا نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ( لو لم تظلموا لخشیتم و اکبر علیکم العجب العجب) اگر گناه نکنید به بدتر از گناه می ترسم از شما که آن عجب و خود بینی است چون گناه نکردن، توجه به خود می آورد، ادعای پاکی و کمال و طلبکاری می آورد و این بد است ولی بعضی ها گناه می کنند، از این گناه احساس ذلت می کنند در مقابل حق تعالی، احساس خواری و بی آبرویی می کنند.
در واقع این گناه باعث شده که او فقر بیشتر و ذلت بیشتری داشته باشد، لذا موفق تر است. چون حالش حال ذلت است خداوند به او می دهد چون ظرفیت برده پیش خدا، درست است گناه کردن است اما می فهمد هیچ کاره است و خدا همه کاره است. برای همین شما وقتی می بینید اهل بیت علیهم السلام، با وجودی که بیشترین ظرفیت را دارند، بیشترین ظهور فقیرانه و ذلیلانه را دارند، هیچ کس به اندازه ی ائمه و معصومین علیهم السلام در نزد حق تعالی ذلت عرضه نمی کنند، همه اولیا خدا این طور هستند.
شما پدر و مادرتان حضرت آدم و حوا علیهم السلام را نگاه کنید ربنا ظلمنا و انفسنا فان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین. خدایا پروردگارا به خودمان ظلم کردیم اگر ما را نبخشی و رحم نکنی به ما ( دغدغه دارد که خدا او را نبخشیده، می گوید اگر نبخشد چه کار کنیم؟) ولی خیلی اوقات برای مان مهم نیست و واقعا جز دغدغه های ما نیست که ما برای شب اول قبر چی کنیم؟ اگر خدا نبخشد چه کنیم؟ مثل قول و قرار های پنهانی گرفتیم، رمز این را که ما حس می کنیم قول و قرار های پنهانی گرفتیم به عجب بر می گردد. به این که ما برای خودمان، شرافتی، عملی، سابقه ای، جبهه ای، مجروحیتی، سید بودن، چهار قران پول در راه خدا خرج کردن، چهار کلاس درس دادن چهار تا شاگرد داشتن، زیر نظر چهار تا استاد بودن، اینها را برای خودمان بزرگ دانستیم، کمال گرفتیم فکر می کنیم اگر الان ما برویم آن دنیا هشت در بهشت روی ما باز می کنند. دغدغه نداریم ولی معصوم جدی دغدغه دارد.
اول حاجتی الیک، خدایا من اولین نیازم به تو این است که مرا ببخشی. شما بزرگترین خواسته ی معصومین علیهم السلام دعا های مختلف را نگاه کنید، اولین چیزی که دعا می کنند مال قبر و قیامت و این چیز هاست. خدایا آنجا به داد ما برس. سترت علی ذنوبا فی الدنیا و انا احوج الی ستر ها منک تحلّی فی الاخری.
خدایا گناهان مرا پوشاندی ولی من بیشتر خواهانم که آخرت را مرا بپوشانی. مفتضح نشوم. دغدغه دارد. واقعا نگران است. این دارایی می خواهد و این معرفت الله بدست می آید، با معرفت حق تعالی این ذلت بدست می آید و معرفت دقیق نفس به دست می آید. لا یملک لنفسه نفعا و لا ضرا و موتا و لا حیوته و لا نشورا. انما یخشی الله من عباده العلما. فقط عالمان حقیقی از خدا واقعا به معنای حقیقی خشیت دارند.
یعنی انسان وقتی که ادراک عظمت می کند به خشیت می افتد. هر چقدر انسان شناخت بیشتری داشته باشد خشیتش هم بیشتر است. گاهی اوقات آدم نمی شناسد، نمی ترسد، مرحوم طیب رحمت الله علیه از این باج گیر ها و لات ها بودند، الان هم حتما جزو لات های بهشت است. باج گیری می کند آنجا. کمالات را از آنها می گیرد خیلی از او می ترسیدند و همه از او حساب می بردند، یک روز می آید به یکی از این کارگر های شوش گیر می دهد کارگر هم عصبی می شود، نمی دانسته او طیب است همچین طیب را می زند که می افتد روی شانه طیب به زدن او بیهوش می شود می افتد. یعنی تازه می فهمد چه کسی است؟ این معرفت ترس می آورد، مولانا می گوید: یک شیر رفته گاوی را خورده بود در طویله، شب بود و تاریک نشسته بود جایش. صاحب گاو آمده بود و شیر را بغل کرده بود فکر می کرد گاوش است و او را نوازش می کرد. از زبان شیر می گوید: اگر روز بشود و مرا ببینی که زهره ات می رود. ما گاهی اوقات شناخت نداریم، این شناختن برای ما مصیبت می آورد، یک موقعی است شما می روید در یک مجلسی می نشینید، زیاد اتفاق می افتد که مثلا رفتی جایی برای دیدن یک نفر، عالمی را ببینی، شخصیتی را ببینی بعد خود آن شخص دیرتر از تو می آید. برای خودم پیش آمده که می خواهم به دیدن یک بزرگی می روم در خیابان دیدم و آدرس را از خود او پرسیدم، نمی دانستم که خودش است بعد که رفتیم نشستیم دیدیم که همان شخص است که دیده ایم مثلا در یک مجلس نشسته ایم شخصی از بزرگان می آید و بنشیند، جا به او نمی دهیم بنشیند، وقتی که به تو بگویند که این شخص فلانی است،تا متوجه می شوی جای خودت را هم به او می دهی.
آفتی نبود بتر از ناشناخت تو بر یار و ندانی عشق باخت
مصیبت این طوری است. یعنی واقعا باید انسان مدتها به خودشناسی و حق شناسی ( شناخت حق تعالی) بپردازد تازه طبیعی می شود، تازه می آید سر خط و کس به معرفت نفس نائل نشود. علی علیه السلام می فرماید: جاهل بکل شی. هیچ چیز را نمی شناسد. یعنی لاف زده کسی که بدون شناخت خودش ادعای علم کند، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ان الله تبارک و تعالی یبغض کل عالم بالدنیا جاهل بالاخره. خدا از هر عالم به دنیای که جاهل به آخرت است بدش می آید. خیلی ها هستند که در رشته های مختلف تخصص دارند اما نه خودشان را می شناسند نه حق تعالی را. همین تخصص باعث می شود که احساس نیاز نسبت به خودش و حق تعالی پیدا نکند. مثلا در فلان رشته دکترا دارد، فوق تخصص دارد. این بدبختش می کند. وقتی انسان معرفت پیدا می کند، کم کم هیبت در دلش می افتد، بعد احساس فقر می کند.
بنابراین شما در معرفت نفس 1- شناخت فقر نسبت به خودت پیدا می کنی و چون خودت را به فقر می شناسی نسبت به غنی هم شناخت پیدا می کنی. حدیث را خواندم از امام رضا علیه السلام زیاد نماز خواندن و روزه گرفتن عبادت نیست ( عبادت، زیاد نماز خواندن و روزه گرفتن نیست) عبادت، تفکر، زیاد اندیشیدن در خلقت خداست. شما اگر می خواهید واقعا این خشیت در دل تان بیفتد، این فرمول را به شما بگویم. قبلا هم در معرفت نفس عرض کردم، تمرین دادم به شاگردان. گفتیم تا 5 شب، هر شب به آسمان فکر کنید. هوا اگر ابری نباشد به آسمان نگاه کنید. تمرکز روز آسمان با اطلاعات. سی دی های آموزشی خوبی در رابطه با فضا وجود دارد که نگاه کنید، عبادت است. از خیلی از نماز شب ها و روزه ها و قرائت قرآن برای ما بهتر است. فیلم های واقعی هم هست. فیلم راجع به جنین، راجع به ستاره ها، یک سی دی هست، چهل فیلم دارد. راجع به حیوانات است. نگاه کنید به خصوص آسمان را، مطالعه کنید. ما یک حرف فقط می زنیم از روی نا آگاهی و نفهمی است. مثلا دو هزار میلیارد سال نوری، یک چیزی می گوییم.
چند شب پیش تلویزیون نشان می داد، یک مشت ماسه برداشت، یک دانه از ماسه ها را جدا کرد، گفت هر چه ماسه در کره زمین داشته باشیم، به تعداد هر یک دانه ماسه هزار تا ستاره در آسمان داریم، یک ذره به این عظمت فکر کنید خداوند می فرماید: لهو و لعب و ان الدار الاخره لهی الحیاته. آنجا حیات است اگر واقعا حیات می خواهید. اینجا جز یک حیات رحمی چیز دیگر نیست. فکر می کنید این عظمت را و بعد فکر کنید این خدای عظیم، عزیزترین کس خود را یعنی پیغمبر اکرم را فرستاده دنبال تو. تا تو بیایی با او آشتی کنی.
عزیزترین کسانش را به کشتن داد و یقتلون النبیین بغیر الحق انبیا کشته شدند به خاطر تو، تا تو بفهمی، آشتی کنی و با خدا دوست باشی چقدر هزینه پرداخت کرده آن خدای عظیم ما شاید هیچ وقت نتوانیم بفهمیم که نماز یعنی چی؟ که در همه ی الطافی که خدا به یک نفر کرده هیچ چیز به او ندهد، همه چیز را از او بگیرد جز این که اجازه بدهد نماز بخواند اجازه بدهد با او حرف بزند، پیش او باشد، با او انس بگیرد. هیچ چیز دیگر هم نخواهد، همین که اجازه بدهد نماز بخواند یعنی بایستی بدون در زدن، بدون واسطه، بدون حاجب بگویی، بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین خدا را خطاب کنی با او حرف بزنی، آنهایی که فهمیدند می گویند انسان فقط وقتی وارد قیامت می شود متوجه می شود که فقط و فقط مفید عمرش لحظاتی بوده که خودش مستقیم با خدا حرف زده، با خدا انس داشته و رفت و آمد خصوصی داشته.
حاصل عمر همان بود که با یار گذشت باقی همه بی حاصلی و بوالهوسی بود
به هر حال فهم فقر و جودی و ذاتی ما و اینکه من هر کمالی که به من می رسد عاریتی است. مال خداست. این پیروزی بزرگی است. فقر در خدا همان فقر و جودی و ذاتی است که هرگز قابل انفکاک از نظر موجودات نیست و بالجمله در این حریم کلام بسیار است که از حد این رساله خارج است و نیاز به مراجعه به متون اصلی دارد لذا نقل آنها بی ثمر و چه بسا تعجیلی غیر ممدوح باشد. در قرآن کریم، آمده: یا ایهاالناس انتم الفقراء الی الله. آدم چقدر کیف می کند اینها را بشنود. خیلی کیف دارد آدم متوجه باشد فقیر کیست، فقیر خداست. به خدا نیاز دارد. به چیز دیگری نیاز ندارد.
والله هو الغنی الحمید، خداوند غنی و حمید است غنی ستوده است، خیلی خوب است اینها را درک کند. فقر ذاتی خودش را بفهمد. انتم الفقرا الله. سیدالشهدا علیه السلام چه وقت ادعای فقر می کند؟ آن موقع که در اوج است یعنی خلیفه حق تعالی است. انا الفقیر فی غنای. ( ما چون خودمان عجب داریم چیزی هم بار مان نمی شود و چیزی هم کمال نداریم، ادعای استقلال زیاد می کنیم) حال ما که نمی توانیم آن طور فکر کنیم چون آن کمالات را نداریم ولی ما هر وقت احساس غنا کردیم چه غنای مادی، چه غنای علمی، چه غنای معنوی این باید یادمان باشد که هیچ چیز نداریم و فقیریم.
یک رمز: شما تا وقتی که به شهود فقر نرسیدید، اصلا تعادل ندارید یعنی انسان وارونه، واژگونه است به قول علی علیه السلام منکوس است نمی تواند باطن انسانی داشته باشد. چون دروغ است. منیت و عنانیت یک ادعاست و دروغ است وقتی که این شهود می شود و انسان به این یقین می رسد طبیعی شده تازه آدم شده، ادراک فقر خیلی انسان را از آسیب های جدی نجات می دهد. برای اینکه کسی که به بی کسی و بی چیزی خودش یقین دارد در واقع هیچ وقت، چیزی برای از دست دادن ندارد. و چون منی هم ندارد توهین به اوست و خطر و فقر هیچ چیز او را اذیت نمی کند، آدم آرام و قوی است. کسانی که به آنها بر می خورد اضطراب بر می دارند و غمگین می شوند، عصبی می شوند، حساس و زودرنج هستند، بخاطر توهم من است «من» دارند که به آنها بر می خورد اگر من چیزی نداشته باشم که به من بر نمی خورد.
شما غلامان و برده ها را ببینید که از خودشان چیزی ندارند، برده از خودش چیزی ندارد، به سرش می زنند و فحش می دهند، هیچ نمی گوید، کسی که عبد و غلام نیست به او بر می خورد، آزاد است به او بر می خورد فکر می کند که ما هم برای خودمان کسی هستیم. اینجاست که انسان بسیار آسیب پذیر می شود، چون من او گسترده است، آنقدر من دارد که هر جا برود یک چیزی هست که به او بربخورد. برای غذا، برای نحوه نگاه کردن نحوه حرف زدن دیگران، کیفیت تکلم دیگران، ...... بالاخره آنقدر من دارد که هر جا برود به یک جایش بر می خورد نمی تواند خودش را جمع کند و به او بر می خورد. ولی کسی که بدبخت بیچاره است هر چیز به او بدهی یا ندهی همین طوری است.
بنابراین اگر کسی آرامش می خواهد و قدرت می خواهد، بین آرامش و قدرت رابطه مستقیم وجود دارد. چه کسی قدرتمند تر است؟ کسی که آرام تر است. حجاج به دنبال شخصی به اسم سعید بن جبیر می فرستد، می فهمد که از دوستان امیرالمومنین علیه السلام است می گوید او را بگیرد و بیاورید تا اعدام شود. شبانه او را می گیرند و به دیری می رسند. 20 نفر مامور می خواستند یک نفر را دستگیر کنند. سعید می گوید من به دیر وارد نمی شوم شب همین جا بیرون می مانم. مامورین می گویند اینجا بیابان است پر از گرگ است می گوید: بگذارد گرگ ها مرا بخورند، بهتر از این است که به دست حجاج کشته شوم و گفت بگذارید شب همین جا می مانم و عبادت می کنم، مامورین هم او را به جایی می بندند، راهبه نیمه های شب می خواهد ببیند که او در چه وضعیتی است. می بیند که دو تا شیر آمدند کنار سعید و دور او می گردند، و از او محافظت می کنند و او مشغول عبادت است. صبح شیر ها گذاشتند و رفتند راهبه رفت پیش سعید و گفت تو پیغمبری؟ گفت: نه من یکی از افراد امت پیغمبر اسلام هستم و اسلام را به او معرفی می کند و راهبه هم مسلمان می شود. راهبه می آید به مامورین می گوید که او را نبرید و نکشید او از اولیا خدا است. آنها می گویند که ما نمی توانیم ما ماموریم و معذور، ولی اگر از ما خواهشی کند، می پذیریم، غیر از آزاد کردن. سعید می گوید: بگذارید امشب را هم عبادت کنم. ببینید چه می خواهد. عبادتش را می کند و می گوید:خدایا تو خود می دانی که من چقدر دوست دارم عبادت کنم و با تو خلوت کنم ولی اینها نمی گذارند بیشتر از امشب عبادت کنم، او را می برند پیش حجاج، خیلی آرام است و جواب های خوب درست و محکم به حجاج می دهد. وقتی هم که می خواهند سرش را بزنند رو به قبله می نشیند و می گوید: وجّهت وجهی الذی فطر السموات و الارض. می گویند از قبله برش گردانید که این حرف ها را بزند به سمت دیگر بر می گردانند، می گوید: اینما تولّوا فثمّ وجه الله. همه جا وجه خداست. اینقدر آرام تا به شهادت می رسانند.
یادتان باشد که اگر قدرت می خواهید قدرت برای کسانی است که آرام هستند هر چقدر آرامش داشته باشید قوی تر هستید. اضطراب ضعف می آورد. برای اینکه آرامش داشته باشید باید «من» نداشته باشی تا می توانی از حیطه ی «من» خودت کم کنی. کسی که به او بر می خورد بفرما، بتمرگ و بنشین، بدبخت است. این من من کردن ها کار دست آدم می دهد. شهوت های مختلف، شهوت عقلی، شهوت علمی، شهوت های معنوی زیاد داریم که نمی گذارد آدم شوی. ما می خواهیم بزرگ معنوی باشیم. می خواهیم چشم مان باز شود. طی الارض کنیم می خواهیم بتوانیم دست به یک مریض بکشیم شفا پیدا کند. می خواهیم دعای مان مستجاب شود. از این غلط ها. می خواهیم بزرگ شویم.
فکر نکنید من بودند یعنی یک کار خانه داشته باشیم یا چند میلیارد تومان پول. بعضی ها من شان همین است که این طوری فکر می کنند بزرگ می شوند. این هم یک شهوت است. دنبال عرفان بودن، استاد بودن همه شهوت است. من طلب العرفان للعرفان فقد قال بالثانی. کسی که عرفان را برای عرفان می خواهد مشرک است( ابن سینا). خیلی ها شهوت های معنوی دارند برای اینکه می خواهند من شان را بزرگ کنند وقتی راجع به یک بزرگی چیزی می شنوند، می گویند خوب چرا من این طوری نباشم؟ چرا من اینقدر قوی نباشم من می خواهم مثل آقای بهجت شوم. یعنی احساس حقارت های این طوری ندارد. می خواهد بزرگ شود به یک همچین چیز هایی برسد، آدم های این طوری زیاد سراغ داریم. بدبخت و بیچاره. یعنی کاری ندارد که خدا از او چه می خواهد. می گوید من باید بزرگ شوم. مطرح باشم. باید احساس قدرت کنم. نمی خواهم یک آدم معمولی باشم. می خواهم سنگین باشم. می خواهم منم بزرگ شود. اگر به تشخیص خودت است تو یک بیچاره ای. تو می خواهی خودت را بزرگ ببینی. این بزرگی را در کجا بدست بیاوری؟ در اینکه من عرفان و فلسفه خوانده ام. شاگرد فلانی بوده ام. این قدرت ها را دارم. خوب اینها همه بدبختی است این ها هیچ کدام خدا نیست.
خدا هم آدم را ذلیل می کند و خوار می کند. خدا رحمت کند آقای شیخ جواد آقا نصاری را. یک روز آقای نجابت می گوید خدمت ایشان رسیدم به من گفتند که زود باش که دو تا از شاگردانت در شیراز خرابکاری کرده اند. این برنامه های معنوی را اجرا کرده بودند و کم کم به یک قدرت هایی رسیده بودند که می توانستند افکار مردم را بخوانند. یک دفعه به یک ادعا های عجیب و غریب زدند. آقای نجابت می گوید که من رفتم به شیراز و به آنها گفتم که این کار ها را نکنید، دکان تان را ببندید، این حرف ها چیست؟ این کار ها چیست. ایشان می گفتند آنها وقتی به این قدرت رسیدند دیگر ما را هم قبول نداشتند. هر چیز به آنها گفتم قبول نکردند و به دنبال دکان خودشان رفتند. خیلی ها اینطوری هستند اینها بدبختی است. این شعر را همیشه خدا بیامرز مرحوم علامه جعفری می خواند:
چند روز شاگردی به نزد استاد شدیم چند روز به استادی خود شاد شدیم
کسی که برای استادی شاگردی میکند، آدم بدبختی است. چون استاد که می شود می خواهد « من» پیدا کند باید استادی و غیر استادی برایش فرق نکند، اصلا فرق نکند. علم را یاد نگرفته است که بگوید. فقط یاد گرفته است که بشود. یک موقعی هم گفت، گفت. وظیفه اش شد بگوید. ولی واقعا برایش فرق نکند شهوتش را هم نداشته باشد، این خوب است از باب وظیفه بگوییم یعنی اگر واقعا بینه و بین الله ولش کنند. خودش خیال برای این کار ندارد. ترجیح می دهد که مطرح نشود و اسمی از او برده نشود، مسئولیت قبول نکند، رئیس نشود. ترجیح می دهد این طوری باشد. منظور از این فقر نیاز انسان به خوراک، پوشاک، مسکن و .... نیست. بلکه فقیر وجودی ذاتی مطمح نظر است که در مقابل غنای ذاتی، والله هوالغنی، می باشد.کسانی که به مرتبه ی دقیق مصداقی این مقام می رسند شاید تعداد آنها در هر قرنی به شماره انگشتان دست هم نرسد.
- بله خانم ها می توانند در محراب نماز بخوانند.
- عطسه رحمت خداست یعنی چی؟ عطسه در روایت داریم علامت تصدیق است یعنی اگر کسی دارد صحبت می کند کسی عطسه اش گرفت، علامت تصدیق است. اینکه می گویند صبر کنید همچین چیزی نداریم، شرک است خمیازه از طرف شیطان است، قهقهه از طرف شیطان است.
- مقام حضرت حوا مثل حضرت آدم نبود.
- ما به پیامبران سلام می کنیم. درست است سلام کردن ما در واقع بعد از سلام آنهاست وظیفه ی ما سلام کردن است و باید سلام کنیم.
- اگر این گونه باشیم که حق الناس و حق الله را به خدا بسپاریم و همه چیز را به او بسپاریم، بی تفاوتی، صالحی و جبر گرایی پیش نمی آید؟ هیچ کس همچین چیزی نگفته است. اینکه می گویند حق الله و حق الناس را به او بسپاریم یعنی این قضیه را نبینی و الا تقوا داشتن شرط اصلی است. باید اینها کامل شود اما به عنوان یک وظیفه. آدم زمانی می تواند نجات پیدا کند که حتی تقوای خودش را هم نبیند.
وجود روح ما باید دعا شود یعنی چی؟ یعنی باید ادراک فقر داشته باشید می شود می شود درخواست و دعا کرد.
این خیلی خوب است که انسان در هر حالی هست بتواند با خدا و ائمه حرف بزند.
اگر کسی همچین وضعیتی دارد یا در خواب یا بیداری بهترین راه بی توجهی است.
والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
التماس دعا.