جلسه 002 - شرح خطبه فدک (هیئت جرعه‌نوشان)
شماره جلسه
2
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1395
ماه
12
روز
3
متن کامل (خام) ‌ جلسه 002 - شرح خطبه فدک (هیئت جرعه‌نوشان)

بحث ما جلسه گذشته درباره‌ی معرفت و ضرورت وجود آن بود. گفتیم که آدم‌ها قیمتشان براساس معرفتشان است و ممکن است یک کار را دو نفر انجام دهند، ولی یک نفر که از معرفت بالاتری برخوردار است، میلیون‌ها سال جلو بیفتد از آنکه از معرفت کمتری برخوردار است. این میلیون‌ها سال مقیاس ابدی است نه دنیایی. در مقیاس دنیایی، یک سالش هم به میلیون‌ها سال تبدیل می‌شود؛ چون در مبنای ابدیت می‌رود که در ریاضیات هم داریم. یک گناه صدسال عذاب آنجا دارد. در مبنای آخرت حساب می‌شود. کاری با اینکه این گناه دو ثانیه طول کشیده ندارند. لکه‌ای که می‌افتد وقتی در برزخ می‌رود، قرار است پاک شود، صد سال طول می‌کشد؛ چون رحم اینجاست. در رحم، همه چیز قابل حل است، ولی از رحم که بیرون می‌روید، اگر یک مریضی داشته باشد، مدت‌ها طول می‌کشد به عمر دنیا که خوب شود. فرض کنید در رفتگی لگن داشته باشد، شکستگی استخوان داشته باشد این خیلی طول می‌کشد. بچه از گچ دربیاید، مشکلی که شاید در رحم چند ثانیه اتفاق افتاده باشد، چند سال طول می‌کشد که برطرف شود. انسان هر نو تحولی بخواهد می‌تواند انجام دهد. اگر50 سال هم اشتباه کرده باشد، می‌تواند همه را جبران کند. رحم قدرت سازندگی فوق‌العاده زیادی دارد. اگر منجر شوی به فوت برود به آن سمت، یک دفعه می‌بینید که به قول حضرت زهرا (سلام الله علیها)، بعضی از دوستان ما ممکن است 300 هزار سال با ما فاصله داشته باشند. این فاصله را خودش در دنیا برقرار کرده. در ایجاد سنخیت، رابطه، محبت، اطاعت و الگوپذیری، سیصد هزار سال فاصله پیدا کرده، حالا این فاصله در قیامت اینجا چند دقیقه بوده؟ آنجا 300 هزار سال می‌شود. پس وقتی می‌گوییم میلیون‌ها سال آدم را جلو می‌اندازد، اینجوری است. لذا کسی 50 سال هم اشتباه کرده باشد ولی اگر بتواند در یک رحم زمانی یا مکانی خوب یا در یک رحم استاد خوب بتواند قرا بگیرد و به معرفت برسد، در مدت زمان کمی، می‌بینید که 50 سال را جبران می‌کند.

دو روایت از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برایتان بخوانم. می‌فرماید: «لَيسَ شَيءٌ خَيرٌ مِن ألفٍ مِثلِهِ إلَا الإِنسانُ؛ هیچ چیزی نیست که بالاتر از هزار برابر خودش باشد مگر انسان». بالاتر، هزار برابر یعنی برو بالا. دو برادر، دو خواهر، دو همکار، یک زن و شوهر. می‌توانند ضمن اینکه با هم دوست باشند. می‌توانند با همدیگر هزار برابر به بالا فاصله داشته باشند. این از کجا ناشی می‌شود؟ از اختلاف در معرفت. لذا امام صادق (علیه‌السلام) چیزی را گم کرده بودند. فرمودند اگر پیدایش کنم خدا را چنان حمد خواهم کرد که کسی تا به حال خدا را اینجوری حمد نکرده باشد. وقتی پیدا شد، حضرت فرمود والحمدالله. در باب اسماءالله که این هفته بحثش شده بود که با هر اسم چه جوری باید ارتباط برقرار کرد که منشا اثر شود. آنجا فرمول‌هایش را توضیح دادیم که اسم فقط این نیست که شما به زبان بیاوری. گاهی وقت‌های همه حقیقتش باهات می‌آید. خدا مرحوم مجتهدی را رحمت کند. تعریف می‌کردند شرکتی بود از کجا، دستگاهی از آلمان آورده بودند هرکاری می‌کردند نمی‌توانست خود شرکت سازنده هم روشنش کند. ما گفتیم روشنش می‌کنیم. آمدیم کارخانه دیدیم مهندس‌های آلمانی مسخره می‌کردند که این می‌خواهد دستگاه راه بیندازد. گفت مرحوم مجتهدی هم آمد. دست به دکمه‌های دستگاه نزد. پایینش را گرفت گفت: یا علی، روشن شد. یا علی‌ای که او می‌گوید، همه‌ی امیرالمؤمنین را با خودش آنجا می‌آورد. بستگی به این دارد که کسی عرضه داشته باشد این کار را کند یا نه. لذا انسان‌ها هم اینجوری‌اند. کسی الحمدالله می‌گوید اما همه حمد را سیر می‌کند. شنا می‌کند. معرفت با آدم این‌جوری می‌کند. کسی تعقیبات می‌خواند، نماز می‌خواند، ولی خیلی با هم متفاوتند.

یکی از فرمانده‌های جنگ می‌گفت: یکی از این بچه‌ها از سیدهای بالاشهری بود. این چندبار آمد یقه من را گرفت گفت مرا جبهه ببر. گفتم نمی‌شود، سنت کم است. گفت تو رو خدا یک کاری کن پدر و مادرم رضایت بدهند. گفت من دستانم مجروح شده بود.دستکش داشتم. پسربچه فسقلی بهش می‌گوید تو پدر و مادرم را راضی کن، من هم شفایت را از مادرم حضرت زهرا (سلام الله علیها) می‌گیرم. با چه جرأتی حرف می‌زند. گفت رفتم پدر و مادرش را راضی کردم. گفت: خیلی خب بیا، دستکش‌هایت را دربیاور. خوب شدی. ما یک وزیر گریه در هیئت داریم؛ چون این همه‌اش یک سره سر آشپزی و اول و آخر هیئت از همه بیشتر گریه می‌کند. پدر شهید هم هست. خیلی آدم باصفایی است. یک خانم یقه‌اش را گرفته بود در خیابان که من سرطان دارم، سینه ام را می‌خواهند ببرند. چه کنم. کاری نداشت. یک شب نذر کن، هیئت ما، خوب می‌شوی. تمام. خوب شد. علم نیست. معرفت است. یعنی شهود است. وجودی شده. او معشوق، محبوب، معروف حضور دارد در وجودش. اطلاعات نیست که ذهنی باشند. کسی برود دانشگاه و حوزه درس بخواند، این‌ها در ذهن هستند، اما اینکه شهودی شود. مثل آن پیرزن که برایت تعریف کردم. خیلی شهودی است. همه ائمه پیشش حضور دارند؛ چون منشأ کار می‌شود، منشا قدرت است. یک چیز به شما بگویم، علم اگر نتواند قدرت بدهد، علم نیست، فقط اطلاعات ذهنی است. می گویند فلانی عالم است، دانشجو است، درس خوانده است، تحصیل کرده است، بعد می‌بینی که هم عصبی است، هم پرخاشگر است، هم اعتیاد دارد، هم تربیت بلد نیست، رفتار با زنش را بلد نیست، هم دزدی می‌کند، هم اختلاس دارد، علم، روشن فکری، به معنای حقیقی باید بتواند آدم را نگه دارد. «العِلمُ يَحرُسُكَ؛ علم حراستت می‌کند». اگر کسی با علم بدبخت زندگی کرد و با علم پژمرده بود و شاد نبود و نشاط نداشت و عرضه نداشت در دنیا آرام باشد، خوش باشد، علمش نگهش نداشته، علم ندارد، آدم جاهلی است. لذا در روایت داریم که علم با جهل جور در می‌آید. آنکه با جهل جور در نمی‌آید، عقل است. چه بسیار عالمانی که نادانیشان آنان را کشته. وقتی تبدیل به معرفت می‌شود، عقل می‌شود؛ یعنی شهودی است، توان است. برای همین یک فرمول خیلی مهمی است. این حدیث را بخوانم. پیامبر فرمود. ما سراغ نداریم کسی را که بهتر از هزارتا مثل خودش باشد مگر مؤمن. ایمان که می‌آید یک دفعه فاصله دو نفر را هزار و هزاران برابر می‌کند. خیلی تفاوت بینشان ایجاد می‌شود، وقتی ایمان می‌آید. ایمان نباشد، با اطلاعات ذهنی، مشکل حل نمی‌شود. کاری نمی‌کند کتب خواندن و کلاس رفتن و تدریس کردن، فایده ندارد. باید تبدیل انسان شود. از حالت دانایی به دارای برسی. این درس خوانده، او درس نخوانده، هردویشان وقتی زمینه گناه برایشان فراهم می‌شود راحت آلوده می‌شوند. یک خانم بی‌حجاب داریم، یک خانم چادری، هردو سوار هواپیما می‌شوند. قبل از اینکه هواپیما بنشیند، هردو لخت می‌شوند. این که بی حجاب است هیچی. آن محجوب که دماغش فقط بیرون است در هواپیما لخت می‌شود؛ یعنی دارایی ندارد. آدمی در مشهد می‌شناختم. آن جا زن و بچه حرم امام رضا (علیه السلام) محجوب بودند، زن و بچه‌اش را هند آورده بود. دو سوم بدن دخترش لخت بود. اکثر اندام دخترش لخت بود. دختر 20 و چندساله. ایمان باهاش نمی‌آید. معرفت نشده، اطلاعات است. ایمان داخل و خارج ندارد. همه جا باید نگهت دارد. اینجا خوبی، پایت می‌رود آن طرف‌تر، بدی، عرضه ندارد نگهت دارد. پس ایمان نیست. امیرالمؤمنین می‌فرماید: «العِلمُ أوَّلُ دَليلٍ وَالمَعرِفَةُ آخِرُ نِهايَةٍ؛ دانش، نخستين راهنما و شناخت، پايان راه است». اولین شروع بینش پیدا کردن، با علم است.

جانور فربه شود از راه نوش آدمی فربه شود از راه گوش

شنیدن و خواندن و مطالعه و حوزه رفتن و این‌ها شروع کار است، علم است. بعد باید دانسته‌هایمان را غربال کنیم. ببینیم این دانسته‌ها که سال‌های سال مطالعه کردیم و هیئت رفتیم، چقدرش نور است، چقدرش قدرت است، هرکه دانشمندتر است عذابش هم بیشتر است. عالم بدون عمل اینجوری است. عالمی است که علمش تبدیل به معرفت و قدرت و نورانیت نشده. عرضه ندارد نگهش دارد و شنگولش کند. یک پیشنهاد مالی بهش می‌دهند. زانوهایش شل می‌شود. آدم باید حواسش را جمع کند. عامل تبدیل علم به معرفت عمل است. یعنی این حلقه از مسیر علم که به معرفت یک نفر می‌رسد، عمل می‌شود. شما علم رانندگی را یاد می‌گیری، بعد می‌توانی بروی پشت ماشین بنشینی؟ نمی‌توانی رانندگی کنی؛ چون تبدیل به دارایی نشده، فقط دانایی است. اگر می‌خواهد ملکه رانندگی در ذهن باشد، باید تمرین کند، عمل کند. باید برود پشت ماشین بنشیند و استاد بهش یاد بدهد و بعد ترکش کند و خودش تنهایی بتواند تمرین کند. اگر خواست برود پایه یک بگیرد چه؟ باز یک کار دیگر دارد، دوباره اطلاعات جدید، دوباره تمرین تا به معرفت برسد. اضطراب ندارد. شنا هم همین‌طور. دانش است، ولی باید بروی در آب، خطر غرق شدن و آب خوردن باید بیاید در جانت که به ترس غلبه کنی و بروی در آب تا تمرین کنی، ترس برت دارد که بعد یواش یواش تبدیل به ملکه شود. من خودم بزرگ شده‌ی آبم، رفتیم منطقه مربی بودیم، مربی عقیدتی بودیم. گفتند بیا سد دز شنا برویم. یکی از بچه‌ها که در آب بزرگ شده بود و هیکل قوی داشت. شنا رفتیم. هردویمان را رودخانه برد، من که فقط خدا رحم کرد، نفس زیادی داشتم رفتم زیر آب سنگی را گرفتم خودم را به سنگ بند کردم که یواش یواش مرا سمت زمین برد. او را آب خفه کرد و برد. سه روز هم جنازه‌اش آن زیر بود. بعد غواص‌ها رفتند نجاتش دادند. در همان آبی که ما نمی‌توانستیم خودمان را نگه داریم، بچه‌های آنجا شیرجه می‌زدند، شنا می‌کردند، چه جوری؟ ما نمی‌دانستیم. تازه ما شناگر بودیم. آنان خود را راحت نگه می داشتند. کار نیکو کردن از پر کردن است. تمرین، تمرین، تمرین. برای الفبا، آدم باید اول خط شناسی، بعد حروف، بعد چسباندن این‌ها به هم، بعد خواندن و روخوانی و روان خوانی، بعد جمله سازی و انشاء، بعد متن خوانی، بعد متن نویسی و بعد هم نویسندگی. کسی که می‌گوید: «الصلاةُ معراجُ المؤمنِ؛ نماز به منزله معراج مومن است». بلدی بخوانی؟ بلدی با امام حسین ارتباط برقرار کنی؟ خیلی‌ها دور ازش می‌شوند، می‌روند سوار کشتی می‌شوند، له می‌شوند آن وسط می‌مانند. این باری که هندوستان بمبئی رفتیم. این‌ها قطارهایی داشتند که کل هند را می رفت. یک روپیه هم بیشتر نمی‌گرفتند. آنقدر سوار می‌شدند که این قطار که حرکت می‌کرد، یک عده می‌افتادند زیر قطار له می‌شدند. روزی هفت هشت نفر در بمبئی زیر قطار می‌رفتند. جان آدم‌ها مفت. آویزان می‌شود، بلد نیست سوار شود. یک حرکت می‌کند قطار، زیر قطار می‌افتد، له می‌شود. نماز را باید تمرین کنی دوره و استاد باید باشد، ما یادبگیریم، سوار نماز شویم از نماز بالا برویم. سوار ذکر بشویم، شما ذکر را اشتباه بگو، قلب آدم را داغون می‌کند. سکته می‌زند. ما داشتیم گفتند آنقدر این ذکر را بگو، طرف رفته تیمارستان بعدش. یک خوراکی را شما اشتباهی می خورید، طرف فلج می‌شود، دعا اشتباه می‌گویند. می‌روند پیش استاد شهوتران که پول می‌گیرد، پول بدهید ذکر بگیرید، این طرف را بدبخت می‌کنند. ذکر شوخی نیست. اگر بلد باشی استفاده کنی اوج می گیری. لذا قرآن می‌گوید: «يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَيَهْدِي بِهِ كَثِيرًا؛ [خدا] بسيارى را با آن گمراه و بسيارى را با آن راهنمايى مى ‏كند» خداوند با همین قرآن عده ای را هدایت می‌کند، با همین قرآن عده‌ای هم گمراه می‌شوند. لذا انسان وقتی با یک نعمت روبرو می‌شود، اگر عرضه نداشته باشد خودش را با آن نعمت تنظیم کند، نعمت نغمت می‌شود. یک زن خوب خدا بهت می‌دهد، نمی‌توانی قدر محبت‌هایش رابدانی، خوبی‌هایش را ببینی، ازش ایراد می‌گیری، فقط نقاط ضعفش را می‌بینی، یک دفعه به قول امام چند قرن آخرتی عذاب برای خودت درست می‌کنی. زن خوب بود ولی برای تو مبارک نبود؛ چون عرضه نداشتی ازش استفاده کنی. مثل پیغمبر. اگر نمی‌آمد، ابوجهل و ابوسفیان و ابولهب هیچ وقت به اوج جهنم نمی‌رسیدند. پیامبر می‌آید ولی پیامبر خطرناک است. باید باهاش راه بیایی، اگر نیایی، خدا جای دیگر می فرستدت. قرآن خیلی خطرناک است. یا باید باهاش راه بیایی، یا قیامت می‌ایستد نفرینت می‌کند. حدیث داریم که قرآن می‌فرماید خدایا این بنده‌ات مرا ضایع کرد، ضایعش کن، کامپیوتر و زبان بلد است ولی بلد نیست قرآن بخواند، قرآن را نمی‌فهمد. ولی علوم دیگر را بلد است. آدم باید برای قرآن وقت بگذارد. می‌گوید آره چند وقت است می‌روم دانشگاه آزاد، زبان و موسیقی و کامپیوتر می‌خوانم. وقتی برای این کارها داری، دنیایت است، برای ابدیتت چی؟ کلاس قرآن مفتی است، استاد خانه می‌آید، از تلویزیون پخش می‌کنند یاد بگیر. نه صرفی، نه نحوی، نه بیانی، نه منطقی. نه قرائتی.

چند روز پیش آقایی آمده بود می‌گفت یک معامله کردم 15 میلیارد، آمده بود احیاء، تعجب کردم این آمده، نشست در احیاء، گفتم چه باحال است آمده عبادت کند. بعد احیاء آمد گفت معامله کردم کارم گیر است. فردا می‌خواهم شهرداری فلان جا بروم. توضیح داد دیدم بنده خدا کارش قابل حل است. گفتم یک چیزی بهت می گویم آنجا قبل رفتن بخوان مشکلت حل است. گفت چی، گفتم این سوره نصر را بخوان. گفتم سوره نصر دو خط است. 50 سالت است مرد حسابی، گفت بلد نیستم. خدا پول را به کی می‌دهد. پول نعمت خداست. وقتی آدم بلد نباشد باهاش ارتباط برقرار کند و ازش استفاده کند، تا ته جهنم می بردت. فرمود رد شدن یک شتر از سوراخ سوزن راحت تر از رفتن یک ثروتمند به بهشت است. کم داریم کسی که پولدار باشد و سوار پول شود. با پول در بهشت برود. «الْمَالُ مَادَّةُ الشَّهَوَاتِ؛ مال، ماده اصلى همه شهوت‌هاست». پسر خوبی است. هیئت می‌رود. گریه و زاری، با تزکیه، یک ماشین می خرد، سر خیابان می‌رود، خانم را سوار می‌کند، داستان شروع می‌شود. ماشین نداشت طمعی هم نداشت، با اتوبوس و مترو می رفت. تا پول می‌آید هوس می‌آید. قبلاً قم و جمکرانی می‌رفت، پول دارد، می‌گوید برویم امسال کیش ببینیم چه خبر است. آنجا می‌رود کیش و مات می‌شود. خب اگر نداشت خوب بود. یک پدر خوب، یک شوهر خوب، گاهی وقت ها یک شوهر خوب یک زن را بدبخت می‌کند. اگر نتوانی به وزان شوهر خوب راه بیایی، تا ته جهنم می‌بردت. یک بچه خوب، یک پدر خوب، یک مادر خوب همه خطرناکند. اگر کسی اطلاعات نداشته باشد که من با این پدر یا مادر خوب باید چگونه رفتار کنم که جهنمی نشوم. خیلی مادر خطرناک است. آنقدر خطرناک هستند پدر و مادر، که امام سجاد (علیه‌السلام) می‌گوید خدایا کاری کن من به اندازه شاه ستمگر از این‌ها بترسم. حریم‌شان خیلی خطش قرمز است. آنان عاطفه دارند چیزی نمی‌گویند، ولی بچه باید خیلی حواسش جمع باشد. خیلی موجودات خطرناکی هستند. با احتیاط باهاشان رفتار کرد، حرف زد، زندگی کرد و باهاشان کنار آمد. زن بگیری عرضه نداشته باشی، رسول الله لعنت می‌کند، کسی که خانواده اش را ضایع می‌کند. معرفت نجات می‌دهد. علم روابط زناشویی را به آدم یاد می‌دهد، کنترل فکر، مهندسی فکر. بیا یاد بگیر. وقت می گذارد، ولی عمل نمی‌کند. مهارت‌ها را می‌بیند، ولی تمرین نمی‌کند. وقتی در موضعش قرار می‌گیرد، می‌گوید خب ببین رفتی خانه امشب اینجوری می‌شوی. خواب بد می‌بینی اینجوری می‌شود. خواب دیدی در خواب بلند شدی، این‌جور عمل کن. نمی‌تواند. داغون می‌شود. زنت اینجوری کرد، این کار را بکن، رفیقت این کار را کرد، اینجوری کن. تمرین نمی‌کند فقط رفته یاد گرفته، اوضاع بدتر می‌شود. مرحله دوم عصبی نشدن. دوره غضب ببینید. غضبت را اصلاً بروز نده. مرحله سوم، اصلا چه جوری تحریک عصبی نشوی. دوره‌ها را می‌گذراند ولی حاضر نیست تمرین کند. امام باقر (علیه‌السلام) فرمود: «کلید همه بدی ها در دو چیز است: تنبلی و بی حوصلگی». هیچ گناهی زیر آسمان کبود بزرگ‌تر از تنبلی و بی‌حوصلگی نیست. خیلی بزرگ است. پیامبر می‌فرماید بسیاری از جهنمی‌ها با تنبلی جهنمی‌شدند. آدم‌های خوبی بودند فقط مفت‌خور بودند. همت نداشتند کار کنند. سر از جهنم درآوردند. اگر تنبلی کنار برود، اطلاعات تبدیل به معرفت می‌شود. دانایی‌ها به دارایی تبدیل می‌شوند. در عبادت بی‌حوصله می‌شوی. حضرت می‌فرماید باید خود را فریب بدهی، اگر بخواهی خودت را ول کنی. امشب نشد فرداشب، فردا شب نشد پس فردا شب، تا یک زمانی حالی داشته باشی، فرشته‌ای بیاید تو را شب از خواب بیدار کند، می‌گوید برو خود را فریب بده که بتوانی این کار را بکنی. صبح بیدار شدی نماز بخوانی، حال نداری، خوابت می‌آید. می‌گویی بروم بخوابم، نه فریبش بده. پاشو برو یک چایی بخور بیا. این حالت اولیه است، حمله است. یک قهوه بخور. 5 دقیقه ورزش کن، به خودت تحمیل کن. وضو گرفتی، هنوز خوابت می‌آید؟ لیوان آب یخ را بردار بریز روی سرت. مرحوم قاضی فرمود شب‌ها که می‌خواهید عبادت کنید، وسط عبادت میوه بخورید، خوابتان نبرد. لباستان را عوض کنید. سبک کنید. ببین چقدر فرمول داریم در مبارزه با تنبلی. کی این سی دی را گوش کنم، کی این کتاب تربیت بچه را بخوانم، بچه 7 سالش است، این فرصت نکرده در این هفت سال یک بار مهارت‌های هفت سال اول را بخواند. 5 ساعت وقت نیاز داشته، گند زده در هفت سال اول نسبت به بچه. می‌آید مدرسه می‌بیند هفت ساله کتک می‌خورد، درسش خراب می‌شود، ضعیف می‌شود، آقا آبرویم دارد می‌رود، بدبخت شدم. دخترم رفته دانشگاه عوضی شده، فلان پسر گولش زده، پسرم رفته دانشگاه عوضی شده، این‌ها کاری نداشت، خیلی راحت بود، اگر می‌جنبیدی در هفت سال اول برای این که دخترت آن‌طوری نشود. چند ساعت نمی‌خواست بیشتر وقت بگذاری. الآن باید دادگاه بدود، کلانتری، پزشکی قانونی، مشکل حل نمی‌شود. پس اگر بخواهیم وارد وادی معرفت شویم، مثل هر رشته دیگری، مثل هر کاری دیگری این سه مرحله را دارد. شما می‌خواهی تایپیست استخدام کنی، می‌گویی دیپلم تایپ داری؟ می‌گوید آره دارم، بعد می‌گویی بنشین پشت کامپیوتر ببینم، بلد نیست، این کاره نیست، یکی را می‌گویند دیپلم تایپ داری، نه ولی تایپ بلدم، برایت چشم بسته تایپ می‌کند. در معرفت، اینکه گفتم الحمدالله شما باید خیلی شکر کنید که خدا به شما معرفت داده این است. کسی راجع به حضرت زهرا (سلام الله علیها) مطالعه می‌کند، وقتی می‌گذاریش توی روضه دل تکان نمی‌خورد، فقط ذهن دارد و ایشان را می‌شناسد، ولی معرفت ندارد. معرفت دارایی است، به آدم کمک می‌کند. تا اسم خانم فاطمه زهرا می‌آید بغض می‌آید، محبت می‌آید، انتقام می‌آید، این معرفت است. قدیم‌ها تاجری روسیه رفته بود. عاشق دختری شده بود. خواستگاری می‌رود و می‌گوید این مسیحی است. می‌گوید ما می‌خواهیم، مسیحی می‌شویم. عشق است، چه کنم. خالی می‌بندیم می‌گوییم مسیحی شدیم. گفت عملا چنان خانواده همسرم محاصره‌ام کردند که دیگر نه می‌توانستم نماز بخوانم، نه هیچ کاری. می‌گفت در خانه فقط می‌توانستم یک کار کنم، آن هم روضه بخوانم، گریه می‌کردم. زنم می‌فهمید این گریه‌های من گریه‌های طبیعی نیست. می‌گفت چرا اینطوری می‌کنی؟ گفتم من مسلمانم، مسیحی نشدم، نماز نمی‌توانم بخوانم، ولی این معرفت است، دارایی است، جان دارد، برایش کار می‌کند. زنم گفت چرا گریه می‌کنی؟ داستان امام حسین (علیه السلام) را برایش گفتم دیدم گرفت. گفت خب این خوب است. از این به بعد روضه بخوان با هم گریه می‌کنیم، گفت من روزها روضه می‌خواندم. بعضی روزها گریه می‌کردیم. زنم گفت می‌خواهم مسلمان شوم، با خودش برد. گفتم باشد. بیا کربلا برویم. رفتیم کربلا و زنم مریض شد و مرد. خانواده‌اش طبق آیین مسیحی دفنش کردند و من هم ناراحت که یک مسلمان را اینجوری دفن کردند.

گفتم شبانه می‌روم سر قبرش، برش می‌دارم جنازه‌اش را می‌برم. غسل بدهم و دفنش کنم. قبرش را باز کردم. دیدم یک قلچماق سبیل کلفت در قبر خوابیده و زنم نیست. شب به خوابم آمد. گفت آقا آمد مرا به کربلا برد. اگر می‌خواهی بیا آنجا، نزدیک خود آقا دفنم کردند. جواهرات زنم را هم خرج امام حسین کردم. لذا یک موقع‌هایی خیلی ممکن است مطالعه کنید و این طرف و آن طرف بروید، ولی بابا ننه‌های بی‌سواد ما از ما با معرفت‌تر هستند. شما چندتا دانشگاهی سراغ دارید، زمان جنگ بچه‌هایشان را جبهه بفرستند ؟ همه مال طبقاتی بودند که تا کلاس پنجم سواد نداشتند، ولی معرفت داشتند. برای امام حسین دادند. سواد کار می‌کند، ولی معرفت چرا. سواد زمانی به درد می‌خورد که تبدیل به معرفت شود. هزار برابر آدم را جلو می اندازد. ولی اگر به داد آدم نرسد، وبال گردن آدم می‌شود. در غدیر صدهزار نفر یا بیشتر آمدند بیعت کردند ولی دارایی نداشتند، دارایی دارها سلمان و مقداد و ابوذر و عمار بودند.

«والحمدالله رب العالمین».