جلسه 082 - انسان‌شناسی (قم)
شماره جلسه
82
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1391
ماه
1
روز
15
متن کامل (خام) ‌ جلسه 082 - انسان‌شناسی (قم)

سال نو را خدمت همه عزیزان تبریک عرض میکنم خداوند انشاءالله به فضل و کرمش برای ما رشد و تعالی را در این سال در همه جهات رقم بزند. در جلسه گذشته فرمایشی را از وجود مقدس امیرالمؤمنین (علیه السلام) عرض کردیم که ایشان فرمودند که اگر در یک شخص یک خصلت پایدار ببینم حتی یک خصلت خوب به شرط اینکه این خصلت واقعاً خصلت باشد و پایدار باشد در این شخص. آن شخص را می پذیرم و او را قبولش دارم. «إنی إذا استحکمت فی الرجل خصلت» یک خصلت را با استحکام در کسی ببینم. «من خصال الغیر احتملت لها» آن شخص را تحمل می کنم به خاطر آن یک خصلت خوب. جلسه گذشته راجع به این صحبت کردیم. «و قتسبت فقدنا سواها» و نداشتن خصلتهای دیگر را میبخشم. که عرض کردم این یک درسی است بسیار یزرگ برای ماست که دیگران را با خوبیهایشان تحمل کنیم و بخواهیم. دنبال پیدا کردن عیب در دیگران نباشیم.ضعفها و عیبهای دیگران عامل قطع ارتباط با آنها نباشد بلکه زیبائیها، کمالات و توانائیهای افراد را ببینم و با همان ها ارتباط را حفظ بکنیم که این ارتباط هم ارتباطی می تواند باشد. ارتباط اعضای خانواده با همدیگر. ارتباط دوست، ارتباط همکاران با هم ارتباط شرکاءاقتصادی با همدیگر. این حقوق الاهی هست که انسان اینگونه باشد و اسم غفور خدا بر او حاکم باشد و بتواند فقط خوبیهای دیگران را ببیند نه ضعف های دیگران را و با خوب های دیگران زندگی بکند. با نقاط مثبت دیگران زندگی بکند نه نقاط منفی. متاسفانه شیطان در ما کار زیاد می کند و در واقع کاری می کند که ما در نقطه مقابل به جای اینکه خوبیهای دیگران را ببینم. کمالات و خیرات وجودیشان را ببینم. ضعفهایشان را ببینیم و این ضعفها را در دائما در چشم و دل ما بزرگ میکند. بسیاری از طلاق ها، فتنه ها و ارتباطها، فتنه ها و دعواها به خاطر این است که ما در اثر خودشیفتگی و خودخواهی و در اثر دوری از اسم غفور خداوند این همه خوبیها و زیبائیهای افراد را نمی توانیم ببینیم و فقط نقاط ضعف آنها در چشم ما بزرگ می شود. اینقدر این بزرگ می شود که به قول پیغمبر فرمودند: بعضی از شماها درخت را در چشم خودتان نمی بینید. اما خار را در چشم دیگران می توانید ببینید. یعنی انسان نسبت به ضعف های خودش و عیبهای خودش کور و کر هست ولی ضعفها و عیوب دیگران را خوب میتواند تشخیص بدهد و نقد بکند. انتقاد بکند و تحلیل بکند و ببیند. این خیلی عیب بدی است که ما از دیدن عیبهای خودمان و ضعفهای خودمان غافل میشویم. سیدالشهداء (علیه السلام) فرمود: خوش به حال کسی که آنقدر به عیب های خودش مشغول هست که عیب های دیگران را نمیبیند و یکی از چیزهایی که باعث می شود انسان این صفت در او رشد پیدا بکند. متأسفانه خود با کمال بودن انسان هست. گفتیم شیطان چهار مرحله دارد: جلو، عقب، راست و چپ که حمله راستش مشغول کردن خود انسان به کمالات خودش هست. یعنی انسان عاشق خودش و کمالاتش، مدرک تحصیلی، شیفتگی، خوبیت سنخی اش، شهرت و محبوبیتش و خدماتش می شود و خودش را آنقدر بزرگ می بیند، آنقدر مهم می بیند که فکر می کند برای اینکه کسی با او ازدواج بکند یا کسی با او شریک شود، دوست شود و با او معاشرت بکند و یا جایی دعوتش بکند یا هر شرایط خاص دیگری باید مقدمات زیادی طی شود. شرایط بالایی باشد. این خودشیفتگی کار را خیلی خراب می کند که انسان مشغول کمالات خودش شود. دچار ماجرای وجود شود و بعد به سختی های زیاد دچار شود. هر چقدر انسان آماده نباشد و کمالات بیشتری کسب بکند از اسم غفور دورتر می شود و راحت نمی تواند دیگران را ببخشد. بیشتر کینه ای می شود، دل چرکینی او خیلی زیاد است. زودرنجی و حساسیتش فوق العاده بالا می رود. امّا کسی که از حمله سمت راستش نجات پیدا کرده به این راحتی زودرنجی و حساسیت و عصبانیت و پرخاشگری و به من برخورد. چرا با من این جوری حرف زدند؟ چرا به من این جوری نگاه کردند؟ چرا با من این جوری رفتار کردند؟ این دیگر کیه؟ من دیگر حوصله او را ندارم. شما نگاه کنید خیلی جاها افراد محیط های زیادی می روند و می برند چرا؟ چون تحمل یک سلسله از اخلاق ها و تفاوتها را ندارند. انسانی که اهل غفران هست و این خصوصیت امیرالمومنین (علیه السلام) را دارد به راحتی در محیط های متفاوت می تواند زندگی بکند و می تواند انسان های متفاوت را تحمل بکند. سعه صدر و حوصله بالایی دارد، زودرنجی و حساسیت ندارد. این صفت ها خیلی مهم است. پس حالا این موضوع بحث امشب ما نیست. همین طور که رد میشدیم از روایت جلسه قبل توضیح کمتر داریم این بحث را. شما باید یاد بگیرید این را از علی (علیهالسلام) که میفرماید که ما باید با خوبیهای دیگران زندگی بکنیم حتی یک خصلت می تواند باعث یک پیوند باشد. یک خصلت خوب که انسان عیبهای دیگران را نبیند. من در تجربه 20 سال مشاوره که با خانواده ها داشتیم خیلی وقتها زن و شوهرها می آمدند و از همدیگر خیلی شاکی بودند. گهگاهی من برگه ای به اینها می دادم مثلاً شما الان از دست زنت شاکی هستی و می گویی دیگر به درد من نمی خورد. از دست شوهرت شاکی هستی و میگویی. من نمی توانم با او زن چهل تا دیگی بکنم. می گفتم حالا بیا این برگه را پر کن ببینم بعد توی این برگه مثلاً چهل تا خصلت خوب گذاشتیم و چهل تا خصلت بد بعد می گوئیم اینها را علامت بزن من تا به حال یک مورد خودم خیلی این روش را به خاطر اینکه فرصتم کم هست اعمال نمیکنم ولی دوستان دیگر که مشاور هستند در سطح بسیار تخصصی و کلان کشور و کلینیک دارند با آنها که صحبت کردم که آیا شما سراغ دارید موردی را که مثلاً زنی منفی های شوهرش را می شمارد یا یک شوهری می آید منفی های زنش را می شمارد منفی ها بیشتر از مثبت ها شود؟ اگر بخواهیم در صد بگیریم شاید یک درصد یعنی 99 درصد موارد حتی کسی که می گوید من از او متنفرم و نمی توانم تحملش بکنم. خیلی آدم بدی است. و غیر قابل تحمل است وقتی با انصاف می نشیند در محضر خدا به قول خودمان حضرت عباسی علامت می زند آن علامت می زند می بیند که علامت های مثبتی که برای همسرش زده خیلی بیشتر از عیب هایش هست متقابل این خیلی مهم است که انسان این را برای خودش ملکه بکند که وقتی می خواهد با دیگران ارتباط داشته باشد و معاشرت برقرار بکند به نقاط ضعف دیگران نگاه نکند. انسان خیر نمی بیند از اینکه در زندگی به نقاط منفی دیگران نگاه بکند، در معاشرت کارهای اجتماعی نقاط منفی دیگران ببیند. خیلی بد است. این خباثت می آورد برای انسان که فقط ضعف های دیگران و نقاط منفی آنها را ببیند و تقرب به خدا یعنی همین که انسان بتواند مثل خداوند عمل بکند. مثل اهلبیت عمل بکند و نقاط مثبت دیگران را ببیند و خوبیهای دیگران را ببیند و آنها را با همین نقاط مثبت و خوبیها تحمل بکند. این جوری هست که انسان میتواند به حق تعالی نزدیک بشود. انشاءالله جلسات آینده بحثمان مفصل تر خواهد شد. و کاربردی تر خواهد شد. فعلاً مقدمه ای می گوئیم که می خواهیم اوج بگیریم و برویم بالا داریم یواش یواش سرعتمان را زیاد می کنیم. که اگر این گونه افراد اطراف ما نباشد و اگر افراد با ضعف های مختلف در اطراف ما زندگی نکنند و با ما معاشرت نداشته باشند انسان چگونه می تواند اسم خدا را جذب بکند و چگونه میتواند به حق تعالی تقرب پیدا بکند. کسی که آنقدر گرفتار کمالات خودش هست. آنقدر راحت طلب است، آنقدر خودشیفته است که باید هر کسی با او ارتباط برقرار میکند از همه جهت قدرتمند، سالم و قوی و بیعیب باشد این هیچ وقت نمی تواند به الله شباعت پیدا بکند. تشبه به الله و اخلاق الاهی نمی تواند پیدا بکند. پس ما به این تضاد و اختلافات و تفاوتها برای شبیه شدن به خداوند و تقرب به او نیاز داریم. ببینید علی (علیه السلام) از خودش خبر میدهد. بعنوان الگوی ما که قرار است به آنها محلق شویم. «إن یجعلنی معکم فی الدنیا و الاخرة» در زیارت عاشورا ما می خواهیم با اهل بیت هم در دنیا و هم در آخرت با آنها باشیم و قبلاً هم توضیح دادم که اصلاً نمیشود که اهل بیت در دنیا نباشد و در آخرت باشد. شرط بودن با اهل بیت در آخرت این است که انسان در دنیا هم با اهل بیت باشد پس این اخلاق خوب را یاد بگیریم که علی (علیه السلام) میفرماید: من آدمی هستم که اگر یک خصلت خوب در دیگران ببینم تحملش میکنم «و اغتفروا» او را می بخشم و بدیهایش را هم ندید میگیریم. «لهو فقد ما سواها» بقیه خصلتها را نداشت هم نداشت. یک خصلت خوب هم داشته باشد همان یک خصلت را می پذیرم. خدا هم همین جوری هست با ما و ما هم از خدا همین را می خواهیم. ما به خدا می گوئیم خدایا بالاخره ما عیب زیاد داریم، گناه زیاد داریم ولی بالاخره یک خصلت خوب همممکن است داشته باشیم بوسیله همان هم ما را ببخش. بوسیله هم گناهان ما را نادیده بگیر. بوسیله همان همما را ببر بهشت، بهر حال از خدا این توقع را داریم خدا هم میگوید حالا که این توقع را از من دارید پس شماها هم باید نسبت به دیگران همین گونه باشید، زیبائی های دیگران را وقتی آدم می بیند، نقاط قوتش را می بیند از زندگی اش، معاشرتش و ارتباطش همیشه لذت میبرد، همه چیز زندگیاش شیرین میشود. وقتی افراد زیبائی ها، کمالات، قدرت ها و خوبی های دیگران را فقط می بیند و اصلاً حق ندارد انسان این خباثت و شقاوت است که انسان نقطه ضعف همسرش را ببیند، نقطه ضعف دوستش را ببیند. نقطه ضعف پدر و مادرش را ببیند. چقدر بچه داریم که با بی ادبی و قلدری از پدرها در فاصله می گیرند چون برای پدر و مادرشان عیب سراغ دارند، پدر و مادری که عیب دارد درست است که عیب دارد اما خوبی، کمالات، بزرگی، زحمات و فداکاری نداشته؟ اصلاً این آدمی را که میگویی نقص و عیب دارد برای رسیدن تو به کمالات چقدر نقش داشته؟ چطور میتوانیم اینقدر بدجنس شویم. اینقدر بداخلاق شویم و اینقدر فاصله بگیریم از اخلاق خدا که خوبیهای دیگران را فدای چند تا نقطه ضعف بکنیم. حالا بگذریم از این بحث موضوع بحث مان نیست فقط کمی توضیح عرض کردم نسبت به این جمله. بعد می فرماید که ولی من دو تا صفت را نمی توانم بپذیرم در دیگران اگر نباشد اگر یک صفت خوب باشد تحمل می کنم و نبودن بقیه صفت ها را می بخشم. اما نبود دو صفت را اصلاً نمی توانم بپذیرم یکی دین، دینداری و دیگری عقل و شعور. در مورد دین توضیح دادیم می فرماید: اگر دین نباشد شخصیت شخصیت متزلزل و بدون امنیت هست در جلسات قبل مفصل نقش دین در امنیت و آرامش فردی و اجتماعی و انبساط و شادی فرد توضیح دادیم و توضیح دادیم که اگر بخواهیم ببینیم یک نفر واقعاً دیندار است باید ببینم چقدر آرامش دارد و چقدر شاد است؟ اگر واقعاً شاد نیست و آرامش ندارد و آدم مضطرب و حساس و زود رنج و حسودو عصبی و پرخاشگر و بددهن است هر چقدر با صورتهای مقدس هم سر وکار داشته باشد این دین ندارد. امکان ندارد یک جایی دین باشد، آرامش روح و اعصاب و انبساط و شادی و خوش برخوردی و خوش اخلاقی، خوش منشی و خوش مشربی نداشته باشد. اصلاً محال است که دین باشد و آرامش نباشد لذا حضرت میفرمایندکه: «لان مفارقة الدین لان مفارقة الدین مفارقة الامن و لاتهنؤ حیاط مع مخافة» میفرمایند که وقتی دین نیست امنیت و آرامش هم نیست. زندگی هم بدون آرامش با ترس شیرین نیست. اصلاً نمیارزد اگر قرار است آدم یکسره در زندگیاش هی اضطراب و درگیری و تنش و تلخ بودن از همدیگر و هی مراقبت همدیگر باشند که کسی گازش نگیرد و کسی نیشش نزند. کسی نخوردش یا خوش دیگران را نخورد و یا نیش نزند اصلاً به درد نمی خورد این چه زندگی است. این زندگی شیرین نیست. اگر می خواهی شیرین باشد و امنیت داشته باشد باید دین در زندگی باشد. دین هست که آدم را آرام می کند. دین هست که زندگی را شیرین میکند. دین هست که قدرت به آدم میدهد دین هست که امنیت می آورد. میفرماید من بی دینی آدمها را نمی توانم تحمل بکنم. این خیلی مهم است. شما در ازدواج ببیند اولین شرط که باید طرف داشته باشد. مراقب باشید که طرف دیندار باشد و دین باور باشد. شریک هم همین طور. شما در تحریرالوسیله امام نگاه کنید (سلام الله علیه) میگوید اگر می خواهید شریک تجاری بگیرید و کار و کاسبی راه بیندازید با یک نفر اگر اهل نماز جماعت نیست. نه اینکه اهل نماز نیست چون کسیکه اهل نماز نیست. و دین ندارد مستحب است با این آدم معامله نکند با این آدم شراکت خوب نیست. اگر شریک و همکار میخواهید بگیرید باید دیندار باشد این خیلی مهم است. چون کسی که دیندار هست نیش ندارد، تجاوز ندارد، تعدی ندارد، حسود نمیشود. ظلم نمیکند. آدم کنار یک آدم دیندار امنیت دارد. کنار آدمی که وجدان دارد امنیت دارد یک آدم بیانصاف یعنی بیدین است هر چند صورتهای مقدس داشته باشد وقتی انصاف ندارد دین ندارد. امنیت هم ندارد. یکسره انسان هر لحظه منتظر حادثه باید باشد. خب بعد می فرماید که دومین مصلحتی را که نمیتوانم تحمل بکنم بیعقلی است. آدم احمق باشد و بیشعوری باشد یک آدم این جوری. می فرماید که: «عدم العقل عدم الحیاط و لاتعاشر الاموات» آدم بیشعور مرده است. نمی شود با مرده زندگی کرد. آدم بی عقل و بی منطق یک آدم مرده است. چه جوری می شود با یک آدم مرده زندگی کرد. آدم با کسی میتواند زندگی کند که شعور و عقل داشته باشد. فهم داشته باشد.کسی که می گوید من اصلاً اصول عقلانی را قبول ندارم و اصول شرعی را هم قبول ندارم. چه جوری می شود با این زندگی کرد؟ کسی که نه عقل را قبول دارد و نه شرع را. نه منطق استدلال را قبول دارد و نه شرع و رساله را چه جوری میشود با این شخص زندگی کرد؟ فقط احساس محض، تعصب محض که اصلاً به درد نمی خورد و اصلاً نمی شود با این آدم معاشرت کرد «و لاتعاشر الاموات» با مرده نمی شود معاشرت کرد. یک آدمی که نه عقل و قواعد عقلی و منطقی را قبول دارد و یا دین را قبول ندارد. این هر لحظه خودش را می خورد و خودش را داغون می کند و له می کند و اطرافیان خودش را هم حاضر است با حماقت های خودش فانی کند. خب بحث سر موضوع دین هست، دین در تعریف انسان گنجانده شده در بحث رابطه انسان و دین، بحث مراحل حیات انسان که گفتیم سه مرحله هست قبل از دنیا، دنیا و بعد از دنیا. این را توضیح دادیم. امکان ندارد کسی انسان را بشناسد و در کنارش دین لازم نباشد. الان شما نگاه کنید خیلی ها هستند در همین کلاس ما عینک میزنند. این عینک طبیعی هست یا نه؟ طبیعی هست. بالاخره چشم ضعیف می شود نیاز به عدسی کمک دارد. یعنی اگر شما چشم را بشناسید متوجه می شود انسان که عینک برایش طبیعی است و باید چشمش تقویت شود. برای گوش سمعک طبیعی است عصا برای پا لازم است. اگر کسی دستگاه نفس را بشناسد دیگر از بودن هوا تعجب نمیکند این دستگاه هوا میخواهد. در قواعد طلب اینها را قشنگ توضیح دادیم. اگر دستگاه تنفسی هست هوا هم لازم است. اگر انسان مراحل حیاتش یعنی سه مرحله قبل از دنیا، دنیا و بعد از دنیا و مسئول هم هست در نوع زندگی اش پس احتیاج به قوانین دارد. احتیاج به یک سلسله اصول دارد که اسمش را دین می گذاریم. دین مسئول حیاط انسانی انسان هست. توی پنج مرحله یادتان هست دیگر که گفتیم عبارت است از حس، خیال و وهم و عقل و فوق عقل حس با محسوسات آرامش پیدا می کند. خیال با مخیلات، وهم با موهومات، عقل با مقولات و فوق عقل هم که بخش انسانی ما هست حیاتش با دین هست دین هست که روش تأمین نیازهای بخش انسانی انسان را تعیین میکند پس دین عامل حیاط انسان هست. اگر من در وجودم خودم یعنی خودم را بشناسم به معنای حقیقی. روایتش را برایتان بخوانم «إن الدین اشجرة اصلها الیقین بالله» دین شجره ای است که ریشه اش یقین به خداست. یقین به خدا چه جوری میآمد؟ جلسات قبل توضیح دادیم. ما از کجا رسیدیم به الله، به کمال مطلق و بینهایت؟ از طلب بینهایت خودمان، یعنی از شناخت خودمان به الله رسیدیم. «من عرف نفسه فقد عرف ربه» در سالها گذشته مفصل این را تکرار هم کردیم که من عاشق یک کمال مطلق و بینهایت هستم و این طلب یعنی مطلوب هست و این مطلوب الله هست و حال باید به دنبال راهی برای رسیدن به الله باشیم و الله بعنوان کمال مطلق هست که مرا راهنمایی می کند. چون خودش این حس را در وجود من گذاشته، این پیامبر درونی را خودش در وجود من گذاشته تا با هدایت این رسول به سوی خودش بروم نه به سوی کمالات محدود. اینکه من کمال مطلق به آرامش و خوشبختی می رسم در دین چه میگویند؟ بعنوان پایه دین چه میگویند؟ میگویند «لا اله الا الله» یعنی غیر از الله که کمال مطلق است چیزی شایسته دلبری و اله بودن من غیر از الله نیست. کمتر از الله کمال مطلق نیست. و دل من کمال نامحدود را میخواهد و دل همه آدمها عاشق کمال نامحدود هست. که عبارت است از الله لذا وقتی میفرماید: «إن الدین شجرة اصلها الیقین بالله» شما این را چه جوری میتونید بفهمید که دین درختی است که ریشه است یقین به خداست؟ یعنی انسان با خودشناسی میتواند بفهمد اگر یقین به الله نداشته بعنوان تنها معشوق حقیقی خودش به سمت دین هم کشیده نمیشود. علت اینکه در خیلی از انسانها ضعف دینداری می بینیم این است که انسانها خودشان را نمیشناسند یعنی خودشان را یا زن معنا می کنند یا مردو با نیازهای زنانه یا مردانه و طبیعی ارزیابی می کند بعد می گوید حالا جایگاه حجاب در اینجا چیست؟ جایگاه دین چیه؟ جایگاه کربلا و نجف چیه؟ جایگاه حج چیست؟ جایگاه خمس و زکات چیست؟ دیگر می گوید که من دیگر نیازی به این حرفها ندارم. نماز و حجاب و دین را میخواهم چه کار؟ چرا؟ چون خودش را یک موجود طبیعی دنیایی معنا کرد یا جنس معنا کرده، مذکر یا مؤنث بودن، وقتی به او گوئید نیازهایت را بگو و یا بنویس وقتی نیازها را میگوید میبینید که هیچ کدام مربوط به جنیه فوق عقلانی نیست بلکه مربوط به جنبههای پایینی یا طبیعی است. وقتی به او میگوئید نیاز و حاجت می بیند که فقط همانها را میگوید. چون خودش را این جوری میشناسد. این فکر میکند که بزرگترین نیازها و معشوقها و محبوبها و آرزوهایش همینهاست. لذا آن آمال و دغدغه هایش هم در حیطه مسائل طبیعی می گردد. وقتی انسان خودش شناخت می بیند که بزرگ ترین نیازش الله هست. اگر فهمید جاودانه است دیگر در حیات جاودانگی به هیچ چیز به جز الله نیاز ندارد. دردعا داریم. خیلی دعای زیبایی است. «یا من یکفی من کل شئی ولایکفی منه شئی اکفنی ما اهمّ و لایکفنی منه شئی» یعنی هیچ چیزی جای خدا را نمی گیرد. انسان بالله است سرپاست. با ارتباط و انس ما الله هست که سرپاست. انسان را میگوییم. نگوئید که چرا خیلیها سرپا هستند و انس به الله هم ندارند. آن خیلی ها خودشان را درست معنا نکردند. اگر سرپا هستند سرپای طبیعیاند نه سرپای انسانی، حیاط انسانی ندارند دین هست که فقط به ما یاد میدهد که چه جوری بخش فوق عقلانی خودت را اشباح کن. چه جوریخودت را به الله برسان؟ ما از دین توقع مان چیست؟ جدیداً کتاب های زیادی راجع به انتظار بشر از دین نوشته شده ما از دین چه میخواهیم؟ از دین می خواهیم ما را به آن عطشی بینهایت طلبی ما را سیراب بکند. پاسخ مناسبی به این عطش بدهد. بزرگترین کارکرد دین همین است و توقع های دیگری از دین بدون این توقع و یااین را اگر حذف بکنیم این دیگر اسمش دین نیست. دین هست. اما «لکم دینکم ولی الدین» روشی هست که انسان دین کافرانه دارد، دین یعنی روش، روشی است که انسان را با حیوانیت می رساند. دین حقیقی دین حق، قرآن را نگاه بکنید به دین حق اهمیّت می دهد. «لیظهره علی الدین کلّه» «ارسله بالهدی و دین الحق» دین حق مهم است نه فقط دین داشتن، روش داشتن، آئین داشتن کافی نیست باید حق را.. حق باشی یعنی باید بتواند آن جنبه اصلی ما را پاسخ بدهد. البته شعور ما را اشباح می کند. حتما عقلانی است و امکان ندارد که عقلانی نباشد و حتماً جنبه های پایینی ما را و جنبه های حیوانی و طبیعی را بهترین و مناسب ترین پاسخ ها را برایش دارد. دین حق اینجور نیست که یک بعد را بگیرد و بقیه ابعاد را رها کند. دین حق این جوری نیست که آخرت را بگیرد و دنیا را فدا کند دین این جوری نیست که دنیا را بگیرد و آخرت را فدا بکند. دین حق همه جنبههای انسان را پرورش میدهد. به هیچ وجه انسان را از دنیا زده نمیکند. برای انسان بین دنیا و او فاصله ایجاد نمیکند ضمناً آخرت و ابدیت انسان را هم پرورش می دهد هر جا شما در روش های عرفانی دیدید که می خواهد انسان را از طبیعت جدا کند و بکند مثلاً ازدواج نکنید برایتان خوب نیست. از نعمتهای طبیعی بهره برداری نکنید. بدانید که آن دین حق نیست. اصلاً دین حق چنین چیزی ندارد. دین حق دینی است که هم دنیا را خوب می سازد و هم آخرت و ابدیت را، ولی بزرگترین کارکرد دین این است که آن به جنبههای فوق عقلانی و جنبه جاودانگی انسان را پاسخ می دهد و تربیتش می کند. پس در روایت داریم «المرتاض لا دین له» آدم های شکاک دین هم ندارند، از کسی که تردید دارد انتظار دینداری هم نداشته باشسد. اگر می خواهی بچه ات دیندار باشد، اگر می خواهید دوستان یا شاگردانت دیندار شوند، اگر مدیر یک جامعه هستی و میخواهی جامعه را دیندار بکنید، اگر مدیر دبیرستان یا دانشگاه هستید و میخواهید دانشجوها دیندار شوند اول شکهایشان را برطرف کنید. «إن الدین شجرة اصلها الیقین فالله» اگر یک جایی یقین بالله نباشد دینداری حقیقی وجود نخواهد داشت. برای همین است در دیندار کردن مردم و روش های دیندار کردن اطرفیان چقدر ضعیف عمل می کنیم و از بدترین جاها شروع می کنیم. از سخت ترین جاها شروع می کنیم. اگر کسی درست و طبیعی خودش را نگاه کرد درست هم دینداری می کند. چطور شک نمیکند که آب میخواهد، نان میخواهد، غذا می خواهد، تجملات می خواهد، همسر می خواهد، خانه می خواهد، درس می خواهد، اتومبیل می خواهد و اصلاً لازم نیست یاد بدهید خودش دنبالش میرود. به دین نیاز طبیعی و فطری انسان هست طبیعی یا فطری. اگر کسی گفت من دین لازم ندارم اصلاً خودش را نمیشناسد. پس حتماً در شناخت خودش دچار اشتباه شده اگر یقین بالله آمد بالله به چه عنوان. این را خوب دقت کنند عزیزان بخصوص افرادی که با افکار عمومی سرو کار دارند، شاگرد دارند، کار رسانهای میکنند و قلم دارند دقت کنند. الله به چه عنوان؟ الله بعنوان خالق آسمانها و زمین، رب العالمین در نظر بگیرید خیلی ها اصلاً نمی روند طرف دین. اما قرآن می گوید الاهی منشأ دینداری می شود که اله باشد. خیلی فرق دارد. به موقع بله اثبات وجود خدا که کتابهایش را نگاه کنید در حوزه هم پر است و در جاهای دیگر هم پر است فقط خدا را ساده توصیف می کند مثلا در کتابهای حوزوی را نگاه کنید و در کتابهای دانشگاهی هم نگاه کنید. چند سال شما به دانش آموز، دانشجو، طلبه می گویند اله تو الله است؟ لا اله الا الله را به چندتایشان معنا کردهاند؟ ولی تا دلت بخواهد پر از مباحث عقلانی، مباحث کلامی و فلسفی در مورد واجب الوجود هست. یک ربالعالمین هست، هست که هست. وقتی هم هست و قبولش هم داریم وقتی کعبه هم که می رویم و پرده کعبه را میگیریم. می گوئیم خدایا برای بچه هایم همسر مناسب برسان، مشکلات اقتصادی، ما را حل کن. این را شفا بده همه اش اقتصاد و دنیا هست. خدا باید بدهد. خدا کسی هست که فقط خدمات می دهد. دیگر اله نیست این خدا. وقتی میگوید «إن الدین شجرة اصلها الیقین بالله» الله به چه حیثیتی است؟ به حیثیت خالق بودن؟ رب العالمین بودن؟ رحمن الرحیم بودن؟ نه. با حیثیت اله بودن. مقصد و هدف بودن، خدا هدف و مقصد دلت هست معشوقت هست. اصلاً تو با غیر از او نمی توانی اشباح شوی، با غیر از او نمی توانی خوشبخت شوی. اینجاست که انسان اگر الله را با این حیثیت شناخت به قدرت می رسد. نه اینکه شناختن آن اسماء به نام ربّ، خالق نقش نداشته باشد. اینها مقدمه هست چون رب است. چون خالق است، کمال مطلق هست حالا اله هم میتواند باشد. آنها سر جای خودش اما بدون اله کامل نمیشود. لذا کسی که میخواهد دلش را از وسوسه ها پاک بکند،از حساسیت ها و زودرنجی ها و حمله های چهارگانه شیطان نجات پیدا بکند باید حتماً کنار ربّ و ملک اله را هم داشته باشد. «بسم الله الرحمن الرحیم، قل اعوذ برب الناس، ملک الناس» اما اوج آن در اله الناس، من شر الوسواس الخناس الذی یوسوس فی الصدور الناس» کسی که نمی تواند فکرش را کنترل کند. دلش را کنترل کند باید بتوانداله را فعال کند. اگر این اله را گم کند با زور زدن نمی تواند فکرش را کنترل کند. به استجماع نمیتواند برسد. به قدرت و تمرکز نمیتواند برسد. به خواب خوب نمیتواند برسد، به خروج از طبیعت نمی تواند برسد. به ارتباط با ماوراء نمی تواند برسد، رشد نمی تواند بکند. ملک خیلی مهم است. رب فوق العاده مهم است اما باید اله هم در کار باشد اگر اله را نبینی پناهندگی نمیتوانی داشته باشی. اگر میخواهی پناهنده شوی و شیطان آسیب به تو نزند. دچار وسوسه نشوی اله را در خودت زنده کن. شما یک نفر وسواسی سراغ ندارید که خودش را با این حس بشناسد. دست روی هر وسواسی بگذارید معلوم است اله خودش را گم کرده. یعنی حیثیت خودش، روند حرکتش به سوی آخرت را گم کرده و در دین دچار شستن و پاکی و نجسی و انواع وسوسه هاست. عمر وقت خودش را تلف میکند. اگر الله را انسان به عنوان اله شناخت آن وقت متوجه می شود وقتی که قرآن می فرماید: «سارعوا إلی مغفرة من ربکم و جنة» «سابقوا إلی مغفرة من ربکم و جنة» دیگر وقت دوبار شستن یا سه بار شستن را من ندارم. وقت اینکه عمرم را در نجسی و پاکی صرف بکنم را ندارم. اله انسان وقتی منتظر است انسان با سرعت میرود به سمت محبوب خودش، تنبلی در دین مال این است که بخش اله ما فعال نیست. علت اینکه افراد در دین مثل بازی می کنند، یک نماز می خواهد بخواند جانش به لبش می آید، یک روزه می خواهد بگیرد و هزار جور آلوده اش می کند. یک حجاب را می خواهد رعایت بکند صد جور قر و فر در این حجاب می ریزد آخر هم با رعایت نکردن هیچ فرقی ندارد. به قول پیغمبر «کاسیاتٌ عاریات» می شود هم لباس دارد و هم بی حجاب است. مال این است که اصلاً متوجه نیست که معشوقش منتظرش هست و خودش هم به سمت معشوق حرکت نمیکند. اله خودش را نشناخته. اگر می دانست که الهش منتظرش هست دینداریش قدرت پیدا می کرد، سرعت پیدا می کرد، هر چقدر انسان در دینداری قوی تر می شود سرعتش بیشتر است. هر چه ناخالصی میآید اثرش کم میشود و سرعت هم کم میشود این را باید این را افعال بکنیم. قرآن میفرماید: اگر میخواهید وسوسه به سراغتان نیاید قل یعنی قائل باشد یعنی بگو، قل همیشه قانون است یادتان نرود همیشه بعد از قل قاعده و قانون هست، ناموس را بیان می کند. «قل اعوذ برب الناس، ملک الناس، اله الناس» این سه اسم کی در ما فعال است؟ بعد می گوید بابا اصلاً حالیش نمیشود بهش میگویم من دچار وسوسه هستم. افکارم پریشان هست، اعصابم خرد است و هی قرص می خورم. آخوند می گوید چهار قل بخوان. بله آخونده درست می گوید باید چهار قل بخوانی، باید بخوانی. ما که چهار قل نمی خوانیم یعنی اصلاً آن را نمی فهمیم. یکسری جملات عربی می گوئیم که اصلاً نمی فهمیم چیست؟ کسی که قرصی و بیمارستانی میشود برای این است که الاهش را نمیشناسد کسی که دچار افسردگی و پژمردگی می شود یقیناً الاهش را گم کرده. هر جا افسردگی آمد هر جا خردی اعصاب آمد، هر جا زودرنجی و حساسیت آمد، هر جا غم و اضطراب و ترس آمد، مال این است که اله گم شده انسان دچار خودفراموشی شده وقتی انسان دچار خودفراموشی می شود خودی نیست که قوی باشد خودی وجود ندارد و تو روی هوایی لذا هر چیزی می تواند به کسی خودی ندارد ضربه بزند. شاید در رانندگی یک دفعه یادت برود که هستی ببیند چه اتفاقی می افتد؟ خودت را گم کنی. درایت و شعورت یک دفعه کار نکند ببیند چه اتفاقی می افتد؟ در راه رفتن، غذاخوردن هزار تا اتفاق می افتد. کسی که اینقدر خودش را گم می کند و پا می شود روی بلندی راه می رد و سقوط می کند و کشته می شود خودش یادش رفته. کسی که الاهش فراموش می شود این باید در جامعه دائماً منتظر صدمه و آسیب باشد الهت را فراموش کردی یعنی خودت را فراموش کردی. نسبتش را هم هفته قبل گفتم «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم» شما به محض اینکه خدا را فراموش کنید خودت حقیقتتان یادتان رفته و می ماند یک خود طبیعی که خود طبیعی هم درجائیکه سایر اختلافات زیادی هست دائماً باید مشت و لگد بخوری یکسره انسان آسیب میبیند. این بنده خدا اضطراب دارد، اصلاً نمیتواند سراغ آرامش برود. دین قوام انسان است.دین حق اصل انسان هست ولی انسان باید بشناسد اصل خودش را تا بداند دین را نیاز دارد. ما بدون اینکه به آدم ها بگوئیم کی هستیم به دین نیاز داریم. بدون اینکه خودشان را بشناسند دین واجب است، دستوراتش هم واجب است عمل کنیم. آقا اول خودش را بشناسد و بفهمد کیست؟ اول جاودانگی خودش را باور کند. اول سه مرحله حیات خودش را ببیند. اگر دید دین را روی چشمش می گذارد، آن وقت دیگر در خارج از کشور برای دیگران این چیزها را بیان میکنیم. مثلاً مراحل حیات را و خودشان را به خودشان میشناسانیم. یک خانمی بود که چند وقت پیش می آمد سر کلاس من یک چند ماهی من فرصت نکردم با اوصحبت بکنم ژاپنی بود. من بعد از شش ماه وقت کردم چند کلمه ای با او صحبت بکنم دیدم شش ماه مرتب سر کلاس می آید و از او پرسیدم شما ماشاء الله خیلی پاری کار هستید. گفت: آقا من از وقتی که بااسلام و تشیع آشنا شدم، با خودم آشنا شدم و این کلاس ها را میآیم میبینم زندگی چقدر راحت است و دین چقدر شیرین است. حالا اگر شخص خودش را بشناسد میفهمد که نیاز به دین طبیعی است. می گفت قبلاً دینداری برایم خیلی سخت بود. ولی الان که می خواهم ژاپنی ها را جمع کنم جایی تا چیزی به آنها بگویم و وقتی فکر کردم که چرا خیلی از ژاپنی ها نمیآیند در جلسات مذهبی و معنوی شرکت بکنند به من گفت: به این دلیل اینها نمی آیند چون می ترسند اگر بیایند مجبور شوند خیلی چیزها را کنار بگذارند ببیند چقدر قشنگ نگاه می کند؟ برای همین است که از دین میترسند، ولی اگر با خودشان آشنا شوند دین برایشان خیلی راحت است. دین شیرین و لازم هم هست، عاشق دینشان می شوند، یکبار دیگر روایت را برایتان بخوانیم از وجودمقدس امیرالمؤمنین (علیه السلام): «إن الدین شجرة اصلها الیقین بالله» حالا اگر این اصل آمد یک ثمره دارد که این را هم بگویم برای امشب بس است اول معرفی میکنم جلسه بعد راجع به ثمره اش صحبت میکنیم. میفرماید ثمره اش این است که انسان در نظام عاشقی و محبت، در نظام جذب و دفع قاعده مند می شود یعنی این جور نیست که از هر چیزی بدش بیاید یا از هر چیزی خوشش بیاید. نظام عشقی و محبتی انسان تنظیم می شود چه می شود؟ «ثمرها الموالات فی الله و المعادات فی الله» دیگر عشق ورزی ها و مهروزی ها انسان براساس معشوقش یعنی الله می شود هر چیزی که رنگ الله داشته باشد و رنگ معشوق باشد دوست داشتنی است وهر چیزی که رنگ مخالف را داشته باشد منفور می شود برایش. هر چیزی که او را به الله نزدیک می کند دوست داشتنی است و هر چیزی که او را از الله و معشوقش دور میکند منفور است. انشاء الله جلسه بعد میخواهم یک مقدار در مورد نفس خودشناسی در محبت ها و بغض ها صحبت بکنیم

والحمدلله رب العالمین وصلی الله علی محمد و آله الطاهرین