جلسه 010 - شرح دعای مکارم الاخلاق
شماره جلسه
10
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 010 - شرح دعای مکارم الاخلاق

«به نام خدا»

بحثمان که در جلسه ی گذشته تحلیل مسائل سیاسی بود، و تحلیل آن، فیلم و جلسه دوم بحث بود، من چون گفته بودم عزیزان مطالبی را بنویسند و حتماً بیاورند، می خواهم قبل از اینکه تلاشهای عزیزان را مطالعه کنم بحث را نبندم، برای همین هفته بعد اینها را، فرمایشاتی را که عزیزان نوشتند را مطالعه می کنم که اگر چیزی به درد همه ما می خورد از آن استفاده کنیم در این جلسه بحثمان را درباره ی موضوع این جلسه که دعای مکارم الاخلاق هست ادامه می دهیم، جلسه به اینجا رسید که ما در ایمان مراتب داریم، آیات را خدمتتان عرض کردم که در قرآن کریم چند آیه را خدمتتان عرض کردم که مرتبه دار بودن ایمان را اثبات می کند. مثل « یا ایُّها الَّذینَ آمَنوا * آمِنوا زادَتُهم ایمانا لِیَزدادوُ ایمانا* وَ ما زادَهُم اِلّا ایمانا» اینها همه نشان دهنده این است که ایمان افزایش پیدا می کند و مرتبه دارد، در روایت هم احادیث متعددی داریم که ایمان درجات مختلفی دارد که البته معمولاً وقتی در روایت می آید بیشتر مراتب کلی گفته می شود یادتان باشد که وقتی ما در مسائل اخلاقی یا بسیاری از مسائل دیگر با یک حصر بندی و اعدادی رو به رو هستیم این طور نیست که همه ی آن مطلب همه ابعاد مطلب را حضرات فرموده باشند، بنا به مناسبت های مختلف بعضی ابعاد را می دادند و مصادیق را ذکر می کنند در جایی می فرماید ایمان ده درجه دارد این درجه داشتن مثل تولدهای پنج گانه ای هست که ما از دنیا به آخرت یا از رحم مادر به دنیا یا از رحم دنیا به آخرت ذکر کردیم، که پنج نوع تولد داریم، ما باید این را توجه داشته باشیم که هر نوع تولدی دارای مراتب بی نهایت هست، یک تولد سالم، ما بی نهایت تولد سالم داریم، تعریفهای شخصی دارد، یعنی به تعداد هر یک آدم ما یک تولد داریم، به تعداد آدمهای سالم ما یک تولد داریم، که تولد سالم شخص با تولد سالم دیگری با هم یکی نیستند، یک فرق هایی دارند، در تولد های ناقص همینطور، در ضعیف همینطور، در بیمار، همینطور، در سالم قوی همینطور، وقتی می فرماید ده درجه ایمان داریم، به این معناست که مثلاً بگوییم که این ده درجه عبارت است از یک، دو، سه، چهار، نَه، ده درجه کلی هست که مصادیق بی شماری دارد، حضرت صادق (ع) هست که ایمان ده درجه دارد، حضرت سلمان درجه دهم هست، جناب ابوذر در درجه نهم، جناب مغداد در درجه هشتم ایمان هستند، یا می فرماید خداوند تبارک و تعالی ایمان را بر هفت سهم قرار داده است آنجا فرمود چند تا، ده تا، اینجا فرمود هفت تا، بعد می فرماید: « عَلی البِرِّوا الصِدقِ وَ الیَقین وَالرِّضا وَ الوَفا* وَالعِلم و الحِلم» می فرماید این هفت درجه ایمان عبارت اند از بِر، صدق، معنایش هم مشخص هست، یقین، رضا، وفا، علم و حلم، بعد می فرماید اینها بین مردم تقسیم شدند، یعنی این هفت سهم بین مردم تقسیم شدند، بعد می فرماید که برای بعضی ها یک سهم است، برای بعضی ها دو سهم است، « وَلبعضٍ الثَلاثَة» برای بعضی ها سه سهم هست، افراد سهم های مختلفی از ایمان دارند بعد می فرماید: « لا یَحتَملوا عَلی صاحِبِ السَّهم سَهمَین وَ لا عَلی صاحب السَهمَین الثَلاثَةٍ» می فرماید که تحمیل نکنید به کسی که یک درجه ایمان دارد یک سهم از ایمان دارد، بخواهید چند سهم داشته باشد، دو سهم داشته باشد، به او فشار نیاورید، و به کسی که دو سهم دارد، بخواهید فشار بیاورید که سه سهم داشته باشد اینطوری نیست، چرا؟ می فرماید: « فَتَنبَعوهُم ثُمَّ قالَ کَذلک حَتّی اِنتَهی اِلا اسَّبعة» می فرماید اگر این کار را کنید اینها را بار سنگین به آنها حمل کردید، که نمی توانند حمل کنند، بالاخره از زیر این بار در می آیند، پس به کسی که درجه اول ایمان دارد درجه دوم را تحمیل نکنید، به کسی که درجه دوم دارد درجه سوم را تحمیل نکنید، این مسئله با مسئله دیگری که الان می خواهم بیان کنم و آن این است که انسان به هیچ وجه نباید راضی به هیچکدام از درجات ایمان باشد مگر عالی ترین درجه و امام سجاد (ع) الان داریم در دعا می خوانیم « وَ بَلِّغ بِایمانی أَکمَلَ الایمان» ایمان مرا به کاملترین درجه برسان، چگونه قابل جمع است؟ یک نکته این است که ما اگر بر خورد کنیم با انسان در صحنه های مختلف مثلاً جبهه و جنگ، جبهه و جنگ وقتی که یک فرمانده با شعور و آگاه که سعه ی صدر داشت یا خودش ظرفیت بالایی داشت به یک نیرویی که شب عملیات ترسیده بود، رو به رو می شد با یک آقایی که آمده جبهه ولی وقتی به او می گفتند برو خط، می گفت من نمی توانم بروم خط، می ترسید، روبه می شد، به او می گفت که کجا می توانید خدمت کنید؟ یعنی حقیقت را می دید که اینقدر ایمان داشته که برود مرخصی بگیرد، داوطلب بیاید جبهه، ایمان دارد، اما خُب ایمانش آنقدر نیست که حالا که جبهه آمد برود در خط مقدم بجنگد، به همین درجه از ایمان احترام می گذارد، این درجه را به رسمیت می شناسد، و تشویقش می کند و می گذارد در فضا و شرایط خاصی که آرام او چه شود، رشد کند، می گوید آقا من می توانم بروم بهداری بفرمایید بهداری، کجا می توانید بروید، داروخانه، کجا می توانید بروی؟ بروم تدارکات، آبرسانی، تبلیغات، آشپزخانه، آرایشگرم، کار دیگر از دستم بر نمی آید، می خواهمی آرایشگری کنم، از تهران آمدم جبهه که آرایشگری کنم، روحیه اینکه بروم آنجا اسلحه دستم بگیرم ندارم، راستش را بخواهید می ترسم، ما داشتیم بعضی ها را، بعضی ها داشتیم در جبهه برای بچه ها زحمت می کشیدند، در تدارکات فوق العاده کار می کرد ولی تا می گفتی برو جلو می گفت این را از من نخواهید، بعد اینها می آمدند در یک شرایطی قرار می گرفتند کیف می کردند از اینکه آمدند به خاطر ایمانشان جبهه آمدند، ثبت شد اسم آنها در سربازان امام حسین (ع) و امام زمان (ع)، به عنوان سرباز امام شناخته شدند، این لباس بسیجی در تنشان رفت، رزمنده ام اسلام خطاب شدند، خدمت دارند می کنند، این قوه همینطور فعالیت می کرد، نشاط می آمد، از اینکه دارد خدمت می کند، تخلیه می شد، و این شیطان نمی توانست تحقیرش کند، له کند و او را از دست اسلام و امام زمان (ع) در بیاورد، در خودش خدمت می دید، زحمت دارد می کشد، کار می کند، بعد آرام آرام می آمد پشت ها، بچه ها را می دید که حسن چه شد؟ حسین چه شد؟ شهید شد، انس گرفته بود، علاقه گرفته بود، آرام آرام با این شجاع ها که می گشت.

بگفتا من گلی ناچیز بودم ولیکن مدتی با گل نشستم

کمال همنشین در من اثر کرد وگرنه من همان خاکم که هستم

بنابراین می آمد با اینها می گشت آرام آرام شجاعت پیدا می کرد، قدرت پیدا می کرد، بعد می گفت من تا خط پنجم بروم، ببینم چه خبر است، تا خط چهارم بروم، تا خط سوم بروم، تا خط مقدم می ایستاد، بعد آرام آرام شجاعت می گرفت و دیگر اسلحه ای بر می داشت، آرپی چی می زد، مسلسلی بر می داشت، تیر اندازی می کرد، دیگر رزمنده شد، یک فرمانده نادان با این چگونه برخورد می کرد، اسلام و مسلمین احتیاج دارند، الان اسلام در خطر است، شما بیخود کردید آمدید، ای نامردها، چرا می ترسید، دنیا شما را فریب داده از این حرفها اینگونه صحبت می کرد این خورد می شد، لِه می شد، می دید که چقدر در حق اسلام خیانت کرده است چقدر به اسلام ظلم کرده است این همه جوان دارند می روند کشته می شوند این نمی تواند برود این همه شجاع هستند بچه خودش رفته است این نمی تواند برود، دوستانش رفته اند این نمی تواند برود، له می شد یعنی شخصیت بد از او می ماند در ذهن خودش، بعد هم شیطان روی این شخصیت کار می کند در بحث دشمن شناسی گفتم شیطان اینطور نیست، قرآن می فرماید وقتی که « قالَ اُکفُر فَلَمّا قال اِنی بَرئٌ مِنک» قرآن می گوید کافر شو، وقتی کافر می شود می گوید که اَه، من بیزارم از تو که کافر شدی! چه کسی می گوید؟ شیطان، کافر می کند، بعد می گوید تو خیلی بیچاره ای کافر شدی، خودش دعوت می کند، شیطان روی گناهان سرمایه گذاری می کند، و بوسیله بزرگ کردن اینها روی بازگشت و خود را از فرزندان پیامبر(ص) و آل دیدن و از بندگان خدا دیدن و اینکه خداوند آغوشش همیشه باز است، فرصت می دهد دور می بیند، به قولی خودش را دائماً لکه دار می بیند، بی آبرو می بیند خودش را، و دیگر نمی تواند بیاید، این کنده می شد از جبهه می رفت، یا دائماً در جبهه سَرخوردگی داشت، اگر می خواست به این سرخوردگی غلبه کند کار می کرد که در او اخلاص نداشت، این می شد خطرناک، می شود بیماری پشت بیماری، این برای چه بود؟ برای این بود که فرمانده نفهم می خواست درجه سوم ایمان را به درجه دو تحمیل کند از این طرف تفکر در جبهه بود عده ای بودند می گفتند برای اینکه اگر می خواهید رشد کنید نامه به زن و بچه ننوسید، دیر به زن و بچه سر بزنید، تلفنی تماس با پدر و مادر نگیرید، اینها همه دنیاست، شما را دور از خدا می کند، اخلاصتان را لطمه می زند، باید پرهیز کنید، بروید کنار، فرمانده هایی بودند خیلی با شعور بودند، می گفتند بچه ها، پدر و مادر یادتان نرود، نامه بنویسید، تلفن بزنید، فرصتی الان در پادگان گذاشتند تلگراف بزنید، سر بزنید، نامه بزنید، مرخصی بروید سر بزنید، این دو تا برخورد را من دقیقاً می دیدم، نیروهایی که اینگونه برخورد می کردند، خسته نمی شدند از جبهه و جنگ، می رفتند سر می زدند، تلفن می زدند تخلیه می شدند، می آمدند می ماندند، زن و بچه شان هم مقاومتر می شدند، ولی نیرووهایی که فرمانده هان نادان داشتند، می آمد سه ماه بنده خدا سر چهل و پنج روز مرخصی می رفت، ده روزی تخلیه شود نمی دادند سر ماه چهل و پنج روز بمان، اسلام و مسلمین در خطر است، تو نباشی جمهوری اسلامی سقوط می کند، طرف آمده است سه ماه است این سه ماه اخلاص داشت جبهه بیاید، بعد برود سر مهرماه می خواست برود دانشگاه، تابستانم را بدهم برای خدا، تابستان، مهرماه شد این می خواست برود دانشگاه، نگذاشتند برود، از ترمش ماند، از واحدش ماند، از اخلاص هم، اخلاص هم ندارد، دری هم نمی زند، من با چند تا از فرماندهانمان اولین باری که جبهه رفتم بحثم شد، خدا رحمتشان کند همه شهید شدند، می خواستند بچه ها بروند کردستان، بچه ها نمی خواستند کردستان بروند، بعضی از بچه ها بودند که گفتند برای ما فرقی نمی کند

هر جا می بریم، ولی خیلی ها بودند که غر غر می کردند که ما از اول آمدیم جبهه که برویم جنوب با عراقی ها بجنگیم، کردستان برو نیستیم، فرمانده می گفت تکلیف است، وظیفه است، باید برویم این حرفها نیست، ما هیچ راهی نداریم، اینها با کراهت می رفتند، به آنها گفتم با بچه ها اینطوری نکنید، بچه ها چه کسانی اخلاص دارند؟ چه کسانی آمادگی دارند؟ همه نیروهای داوطلبی که شما دارید، آن موقع موجی هم بود که آنقدر داوطلب بود که اینها روی دستشان باد کرده بود که مانده بودند چکار کنند، گفتند سه ماه دیگر بیایید پادگان آموزش ببینید، خود ما هم اینطوری شدیم، اینطوری رفتیم، یکسال در نوبت ماندیم تا جبهه رفتیم، بچه ها می روند و نمی توانند بجنگند، قرآن می گوید، قرآن جالب می گوید، وقتی که جنگ بر اساس یقین، باور، (؟)، است پیروز می شویم، اما به محض اینکه در آن ناباوری باشد، ترس باشد، نشاط نباشد، باور نباشد، شکست می خورد، و آن وقت نیروهایی که اینطور نگهشان می دارند، این نیرو وقتی می رفت بعد سه ماه می گفت من حداقل ده روز بروم پیش زن و بچه ام، به کارم سرکشی کنم، دلم برای بچه ام تنگ شده است، عاطفه داریم باید برویم، من کاری به استثناء ندارم، این را دقت کنید کاری به استثناء ندارم، فرمانده تیپش این بود هر کس می آمد در گردانش، سه ماه جذب می کردند، ولی بایست چند ماهه پس نمی داد، چهار ماه، پنج ماه، شش ماه، این دیگر زده می شد، دیگر بر نمی گشت به جبهه، خیلی چیزهایش به هم ریخته، خیلی از کارهایش به هم ریخته، نمی توانست بیاید، و نیرویی که به او گفتند حالا برو، سرِ چهل و پنج روز برو ده روزی بمان، بعد می رفت تخلیه می شد بعد می آمد می دید می تواند چهل و پنج روزی با شوق و ذوق بماند، می ماند و اثرش هم بیشتر بود، بعد هم سرِ سال برگ تصفیه را به او می دادند، می رفت آن طرف، ده روزه دوام نمی آورد بر می گشت، می گفت دفعه بعد، اعزام مجدد، این خیلی خوب بود، این را دقت کنید که ما به خصوص شما که می آیید کلاس، دوره، جلسه می گذرانید باید دقت کنید که زنهای شما ممکن است اینطوری نباشند، همسر شما ممکن است که این چیزها را گوش نکرده باشند، پدر و مادر شما این خوراکها را نخورده باشند، بزرگترین اشتباه این است که ما هر چقدر خوراک خوردیم بالا رفتیم فکر کنیم که بقیه هم باید مثل ما نگاه کنند، به خدا، به دین، به پیغمبر (ص)، به واجبات، به محرمات، نه، اینطوری نبود، قشنگی کار ائمه (ع) و بزرگان و اولیاء این بود که وقتی به یک نفر نگاه می کردند اول نگاه می کردند که او چقدر خوراک معنوی خورده است، این خیلی مهم است، مبنا این بود، نه اینکه به او بگویند که این با ما خیلی فرق دارد این مثلاً فرض بفرمایید که ظاهرش اسلامی نیست، انگشتر طلا دستش می کند، گردن بند می اندازد، ریشش را می تراشد، این طور نبود، اصلاً مبنا این طوری نبود، نگاه کنید چقدر خوراک خورده است خدا رحمت کند آقا شیخ جعفر جواد آقا انصاری رحمت الله تعالی علیه یک جوانی به او نشان دادند خیلی مشنگ بود، در آن راه نبود، وقتی دید گفت رهایش کنید، اذیتش نکنید، این چهارده سال دیگر برای خودمان است، این چهارده سال را بیاید و برود، بعضی ها باید یک دوره طبیعت گرایی را بگذرانند، خیلی نگران نباشید یک نگاه کنید اگر نماز نمی خواند، بچه تان هست، بچه حزب الهی بوده است، الان یک دفعه نماز نمی خواند، روزه نمی گیرد، دختر بازی رفته است، خیلی خوراک های حق خورده است، در او هست، از نطفه نصیبش شده است، لقمه حلال به او دادید، مادرش شیر حلال به او داده است، پاک داده است، غصه نخورید، می رود دو سال دیگر، پنج سال بعد سیر می شود، طبیعت نمی تواند آن خوراک فطری که او خورده است، ما چقدر آدم الان داریم الان دارند بر می گردند، ما در این مؤسسه نمی توانیم جمعشان کنیم، کسانی که به ما اینقدر مراجعه دارند من به خانم کاشانی می گفتم، گفت برنامه های پنج شنبه برای خواهرها و برادرها را نوشتید، تا پنج شنبه صبح نشستم فقط نامه جواب دادم و برنامه نوشتم، الان یک بسته بزرگ داریم این ها برنامه را باید بنویسم، شهرستان ها هست، کرمان هست، حوزه های علمیه هست، روز به روز هم زیاد تر می شود، نمی رسیم جواب دهیم، شب و روز، من، خانم کاشانی، یک موقع هایی مزاحم خانم مشهدی هم می شویم، مزاحم آقای شاهدی، کسان دیگر، رفقای دیگر، داریم از آنها کار می کشیم، عقب هستیم، کسی می خواهد یک برنامه از ما بگیرد کلی الافی دارد، ما سعی می کنیم به روز باشیم، مثلاً گفتیم شنبه هفته بعد به او می دهیم، یک موقع هایی می گوییم معذرت می خواهیم هفته بعد، نمی توانیم جواب دهیم، یک طبیعت گرایی هست، می رود، فقط باید اجازه بدهید طبیعت گرایی را انجام دهد، خیلی وقتها نباید مزاحم طرف شوید، یک وقتی می بینید می رود عشق و حال کند، می خواهد برود پسر بازی کند، دختر بازی کند، این دخترهایی که می خواهند بروند می خواهد برود مشروب خواری کند، به مجالس آنطوری برود، خارج از کشور می خواهد برود، او باید به تَه برسد برگردد، تا نرود تا تَه و برگردد، بر نمی گردد، باید برود بخورد و برگردد، به سنگ بخورد، به پوچی برسد، بعد شکست بخورد کامل، بعد بیاید، بر گردد، آغوش باز، از آن طرف سیر است، همه چیز را دیده است این وقتی بیاید خوب می آید ولی ما آدمهایی داریم خیلی گرم، قدر، رشد می کنند، اما درشان عقده وجود دارد، نسبت به طبیعت گرایی، و اینها متزلزند، الان که می بینید قشنگ می آید، خیلی قوی، قدر، پاکار، اما این تزلزل دارد، چرا؟ چون این هنوز طبیعت گرایی را امتحان نکرده است، نمی خواهم بگویم باید امتحان کرد، ولی این باید با تقوی و معرفت از آن بگذرد، نمی توانید شما به او بگویید همینطوری بگذر، برای همین ما اینقدر داشتیم بچه حزب الهی خوب پاکار، جبهه رفته، رزمنده، پایشان خارج از کشور باز شده است، رفتند یک طور دیگر شدند، تهِ قضیه یک طور دیگر در آمده، چون این آن ظرفیت هایی که باید داشته باشد نداشته رسیده است به جایی که باید طبیعت گرایی کند، ایمان هم نمی تواند او را نگه دارد، گیرش نیامده، جبهه بوده، جبهه هم که گیر آدم نمی آید، از طبیعت بخواهید طبیعت گرایی کنید، چیزی وجود ندارد، حزب الهی و پاک بودن آنجا خیلی مهم نبود مگر موقع عملیات معلوم می شد که واقعاً از دنیا گذشته است، بقیه اش که چیزی نبوده، نان کپک زده بود، نان بربری تازه می خوای بخوری، نبود، بنابراین باید خوب دقت کنیم وقتی می خواهیم به افراد نگاه کنیم تحمل اینها را نگاه کنیم، ظرفیت هایشان را نگاه کنیم، چقدر ظرفیت دارد، چقدر تحمل دارد، چقدر می تواند بکشد، اگر انتظار می خواهیم داشته باشیم، به وزان ظرفیتشان خوراکی که خوردند، و الا اگر بخواهید به او تحمیل کنید، می بُرد، ولی یک نفر با درجه یک می آید، یک آدم خبره بلد هست با این درجه یک چه کار کند، طبق این درجه یک با او حال می کند، صفا می کند زیر پر و بال را می گیرد، آرام آرام، درجه دو، درجه سه، درجه چهار، می کشد بالا، فرصت می کنند ریز ریزه ها بالا بیایند، رشد پیدا کنند، قوی می شوند، چرا؟ چون فضا را فراهم کرده است، مثل پیغمبر (ص)، مثل ائمه (ع)، این طوری بودند، اجازه می دادند که کسی که کوچک است رشد کند، این طوری نبود که گنده ها کمالاتشان این قدر ظهور کند که سایه بیندازد روی بقیه و اینها نور به آنها نرسد و رشد نکنند، هر کس جدی تر بزرگ است به معنای حقیقی، خیلی فضای ورودی به این شخصیت آزاد است، یعنی واقعاً شخصیت باز مثل پیغمبر (ص)، پیغمبر (ص) جلویش همه کاری می کردند، اصحاب را نگاه کنید از شوخی های چطوری با خود پیغمبر (ص) حرف می زدند، جُک می گفتند، پرت و پلا می گفتند، طبیعت است، بلد بود چه کار کند، مثل مادر، مثل پدر، که بلد است بچه را چه کار کند، رشد بدهد اما آدمهای کم ظرفیت این طوری نیستند، بقیه را تحمل نمی کنند، درک نمی کنند، چرا اینطوری کرد؟ چرا اینطوری است؟ حواست باشد مریض است، یا مریض هم نیست طبیعی هم هست ولی این درجه یک در او طبیعی است، مثل بچه، بچه مریض می شود، کله پاچه نمی تواند بخورد، طبیعی هست، طبیعی این است که الان شیر بخورد، بپذیرد این را، با او راه بیا آرام آرام، این نکته خیلی مهم است که باید خوب دقت کنیم، این پدر من است، چهل سالش است، این جای پدر بزرگ من است چرا نمی فهمد؟ این جای مادر بزرگ من هست چرا نمی فهمد؟ برادر بزرگ من هست این باید بیشتر بفهمد، من جای بچه ی او هستم، من اینقدر می فهمم، او نه، نه اینطوری نیست، به سن نیست، به خوراک هست، چقدر خوراک خورده است، قیاسی نیست، که قیاس کند خودمان را، قیاس کار غلطی است، سیزده ساله مثل حسین فهمیده هست، پر ظرفیت، کسی هم شصت سالش است کم ظرفیت، آخوند هست فقط می تواند برود جبهه نماز جماعت بخواند، اگر به او بگویید حاج آقا برویم جلو، حاج آقا روحیه اش خراب می شود، نمی تواند بیاید، کسانی بودند که ادعای دیگری داشتند ولی وقتی آنجا آمدند کُپ کردند، زمین گیر شدند، جدی نگرفته بودند این قضایا را، لذا اجازه بدهیم هر کسی با هر ظرفیتی، با هر خوراکی بتواند با ما دوست باشد، ارتباط داشته باشد، فقط اثر پذیری نداشته باشیم، این خیلی مهم است، شما باید در درجه خودتان باشید، خوراک های خودتان را بخورید، عشق و حالهای خودتان را داشته باشید، بد مستی های خودتان را داشته باشید، حالا این هم آمد یک پیاله هم به او بدهید، چیزی نیست، شما هم لبی تر کنید و بروید، فکر کنید بد مستی کردید، یک قاشق خورده است بچه کوچک هم همینطوری است، نقاشی می کشد، بعد از نقاشی که چهار تا شکل بی ربط است، ولی این نقاشی را باید خیلی تحویل بگیرید تا این شجاعت قلم زدن داشته باشد، ما یک استادی داشتیم خیلی تیز بود، من کار نقاشی می کردم، سیاه قلم، پاستل کار می کردم، می گفت اولین کار به من می گفت خط بکش، من قلم را گرفتم می کشیدم بعد پاک می کردم، گفت نه، شجاعی نه، اینطوری بکش، شجاعت داشته باشد، اولی کار این است که شجاعت داشته باشی، ولو اینکه خراب هم بشود، اینطوری بکش، این خیلی مهم است، قلم بزند که بخواهید، پاک کنید، اینجایش غلط شد، نمی توانید نقاش خوبی شوید، باید با شجاعت بکشید، آزاد، به بچه ها می گویم که می خواهند بچه هایشان را بزرگ کنند، کاغذ در اختیار بچه زیاد بگذارید، مداد رنگی و مداد معمولی در اختیارشان بگذارید، تا دلشان می خواهد بکشند و پارک کنند، خراب کنند، نویسنده های بزرگ هم همینطور می گفتند، آقا، ما چطور نویسنده شویم، این نبود که وقتی می خواستیم نویسنده شویم اول تمرکز گرفتیم، که متن اول خوب در بیاید، اگر کسی بخواهد بزرگ شود باید بتواند گذشته را رها کند و هر چه دارد را رها کند، تا بزرگ شود، لذا می گفتند ما در سفر چه کار می کردیم، در سفر، در ادبیات، در نویسندگی، می آمدیم می نوشتیم، هر چقدر هم قشنگ بود، به قشنگی های نوشته مان توجه نمی کردیم، گوله اش می کردیم، پاره می کردیم، می انداختیم در آب می رفت، مطلب بعد، مقاله بعد، می نوشتیم، خلی هم خوشگل تر می شد، ممک است به چند نفر نشان دهیم، تعریف و تمجید هم بکنند اما پاره می کردیم و دور می ریختیم. تا قلم راه بیفتد کسی می خواهد قلم بزند باید این کار را بکند، باید این شجاعت را داشته باشد، بنویسد، بنویسد، تا صاحب قلم شود، و بقیه مسائل هم همین طور، ما کسی را داشتیم با من خارج از کشور آمده بود این می خواست با عرب ها صحبت کند فکر می کرد چه بگوید بعد از این کلمه کدام کلمه را به کار ببرد، اینجا ضمیرش تَ، تِ، تُ،‌ بود گیر می کرد، ما یک ترک را آنجا برده بودیم این عربی، ترکی، فارسی را قاطی می کرد همینطوری می گفت این قهوه ای الاَست، است، را الف و لام می گذاشت، کارش راه می افتاد، همینطوری زوری، زوری، بچه حریمی سراغ ندارد، بچه آداب را رعایت نمی کند، پر و پلا می گوید، پدرو مادرش کی به کی هست، اینقدر شِر و ور می گوید تا زبان یاد بگیرد، پدر و مادر خوششان می آید، از شیرین کاری بچه، غلط گفتن های او قشنگ است، شیرین است، کسی می خواهد حرف بزند باید شر و ور بگوید تا یاد بگیرد کاری هم ندارد که دیگران می خندند از حرف زدن اگر بچه می خواست به این توجه کند حرف نمی زد، می ماند خجالت می کشید الان بچه های خجالتی همین طوری هستند که رشد نمی کنند، بچه هایی که خیلی حیا دارند، « الحیاءُ مانعُ الرِزّق» بچه هایی که نمی توانند در مهد کودک حرف بزنند، باید اجازه بدهید محیط را باید آزاد بگذارید، اگر خودتان درجه بالایید، با بقیه که هستید باید بقیه اجازه داشته باشند افرادی که در فرهنگ های مختلف، ظرفیت های مختلف، خوراک های مختلف، بتوانند با شما باشند باید تحمل کنید، مثل پدر و مادر که تحمل لغزشهای بچه را در نقاشی، در حرف زدن می کنند، تا بچه آرام آرام شجاعت پیدا کند نقاشی کند، حرف بزند، سواد یاد بگیرد، در دوچرخه سواری ده دفعه زمین می خورد، جلویش را نمی گیرند، زمین بخورد، بلند شود تا بتواند دوچرخه سواری یاد بگیرد، لذا می فرماید کسی که تحمل دیگران را ندارد، تحمل اشتباهات و لغزشهای برادرانش را ندارد، تنها می میرد و تنها هم زندگی می کند، اینکه انتظار دارید همه درست رفتار کنند همه دقیق رفتار کنند؟ دقیق، درست، شرعی، نمی شود، ائمه (ع) را ببینید دور و بری هایشان را، اشتباهات بسیار فاحشی داشتند، ولی دور و برِ خودشان را نگه می داشتند، پیغمبر (ص) ابوذر را داشت، سلمان هم داشت، مقداد هم داشت، کسان دیگر را هم داشت، کسانی که یک درجه داشتند، همه را نگه می داشت، و اجازه می داد اینها رشد کنند، اشتباه دارند، گناه دارند، پرت و پلا می گویند، به معصیت دچار می شوند، ولی باز اینطوری هست، مگر خودِ ما چطوری هستیم؟ این خیلی مهم است، که مراتب ایمان را باید احترامش را داشته باشید، به همه با هر مرتبه ای اجازه بدهید تخلیه شوند، احترام کنید، بچه جبهه ای ها مثلاً قرار بود بروند کشته شوند ولی یک زن بد حجاب آرایش کرده می آمد سر راه اینها یک منقل اسفند می گرفت گریه هم می کرد که اینها داشتند می رفتند، علناً داشت به این ارزش هایی که اینها دارند به خاطرش کشته می شوند توهین می کرد، چون لباس بد حجاب و ناجور بود، ولی بسیجی ها با شیرینی می پذیرفتند، اگر یک جعبه شیرینی می گرفت جلو بچه بسیجی ها نمی گفتند برو خودت را درست کن نمی خواهد شیرینی بدهی، اشتباه فاحش است این، شیرینی را با میل می خورد او هم کیف می کرد که توانسته است به یک بچه بسیجی شیرینی بخوراند، در خودش یک شخصیت، هویت می بیند که به یک رزمنده من کمک کردم، این بعداً می تواند رشد کند، وقتی در ذوقش زدید گفتید برو فعلاً خودت را درست کن، اگر اینطوری گفتید تمام می شود، هر چه پُل هست پُشت سرش خراب کردید، باید اجازه دهید هر کس قرار است بیاید اینجا با خدا حالی کند فضولی در کار خدا نکنید، سفت به مردم نگیرید، حکم صادر نکنید، که این جهنمی است، این فلان است، این از اشتباهات بسیار فاحشی است که خیلی هم خطرناک است، چون «قَتَلَ النفَسَ بِغَیرِ نَفس فسادً فی الاَرض فَکاَنَّما قَتَلَ النّاسَ جمیعا» یک نفر را بکش، قتل یعنی (؟)، گمراه کنید، مثل این است که همه را گمراه کرده اید، گفت آقا اشتباه کردم چند نفر را به آنها بد یاد دادم، فرمود هیچ راهی نداری، مگر اینکه همه را بروی به آنها بفهمانی، گردن شماست انحراف دیگران، بروید به آنها بفهمانید، این کار را کردید، تو ذوق کسی نزنیم، راه را پشت سر کسی خراب نکنیم، و تند برخورد نکنیم، حکم صادر نکنیم، سخت نگیریم، تذکر، امر به معروف، نهی از منکر، بر خورد تند، جلو شخص ایستادن، تو ذوق او زدن، کجاها هست، پیغمبر (ص) می فرماید آبرویش را ببرید، متهم کنید، جلویش بایستید، حرمتش را رعایت نکنید، غیبتش واجب است، برای کجاست؟ برای بعد از خوراک خوردن است، بعد از علم پیدا کردن و خوراک خوردن و اتمام حجت است آنجا می شود انتظار داشت شما این همه خوراک خوردید، باید بتوانید، چرا کوتاه می آیید، چرا ضعیف عمل می کنید، کسی ظرفیت ندارد، هنوز خوراک نخورده است، پس یک طرف قضیه این است که ما به کسی تحمیل نکنیم برای کجاست این؟ برای است که مجموعه خوراکهایی که خورده است مربوط به درجه یک است، بیشتر از درجه یک خوراک نخورده است، کلاس اولی هست، نمی شود به او گفت که شما کلاس اول هستید بیا ضرب هم حل کن، چون ضرب نخوانده است ولی اگر آمد تا سوم ابتدایی رسید جدول ضرب را خواند بعد جدول ضرب را بلد نبود گوشش را می گیرید شما نُه ماه رفتید مدرسه، باید جدول ضرب را بلد باشید، اگر بلد نیستید تجدید، امتحان می گیریم، نیستید رد شدید، رفوزه شدید، بروید دوباره از نو بیایید، سال چهارم قبولتان نمی کنیم دلش می شکند، نیست، چون نُه ماه فرصت داشت ولی کسی که هنوز جدول ضرب نخوانده است حالا چون شما دو سال ریاضی خوانده اید باید جدول ضرب را حل کنید، معادلات را حل کنید، نمی شود، پس وقتی خوراک خوردید، انتظار از او داریم، توقعاتی را از او داریم، نکته بعد این هست که از این طرف ما باید حرمت ظرفیت های پائین را داشته باشیم، که اینقدر ظرفیت دارد، اینقدر خوراک خورده است، از این طرف هم نباید خودمان به شخصه به هیچ درجه ای از ایمان قناعت کنیم، اگر قناعت کردید و گفتید ما را بس است و تمنای رفتن در شما متوقف شد، این می شود توقف جنینی، و عقب گرد و خیلی خطرناک است، درجه چهار هستید می گوید چهار درجه را آمدیم، شش درجه بی خیال، حالا که چهار درجه آمدیم، همین که می گویی بی خیال ترمز را می کشی، یا حرکتتان آماده شود برای چه؟ برای عقب گرد، کسانی که اکتفا می کنند به یک درجه، اینها به شدت آسیب می بینند یعنی کسی که از پرواز، یعنی شما باید دائماً بروید بخواهید وسط راه بایستید لِه می شوید، باید پرواز کنید و بروید، سرعت کم شود سقوط می کنید، همیشه باید در حال خوردن، رشد کردن، همیشه باید بالا بروید، و زندگی هم یعنی این، زندگی من در مدارج ایمان حرکت کنم، بقیه چه؟ بقیه حیوانیتی هست که باید تابع حرکت من در مدارج ایمان باشد اگر آمدیم ارتباطی برقرار کردیم در ارتباطات حیوانی ام یک ازدواج کردم، یک معامله کردم، یک رشته تحصیلی انتخاب کردم، یک سفر خارج رفتم، یک رفاقت برقرار کردم، یک منطقه ای برای خانه انتخاب کردم، که همه ی اینها مانع می شود که من رشدم را بکنم، مبارک نیست، نامبارک است، شرعی هم هست، اشکالی ندارد، ولی نامبارک است، اینکه بزرگان ازدواج، احکام خمسه برای بعضی ها حرام است همین است ازدواج می کنید حلال هم هست ولی در واقع حرام بود برای شما، چرا؟ چون حرکت، اگر می خواهید ازدواج کنید، ازدواج خوب، اصلاً در حرکت شما کندی ایجاد نکند، لِه تان نکند، در پیچ و خم زندگی نبرد و به خاله بازی بیفتید، و طبیعت گرایی، از آن طرف، از حرکتی که به عنوان یک انسان به عنوان یک جنین در رحم دوم، یعنی دنیا دارید بیفتید، بدبختتان می کند، باید کارتان، تجارتتان، ارتباطاتتان، هر کار دیگری را طبق حرکت خودتان جلو بروید، به حرکت خودت لطمه نخورد، یک نکته به شما بگویم خیلی جالب است، برای شما تا به حال نگفتم، مطلب جدید و جالبی است که خیلی به این توجه کنید، علی (ع) در نهج البلاغه می فرماید وقتی انتقادات شدید از اصحابش می کند که شما چرا اینقدر مرا اذیت می کنید، چرا اینقدر ضعیف هستید، چرا به راه نمی آیید، چرا نمی آیید بجنگید، چرا اینقدر نامردی می کنید؟ چرا اینقدر بی وفایی می کنید؟ و آن تعابیر را دارد، یک چیزی به آنها می گوید نسبت به این که اینقدر هم بی موالات هستند می گوید من می دانم چه چیزی شما را آرام می کند و اصلاح می کند یک علی (ع) علم دارد و می داند این نیروهایی که زیر دستش هستند اگر علی (ع) طبیب نبود، چه کسی طبیب باشد؟ علی (ع) نتواند درد را مداوا کند چه کسی می تواند مداوا کند؟ هیچ کس نمی تواند مداوا کند، می گوید من می دانم، عالم هست می داند، الان هم اسلام به درست شدن اینها و به آدم شدن اینها احتیاج دارد چرا نکرد و گذاشت اینها فاسد، ضعیف بمانند و اسلام شکست بخورد، خود علی (ع) شکست خورد، به قول امام امت (س)، شکست خورد، از اصحابش شکست خورد، از معاویه شکست خورد، می دانید حضرت علی (ع) چه می گوید؟ می گوید من به قیمت فاسد کردن خودم شما را اصلاح نمی کنم، خیلی فرمول مهم است، به قیمت اینکه خودم را از حرکت بیندازم توقف بخواهم در خودم ایجاد کنم، و از رشد بیندازم، این طور نیست که بلند شوم و زیر بار بروم، من بچه که بودم شناگر خوبی بوم، بچه چشمه علی بودم، در آب بزرگ شده بودم، مثل بچه هایی که تازه متولد می شوند در آب می اندازند، در آب بزرگ می شود، ما هم تا چشم باز کردیم در آب بودیم بعد شنا می کردیم، یک موقعی رفتم کسی را نجات دهم همان اوائل کارم، داشت خفه می شد، روی ارتفاعی ایستادم دست او را گرفتم گفتم بیا بالا، ناجی گری این طوری بود، این زیر پایش سنگ بود، اما پایش به سنگ نمی رسید که پایش را بگذارد، چون ارتفاع بیشتر بود، من را گرفت روی سنگ خودش آمد من داشتم آب می خوردم و خفه می شدم، آمد بالا اینقدر زد در سرِ من، که بازم جور نمی شد، بعد یک جور دیگری گیر می داد پایش را، در سر و سینه من می زد، خلاصه پرید و ارتفاع را گرفت و بالا رفت، من سیاه آمدم بالا، افتادم یک گوشه و سرفه کردم، گفتم از این به بعد اگر این طوری شد من باید دو تا کار انجام دهم یک دفعه یاد بگیرم چطوری این را نجات بدهم، اگر کسی خواست خفه شود، یا اگر من را زیر آب کردند تحمل کنم، فوت که بلد نبودیم نفسمان را زیاد می کردیم، این دفعه هر کس می خواست خفه شود می ایستادیم طوری مان هم نمی شد، اول طول و عرض را دو دفعه می رفتم می آمدم، خیلی می توانستم زیر آب بمانم، نفس زیادی داشتم، هر کس می خواست این طور شود می گفتم تو برو بایست، قشنگ، هیچ طوری نبود، خیلی راحت پایش را روی ما می گذاشت ما را له می کرد، بالا می آمد، هر کس را می خواستیم نجات دهیم، این کار را می کردیم، تحملش را داشتیم، اگر کسی چیزی گم می کرد ارتفاع زیاد بود، می رفتیم برایشان پیدا می کردیم، می توانستیم برویم برگردیم، اما دفعه اول اشتباه بزرگی بود نزددیک بود خفه شوم، قبل از اینکه خودم را بیمه کنم می خواستم کسی را نجات دهم و خودم خفه شوم نزدیک بود خفه شوم، در این مرحله باید خیلی دقت کنیم، که ما وقتی می خواهیم به سمت تغذیه برویم اول از آن این است که ما نباید در هیچ حدی متوقف شویم، ببینید باید برنامه ریزی را یک طوری کنیم که فدای اسلام و مسلمین نشوید، مگر من مهربان تر از حضرت علی (ع) هستم؟ نه، مگر من عالم تر از حضرت علی (ع) هستم؟ نه، حضرت علی (ع) هم در مرحله ی خیلی خطرناکی بود، می توانست کاری کند که اینها آدم شوند و نجات پیدا کنند، اما می گفت که نزدیک شدن به شما، من باید اخلاقم گند شود مثل شما، می دانید چه می گویم؟ نمی خواهم شما را اصلاح کنم به فساد نفسی، برای همین شما باید حواستان باشد که وقتی می خواهید حرکت کنید یک حرکت فرهنگی، تبلیغی، حرکت خوب معنوی انجام دهید، باید خوراکهای خودتان را بخورید، الان چهار، پنج نفر، ده نفر باشند که منتظر من باشند، بیرون، خوب باشند چه کار کنم، من انجام وظیفه خودم نیروهای خودم که بچه های خودم هستند اینها را نگه می دارم بیرون باشند فرض بفرمایید که اگر من بایستم مشاوره انجام دهند ده نفر نجات پیدا می کنند، مشکلات آنها حل می شود اگر من این کار را کنم حرم را چه کارم کنم، زیارت را چه کار کنم؟ نماز شب را چه کار کنم؟ سحرم را چه کار کنم؟ قرائت قرآن را چه کار کنم؟ خودم خوراک نخورم که می خواهم چه کار کنم این اشتباه بسیاری از کسانی است که می خواهند کار فرهنگی انجام دهند، یعنی بدون اینکه برای خودشان برنامه ریزی کنند و اول حرکت جنینی خودشان را تثبیت کنند، می خواهند وارد میدان شوند و سر از یک فساد دیگر در می آورند، نه، آقا جان، به اندازه ای که به حرکت جنینی خودتان لطمه وارد نشود حرکت کنید جلو بروید.

اما بیشتر از این نه، نمی شود ما اینقدر ظرفیت داریم، باید حرکت خودمان تثبیت شود، یادتان نرود یک موقع هایی بعضی از این آقایان با خانم کاشانی خیلی دل رحم است یا خانمهای دیگر می گویند این خانم وقتش را ندارد، هفته بعد، می گویند این طوری است الان، آقایان بیشتر می گویند این اورژانسی است، یک موقع هایی من می روم اینجا، دیدید چند جلسه اصلی مؤسسه را نمی رسم شرکت کنم، برای اینکه نشستم اینجا یک نفر را علی آقا معرفی کرده است یک نفر را آقای اناری آورده است، یک نفر را آقای رضویان آورده است، یک نفر را محمد معرفی کرده است، یک نفر را آقای اسکندری معرفی کرده است، یک نفر را خانم کاشانی معرفی کرده است، هیچی، باید بنشینیم اینها را جواب بدهیم، از جلسه می افتیم، مؤسسه از نظم کاری در می آید، امشب یک شب مهمی است از سال، باید بروم شب زنده داری کنم، دوازه شب است، ساعت یک است دارم مشاوره می دهم، جنازه ام می رسد از آن کارم می افتم، موقع هایی یادم می رود که فردا فلان روز مهم را باید روزه بگیریم، یادمان می رود شما اینطوری نکنید، ما آن موقعی که وسعت وقت داریم شمشیر می زنیم جلو می رویم، اما پیغمبر (ص) یک جایی چه کار می کرد؟ همه کار را تعطیل می کرد، باید نماز شب را بخوانم، باید بروم اعتکافم را انجام دهم، کاری که خود من در این ده سال کردم، من در ده سال هیچ ووقت نشده برای کار، یا خانواده، یا کسی قُم را تعطیل کنم، می رفتم قُم، بچه ها یادشان است، یک بار هم نشد ضرورتی، تعطیل، کسی کار دارد، کار دارید داریم می رویم قُم، اگر خیلی ضروری است بیاید برویم قُم صحبت می کنیم، کسی زنگ می زند من می خواهم مشاوره شوم، منوقتی ندارم، من در حرم اینقدر شش، هفت، هشت نفر، یکی دو نفر وقت غذا خوردن، تا توالت که می رویم بعضی ها تا توالت با من می آیند، دو سه جای دیگر همین است، من خیلی کار دارم، آقای ناصری هستند در خدمتتان، قُم، من در قُم دو روز مشاوره دارم، تشریف بیاورید آنجا قُم، همین که گفت ضروری هست، زندگیم متلاشی می شود گفتم فردا بیا قُم، یک آقایی چند بار آمد گریه کرد پیش من، مرد گنده، چهل سال، من بدبختم، من بیچاره شدم، گفتم خوب این کارها را بکن، هفته بعد گفت نرسیدم کار داشتم من فکر کردم یک جلسه سخنرانی است شما گفتید نوار گوش کن ولی این پانزده جلسه سخنرانی بود، نمی خواهد وقت بگذارد برای خودش، غذا باید بخورد، بعد خودش را کشته که من این مشکل را دارم، این بدبختی را دارم، گفتم مشکل شما بوسیله یک آقایی در فلان شهر حل می شود، یکی از اولیاء خداست در فلان شهر، می تواند به شما بگوید که شما چه کار کنید، نگفتم فلان شهر، گفتم یکی از آقایان هست، گفت خدا خیرت بدهد انشاء الله دعا کن، آدرس دادم گفت باید بیایم اینجا؟ گفتم بله، گفت یک نفر نزدیکتر معرفی کن، انگار که خُم رنگرزی است، یک ولی خداست، هر جا، آن طرف دنیا باشد باید بروید دیگر، یعنی برای خودشان حاضر نیستند می خواهند ما مفت برایشان کار کنیم، یعنی بگوییم تا دستشویی، سر پا بگیریم، تطهیر کنیم، لباس را تن کنیم، بیاوریمشان سر سفره غذا بگذاریم دهانشان، نمی شود آقا این راه، این چاه، می خواهید بروید، نمی خواهید نروید، می خواهید بروید زندگیتان به پا شد، می خواهی طلاق بدهید، بعضی از رفقا، می گویند خانم کاشانی طلاق هست، بمیرند به من چه، بگذار آدم شوند، من الان باید بروم حرم کار خودم را بکنم، بایستم، یک نوبت، دو نوبت، آدم فرض بفرمایید فداکاری می کنید ولی قرار باشد خوراک من قطع شود، بله من یک هفته حرم نمی روم، می نشینم، حضرت معصومه (س) هم به این راضی هست، اما حضرت معصومه (س) قربانت بروم، من چهار هفته است داشتم خدمت می کردم نتوانستم بیایم، می گوید غلط کردی بیا خوراکت را بخور، نماز پنج گانه که وارد شده است همین است، قطع، یعنی تمام، با هیچ کس، مثل ائمه (ع)، در رابطه با امیر المؤمنین (ع) داریم، در رابطه با رسول الله (ص) هم داریم، که وقتی نماز می شد با هم غریبه بودند، اما بعضی از رفقای ما بدشان می آید، ما می گوییم موقع اذان، درِ اینجا بسته باشد، هیچ کس، بروید بیرون نمازتان را بخوانید، معطل هست، زن مردم است، جوان است، از راه دور آمده است، نماز است، خدا می گوید « حَیّ» بدو، کار دیگر نکن، « کُلُّ اَمرٍ قُدِمَ عَلَی الصَّلوةَ فَهُوَ اَبتَر» هر کاری که بر نماز مقدم داشته شود دُم بریده است، اَبتر است، یعنی اگر بایستید انجام دهید آخر هم نتیجه نمی گیرید، آخرش یک جا خراب می شود، چرا؟ چون وقتی خدا گفت بیا، نیامدید، می خواهید از این طریق به نتیجه برسید، نمی رسید، کار خراب می شود، نماز، بروید نماز، یک آقایی برای من چند روزنامه نوشت، حالا نامه اش را پنج شنبه می خوانم، نوشته است ما شنبه آمدیم اینجا، شما با من، با روحیه باز برخورد نکردید، با شما کار داشتم، شنبه که من اینجا هستم، به شما هم می گویم بعضی از رفقای خودمان هم یک موقع هایی توقعای خیلی بی جایی می بینم، شنبه، یعنی چه ما اینجا جمع هستیم، شنبه یعنی ما یک کلاس صحیفه داریم تا مغرب، بد هم نماز جماعت داریم، بعد هم من ده دقیقه، یک ربع می خواهم برنامه چند نفر را بدهم، کلاس شما شروع شود، هر کدام سه نفر با خودشان می آوردند اینجا، که این مشکل دارد، یک دقیقه، دو دقیقه، که اینطوری نیست، ده دقیقه حرف می زند و جوابش هم ده ساعت است، باید با او حرف بزنم، برنامه بریزم، برنامه بگیرم، راهنمایی کنم، یک مرتبه، سه مرتبه، نمی شود، بعد چه می شود؟ این می شود که کلاس شما لطمه می خورد بنده (؟) نمی آیم، چهل دقیقه کلاستان دیر تمام می شود، همه وقتشان تلف می شود، به کار دیگر هم نمی رسم، یک موقع هایی من دو سه هفته کلاس را تعطیل کردم، برای اینکه بعضی ها خیلی دارند بی نظمی می کنند، من شنبه نمی توانم مراجعه حضوری را جواب بدهم، مطلقاً نمی توانیم جواب بدهیم، هیچ کس از من انتظار نداشته باشد، من اینجا بنشینم، روز شنبه تا ۱۲ شب، پنج شنبه با او حرف بزنم، چرا؟ اگر وقت دارید بنشین،‌ چرا من لاتم، سه شنبه من، دوازده شب است وقت دارید تا دوازده شب بنشینید، ببینید من بین سفره، بین غذا، بعد غذا، می خواهیم چای بخوریم، چهار نفر را ببینم، وقت کردم آخر شب می بینم، بعضی از رفقا می گویند کار داریم، می گویم چشم، قهر می کنند می روند، ناراحت می شوند که چرا ده نفر در نوبت بودند، کار واجب مؤسسه بوده است، چرا؟ اینطوری نیست که هر وقت شما سرتان را پائین انداختید، هر وقت پائین آمدید من بگویم چشم، بفرمایید، مردم کار دارند، مراجعه دارند، کار مؤسسه مانده است، مؤسسه دارد هزاران نفر را خوراک می دهد، من نمی توانم کارش را لنگ بگذارم، اینقدر به خاطر همین مراجعات کارمان عقب است، که حد ندارد، الان آخر سال است، ما هنوز خیلی از کارهایمان عقب است، یک بروشور می خواهم بنویسم، نمی توانم بنویسم، نتوانستم، چرا؟ باید نامه ها، پاسخ نامه ها را شب ها تا صبح بدهم، صبح ها من می آیم مؤسسه بخش خواهران، خانم مشهدی با من کار دارد، خانم جوادیان کار دارد، خانم کاشانی کار دارد، تا من می آیم سلام، حال شما خوب است، من بروم پائین کار دارم، می روم تخت می خوابم، همه به من غر می زنند، می گویند شما شب ها را نمی خوابید، اینجا که می رسید خوابتان می آید، چه وقت بود؟ قبل از ظهر بود من بیهوش شدم، تقریباً ساعت یک خانم آمد چیزی بگوید گفتم خانم کاشانی من نمی توانم حتی بخوانم، چشمم نمی بیند، رفتم تا یک خوابیدم، نمی توانستم بلند شوم، الان اینجا هستم، امشب تا صبح بیدار باید بمانم، از آن طرف خانمم غُر می زند، می گوشد شب یازده، دوازده می گوید خوب تو نمی خواهی بخوابی؟ می گویم که نه، می گوید بله نمی خوابی الان تا صبح بیداری، صبح هم می روی اداره، آنجا، فردا شب که اینجا می آیی، مثل جنازه می افتی تا فردا غروب، او هم از آن طرف این طوری می گوید، چه کار کنیم؟ بالاخره این را عزیزان باید دقت کنید، که ما باید به کارهای خودمان برسیم، اگر کار مؤسسه است، من به هیچ وجه کارهای شخصی عزیزان روی چشم من، ولی کار های شخصی عزیزان، سؤالهایشان، یک دقیقه، یک سئوال، نکنید از من، مگر اینکه سر سفره است، بعد از غذا من وقت دارم، اگر گفتم نه نمی توانم فردا، پس فردا، کسی به او بر نخورد، یک سئوال به همه خسارت می زند، یک مشکل، من وقت استخاره هم ندارم، آقای شیری به من زنگ می زند که استخاره بیاور، سه روز طول می کشد جواب بدهم، یا رفقای دیگر، باور کنید نمی رسم، خواهر خودم زنگ می زند واقعاً نمی توانم قرآن را باز کنم جواب بدهم، می گویم باشد یک ساعت دیگر، فردا شب سحر یادم می رود، یا کار اینقدر زیاد است من نمی توانم جواب بدهم، برای همین ما اولویت، اولاً خودسازی است، بعضی از رفقا می گویند آقای شجاعی چرا الان فلان کار را زمین گذاشته، نمی آید جواب دهد، این همه جوابها، این همه مردم، ما پایگاه منتظرمان است، ما بسیج مان منتظر است، مدرسه مان منتظر است، اگر سخنرانی فلان جا می رفتیم خوب می شد، اگر فلان شهرستان می رفتیم، عزیزم، اول من خودم باید حواسم باشد، خیلی ها ممکن است نیاز داشته باشند، ما خودمان واجب، بعد هم کار مؤسسه از همه واجب تر است، من کار شخصی خودم را فانی کردم در این قضیه، شما هم فانی کنید، از من کار شخصی نداشته باشید، تا بعداً درست شود، در بحث درجات ایمان هم این نکته یادمان نرود که ما به هیچ وجه نباید خودمان را فدا کنیم، متوقف کنیم، به قیمت کار، به قیمت خدمت به اسلام و مسلمین، نه، به هیچ وجه نباید بکنیم، اول خودم، ظرفیت خودم، خوراک خودم، غذای خودم، کلاس خودم، علت اینه من به بعضی از عزیزان، شما نگاه کنید خانمها اینجا نشستند غیر از خانم مشهدی که خیالش راحت است، غر غر نمی شنود، این سه تا خانم، خانم کاظمی هم مثل اینکه آقایشان هست، خانم کاشانی، خانم جوادی، خانم براری، می گویند بایستید من ماشین بگیرم، نمی رسم، این را هم نمی رسم، دیر شده است شام بخور، نمی خورم، منتظر هستم، علت اینکه با این هزینه به خصوص خانمها را نگه می داریم برای این است که اگر نیروهای ما کلاس نبینند دوره نبینند، حرف نشنوند، نوار گوش نکنند، ننویسند، جدی نگیرند، رشد نمی کنند، می شویم مسخره بازی، دیگر حرفی برای گفتن نداریم، می شویم مثل خیلی از مؤسسات دیگر، که مردم را فقط سر کار بگذاریم، این به درد نمی خورد، باید جدی باشید، در غذا خوردن خودتان، در کلاس های خودتان، در نوارهای خودتان، می گوییم حتماً باید باشید، حتماً باید بخوانید، حتماً متن بنویسید، حتماً قلم بزنید، از اوجب واجبات است، بقیه کارها بماند، پس اذیت نشوید که ما به شما فشار می آوریم که حالا باید رشد کنید، چون اگر رشد نکنیم نمی توانیم برای دیگران حرف نداریم، بقیه بحث بماند برای جلسه بعد. والحمدالله رب العالمین.