« به نام خدا»
جلسه گذشته تعریفی از ایمان کردیم که حقیقت ایمان چه هست و توضیح دادیم که ملاک ایمان این هست که ایمان علاوه بر اینکه علم داریم، یقین داریم، هم علم، یقین، بینش، باور داریم، بنایمان به اطاعت باشد علاوه بر اینکه علم و یقین داریم بنایمان به اطاعت باشد بنایمان به این باشد که تبعیت محض کنیم تازه این ایمان می شود، این می شود ایمان که تازه کافی هم نیست و یک مرحله بعد از ایمان هم نیاز هست تا شخص حرکتش به سمت تولد سالم بیمه شود، ببینید مثال خوبی که می توانم بزنم برای اینکه این قضیه برای شما جا بیافتد از نظر علم و یقین شیطان هست، شیطان از ما یقینش بیشتر بود چرا؟ چون باملائکه محشور بود شش هزار سال حق تعالی را عبادت کرده بود خدا را قبول دارد یقین دارد به وجود خدا هیچ کس نمی تواند با شیطان بحث کند سر اینکه خدا هست یا نیست، شیطان یک عالم فقیه، فیلسوف، عابد، وجود جاهلی نیست، یقین دارد به حق تعالی، عبادتش کرده است، با حق تعالی صحبت کرده است، خطاب به او شده است، این حرفها کم نیست، انبیاء (ع) را قبول دارد، « اِلّا لَاُعوِیَنَّهُم اَجمعین اِلّا عبادَکَ مِنهُم المُخلصین» مخلص را قبول دارد، فنا را قبول دارد، کسی که در خدا ذوب شود را قبول دارد، می فهمد این یعنی چه، یعنی ادراک دارد که مقام مؤمن، مخلص چه هست، وقتی دارد با خدا حرف می زند همه را در صراط مستقیم « (؟) لَهُم صراطَکَ المستقیم» خدا را قبول دارد، می داند راه خدا راه مستقیم است، همه راه ها راه جهنم است، غیر از صراط مستقیم همه را می فهمد بهشت و جهنم را قبول دارد، اعتقاد دارد، « اَنظِرنی ... الی یَومِ یُبعَثون» تا روز قیامت به من وقت بده، پس قیامت را قبول دارد، معاد را قبول دارد، انبیاء (ع) را قبول دارد، اینها را شیطان قبول دارد، بنابراین مبدأ و معادش کامل است، قیامت را قبول دارد، امامت را قبول دارد، مشکل این است که با وجود قبولی که دارد کمتر کسی به پای شیطان می رسد که این چیزها را قبول کند، شیطان بینش داشته، شهود هم داشته، مناظره ای دارد، صحبتی دارد با معاویه، مرحوم علامه جعفری (رحمت الله علیه) اینجا آوردند در شرح مثنوی شان هست، اگر اشتباه نکنم نهج البلاغه یادم نیست به شیطان می گوید من هنوز خدا را دوست دارم، آن طوری که بین ما شکر آب شده، فرمود محبت او از دل من بیرون نرفته است، خداوند صریحاً اعلام کفر برای شیطان می کند، « اَبا وَاستَکبر و کانَ مِن الکافرین» نمی گوید «کَفَرَ» الان کافر شد، « وَ کانَ من الکافرین» با همه این دارایی ها خدا می گوید او کافر است چرا؟ چون بنای او به عمل کردن نبوده اینطور که در مورد آل فرعون می گوید « وَجَهَدوا بها وَ اَستَیقَنَتها اَنفُسَهم ظُلماً وَ عُلُوّاً» با وجود یقینی که داشتند کفر ورزیدند فقط به خاطر روحیه ظلم و علو که بعد بحث خیلی مهمی داریم در مورد تقویت ایمان، چگونه ایمانمان را به صورت واقعی تقویت کنیم، به وضعیتی برسانیم کجا آدم ممکن است تمام این یقین ها را داشته باشد، کافر هم بشود، « اَلَّذینَ قالَ لَهُم النَّاس اِنَ النَّاس قَد جَمَع لَکُم وَ خشوهُم و زادَهُم ایمانا» کسانی که مردم به آنها می گویند « قالَ لَهُم الناس» به مردم می گویند علیه شما همه قیام کردند همه دشمنان دست به قیام زدند و بسیج شدند که با شما جنگ کنند، اول جنگ یادتان است، عراق قویترین نیروی زمینی خاورمیانه با آن پشتوانه های قوی، شوروی، آمریکا، اسرائيل، آمده بودند، همه جمع شده بودند، با مملکتی که هیچ نداشت، نه بودجه داشت، نه اسلحه درست و حسابی داشت، نه ارتش منسجمی داشت، هیچ نداشت، فقط جوان مؤمن داشت، فقط مؤمن جنگ هشت ساله را فقط توانستیم با چه طی کنیم و آبروی مان را نگه داریم یک وجب هم ندهیم، فقط با ایمان بسیجی مان، مردم مان، همه مردم که بسیجی هستیم، بسیجی در مقابل سپاهی و ارتشی نیست، همه بسیجی بودند تا به آنها می گویند همه در مقابل شما بسیج شدند چه هستیم « زادَهُم ایمانا، فَزادَهُم ایمانا» ایمان آنها زیاد می شود سوره آل عمران آیه ۷۳، ایمانشان زیاد می شود، یعنی شاد می شوند، شنگول می شوند، قوی می شوند، مثل شهداءِ کربلا، که شب عاشورا، شب شوخی شان بود، می دانستند قرار است چه کار کنند، اصلاً مقوله ی شهداء کربلا، هیچ کدامشان، نه زنهایشان، نه مردهایشان، ترس و اضطراب در آنها وجود نداشت، یعنی همه این را هیچ کس نمی تواند یعنی مگر بچه هایی که شب عملیات جبهه بودند، آنها می توانستند بفهمد که شب عملیات، بسیجی ها ترانه می خواندند، عطر می زدند، حنابندان می کردند بگو و بخند می کردند، دعوا می کردند سر اینکه ما باید برویم عملیات، این را فقط آنها می فهمیدند اگر حال است که بفهمیم، که مثلاً چقدر حاضر بودند رشوه بدهند که بگذارد شب عملیات برود، برای این کار هزینه بپردازد، که بگذارند در جنگ برود، عملیات برود، سر دویدن در میدان مین، سر اینکه خیلی چیزهای دیگر، سر عملیات استشهادی دعوایشان می شد، الان لبنانی ها اینطوری هستند که از بچه های بسیج و سپاه یاد گرفتند من از نزدیک رفتم اینها را دیدم، کسانی هستند که ثبت نام کردند دو سال بعد رفته استهادی، روز شماری کرده اند بعد به او گفتند که نوبت شماست، این عملیات وضعیت خاصی دارد فلانی برود دادش در آمده حق من را خوردید، که می خواهید نوبت شهادت را از من بگیرید، اسم این کار که می آید، بزم، رقص، پیغمبر (ص) قشنگ می گوید، می فرماید تفریح امت من جهاد است، این را قبول دارید، پیغمبر (ص) راست گفته است « صَدَق الله و رَسولُه» اگر خداوند راست گفته است که راست می گوید، پس خُب ما باید یک نسبتی داشته باشیم بالاخره اینها نسبت است، ما این کلمه « وَ صدق الله و رَسولُه» دارد به شما کُد می دهد، که وقتی برخورد کردید اولین سئوالی که می کنید این است که آیا آیه راست است یا دروغ است، از آن طرف باید بیاییم ببندیم تا نتیجه بگیریم، « المؤمنُ فی المَسجِد (؟) فی الماء» مؤمن در مسجد مثل ماهی در آب است، حالتهای خودتان را نگاه کنید وقتی در مسجد می روید چگونه هستید؟ حرمهای مختلف فرق نمی کند، احساستان در حرم چگونه است دوست هم ندارید که در بیاید دوست دارید طول بکشد، ساعت شماری نمی کنید در بیایید زودتر بروید، این مبناء هست، مثل ماهی در آب هستید یا نیستید، اگر هستید خوش به حالتان، بشارت بر شما، اگر نیستید برسانید خودتان را، کاری کنید که مثل ماهی در آب باشید، در حرم، در مسجد، سر سجاده، سحری، نصف شبی، قرآنی، قرآن را کیف می کند باز می کند، می فهمد که دارد شراب می خورد، ببینید کسانی که می خواهند با معشوقشان خلوت کنند ذوق و شوق دارند که می خواهند با معشوقشان خلوت کنند کسانی که می خواهند غذا بخورند، موقع صبحانه، نهار، شام می خواهند سفره بیندازند معشوق طبیعی هست طرف ذوق دارد، کسانی که اعتیاد دارند می خواهند مواد تزریق کنند، مشروب بخورند، باسطی، تریاکی، مشروب خوارها، الواط ها، طبیعت گراها، بزمی، همه موقع این کارها شوق دارند، مناست اگر خدا محبوب شماست، شما باید ازخدا و هر آنچه که مظهر خداست می خواهید با او خلوت کنید شوق در دلتان بیاید، این شوق را داشته باشید، این مبناست که شما هستید یا نیستید؟ این کجا که مثلاً کسی بیاید بترسد و جلوتر نرود، این خیلی فرق میکند بحث بزم و عروسی هست « هُوَ الَّذی اَنزَلَ السَکینَةَ فی قُلُوبِ المؤمنین لِیَزدادُ وَ ایماناً مَعَ ایمانِهِم» خیلی زیباست، ای کاش فرصت داشتیم، آیات را بررسی می کردیم، این قرآن، واقعاً شراب بزرگ و قوی ای است، چقدر زیبا، حالا شما یک لحظه تمرکز بگیرید، این را با صدای خدا بخوانید، خدا دارد با شما اینطوری حرف می زند، خودش را دارد معرفی می کند نگاه کنید خدا چگونه انتخاب کرده است، « فی قُلوبِ المؤمِنین لِیَزدادُ ایماناً مَعَ ایمانِهِم» خدا خود سکینه را می فرستد، یعنی اگر دلتان آرام است حواستان باشد این را به خودتان نسبت ندهید این خطرناک است اینطوری، که من رسیدم به جایی که این گونه هستم، نه، شما یادتان نیست که اگر از پاسبان می ترسیدید، من یادم هست پدرم، هفته ای یک بار می آمدیم از چهار راه خط آهن، آن موقع اسفالت نکرده بودند جاده سوم را، آنهایی که جاده سوم را می شناسند پیاده می رفتیم حرف زیارت، با هم گشتی می زدیم، می رفتیم، بارها من این صحنه را دیدم که انگار گرگ به گله زده، همه در بازار می دویدند گروهبانی می دوید می آمد آنجا، داد می زد پارس می کرد همه فرار می کردند یک پاسبان کمک می کرد لباسهایی که می پوشید این کار را می کرد تا پنج ماه بعد مثلاً زن بچه به بغل رفته جلوی گاری ها ایستاده همه مسلح، پاسبان جرأت نمی کرد تیر بزند، هارت و پورت داشت اما باید شما را بکشد، زن ایستاده، همین خانمی که از موش و سوسک می ترسد ایستاده آنجا می گوید بزن، فیلم ها را شما نگاه کنید خدا سکینه را می فرستد، اینطوری می فرستد، بحث داریم در سکینه، سکینه فرستادن، آرام کردن دل کار خداست، حالا روی چه حسابی می آید؟ روی حساب تقوا و ایمان می آید، هر جا عُجب بگیرد شما را و به خودتان نگاه کنید وسط عملیات، می ترسید آدمهایی داشتیم قَدَر کار کرده، کار کشته، یک دفعه کاری می کردند عجیب کُپ می کردند این نمی توانست بیاید نمی توانست بِکند، کاملاً زمین گیر شد، یعنی سالها روی خودش کار کرده بود چند تا عملیات، این همه گریه کردید حسین جان، کربلا، عاشورا، شهادت، رسید به این، همین که در عملیات خیلی بدو برو بود، خدا با او کاری کرده بود که زمین را با دندان گاز می گرفت، چرا اینطوری شدید، فرمانده ها خیلی تیز بودند، خدا رحمت کند شهید همت را می گفت اخلاصتان کم شده است، دچار خود بینی شدید، عقب نشینی کردید، تام و جری را نشان می دهد با بچه هایمان نگاه می کنیم نشان می دهد همیشه جری از تام فرار می کند فیلم ساز کاری می کند که این دارو می خورد (؟) می شود گربه فرار می کند از موش می ترسد فرار می کند، اینطوری می شود، گربه می ترسد وقتی چشمش به این می خورد حالا عراقی هیبتی پیدا می کرد، خط شکن از دست عراقی در می رفت از ترس موش ها پنج تای آنها را روی دستمان می گرفتیم بعضی بچه ها عارشان می آمد به عراقی ها تیر بزنند می گفتند حیف نیست، عددی هستند ما گلوله بزنیم؟ اسلحه نمی بردند، چوب می بردند، محمد زنگنه که اصلاً می رفت داد می زد اینها دستگیر می شدند، تیرش داد زدن بود، اینها اسلحه شان را می انداختند، اینطوری می کردند، یک موقع دیدید یک نفر از این عراقیها پدری از ما در می آورد که نگو چرا یک دفعه این طور شد سکینه رفت، چه کسی سکینه و قدرت را آورده بود؟ چه کسی هیبت آورده بود که می ترسیدند؟ چه کسی با یا مهدی (عج) شما کاری کرده بود، آرپی جی زن و تک تیرانداز همانجا سکته کند، همان لحظه سکته می کرد، هیبت را چه کسی داده بود، برای شما بود؟ نه کار خدا بود، هیبت و سکینه را خدا داده بود، آرامش و هیبت را خدا می دهد، وقتی بگویید من عددی هستم مثل آن قضیه می شود که « بسم الله» گفت رفت روی آب، بعد گفت ما چیزی هستیم ما هم رفتیم، بعد فرو رفت در آب، حالا اینطوری است وقتی بخواهید خودتان را ببینید خطرناک است، همیشه این سپر را یادتان باشد، این سپر را حاج آقا همیشه می فرمودند، جناب استاد امامی (حفظ الله تعالی) می فرمودند که این سپر « بسم الله الرحمن الرحیم* الحمدلله رب العالمین» جلویتان را نگاه دارید، هر وقت از شما تعریفی کردند، کمالی را در شما دیدند، گفتند شما چنین و چنان هستید، « الحمد لله رب العالمین» همه ی تعریف ها به چه کسی بر می گردد؟ «الحمدلله» بر می گردد به خدا، یعنی حرف نزن، اظهار وجودش غلط است، « این هُوَّ الذی انزَلَ السکینة عَلی قُلُوب المؤمنین اَنزلَ السکینة فی قُلُوب المؤمنین لِیَزدادُ ایماناً مَعَ ایماناً» ایمانشان زیاد می شود پس همه اینها نشان می دهد ما درجات ایمانی داریم، و نشان می دهد اگر می خواهید ایمانتان بالا برود، ربط مستقیم بین چند تا چیز دارد الان فرمولها آرام آرام دستتان می آید، ایمان و بی ایمانی، چند تا ربط دارد، ۱- ظلم، علو، اینها تو را از (؟) ایمان هست، ظلم و علّو مقوله اخلاق اینطوری است، گناه، هر گناهی،۲- از آن طرف سکینه خیلی مهم است، آرامش، این مقوله هست، یعنی شما موقعی که با سکینه همراه هستید بینشتان هم زیاد است خودتان هم این را درک می کنید، یک موقع می بینید اصلاً ساکن ساکن هستید، با همه چیز در صلح هستید، هیچ مشکلی ندارید، همه چیز برای شما حل شده است، خیلی آرام هستید، اینجا شهود دارید، یقین دارید، همه چیز هست، ولی وقتی اضطراب می آید، بینش شما هم چه می شود؟ انگار همه چه؟ انگار سنگ در آب انداختید، گل آلود می شود همه چیز، دیگر شفافیت وجود ندارد، آب وقتی ساکن می شود بینش زیاد می وشد گل آلود شود خراب می شود، اضطراب ضد ایمان است، تشنج ضد ایمان است، از شما می گیرد، عصبانیت، پرخاشگری، زود رنجی، آدم های حساس، اینها همیشه کورند، من حساس هستم، نمی شود، بایید این حساسیت را کنار بگذارید، مثل چاشنی می ماند، وقتی حساس است، چاشنی را یک موقعی مواد یک موقعی تهِ جیبمان بود، یک چاشنی هم جیبمان، هیچ مشکلی نبود، یک موقعی موادی بود که اینطوری تکان می خورد منفجر می شود این حساس است، حساس یعنی بر می خورد، یعنی نمی توانید آرامش داشته باشید وقتی اضطراب داشته باشید خبری از ایمان و بینش نیست، سکینه است که ایمان می آورد، و ایمان را بالا می برد سکینه هست، که شهود و یقین می آورد برای شما، از این سلاح انسان باید استفاده کند این کُد می دهد این خیلی حرف مهمی است چون بحث ما این است که ما چگونه به مراتب بالای ایمان برسیم، اگر می خواهیم به مراتب بالای ایمان برسیم راهش این است که وقتی برنامه ریزی برای زندگیتان می کنید طالب اضطراب نباشید، برنامه را یک طور بریزید که شما را مضطرب نکند، خطر، زحمت، خون دل، غیر از این حرفهاست، در راه خدا، در راه فطرت یک بحث دیگر است، میخواهید کار اقتصادی کنید، اگر رفتید کار اقتصادی کردید که شما را گیج کرد دیگرا از حرم می افتید، از نماز شب می افتید، از درس و مطالعه می افتید، از کلاس می افتید، از همه چیز می افتید، یک خانمی زنگ زد گفت شوهرم نماز خوان و جبهه برو بوده الان به جایی رسیده بعد از شکست اقتصادی دیگر نماز هم نمی خواند با خدا قهر کرده است گفتم شوهر شما اشتباه کرده سیاست های غلط ریخته است گفتم چه کاره بوده است؟ گفت کارمند بوده است، گفتم چقدر حقوق می گرفته؟ گفت صد و هفتاد، هشتاد تومان گفتم در معامله ی چقدر رفته، گفت صد میلیونی، گفتم پرش را شما ببینید، این اضطراب نمی آورد مثل کسی که تا الان با دوچرخه می رفته بگذار او را در ماشینی که چهار صد کیلومتر سرعت داشته باشد می ترسد ببر او را (؟) ببر او را با چتر بخواهید پائين بیندازید جا در جا سکته می کند کار علمی میخواهید بکنید با طلبه ها می خواهید باشید در طلبه ها شما در حوزه ها نگاه کنید اینقدر اضطراب هست، برای اینکه مسابقه است، برای اینکه رقیب است، حسادت است برای اینکه برای نمره باید بجنگد باید بیست بگیرد، کم نمره نیاورد، این دیگر نمی گذارد شما آرام باشید، سیستم غلط در می آید، در زندگی زناشویی، در رفاقت، در معامله، در درس خواندن، در عبادت، اصلاً باید طالب این باشید، اگر بخواهید بتوانید شهود کنید هر کجا پای شیطان هست که قرار است اضطراب ایجاد کند « اِنَّ الشیطان یرزق بَینَهُم» فرار کنید شما می توانید مثلاً فرض بفرمایید پنج دقیقه وقت بگذارید از فساد یک نفر سر در بیاورید، بفهمید که آدم فاسدی هست ولی می دانید با قلب خودتان چه کار کردید، میلیونها سال خودتان را عقب انداختید، به شما چه، برای چه اضطراب برای خودتان می آورید، می گوید اگر به شما فحش داد خودتان را به نشنیدن بزنید، برای چه خودتان را به شنیدن می زنید، نصف عاقل تغافل است و نصف دیگر تجاهل است، برای چه، برای اینکه همه ی حیثیت شما در رحم سکون است و با خیال راحت بتوانید رشد کنید و به تقرب برسید، جنینی که دائماً در اضطراب است، وقتی به دنیا می آید شب و روز گریه می کند شب و روز ناله می کند، لذا همیشه آدم عصبی است، در دورانش همینطور بوده است با بدیها، با کثافت، دنبال این بوده است که فلان چه کار کرد، که بود، که هست، که آمد؟ آن یکی چه کار کرد؟ مسائل اقتصادی چه شد، مسائل اینطوری چه شد، چرا جلوی او را گرفتند طلاق گرفته بود، برای چه؟ این دیگر برای شما نمی گذارد هیچ چیز نمی گذارد، به شما چه، چه کار دارید؟ بعضی ها مریض دارند، در روزنامه ها صفحه حوادث می خوانند، با صفحه حوادث کار جدی دارد، کار علمی دارد، هدف عقلانی دارد، و دنبالش هست، فرض بفرمائيد می خواهد حکمتی در بیاورد این یک بحث دیگر است دنبال این است که یک مجله می خرد که قتل فلان که زن شوهرش را کشت برای چه بود؟ پول می دهد و دنبال می کند، سریال را تعقیب می کند، فیلم ها را تعقیب می کند دنبال اضطراب می گردد، در سریال کارگردان برای اینکه جذب کند، هزار دفعه در آن تشنج دارد، قلب بیننده را تا گلو می آورد و ولش می کند، هر چیزی که روند آرامش شما را به هم می زند خطرناک است، خوراک خوبی نیست، رمان می خواند، داستان جنایی می خواند، داستان پلیسی می خواند، داستان عشقی می خواند، عاشق می شود خودش، شکست می خورد، آدم وقتی در داستان می رود خودش را جای قهرمان می گذارد، تعقیب کردن، سرتان را بیندازید پائین کار خودتان را بکنید، اصلاً این که می گویند خبر دارید، بگویید خبر ندارم، دنبال خبر نباشید، بگویید ببخشید به من ربطی ندارد، به شما هم ربطی ندارد، بعضی ها فقط دنبال این هستند که چه کسی پایش را کج گذاشته است این نمی تواند به شهود برسد این نمی تواند آرامش در قلبش داشته باشد، برای همین هیچ خوراکی به دردش نمی خورد، شما وقتی که در اضطراب خوراک می خورید، جذب، هضم، تبدیل، نمی شود جذب، هضم، تبدیل صورت نمی گیرد، چون همه اش شما در اضطراب کلاس می روید، در اضطراب مطالعه می کنید، یک ذره بی خیال شوید، بروید غسل کنید، تیمم کنید، تمرکز بگیرید، لباسهایتان را پاک کنید، بایستید اذان بگویید، اقامه بگویید، تکبیرة السعبه بگویید، آن چهار تکبیر، مقدمات بگویید، دعا بخوانید، قبل از سوره ی حمد، برای چه، اگر بخواهید ملاقات روید آرامش نداشته باشید فایده ای ندارد، به درد نمی خورد، آرامش نداشته باشید نمی فهمید با خدا چه حرفی زدید، نمی فهمید چه گفتید، نمی فهمید که چه می گویند، دو طرف ارتباط قطع است، وقتی اضطراب دارید سر نماز، شما یکبار «الحمدلله» تجربه زیاد داریم، با آرامش نماز خواندیم یا نه؟ وقتی با اضطراب رفتید نه می فهمید چه خواندید، هیچ نمی فهمید، ارتباط کاملاً قطع است، این نماز رشد نمی کند و بالا نمی رود، کوری است چرا؟ چون شما همه اش در جهنم سیر می کنید در عیب و لغزشهای مردم، در حساب مردم، پس درست شد؟ بلند شوید، غسل کنید، از طبیعت جدا شوید طبیعت شما را درگیر کرده است، هر ارتباطی با طبیعت نجس کننده است، نماز قضا نروید نماز بخوانید « لا تقربو الصّلوة وَ انتم سُکاری» مستی داردی نماز نخوانید، شکم سنگینی دارید نخوانید، وقتی فشار بول دارید نخوانید مکروه است در رساله دیدید، جنابتی دست داده است، چون با طبیعت درگیر شدید، اضطراب برای شما می آورد، بروید غسل کنید، چند هزار مرتبه، در روایت داریم یک بار اتفاق جنابت برای انسان چند هزار مرتبه پائين می آورد پس غسل کنید و با پاکی بالا بروید، اذکار همه را بگویید تا برگردید سرجای اولتان، خُب حالا که آمدید تازه می توانید آرامش بگیرید، اذان، اقامه را بگویید اینها مهم است، اذان، اقامه، لباس، عطر بزنید، تمرکز بگیرید، بعد سراغ چه برویم؟ مثلاً دو رکعت نماز صبح می خواهید بخوانید قبل آن نافله بخوانید تمرکز بگیرید، آرام آرام کردن خودتان، نفس را آرام کنید، شروع کنید اذان و اقامه بگویید اذان و اقامه تشریفات دارد تا آدم آرام شود، تند تند بگوید ولی تشریفات قشنگی دارد، نماز شب چون اوج است خیلی اوج است، حضرت سجاد (ع) می گوید دو رکعت بخوانید، بعد این دعا را بخوانید دعایش زیباست، خیلی دعای حزینی دارد، شفع و وتر و اینها، غوغایی هست، بعد از شفع« الهی (؟) فیهذاَ الیل المُعترِضون وَ قَصَدَکَ القاصِدون و اَمَّلَ فَضلَکَ والمعروف الطالِبوُن» دعایی دارد قشنگ است بعد از شفع، اینها همه برای چه هست؟ برای اینکه شما آرامش داشته باشید، حرف یادتان نرود، من نمی توانم حرف بزنم، اینکه یک ربع هم اختصاص می دهم به این حرف، برای اینکه بعدها یکسال، ده سال طول می کشد ما راجع به این حرف بزنیم، یا هیچ وقت حرف نزنیم ولی کُد را به شما بدهم بدانید بین سکینه، آرامش، شهود و ایمان و پرواز نقش رابطه مستقیم وجود دارد، آقا هوا ابری است هواپیما بلند نمی شود هواپیما بلند شد، هوا ابری شد اینها که تشنج دارند توجه فرمودید این قاعده است، آرامش، آرامش، این یادتان نرود، یعنی برنامه ریزی کنید که اگر یک جایی اضطراب بگیردتان و من خیلی وقتها به رفقا می گویم رفقا نمی فهمند من چه می گویم خوشحال هستم با اینکه نمی فهمند من چه می گویم ولی اطاعت می کنند گوش می کنند این حرف را، می گویم نروید سرِ کارتان، یک روز مرخصی بگیرید بروید قم، این چهارشنبه را، بروید حرم زیارت کنید، چند روزی خودشان رفتند دیدند چگونه است، یک روزی که فیتیله را پائین می کشید می روید آنجا می آیید، می بینید خیلی چیزها حل شد ولی وقتی یکسره تخت گاز دارید کار می کنید اذان و اقامه افتاده است، قرائت قرآن افتاده است، فقط همین یک نماز واجب است، تعقیبات ندارید، همه اش دارید کار می کنید، می بینید که نشد، پیغمبر (ص) که پیغمبر (ص) بود شما که قوی تر از پیغمبر (ص) نیستید پیغمبر (ص) که پیغمبر (ص) بود سه روز اعتکاف را داشت، اگر نمی رفت قضا می کرد، نماز شب او واجب بود، انجام می داد، « اِنّا سَنُلقی عَلَیکَ قَولاُ ثَقیلا» مأموریت شما سنگین است و شما نیاز دارید به قدرت و آرامش، امام خمینی (س) چقدر آرامش داشت، دیوانه ای آمده سنگی زده است، عراق حمله کرده است هشت سال جنگ امام فرمود یک دیوانه ای آمده است سنگی زده و رفته است، آرامش داشت، بهشتی (رحمة الله علیه) را کشتند) نخست وزیر را کشتند، رئيس جمهور را کشتند، تکان خورد چون خوراک می خورد، چون شهود دارد، آرام است، بچه اش مرده است، « سُبحان الّذی یَقتُلُ اَولادَنا وَ لا نَزدادُ لَهُ اِلّا حُبّا» منزه است کسی که بچه های ما را می کشد و ما جز محبت چیزی به آن اضافه در دلمان نمی شود، اگر کسی بمیرد با خدا درگیر می شود، محبت خدا در او زیاد می شود این خیلی حرف است، اینها آدمیت است، مرز است، باید یادتان بیاید اگر نبود فقط بَلِغ بِایمانی اَکبَرَ الایمان» دعا، گفتیم دعا در مقام لفظ نیست باید بفهمید، خدا می گوید حالا شما از من افضل ایمان را می خواهید، مرتبه ی اول را خودتان دارید، حالا بالاتر می خواهید، من می خواهم دانشگاه ثبت نام کنم اول بروید کلاس اول چه بلد هستید، حالا می خواهید « بَلّغ بِایمانی اَفضَلَ الایمان» بعد توضیح می دهم یک نفر باید بیمار باشد که این را نخواهد هوشش را نداشته باشد به این طمع نکن به این مقام، خیلی باید بیمار و بدبخت باشد، این برای اولیای خداست، به ما چه؟ این خیلی بیچاره گی است، همین آدم به فساد و کفر می کشد، کسی که قانع است پائين می افتد، آدمهایی که مدام خیال پردازند و پائين می افتند از درجه هشتم می افتد هفتم، باز هفت درجه دارد، نقش سکینه در ایمان خیلی مهم است اگر می خواهید شغل و رشته تحصیلی انتخاب کنید هر چه را که می خواهید انتخاب کنید باورش باید داشته باشید رابطه خودتان را با آن تنظیم کنید تا بعد آرامش بیاید، والا همین طوری بی فکر، بدون مطالعه، می روید اضطراب دارید، بی دقت می روید انتخاب رشته می کنید، چرا ما افسردگی داریم در رشته ها؟ آرامش ندارید، کار اقتصادی رفتید ولی قبلاً چون رابطه اش را با ایمان، با سکینه برقرار کرد کار اقتصادی کرده است رشد کرده است ولی داغون است، مضطرب است، افسرده است، رشد اقتصادی کرده ولی بیچاره است، یعنی وقتی به طبیعت می روید و طبیعت را افزایش می دهید اضطراب آور است برای شما مگر اینکه قبلاً کفر کرده باشید که حالا می خواهم سراغ این طبیعت بروم، یعنی جهت فطری حتماً داده باشم، و در واقع به رنگ فطرت در آورده باشم، والا هیچ فایده ای ندارد و حتماً شکست می خورم بُرد نیست، اضطراب آور است و باخت است تاریک می کند برای شما این فرمول و قاعده اش هست، لباس می خواهید انتخاب کنید اگر این لباس در شأنتان نیست اضطراب برای شما می آورد نخرید، خیلی لباس قشنگ است می ریزدتان به هم، حضور قلب شما به هم خورد آرامش شما در مجلس به هم خورد، انگشتر می خواهید بخرید، عینک می خواهید بخرید، مدل مو می خواهید درست کنید، رنگ لباس می خواهید انتخاب کنید، عطر می خواهید انتخاب کنید، همسر می خواهید انتخاب کنید، مهمانی می خواهید بروید، اضطراب برای شما نیاورد، یعنی گیج نکند شما را، اگر به خودتان گرفتید یعنی شما از فکرش در آمدید، ساده، ساده، ساده، سلیمان (ع) و سادگی، می گفت شیرینی را در سادگی دیدم، آرامش را در سادگی دیدم، شیرینی یعنی همین، چون اضطراب تلخ است، شیرینی یعنی آرامش، شما یک سفره می خواهید بیاندازید اگر هوس باز و شکم چران باشید آخر به سفره قانع نیستید، می خورید ولی انگار دارید زهر مار می خورید، با اضطراب هم میخورید، ولی وقتی که فرض بفرمائيد نان پنیر هم می شود خورد، گوجه هم می شود خورد، قرار است این را بخورید، آرام هستید و دعوا هم ندارید، چه کسی دعوا می کند؟ کسی که اضطراب و طبیعت دارد، آنکه تشنج در او هست، منشأ تشنج چه هست؟ مثال؛ آقای ایلخانی زحمت کشیدند شام درست کردند، چه درست کردند؟ چه کار داریم چه هست، سفره را باز می کند چیزی می گذارند جلویمان می خوریم تمام است، آقای قریبی نان و پنیر گرفته اند نان و پنیر می خوریم، ماست می خوریم، خوشتان می آید بخورید، اَخم نکنید، نمی میرید، من یادم هست قدیمها وعده های غذایی که ما می خوردیم، خرما بود، نان و نمک می خوردیم، نان و روغن می خوردیم، شکر می ریختیم می خوردیم، دوغ می خوردیم، نان تیلیت می کردیم می خوردیم، نان و سبزی می خوردیم، نان خالی می خوردیم، در روستا اینگونه بود، اینجا اینطور بود، خوب بود، پدر ما همیشه شاد، شنگول، آرام، اضطراب او را بر نمی دارد، ما می گفتیم نگاه کنید از سرکار می آید یا مثلاً فرض بفرمایید که سفره می اندازند هر چه جلویش می گذاشتند خورده نان و سبزی می خورد آرام بود می گفت که من می خوابم، مثلاً ۲ باید کارخانه می بود، کارخانه ری کارگر آنجا بود یک و نیم بود، بیست دقیقه به دو بود مثلاً ده دقیقه من تا آنجا بروم می گفت من ده دقیقه می خوابم، ده دقیقه بعد صدایم کنید، حالا یک نفر می گوید من در رختخواب باید سه ساعت بغلطم تا خوابم ببرد، سرش را می گذاشت تمام، خواب، ده دقیقه بود شنگول بلند می شد، شنگول، کارخانه، وقتی رابطه، طبیعت را کم می کنید، طبیعت را می خواهم بگویم بحث بعدی مان همین هست از همین جا شروع کنیم، هر چقدر گیرهایتان کمتر شود یعنی یک جایی آدم را بَند می کند، عادت می دهد به آدم، هر موقع « لِکُلِّ عادَتٍ علی الانسانِ سلطانا» به تعداد عادتهایتان شاه و سلطان دارید، چند تا عادت دارید چند تا سلطان دارید، نمی گذارند آرام باشید، چون شما سر سفره شرط دارید، در مسافرت شرط دارید، اینکه « المؤمن یأکُلُ بِشرطٍ» چون مؤمن آرامش دارد و سکینه دارد، وقتی با اهلش راحت می تواند کار کند، کجا برویم؟ پارک برویم، مسجد برویم، حرم برویم، شمال برویم، هر جا شما می خواهید برویم، آرام است، یعنی از یک جایی آرامش می گیرد که از چیزهای پائین فرض بفرمایید که رفتید شمال، یا رفتید فلان جا، شمال رفتن را اندازه مشهد حال می کند، شمال اندازه مشهد صفا می کند، آرام است، همین که وظیفه اش را عمل کند آرام است، کجا مهم نیست، شب برود زیر نظر ولی خدا، شب قدر را بگذراند یا در خانه پیش زن و بچه اش باشد، بچه داری کند، پیش مادرش باشد مریض است، خانمش می گوید امشب من می روم شب قدر شما بمان خانه بچه داری کن، همان لذت را می برد، یعنی همینطوری است، لا به شرط خیلی خوب است، لا به شرط یعنی قید نمی گذارد، باید این باشد، هر چه تعداد را زیاد کنید اضطراب زیاد می شود از آن طرف می افتد، چون به هر میل که دل خواهی سپرد، از شما چیزی در نهان خواهند بود به تعدادش از شما کم می شود، لذا خیلی دقت کنید یک طرف مثبت را من اشاره کردم امشب برایتان اگر می خواهید به سمت اولین پله ها بروید و تثبیت کنید تصمیم هایتان مشروط بر سکینه و آرامش باشد، پروژه اقتصادی خورده است، خیلی چرب است، پیشنهاد شده است بروید جلو، بروید جلو، خیلی چرب است، بعضی ها هستند که مردش هستند قرآن می گوید نگویید معامله خورد کار تجاری خورد چون فرمود برکت ده قسم است نُه قسم در تجارت است، حواستان باشد نُه قسم در تجارت است تجارتی که در آرامش « رجالٌ» قرآن هم همین است، ائمه (ع) هم بازاری بودند به قول آقای مجتهدی « رجال لا تُهیهم تجارةٌ وَ لا بَیعٌ عَن ذِکر الله» غافلشان نمی کند، تجارت و بیع از یاد خدا، تمرکز نمی اندازد کار اقتصادی می کند، اما دلش یک جای دیگر است، امیر المؤمنین (ع) اقتصادی ترین مرد دنیاست، ده ها قنات، ده ها بوستان، باغ، نخلستان درست کرده است در آرامش، همه را به این و آن داده است، آرامش دارد، ائمه (ع) کار تجاری می کردند، اما در آرامش کار تجاری می کردند، حواسشان بود، دلشان بسته نبود، عقل کار می کرد، اما دلشان را در آن گره نمی زدند، کار اقتصادی هم می کردند کسی گداست، اضطرابش صد درجه است، به ایمان هم نمی رسد، کسی خیلی پولدار است اضطرابش خیلی کم است به ایمان هم می رسد پس مهم تعلق است، فکر نکنید که می گوییم به سمت آرامش بروید مثلاً لقمه چرب و نرم خود نرویم بروید ولی با حس آرامش، با حس تقوی، با رساله، با رساله جلو بروید آرام هستید، اصلاً حضرت می فرماید تاجر کسی است که شجاع باش، شجاع یعنی قدرت ریسک او آرامش دارد یعنی می گوید من یک میلیون را وسط می گذارم ولی ممکن است شکست بخورم، بر نگردد، آرام است، شد، شد، نشد، نشد، تجارت این است یا سود است، یا ضرر است، جبهه است، یک موقع تیری می خورید یک موقع نمی خورید، جنگ است، پایش قطع شده است، چنین و چنان شده است، می دانستم که اگر جبهه بروم شهید می شوم دست و پایم قطع می شود اسیر است، اضطراب ندارد اسرایمان را ببینید چقدر آرامش داشتند، عزیزمان آقای یوسفی با هم صحبت می کردیم که هیچ کس مظلومتر از آزادگان ما نبودند هنوز خیلی مانده است اینها را بشناسیم، خواهش می کنم از عزیزان، توصیه نیست خواهش است، کتابهایی که در مورد شهدا نوشته شده است را حتماً مطالعه کنید، شهید چمران را بخوانید، حاج همت را بخوانید، خاطرات خودشان و همسرانشان را، آزادگان را بخوانید، ببینید اینها چه کسانی هستند، ما یک شب قرار است بیمارستان برویم می ریزیم به هم، یک ذره رفتنمان به خانه دیر می شود اعصابمان خُرد می شود کار برای امام زمان (ع) هم می کنیم زن می داند که شوهرش برای امام زمان (ع) دارد کار می کند، شوهر هم می داند که برای امام زمان (ع) کاری می کند هر دو به هم می ریزند، زرنگ کیست؟ خانم مشهدی است که چه کار کرده است؟ به جایی که اضطراب برای او ندارد ریشه اضطراب را کنده است، آدم تیز به او می گویند، پس یادتان باشد نروید این بحث بحثی است که باید بروید دنبالش، یعنی نگویید که برای ما بگویید چون می خواهید وارد آرامش شوید، از بحث ایمان شاخه هایش خیلی مهم است این قضیه، ولی حواستان باشد یکی از کارهایی که باید روی آن مطالعه کنید، خانم مشهدی این در بحث نسبت یادتان باشد در این بحث یک پرونده باز کنید، این بخش است بخش آرامش، آرامش، شادی، قرآن هم برای همین وقتی می خواهد نتیجه را بگوید چه می گوید؟ دست می گذارد روی مهمترین چیزی که شما احتیاج دارید و مهمترین محصول، هم به آن احتیاج دارید هم محصول کارتان هست، هم احتیاج دارید و هم پاداش کارتان است، قرآن هر جا خواسته است خیلی سرمایه گذاری کند برای یک نفر و تعریف کند چه گفته است؟ یعنی طرف اگر این کار را کرده است اینطوری هست، « لاخَوفٌ عَلَیهِم وَ لا هُم یَحزنون» ترس نیست، حزن نیست، غم نیست، افسردگی نیست، حساسیت و زود رنجی نیست، پکر شدن نیست، دل رنجیدگی نیست، مرنج و مرنجان، خدا رحمت کند آقا میرزا اسماعیل دولابی را، فرمودند من همه ی آن چیزهایی که دارم برایتان می گویم دیدم فکر نکند وقتی می گویم برزخ ده میلیارد برابر دنیاست، اطلاعات دارم، نه، همه اش را دیدم دارم برایتان می گویم رفتم آنجا، می گویم این طوری است، همه ی این خیلی حرف است یک عمر زحمت را کرده است در دو کلمه، به شیرینی می خندید و می گفت مرنج و مرنجان، من خودم مثل یک مُنگول نگاه می کردم، مرنج و مرنجان، ایشان پدرش در آمده کجا ها رفته است، ره آورد سفر شصت سال هست، پنجاه سال زحمت کشیده است وقتی رفته است تَهِ قضیه فهمیده است که این فرمول شاه کلید خیلی خوبی هست، با دیگران وَر نروید، مرنجید و مرنجانید، همدیگر را انگولک نکنید، عصبانی نکنید، تحریک نکنید یک نفر را، می گوید می خواستم ببینم چطوری می شود؟ در حدیث داریم اگر سه بار به هیجان آوردیدش عصبانی نشد رفیق خوبی است، نه اینکه زن چند سال می خواهد شوهرش را امتحان کند، شوهر می خواهد چند سال زنش را امتحان کند، می خواهم ببینم به من وفادار است یا نه، من را دوست دارد یا نه، این شیطان است، این کار را می کند حتی اگر یک نفر کینه شما را به دل دارد اضطراب نگیرد حالا از من بدش می آید کینه من را به دل دارد، از من خوشش نمی آید، (؟) به من نگاه می کند، اگر می خواهید او را آرامش کنید خودتان را که آرام کردید او هم آرام می شود، بِکَنید، خیلی حرف است، بغض ها را از سینه های دیگران با کَندن کینه از دل خودتان، اضطراب وقتی می آید که رابطه ام با فلانی ریخته است به هم، اول در دل خودتان با او به صلح برسید اول می گوید با زنمان نمی توانیم کنار بیاییم علتش این است که شما در مقام اضطراب هستید شما زمانی می توانید یک نفر را به آرامش و صلح و دوستی با خودتان دعوت کنید که با هم در سازش باشید، که اول دلتان نسبت به او آرام باشد، اول پاک شوید، آرام شوید، سوء ظن ها را بیرون کنید، بی خیال شوید گذشته را ببخشید حمله گذشته شیطان را دفع کنید، از گذشته سراغتان می آید و به رُختان می کشد تازه اول راهی برای اینکه یک راه پاک، شروع کنید با هم از صفر، ولی وقتی شما خودتان را به اینجا نرسانید شما در اضطراب هستید، نمی توانید اضطراب او را بگیرید، دو تایی در اضطراب هستید، می خورید به هم همدیگر را تحریک می کنید، اگر آتش را می خواهید بخوابانید اول در دل خودتان، اول جهنم خودتان را خاموش کنید، کُر می شوید، مثل آب کُر وقتی آب کُر شدید طرف می افتد در شما خاموش می شود، طرف نجس است بیفتد در شما پاک می شود، نی خواهد جان بکنید او را آرام کنید امام برای اینکه تمام مملکت را در خودش نگه دارد و همه را شیفته خودش و شیفته امام زمان (ع) نگه دارد بتواند با یک کلمه اینطوری که مهران باید آزاد شود، خرمشهر باید آزاد شود، آزاد می شد دیگر، قدرت از کجا آمده است، که
وای اگر خمینی حکم جهادم دهد ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد
الان هم همینطور، الان مقام معظم رهبری، سر پدر و مادر و بچه هایمان را می بُریم، نزدیکترین کَسِمان، چه کسی می خواهد بایستد و جلو کسی را بگیرد؟ حسن می خواهی حمله کنی، تَهِ لشگر را نگاه کن آنجا را نگاه کن برو، امام حسن (ع) شروع که کرد حضرت فرمود حسن را بگیر، جلویش را بگیرید، رفت تمام شد، دشمن زمین گیر شد، امام حسن(ع) رفت، علی اکبر (ع) اینطوری بود، ابوالفضل (ع) اینطوری بود، امام چگونه به اینجا رسیده بود؟ کار فرهنگی کرده بود، مشکل ما در کار فرهنگی این است، کار فرهنگی مؤثر است، شعاع دارد، نورانیت ایجاد می کند، به میزانی که شما نور دارید، نمک دارید، کارتان بیرون می گیرد، جذابیت دارید می گیرد، والّا شما خودتان اضطراب دارید، ناصرالدین شاه رفته بود فرانسه، ژله، خیلی هم خوشمزه است اتفاقاً در هواپیما می دهند، خودمان که نمی رویم بخریم، بعد به او گفته بودند علیه حضرت از این شما بخورید خیلی خوب است، بدن و کمر ر محکم می کند، گفت این که خودش را هم نمی تواند نگه دارد، ما را می خواهد نگه دارد، ما را می خواهد محکم کند؟ حالا فرض بفرمائيد ما می خواهیم کار کنیم وقتی من می گویم که ما بنشینیم با هم گَپ بزنیم، عیاشی کنیم، در راهم ببندیم، صد نفر هم بیرون منتظر باشند، برای همین است، چون اگر عیاشی نکنیم آرام نیستیم، اگر نخورید، اگر مست نکنید، چون خوراک نخورید فایده ندارد، خلوت نداشته باشید فایده ندارد، در را ببندید بی خیال، در بسته هر کس آمد من گفتم سر نماز هم حتی حیف است نمازتان را خراب کنید باید بیاید اینجا بایستد پنج نفر مراجعه کنند ثواب دارد، نماز به آن توهین می شود، آنها ایستادند، روی خودتان کار کنید هر چقدر شما خلوت داشته باشید روی خودتان کار کنید ذکر بگویید، عبادت کنید، اینجا با هم رفیق باشید، در خودتان آرام باشید، بحثی که امشب کردم خیلی هایتان هم توجه نکردید متأسفانه اینکه اولین کاری که شما می کنید باید دشمن شناسی کنید که بین شما به همین تعداد چند برابر شیطان تردد می کند، تمام لحظات شیطان می خواهد شما را به هم بدبین کند، حمله جلو، عقب، « اِنَّ شیطانَ یَنزَقُ بَینَهم قُل لِعبادی وَ قیلَ التی اَحسَن اِنَّهُم شَیطانَ یَنزَقُ بَینَهُ» اضطراب بیندازد که ما به جان هم بیفتیم، بدبین شوم به هم و همدیگر را زیر سئوال ببریم، اینجا اضطراب دارد، محیط فرهنگی مضطرب به مردم چه می خواهد بدهد؟ شما اگر می خواهید کارتان بگیرد، واقعاً هدایتی و نورانیتی ایجاد کنید تأثیری بگذارد، ما که نمی خواهیم خودمان را سرِ کار بگذاریم، ما هستیم و خدا، شوخی نیست، خدا است، ابدیت است، ما باید جواب وقتمان را بدهیم، وقتی وقت اینجا می گذاریم خودتان را آرام کنید، یک جایی که آرام هستید می توانید آرامش ایجاد کنید، وقتی آرام هستید می توانید نورانیت ایجاد کنید، کار فرهنگی کنید، تأثیر بگذارید، رشد ایجاد کنید و هدایت کنید، زور هم نمی خواهد بزنید، خدا خودش همه چیز را انجام می دهد، مگر پیغمبر(ص) دست خالی یک نفره شروع نکرد؟ پیغمبر (ص) خودش چگونه کار کرد؟ گفت بزرگترین چیزی که من داشتم خودش فرمود که از این بزرگتر ندارم، حواستان باشد، یک روزی من می بینم شما هستید می خواهید کار کنید این یادتان باشد که به شخص نیست فرمود بزرگترین چیزی که من دارم و خدا به من داده است « لا حَولَ وَلا قُوَّةَ اِلّا بالله الَعلی العظیم» بزرگترین دارایی، شما این کار را داشته باشید، یادتان هست پارسال این موقع ما چه داشتیم، یادتان هست دستمان چقدر خالی بود حالا نگاه کنید! آن هفته دو هزار تا سی دی خریدیم، این هفته هیچ آن نیست، هر چه در خودتان آرام باشید، دشمنتان را شناسایی کنید خوب باشید به هم بخندید، با هم مهربان باشید، تغافل داشته باشید، تجاهل داشته باشید، لغزشهای همدیگر را تحمل کنید، ندید بگیرید، نگذارید زود عصبی شوید، نگذارید به کثافت کشیده شوید، نگذارید پچ پچ پشت سر هم کنید، مواظف حرف زدنتان باشید، قدرت پیدا می کنید، آرامش پیدا می آید، سکینه می آید، ایمان می آید، نورانیت، نمک، نور می آید و بقیه هم که هست، حقیقتی است اینجا، دروغ نمی گویم واقعاً حقیقتی آنجا هست خوب می روید جلو، پس این کار جدی می کنید این یک شاه کلید بود امشب (؟) دارم، توجه فرمودید؟ واقعاً این آرامش اسم اعظم است، مبناست، حالا جدول برنامه ریزی، برنامه ریزی پُر است، اما حواستان باشد وقتی دارید نگاه می کنید رنگ زمینه باید چه باشد؟ سفید، آرامش، با حفظ آرامش، می گوید من یک جا می روم کار می کنم چهار صد هزار تومان به من می دهند ولی از وقتی رفتم نمازم را نمی توانم بخوانم، باختید، تمام شد، ولی جا می روم دویست و پنجاه هزار تومان به من می دهند ولی آرام هستم، آرامش درونی حفظ است، عوض آن شاد هستم، شنگول هستم، غذا هست، مشروب هست، می خوریم، مست می کنیم، می گوییم، می رقصیم، شاد هستیم، کاری هم می کنیم، بنابراین روی این شاه کلید عزیزان کار کنید روی این فرمول اساسی کار کنید و بپرورید آن را، فکر، فکر، باید فکر کنید که چگونه، از کدام راهکار، اگر واقعاً به خدا بگویید خدایا به قلب ما سکینه خودت را نازل کن، در دعا داریم خدایا قلوب ما را آرام کن « المؤمنُ کَالجَبَلُ اراینح لا تُحرِکُ العواصِف» (؟)، آرامش بیاور، به ما آرامش بده، « الهُمَّ اجعَلنی مِن اَولیائِک فَأِنَّ اَولیائِک لا خَوفٌ عَلَیهِم و لا هُم یَحزَنون» خدایا من چرا می خواهم از دوستان تو باشم چون دوستان تو ترس و اضطراب ندارند، به یک جایی ما را برسان که ترس و اضطراب نداشته باشیم، دعا که می کنید این خیلی خوب است، خدا در کاسه تان می گذارد، این را بخواهید، وقتی این دعا را می کنید برنامه ریزی تان خوب می شود فکر می کنید حالا که این است و باید این را بدست بیاورم، از کدام راه بروم، این لقمه را بردارم یا ندارم، این را بخرم یا نخرم، این را بخورم یا نخورم، مهمانی را بروم یا نروم؟ و ... خیلی چیزهای دیگر، همه چیز روشن است و خدا کمکتان می کند اگر برای خدا بخواهید « مَن جاهَدَ فینا لَنَهدِیَنَّهُم سُبُلنا» یک کسی نشست زیر پای پدرمان، آدم خیلی هم قدرتمندی بود، در فامیل، هجوم آوردند، که بابا شما در این جنوب شهر نشستی اینجا به چه درد شما می خورد؟ برویم بالای شهر، سه چهار طبقه خانه می سازیم، کمکت هم می کنیم، پدر مان کارگر بود، خودم می سازم، بعدها هر وقت داشتید بدهید، با هم هستیم، بالای شهر عشق و حالی می کنیم همه چیز فرق می کند تا اینجا، خیلی کلاس بالاست، گفتند، گفتند پدر ما کارگر بود « الحمدلله» الان هم هست، گفت اینجا آرام هستم، یک کلمه آرام هستم، من چند وقت پیش رفتم خانه مان دست و پایش را بوسیدم، گفتم چه لطفی در حق ما کردی آقا جان، یادم هست آن سالها قبل از انقلاب، زیر پای شما می نشستند در دل ما هم یک طوری بود که مثلاً بچه بودیم نمی دانستیم پدرمان گفت نه، گفتم چه کار خوبی ما را از پل سیمان در نیاوردی، از این مسجد قائمیه نَکندی، از حرم جدایمان نکردی، از شاه عبدالعظیم (ع) درمان نیاوردی، خیل خوب کاری کردی، خوشبختی در چیست عزیزان؟ اصلاً مفهوم خوشبختی چیست؟ آرامش است، طرف جان می کند می خواهد به آرامش برسد، خُب وقتی که آرام هستم برای چه خودم را انگولک کنم، به اسم خوشبختی برای خودم اضطراب بیاورم، مگر ما طبیعت را برای چه می خواهیم؟ برای آرامش می خواهیم، حالا چرا طبیعت را گونه ای تنظیم کنیم که آرامشمان به هم بریزد، چگونه رابطه مان را تنظیم کنیم که آرمشمان به هم نریزد، طرفی که الان میلیاردر هست چه می خورد مثلاً یا ماهی می خورد، یا مرغ می خورد یا برنج می خورد، یا ماست می خورد، دهاتی ها که قشنگ تر می خورند همه اش طبیعی، حالا وضعیت در شهر طوری شده که می گویند سنتی، یعنی برگرد به فطرت خودت، رفتی به این سمت، هر چقدر رفتید در تکنولوژی، هر چقدر رفتید جلوتر، اضطراب شما را بر می دارد، کامپیوتر اضطراب تر است یا نه؟ چون این شاخه، آن شاخه برای شما شاخه باز می کند، اضطراب برتان می دارد، شما را گیج می کند، شما توجه کنید الان (؟)، یوگا، فلان چون گمشده ی شخص این است در مکتب ما الی ما شاء الله از عوامل اینها هست، چه حرف قشنگی بود آقای مصطفوی زد، چه مکاتب دنبال چه می گردند؟ یعنی می خواهند شخص را چه کار کنند، آرام هستید برای چه خودتان را انگولک می کنید برای چه؟ آرامشتان را زیاد کنید، برای همین مثل کِش باشد که می برند یک جا هر جا می کشند دوباره بر می گرداند سر جای آرامش خودش، مسکن یعنی همین، آرام باید مسکن برای خودش بسازد، خودش را آرام کند بچه خیابان شهادت بود او را اسیر گرفتند کومله و دموکرات، هشت ماه اسیر بود، روی او کار کردند که او را کمونیست کنند، وقتی مطمئن شدند که او اعتقاد به دین و خدا دارد آزادش کردند به عنوان یکی از نیروهای خودشان همین که آزاد شد شب اول آمد هیئت سینه زنی، لخت شد سینه را می زد، در کلیسا طرف می گوید « اَلّهُمَّ صل علی مُحمّد و آل محمّد» کسی کالای آرامش را شناخته باشد، متاع را شناخته باشد، هیچ کس نمی تواند متاع را از او بگیرد یعنی قاقایش را کسی نمی تواند از او بگیرد، نمی توانند قاقا را بدهند و متاعش را از او بگیرند آنهایی که خارج زندگی می کنند هوسهای خارجی دارند، چیزهای دیگر به سرشان می زند، مزه آرامش را اینجا نچشیدند، اینجا بعداً می روند قربان وطن، برای وطن می خوانند، منشأ اضطراب، نفس اماره است، تعلق به طبیعت، «رَأسُ، الحُبُّ الّدنیا رَأسُ کُلّ خَطیئَةٍ» متعلق است، دنیا دار است ولی تعلق ندارد، مثل حضرت سلیمان (ع). والحمدلله رب العالمین، و صل الله علیه و آله الطاهرین.