جلسه 005 - شرح دعای مکارم الاخلاق
شماره جلسه
5
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 005 - شرح دعای مکارم الاخلاق

«به نام خدا»

بحثمان در این فقره از دعای مکارم الاخلاق بود که حضرت علی (ع) بعد از صلواتی که جایگاهش را در این دو سه هفته توضیح دادیم در شرح زیارت عاشورا اولین چیزی که می خواهند این است که خداوند تبارک و تعالی ایشان را که در واقع همه ما هستیم به بالاترین و کاملترین درجه ایمان برساند چند تا فرض را بر این گرفتیم که عزیزان با خود ایمان و حقیقت ایمان آشنایی دارند مقداری از بحث را از کلام خود معصومین (ع) به موضوع کاملترین درجات ایمان به مراتب ایمان بردیم و چند هفته، دو سه هفته بعضی احادیث را در مورد کاملترین درجات ایمان بحث را گذراندیم، ولی چون بحث در مورد این شد که چرا حضرت در این فقره و فقره ی بعدی اساساً در خیلی از دعاهای دیگر همیشه به ما نقطه ی اوج را نشان دادند که آن انتهای اوج را نگاه کنید دلیلش را داشتیم توضیح می دادیم، با صحبتی که با بعضی از عزیزان شد به این نتیجه رسیدیم که برای اینکه بتوانیم مسئله اوج را بیشتر توضیح بدهیم برگردیم یک مرور سریع روی خود نفس ایمان و مسئله مرتبه دار بودنش و مبنای ایمان و مراتب آن بکنیم تا انشاء الله فهم مان از این فرمایش « وَ بَلِّغ بِایمانی اَکمَلَ الایمان» من را به کاملترین درجه یقین برسان، آنجا باز به این مسئله احتیاج داریم یک سوء برداشت هم ممکن است در این گونه موارد بشود که خیلی این سوء برداشت خطرناک است فکر کنیم این نقاط اوج برای ما نیست، و ما نباید به آن نقاط اوج نگاه کنیم و لوازم و شرایط آن را هم نداریم، یا اگر در معرض آن قرار گرفتیم از همه بدتر این است که مسئولیت نداریم که این خیلی خطرناک است که اگر در معرض آن نقاط اوج گهگاهی به سراغ ما می آید ممکن است یک زمینه هایی برای اوج گرفتن فراهم شود بگوییم این برای ما نیست، یعنی گاهی وقتها صحنه هایی پیش می آید سر راه زندگی انسان که انسان یک راهی را جلوی او باز می کند که پایت را اینجا بگذار، که اگر بگذارید به یک اوج هایی می رسید یا به اوج حتی می رسید، آخرین درجات، اما گاهی وقتها انسان ممکن است فکر کند این خوراک من نیست این بسیار خطرناک است برای اینکه این مسئله کاملاً روشن شود من یک بحثی را امشب آغاز می کنم در مورد حقیقت ایمان و یک مقدار ظریفتر می خواهم این را بحث کنم، بحث ایمان را، و بعد بحث مرتبه دار بودنش، و بعد آن اوج را می خواهیم یک مقدار رویش کار کنیم، دوباره بر می گردیم بعد از این شیرین هست که ما دوباره برگردیم، چند تا روایت قبل از این روایتهایی که خواندیم، راجع به آن اکمل ایمان را، اکمل درجات ایمان را، از روایات با هم مرور کنیم آن موقع لذت بیشتری هم خواهد داشت اگر این خرسنگ را انشاء الله از سرِ راهمان برداریم، فهم بقیه مسائل دعا راحت هست، یعنی ما به سرازیری و سراشیبی می افتیم که خیلی راحت تر می توانیم بقیه مسائل دعا را حل کنیم، عمده آن مطالب، اُمهات دعای مکارم در همین قسمت اول آمده است آنچه که انسان بودن انسان به آن وابسته است، و حرکت جنینی او در رحم ما در دنیا را تضمین می کند که دو تا چیز بیشتر نیست در قرآن آمده است، ۱- ایمان، ۲- عمل صالح، که حضرت در همین سه فقره ی اول این مسئله را مطرح می کند بنابراین ما باید تکلیفمان را همین اول با همین سه تا مسئله یعنی ایمان، عمل صالح و اوج ایمان که یقین هست یکی از مراتب عالی ایمان هست آن را هم باید تکلیفمان را مشخص کنیم، اگر بتوانیم این کار را انجام دهیم آن موقع بسیاری از تصمیم گیری هایمان، انتخابهایمان، دقیق تر و پر سود تر خواهد شد پس انشاء الله با ذکر یک صلوات به روح حضرت سجاد (ع) آغاز می کنیم درباره ی ایمان جسته و گریخته گفتم، ایمان پذیرفتن نیست، قبول داشتن نیست، ایمان تأیید نیست، علم داشتن و بینش نیست، یعنی ممکن است گاهی وقتها انسان چیزی را بپذیرد از عمق جان قبول داشته باشد ولی مؤمن هم به آن نباشد، آگاه باشد، بداند، ولی ایمان نداشته باشد این را قرآن در یک مثال خیلی زیبا فرموده است در مورد فرعونیان می فرماید: « وَجَهَدُا بِها و (؟) انفسهُم ظُلماً و عُلُوَّاً» آیه ۱۴ سوره ی مبارکه نمل که فرعونیان به آیات الهی و آنچه که از طرف موسی (ع) آمده بود «جَهَدُا بِها» کفر ورزیدند، در حالیکه « وَ اَستَیقَنتَها اَنفُسَهُم» در دل یقین داشتند، دقت کنید کلمه ای که خدا انتخاب کرده، خیلی خطرناک است، می گوید در دلشان یقین داشتند، به اینکه موسی (ع) حق است، خدا هست، این موسی (ع) هم از طرف خدا آمده است، همه را قبول داشتند، در احادیث هم ما داریم، یعنی همه می دانستند موسی (ع) حق است، خدا حق است، و این هم از طرف خدا آمده است، اما « وَجَهَدُوا بِها» علت چیست؟ «ظُلماً و عُلُوّاً» یکی روحیه ستمگری که داشتند، و یکی هم روحیه تکبر و برتری طلبی که داشتند، که حالا این یک بحث اخلاقی است و نمی خواهم وارد آن شوم، چون اگر وارد آن شویم و برویم در مقوله ی اخلاق، این بحث هایی که دیگر از اصل بحث ایمانمان و جا می مانیم، اگر انشاء الله شد، راجع به این در تفسیر قرآن در حرم توضیح دادم، که چطور آدم یقین دارد، و بعد روی یقینش کار می کند، ولی خوب در این جلسه مطالبی را به موقع خودش عرض خواهم کرد، ولی فعلاً این است که انسان با وجود اینکه یقین دارد، قلباً پذیرفته است اما مقاومت می کند، « وَجَهَدوا بِها وَ استَیتَقَنَتها اَنفُسُهُم ظُلماً وَ عُلُوّاً» یک جای دیگر هم موسی (ع) یقین فرعون را می داند، یعنی موسی (ع) هم می داند که فرعون یقین دارد در دل خودش، نمی خواهد بباوراند به او، می خواهد مقاومت او را بشکند، « لَقَد عَلِمتَ ما (؟) هؤلاء اِلّا رّرُّ السَّمواتِ وَ الارض» فرعون تو خودت می دانی که اینها را جز ربِّ آسمان و زمین نفرستاده است یعنی کسی دارد گواهی می دهد از یقین فرعون، موسی (ع) گواهی می دهد، یقین دارد و می داند، می داند من حق هستم، نمی خواهم زود بزنم، به او بگویم، می خواهم با عصا و ید بیضاء به تو بفهمانم از طرف خدا آمدم خدا را هم خوب می شناسی، ولی راه نمی آیی، حالا شما ظرافت را در نظر بگیرید، من بعداً راجع به موسی (ع) شخصیت فرعون، برای اینکه خدا برای فرعون چقدر سرمایه گذاری کرده است، تا این برگردد، یادتان باشد این طلب شما که بعداً به شما بگویم خیلی درس بزرگی است در خداشناسی و در شناسایی تکلیف خود ما خیلی مهم است و باید توجه کنید این را از من بخواهید توضیح بدهم که چقدر خدا سرمایه گذاری کرد تا این فرعون برگردد، که فرعون با این منفوری، با این مقاومت و استکبار خدا خیلی سرمایه گذاری کرد، نتیجه چه شد، نتیجه بعد از آن همه معجزات، ایمان آورد؟ نه، چه کار کرد؟ برای اینکه کم نیاورد، خطاب به مردم، چون کم آورده بود عصا بود، ید بیضاء بود، « یا ایها الملاء » آی مردم حواستان باشد سوره ی قصص آیه ی ۳۸ « ما عَلِمتُ لَکُم مِن اِلهٍ غیری» من خدایی جز خودم برای شما نمی شناسم، خدایی جز خودم نیست، « ماعَلِمتُ» خبر ندارم، نمی شناسم خدایی، چه چیزی از این چند تا آیه می فهمیم؟ که آیاتش خدا به ما گزارش می دهد، خطا در آن نیست اینکه آقا، دانستن، دانش، علم، یقین، اطمینان اینطور فایده ای ندارد، ایمان محسوب نمی شود، یقین به این معنا که من می توانم، خیلی، شاید ما حرصمان بگیرد، خودمان هم اینطوری می شویم، اگر نگویم، خیلی وقتها گاهی وقتها به این حالت منفور می رسیم، خودمان منفور می شویم، از دیگران منفور می شویم خودمان هم به این حالت می رسیم، می دانیم باید چه کار کنیم و نمی کنیم می دانیم پدر است، مادر است، همسر است، فرزند است، و من باید چه کار در مقابل او کنم، استاد است، ولی نمی کنم، سفت می ایستم، دقیقاً وظیفه ام را می دانم که چیست، نمی کنم، این خیلی مهم است، تمام کسانی که در خانه ی امیر المؤمنین (ع) آمدند این حالت را داشتند یعنی تمام کسانی که رفتند با حضرت بیعت کردند، گردن کلفت هایشان، روز اول، در غدیر خم رفتند بیعت کردند « (؟) یا اباالحَسَن اَصحَبتَ مَولا یا کُلُّ مُؤمِن و مُؤضِنه» همه می دانستند علی از طرف خدا مأمور است، پیغمبر (ص) از طرف گفته علی (ع) را از طرف خدا معرفی کرده است، اینکه همه اینها که می رفتند در خانه حضرت زهرا (س) آن جنایتهایی می کردند می دانستند که چه کار می کنند دقیقاً می دانستند، این طور نبود که ندانند اطلاع نداشته باشند، آن هایی که سیدالشهداء را کشتند همین طور بودند، نه، اطلاعات نیست، بنابراین صرف کار مطالعاتی فرض بفرمائید یک نفر مشکل دارد، شبهه دارد، وظیفه مان است به او کتاب بدهیم اصول عقاید بدهیم، کلاس بگذاریم، مشکل او را حل کنیم، بحث فلسفی را، بحث برهانی را، چون وظیفه است، قرآن هم فرموده است ما هم از این جهت، اما آنکه آن حقیقت ایمان که حالا می گوییم چه هست، آن بیاید، معلوم نیست بیاییم، کسی را داشتم وقتی با او بحث می کردم درباره ی برهان نظم، شاید چند بار این را گفتم قبول نمی کرد، ما کسانی را داریم اینطوری هستند، حرکت اتومبیل منظم است یا نه، طبق سیستم است می گفت نه، می گفتم ماه، خورشید، حرکت آنها، که میلیمتر آنها حساب است در نجوم، طلوع و غروب، حرکت سیارات می گفت نه، من برایشان همان حرکتی که ابن سینا می کند باید بکنم با کسانی که بدیهیات را انکار می کنند باید چه کار کنید، باید کتکش بزنید، من هم همین کار را کردم گفتم اینقدر احمقی تو، نمی فهمی، خلاف وجدان صحبت می کنی، گفت من می دانم شما با برهان نظم می خواهید بروید سراغ ناظم، برای همین الان می گویم نه، برای همین گرفتار ناظم نشوم چون به محض اینکه نظم را قبول کنم باید ناظم را قبول کنم، خودش می گفت گاهی وقتها ما دلمان نمی خواهد زیر بار خیلی چیزها برویم، نمی خواهیم این مسئله را بپذیریم، نه اینکه نمی دانیم، این رمز را اگر پیدا کنید بعداً در خیلی از مسائل اخلاقی، در خانواده، در روابط بین انسانها مشکل حل می شود، واقعاً اگر ما این قضیه را در بیاوریم، دلمان نمی خواهد اینطوری در بیاید برای چه جوابش را داد، در مورد قوم فرعون، گفت « ظُلماً و عُلًوّاً» یعنی یک جایی آدم خرابکاری هایی می کند که بعد از آن خرابکاری سفت جلوی خدا می ایستد، «ثُمَّ کانَ عاقِبتّ اَلَّذینَ اَنساء السؤی کَذَّبوا بِایاتِ الله» یعنی مؤمنین کسانی که یقین دارند کسانی که اعتقاد دارند، کسانی که قبول دارند، گاهی وقتها در زندگی شان روش های غلطی را در پیش می گیرند که این روش غلط باعث می شود به یک نقطه ای برسند که مجبور شوند همه ی باورشان را کنار بگذارند، یعنی خودش را به یک اجتهادی می رساند که در این اجتهاد مجبور است به خاطر تصمیم هایی که قبلاً گرفته و روش هایی که قبلاً گرفته سر از اینجا در بیاورد، ما نداشتم کسانی را که با استفاده از آیات و روایات سه جلد کتاب در اثبات ولایت فقیه نوشتند، بعد از اینکه خودشان این مقام از آنها گرفته شد نگفتند اینها هم کشک بود، در مراجع نداشتیم کسانی را که علمهایشان را پس گرفتند، در مجتهدین نداشتیم کسانی را که پس گرفتند، یعنی چون نجستند حقیقت، ما کسانی را داریم که از نظر علمی بسیار قوی هستند، اما همین الان بعضی از اینها هستند تلوزیون هم می آورند این حرف هایی که شما علیه امام خمینی (س) می زدید، مرحوم مجتهدی، مرحوم انصاری شیرازی، مرحوم نخودکی، خیال است، این چیزها نیست، صریح می گویند، راحت، حرف کدام است، این ها چیست، ایمان، این یعنی اگر خداوند اینطوری از ما می خواهد خوب دقت کنید نکته خیل حساس است ایمان یک اقدام است یک عمل است، که شما تصمیمی هست گرایشی هست، که شما بعد از اتمام حجت و شناخت یکچیز در مورد آن باید بگیرید، الان یک بچه در جلسه هست اینجا هست، یک مار بیاید از این زیر یک مار در بیاید ما چه کار می کنیم؟ فرار می کنیم، تصمیم درست این است که بیرون برویم، چون مشخص است علماً می دانیم حضور یک مار اینجا عصبانی شدن، و نیش زدن او مساوی است با مرگ، این را باور کردیم، تصمیم جدی هم می گیریم یعنی ایمان داریم که این می کشد، آن بچه این کار را نمی کند، او چه کار می کند؟ باز می کند ضرر دارد، خطرناک است، نمی کند من خودم یک موقعی حواسم نبود رفته بودم سال پنجاه و هشت رفته بودم برای منطقه محروم، خلیج فارس، جاسک، آنجا رفته بودم مناطق محروم کمک کنم، داوطلب با رفقا رفته بودیم شاید شانزده سالم بود، رفته بودیم کمیته امداد کمک می کردیم، دو نفر از رفقا یک آقایی ما را برد، ما گفتیم برویم آنجا کمک کنیم هوا که پنجاه درجه گرما، دیدیم داریم خیلی اذیت می شویم، نزدیک اسکله بودیم جلوی بندر بودیم، شنا کنیم بی موالات شنا می کردیم یعنی شیرجه می زدیم، خوب ما بچه چشمه علی بودیم در آب بزرگ شده بودیم و جایی را که دوست داشتیم پیدا کرده بودیم، کنار ساحل که گود تر بود شنا می کردیم، گاهی وقتها وسط می رفتیم، زمان رأی گیری شهید رجایی که می خواست رئيس جمهور شود، هفت تیر اتفاق افتاده بود و نه، شهید چمران کشته شده بود، بنی صدر هم رفته بود و شهید رجایی می خواست کاندیدا شود، اول موقع هایی بود که ما خیلی هم گذشته بود و یک مدتی آنجا بود ما می خواستیم حرکت کنیم من یادم هست در کشتی ها بسته به خلیج، بی موالات شیرجه می زدیم در آب، می رفتیم وسط عروس ها، عروس دریایی هم خیلی خوشگل، یک دفعه از ناخداهای آنجا که اسمش ناخدا جمعه بود، اسم او جمعه دریایی بود، اسامی آنها شنبه، یک شنبه، دوشنبه، اسامی اینطوری داشتند ناخدا جمعه با تندی گفت مگر نمی بینید من که اهل اینجا هستم پنجاه سال است دارم اینجا زندگی می کنم چند وقت پیش عروس من را زد تا دَمِ مرگ رفتم، عروس آدم را می زند، آدم ازدواج می کند بعداً می فهمید مجرد بودیم خیلی با ما کار نداشتند ولی متأهل ها را زده بودند خلاصه ما باور نکردیم، گفتیم ما ماه ها است که داخل عروس ها داریم بازی می کنیم نیش نزدند کار خدا بود، کسی نمی تواند باور کند، خورد نیشش را ما باور نمی کردیم می رفتیم عکس العمل مناسب با فهم یک قضیه، پذیرفتن لوازم منطقی یک امر حقیقی را به آن ایمان می گویند یعنی عمل مناسب انجام دادن، تصمیم دقیق گرفتن، شما پزشک می خواهید بروید، مریض هستید، این هم علامتش از این به بعد سیگار نکشید، این را نخورید همه را می گوید حالا واقعاً سیگار نمی کشید، رعایت نمی کنید، دقیقاً مشخص هست، علم هم داریم پزشک هم تخصص دارد عکس هم گرفتیم، اگر در تخصص پزشک هم تردید شود در عکس تردیدی نداریم ولی ما هیچ وقت عمل مناسب با آن توصیه ها را انجام نمی دهیم و آن می شود ایمان نداشتن، پس ایمان یعنی چه؟ ایمان یعنی اگر شما ایمان به حق تعالی آوردید به اعتقاد، شناخت که حق تعالی هست، خدایی هست، این خدا را اگر درست بشناسید در مغز استخراج کردید این لوازم را هم دارد، بی نهایت هست، کمال بی نهایت است، چون کمال بی نهایت است صمدیت دارد، چون صمدیت دارد نیازی ندارد، و چون بی نیاز است امکان ندارد ظلم کند، امکان ندارد کار عبث کند، امکان ندارد کار غیر حکیمانه انجام دهد، مهربان است، « لَم یلد وَ لَم یولد» باید بپذیریم، به یقین رسیدیم که بی نهایتی هست لوازم بعدی خود به خود می آید این باید من با او ارتباط داشته باشم ارتباط با او باید از طریق پیغمبر (ص) باشد اثبات هایی که در درون خودمان می توانیم بکنیم و مراحل فلسفی و عقلی هم دارد باید قبول کنیم پنج، شش مورد است که در قرآن هم آمده است در سوره ی بقره، و در سوره های دیگر هست، ایمان به خدا، انبیاء، کُتب، فرشته ها، قیامت، پنج، شش مورد آمده است، لوازم را باید بپذیرد، قبول کنید اگر پذیرفتید لوازمش را عکس العمل در مقابل این پذیرش ها چه باشد چطور باید زندگی کنید چطور باید همه ی مسائل زندگی، این می شود ایمان، و الّا اینکه بدانید خدایی هست، انبیاء هستند، انبیاء حق هستند، رسول خدا به حق است، امیر المؤمنین (ع) به حق است، حضرت زهرا (س) به حق است، امام زمان (ع) به حق است، اینها تکلیف آورده است یعنی به محض اینکه پزشک گفت سرطان است نباید بکشی، باید نکشی، تکلیف شماست اگر ایمان ندارید، علم هست، ولی فایده ای ندارد کمکی به شما نمی کند علم هیچ کاری با شما نمی کند چون وقتی حقیقت را فهمیدید، اگر موضع گیری مناسب در مقابل آن حقیقت داشتید به سود شما تمام می شود والّا من بدانم مار می زند یا نمی زند حالا بایستم اینجا، چه اتفاقی می افتد، می زند تمام است، حتی ندانستن، یادم نبود، نیست، در تخریب به من می گفتند اولین اشتباه، آخرین من حواسم نبود دستم رفت روی مین، یک مقدار فشار که بدهید منفجر می شود تمام است، مواد منفجره است یک اشتباه کنید آخرین اشتباه شماست، نمی دانستم، این دکمه را اشتباه زدم، به طور طبیعی کار خودش را می کند، نمی دانستم، نشد هم نیست اثر خودش را می گذارد بنابراین ایمان عبارت است از یک امر اختیاری یعنی شما با اختیار وقتی دیدید می پذیرید و به این عمل می کنید گرایش پیدا می کنید، این ایمان است. دستور را توجه کنید « قَد جاءَکُم الرسولُ بِالحقِّ مِن رَبِّکُم فَامِنوا» رسول به حق از طرف رب شما آمد ایمان بیاورید معطل نکنید، « خَیراً لَکُم» این برای شما بهتر است، اگر ایمان بیاورید برای شما بهتر است، بحث می شود در مورد رهبری و ولایت، گفتیم فرق مردم ایران با بقیه امتهای دیگر در دنیا همین است که ایرانیها یقینشان زیاد است، ایمانشان زیاد است، در روایت فرمود: « اَفضَلُ النّاسِ یَقینی» هستند در روح ایمانی بررسی روحی ایرانی در کتاب آشتی با امام زمان (ع) نوشتم که ایرانی تشنه ی حقیقت است، (؟) هم در حقیقت ندارد، هر جا پیدا کند دنبال آن است شما توجه کنید شش امام در عراق داریم تجلی ائمه (ع) بیشتر در عراق است، مسئله ی ولایت، مرجعیت و رهبری برای مردم آنجا هنوز حل نشده است حالا باید تو سری بخورند، به مردم ایران یکبار می گویند رهبری و مرجعیت یعنی حرف امام زمان (ع) آن موقع هم میرزای شیرازی گفت استعمال توتون و تنباکو در حد محاربه با امام زمان (ع) است، تمام، مردم گرفتند در اینجا گرفتند که رهبر یعنی چه، در حد محاربه با امام زمان (ع) چه کسی گفته است؟ مرجع گفته است، مرجع گفته است چون که خداست تمام، این یقین باعث شده است ما همیشه راحت باشیم، انقلاب زود نتیجه بدهد پیروزی مان زود نتیجه بدهد، بزرگترین و بیشترین حجم توطئه ها را هم درک بکنیم و الان هم در امنیت باشیم، در آسایش باشیم آن طرفیها یک مرجع تقلید بزرگی مثل حضرت آیت الله سیستانی الان آنجا هست، از او استفاده نمی کنند همین مقدار هم که قبولش کردند باز خیلی باز دارندگی آنجا داشته است، خیلی ها را نجات داده است، ولی این کار را کامل می پذیرفتند، شما حزب الله لبنان را نگاه کنید یک بار گفتند آقا ولی فقیه، امام خمینی را قبول داریم پیروز شدند، اسرائيل را هم بیرون کردند گروه های حزب الله، الان ولی فقیه ما مقام معظم رهبری است، گروه سیاسی هست دارد عمل می کند نماینده مجلس دارند کار می کنند ارتش دارند ولی همه تابع رهبر حرف آخر را می زند عمل می شود کار می کنند این خیلی مهم است باور خیلی مهم است، یقین، این حرف را بزنند این برای خودتان بهتر است، اینکه فرستادید، قید دارد، قید را دقت کنید، « جاءَ کُم الرَّسولُ» با چه قیدی « بالحقّ فَامَزا خَیراً لَکُم» برای خودت بهتر است، بنابراین وقتی مقاوت ها را کم می کنیم بعد از اینکه اطلاعاتمان تکمیل می شود هر چه مقاومت را کم میکنیم شخص به او می گویند چه از نظر شخصیتی عاقل، « اَعقَلَکُم اَتقاکُم» چه کسی عاقلتر است در آدمها؟ کسانی که مقاومتشان کمتر است، زود می پذیرند، وقتی برای آنها اتمام حجت شد دیگر مقاومت نمی کنند، می پذیرند، هزار بار نمی خواهد به آنها بگویید، صد بار نمی خواهد به آنها بگویید، بیاید، برود، می پذیرد، خیلی گوهر مهمی است ایمان، این قدرت و سرعت به انسان می دهد خیلی سرعت می دهد اینکه امام می فرماید بسیجی ها ره صد ساله را یک شبه طی کردند، چگونه طی کردند، با کدام قوه؟ ایمانشان، یقینشان، همه مواقعی که امام گفت یک جا گرفتند رفتند پی کارشان، یک جا هم تبدیل شدند، نرفتند سالها درس بخوانند، (؟)، در حوزه ها بحث کنند، برهان بگذارند، امام هر چه داد یک جا گرفتند، یک شبه هم مسیر را طی کردند،

پس در واقع میزان شدن به سرعت و شدت شدن به تعبد و اطاعت مربوط است، چه کسی عزیز تر است؟ آنکه مطیع تر است، آنکه سکوت بیشتری دارد، راحت قبول می کند، بحث حق را داریم می گوییم، خود به خود معلوم است که وقتی بحث حق می آید که چه کسی مطیع تر است آن وقت بحث علم ضروری به ایمان است یعنی چه کسی می تواند ایمان خوبی داشته باشد؟ کسی که علم و اطلاعات بیشتری داشته باشد، هر چقدر اطلاعات دقیق تر باشد برای کسی که تصمیم به شدن دارد یعنی بنا دارد التزام داشته باشد مقاومت نمی خواهد بکند، هر چقدر اطلاعاتش بالا می رود ایمانش هم بیشتر می شود، « اِنَّما یَخشی الله مِن عبادهِ العُلماء» فقط علما از خدا می ترسند، غیر عالم نمی ترسد، « فَامِنُوا بِالله و رَسوله نور الذّی انزلنا» ایمان بیاورید به خدا و رسولش و نوری که نازل کردیم، سوره ی تغابن، آیه ۸، پس ایمان چه وقت ایجاد می شود؟ و می آید زمانی که ما به چیزی علم پیدا می کنیم، شناخت پیدا می کنیم، التزام به لوازم شناخت پیدا می کنیم، التزام که آمد التزام، به این التزام می گویند یعنی چه؟ یعنی ما پایبندیم، بله شما فرمودید که عکس من نشان می دهد که من سرطان دارم، سیگار نباید بکشم، خوب نمی کشم، فلان غذا را نخورم، خوب نمی خورم، حالا یک بحث سر کفر داریم معنای کفر که مقابل ایمان است، به ما کمک می کند ما بالاترین درجه کفر را داریم پائین ترین درجه کفر هم داریم بالاترین درجه ی کفر برای چه کسی است؟ برای فرعون که داشتیم می خواندیم یعنی زمانی که شخص یقین دارد کاملاً، دلش قرص و محکم است ولی «ظُلماً و عُلُواً»، در مقابل یقین خودش می ایستد، این بالاترین درجه کفر است، کفر یعنی چه؟ کفر بی اعتقادی نیست، کفر یعنی پوشاندن، یعنی حقیقت را می بینم روی آن را می پوشانم، می دانم وظیفه ام در مقابل همسرم این است در مقابل فرزندم این است، در مقابل مادرم این است، در مقابل استادم این است، خودم می دانم وظیفه ام اینطوری است که می دانم باید این کار را بکنم آن کفر است، اینکه حرف مرد یک کلام است کفر است، امام فرمود حرف مرد یک کلام نیست اینکه ما مرد هستیم حرفمان باید جلو برود کفر است، ما قبل از اینکه مرد یا زن باشیم انسان هستیم، حق، چه کسی می گوید معذرت می خواهم؟ اشتباه کردم؟ ده سال است اشتباه کردم، اگر من بگویم نمی شود، نه، ما از این گیرها زیاد داریم، یعنی « ظُلماً وَ عُلُواً» مشکل ما یعنی باعث می شود با وجود یقین مقاومت کنیم در بحث ولایت فقیه ما چقدر داریم در بحث حقانیت انقلاب اسلامی چقدر داریم، در بحث ولایت فقیه، اینکه ولایت فقیه به درد این مملکت می خورد یا نه، همه مردم در سایه ولایت فقیه در امنیت و آرامش و آزادی هستند باز هم بر علیه ولایت فحش می دهند در این چند سال در این مملکت آزادی نیست، به خدا و پیغمبر و دین هم فحش می دادند، هیچکس هم کارشان نداشت، در این مملکت آزادی هم نیست، حالا چرا آدم روی این را می پوشاند، آنجا جواب داد « وَجَهدوا بِها وَ (؟) اَنتم ظُلماً و عُلُواً» یک جای دیگر درباره ی معاد خدا صحبت می کند، خدا خیلی زیبا، آیه اش را در درس ها زیاد برایتان خواندم، سوره ی قیامت آیه ۳ تا ۵ « اَیَحسبُ الانسان اَن لَن نَجمَعَ عِظامَهُ بَلی قادرینَ عَلی اَن نُسوِیَّ بَنانَه بَل یُریدُ الانسان لِیفجُر اَمامَه» می گوید انسان شک کرد، نمی داند، «اَیَحسَبُ الانسان»، انسان شک دارد که ما نمی توانیم استخوانها یش را جمع کنیم، خلق اول که سخت تر است، ما اول خلقش کردیم، خیلی از کسانی که می آیند می گویند « وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسی خَلقَه» این استخوانها را این طوری فشار داد آورد جلوی پیغمبر (ص) ریخت. (پایان نوار اول)

« وَ مَن یُحی العِظامَ وَ هی رَمیم» چه کسی استخوانها را می تواند زنده کند، در حالیکه از بین رفته و پوسیده شده است، « قُل یُحیی الذَّی اَنشأَها اَوَّلَ مَرَّه» آنکه روز اول درست کرد باز هم می تواند اول که چیزی نبوده، حالا که چیزی هم هست این نمی فهمد، کسی شعور ندارد این را بفهمد، که ساخت اولیه همیشه، شروع سخت تر از بازگشت است، اینقدر نمی فهمد « اَیَحسَبُ الانسانَ اَن لَن نَجمع عظامَه بکی قادِرینَ اَن نُسَویَّ بَنانه» ما می توانیم این بند انگشت هایتان را، خیلی ها سر این یک آیه ایمان آوردند، دوباره این بندهای انگشت را سر جایش برگردانیم اثر انگشت هر انسان مخصوص خودش است، خیلی از دانشمندان سرِ همین ایمان آوردند که چرا « نُسویَ بَنانه» با همان اثر انگشت برتان می گردانیم، «بَل» بَل یعنی مسئله اینکه می گویم می خواهم شک داشته باشند نیست، « بَل یُریدُ الانسان لِیَفجَر امامه» امام یعنی جلو، مقابل، آینده، می خواهد گناه کند، می خواهد معصیت کند، می خواهد آزاد باشد، تحمل محدودیت را ندارد، نمی خواهد محدود باشد، مثل همان دوست ما که گفت من زیر بار برهان نظم نمی روم، تا ناظم را قبول نکنم، حالا چه نتیجه ای می گیریم ما، می گوید اگر من بخواهم ایمان بیاورم به این حقیقت، باید چه را بپذیرم؟ محدودیت را، دست از لذت هایم بردارم، نماز بخوانم، روزه بگیرم، چند روز پیش کسی همین را نوشته بود، که من اگر بخواهم این را قبول کنم، خیلی چیزها را باید بپذیرم، چطور می توانیم مشکل همچین آدمی را حل کنیم به نظر شما؟ او می گوید اگر من ایمان بیاورم من محدود می شوم، فهمش را در (من) اشتباه فهمیده است، شما باید (من) را به او نشان دهید اول باید مشکل را این طوری حل کنید، مثالی که همیشه می زنیم گفته بود این لیوان سر ندارد، تَه هم ندارد، باید برگردانیم این طوری نشان دهیم، هم سر دارد، هم تَه دارد، این وارونه نگاه کردن به خود باعث می شود که شما وقتی به او می خواهید بفهمانید، ایمان، او از ایمان می ترسد، شما به هر کس بگویید حجاب، روابط زن و مرد، الان یک موردی دارد خانم کاشانی، چند روز است درگیر است، در مسائل اصول دین با او صبحت کردیم، در مسائل حقانیت، اینها همه را قبول کرده است آخرش این طور می گوید اگر من قبول کنم نمی توانم جلوی مردها برقصم، در مجلس پارتی نمی توانم بروم، دوست پسر نمی توانم داشته باشم، پس مشروب خوردن و رقص را چه کار کنم؟ این نمی فهمد باید به او بفهمانیم شما این نیستید، محدودیت برای شما نیست، دین آمده است چه کار می کند آزادتان کند، « لِیزرَعُ عَنَهُم اِسرَهُم وَ اَغلالَ اَّلتی کانَت عَلَیهِم» غُل و زنجیر را بردار، بار را از روی تو بردارد، تو با این آباد می شوی، این را می خواهم به شما بگویم، کد مهمی است قبل از اینکه بخواهید به یک نفر بگویید ایمان بیاور، مسلمان شو، حزب الهی شو، چادر سرت کن، نماز بخوان، روزه بگیر، خمس بده، می ترسد، سی، چهل سال است می خواهد حج برود، خمس دارد، (؟) در می آید چون فکر می کند از من چیزی کنده می شود، از او محدود می شود، قبل از اینکه اینها را به او یاد بدهید، اول چه چیزی را به او بفهمانید، معنای خودش را، « مَن عَرَفَ نَفسَ فَقَد عَرَفَ رَبَّه» قبل از اینکه بخواهید از هر چه شروع کنید به او بگویید به او بگویید که شما که هستید، ما در بحثها اول بگوییم انسان که نیست، بعد بگوییم انسان که هست، از انسان شروع کنیم، تا از خدا شروع کنیم یا از هر چیز دیگری، وقتی شخص بفهمد من که هستم، آن وقت تازه می فهمد که این غذایش بوده است، تا الان وارونه فکر می کرد، قرآن دارد کُد می دهد به ما می گوید « بَل یُرید الانسانَ» انسان اینجا که هست، طبیعت هست، « بَل یُرید الانسان لِیفجُر اَمامَه» چون می خواهد گناه کند زیر معاد می زند که رفته که آمده است شما اول ترمزش را بکشید، به او بفهمانید که شما که هستید، اول بفهمانید معاد خیلی قشنگ است، دیگر من احساس محدودیت هم نمی کنم، از حجابها، از خیلی محدودیتها، خودش می رود سراغ آن، خودش کیف می کند، آزاد می شود، همانطور که آقای خسرو زاده فرمود که آزادی در گرو آن است، او آزاد می شود، خوب یک بحث دیگر من باید خدمتتان عرض کنم، بحث مراتب ایمان است خیلی مختصر البته این بحث را انشاء الله تمام کنیم جلسه بعد، که ایمان مراتبش چه هست، مراتب دارد و این مراتب چه هست؟ تا بعد متوجه شویم که اصل بحث را من خدمت شما نگفتم آن بحثی که در مورد ما خطرناک هست را هنوز به شما نگفتم هفته بعد انشاء الله به آن می پردازیم، که ما در مورد مراتب ایمان که داریم صحبت می کنیم حالا سر بسته یک بار دیگر (؟) ما، وقتی ما مراتب ایمان جلویمان هست، باید از روز اول بنایتان این باشد که به تمام لوازم همه ی مراتب شما چه باشد؟ التزام داشته باشید، اگر بنایتان این نباشد از الان کفر محسوب می شود، از شما ایمان را نمی پذیرند، ممکن است شما به جای درجه هفتم یا درجه دهم ایمان، درجه اول باشی، اما نباید بگویید من قرار است در درجه اول، و لوازم درجه اول را داشته باشم، خیر، اگر لوازم درجه ده عرضه شد شما در مقابل این آزمایش قرار خواهید داشت، از اول باید بنایتان این باشد که در مقابل تمامی لوازم حقیقت التزام داشته باشید، الان ما آدم داریم نماز می خواند، روزه می گیرد ولی می گوید من اگر بخواهم حج بروم، قرانی به خدا خمس نمی دهم، این اصلاً ایمان نیاورده است نماز و روزه اش هم به درد نمی خورد، می گوید اگر جبهه پیش بیاید انگار من جبهه بروم، جنگ پیش بیاید عمراً جبهه بروم، کفر است، هیچ چیز او را نمی پذیرند راجع به این بعداً صحبت خواهیم کرد. والحمدلله رب العالمین.