خوب بحثمان در شرح اسم شریف احد و واحد به اخلاص رسیده درباره ی اخلاص هم فرمایش از امیرالمؤمنین (ع) آغاز کردیم که فرمودند: طُوبی لِمَن اَخلَصَ لِلهِ العِبادَةَ وَ الدُّعاءَ که این را توضیح دادیم انشاءالله توضیحات بیشتری هم در این بخش خواهیم داد، بخش اخلاص در دعا و اخلاص در عبادت، بعد فرمایشات مهمی را بعد از این ذکر کردند که به طور غیر مستقیم به اخلاص مربوط است خیلی هم مهم است انشاءالله دقت می کنیم.
وَلَم یَشغَل قَلبَهُ بِما تَری عَنیاهُ ، خوش به حال کسی که دلش به چیزی که می بیند مشغول نشود، در بحث نگاه و خیال این را توضیح داده ایم، این که خیال های انسان، هوس های انسان، آرزوهای انسان ، بیشتر آن ها براساس دیدنی هاست یعنی دیدن هوس می آورد، خیال می آورد، آرزو می آورد و کسانی که می خواهند فکرشان را کنترل کنند، خیال خودشان را کنترل کنند که آزرده نشوند، هیجانات کاذب نداشته باشند، خواب های بد نبینند، شخصیتشان و اراده شان ضعیف نشود باید دیدنی های خودشان را کنترل کنند ،خیلی ها از دست خودشان شاکی هستند می گویند ما خواب های بد می بینیم، من نمی توانم فکرم را کنترل کنم، من خیالاتم را نمی توانم کنترل کنم، فکرهای بد می کنم، فکرهای آلوده می کنم، نمی دانم چنین و چنان، مهم ترین قدم در کنترلِ خیال، کنترل نگاه است، دیدنی هاست، که این را هم به طور مفصّل در کتاب دُرّ و صدف و هم در بحث خیال و نگاه توضیح دادیم، به آن مباحث مراجعه کنید الان نمی خواهیم درباره ی نقش دیدنی ها در خیال و این ها مبسوط صحبت کنیم، حضرت می فرماید که چون ما در اخلاص باید مال چه کسی باشیم؟ ربطش را به اخلاص می دهیم بحث کنیم الان ، بحث احد، اسم شریف احد، که او فقط احدیّت در معشوقیت و الهیت دارد، اشهدُ در نماز هم دیگر این قدر مهم است که ما همین را می گوییم دیگر.
در یکی از مهم ترین فرازهای نماز، نماز خوان خودش اعتراف می کند آن هایی که خودشان این اعتراف را قبول ندارند یا اعتراف نمی کنند که اصلاً نماز نخوانده اند و او پنجاه سال هم که نماز بخوانند به قول امام صادق (ع) چه بسا انسان، قسم می خورد، می گوید والله قسم شماها بعضی هایتان نماز می خوانید پنجاه سال و یک رکعتش هم پذیرفته نمی شود و بعد حضرت فرمود وَ اَیُّ شیءٍ اَشَّدُ مِن ذلِک چه چیزی از این بدتر که انسان پنجاه سال نماز بخواند و یک رکعتش هم قبول نشود امّا آن هایی که واقعاً نماز می خوانند ، نماز می خوانند، در نماز این اعتراف را دارند، این شهادت را می دهند، حالا ما ببینیم این شهادت را سر نماز خودمان می دهیم یا خودمان نمی دهیم اشهدُ آن هم کی اشهدُ ، بعد از کام گیری از خدا، ببینید آدم یک موقعی مثلاً می گویند که، مثل قدیم ها یک موقعی که می خواستند زن برای پسرها بگیرند می گفتند مادر جون ما رفتیم برایت یک دختر را دیده ایم در فلان روستا، عقدش هم کرده ایم تو فقط بیا سر سفره بنشین، به سلامتی ، خوب رسم ها این جوری بود، داماد بنده ی خدا عروس را چه موقع می دید ، شب عروسی می دید، یعنی خودشان عقد را هم خوانده بودند و این بنده خدا اصلاً کاره ای نبود که بخواهد انتخاب کند این حالا بعداً که می خواهد عروس را ببیند نمی تواند بگوید من این عروس معشوقم است، محبوبم است، دوستش دارم، ممکن است دوستش نداشته باشد اصلاً یا مثلاً می گویند این عکس پسرم است، پسرم الان امریکاست شما دختر خانم حاضر هستید با این ازدواج کنید، تو الان این جا راضی شو زن او بشوی عقد ما همین جا وکیلی، وکالتی می گیریم و می خوانیم و آن موقع بلیط هواپیما می گیریم و تو هم برو پیش پسر ما زندگی کن، از این اتفاقات زیاد افتاده است توی این مملکت، این دختر از این همسر چه دیده است؟ یک مقدار تعریف مادر، که تعریف های پدر و مادر خیلی اعتبار، در مورد بچه خیلی اعتبار ندارد چون پدر و مادر بچه هایشان را دوست دارند، اصلاً عیب های بچه را نمی بینند، ضعف های بچه را نمی بینند، فقط خوبی هایش را فقط می بینند، حُسنش را می بینند، اصلاً این که ضعف دارد، عیب دارد، نه، بدترین تعریف های پدر و مادر و تعریف های خودِ آدم است، دروغ ترین تعریف ها، در حدیث داریم دروغ ترین تعریف ها، تعریف هایی است که یک نفر از خودش بکند و یا پدر و مادر کسی بخواهند از کسی تعریف کنند، این ها تعریف هایی است که داخلش خیلی دروغ ومبالغه ، اگر هم نگوییم دروغ است چه هست داخلش مبالغه است، خیلی خوب، این آقا پسر چقدر ناز است، چقدر چنین و چنان ، دخترساده هم قبول می کند و بلیط می گیرند و می فرستند برود آن جا، می رود آن جا می بیند عجب دیوی است آن طرف، خوب این معشوق نیست، ندیده زنش شده است، ندیده شوهرش شده است، شما در نماز بعد از رؤیت خدا یعنی شهادت هایت را داده ای، معاشقه ات را کرده ای، در سجده که خدا را بغل کرده ای، امام صادق (ع) در بحث شب های احیاء توضیح دادیم درنماز، سجده یعنی چه؟ یعنی روی پای خدا افتادن یعنی لمسش کردن، یعنی بغلش کردن، شما وقتی خدا را در آغوش گرفتید خدا را چشیده اید، حالا بعد از چشیدن چه می گویی، بعد از این لذت معاشقه با خداوند، به خداوند می گویی ، اشهد ان لا اله الا الله وحده ببینید احدیت دارد این جا، وحدهُ لا شریک له، اگر دلت واقعاً شهادت نمی دهد و این را قبول ندارد تو اصلاً نماز نمی خوانی، اما اگر دلت شهادت می دهد یعنی خودت هم قبول داری که این جز خدا معشوق دیگری، دلبر دیگری نداری، کسی نمی تواند دل تو را ببرد، خوش به حالت. پس ما یگانه معشوقمان خداست.
لا تَدعُ مع الله الهاً آخر لا اله الا هو (قصص ، آیه 88 ) با خدا دنبال دلبر و معشوق دیگری نباشید چون جز او معشوقی وجود ندارد، کسی که حریف دل شما باشد، دل بزرگ شما، دل بی نهایت طلب شما را فقط یک چیز می تواند سیر کند، آن هم خود خداست، الله است که بی نهایت است، کمتر از خدا نمی تواند دل شما را اشباع کند، کمتر از خدا لایق دل شما نیست، کمتر از خدا خوشبختتان نمی کند، بهشت هم حتی نمی تواند شما را خوشبخت کند لذا امام کاظم (ع) در کتاب شریف کافی فرمود بهشت پاداش بدن های شماست نه پاداش خود شماست، بهشت پاداش بدن های شماست، پاداش خودِ ما، یعنی آن چه که نفس من و روح من را آرام می کند ،ارضاء می کند، شاد می کند فقط حق تعالی است و یاد او ارتباط با خودِ خدا و رفت و آمد با این معشوق هست، کمتر از این من خود فروشی کنم فقط خودفروشی کرده ام یعنی اگر خودم را به کمتر از خدا بفروشم مفت فروخته ام، به بهشت بفروشم مفت بفروخته ام، به غیر از بهشت بفروشم آن که حماقت است، خسران است آن دیگر اصلاً، خوب حالا چون این جوری است اگر دیدن هایی دل آدم را ببرد، دیدن ها دل آدم را ببرد، دیدن ها دل آدم را به خود مشغول کند، دیگر خدا از معشوق بودن در می آید، وقتی خدا از معشوق بودن در بیاید شخص از چه چیزی خارج می شود؟ از انسانیت خارج می شود یعنی به محض این که خدا از معشوق بودن خارج شود تو از انسانیت خارج می شوی چون انسان توضیح دادیم، یعنی کسی که فقط عاشق خداست، کمالات که یادتان هست ،کمالات جمادی ، نباتی، حیوانی ، عقلی ، فوق عقلی دیگر درست است؟ گفتیم ما از آن جهت که معشوقات جمادی داریم یا نباتی یا حیوانی، که حیوان هستیم، این سه تا را که حیوانات هم دارند، از آن جهت که عاشق علم، اطلاعات و معقولات هستیم، فرشته هستیم، پس انسان نیست این جا، خبری از انسان نیست تا این جا با هم مشترک هستیم با موجودات، با حیوانات مشترکیم، با فرشته ها هم در این که طالب علم، کمالات علمی و علوم مختلف، واقعاً اگر علم را بخواهیم خیلی آدم کم گیر می آید که دنبال علم باشد، علم را برای کمالات پایین تر خیلی ها می خواهند، یعنی تحصیلی، حقوق بیشتر، شهوت، این چیزها، تحصیلات برای این که من رأی بیاورم توی مجلس، پس من شهرت طلبم، قدرت طلبم، سواد دنبال خود علم نیستم، خیلی کم هستند انسان هایی که عاشق خود چه چیزی باشند؟ عاشق خود علم باشند، اما اگر پیدا کردیم آدمی را که علم را برای کار دیگری نمی خواست، یعنی کارهای پایین تر از خودش، اگر علم را آدم برای کار بالاتر بخواهد که خوش به حالش، بالاتر از علم، علم را بخواهد برای تبدیل شدن، علم را بخواهد برای کسب مهارت، کلاس برود، جلسه برود، CD گوش کنند، کتاب بخواند، استاد ببیند، برای شدن، این همه کلاس رفتنش استغفار است، اصلاً پاک پاک می شود هر یک جلسه ای که می رود در کلاس می نشیند و بیرون می آید پاک پاک است ، چرا؟ چون این تصمیم دارد این اطلاعات را به کار بگیرد، می خواهد این اطلاعات را برای بالاتر از اطلاعات به کار بگیرد، نمی آید بنشیند فقط بشنود بعد برود هیچ تأثیری در او نداشته باشد، هیچ تحولی در او ایجاد نشود، هیچ جذّابیتی، هیچ شادیی، هیچ آرامشی به او اضافه نشود، کسی که می آید کلاس، کلاس های قرآن، کلاس های معارف، کلاس های معنوی، به حجم شادی اش و آرامش اش اضافه نمی شود این اطلاعات در واقع به نفع او نیست، این فقط قسی القلب و خبیث تر می شود این آدم، اطلاعات مذهبی باید دو تا چیز اضافه کند در قرآن هم خواندیم و گفتیم ، هم شادی و هم آرامش، اگر نمی تواند به شادی و آرامش تو اضافه کند تو این علم را برای یک چیز دیگر می خواهی، اگر برای به کار گیری بخواهی حتماً شادت می کند، حتماً آرامت می کند، حتماً لذا می بری از این که می نشینی و می شنوی، می خوانی، مطالعه می کنی، کلاس می روی، مباحثه می کنی.
پس اگر ما طالب علم باشیم به معنای خودِ علم، خودِ علم را بخواهیم، واقعاً عاشق علم باشیم یک فرشته هستیم و اگر طالب بی نهایت باشیم انسان هستیم، یعنی فوق عقل، پس اگر طالب عقل هستیم فرشته هستیم، اگر طالب فوق عقلیم یا فوق تجرد، که این ها را هم توضیح داده ایم که فوق عقل و فوق تجرد یعنی چه؟ که یعنی بی نهایت، تازه این جا شخصیت یک انسان شکل می گیرد، انسان زمانی که عاشق الله می شود باطن انسانیش تازه شروع می کند به فعالیت یعنی تازه دارد از وضعیت حیوانی خارج می شود، اگر عکس خودش را ببیند یا خواب ببیند باطن خودش را ، می بیند که دارد یواش یواش از حالت حیوانی خودش خارج می شود این قیافه یواش یواش، آن شاخی که دارد، دارد آب می شود، آن نیش هایی که دارد، دارد کم می شود، آن پشمالو بودنش دارد برطرف می شود، دارد بشره ی انسانی، پوست انسانی پیدا می کند، یواش یواش یواش دارد قیافه ی باطن انسانی پیدا می کند که پیامبر فرمود بسیاری از امت من، روز قیامت به صورت ده حیوان و چیزهای دیگر محشور می شوند، موجودات دیگر محشور می شوند برای این که مسلمان های حیوان بودند یعنی حیوان های مسلمان بودند، به مرز انسانیّت نمی رسد، به مرز انسانیت انسان با عشق به حق تعالی و ایمان حقیقی می رسد، یعنی دلدادگی به خدا، یعنی دل آدم ضعف می رود اسم خدا را می شنود، یعنی این که صورت های مقدس را می بیند اشک توی چشمانش جمع می شود، یعنی این که از صورت های مقدس فراری نیست، زده نیست، پژمرده نیست، دل مردگی نسبت به مقدسات ندارد وقتی می بیند، وقتی بچه خدا به او می دهد نمی رود اسم های عجق وجق بگذارد، وقتی در حرم می رود المؤمنُ فی المسجد کالسمک فی الماء، توی حرم می رود، توی مسجد می رود مثل ماهی ای هست که توی آب است، سرزنده می شود وقتی که می رود توی مسجد، می رود توی حرم، این آدم زنده است، بخش انسانیتش فعال است، آن کسی که توی مسجد می رود، نمی دانم توی حرم، نمی دانم قرآن می خواهد بخواند، نماز می خواهد بخواند ، دل مرده است این هنوز شروع کارش است، هنوز بالغ نشده است، هنوز چهره انسانی پیدا نکرده است، در راه است، خوب اگر اله من الله است من انسانیتم به الهیت خداست تا وقتی الله اله من است، معشوق من است، من انسان هستم به محض این که الله از معشوقت افتاد من از چه چیزی افتاده ام؟ من از انسانیت ساقط می شوم، یعنی من اینجا خراب کردم، آمدم پایین یک درجه، معشوقم عوض شد، محبوبم عوض شد، چون توضیح دادیم در درس های گذشته، قیمت هر آدم به چیه؟ به محبوب هایش است به معشوق هایش است به هوس هایش است به دغدغه هایش است در شرح زیارت عاشورا مفصل توضیح دادیم:
گر بود اندیشه ات گل گلشنی ور بود خاری تو همی گُلخَنی
پس ببین چه کسی را دوست داری؟ چه چیزی را دوست داری؟ معشوق هایت، آن هایی که دلت ضعف می رود وقتی اسمش می آید، وقتی خوابش را می بینی، ببین وقتی شب هایی که می خواهی بخوابی، شب هایی که توی رختخواب می روی ، عقربه ی خیالت می رود روی کجا، همان معشوق توست، قیمتت هم همان است، ببین وقتی کسی دور و برت نیست، خلوت است و اعضای خانواده نیستند و تو توی خانه هستی، رفتند مسافرت یا این که تو چند ساعت توی خانه هستی، روز جمعه خلوتی، ببین دلت چه کسی را می خواهد چه چیزی را می خواهد قیمتت هم همان است اصلاً تعارف بردار هم نیست، ببین هوس چه چیزی را بیشتر می کنی، در خیال با چه چیزی عشق بازی می کنی، قیمتت هم همان است، خوب حالا اگر من یک چیزی را ببینم و به هوس بیفتم، ذهنم را مشغول کند، ثابت می شود، انسان یک چیزی را ببیند و به هوس نیفتد و ذهنش را مشغول نکند، اگر کمالی دارد، زیبایی دارد، چیزی هست استفاده می کند اما معشوق بودن خدا نمی افتد، یعنی خدا را یک دفعه فراموش نمی کند، بعضی ها یک سفر خارجی که می روند آن جا حجاب را کنار می گذارند، یک سفر خارجی می روند بی غیرت می شوند، بی دین می شوند اصلاً، این اصلاً تا این را دیده اصلاً خدا را فراموش کرده است، این شب اول قبر وقتی از او سؤال می کنند مَن رَبک اصلاً نمی تواند بگوید الله جل و جلاله چرا؟ چون در دنیا به یک شهوت خدا یادش رفت، چه طور در فشار قبر، هول قبر، شهوت هم نیست، عذاب است، می تواند خدا یادش بیاید، لذا هر چه فکر می کند که به این می گویند مَن رَبُّک نمی تواند، چهل سال نماز خوانده نمی تواند به او می گویند مَن رَبّک؟ نمی تواند، دینت چیه؟ کتابت؟ امامت؟ می بینی اصلاً این با این امام زندگی نکرده اصلاً، اصلاً امام در زندگی اش موضوعیت نداشته، به خصوص امام زمان (عج)، آن هایی که امام زمان در زندگی شان موضوعیت ندارد، مهم نیست ، جا ندارد، سهم ندارد، این ها موقع شب اول قبر گرفتار می شوند، یک کسی که در 24 ساعت وقتش چیزیش برای امام زمان (عج) هزینه نمی شود، چون هزینه کردن یعنی درگیر شدن دیگر، پس یادش هست، حالا اگر من چیزی برای امام زمان (عج) ندارم، رفت و آمدی ندارم، کاری نمی کنم، توی چادر حضرت نیستم، نمی روم و نمی آیم توی چادر حضرت، توی اردوگاه حضرت نیستم، من چه جوری شب اول قبر می توانم امامم را بگویم با آن هول و ترس آن جا، آقا یک دُبی رفته، یک کیش رفته، می بینی اصلاً ، یک فیلم سینمایی می بیند طرف اصلاً می پرد خیلی چیزهایش ، یک مهمانی می رود، یک خانه می بیند، یک کاخ می بیند، یک اتوموبیل می بیند دل می دهد اصلاً همه چیزش یادش می رود، تمام وجدانش ، تمام انسانیتش، تمام شدنش، فراموش می کند، وَ لَم یَشغَل قَلبَهُ بِما تَری عَینا، دلش مشغول نشود وقتی یک چیز را می بیند، اصول از دستش نرود، کسی که تا می بیند اصول از دستش می رود، این آدم نیست، ضعیف است، با یک شکلات، با یک قاقا.
مرحوم احمد نراقی در طاقدیس شعر قشنگی دارد، در بحث انسان شناسی مفصّل توضیح دادیم در معرفت نفس هم این کار را کردیم، که طرف روی لبه ی بام نشسته شعر قشنگی دارد، به معشوقش که روی بام است ابراز عشق و علاقه ی بسیار می کند، این معشوق خانمی که روی بام نشسته به این آقایی که نشسته روی بام دارد ابراز عشق و علاقه می کند می گوید بابا تو چه قدر بی سلیقه هستی که عاشق من شده ای می گوید چه طور؟ می گوید ببین در کوچه دختری دارد می رود چقدر این، یک شعر هست یادم نمی آید پس اگر او هست پس من نیستم، ببین اگر او معشوق است، معشوق به او می گویند تو داری به من نگاه می کنی، نگاه کن چقدر زیباست، این برمی گردد که توی کوچه را نگاه کند خوب این که بهتر از این است چه کسی است این هم هُلش می دهد و می اندازد او را پایین، رُو رُو عاشقی بر تو حرام، دیگر اسم عاشق بر روی خودت نگذار، تو هوسناکی، تو هوس باز هستی ، الان عاشق من هستی، چهار روز دیگر بهتر از من گیرت می آید و به کسی دیگر نگاه می کنی، یک کسی که بیست سال ، سی سال، پانزده سال، ده سال زحمت همسرش را ندیده می گیرد من بارها هم گفته ام ، الان بحث ما در رابطه با ازدواج مجدد و ازدواج موقت است، به یک دلیلی یک نفر رفته ازدواج مجدد کرده است، الان کاری نداری که کاری درست یا غلط است خیلی جاها غلط و خیلی جاها هم درست و کاری لازم است، کاری نداریم، خوب حالا رفته ای این کار را کرده ای شرع مقدس به من اجازه داده است، ما می گوییم شرع همه جا همچین اجازه ای نداده است، همه وقت، به همه کس چنین اجازه ای را نداده است، خیلی خوب، بعضی ها، بعضی جاها، خوب، پسندیده ، لازم، کرده ای این کار را، چرا زحمات همسرت را نادیده می گیری، چرا فشار می آوری، چرا اعصاب این را خرد می کنی، چرا شکنجه ی روانی می کنی، چرا بی محبتی می کنی، چرا بچه هایت را اذیت می کنی، آمدن یک نفر جدید، این خیلی فلسفه زشتی است که نو که آمد به بازار کهنه می شه دل آزار، این اصلاً در مرام هیچ انسانی نیست، نه همسر، پدر و مادر، این بچه هایی که بیست سال، سی سال پدر و مادر برایشان زحمت کشیده است پدر و مادرش را به زنش می فروشد، در روایت داریم که اگر می خواهی بدانی یک مردی هست که می توان با او ازدواج کرد یا نه، ببینید که چقدر به پدر و مادرش وفادار است، دختر خانم ها می گویند تو، من دیگر زنت شدم دیگر نباید به هیچ کس توجه کنی، بابا و مادرت و همه کست را بفروشی به من، اگر پسری این کاری را بکند نامردی کرده است، من به دخترها می گویم بابا اگر پسری پدر و مادرش را به تو می فروشد تو را به هیچی می فروشد، امکان ندارد نفروشد، بیست سال زحمت کشیدند، سی سال زحمت کشیده اند تو چه توقعی ای است که داری یک کسی پدر ومادرش را به خاطر تو له کند، این خیلی خودخواهی و بدبختی است خیلی گدایی و فقر است که یک دختر به یک پسر بگوید تو همه ی دلت را به من بده اصلاً پدر و مادرت و کسان دیگر اصلاً توجه نکن این خیلی بیچاره گی است ، از آن طرف هم این نامردی است که یک کسی را که آن همه سال برایش فداکاری کرده است، زحمت کشیده است بفروشد به یک کسی دیگر ، زحمات او را نادیده بگیرد، تو ازدواج می خواهی بکنی بکن، ولی پدر و مادرت را برای چه می فروشی، حرمت آن ها، سابقه ی آن ها، این ها خوب نیست.
وَ لَم یَشغَل قَلبَه بِما تَری عَیناه یعنی وقتی که تو اخلاص داری، چشمت هر چه را دید خدا را فراموش نکن، آقا ما بعضی وقت ها با یک فیلم، با یک صحنه، با یک آدم، با یک خانه، با یک ماشین، با یک مسافرت، همه چیز را فراموش می کنیم، می گوید من نمی توانم حجاب را رعایت کنم فامیل هایمان این جوری هستند من نمی توانم رعایت کنم، تو با چه کسی طرف هستی؟ با خدا طرف هستی یا با فامیل هایت؟ منم این ها را می بینم خوب، اصلاً همه ی هنر آدم یعنی همین، یعنی یک کس دیگری را ببیند و آن جوری نباشد، مستقیم، اصلاً خدا برای همین سر راه آدم می گذارد، علت این که خدا ما را با هوس ها امتحان می کند، با شهوت ها امتحان می کند همین است دیگر، انا جعلنا عَلی الارض زینه لها لِنَبلُوَهُم اَیُّهُم أَحسَنُ عملاً (آیه 7 سوره کهف) ماهر چه هست در چشمک زدن آفریدیم، زینت آفریدیم تا امتحانتان کنیم، می گوید خدایا این شد کار، تو از این طرف به من شهوت دادی، از این طرف این ها را آزاد گذاشتی بعد به من می گویی پاک باش نگاه نکن، اصلاً همین است، فلسفه ی خلقت همین است که تو الله را که معشوق اصلی ات هست بتوانی بر همه ی معشوق ها ترجیح بدهی و قوی شوی در انسانیت، در حیوانیت خوب بله کجا به ما فشار می آید و اذیّت می شویم و یقه ی خدا را می گیریم به خدا اعتراض می کنیم، اعتراض اصلاً کار کدام بخش است؟ سؤال کار کدام بخش است؟ سؤال و اعتراض کار بخش طبیعی است بخش انسانی که از خدا سؤال نمی کند هیچ وقت، هیچ وقت انسان به خدا نمی گوید چرا مرا خلق کردی؟ من خدایا نمی خواستم خلق شوم من را برای چه خلق کردی؟ بخش طبیعی می گوید، بخش حیوانی می گوید، که آن اصلاً اعتنایی به آن نیست، انسان هیچ وقت این سؤال را از خدا نمی کند، می گوید خدایا تو خیلی در حقم لطف کردی که مرا آفریدی و مرا با خودت آشنا کردی و من را عاشق خودت کردی، خیلی لطف کردی که به من این عزت را دادی که تو معشوق من باشی، این اصلاً اعتراضی به خدا ندارد، گله ندارد، سؤال ندارد، سؤال هایی که از توی ذهن ما ایجاد شود که آقا ما اصلاً نمی خواستیم خلق شویم خدا برای چه ما را خلق کرد، خدا چه نیازی به خلق ما داشته است این ها همه مال بخش حیوانی است، چون می گوییم واقعاً هم حق دارد، چون می گوییم من که یک جنس مخالف، یک اتومبیل برای من کافی است، بقیه را می خواهم چه کار، این چیزهایی که می گویی، من نماز به چه دردم می خورد، این کسی که می گوید نماز به چه کار من می آید، حجاب به چه کار من می آید، دین به چه کار من می آید، راست می گوید این بنده ی خدا، راست می گوید، چرا؟ چون حیوان است، انسان این سؤال را نمی کند، تا حالا چشم سؤال کرده است که طول موج چه به درد من می خورد، گوش سؤال می کند که فرکانس به چه درد می خورد، شکم سؤال می کند آب به چه درد من می خورد، او می فهمد که آب چقدر لذت دارد و از آن هم استفاده می کند. من انسان از جنس خدا است آن هیچ وقت سؤال نمی کند خدایا تو برای چه من را خلق کردی، او می گوید خدایا تو به من عزت گذاشتی، بزرگم کردی، شرافت به من دادی که مرا آفریدی و تو معشوق من هستی و تو عزیز من هستی، من عاشق تو هستم، خیلی لطف کردی در حق من که مرا این جوری آفریدی، او اصلاً سؤال ندارد، خدایا چه خوب کردی مرا آفریدی، خیلی ممنونت هستم که من را عاشق خودت کردی، ولی بخش حیوانی اصلاً از این حرف ها خوشش نمی آید، بِهِش هم بر می خورد و ناراحت هم می شود، وقتی که ما نمی فهمیم برای این است که بخش حیوانی ما فعال است و جلوی بخش انسانی ما را می گیرد، کفی بی عزاً اَن اکون لک عبداً، خدایا این عزت برای من که من بنده ی توام، چه خوب کاری کردی که مرا خلق کردی، من وقتی بنده ی تو شدم به قول حافظ از وقتی که بنده ی تو هستم آزاد هستم، آزاد شدم دیگر، بنده ی کسی دیگر نیستم اسیر کسی دیگر نیستم، محتاج هیچ کس جز تو نیستم، وَ کفی بی فخراً اَن تکونَ لی ربّاً، این افتخار برای من بس که تو ربّ من هستی، کس دیگری نیست، این آدم وقتی می رود نماز بخواند با چه افتخار و ناز و با چه سرمستی ، با چه رقصی رکوع می رود، اصلاً رکوع می رود به رقص می رود سبحان ربی الاعظیم و بحمده، پروردگارم خودم، رب عظیم خودم، سبحان ربی الاعلی ؛ به به چه رمزی است در رکوع عظیم، در سجده اعلی، ربی ، بخش حیوانی نمی گوید ربّی، اصلاً بخش حیوانی زیر بار نمی رود، بخش انسانی اصلاً سؤال ندارد، معشوقش خداست، اصلاً هر چه می بیند با معشوقش عوض نمی کند، شما یک بچه کوچک را نگاه کنید بچه پنج الی شش ماهه را توحید را هر کس می خواهد یاد بگیرد و اخلاص را از بچه ها یاد بگیرد، هزار نفر به او بگویند بیا بغلم جز بغل مادر جایی دیگر نمی رود اگر هم برود چند دقیقه می رود ولی مادر را اصلاً نمی فروشد، ببینید چقدر قشنگ عمل می کند بچه ی منزوی و بی عاطفه ای نیست، بابا بگوید بغل می رود، عمو بگوید می رود، خاله بگوید می رود، دایی بگوید می رود، همسایه بگوید می رود، با خوش اخلاقی هم می رود، می گوید می خندد اما چند دقیقه، اصلاً مادر را با هیچ کس عوض نمی کند اخلاص دارد، اصلاً مادر را با هیچ کس عوض نمی کند، بقیه نازش کنند، مادر کتک بزند باز هم بغل مادر می رود، در اخلاص در دعا توضیح دادم او فقط یقه ی مادر را می گیرد وقتی مشکل داشته باشد، فقط مادر را صدا می کند، فقط گریه می کند برای مادر و خجالت هم نمی کشد خودش را برای مادرش ذلیل کند، آن کاری که ائمه ، پیامبران خجالت نمی کشند ولی ما خیلی خجالت می کشیم از این که به سجده بیفتیم.
قرآن می گوید عاشقان این جوری هستند که با صورت به خاک می افتند برای خدا، ما یک سجده هم بخواهیم بکنیم خیلی زورمان می آید، آمده بودند به پیامبر می گفتند یا رسول الله نماز می خوانید اما سجده و رکوع نمی کنیم ایستاده، این حیوان است که می خواهد نماز بخواند، انسان این جوری نیست، مگر می شود به یک عاشق بگویی برو سمت معشوقت اما هم آغوشی ، بوسه نداشته باش، می گوید من می میرم اگر آن را نبوسم، می میرم اگر هم آغوش نداشته باشم، رکوع، سجده، هم آغوشی خداست، اگر یک کسی به خدا می گفت که ، خدای بخش انسانی نه خدای بخش حیوانی، خدای بخش حیوانی که اصلاً از نماز خوشش نمی آید، به انسان بگوید تو، به تو اجازه می دهم نماز بخوانی ولی رکوع حق نداری بکنی، آخ ، آخ ، این دیوانه می شد، به او می گوید من به تو اجازه می دهم که نماز بخوانی اما سجده نه، می میرد، می گوید خدایا من نمی توانم سجده نکنم، و لذا یکی از عشق های بهشتی ها در بهشت این است که همه اش دوست دارند سجده کنند آن جا هم می گویند نه، بلند شوید و آدم می فهمد که چقدر در دنیا کلاه سرش رفته است، ای بابا ما چهل سال عمر کردیم، پنجاه سال عمر کردیم، کل سجده هایمان ده دقیقه نشد، آن ها هم که اصلاً حواسمان نبود، اصلاً هیچ کامی نگرفتیم، حواسمان جای دیگری بود، در هم آغوشی هست که وقتی بلند می شویم می گوییم آه من چشیدمش، چقدر زیباست، علی (ع) می فرماید: خوش به حال کسی که یک چیزی را دید دلش مشغول نشود، بچه بغل این و آن می رود، چند دقیقه است، اما می داند که باید با مادر باشد، همه نشسته اند نگاه تلویزیون می کنند با کسانی دیگر صحبت می کند اما مادر را ببیند دارد از در بیرون می رود همه را رها می کند و دنبال مادر می رود، مادر چادر سرش می کند این لرزه به اندامش می افتد که نکند این از مادر جدا شود چقدر قشنگ برای مادر زار می زند، چقدر قشنگ برای مادر عربده می کشد، چقدر قشنگ گریه می کند ذلت برای مادر به خرج می دهد، چقدر خودش را خوار می کند تا مادر مثلاً شیری به او بدهد، آبی به او بدهد، او را در آغوش بکشد، اخلاص دارد، کسانی دیگر اصلاً دل بچه را نمی برند، ما باید توحید را از بچه یاد بگیریم، و ما این جوری نیستیم، ما الله معشوقمان نیست، تخلّق به اخلاق الهی هم خواستمان نیست، نمی گوید اگر من قُر بزنم ، نِق بزنم، عصبانی شوم، دستم را بلند کنم از معشوقم دور می شوم، هم فحش می دهد هم کتک می زند، هم بداخلاقی می کند، هم عصبانی می شود، هم قهر می کند، حواست نیست که با این کارهایت چقدر از الهت دور می شوی، خوب حالا این کارها را بکن بعد برو نماز بخوان می بینی نمازت ، نماز هست یا نه، عمراً چنین نمازی، تو بتوانی دیگر نماز بخوانی، اصلاً کسی که می خواهد عصبانی شود، می خواهد برنجد، می خواهد توقع پیدا کند در وجودش، می خواهد فحش بدهد، این اصلاً وقتی یادش می آید که با این کار چقدر از خدا دور می شود خیلی حیا می کند، اصلاً نمی تواند بداخلاقی کند، نمی تواند قُر بزند، نمی تواند نِق بزند، نمی تواند سر شکم، سر چیزهای دیگر جار و جنجال راه بیندازد، اصلاً خودش حیا می کند، در روایت داریم یکی از بهترین نوع حیاها این است که انسان از خودش حیا کند، آدم از خودش حیا کند خجالت بکشد، که بابا من برای چه دارم داد می زنم، برای چه دارم عصبانی می شوم، برای چه قهر می کنم، این خلاف شرافت ذاتی من است، ببین یک گدا برود گدایی بکند خجالت آور است یا یک ثروتمند برود گدایی کند؟ یک ثروتمند برود، آخر این خلاف شأن شماست، شما دارید برای چه رفته ای دستت را جلوی مردم دراز کرده ای،او ندارد عیبی ندارد، کسی را نداشته رفته گدایی کرده است، در شرع مقدس اگر یک نفر گرسنه اش شود وغذا پیدا نکند مطلقاً شارع مقدس اجازه داده است دزدی کند، قانون هم نمی تواند با او کاری داشته باشد می گوید این در حال مرگ بود، دزدید و جانش را نجات داد هیچ اشکالی هم ندارد، اما یک نفر که پول دارد و برود دزدی بکند پول دار است برود دزدی بکند این قبیح و زشت است و جریمه هم دارد، تو وقتی خدا را داری، اَخلَصَ یعنی تو معشوق را داری، کمال مطلق را داری، همه چیز را داری، با خدا چه جوری سر هواس هایت داد می زنی ، عصبانی می شوی سر زن و بچه ات، سر شوهرت، سر این را می خواهم آن را می خواهم، باید این را برایم بخری من این را می خواهم، آن را می خواهم، من این جا می خواهم بروم، اصلاً خودش باید حیا کند این چیزها را اصلاً توی خانه نیاورد، هیچ جا اصلاً، یعنی چه ما خودمان را کوچک می کنیم من با خدا چه می خواهم ، ماذا وَجَدَ مَن فقدک؟ سیدالشهداء در دعای عرفه چه دارد کسی که تو را ندارد؟ ولی بعدش چه می گوید؟ مَن الذی فَقَد مَن وَجَدک؟ چه ندارد کسی که تو را دارد؟ تو دو دقیقه پیش نماز خواندی و گفتی اشهد اَن لا اله الا الله وحدهُ کلمه وحده را به کار بردی یعنی تو برای من بس هستی، خوب اگر بَسَت هست چه جوری الان حاضری به خاطر شکمت عصبانی شوی، برای شهوتت دیگران را اذیت کنی، چه جوری دلت می آید برای یک لباس، برای یک چادر، برای یک اتومبیل، برای یک تلفن همراه، برای خانه، برای یک غذا، مرد خانه زشت است مثلاً برای غذا ناراحت شود، بارها در کلاس همسران گفته ایم که مردها اصلاً به خانم نگویند چه درست کنند زشت است، خانم هر چه درست کرد درست کرد می خوریم دیگر، این را می خواهم، آن را می خواهم، این جوری باشد، آن جوری باشد، بعد هم خلاف آن باشد کلی نق و غُر که چرا غذایم این جوری شد، غذا آن جوری شد، شکمم این جوری، بچای من چرا این جوری، آن این آب گوشت را من نمی خواهم، این برنج را نمی خواهم، آن غذا را دوست ندارم، این سوپ چرا این جوری شد، اصلاً شرافت آدم این طوری نیست که این کارها را بکند، این کارها کار خوبی نیست قیمت آدم را پایین می آورد، آدم را ذلیل می کند، آدم را خوار می کند، اصلاً خودت از خودت حیا کند، خودت خجالت بکش که برای چه ناراحت شدم من؟ برای چه داد زدم؟ برای چه عصبانی شدم؟ برای چه گفتم طلاقت می دهم؟ برای چه گفتم طلاق می خواهم؟ برای چه قهر کردم؟ برای چه در را بستم؟ برای چه تلفن را قطع کردم؟ یک بار به خودت نگاه کن برای چه الان با داداشت قهر هستی؟ برای چه خانه ی بابا و مادرت نمی روی؟ برای چه صله ی ارحام نمی کنی؟ قیمت هایی که برایش نمی کنی این کارها را ، نگاه کن تو قیمتت دستت می آید، وَلَم یَشغَل قَلبَهُ بما تَری عیناه دلش با چیزی که می میرد مشغول نمی شود، یعنی اصلاً یادش نمی رود که لا اله الا الله برای همین هم ما چون یادمان می رود، نگویید برای چه نماز پنج وعده وضع شده است، چون ما در طول صبح تا ظهر هزار تا معشوق غیر خدا می بینیم، پول، شهرت، شهوت، موقعیت، نمی دانم هزار تا چیز دیگر، باید زود بری ، زود زود بروی خودت را بیاوری سر خط، برای همین هم می گویند اذان که گفتند شما قرآن هم نخوانید چون ممکن است که قرآن یک چیزهای دیگری باشد که ربطی به حقیقت تو نداشته باشد، ذکر هم نگویید، الله اکبر الله اکبر الله اکبر الله اکبر اشهدُ ان لا اله الا الله می گویند می خواهم قرآن بخوانم، نه فقط اذان بگو، فقط اذان بگو، بگو لا اله الا الله تا برگردی به انسانیت خودت، برگردی به حقیقت عشق خودت، به حقیقت انسانی خودت، نماز بخوان، هیچ کاری ، هیچ کاری ما بعد از توحید مهم تر از نماز نداریم، نماز ، نماز بخوان تا آدمیتت را از دست ندهی، تا شرافتت را از دست ندهی، اگر ما عصبانی هستیم، زودرنج هستیم، قُرقُرو هستیم، بداخلاق هستیم، حسودیم، چشم و هم چشمی داریم، حسرت زندگی این و آن را می خوریم چون نماز نمی خوانیم، آن هایی که می گویند ما نماز می خوانیم و این جوری هم هستیم نماز واقعاً نمی خوانند، اگر یک کسی نماز خواند دیگر این جوری نیست، می گویی دو رکعت نماز خوب اگر آدم بخواند شاد شاد شاد می شود، نماز شراب است، مثل قرآن که فرمود شراب مؤمن، قرآن مست می کند آدم را، اصلاً آدم از بداخلاقی ، از دغدغه، از وحشی گری، از تیزی در می آورد، اگر نیستیم نماز را نخواندیم، به خدا نخواندیم، به قرآن نخواندیم، نه نماز خوردیم نه قرآن خواندیم، اگر بخوانیم ما دیگر راحت هستیم، جان ما را آرام می شود، دلمان به چیزی که می بینیم مشغول نشود پرده هایشان را دیدی، خانه شان را دیدی، ماشین شان را دیدی، مبلمان شان را دیدی، همین طور به رخ شوهرش می کشد، مرد هم می گوید دیدی چه سفره ای انداخته بود، دیدی سلیقه ی خانم را، دیدی آشپزی خانم را، دیدی چقدر هیکلش بهتر از هیکل تو بود، قیافه اش به خودش رسیده بود، لباس پوشیدنش را دیدی، سلیقه اش را دیدی، ای بابا این ها همه اش بی وجدانی است، نامردی است، این ها همه اش خلاف انسانیت است، هر چه هم آدم راه خدا را می رود دیدنی هایش هم بیشتر می شود متأسفانه، یعنی خدا می گوید من این کار را کرده ام دیگر، می گوید هر چه بالا می برم عاشق تر می شوی دیدنی های قشنگ تری به تو نشان می دهم، ببینم قیمت تو چقدر است ، یکی می گفت همه ی آدم ها قیمت دارند بالاخره یک جا آدم خودش را می فروشد ، اِنّا جَعَلنا ما عَلَی الارض زینَةً لِنَبلُوَهُم اَیَّهُم اَحسَنُ عملا ( آیه 7 سوره کهف ) ما همه چیز را چشمک زدن برای شما آفریدیم تا شما را امتحان کنیم ببینید وقتی شما می گویید لا اله الا الله راست می گویید، چقدر ما، آدم های زیارت عاشورا خوان، نمازخوان ، روزه بگیر، چقدر آدم هایی که ادعای ولایت اهل بیت داشتند زمان جنگ ، اصلاً نتوانستند جبهه بروند، همه اش دروغ بود، شصت سال به خدا دروغ گفته بود، عاشورا قشنگی اش به همین است، همه عاشورا آمدند که به خدا بگویند لا اله الا الله، ما ادعا داریم لا اله الا الله را، راست هم می گوییم ، وای وای خدا چه تراشی به آدم می دهد، می تراشد.
خداوند به امام حسین (ع) می فرماید چه می خواهی ، خدا رحمت کند، حالا خوب شد داخل کلاس ما یک کلاسی دوره شرح گنجینه ی الاسرار مرحوم عمان را این جا داشتیم که جناب مجاهدی این جا درس دادند، به امام حسین (ع) می گوید تو چه می خواهی؟ می گوید خودت را می خواهم، من را می خواهی؟ موسی یک بار چنین چیزی به خدا گفت، گفت خودت را می خواهم، گفت تو، موسی پیامبر اولوالعزم است ، کلیم الله است، یعنی این قدر خدا دوستش دارد، این قدر اوج گرفته موسی، که با خدا حرف می زند، کلام به کلام صدای خدا را می شنود خدا هم با او حرف می زند، یک جا، من مضمونش را می گویم، به خدا می گوید من هنوز گیر دارم می گوید آره تو هنوز وابستگی به خانواده ات داری، آقا ، یک ابراهیم، اسماعیل را جلویش آوردند ذبح کنند، مادرش بعداً فهمید بی هوش شد، چقدر به ابراهیم فشار آمد تا بالاخره شمشیر را کشید روی گلوی بچه، اسماعیل چه قدر با صفا بود، استجدُنی انشاءالله برای خدا ببر، یک ماجرا این جوری مانده است، بعد حالا یک دفعه امام حسین (ع) این را می گوید، می گوید ببین زنت را بیاور، بچه هایت را بیاور ببینم شما چه کار می کنید راست می گویید لا اله الا الله یا نه، یکی دیگر یک جایی دارد این جا نماز می خواند می گوید لا اله الا الله یک دفعه در چادر را می زنند امام حسین (ع) آمده دمِ در چادرش می گوید من دارم می روم، می آیی یا نه؟ اول می گوید نمی آیم بعد یک چند دقیقه با امام حسین (ع) حرف می زند می بیند نه انگار رفتنی است به زنش می گوید خانم طلاق ما رفتیم، خانم می گوید بی خود طلاق، ما هم آمدیم، خودم هم می آیم، وَهَب می آید با مادرش ، سر بچه را می برند سر بچه را می برند جلوی مادر می اندازند، مادر هم سر بچه را برمی دارد و پرت می کند نمی خواهم فروخته ام و دیگر تمام شده است، معامله کرده است، الله اکبر تا می گویی اشهد ان لا اله الا الله، چشمک ها شروع می شود باید از حقیقت انسانی ات خارج نشوی، باید اخلاق خدا را کنار نگذاری، نامرد نباشی، جفا کار نباشی، تا می گویی اشهد ان لا اله الا الله یعنی می گویی خدایا من تو را می خواهم و ارزش های تو را، ارزش های متعالی تو را می خواهم، کمالات تورا، من می خواهم مثل تو شوم، لذا خدا می گوید آن وقت دنبال چیز دیگری نمی روی، نه، نمی گویی چیز دیگر را دوست نداشته باش، مثل مادر است، که مادر هم خیلی بد است اگر بچه اش را وابسته کند و بگوید مثلاً بغل بابایت نرو، بغل خواهر و برادرهایت نرو، بغل هیچ کس نرو فقط بغل من باش، خدا اتفاقاً می گوید برو دوستشان هم داشته باش اما بدان که الهت چه کسی است؟ الهت من هستم، در دین می گوید وقتی یک کسی خدا الهش هست عاشق تر است نسبت به همسرش والّا این جوری نیست، می گوید اگر می خواهی بدانی که یک نفر مؤمن است امام صادق (ع) می فرماید ببین چقدر عاشق خواهر و برادرهایش است، چقدر عاشق مردم است، چقدر نسبت به همسرش وفادار است، این خوب است و عیبی ندارد، دوستشان داشته باش و عاشقشان هم باش، هیچ عیبی ندارد، اما الهت و معشوق اصلی ات کیست؟ خداست، چه جوری فرق می گذاریم، آن جایی که بین این و آن و خدا، مجبوریم یکی را انتخاب کنیم، داستانی که چند بار برایتان نقل کرده ام، سیدالشهداء عرض می کند که بابا من را دوست داری؟ می گوید بله بابا دوستت دارم، عرض می کند خدا را هم دوست داری؟ می گوید بله، عرض می کند توی دل چه طوری دو تا محبت را جا داده ای؟ می فرماید من معشوقم خداست و به تو شفقت پدری دادم، دوستت دارم خودِ خدا هم گفته، می گوید خوب اگر این جوری است چه جوری در دلت فرق می گذاری بین این محبت ها، می گوید این جوری که اگر بین کشتن تو و ایمانم مخیّر شوم حتماً تو را می کشم و تردید نکن که تو را نمی کشم لذا به ابراهیم می گوید برو سر اسماعیل را ببر چه جوری می گویی لا اله الا الله، ابراهیم کُر کُری می خواند به به چه آدم هایی بودند، پدر ما بودند، آدم باید کیف کند پدرش این جوری بوده است، بابای طبیعی مان را ول کنیم، این ها مال بدن دنیایی مان است این اصلاً چیزی نیست، بابا های فطری مان، نگاه کنیم بچه های چه کسانی بوده ایم آدم کیف می کند که باباهایش از این ها بودند، ابراهیم در بیابان یک دفعه جبرئیل می گوید: سبوحٌ قدوس ربنا و ربُ الملائکه و الرّوح، یک بار بگو من نصف این، در جایی داریم یک سوم و در جایی دیگر نصف این گله ام را می بخشم، دو ، سه بار تکرار می کند می بینند همه اش را بخشیده اند برای شنیدن اسم خدا، خوب بیا حالا برو سر اسماعیل را ببر ببینم بلد هستی یا نه؟ ما گفتیم سر ببر، سر بچه ات را می بری، ما سر سفره حاضر نیستیم، سر شکممان را ببریم، سر خیالمان را ببریم، سر هوس های دیگر مان را ببریم، حالا بچه که هیچی ، حالا این چیزها را از ما نخواسته است اگر یک موقع هم جنگ پیش بیاید باید رفت خیلی ها نمی روند، یا نرفته اند، خیلی ها آن هایی که مدعی بودند نتوانستند بروند، نگذاشتند همسرانشان و بچه هایشان بروند، نه برادرهایشان بروند، نه آن هایی که مردها را گذاشتند و رفتند خیلی هایشان ماندگار شدند.
در عاشورا همه می دانستند می خواهند چه کار کنند، روز عاشورا همه می دانستند برای چه آن جا آمده اند، خیلی زیرک بودند، این هایی که انتخاب شدند، فکر کنید از بین چند هزار نفری که راه افتادند از مدینه تا آمدند کربلا خیلی بودند، هیجده هزار نامه که در کوفه نوشته بودند، چند هزار نفر هم دنبال حضرت آمدند تا رسیدند به کربلا، حدود چهل الی پنجاه نفر بیشتر نبودند، شما وقتی می گویید هفتاد و دو نفر، علی اصغر هم هست عبدالله هم هست، بچه های کوچک هم هستند، آقا ، این بچه ها چه بچه هایی بودند، علی اصغر هم می داند برای چه آمده است تیر را می خورد می خندد در چهره ی بابا، یعنی من هم بُردم یعنی فکر نکن فقط اسماعیل بود که گفت بابا بِبُر، رباب چه زنی است سلام الله علیها، اصلاً امام حسین (ع) را خجالت زده می کند؟ اصلاً ، بچه ام را بُردی آب بدهی سرش را بریدند هرگز، همه معرفت دارند، آن جا همه می دانند ، برای همین هم، همه هم شاد هستند و شوخی می کنند شب عاشورا ، یاد شب های عملیات و دفاع مقدس به خیر که بچه ها شب های عملیات چه شوخی هایی می کردند، همه می دانستند برای چه این جا هستند، هیچ کس غصه، اضطراب اصلاً نداشت، اصلاً هیچ کس ناراحت نبود، همه شاد بودند، بعضی ها عصبانی و گریه می کردند، خدا شاهد است، من می رفتم می گفتم چیه ناراحتی، گریه می کنی می گفت به من گفته اند فردا عملیات نرو، در جعبه ی کفر برای فاسقان اگر به یکی از آن ها می گفتی عملیات نرو، ما آدم داشتیم که دوست نداشت جبهه بیاید وظیفه اش بوده برود جبهه ، سرباز وظیفه بوده آورده اند او را جبهه، تیر می زد توی پای خودش ، می گفت این یک تیر را خودم بخورم بهتر است ، می زد توی گوشت پایش تا مجروح شود و معاف شود، می گفت بروم جلو هزار تا بلا سرم می آید، که او را جلو نبرند، یک کسی دیگر پایش قطع می شد و می آمد، چقدر فرق است بین این آدم ها، ابوالفضل سلام الله علیه به داداشش می گوید داداش شما جلوتر از من میدان بروید من کشته شدن شما را ببینم، من یک قربانی برای خدا داده باشم، حالا خودش قرار است چه مصائبی بکشد بماند، می فرماید شما بروید که من ببینم که شما برای معشوق قربانی شدید و آن ها در رقص رفتند، آقا ، می رقصیدند و تیر می خوردند به خدا، ما هزار بار در جبهه دیدیم در این عملیات ها، با شنگولی در میدان مین می پریدند، آقا، با ترانه های عاشقانه با آن می دویدند در میدان مین، ترانه می خواندند و می دویدند در خط مقدم، می زدند به دشمن، این ها چه کسی بودند؟ اصلاً چشم هایشان هر چه در دنیا دیده بود دلشان را مشغول نکرده بود، نه همسرهایشان، نه پدر و مادرهایشان، یک بچه پولدار بود ، از بچه های بالا شهری پولدار، آمده بود، صدایش کردند یک روز دمِ در، گفتند آقا فلانی دمِ در بیاید، رفت ، دید پدر و مادرش هستند، دنبالش آمده بودند که او را ببرند، دفعه های بعد داشتیم چند تا که پدر و مادرشان می آمدند جلوی پادگان دو کوهه می گفتند بگویید آن ها نیستند، جواب نمی دادند، می گفتند این ها آمده اند مرا ببرند، من تازه جایم را پیدا کرده ام این ها می خواهند مرا کجا ببرند، این بچه پولدار رفته بود، آمده بود تهران مرخصی ، پدرش دیده بود الان وقتش است اول جنگ هم بود گفته بود حالا باید یک چیزی به این بدهم که اصلاً هوس جبهه نکند یک موتور برایش خریده بود، موتور تَریل، موتور آن موقع، یک موتور تریل بوده با یک VDO ، آن موقع هیچ کس VDO نداشت، خیلی کم کسی بود که VDO داشته باشد، یک روز آن موتور با VDO را آورده بود پادگان دوکوهه، گفت این ها به درد تبلیغات جبهه می خوردپدرم گرفته، دستش درد نکند، اصلاً قاقا و شکلات و این ها را سرگرم نمی کرد، هر چیزی که می دیدند جای دیگر نمی رفتند
مستی اکبر زیاران بیش بود جام را از دست ساقی می ربود
بعضی ها برای فانی شدن فدا شدن بی قرارند، یعنی اصلاً وقتی نگاهشان می کنی، اضطراب دارد، اصلاً زودتر ، خدا شاهد است من روحانی می دیدم می گفت، به من گفته اند فلان جا باید شهید شوم، این کجاست؟ به خدا، چند شب پیش سیدالشهداء به من گفته است که من کجا خونم ریخته می شود، روحانی می دوید که برود جایش را پیدا کند، هول و ولا داشت نکند یک وقت آن جا را گم کند
جام را از دست ساقی می ربود هر چه در ساغرش می ریخت او
می شنید از او که ساقی باده کو همه اش باده خور بودند، بد مست، هر چه می دادی باز هم می خواستند، پایش را قطع می کردی امتحانش را داده بود دوباره می آمد دستش را قطع می کردی، چشمش را می گرفتی می آمد، همین طور بیشتر می خواست، وَ لَم یشغل قَلبُهُ بما تَری عیناه ، خوش به حال آدم های این جوری که هیچ چیزی جز خدا دلشان را نمی برد یار دل آرام برده از ما آرام و آرام الحمدلله.
خوش به حال کسی که این را بتواند بگوید، بگوید خدایا
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان عاشق را از این خوشتر نمی گیرد
خدایا چه خوب کاری کردی دل مرا بردی، چه خوب کاری کردی مرا عاشق خودت کردی، اگر تو مرا نمی بردی، چه کسی مرا می خرید، هیچ کس.
الحمدالله رب العالمین و صل الله علی محمد و اله الطاهرین.