بعد از اسم شریف الله که بسته به توان و گنجایش مطالبی گفتیم به 2 اسم دیگر می پردازیم، از جلسه ی بعد قواعد شناسایی اسماء کمال، جمال، خاصّ، ذات و فعل که این خصوصیات را که در کار برد موثر است باید بدانیم. باید اول قواعد شناسایی اسماء را بگویم بعد اسم ها را اما چون خیلی بحث مقدمات طول کشید هم اسم ها را می گویم هم در همان جلسات نخستین با قواعد و فرمول ها آشنا می شویم.
دو اسم همزمان احد و واحد را کار می کنیم. قل هو الله احد. هو الله الواحد. او هم احد است و هم واحد. این به چه معناست؟ گفتیم ما یک ذات و هستی بی پایان داریم که حد و مرز ندارد. ظهورات گوناگون دارد. گاهی با ظهور مادی است که مثل ماده می بینیم و حضور برزخی و ملکوتی دارد ( همان هستی بی پایان) و حضور جبروتی و عقلانی دارد و حضور فوق عقلانی هم دارد. اما این حضور، مرزبندی ندارد. یعنی نمی توان گفت عالم وجود یک قسمتش عالم ماده است این عالم ماده یک جایی تمام می شود و بعد عالم ملکوت و برزخ شروع می شود و دائماً ادامه دارد می رود تا جایی با عالم جبروت عقل و فرشتگان و مجردات می رسد و بعد بالای بالا خداست.
بعضی از دانشمندان ضد فلسفه در کتابهای خود عالم ماده، زمین، خورشید، ماه، آسمان اول، دوم و .... و در انتها خداست را به تصویر کشیده اند در حالی که وجود و هستی مطلق با همه ی مراتب خود، یکسان وجود و حضور دارد. فرمولی برای فهمیدن این مطلب می گوییم. من عرف نفسه فقد عرف ربه.
ما الان هر یک شخصیت هستیم که این شخصیت بدن و نفس و خیال و وهم و عقل و ارتباطات و کششهای فوق عقلی هم دارد. من که صحبت می کنم این انگشت و سلول بدن تنها نیستم. مرده نیستم بلکه روح و نفس است و چون من از الله می گویم از بالاترین شأن نفسم خبر می دهم که به صورت صوت تبدیل می کنم. آیا من در بدنم هستم یعنی بگویم اگر بدن این شخص را سوراخ کنیم یک جا به آقای شجاعی برمی خوریم. من در بدن نیستم چون مجرد هستم ماده نیستم. مجرد در ماده نمی رود یعنی نمی تواند در آن برود و مجرد بتواند ماده را بگیرد. مثل آبی که در لیوان ریختم در آن را می بندیم و می گویم دیگر این آب بیرون نمی آید.
من که در بدن نیستم چون اصلاً ماده نیستم. به هیچ وجه نمی توانم با ماده رابطه ی ظرف و مظروفی ایجاد که با نخ تکان می دهند؟ پس نه درون و نه بیرونم. اینها برای عادت طبیعی، کودکانه ی ماست. ما عادت کردیم چون دائماً ماده دیدیم گفتیم موجودات باید این طور باشند. مثلاً می گویم ماه و خورشید وجود دارند؟ می گوییم بله ماه فلان جاست. اینقدر فاصله دارند. وقتی راجع به یک موجود صحبت می کنیم می گوییم آن کجاست؟ که بتوانیم اشاره ی حسی کنم. تمرین نکردم که بگویم خود من نه درون و نه بیرون بدنم هستم.
درونی و بیرونی فقط مال اشیا مادی است با هم ظرف و مظروفی و احاطه و محیطی دارند. و الا من که خودم خودم هستم که هستم و احساسات دارد، عشق، تنفر، تعجب، علائق دارم و ... که هیچ یک ماده نیست. این موجود که من هستم هیچ وقت بین ما یا بدن ما هیچ وقت نه رابطه ی تویی و نه رابطه بیرونی برقرار نکرده نه درون بدن است نه بیرون آن، ولی ارتباط دارند. بدن را اداره می کند تعلق می گیرد بدن را تکان می دهد هر طور بخواهد با آن رفتار می کند.
من خیال هم دارم چه قوه ای است، قوه ای که ما با آن، صورت های مادی که صورت و اندازه دارند اما ماده با آنها نیست را ادراک می کنیم. خانه ی ما، پدرم، و ... همه را تصور می کنم که صورت و اندازه دارد ماده ندارد و فقط با همان یک قوه می توان آن را ادراک کرد کما اینکه ماده را با لمس، حس و بدن می توان ادراک کرد پس خیال دارم که نمی تواند ماده را مستقیم ادراک کند.
وهم هم دارم که قوه ای است که امور جزئی که اندازه و شکل ندارد را تصور می کند مثل اینکه من کسی را در آغوش می گیرم می بوسم که از آن دوست داشتن و علاقه ی خود به او را ادراک می کنیم مثل مفهوم بوسیدن قرآن، که مفهومی جزئی دارد اما شکل و صورت و اندازه ندارد.
گرسنگی خود، تشنگی، ترس و تنفر را با خیال درک نمی کنیم اشیائی را خیال درک می کند که صورت و اندازه دارد اما آنهایی که ماده ندارد را با وهم درک می کنیم پس وهم هم دارم. کجای من ماده کجای من خیال و کجای من وهم است آیا مرز دارند؟ بله. تصویر بدون ماده را فقط و فقط با خیال انجام می دهم اما خیال و وهم با هم رابطه ی حد و حدودی ندارد. یعنی از اینجا تا اینجا خیال و از اینجا تا اینجا وهم.
عقل هم داریم که صورت ها کلّی که کلّی است مثل وهم جزئی نیست اما اندازه و ماده و شکل ندارد مثل مطلق محبت یا دو ضرب در دو می شود چهار که یک حقیقت کلّی است که نه شکل نه اندازه و نه ماده دارد کلی است یعنی همه ی انسان ها آن را درک می کنند و مال شخص خاص نیست.
دو ضرب در دو مساوی چهار. دو، دو تا چهار تای خاصی نیست که کلی است و آن را با عقل درک می کنیم پس عقل هم داریم. عقل کجای بدن ماست؟ خیالم کجاست؟ وهم من کجاست؟ رابطه ی مکانی با بدن من ندارند. فوق عقل هم داریم که کششهای بی نهایت در ما ایجاد می کند. در ما عشق بی نهایت از هر کمالی را کششهای فوق عقلانی می گویند. مثل کمال مطلق و جمال مطلق که از حد می گذرد چون دو ضرب در دو مساوی چهار، محدود است و حد ندارد. مجذور چهار دو است و در مثلث قائم الزوایه هم داریم a2=b2+c2 . جز از کل کوچک تر است قواعد و فرمول های عالم عقلانی است. معقولات و کلیات است اما من در جا هایی این کادر را می شکنم و در این کادر نمی مانم.
علم و فرمول نمی خواهم معشوقی بی نهایت می خواهم که کششی این گونه در من ایجاد می کند. من همه چیز را مطلق و بی نهایت می خواهم که در بحث الله و اله گفتیم. این کشش با من است ولی در کجا؟ جا ندارد و نمی توان گفتیم جایی از بدن را می شکافیم و عقل، و وهم .... را پیدا می کنیم. حالا وقتی من برای شما از خدا می گویم تبدیلات صوتی دارم یعنی حقیقت فوق عقلانی که الله است و در وجود من است را اول معقول بعد خیال بعد تبدیل به لفظ کردم.
زمان ندارد. بلافاصله تا تصمیم می گیرم که تصمیمی فوق عقلی است. فاصله ی بین فوق عقل، عقل، خیال و زبانم را تا تبدیل به ماده کنم. در چه زمانی انجام می شود؟ هیچ. تا اراده می کنم آن حقیقت تبدیل به صوت می شود. پس ما وقتی داریم از محبت و عشق خداوند و وحدانیت و اسماء الهی را از من می شنوید یک حقیقت صد در صد مجرد تام را تبدیل شده و به صورت ماده ( یعنی صوت) دریافت می کنید.
عین این سیستم را شما هم دارید که می توانید صوت را بگیرید و بلافاصله به الله تبدیل کنید یعنی به محض اینکه من می گویم دریافت و بدون هیچ فاصله ی زمانی آن را تبدیل کردید. ما اصلاً راجع به خودمان که فکر نمی کنیم. چه اتفاقاتی در حال افتادن است؟ اصلاً ما کیستیم که چنین قدرتی داریم. یک دفعه، اراده می کنی یک حقیقت فوق عقلی را ظهور مادی بدهی، در هیچ زمانی، آن را تبدیل مادی می کنی، طرف مقابل هم، همین مسیر را جذب می کند و تبدیل می کند.
حالا من، فوق عقلم و وهم و خیال و حسم با هم چقدر فاصله دارند؟ هیچ. با هم هستند، یعنی فوق عقل، ذات دست نیافتنی من + عقل من + وهم + خیال + حس من در یکجا حضور دارند. پس من که هستم، من بدن، خیال، وهم و عقل و فوق عقلم. تقسیم بندی ندارد. همه با هم یکجا حضور دارند. تقسیم نمی شوند.
حد و مرز ندارند با وجود اینکه من هم بدن هم خیال هم وهم هم عقل و هم فوق عقل یک نفر. می شود مرا تقسیم کرد به عقل و وهم و خیال و حسادت و بخل و ....
که بگویی در فلان جای اوست؟ من چند صفت دارم؟ خیلی. با هم چه رابطه ای دارند؟ مرز دارند؟ نه. پس اگر شخصی هم حسود و هم مهربان است. یک چیز به نام حسادت در اوست یک چیز مهربانی؟ یا نه؟ حسادت و مهربانی یک چیزند. یک حقیقت و ظهورات مهربانانه دارد یک ظهورات کریمانه. یک ظهورات حسودانه دارد و .... ولی یک نفراست یک چیز است. من از آن جهت که یکی هستم. دفعه ی اول مرا نمی شناسید از من چه می بیند بر هیچ چیز فکر نمی کنم و خوابم برده.
بعضی از علما می گویند روی منبر گاهی خوابمان برده و گاهی خواب هم می دیدیم یکی از بزرگان هم همین را گفت. ولی چند روز بعد در جلسه ای این بلا سر خودم می آمد. استادی داشتیم سحر بیدار بود سحر به ما درس می داد دو نفر شاگرد بودیم ناگهان می دیدیم خواب می دید و تعریف می کرد و ادامه ی درس. هم خواب ها را هم درس ها را گوش می دادیم.
حالا مرا مثلاً در حالت خواب دیدید. آیا صفتی از من در می آورید؟ خیر. می فهمید یک ذاتی اینجاست که ظهوری نداشت. فقط می دانیم یک ذاتی اینجاست که نه می دانم مسلمان است یا نه؟ خوب است کریم است با سواد، بی سواد؟ولی با یک حقیقت از من روبرو هستید آن هم ذاتی است که اصلاً کاری با صفات آن نداریم.
اصلاً ظهور صفاتی ندارم این مقامی که از من می شناسید و من اینجا نشسته ام مقام احدیت است. یک ذات واحد که همه ی وجودات مادی و خیالی و وهمی و عقلی و فوق عقلی را با هم دارد هیچ کدام هم تفکیک نمی شود اصلاً هم هیچ نوع ظهوری ندارد. نه کریم نه با سواد نه .... فقط هست که مقام احدیت است که اصلاً جز، تفکیک، تقسیم ندارد.
بعد که شروع به حرف زدن می کنم می گویید حرف زدن من بلد است. بعد متن را می خوانم می گویید سواد دارد. بعد می نویسم می گوید و نویسنده است عربی می نویسم می گویید ادبیات عربی می داند و ... ولی زمانی که اسم ها را هم در می آورید می دانید من یک نفرم. ظهورات مختلف دارد ولی باز واحدم. پس الان فرق احد و واحد روشن شد. احد برای قبل از ظهور است. یعنی ذات الله.
الله بدون ظهور، یعنی هنوز تجلی ندارد که در ذات خودش، همه ی اسماء و صفاتش در خودش هالک هستند. فانی در اویند. ظهور ندارند. در ذات، نه کریم، نه جواد و نه... داریم. هیچ چیز نیست بلکه ذاتی احدی بلا ظهور است. همه ی اسما و صفات کمال را دارد اما ظهوری ندارند. و در وجود او تفکیک نمی شوند. همه هستند اما فانی در یک ذات. هیچ کدام ظهور ندارند.
همه عین هم و عین ذاتند. کما این که خیال هم عین عقل، عقل هم عین وهم و .... کرامت و حسودی و... عین هم و با هم. چون در عالم ماده هستیم می گوییم صفات عین ذات و عین هم و الا ما آنجا فقط یک چیز داریم و این کلمات هم کافی نیست که احدیت را بگوییم ولی برای فهم می گوییم ( یک ذات بی انتهای ابدی که صفات دارد که صفاتش عین هم و عین ذاتند) به این معنی نیست که یک ذات داریم یک صفات. همان ذات، همان صفات است.
بنده این طور نیستم که بگویند این ذات شما و این صفات شماست این صفات در او و با او یکی است. درونی، بیرونی، و... برای فهماندن است و الا یک ذات است که همه چیز است و هیچ ظهوری ندارد که نمی توان روی آن اسم گذاشت. یک ذات مطلق. وقتی اسم می گذاری یعنی تعیین کردی. اسم یعنی یک ذات + صفت من یک ذات دارم می روم نجاری یاد می گیرم صفت روی من سوار می شود به من نجار می گویند.
یعنی یک صفت وقتی آمد چنین می شود. علام الغیوبی که هیچ اسم و رسمی ندارد هیچ تعیّنی ندارد. نمی توانم هیچ صفتی را برایش بار کنم هیچ اسمی بدهم یک چیز است آن هم همان الله است. یعنی همه ی صفاتش را با هم یکجا جمع کرده، پس این احد است وقتی این الله است. را در نظر می گیرم که واحد و یگانه و بی شریک است کسی با او بی نهایت نیست. چون شریک بردار نیست.
نمی شود یک بی نهایت داشته باشیم که کنار آن موجودی غیر از بی نهایت داشته باشیم امکان ندارد چون دیگر محدود است که همان موجود او را محدود کرده وقتی دو تا می شود در واقع سه تا می شوند که اگر به هم چسبیده باشند یک می شوند پس باید امر سومی این دو را از هم جدا کند که باید یا وجود باشد یا عدم. عدم که وجود ندارد. باید یک وجود بین این دو فاصله اندازد پس می شوند سه تا که باید کم کم بالاتر رود. پس یک وجود واحد احدی داریم که جز ندارد و ذاتی بدون تعیّن و اسم و رسم داریم.
وقتی فهمیدم که ذاتی بی نهایت است که ترکیب در آن نیست ( همانطور که من هم ندارم) ترکیب ندارم او هم ندارد. می فهمم یکی است.
یعنی شریک بردار نیست. پس وقتی می گوییم احد یعنی جز ندارد وقتی می گوییم واحد یعنی شریک ندارد مثل ندارد. در احدیت انکار جز بودن و داشتن می کنم در واحدیت انکار شریک داشتن می کنم. در نهج البلاغه می فرماید: واحدٌ لا بالعدد. او واحد است ولی نه واجدِ عددی، چون وقتی می گوییم یک بعد از آن دو می آید و دو یعنی دو تا یک.
پس یک مفهوم به نام عدد داریم که بقیه ظهور همان هستند. سه یعنی چی یعنی سه تا یک. وقتی می گوییم یک، تا می گوییم او واحد است ذهن ما دنبال دو می گردد. می فرماید فکرت غلط است بی نهایت دو بردار نیست. اصلاً امکان ندارد خودت هم زیر بار نمی روی هیچ عقلی قبول نمی کند که خداوند دومی داشته باشد یعنی ما در عالم وجود دو تا وجود داشته باشیم بلکه یک وجود بسیط بی نهایت بیشتر وجود ندارد.
هر چه وجود است (وجودات محدود و قید دار) همین ظهورات همان وجودند مثل دریا یا اقیانوس که هزار نوع موج دارد. مثلاً دریا خزر را از وقتی بوده چند موج دارد؟ مخلوقات که اینطورند خود خدا چطور است؟ بی نهایت موج دارد که هر کدام از نظر اندازه، قدرت، و شکل مختلف هستند. اما خصوصیت هایی که برای هر یک درست می کنیم ویژه ی موج است.
اینکه الان به عنوان موج آمد خصوصیت های موج است ظهورات دریا خصوصیت های ویژه ی خود را دارند و الا دریا یک چیز بی نهایت است که هر چه ظهور دارد، این صفت ها مخصوص آن ظهورات است. می تواند به چیز هایی ظهور کند که خودش آن صفت ها را ندارد ولی ظهوراتش آن صفت ها را دارند.
در جوشن کبیر داریم هو اضحک و ابکی. می خنداند و می گریاند. ولی خودش نمی خندد و نمی گرید. در ظهورات خیلی صفت ها است اما این ها برای مراتب است. الان خیال من محدود است یا نامحدود؟ قدرت خیال من از این جهت که بتوانم بی نهایت خیال کنم نامحدود است اما حدّ آن به قدری است که فقط می توانی صورت های بدون ماده را خیال کنی پس محسوسات را نمی توانی ادراک کنی. موهومات را هم نمی توانی.
واهمه قدرتمندتر از خیال است چون از صورت و اندازه آزاد است اما از نظر توان چی؟ محدود است چون مخیلات را نمی تواند تصور کند. آیا خیال غیر وهم است و با هم مرز دارند؟ نه یک کسی یک ذات واحدی است که در آن ذات که منم نه خیالم، نه وهم هستم و نه.... هیچکدام اما وقتی تصمیم بگیرم ظهورات فوق عقلانی، عقلانی، وهمانی، خیالی و حسی دارم تجلیات من محدودیت دارد اما من نه.
حق تعالی با همه ی اسماء و صفات در همه جا یکسان وجود دارد. در این کلاس در حرم، در برزخ، قله ی اورست در همه جا یکسان حضور دارد. همان ظهور که من در تمام خیالم، کلماتم، احساساتم، و ظهوراتم خود با همه ی وجودم، یکسان و یکجا حضور دارم.
اما یکسان ظهور ندارم. امام زمان (عج) الان اینجا و درون ما را می بیند اما ظهور ندارد. فقط عده ای می توانند او را ببینند. من در حسم وجود دارم و همه جای آن حضور دارم اما همه جای آن ظهور یکسان ندارم. پس من با همه ی ذاتم در کلاسم دارد عرضه می شود. وقتی شی را می گیرم نمی توانم بگویم یک قسمت من آن را گرفته، یک قسمت نگرفته با همه ی وجود لمس می کنم.
وقتی خیال، حس، تنفر دارم همه تجلیاتم یکجا حضور دارد. پس خداوند همه جا یکسان حضور دارند در قرآن می فرماید: هو معکم اینما کنتم یعنی هر جا هستید او هم هست. اینما تولوا فثمّ وجه الله. هر جا هستید خداست (چهره و ظهور او) حالا که با شما حرف می زنم شما با همه ی حضور من ارتباط دارید و من با تمام حضورم با شما حرف می زنم اما شما با همه ی ظهور من نیستید.
فعلاً فقط با اطلاعات و معارف توحیدی من ارتباط دارید. در صورتی که من ظهور منطق برای شما ندارم و آن را بلدم ظهور فلسفه، ریاضی و ... ندارم. همه ی من هست ولی همه ی من ظهور ندارد ولی حضور دارد. لذا خداوند می فرماید هر جا هستید من هم هستم و با چهره ی من روبرویید. ظهور محدودیت دارد اما حضور نه.
بحث را بیشتر عزیزان در اردو گذراندند. حضرت می فرماید واحد لا بعدد. یعنی عدد نیست و من حدّه فقد عدّه هر کس خدا را محدود کند معدود کرده است. یعنی از بی نهایت بودن در آورد و عدد شد. تعدّد قائل شدی. خداوند نه دو بردار نه سه بردار است. واحدی است که دو ندارد.
شریک ندارد احدی است که جز ندارد. فرق بین احد و واحد. در وقتی ما ذات را بدون هیچ کثرتی در نظر بگیریم یعنی بدون صفات یعنی ذات الله قبل از هر ظهوری، یک حقیقت صرف و ناب و محض به او احد می گویند. لذا در نهج البلاغه در خطبه ی اول؛ کمال التوحید نفی الصفات عنه. هیچ صفتی قائل نشویم نه کریم، نه جواد، نه غفور، و نه..... است. در آن ذات جزی از اسماء و صفات نیست.
توحید ناب و خالص است. حالا این خداوند باید ظهور کند تا او را بشناسیم. خداوند بالاخره باید تجلی کند تا خلق ایجاد کند پس باید بیاید ظهور کند و همه جا یکجا تجلی می کند مثل من که یکجا و با همه ی وجودم تجلی می کنم. جسمم کار می کند، عقلم کار می کند و وهم و ... کار می کند فوق عقلم هم همین طور. مثل عالم ماده که فرشتگان و شیاطین پیش مایند. گلهای طبیعی بوسیله ی فرشتگان رشد می کنند.
در رحم مادر هستند دانه دانه غذای مادر را تبدیل به اتم و پروتون و نوترون و سلول و .... می کنند. پس بگوییم با فرشته ها و عالم تجرد رابطه ی ظرف و منظروفی داریم؟ نه. پس ماده، فرشته، برزخ، مجردات، جبروت و همه چیزش یکجا با هم حضور دارد. وقتی تجلی کرد. می دانیم این ذات بی نهایت صفات کمال دارد.
اینجا ذات واحد را با صفات در نظر می گیریم مقام واحدیت است. یعنی ذات بی نهایتی که بی نهایت صفات خوب دارد. پس وقتی ذات را با کثرت اسماء و صفات و همه ی مظاهرش در نظر می گیریم مقام واحدیت است. در سوره ی توحید که شناسنامه ی خداوند است می گوییم قل هو الله احد.
یهودیان آمدند خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و گفتند خدایت یعنی ربت را معرفی کن. این سوره نازل شد. ( سوره ی توحید).
انسان وقتی این سوره را می فهمد و از وجود خود استخراج می کند چقدر لذت دارد. می فهمد توحید در تمام وجودش، هویتش، احد بودنش، صمد بودنش را در خود دارد.
فرمود هر کس سه بار بخواند گویی همه ی قرآن را خواند. الله الصمد. لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد. انسان همه را می فهمد. چرا در سوره ی توحید نگفته قل هو الله واحد. برای اینکه وقتی وحدتی که از واحد داری یعنی یکی ای که دو بردار نیست، اما یکی است و چون بی نهایت است دو تا نیست بلکه این تصور سراغ ما نیاید که توقع دو داشته باشیم اصلاً سراغ واحد نرفت.
آن وحدتی که لایق او و ذات اوست را از احد می گیرند نه واحد. کمال التوحید را از آن می گیرند. توحید یعنی یگانه دانستن خداوند. پس زمانی می دانیم توحید ما درست است زمانی که خداوند را با احدیت بشناسیم. چون وقتی می گوییم واحد یعنی، خدای با همه ی کثرات، موجودات و ... ظهورات که حد های خود را دارند لذا به همه ی ذات دست نمی یابیم.
اگر بگویند آقا شجاعی کیست؟ می گویید او که آمده معرفت نفس یا توحید بگوید؟ غلط است درست است اما همه ی من نیست. هر چه صفت های مرا بشمرید درست است اما همه ی من نیست. ما نیز چنین هستیم. پس وقتی می توان گفت کمال توحید که خداوند را با احدیت یاد کنیم.
چقدر این سوره انسان را مست می کند. فرمودند صبح ها حداقل 11 مرتبه سوره ی فجر بخوانید، با سوره ی توحید خیلی مانوس باشید. اینکه بزرگان ما از نماز آن را حذف نمی کنند چون فوق العاده مهم است. باید با همه ی ابعاد وجودمان با آن انس بگیریم و یواش یواش این سوره جز وجودش شود و از خود انسان ظهور کند و بیرون آید.
والحمدلله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين.