جلسه 049 - شرح اسماءالله
شماره جلسه
49
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1388
ماه
2
روز
31
متن کامل (خام) ‌ جلسه 049 - شرح اسماءالله

باعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صل الله عَلی محمدٍ واله الطاهرین (صلوات ) و لعنت الله عَلی اعدائهم اجمعین مِن آلان الی قیام یوم الدین.

بحث ما به این جا رسید که گفتیم تقوی یعنی پرهیز از ناریّت همه چیز و رسیدن به نورانیّت آن چیز. باید بدانیم در تمام صحنه های زندگی ما حتّی در خواب چیزهایی باشد که در آن ناریت یا نوریّت باشد انسان زیرک باید در انتخاب ها و ارتباط خودش و افکار خودش از ناریّت اشیاء پرهیز کند و نور را جذب کند.

یکی از برکاتی که خداوند برای انسان قرار داده است وجود شیطان است که انسان های بزرگ و پاک به عالی ترین درجه می رسد. کار شیطان این است که : چون مبین است انه لکم عدوُ مبین. چون دشمن آشکار است، پس آشکارا پیشنهاد نار به انسان می دهد. در حمله های جلو عقب راست و چپ توضیح داده شد حرف های شیطان خیلی واضح است. پیشنهاد می دهد و نار را عرضه می کند. اگر شیطان نار را عرضه نمی کرد انتخاب نور شاید کاری آسان نبود. اما چون شیطان خودش پیشنهاد می دهد ما خیلی خوب می توانیم در افکار، در خواب یا بیداری خودمان نور را به خوبی بشناسیم و خوب جذب کنیم. فکرهای منفی ، سوءظن ها. افکار خراب و پلید و افکاری که در آن ناآرامی است همه اش آتش است. در دشمن شناسی توضیح دادیم که هر فکری که برای ما اضطراب ، نا امیدی، سردی، احساس پوچی و غصه می آورد بهشتی نیست، هر کدام از فکرها که یکی از این پیام ها در آن باشد مالِ شیطان است و جهنّم است. عصبانیّت، سرخوردگی، زودرنجی، احساس کوچکی ، حقارت و عقده در آن آتش است و دروغ هم هست. یعنی در تمام این اتفاق ها که برای انسان می افتد، این احساس ها، احساس های صادقی نیست. اگر کسی فطرتش را متصل به خداوند تبارک و تعالی کرده باشد و ارتباط خود را با او محکم کند به هیچ وجه قابل کوچک شدن، تحقیر شدن و له شدن و احساس پوچی، غصه ، غم را هیچ کدام ندارد. در مصائب و بلاها این احساس به انسان دست نمی دهد. هر چیزی که مکروه و بد است و یا ما احساس کنیم که دوست نداریم ممکن است برای ما ناریّت یا نوریّت داشته باشد. پس اگر ما علامت ها را خوب شناخته باشیم و بدانیم که نار به معنی سوزش و سوختن است. پس هر چیزی که ما را در زندگی الان دارد می سوزاند اگر جنبه ی فطری داشته باشد خودش نور است مثلاً من از گناه یا محیط گناه ناراحت هستم از انحراف افراد یا این که از عزیزانم با خدا قهر است ناراحتم. در همه این غم ها نور و روشنایی است و مبارک است . به غیر از جنبه های معنوی و آخرتی ، آن هایی که در زندگی دنیا اتفاق می افتد همه می تواند له کننده و نار باشد.

همه ی آن ها که این جا ما را می سوزاند مثل جنین در رحم مادر آسیب می بینیم. جنین که در رحم آسیب دید، سوخته به دنیا می آید. ما باید مواظب باشیم که در رحم دنیا نسوزیم و آن چه که جنبه ی جهنّمی دارد از خود دور کنیم و آن پرهیز کنیم. نکته ای که می خواهم این جلسه توضیح دهم این است که هر کس باید بداند، همان طور که در روایت امیرالمؤمنین علیه السلام است:

المصائبُ بین البریّه معصومةٌ بالسّویه.

مصائب بین مردم به شادی تقسیم شده است.

بنابراین ناریّت و نوریّت که سراغ ما می آید و در زندگی همه وجود دارد.

امّا یک نفر می تواند از نار یا نور آن استفاده کند. مشکلی که پیش می آید این است که خیلی ها از مختصات خودشان فرار می کنند . بحث امروز خیلی مهم است دقت بفرمایید.

ما کی می توانیم از مختصات خودمان فرار کنیم. آیا حائز است که شرایط زندگی خودمان را ترک کنیم. آیا می توانیم همسرمان، پدر و مادرمان، محیط زندگی یا کارمان یا شهرمان را ترک کرده به جای دیگر برویم؟ اسلام می فرماید: اگر جایی که هستی فقط نار نصیب تو می شود و نوری ندارد، انسان یا هجرت کند و واجب می شود که یک اصل مهم و واجب دینی و قرآنی است که اگر کسی نمی تواند دینش را در جایی حفظ کند باید آن جا را ترک کند یا اگر در شرایطی نمی تواند دین خود را حفظ کند باید حتماً از آن شرایط فرار کند.

در مجلسی که معصیّت خدا می شود از قبیل عروسی ، جشن تولّد یا جلسه عادی هست که معصیّت می شود و تو نمی توانی جلوی معصیّت را بگیری، حق نداری در آن جلسه بنشینی. اگر نشستی نار نصیب تو می شود. حتی اگر بلا هم بیاید شامل تو هم می شود بنابراین نمی توانی در جایی که جهنّم است مقیم شوی. امّا یک وقت است که نار هست امّا می توانم به نور تبدیل کنم. گرفتاری و سختی دارد و من می توانم آن را به نور تبدیل کنم. چنان چه آسیه با یک شرایط خیلی بد زندگی آن هم با یک آدم خیلی بد و صد در صد جهنّمی، با یک امام کفر و زندگی با او توانست کاری کند که ایمان خود را حفظ کند و به مقام قرب خداوند تبارک و تعالی برسد. گاهی وقت ها در زندگی با آدم ها، زندگی با شوهر بداخلاق، پدر و شوهر بی دین یا همسر بی دین وجود دارد امّا این طور نیست که جلو آزادی های فطری را بگیرند. اذیت و گرفتاری دارد امّا درزندگی با او آزادی های فطری هم وجود دارد و ما می توانیم در زندگی با او تغذیه کنیم و کار علمی و عبادی کنیم در عین حال او را هم تحمّل کنیم. این همان نورانیّت است. انسان در حالی که مشغول جلو بردن زندگی خودش است و آن را رشد و ارتقاء می دهد و اگر یک خواهر یا برادر بداخلاق یک مادر و پدر ناجور یا همسر ناجور و یا مصیبتی این چنین هست با تحمّل کردن او، مهربانی کردن به او تحمّل سختی های زندگی او خودش را ارتقاء می دهد و بالا ببرد نه این که فرار کند.

هجرت جایی است که برای تو امکان تغذیه فطری مطلقاً وجود ندارد یا خیلی کم است. نور ضعیف است و نار خیلی قوی است و نور به دست آمده را نابود می کند. پس اجتناب و فرار از نار هجرت است. اگر کسی در این زندگی می ایستد و می داند جز جهنّم چیزی وجود ندارد. کسی در موقعیّت کاری، در رشته تحصیلی جهنّم انسان است. می گوید من از وقتی وارد این کار شدم روحیه ام خراب شده است. نوع کار، اساتید، دانشجویان... دائماً مرا کسل می کند. این جا واجب است که ترک شود. می گوید من خیلی وقت گذاشتم و خیلی هزینه کردم حیف است. نه باید هجرت کنی و از آن رشته بیرون بیایی. اگر یک سال هم عقب بیافتی ، مهم نیست اگر تو بتوانی از شهوت این رشته دست برداری و این محیط و این آدم این شغل جهنّمی را رها کنی، خیلی خیرات و برکات نصیب تو می شود و اصلاً هم خسارت نیست. یک موقع هست که من می توانم در آن شرایط باشم ضمناً فطریات خودم را ، ارتباط خودم را با خداوند و خلوت با خدا را داشته باشم ( از همه مهم تر همین خلوت و ارتباط با خداست ) . اگر کسی در شرایطی است که می تواند انرژی و نیروی خودش را از خداوند دریافت کند. خیلی خوب است. باید آن محیط را تحمّل کند تا به ارتقاء برسد. این ها را در اقسام مرگ توضیح دادیم. پس در این شرایطی که تغذیه فطری و رشد وجود داد فرار معنا ندارد.

بی تقوایی آن جاست که من بتوانم شرایطی را ترک کنم اما به آن بچسبم یا بترسم. الان می دانم در این شغل پیشنهادهای حرام، رشوه، نزول و ... هست و من در این شرایط بمانم آتش است و چون توکّل من به خداوند کم است می ترسم که روزی ام قطع شود و در همان جا می مانم. بعد هم می خواهم دینم را حفظ کنم اما نمی شود آن را حفظ کرد. این بی تقوایی است. این همان، در آتش آن شغل سوختن است. ولی گاهی این شرایط سختی هایی دارد که به فطرت من آسیب وارد نمی شود. بلکه به طبیعت من وارد می شود. مثلاً در آن تحقیر و توهین است پدرم به من سرزنش می کند، مادر فحشی می دهد. پدر شوهر یا مادر شوهر یا ... طوری آدم اذیّت می شود اما هیچ گاه از توهین و آزار دیگران به فطرت من، منِ الهی لطمه ای وارد نمی شود. بلکه این فشاری که من تحمّل می کنم، فشاری است که از له شدن طبیعت خودم حس می کنم. خوب توجّه کنید که برای هجرت نورانیت و ناریّت است. اگر فشار قرار است بر طبیعت باشد نور است و انسان تحمّل می کند امّا اگر این فشار بر فطرت می آید و سهم فطرت را از بین می برد و مانع رشد فکری و الهی من می شود باید هجرت کنم و شرایط را تغییر دهم آیا طلاق خوب است یا بد؟ طلاق فقط یک جا خوب است. گاهی طلاق برای خانه پول لباس یا چیزهایی است که اگر فشار می آید بر طبیعت است من هم که طبیعت گرا هستم نمی توانم تحمّل کنم و یا طلاق می دهم یا طلاق می گیرم همه این ها باطل است. اما اگر این زندگی به فطرت من فشار می آورد و ادامه ی این زندگی یقیناً من را جهنّمی می کند و روز به روز مرا از خدا دور می کند و هیچ راهی هم برای مقابله ندارم. در این حالت اگر واقعاً حیثیّت انسانی تو را به خطر بیاندازد طلاق دادن یا گرفتن جایز است. مثل: شوهرم می گوید کشف حجاب کن جلو نامحرم این اداها را در نیاور. به مجلس فسق و فجور بیا. آرایش کن و بیرون بیا من این طور می خواهم، در فلان مجلس برقص. تبعیّت از او جهنّم است. پدر هم بگوید اطاعت نکن. می گوید پدرم فحش می دهد، نفرین می کند مادرم می گوید شیرم را حلال نمی کنم. مهم نیست اطاعت نکن. نه این که قهر کنی و کنار بکشی، نه فقط اطاعت نکن اگر با اطاعت نکردن مشکل تو حل می شود که فقط اطاعت نکن امّا اگر شرط زندگی این است که تو باید فسق و فجور کنی یا زندگی متلاشی شود، بگو عیبی ندارد من اصلاً اِبائی از متلاشی شدن زندگی ندارم این زندگی در آن فسق و فجور است و دوری از خدا ننگ است، نحس است. اگر قرار باشد من در این زندگی باشم اما در جهنم باشم، از خدا دور باشم. معیارها را خوب دقت کنید. ناریّت و نوریّت یعنی چه. تقوی یعنی چه؟ رفتن به سوی ناریّت یا نوریّت وانتخاب هر کدام از این ها یعنی چه؟ یک عده از آدم ها هستند که می خواهند از شرایط زندگی خود فرار کنند و در شرایط زندگی دیگر بروند و این اشتباه خیلی بزرگی است. چرا؟ مثلاً می خواهد پدر و مادر خود را تحمّل نکند این همسر را تحمّل نکند. از فرزندش می خواهد فرار کند. امّا کجا می خواهد برود؟ خداوند تبارک و تعالی برای هر کسی مختصّاتی قرار داده است که نور او، نار او، مقام او و آن تقرّبی که می تواند به خداوندپیدا کند در همین زندگی شخصی او است. انسان نباید از زندگی شخصی خودش فرار کند.

ما آدم هایی داریم که آن قدر نادان هستند. پدر و مادر و اعضای خانواده را توهین می کنند و می گویند این ها آدم های بزرگی نیستند، آدم های کوچک و بی سواد و احمقی هستند آیا این پدر و مادر که الان از روستا آمده و سواد و تحصیلات ندارند و مسائل شرعی را به خوبی نمی دانند باید تحقیر شوند؟ آیا حالا ما چند کتاب خواندیم، جلسه رفتیم، استاد دیدیم باید آن ها را تحقیر کنیم؟ می گوید پدر و مادر من معصیت کارند. اگر آن ها غذاهایی که تو خورده ای ، خورده بودند، آن ها هم معصیّت نمی کردند. آن ها نمی دانند. ما نباید آدم های گناه کار را تحقیر کنیم زندگی را به آن ها تلخ کنیم سرزنش کنیم او شرایطی داشته که این غذاها را نخورده است. اما او پدر و مادر و آدم های دیگر را تحقیر می کند. می گوید من می خواهم جزء اولیاء خدا بشوم اما از محیط خانواده ام بدم می آید. از آدم های این طوری بدم می آید. تو اگر پدر و مادرت را له کنی و از آن ها فرار کنی ، همسرت را رها کنی و بروی که می خواهی بزرگ شوی، جز ذلّت وخواری چیزی نصیب تو نمی شود. حضرت موسی علیه السلام گفت خدایا من می خواهم همنشین خودم را در بهشت ببینم. خداوند به او گفت: برو فلان جا. حضرت موسی رفت تا ببیند که آن شخص چه کار خاصی می کند، ( عبادت ها، زجرها و رنج های حضرت موسی علیه السلام را در مقابل او نگاه کنید ) دید جوانی است که مادری دارد که تمام وجود خود را برای مادرش گذاشته است و از او پرستاری می کند و احترام به او می کند. این مختصات آن جوان بود. پس نگاه کنید در مختصات موسی علیه السلام به خاطر قدرت زیادی که اگر بخواهد مسیرش را و مقاماتش را طی کند این طور است که هر که بامش بیش برفش بیشتر. او خیلی زحمت کشید اما این جوان آن توانایی ها را ندارد نه کلیم الله است نه پیامبر است نه وحی بر او می شود نه توانایی او را دارد. می گوید در توانایی خودش وظیفه اش را که درست انجام دهد می شود مثل حضرت موسی علیه السلام. شما در مسابقات دو نگاه کنید: کسانی که مسابقه می دهند اگر به مرکز نزدیک تر باشند عقب تر می ایستند و آن ها که از مرکز دورتر هستند جلوتر می ایستند. در نگاه اوّل عادلانه به نظر نمی رسد و نفر آخر چند متر جلوتر است. امّا محیطی که او می خواهد بدود بیشتر از آن محیطی است که شخص نزدیک مرکز دور می زندن. وقتی شروع به دویدن می کنند در یک جا به هم می رسند. در زندگی ما هم همین طور است. من چرا باید در مختصّات آیت الله بهجت یا امام خمینی زندگی کنم. اگر من بخواهم کارهای آنان را بکنم کافر می شوم. آقای بهجت 15 سال حرف نزد اگر من هم حرف نزنم کافر می شوم. کتابی می خوانی که فلان عارف این کارها می کرد، یا فلان ریاضت ها را می کشید. آن کارها مخصوص تو نیست. انتخاب ریاضت، انتخاب ذکر، انتخاب عبادت، انتخاب روش زندگی باید حتماً زیر نظر یک استاد خبره باشد، این طور نیست که فلان آقا این کارها را می کرد من هم بروم و آن کارها را انجام دهم پس موفق می شوم. اصلاً موفق نمی شوی و از خدا هم دور می شوی. من باید فکر کنم مختصات من این گونه است، پدر و مادر من این آدم ها هستند خودم این وضعیّت بدنی را دارم این وضعیّت حسی را یا مالی را دارم. همکار من همسر من، فرزندان من، این کسان هستند. ما باید در مختصات شخصی خودمان زندگی کنیم، نور ما در مختصات شخصی خودمان است. شما اگر در مختصات شخصی خودت همه چیز را له کنی و ضایع کنی همه اش نار می شود. اگر فرار هم کنی نار می شود. این گونه هیچ عبادتی هم مقبول نیست. هر چه فرار کنی و عبادت کنی، مشقّت های بی فایده است. حج های بی فایده است، بهشت زهراهای بی فایده است. روزه های بی فایده است. چرا؟ چون تو مختصات خودت را خراب کردی و از مختصات خودت فرار کردی و می خواهی در مختصات دیگران زندگی کنی یعنی آن مختصاتی که به تو اجازه نمی دهد. پدر و مادری داری که الان به تو نیاز دارند، نمی توانی آن ها را رها کنی و بگویی می خواهم کسب دانش و علم و معرفت کنم. امّا وقتی آن ها را فراموش می کنی و له می کنی اصلاً رشدی حاصل نمی شود. مقام معظم رهبری حفظ الله تعالی فرمودند من هر چه دارم از پدرم است. گفتند من شیفته ی درس خواندن در قم بودم و پدرم مریض بود. برادرها و خواهر های دیگر هم بودند که می توانستند مشکل پدرم را حل کنند اما ایشان از من می خواست که نزد او بمانم. من بین درس خواندن و رشد در قم و این که خدمت پدرم را کنم باید یکی را انتخاب می کردم. مانده بودم که کدام را انتخاب کنم که بزرگی به من گفت. هر چه قرار است خداوند در قم به تو بدهد می تواند در این جا هم بدهد. برو و خدمت پدرت را بکن. گفت من رفتم خدمت ایشان را کردم. وقتی انسان وظیفه اش را در مختصات خودش انجام می دهد، علمی را که قرار است در ده سال درس خواندن به دست آورد، خداوند تبارک و تعالی در یک شب نصیب او می کند. یک مرتبه هدیه به انسان داده می شود که بیست سال جلو می افتد. یکی از اولیاء خدا چیزی به انسان می دهد که خیلی جلو می رود. می گوید من می خواستم سال ها درس بخوانم و زحمت بکشم که این معارف را کسب کنم و الان یک ماه است نصیب من شد، فرمول ها، اصول ها پنج روزه نصیب من شد. زیرا من پشت به مختصات خودم نکردم و همیشه به وظیفه ام عمل کردم این خیلی مهم است که هر کس در لحظه و ظیفه اش را عمل کند و نخواهد جای کس دیگر باشد حسرت زندگی کس دیگر را نخورد. اگر چشمت به زندگی دیگری افتاد و حسرت او را خوردی بدان از مختصات خودت داری فرار می کنی و این ناریّت قضیّه است. و داری آتش را جذب می کنی. اصلاً در دل ما نباید چشم و هم چشمی و حسرت دیگری باشد. شما به محض حسرت، داری از مختصات خودت که با همین وضع تو را به قرب الهی می رساند فرار می کنی، نار درست می کنی. اصلاً نخواهیم جای کسی باشیم. ای کاش زن فلانی بودم ای کاش شوهر فلانی بودم ای کاش بچّه فلانی بودم... اصلاً این طور نیست هر جا باشی در مختصات خود زن هر که هستی، شوهر هر که هستی پدر و مادر هر که هستی فرزند هر که هستی، هر شغلی که داری، هر کجا هستی اگر قابل ارتقاء است البته ممکن است تنبل باشیم و مختصات خود را تغییر نمی دهیم. می توانم جایی خانه بخرم که محیط فطری است. اگر جایی بروم که همه اش فسق و فجور است خودم آن را انتخاب کردم.

تقوی یعنی چه؟ تقوی این است که جلو خیالات، شهوات، چشم و هم چشمی های خودم را بگیرم و خانه ای را در فضای فطری انتخاب کنم. اما اگر خانه ای بگیرم که به آن پُز بدهم. در چشم و هم چشمی ها کم نیاورم هم دینم را بخواهم حفظ کنم دیگر خود را مسخره کردن است. این دست خودم است که خانه ای بگیرم که در آن فطرت پرورش پیدا کند، نه طبیعت. اما اگر رفتم خانه ای خریدم که سرا پا معصیت است اعم از خانه که چه همسایه همه اش آتش است. این جا را می توانم تغییر دهم. این جا نمی توانم بگویم: مختصات من خانه پنج میلیاردی است و باید این جا باشم. یک سنگ هم سر در خانه بزنم که (هذا من فضل ربّی ) سر خودت را کلاه نگذار. اگر ماشین ات را از 15 میلیون به 20 میلیون تبدیل کنی واقعاً می سوزی، چون تو این ظرفیت را نداری. آقا! لباس آدم که تغییر می کند خطرناک است. ممکن است لباسی می پوشی که در آن راحت هستی. این نورانیت دارد. اما اگر آن را تغییر دادی و روحیه ات خراب می شود حق نداری که آن لباس را بپوشی. پس آیا تغییر و تنوع بد است؟خیر. تنوع و تغییر رنگ و لباس خیلی خوب است. باید انسان از همه رنگ و مدل بپوشد آن طور که شایسته است. اگر می خواهی عینک و ساعت بخری، ریش را کوتاه کنی، موهایت را درست کنی، خودکار هم که می خواهی دستت بگیری، حواست باشد که اگر تغییر می کنی و طوری در دلت می شود ( بحث علو ) می شود . حضرت فرمودند اگر کسی با بند کفش خود فخر بفروشد جهنّمی است. با عصا، با شلوار، با لباس، با مدرک تحصیلی با هر چیزی ( علو ) باشد خراب می کند. برو عینکی بخر که هم خودت خوشت بیاید و هم روحت را خراب نکند. الان می خواهم عبادت کنم و شب قدر است. کدام را انجام دهم؟ اولاً عبادتی را انجام بده که دلچسب تو باشد . لذت ببری، بعد هم روحیه ات را خراب نکند. مرحوم آقای آمیرزا جواد آقای ملکی تبریزی هزار مرتبه سوره ی انا انزلناه را می خواندند امّا من هم حوصله اش را ندارم و به من نمی چسبد اصلاً نمی فهمم که این سوره چیست؟ این خطرناک است. حالا چنین هم که کردم پُز هم می دهم. می گویم تو شب قدر چه کار کردی؟ می گوید قرآن سرگرفتم. می گویم من هزار تا هم سوره ی انا انزلناه خواندم. دائم هم تکرار می کند. ما نماز شب خواندم . این قدر روزه گرفتم. این قدر دور قرآن خواندم. این ها تو را جهنّم می برد. نار است. اگر می دانی لباست را که عوض می کنی یک جوری می شوی و روحیه ات خراب می شود، این کار را نکن. اگر ظرفیّت داری عوض کن. کفش ، کلاه، مقنعه، لباس ، چادر، اتومبیل... اتومبیل را عوض می کنی، بیش از هر کسی دیگر خودت را گرفته است. اگر پشت اتومبیل خودت را بگیرد بیچاره شده ای. دیگر تمام شد. اگر برایت مهم نیست نه حرف دیگران و نه نگاه دیگران، اگر جایی ما تشنه ی نگاه دیگران شدیم خطرناک است. می فرماید: به احترام افراد تمیز بپوشید و تجمّل کنید. تُجَمَّل لِاخیک به احترام برادرت که می آید خودت را آراسته کن، قیافه ات را درست کن، لباس خوب بپوش، عطر بزن. احترام کن اما نه برای نگاه او بلکه برای احترام او. امّا اگر گرفتار نگاه دیگران هستی این بد است. غیر از مواردی که در خانواده هستی. در خانواده زن واقعاً باید به احترام شوهرش احترام بگذارد یعنی مرد باید برای زنش لباس بپوشد و برایش مهم باشد که زنش چگونه می خواهد اما در چهار چوب شرع باشد. زن هم باید در همه شرایط مواظب نگاه شوهرش باشد و برایش مهم باشد. این را باید دقت کنیم. جز در این موارد حلال که زن و شوهر برای هم هستند و در همه ی حالت ها به هم توجه داشته باشند که نگاه شوهرم چگونه است، نگاه زنم چگونه است. و نگاه دشمن هم همین طور است. برای خودخواهی و ارضای شهوت خودم این طوری لباس نمی پوشم اما می دانم، آدم های کافر، دشمن های حزب الله اگر لباس مرا این طور ببینند دچار ناراحتی می شوند. حضرت می فرمایند عبادت است بپوشید. یک بار یکی از اصحاب حضرت ماهی گرفته بود و با وضعیّت بدی که بوی ماهی می داد و با شرایط و لباس ناجور آمده بود. حضرت به او فرمودند. این چه وضعی است.آبروی ما جلوی دشمنان می رود که شما این طور لباس می پوشید لباس خوب جلو چشم دشمنان که نگاهشان متوجه ماست لباس خوب بپوشید. گاهی خانمی می گوید من یک بانوی مسلمان هستم و نحوه ی لباس پوشیدنم در مقابل آدم های فاسق و فاجر طوری باشد که هم عصمت و عفت خودم را حفظ کنم و روحیه ام خراب نشود، ضمناً آن ها هم ایرادی نگیرند. به این شکل با نیّت خدا که من چون حزب اللّهی هستم ، برای رضای خدا و خدا این طور دوست دارد، برای آن ها لباس مرتب باشد. در همه چیز باید دقت کنیم در معاملات، در خریدن خانه و ... می دانید چه قدر خودشان را برای ازدواج بدبخت کرده اند. می گویند من باید زن فلانی شوم تا روی بقیه کم شود، آخر شوهر من نباید، شهر خوبی برایش پیدا شده که می تواند با او به بهشت برود اما می گوید من که نمی توانم با آن جلو دختر خاله ام پز دهم و به رخ او بکشم. خیلی شوهر خوبی است از لحاظ اخلاق و تدیّن قبولش دارم امّا نمی توانم بگویم این آقا شوهر من است همیشه خجالت می کشم. باید کسی باشد که کلاسش از بقیه بالاتر باشد تا من بتوانم سرم را بالا بگیرم. این ها خیلی خطرناک است. این عقده است، خود کوچک بینی است. اصلاًَ چرا باید زن عزّتش را از شوهرش بگیرد. ما از خدا عزّت می گیریم. شرافت من ارتباط با خداست. من مگر خودم فقیرم و بدبختم که بخواهم با شرافت کسی آبرو کسب کنم. اما گاهی هست که کانون نوری هست که ما در روایات خود داریم و مخصوص اولیاء خداست. یک نفر بود که سی سال داشت. به او می گفتم چرا ازدواج نمی کنی؟ آدم بی سوادی بود و پولدار. می گفت: من باید با یک خانم دکتر ازدواج کنم. می گفتیم : حالا اگر مهندس هم بود راضی باش. می گفت نه! حتماً باید دکتر باشد. او عقده دارد، خودش کوچک است. اصلاً زیر بار ازدواج با غیر دکتر نمی رفت. یکی دو جا هم خواستگاری رفت اما با هم سنخیّتی نداشتند. الان 45 ساله است و هنوز منتظر خانم دکتر است. انسان نمی داند چگونه تحلیل کند. اگر آدم خودش کمال داشته باشد... دختری که می خواهد ازدواج کند می گوید من می خواهم با کسی ازدواج کنم که من را دستگیری کند و پیش خدا ببرد و پسر هم می گوید من هم زنی می خواهم که... تو عرضه داشته باش خودت رشد کن، خودت خودت را بالا بکش. چرا کمالاتی را که خودمان باید داشته باشیم روی دوش همسرمان می اندازیم؟ اگر تو خودت اهل کمال باشی و رشد کنی، با همان دختر بی سواد و دهاتی هم به بهشت می روی و آن هم رشد پیدا می کند. یک مرد متدین که بداخلاق هم نباشد کافی است. تدیّن و اخلاق کافی است. حالا ما شرایطی که می گذاریم مثل شرایط اقتصادی یا اجتماعی سنگین، دنبال جهنّم می گردیم. حالا این زندگی ها عاقبت به خیری دارد؟ خیر عاقبت به خیر هم نمی شود. تو هر چیزی را که برای دنیا رفتی و انتخاب کردی، دنیا غرض تو بود. حتماً در آن شکست است، حتماً ناریت دارد و زمانی شما را می سوزاند. وقتی برای جهنّم رفتی و همسر انتخاب کردی و با توهمّات و معیارهای جهنّمی و ناری انتخاب همسر کردی یعنی نامه را انتخاب کردی پس سوزاندن شروع می شود. الان باهم خوب هستید الان یک سوم طلاق ها در سال اوّل است. ماجرای سوزاندن شروع شده و به یک سال هم نمی کشد. سه سال رابطه و پیوند ها سوزانده شده است. چرا؟ زیرا با معیارهای ناری و جهنّمی جلو رفتی، تو باید حتماً با خواهر زاده ی من، برادر زاده ی من ازدواج کنی، از غریبه نباید همسر بگیری. یا آن دختر را به برادر تو دادم این یکی را باید به برادر خودم بدهم... این ها چه معیارهایی است؟! حتماً باید هم شهری باشد، حتماً باید سید باشد! حتماً باید ترک باشد! ... این ها شرایط خوبی نیست. اگر یک سیّد جهنّمی بداخلاق باشد خوب است؟! بله اگر یک نفر کمالات اصلی را داشت و دیگری هم همین خصوصیّات را داشت امّا سید بود اولویّت دارد. امّا اگر الویّت های اصلی را، نور را رها کنم و فقط به خاطر سیّد بودن سراغ او بروم جهنّمی است. مخصوصاً سیّدهایی که توجیه هم دارند، می گویند ما چون سیّد هستیم، عصبی و بداخلاق هستیم.!! پس هیچ وقت نخواهیم از مختصات خود فرار کنیم باید سراغ پدر و مادر خودم را نگاه کنم، همسر و فرزندان من هستند. همه را که من اختیار و انتخاب نکردم یا شرایط این طور شده است. همسر را باید انتخاب می کردم حالا درست است یا غلط است دیگر الان تمام شده است و گذشته است.

یادتان باشد نگاه به گذشته جهنّم است. حمله از عقب است. هر چیزی که دغدغه و نگرانی از گذشته در ما ایجاد می کند ( به فطری ها کار ندارم ) جهنّمی است. اصلاً به گذشته برنگردید. کسی که درگیر گذشته است یا نگرانی آینده را دارد هیچ وقت موفق نمی شود خودسازی کند. کسی می تواند خودسازی کند و با اسماء الله رابطه ی وجودی برقرار کند، کسی می تواند پیوند با حق تعالی داشته باشد ، کسی می تواند در رحم دنیا ، با شرایط زیستی آخرت آماده شود که خودش را از شر گذشته و آینده راحت کرده باشد. کسی که حجم زیادی از عقده و کینه در دلش است و این خاطرات همیشه با او هست، چه هنگام شب که می خوابد و چه در طول روز او را اذیّت می کند. همچنین دلشوره هایی که نسبت به آینده است و ذهن راحتی ندارد و در مهندسی فکر مشکل دارد نمی تواند موفق باشد. مهم ترین مرحله ی سلوک ، ساختن فکر قدرتمند است، آرام و شاد باشد. کسی نمی تواند در مختصات خودش نوریت و ناریت ها را کسب کند و یا آرامش داشته باشد. همچنین کسی که نمی تواند شرایط نوری و ناری را طوری تنظیم کند که به نور برسد نمی تواند رشد کند. باید به مختصات خودمان احترام بگذاریم. مثلاً بگوییم ( من با این پدر باید به بهشت بروم. با این مادر بهشت می روم نه این که بگوییم ( ای کاش مادر من دیگری بود، یا این که کاش می مرد تا من راحت شوم ) زنده بودن او تو را تا بهشت می برد و تا عالی ترین درجات بالا می برد. ببینیم فرعون چه قدر آسیه را رشد داد اگر او نبود آسیه به آن مراتب الهی نمی رسید. اگر شمر، یزید و معاویه و عمر سعد نبود ائمه ما، زینب کبری و شهدای کربلا، به آن درجه از مراتب نمی رسیدند. اگر عاشورا نبود اگر ... اگر صدام و آمریکا نبودند نمی توانستیم این همه جوان را از طبیعت ، سالم به بهشت بفرستیم. به قول امام سلام الله علیه. شهدا ذخائر عالم بقاء هستند. جمهوری اسلامی چه قدر ذخائر و چه رجالی را برای عالم بقا فرستاده است. رجالٌ صَدَقُوا ما عاهد الله علیه و منهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر. یک عده رفتند و یک عدّه هم منتظرند و در نوبت ایستاده اند. یک شهید در یک کوچه می تواند تمام اهل آن را در قیامت شفاعت کند. یا این که می تواند دائمی ها، عموها، دوستان، رفقا همه را شفاعت کند و بگوید خدایا من بدون این ها به بهشت نمی روم. خداوند می فرماید این ولی من است هر که را می خواهی با خود ببر.

گاهی ما برای پذیرش دعوت در یک عروسی می گوییم باید دوستان من هم باشند تا من بیایم. این همه ذخائر هستند. اگر هم می گویی من که با شهیدان رفاقت نداشتم. همین الان با آن ها دوست شوید می بینید که از دوستان دنیایی بیشتر با شما دوست می شوند. من به دوستان توصیه کرده ام که از میان شهدا و دوستان خاصی را انتخاب کنید. همیشه برای شهدا درود و صلوات و قرآن بفرستید. بعد می بینید که روز قیامت هزار شهید می گویند: خدایا این دوست ماست. شما آن ها را نمی شناسید و حتی قبل از این که شما به دنیا بیایید یا وقتی که بچه بودید او شهید شده است. اما روز قیامت همه سراغ شما می آیند. امّا یادتان نرود که چند تا شهید را ما مخصوصاً از شهدای گمنام که باب الحوائج هستند، به عنوان رفیق خاص انتخاب کنید و از آن ها استفاده کنید. نذر و توسل کنید. خیلی رشد دارد. شهدا هیچ گاه رفاقت شما را پس نمی زنند. خدا رحمت کند. دوستی داشتم به نام قاسم... شب عملیات رمضان داخل چادر شد در حالی که اضطراب داشت با لهجه خودش، خیلی با صفا گفت: همه ی ما باید قول بدهید هر که شهید شد بقیه را شفاعت کند. دوستان می گفتند ما که حرفی نداریم. می گفت این طوری نمی شود، باید بلند شوید و همه قول دهید. خودش زودتر از همه رفت. اصلاً شهدا چه در دنیا چه بعد از رفتن به عالم برزخ از رفاقت با کسی بخل ندارند. از این که کسی را به مقام خودشان ببرند، بخل ندارند. امام حسین علیه السلام که سید الشهداء است، در زیارت عاشورا می گوید در دنیا و آخرت با من باشید. در مقام من باشید.

اَن یُبَلِّغَنِی المَقام المحمود لکم عند الله.

آن ها هیچ بخلی ندارند از این که تو به عالی ترین مراتب درجات برسی.

بنابراین نگویید رفیق کسی است که حتماً در این جا باید با او رفیق باشم. شما اگر به بهشت زهرا می روید یا نمی روید، حتی همین مرحوم طیب که یک شهید ویژه است و خدا خواسته است که شما کنار قبر او و کنار بهشت او به کلاس بیایید، وقت بیرون رفتن وآمدن برای او فاتحه بفرستید، حواستان به او باشد و با او دوست شوید. همچنین با اولیاء خدا، حضرت عبدالعظیم، امام زاده حمزه، علما... که ارتباط ویژه داشته باشیم. این موضوع را بعداً در رابطه های وجودی توضیح می دهم. جای دیگر فرار نکنیم. گفتیم به مختصات خود احترام بگذاریم: این پدر من، این مادر من، این دوست من، این جای من، وضعیت من، حال من همه ی این ها را بپذیرم.

بگویم : خدیا همه ی این ها را که تو برایم انتخاب کرده ای خوب است، خدایا در همین وضعیتی که هستم، راه را برای رفاقت با خودت برایم باز کن و مهیا بفرما.

الحمدلله ربّ العالمین و صلّی الله عَلی ابائِهِ الطاهرین.