جلسه 025 - شرح اسماءالله
شماره جلسه
25
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1387
ماه
7
روز
18
متن کامل (خام) ‌ جلسه 025 - شرح اسماءالله

بحث مان در باره‌ی اسم شریف واحد و احد بود که عرض کردیم مهمترین اصلی که ما باید در زندگی فردی و اجتماعی به آن توجه کنیم، اصل توحید است که پایه ی سایر ارکان و اصول است. این مسئله آنقدر مهم است که رستگاری انسان، بسته به توحید است. «قولوا لااله الا الله تفلحوا» و به قدری مهم است که ما در اصلی‌ترین عبادات مان که ستون دین است (نماز) می‌بینیم که هم در مقدمات هم در اصل نماز، تأکید خیلی زیادی روی توحید شده. شما در اذان چهار مرتبه «لا اله الا الله» دارید آن هم با قول أشهد که به معنای شهود و دیدن است، یعنی می بینم که الهی جز الله ندارم و شهادت می‌دهم که من اله و معشوقی جز الله ندارم. فوق العاده مهم است، یعنی یکی از چیزهایی که ما نسبت به آن غفلت داریم، این است که مهم ترین اصول و کلماتی که برای ما انتخاب شده که باید در طول روز با آنها سر و کار داشته باشیم، برایمان عادی می شود. این عادی شدن فوق العاده خطرناک است که چرا من باید برای هر نماز اذان و اقامه بگویم. در اقامه سه مرتبه لا اله الا الله داریم که مجموعاً در اذان و اقامه 7 مرتبه می‌شود. در نماز (تشهد) یک مرتبه أشهد أن لا اله الا الله داریم. چرا اینقدر مهم است.

چرا وقتی اذان می گویند من حتی حق قرآن خواندن هم ندارم و باید متوجه اصل توحید شوم. چرا ذکر های دیگر خدا را هم نباید بگویم؟ اصلاً ذکر نباید بگویم. وقتی اذان گفته می شود، با مؤذن باید اذان را تکرار کرد. خیلی این مسئله و مسئله ی کلمات و جملاتی که انتخاب نشده و باید با اینها سر و کار داشته باشیم خیلی اهمیت دارد. هر کس به هر جایی برسد از همین ها با همین الفاظ و کلمات است.

با اذان، اقامه، نماز، همین هایی که خداوند در اختیار ما قرار داده و معصومین توصیه کرده اند. خداوند در اختیار مان قرار داده. این که دنبال مَنِش های غیر از این ها برویم بی حرمتی به تخصص و علم الهی است که غیر از این طریق می خواهم برسم. باید بدانیم که همین الفاظ همین لا اله الا الله همین اشهدان لااله الا الله ما را به رستگاری می رساند و همین توحید. اگر تا الان به آن حس و حال های عالی که باید برسیم نرسیدیم باید بدانیم که بلد نیستیم از این استفاده کنیم. ما نتوانستیم با توحید ارتباط برقرار کنیم. توحید در وجود ما نفوذ و رسوخ نکرده. و الا این همان گوهر و کیمیایی است که ما را به اوج می رساند و ذات و حقیقت انسانی به ما می‌دهد.

ما اگر الان در زندگی مشکلات داریم، غم و غصه و اضطراب و پوچی و سردی می کنیم، غم و غصه بر ما تسلط پیدا می کند مال این است که از توحید دور افتادیم. می گوییم أشهد أن لا اله الا الله می گوییم وحده لا شریک له ولی بلد نیستیم از آن استفاده کنیم. این به جان ما ننشسته و جذب جان و فطرت ما نشده. پس من باید به جای این که سرمایه گذاری روی راه های غیر راه خدا بروم، این کلاس و این استاد بروم (مثل همین عرفان های من درآوردی که می گویند شما را خیلی زود به حقیقت می رسانم، چنین و چنان می کنم و هیچ وقت هم چنین اتفاقی نخواهد افتاد. من باید دقیقاً روی اصولی ترین کلمات سرمایه گذاری کنم. ببینم لا اله الا الله یعنی چی اصلاً؟ توحید یعنی چی؟ وقتی می گوییم توحید، الله، واحد، واحد این لفظ برای ما چه کار می کند؟ با ذکرش. مثلاً چند مرتبه انسان یا احد یا واحد بگوید. این اتفاقی که قرار است برای ما بیافتد با همین لفظ می خواهد بیفتد. از همین لفظ ها شروع می شود تا به باور برسد به جان ما جذب شود و آن اتفاقات خیلی زیبا و قشنگ در ما بوجود بیاید. تمام مریضی های جسمی و روحی و روانی ما با این مسائل حل می شود.

سعادت جهان فرد و جامعه به همین توحید بستگی دارد .قولوا لا اله الا الله تفلحوا بگویید تا رستگار شوید. این رستگاری فقط مال آخرت نیست. مال دنیا هم هست پس دنیا اگر رستگار نیست، اگر وجود و ظلم و فساد گفته چه در نظام فردی چه در خانواده، چه محله، چه اجتماع چه در کشور چه در خارج از کشور، در نظام بین المللی مال این است که از خدا و توحید دورم و ارتباط سالمی با مبدأ خیرات، با اله ندارم.

در واقع معنایش این است که من اله حقیقی ندارم. نه این که اله ندارم. انسان، هوای نفسش اله است. أفرأیتَ من اتّخذَ الههُ هواه. هوای ما اله ماست. چیزهای دیگر. وقتی ما با اله قلابی کار کنیم اتفاقات می افتد. مثل این است که به یک نفر داری و قلابی به بچه ای شیر خشک قلابی بدهند. بگویند شیر خشک بسیار خوبی است. شما مصرف کنید. ولی شیرخشک قلابی است. بچه می خورد آن موادی که باید جذب کند جذب نمی کند و روز به روز ضعیف تر می شود. مریض می شود.

ما وقتی با اله حقیقی کار کنیم. چه کسی با اله خودش سرمست نیست؟ چه کسی ما معشوق خودش قدرتمند و شاد نیست؟ اگر ما شاد نیستیم برای اینکه با معشوق زندگی نمی کنیم. اگر جنبه ی طبیعی ما با معشوق خودش است، او ما نیستیم و همین عدم تفکیک بین خودم و حیوانیتم بین خودم و جنسیتم باعث شده احساس کنم به اله احتیاج ندارم. فکر می کنم یک جنس مخالف می تواند اله من باش و اگر او باشد من همیشه شاد و سرمستم. اگر بدون او باشم و پژمرده هستم و می میرم.

یک اتومبیل، یک منزل، یک مقام، یک ریاست، یک لباس همه اش معشوق و اله مناسبم را ندارم. این جوری هیچ وقت انسان به شادی و آرامش نمی رسم. با آن اله که می تواند مرا شاد و سرمست و قدرتمند کند و مرا در زندگی به رضایت و شادی و آرامش برساند، من هیچ پیوند دوستانه و عاشقانه ای ندارم. من در توحید مشکل دارم. پس وقتی در اسماء ا... رجوع به توحید و کلمه ی احد و کلمه ی واحد بحث می کنیم، باید بدانیم ما باید مسئله خود را همین جا حل کنیم. اگر بخواهیم از احد و واحد رد شویم و سراغ رحمان و الله یا الفاظ دیگر بروم (سراغ اسم های دیگر) وقتی سراغ آنها می رویم، بدون این که این سیر را طی کرده باشیم (چون اصلاً ما نیامدیم اینجا که لفظ یا چیزی یاد بگیرم و نه یاد بدهیم) ما آمدیم سیر را طی کنیم، ما آمدیم در خودمان تحولی ایجاد کنیم، ما آمدیم مرتبه ای را قدم بزنیم، آمدیم رشدی حاصل شود، نه اطلاعات. چون رشد نمی آورد. اطلاعات اگر به کار بیاید منشأ رشد می شود. اگر بکار نیاید، حجاب و گمراهی و ضلال است. پس ما حالا حالا ها با توحید کار داریم. باید این توحید را بفهمیم به جان ما بنشیند. این اکسبر اعظم در درون ما اتفاق بیافتد جذب جان ما شود تا آن سرمستی ها و خوشحالی ها و آرامش ها و شادی ها و قدرت و لذت ها و بهجت ها و سرورها سراغ ما بیاید.

وقتی ما با خدا که کانون شادی است نمی توانیم شاد باشیم، با خدا که کانون آرامش است، نمی توانیم آرام باشیم؛ با خدا که کانون زیبایی هاست، نمی توانیم جذب زیبایی کنیم. پس در ارتباط برقرار کردن با کانون شادی ها و آرامش ها و کمالات مشکل داریم. توقع نداشته باشیم وقتی با اصل کمالات نمی توانی خوشبخت باشیم با کمالات فرعی بتوانی خوشبخت باشی. وقتی تو نمی توانی با صد خوشبخت باشی با 90 و 50 و 20 چطور می توانی خوشبخت باشی؟

پس ما باید روی توحید کار کنیم. چرا خداوند اینقدر روی توحید تأکید دارد و می گوید بلند شوید نماز بخوانید أشهد أن لا اله الا الله. در روایت داریم افضل العباه ذکر اله الا الله است. بالاترین عبادت همین اله الا الله است. نفی اله ها و معشوق های قلابی ما را به معشوق حقیقی می‌رساند. «قل یا ایها الکافرون» ببین چقدر مهم است که با قُل شروع شده. خیلی اهمیت دارد. «لا أعبد ما تعبدون». تازه ما توحید را که می گوییم هم در نماز و هم در تشهد آمده فقط این نیست. در حمد هم این را داریم.

«ایّاک نعبد و ایّاک نستعین» باز توحید است. چقدر توحید اهمیت دارد و منشأ همه ی بدبختی های فرد و جامعه دور شدن از توحید است. اگر توحید به جان انسان، فرد، خانواده، به جان جامعه، بنشیند چه آثار شگفت انگیز و لذت بخش و فرح بخشی خواهد داشت. لذا ما باید تمرین کنیم. مثل ورزشکاری که سال ها تمرین می کند تا بتواند وزنه ای بلند کند در ورزش رزمی پایش 120 درجه باز می شود باید تلاش کند 180 درجه باز شود.

در خط سال ها تمرین می کند تا به استادی برسد در مهندسی، مکانیک، برق، رایانه و رشته های دیگر سال های سال کار می کند به قدرت، توان و استادی برسد. ما اصلاً در توحید، نه اطلاعات را داریم نه اصلاً تمرین می کنیم. تمرین نمی کنیم از صبح بلند می شویم تا شب تمرین توحید، دلبستگی و ارتباط او نزدیک نزدیک شدن و تشبه به او را نداریم. هیچ اتفاقی هم نمی افتد. نماز خواندن مان تمرین نیست. چون اصلاً نمی دانیم چه هست چطور استفاده کنیم.

عمر و وقت و استعداد بی نهایت ما هدر می رود. دائم سن ما بالاتر می رود و ما تلفات می دهیم. به یک زندگی حیوانی، جمادی و نباتی دل خوش کردیم یک نمازی می خوانیم و روزه ای می گیرم که کمی آرامش داشته باشیم و وحشتی ما را نگیرد. اما حرکت و به قدرت و تشبّه و هدف خلقت رسیدن را کاری برایش نمی کنیم. تمرین، کلاس، استاد و دانشگاه نداریم و برای این کار باشگاه نمی رویم تا انسان وارد باشگاه توحید نشود وارد باشگاه روحی نشده. همه چیز باشگاه و کلاس و استاد دارد. مگر می شود مسائل معنوی و روحی، مسائل انسانی، استاد، باشگاه، تمرین، قاعده و فرمول نداشته باشد. ما کجا تمرین می کنیم. کجا قاعده و فرمول می گیریم. کی می خواهیم تمرین های مان را انجام دهیم. اگر آدم های خیلی خوبی باشیم فقط می شنویم. فقط دانش کسب می کنیم و مطالعه می کنیم .ولی تمرینش کی می خواهد انجام شود. کسب مهارت؟ هیچ اتفاقی نمی افتد شروعی نداریم.

من یک جمله از مرحوم علامه بخوانم. خیلی مهم است. مرحوم طباطبایی (رحمه الله تعالی علیه) می فرمایند: اگر همه ی ما ابعاد اسلام را در هم ادغام و جمع بکنیم، کلمه ی لا اله الا الله بدست می آید. چقدر این توحید کار دارد؟ همه چیز در آن است. و اگر این کلمه را بسط دهیم همه ی معارف اسلام بدست می آید. یعنی توحید اصول، اخلاق، عرفان و همه چیز در همین است. بنابراین همه ی معارف اسلامی بسط داده شده کلمه ی توحید است، یعنی لا اله الا الله. ما هر جا در زندگی به مشکل می خوریم مشکل ما در ضعف توحید و ضعف در لا اله الا الله است. همه جا مشکل اخلاقی، عقیدتی، عاطفی و روانی و خیلی جاها مشکل جسمی داریم، به توحید برمی گردد.

ضعف در توحید، ندیدن معشوق و ندیدن اله. به این برمی گردد. هر جا مشکل اقتصادی داری به توحید برمی گردد. فقر و ظلم و مشکل سیاسی هست به توحید برمی گردد. جامعه دچار فتنه می شود به توحید برمی گردد. همه و همه به ضعف توحید برمی‌گردد. چرا؟ چون همه ی ماجرای خلقت ماجرای خلقت انسان، همه ی خلقت برای انسان، با محوربّت انسان و به خاطر انسان است. و ماجرای همه ی خلقت، عشق انسان به مبدأ بی نهایت کمالات، کمال مطلق و مطلق کمالات است.

من آمدم که عاشق شدم و به معشوق برسم. و در کنار او برای بی نهایت باشم. وقتی آن را تنزل می دهیم و به ماجرا های عشقی زن و مرد می آوریم و ماجرا های جنسی، می بینیم باز هم تجلی همان عشق است، چقدر هم زیباست، چقدر داستان نامکررّی است. اگر 1000 فیلم عشقی رسیدن زن به مرد به هم را ببینید؛ باز هم تازگی اش را از دست نمی دهد. چرا؟ چون این قطره ای از اقیانوس بی پایان عشق انسان به خداست و کمالات است. عشق های دیگر، مثل عشق یک بچه به خرید کتانی، خریدن اتوبوس و ورزشکار شدن، قبول شدن فلان باشگاه، عشق رفتن به جامعه جهانی، دکتر شدن، مهندس شدن، همه ی اینها یک وجه ی ضعیفی از عشق انسان به حق تعالی است. ولی ما متاسفانه در همین عشق های وهمی، حسی و خیالی گیر کرده ایم و اصل عشق را فراموش می کنیم.

ماجرای لا اله الا الله که من معشوقی جز او ندارم را فراموش کردیم. لا اله الا الله را می گوییم اما دلدادگی و عشقی ایجاد نمی شود. نماز می خوانیم اما دائماً استخدام بخش حیوانی و گیاهی ما است. انگار آن مَنِ انسانی نمی خواهد رشد کند و تغذیه شود و فعال شود. عشق ریاست، مدیریت، رئیس جمهوری، درجه، مدرک و همه عشق های زمینی و جهنمی. همه ی ماجرای خلقت این است که من بگویم لا اله الا الله، قولوا لا اله الا الله تفلحوا. و جز این حقیقت چیزی دیگر مرا خوشبخت نمی کند و هر عشقی غیر از این عشق باطل است.

انسان، یک معشوق بیشتر ندارد و آن خداست. ما هم حیوانیم هم انسان، پس وقتی این جمله را می گوییم که و آن خداست. شنونده ای که با بخش حیوانی می شنود نمی فهمد که من چه می گویم می گوید دختر خاله ی من با پسر عمه ی من معشوق من است. کسی که این جمله را نمی فهمد یعنی چی، یعنی اصلاً بخش انسانی اش فعال نیست. مثل یک بچه ی نابالغ 5 ساله است که راجع به معشوق برایش برایش صحبت می کنی. براش چی در می آید. اصلاً بلوغ و کششی وجود ندارد. ما بالغ نیستیم؟ و بالغ نشدیم؟ وقتی می گوییم لا اله الا الله اصلاً دلدادگی و عشق و ترانه و می و مطربی و رقصی به ما دست نمی دهد. ما برای جنس مخالف بلدیم ترانه بخوانیم و شعر و موسیقی بسازیم اما موسیقی فطری برای خدا چه؟

چند موسیقی فطری داریم که دلدادگی یک انسان به خداوند کریم است. برای او ترانه درست کنیم. چرا؟ ادبیات عرفانی ما مملو از همین ترانه های زیبا برای خداست. اما اینها برای آنها بوده، زبان حال ما چی؟ ما در روز چند ترانه برای خدا می خوانیم؟ اصلا نداریم فقر ترانه داریم. آنقدر فقر داشتیم که در جبهه بچه های عاشق خداوند که می خواستند عشق خود را به خدا بگویند که روی میدان مین بروند و بروند در آغوش او همان ترانه ی قدیمی یار خوشگلم زلیخا را می خواندند. چون نداشتند.

زلیخا خداست. لیلی خداست. لیلا خداست. لذا بزرگان ما وقتی آمدند این عشق را پیاده کنند راجع به لیلی و مجنون شعر گفتند. داستان چیزدیگری است خسرو و شیرین و لیلی و فرهاد گفتند اما ماجرا، ماجرای دیگری است. ما چند ترانه با خداوند در روز می خوانیم (غیر از لااله الا الله) این ترانه چیز دیگری نیست.

ولی ما چون بلد نیستیم، آهنگ های فطری نسرودیم که به آن بدهیم، قرآن هم که آن همه موسیقی های عاشقانه در آن است، اصلاً برای ما جذابیت ندارد. چون ما هنوز بخش انسانی مان فعال نیست و نمی توانیم با موسیقی قرآن به بهشت برویم و اوج بگیریم. ساز می‌خواهیم. چون خیال زده هستیم. ساز می خواهیم چون واهمه داریم. این هم بد نیست خیلی خوب است. عشقبازی وهمی با خدا هم خیلی قشنگ است.

یکی از مراتب عشقبازی این است که انسان در خیالش با خداوند عاشقانه داشته باشد. مثل عاشقانه هایی که انسان بامعشوق زمینی اش دارد وقتی به او نمی رسد،

گر میسر نیست بر من کام او عشقبازی می کنم با نام او

عشق در خیال هم خیلی لذت بخش است. لذا در مناجات داریم. امام سجاد علیه السلام در مناجات دارد که خدایا چه شیرین است که انسان در وهم خود هم با تو عاشقانه باشد و عشق ورزی کند. عشق خیالی با خدا هم خیلی قشنگ است و اصلاً از خیال شروع می شود. از حس شروع می شود انسان در حس باید عاشق او شود و را ببیند به خیال و وهم برسد و انشاءالله به حقیقت بپیوندد.

ولی ما اصلاً به این چیزها نمی پردازیم، جز ثروت های مان نیست. پول هزینه نمی کنیم برای ترانه ها. موسیقی ها و سازی های عارفانه و عاشقانه، کار نداریم با اینها. نه می خوانیم و نه بلدیم که استفاده کنیم. عاشقانه ای با او نداریم. زلیخا و لیلا و شیرین ما نیست. مخلوقات او را به جای او گرفتیم. مخلوقاتش شیرین و لیلای ما هستند.

اما خودش چه. در حالی که وقتی از شکم مادر به دنیا می آیی در گوش بچه می خوانند که غیر از خدا هیچ کس را ندارد تا منحرف نشود. اولین چیزی که در گوش او می خوانند: «أشهد أن لا اله الا الله». می گوید توحید را در گوش بچه بخوان. اولین کلمات است. مادری که باردار است توحید را کار کند. ذکر بگوید توحید بشنود توحید بگوید توحید بخواند تا بچه بداند که نباید سراغ معشوق های وهمی برود. مسابقات و چشم هم چشمی ها و گندگی ها و حبّ ریاست و برتری و علو ها و ماجرا های حیوانی که انسان درگیر آنهاست همه خیال و وهم است. خیلی این حرف بزرگ است که همه ی اسلام توحید است و توحید همه ی اسلام است. لا اله الا الله همه ی معارف است. چون همه جمع شدند برای عشق.

این احکام و اخلاق و عقائد و پیغمبر و نبوت، ولایت و امامت همه مقدمه برای این است که تو عاشق او شدی. حج و روزه و خمس و زکات و جهاد و امر به معرف و نهی از منکر همه برای حفاظت از یک عشق است. عشق انسان به خدا. همه ماجرا ماجرای عاشقانه است در این نظام خلقت. لذا همه ی معارف به ما یاد می دهند چطور ارتباطت را با خداوند حفظ کنی. احکام و اخلاقیات و عبادات را نگاه کنید همه می خواهند ما را توجه به معشوق واحد و احد بدهند. «قل هوالله احد».

ما چطور می خوانیم و می فهمیم و چطور یاد می گیریم و چطور یاد می دهیم؟ ترانه ای قشنگ تر از توحید داریم؟ ترانه ای قشنگ تر از لا اله الا الله داریم؟ ولی ما این بخش حیوانی و هوای نفس مان بر ما غلبه دارد و آن بخش را به استضعاف کشیده، ضعیف کرده، از تغذیه انداخته و به اسارت کشیده.

این هایی که اسیر می شوند وقتی آزاد می شوند مثلاً بعد از ده سال یک دفعه مادرش می گفتند بچه ام آنجا که به او غذا ندادند این عراقی های فلان فلان شده یک دفعه مرغ و کباب جلوی او می گذشت تا می خورد می رفت بیمارستان، غذا نخورده یواش یواش باید سوپ بدهی یک ذره آن را غلیظ تر کنی چند هفته ای تا غذا خور شود. مثل بچه ای که فقط شیر می خورد. آنجا به او چند سال فقط آب گوجه دادند.

غذای ساده دادند. ما را به اسارت گرفتند حالا وقتی غذا جلوی ما می گذارند و می گویند توحید، یا لا اله الا الله است ما بالا می آوریم نمی توانیم استفاده کنیم چون ما سوء تغذیه داریم جذب جان ما نمی شود. این هوای نفس دائماً صبح تا شب از ما تغذیه می کند. 24 ساعت ما چقدر برای خیال، دنیا و جنسیت ماست. چند دقیقه برای خدا؟ به ساعت نمی رسد.

چند دقیقه اش به خدا می رسد؟ چند دقیقه اش هزینه ی عشق می شود؟ اگر روزی 10 دقیقه هم عاشقی می کردیم بعد از یک سال خیلی می شد. یعنی 365 تا 10 دقیقه عاشقانه. اگر با یک چوب، دیوار، بوم، قلم یا یک حیوان هم باشد عاشق می شود. ارتباط برقرار می کند. وقتی با یک گوسفند، شیر یا پلنگ، بعضی با یک تمساح عاشق می شوند. چون بالاخره چند سال با هم بودند. ولی ما چه؟

حضرت می فرماید: 50 سال نماز خواندید یک رکعت آن هم قبول نیست. برای این که 50 سال. یک رکعتش عاشقانه نبوده. تکلیف و تحمیل و زوری، روزه و نماز زوری، برای این که جهنم نرویم و بیچاره مان می کنند..... این کجایش عاشقانه است؟ چه به ما می رسد؟ خدا هم می فرماید این نماز را خواندی و روزه را گرفتی که جهنم نروی تو را جهنم نمی برم. این کار را کردی بهشت بروی، برو بهشت، اما از من خبری نیست.

کو خدا؟ کو انسان؟ کو انسانیت؟ کو شرافت؟ کو شباهت؟ کو قدرت؟ اصلاً خبری نیست. چون ما یاد نگرفتیم عاشقانه رفتار کنیم. یاد نگرفتیم با او عاشقانه زندگی کنیم و او را دوست داشته باشیم فدای او شویم. حرف های قشنگی که به یک جنس مخالف و زمینی می زنیم اصلاً با خدا این طور نیستیم.

امام سجاد است که می فرماید: عَبیدک بفداک. بنده به فدایت شود. سائلک بفنائک. خواستگارت فدایت شود. سائلک یعنی من تو را می خواهم. او این طور حرف می زند. ما اصلاً با خداوند نمی توانیم این حرف ها را بزنیم. جدی هم نیستیم. ممکن است از روی تقلید این حرف ها را بزنیم اما هیچ وقت از درون ما نمی آید. کی می شود؟ چند سال بعد؟ چند روز بعد؟ چند ماه، سال یا ده سال، بعد قرار است ما یک لا اله الا الله عاشقانه بگوییم. بگوییم بی تو هرگز. لا اله الا الله یعنی بی تو هرگز. ما اصلاً نمی توانیم اینها را بگوییم.

همه ی دین، احکام، عقاید، اخلاق و معارف آمدند ما را به احد و واحد بچسبانند. ما را به سمت خدا ببرند. ما را خدایی بکنند. رفاقت، صمیمیت، دوستی و تشبه بین ما و خدا ایجاد بشود. ولی من چون حیوانم و با جنبه ی جنسی (مردانگی و زنانگی) قرآن می خوانم و نماز می خوانم، می گویم این قرآن که دائم اللهُ و اللهُ هو دارد در حدیث هم دائم خدا است. این خدا کی می خواهد دست از سر ما بردارد.

برای این که ما بخش انسانی فعالی نداریم با بخش حیوانی می رویم خدا... خدا، لااله الا الله، معشوقی نیست مگر خدا. آن برای بخش انسانی است و برای بخش فوق عقلانی ماست نه برای بخش حیوانی ما. بخش حیوانی خدا ندارد. اله او الله نیست. بخش حیوانی یا شکم است که اله او غذاست آب است، یا شهوت جنسی که جنس مخالف است یا واهمه است که شهرت، محبوبیت، قدرت و ریاست و این چیزهاست یا خیلی آدم خوبی باشیم اله ما بخش عقلی ماست که معشوق و اله او علم و اطلاعات و کامپیوتر و اینترنت بازی و مهندس بازی و دکتر بازی و از این حرفهاست. من چی؟ خودم چی؟ بخش انسانی چی؟ شعار لا اله الا الله مال بخش حیوانی نیست. نه مال زن و نه مال مرد است. من اگر با حیثیت زنانگی ام بگویم لا اله الا الله یا با حیثیت مردانگی بگویم لا اله الا الله به من نمی چسبد. اصلاً خوراک و غذای من نیست و جذب من هم نمی شود. من باید با آن بخش انسانی ام بگویم لا اله الا الله تا بچسبد.

شما نگاه کنید وقتی به مسجد می آیید چقدر آرام می شوید. نه جنبه ی جنسی شما آرام می شود نه جنبه ی حیوانی و نه دیگری. این آرامش، مسجد آمدن، حرم رفتن، امام رضا، مکه، مدینه، کربلا، روضه، هیئت، بسیج چرا دل ما را آرام می کند. برای این که این با بخش انسانی ما سنخیت دارد. چه کسی از بسیج، از هیأت از مسجد، نماز جماعت، کی از حرم، کی از قرآن خواندن، کی از شنیدن و خواندن می تواند لذت ببرد؟ آدم فقط می تواند لذت ببرد، آنهایی که بخش انسانی فعالی دارند خوشحالند. لذت می برند. دنبالش هستند و دائم غذا می خورند. یواش یواش آن انسان بزرگ، بالغ و عاشق می شود.

ما سالهای سال باید همین طور برویم، برویم این غذا را بخوریم تا بالغ شویم. وقتی بالغ شدیم تازه عاشق می شویم. اینکه تو هموز بالغ نشده می خواهی عاشق شوی، مثل این بچه کوچولو ها هستند که چادر مادر را سرشان می کنند، پسر چهار، پنج ساله که ادای پدر را در می آورد، مرد نیست اما ادا در می آورد.

ما باید بلوغ انسانی پیدا کنیم تا آن عشق بیاید. تا وقت بالغ نشده ایم و نفهمیده ام ما آدمیم، انسانیم ما زن یا مرد نیستیم خدا را حریف دل خد نمی دانیم او را خالقی می دانیم و به او انگلی می چسبیم برای جنبه های گیاهی و جمادی و حیوانی مان از او کمک می گیریم.

ای امام رضا زن می خواهم، شوهر می خواهم، مریض دارم، بدهی دارم، ای خدا کمکم کن. خدا را صدا می زنیم اما برای خودش او را نمی خواهیم. با او نیستیم.

خودش را برای خودش نمی خواهیم بلکه او را برای جنبه های حیوانی می خواهیم. موحدها و دین دار های ما هم می گویند خدا کمکت می کند. خدا تو را گرسنه نمی گذارد. خدا به تو نان می رساند. خدا خیلی بزرگ است. خدا برکت می دهد. خدا به رزقت، خدا سلامتی بهت بدهد، خدا خوشبختت کند. پیر شوی. ما اصلاً رابطه ی عاشقانه و صمیمانه با او نداریم. آن تغذیه باید یواش یواش زیاد شود انشاءالله تا آن بلوغ بیاید. آن بلوغ بیاید و ما عاشق شویم.

همه چیز برای من و خداست. تمام دنیا آسمان، زمین، کهکشان، ستاره ها و ماه دارند فعالیت می کنند. میلیاردها، میلیاردها فرشته را خدا به زمین فرستاده که تعداد شان میلیاردها برابر بیشتر از انسان های روی کره زمین است. برای هر کدام از ما چند فرشته گذاشته.

«له معقّبات»، جلوی ما، عقب ما، محافظت از ما می کنند. بلا و گرفتاری برای ما ایجاد نشود. در خیلی جا ها هستند، حتی شیاطین را برای ما فرستاده تا ما عاشق تر شویم. شیطان به عشق انسان و خدا کمک می کند چرا؟ چون شیطان وسوسه ایجاد می کند پیشنهاد می دهد تو وقتی به او بگویی نه، عاشق تر می شوی. یا آن موقع که ادعا می کنی عاشق هستی، یک شیطان برایت می فرستد یک پیشنهاد می دهد. وقتی می گویی آری، یا وسوسه می شوی، مدتی بر می گردی از امام زمان. کسانی را دیده اید که امام زمان را با یک شغل، ماشین، درجه می فروشند. اطراف مان کم می بینیم؟ انقلاب اسلام، امام، خون شهدا را راحت می فروشند. آمریکا پیش کسوتان جهاد و خون را کم جذب کرد؟ آنهایی که خط می شکنند زمان خودشان در جبهه، وقتی برگشتند، آمریکا دشمنان یک عالم پیشنهاد های خوب به آنها داد، رفتند فروختند.

مثل یارهای امام حسن علیه السلام که او را داشتند معاویه به آنها پیشنهادهای چرب داد (دنیایی) رفتند. عمرسعد برای چه سر مام حسین را برید؟ عمر سعد آدم معتقدی بود همه چیز را از اصل و فرع قبول داشت ولی هوای او هوای دیگری بود، شمر مگر سردار لشکر امیرالمومنین نبود؟ چگونه می رود امام حسین را می کشد. استاد قرآن و حدیث مگر نبود؟

شیطان هم برای ما کمک است. وقتی به او بگویی نه، جذب معشوق می شوی. وقتی می گویی آره، می فهمی از اول ادعا عاشقی داشتی. لااقل خودت را می شناسی و دیگران هم تو را می شناسند. این همه فرشته فرستاده، این همه خلقت، این همه گیاه، این همه حیوان همه در کارند تا تو عاشق خدا شوی. تا با او رابطه ای عاشقانه برقرار کنی. میوه ی همه ی این درخت خلقت، رابطه ی صمیمانه ی تو با خداست. تو به اندازه ی که عاشقی آدم هستی، به اندازه ی که محبت او در تو هست انسانی. به اندازه ای که کارهایت براساس معشوق هست. به خاطر رضای او هست، با ارزش ها و هنجارهای او هست، آدم هستی. و الا ما آدم نیستیم بلکه یک حیوان یا گیاهیم. خدا می گوید بعضی از شما از سنگر هم پست ترید. «او اشد قسوه» یعنی شما از سنگ هم پست ترید. چرا؟ چون سنگ ها عشق شان از شما بیشتر است. آدم واقعاً خجالت می کشد.

«و ان من التجاره لما یتفجر منه النهار... منها» من هر وقت به این آیه می رسم آدم آرزو می کند ای کاش متولد نشده بود. «یا لتنی لم تلدنی امی» ای کاش مادرم مرا نزاییده بود. می گوید این سنگ ها از خشیت خدا فرو می ریزند. اینقدر معرفت دارند و شما اینقدر شعور ندارید وقتی اسم خدا را می شنوید هیچ اتفاقی در دل شما نمی افتد. این سنگ .حالا گیاه که بماند چه شرافت هایی پیدا می کند. ما به آنها هم نمی رسیم.

پیغمبر فرمودند: «ربّ مرکوب خیرٌ من راکبٍ» چه بسیار مرکب هایی که از صاحب شان بهترند. لأنّه أکثرُ ذکر منه. چون انی الاغ، خر، اسب و ... بیشتر از صاحبش ذکر می گوید. عاشق تر از سوارش که آدم هست است. به خدا این اتومبیل های ما وقتی سوار شان می شوی، زوزه ی آنها صدای موتور، همه ذکر است، ماها خیلی خیلی خیلی خودمان را گرفتار کردیم. خیلی بد داریم زندگی می کنیم، ما به میزانی که با خدا هماهنگی داریم، فدای او می شویم، کار های مان را با او تنظیم می کنیم، براساس رضای خدا و عشق به او آدمیم. و الاّ دائم گرفتار است. ای کاش های بخش حیوانی و گیاهی و جمادی، این و آن را از دست دادم و این جور و آن جور شدم و این را کم آوردم، کی مرا تحویل نگرفت، و کی به من نگاه کرد، کی با من قهرکرد و کی به من این طور گفت، همه اش بدبختی های بخش حیوانی را داریم. این هم زندگی شد واقعاً؟ این زندگی است؟

ما کی دغدغه های خدا، و رابطه مان با خدا و عشق مان با خدا، صمیمیت با خدا، کی سراغ مان می آید. کی غصه های رابطه ی من و او به سراغ مان می آید. من که عمرم تمام شد. هیچ خبری هم نشد و هیچ اتفاقی هم نیفتاد. شما نمی دانم چه می خواهید بکنید. بخصوص جوانترها خوش به حال شان اگر فرصت دارند یک کاری کنند. عاشق شود.

ور نه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

تمام مقصود کارگاه هستی، عشق تو به خدا بوده. خودت را فانی در معشوق های قلابی کردی. نخوانده ای نقش مقصود را از کارگاه هستی و نخوانده ای این نقش را و نفهمیدیم برای چه به دنیا آمدیم و چرا متولد شدیم و برای چی خلق شدیم. عزیز من مگر تو نمی گویی من معاد دارم، معتقد به معادم، معاد یعنی بازگشت، یعنی تو قبلاً پیش او بودی با او زندگی کردی، حالا می خواهی پیش او برگردی. نه این که می خواهی بروی پیش او، رفتنی وجود ندارد بازگشت است.

کمی تمرین و فکر کن تا یادت بیاید قبلاً چطور با او زندگی می کردی. یادت بیاید که تو بودی و خدا. روابط عاشقانه ی قبر یادت بیاید. یاد وطن بیفت. لذا فرمودند: «حُبُّ الوطن من الایمان». حبّ وطن از ایمان است. وطن ما خداست. «انّا لله و انّا الیه راجعون».

تمرین کنیم یادمان بیاید. ولی ما آنقدر معشوق های قلابی، خیالی و وهمی داریم، گرفتار حس و خیال و شکم و خانه و همسر و فرزند و.... هستیم. اصلاً به این دل نمی رسیم. این دل چگونه می خواهد قبر متولد شود؟

من الان عزا گرفتن چطور می خواهم بمیرم. در برزخ چقدر آبروریزی می شود چون اصلاً زندگی انسانی نکردیم با چه شکلی می خواهیم محشور شویم چگونه به آنجا برویم. خجالت می کشم از خودم. اینجاست که ما می بینیم چرا اسلام این همه تأکید روی رابط انسان با خدا دارد. اللهُ اللهُ رب ، ربی، ربکم. سبحانی ربی، ربی.

همه اش این رابطه ولی ما چون بخش حیوانی فعالی داریم این کلمات خیلی به جان مان نمی نشیند برایمان معنا دار نیست. سعی می کنیم زود نماز بخوانیم و آن را رد کنیم برود و این که چرا در اسلام این همه سفارش به اخلاص شده که شما برای خدا و به خاطر معشوقت و برای او زندگی کن. هر کاری می کنی به خاطر معشوق اصلی ات تو باشد.

انشاله از جلسه ی بعد اگر برسیم یک مقدار راجع به اخلاص و توحید و خود اخلاص چه جایگاهی دارد که وجودش را برای خدا خالص کند. عاشقانه برای او کار کنیم نه از روی اجبار نه برای شوق بهشت که غیر نه ترس جهنم، فقط برای او. کارهایش را برای خدا تنظیم کند. نه برای ریاست، نه برای مدیریت، نه برای شهرت، توهمات دیگر و خوشایند دیگران. بیاییم با او تصمیم بگیریم خدا را در زندگی مان بیاوریم. به قول یکی از علما که می گفت مردم همه ی انبیاء می گفتند مردم بیایید موحد شوید من می گویم بیایید مشرک شوید.

بعد گفت: شما اصلاً خدا را در زندگی نمی آورید. یک ذره او را شریک کنید او را شریک کنید. یک کمی هم بیاورید لا اقل مشرک باشید بهتر است تا این که هیچی نباشید. ما باید او را یواش یواش در قسمت هایی و کار هایی بیاوریم. یک چیز را صبح تا شب لااقل یک کاری را فقط برای او انجام دهیم. این فقط برای تو. همین یک دانه. بقیه اش را جان نداریم و نمی توانیم، اما این یک کار برای تو.

نه از کسی تشکر می خواهم نه کسی آن را ببیند نه می خواهم ممنونم باشد. نه می خواهم دستت درد نکند بگوید. نه حتی خوشم می آید فاش شود. فقط مخصوص خودت برای خودت. مخفی اش کن برای من نگهدار. برای من خدایا این را نگه دار برایم فقط برای من و توست. و تو می دانی که فقط برای تو انجام داده ام.

از ذهن و حافظه ی من ببرش. دانه به دانه یواش یواش تمرین کنیم. ما خیلی بچه گانه داریم زندگی می کنیم. من خودم را می گویم. خدایا تو شاهدی که من در این جمع محترم از خودم بدتر سراغ ندارم. من خودم را می گویم. باید از این بچگی دست برداریم. کمی پخته شویم. کمی تصمیم بگیریم یک کاری را شروع کنیم برای خداانشاله. اخلاص را یواش یواش به زندگی مان بیاوریم تا ببینیم این دل باز می شود یا نه. بالاخره این بخش انسانی فعال می شود یا نه.