بحث توحید به مناسبت اسم شریف احد و واحد را دنبال می کنیم. در مورد توحید و جایگاه آن نکته ای نکته مهم را عرض کردیم که توحید اساس سعادت دنیا و آخرت انسان و اصلی ترین پایهی انسانیت و عبودیت است. و هر کس بخواهد تلاش کند و تلاش او زود به نتیجه برسد و همچنین مطالعات و زحمات و عبادات او زود به نتیجه برسد، باید ابتدا رابطه اش را با توحید قوی کند، یعنی توحید را در خود جا بیاندازد و حقیقت توحید را در دلش زنده کند.
کما اینکه حضرت فرمود: «التوحید نصف الدین». یعنی توحید نصف دین است. لذا پرداختن به آن و کار کردن روی توحید، مسیری فوق العاده نزدیک و قدرتمند و اساسی است. کسانی که دین داری را عرفی یعنی از پدر و مادر می گیرند، یک خدای خیالی و عرفی خود را میپرستند که به این خدا هزاران ایراد وارد می شود، اینها در دینداری شان خیلی موفق نیستند. زحمات زیاد ده ها ساله ی آن ها خیلی راحت آسیب میبیند، و چهبسا به هدر رود. ولی اگر کسی بخواهد دین را شروع کند و رابطهی انسانی اش را تقویت کند، در انسانیت موفق بشود و در دنیا آرام و خوشبخت باشد، در آخرت خوشبخت باشد، باید ابتدا به توحید بپردازد. یعنی اصلی ترین سنگ را بگذارد. تمام ساختمان هایی که اول پی آن کنده نشده و صفحهگذاری نشده باشند، بعد از مدتی فرو می ریزند. در ساختمان شراط اصلی این است که چکار بکنند؟ پی ریزی و صفحه گذاری است و ستون ها روی آن صفحه استوار می شود.
توحید آن بنیان و اصل هست. اول «عبادته الله معرفه» آغاز بندگی، شناخت خداوند است. ما ابتدا باید خدا را بشناسیم تا او را عابد باشیم و «اصل معرفته الله عزوجل توحیده». چند تعبیر آمده. اصل معرفت است. اصل، ستون نیست. این را دقت کنید. ستون روی چی سوار می شود؟ روی اصل و پایه می آید. این را خوب دقت کنید. یکی از ستون های ما یا ستون اصلی دین ما توحید نیست؛ بلکه توحید اصل و ریشه و صفحه ای است که ستون روی آن گذاشته می شود. «اصل معرفته الله توحیده» پس اصل توحید است. بنابراین کسانی که در رشد دینی، اخلاقی، معنوی اختلاف دارند، در موفقیت های که باید کسب کنند در زندگی، موفقیت های شخصیتی، حتی موفقیت های اقتصادی و موفقیت های شغلی، کسانی هستند که از توحید بیشتری برخوردارند.
هر چقدر انسان در توحید قدرتمندتر باشد، انسان با توحید بیشتر گره خورده باشد، این شخص در سایر کارهایش موفق تر است. برای همین هم رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمومنین علیه السلام هر دو ریشه ی نشاط دائمی را به ایمان برگرداندند. «المومن دائم النشاط». توحید، ایمان به حق تعالی انسان را قدرتمند، شاد و آرام می کند. «الا بذکر الله تطمئن القلوب». بعضی فکر می کنند که وقتی می گوییم «الا بذکر الله تطمئن القلوب» می گوید بابا من که ذکر و قرآن و نمازم را می خوانم، پس چرا قرصم را می خورم، چرا هنوز دارو مصرف می کنم. هنوز آرامش که باید کسب بشود، نمی شود؟
یک کسی ممکن است سوال کند، این دیندارانی که می گوید «الا بذکر الله تطمئن القلوب» اینها باید آرام ترین و شادترین افراد باشند. حساسیت و رنجش و حسادت و بیماریهای دیگرشان کم باشد، ولی در اینها زیاد است. موضوع این است که یاد خداوند جسم و روح را آرام می کند به جسم هم شکل می دهد. در تحقیقاتی که در مورد آب آمد، دیدید که یاد خداوند به اجسام هم سکون و آرامش و نظم خاصی می دهد چه برسد به گیاهان، به ارواح به حیوانات. اما اگر کسی بخواهد از یاد او قدرت و شادی و موفقیت را دریافت کند و همچنین شادی دنیا و آخرت را بخواهد باید با توحید پیوند بخورد، یعنی باید به معرفت برسد. در معرفت است که انسان کانونی را کشف می کند که آن کانون شادی، آرامش و قدرت است. در معرفت این گونه است. لذا فرمود که «کلمته لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی». از عذابها در امان است. در دنیا چه کسی شادتر و آرامتر است؟ کسانی که با لا اله الا الله پیوند بیشتری داشته باشند. کسانی که حقیقت لا اله الا الله را در وجود خود بیشتر تحقق داده باشند. کسانی که با توحید پیوند بیشتری خورده باشند. لذا ما باید این رمز را دریافت بکنیم. اینکه من مریض شوم یکجا بروم، یوگا بروم، فلان کتاب را بخوانم، فلان روش ها را انجام بده، نفس عمیق بکش، فلان چیزها را بخور. اینها آثار موضعی و موقت است.
ما در انسان سازی به انسان هایی آدم می گوییم و رشد یافته، که او دائماً کانون شادی و آرامش را در خود دارد. ما اساساً آنقدر توسری خوردیم، آنقدر ذلیل شویم، آنقدر بدی دیدیم، آنقدر غم و غصه و اضطراب دیدیم که وقتی می گوییم مومن باید دائماً شاد باشد و انسانی که اسلام می خواهد بسازد یک انسان دائم النشاط است، بقیه را به راحتی قبول نمی کنند. این را نمی پذیرد.
بعد دائماً می شنویم که حضرت زینب سلام الله علیها بعد از آن همه مصائبی که خود خداوند می فرماید در آسمان و زمین عظیم ترین مصیبت هاست بعد از آنها می فرمایند من شاد هستم و آرام هستم: «و مارأیت الا جمیلا). ایشان جلوی چشم ماست و همچنین سیدالشهدا حضرت علی اکبر علیه السلام و شهدای دفاع مقدس همه جلوی چشم ما هستند. اینها چطور بودند که آن همه آسیب های شدید می دیدند و این همه انبساط و شادی و آرامش. اگر این رمز را فراموش کنیم مبتلا به دارو، گرفتاری، انواع بیماری های روانی و این پزشک و آن پزشک و این روانپزشک و آن روانپزشک، این راه و آن راه و اینها چیزها خواهیم شد. محتاج به غیر می شویم که مرا آرام کند. به من آرامش بدهد .
انسانی که قرار است در اسلام ساخته شود با اسماء الهی (در ارتباط با اسماء) یک انسان قدرتمندی است که چیزی از بیرون نمی تواند او را غصه دار کند و به او آسیب بزند، پژمرده کند. کانون شادی و آرامش در وجود خود اوست. او یک پیوند حقیقی با کانون شادی و آرامش و قدرت دارد. یک شخصیت قدرتمند است. اصل، توحید است. باید آن را در خودمان قوی کنیم. اول مبانی نظری. خوب بتوانیم تصورش کنیم. یک تصور دقیق نه تصور صورتی، یک تصدیق خوب بکنیم، بعد یواش یواش ارتباط برقرار شود. این دلدادگی و ارتباط ایجاد رشود. این رفت و آمدها با کانون قدرت و شادی و موفقیت و آرامش ایجاد شود تا دل انسان به آرامشی برسد.
خداوند مهندس و خالق این عالم است، اوئی که ما را خلق کرده، همه عالم را خلق کرده، او بهتر از همه می داند چه چیزی ما را در دنیا شاد، آرام و موفق می کند. چه چیزی خوشبختی دنیا و آخرت ما را فراهم می کند. اگر ما این اطلاعات تخصصی حق تعالی را کنار بگذاریم و به این کتاب تخصصی او پشت کنیم، وابسته به هزاران نوع مکتب و نظریه می شویم. موش آزمایشگاهی این و آن می شویم و دچار حیرت و سرگردانی می شویم دائما در زندگی. هی چه کنم چه کنم داریم. هی احساس نمیدانم، احساس بدبختی، احساس پوچی و ... داریم.
وقتی او به ما می گوید چه چیزی در شما قدرت و نشاط ایجاد می کند، چه چیزی غم ها و اضطراب های ما را از بین چه چیزی در دنیا و آخرت شاد می کند، چه چیزی شما در شب اول قبر عروس می کند؛ مثل عروس، شادی عروسی در شب اول قبر دارید. وقتی کسی شب اول قبرش شب عروسی اش باشد، بعد از آن چقدر لذت می برد. آن، یاد خداوند، توحید و پیوند با کانون شادی و آرامش است. او به ما اطلاعات دقیق و تخصصی داده. اما مسیر حکمت نظری و عملی چیست؟
ما هر جلسه هم باید مباحث حکمت نظری و عملی را بگوییم. بحث های معرفتی آن ها را بگوییم و کارردهای علمی آن را بگوییم توحید یعنی چه؟ موحد به چه کسی می گویند؟ انسان کیست؟ این را باید کار بکنیم.
در یکی از فرمایشات حضرت علی علیه السلام داریم که« التوحید ان لا تتوهّم». یعنی توحید این است که خداوند را توهم نکنی. خیال سازی و تصویرسازی نکنی. اگر برای او تصویر بسازی به محض اینکه چنین شد از بی نهایت بودن درمی آید. ما حس، خیال، وهم، عقل و ادراکات فوق عقل داشتیم. حس با محسوسات ارتباط دارد و آنها را جذب می کند.
خیال، مخیلات، را می گیرد وهم، موهومات را می گیرد عقل، معقولات را می گیرد و فوق عقل خداوند را دریافت می کند یعنی ارتباط مستقیم بین ما و خداوند را برقرار می کند. ما وقتی با بخش های پایین خودمان که معشوق ها و مدرکات خاص خود را دارد، می خواهیم بی نهایتی را دریافت کنیم، مثل این است که می خواهیم یک دریا را در لیوانی آب برییم. شما برای ارتباط با خداوند و معرفت او وقتی از عقل استفاده می کنی، گنجایش ندارد. وقتی از خیال استفاده می کنی گنجایش خیلی کم هست. وقتی از وهم و یا حس بخواهی استفاده کنی، اصلاً نمی گنجد.
«أن لا تَتَوَهَّمَه» یعنی خداوند را محدود و تصویر سازی نکن. حضرت صادق علیه السلام می فرمایند: اگر به مورچه بگویند خداوند چه شکلی است می گوید خدا مثل من شاخک دارد. یعنی از نگاه جسمانیت خود، چون انسان به شخصیت زمینی و جسمی خود عادت می کند، دائماً برای او سوال می شود. یعنی وقتی می گویند الله لا اله الا هو، قل هو الله احد، می گوید خداوند مگر مرد است؟ چرا برای او ضمیر هو آوردند. چون در ادبیات ضمیر هو برای مرد است. می گوید مگر خدا مرد هست که ضمیر هو برایش آوردند. یعنی او هنوز گرفتار توهمات جنسی خودش است. وقتی راجع به خداوند، محبت او، انس با او، عشق به او صحبت می کنی، می بینی که تصورات، تصورات زمینی است. برای همین در دیوان حافظ و باباطاهر این همه شعر در مورد می و مطرب و جام و لعل و گیسو و .... گفته همه نقاشیهای یک خانم مثلاً با یک آقا چیزی می خورند. مثلاً آن خانم به آن آقا چیزی می خورند یا خانم ساز می زند.
أن لا تتوهّم در توحید یعنی اینکه بدانی با معشوق بی نهایتی روبرو هستی که فقط با فوق عقلت می توانی آن را دریافت کنی و با او ارتباط برقرار کنی. عقلت به تو می گوید کجاها نباید نزدیک خداوند شوی. عقل می گوید اگر تو به خداوند تصویر بدهی، او را از نامحدود بودن در آورده ای. دیگر توحید و بی نهایت نیست و تعدد و شرک می شود.
لذا به محض اینکه تصور کنی، تصدیق نکرده ای. در خطبه ی حضرت امام رضا علیه السلام می فرمایند: کسی که برای خداوند عدد بیاورد او را محدود کرده «من حدّه عدّه یا من عدّه حدّه». به محض اینکه خداوند را عدد دار کنی محدودش کرده ای. وقتی می گویی تصویر دارد دستش چه جوریه، پاش چه جوریه، خدا چه شکلی هست، دیگر خدا نیست. چون به او حد و چهره و صورت بهش دادی. لذا چه روایت هایی که به دروغ به پیامبر بسته شده که بیشتر مال اهل عامه و تسنن است، می بینی که خداوند تصویردار است. (یدالله فوق ایدیهیم) گروهی از مسلمانان هستندکه خداوند را جسم می دانند. برای او دست، بدن، جسم، چشم قائلند. می فهمیم تمام اینها هیچ کدام اعتبار ندارند. به درد نمی خورد. اصلاً خدایی حق است که تو نتوانی تصورش کنی. ادراکش، شهودش، دیدنش، شناختش با بخشی است که بخش بی نهایت توست. فوق عقل بی نهایت طلب است. اساساً مسئول ادراکات بی نهایت است. مسئول عشق به بی نهایت است.
عقل ما مسئول عشق به علم و معقولات و علوم است. ما با کدام بخش سراغ علم و اطلاعات در حوزه و مدارس می رویم؟ با بخش عقلانی. با کدام بخش سراغ هنر می رویم؟ تصویرها، زیبائی ها، شکل ها، مدل های مختلف با خیال و وهم مان می رویم. سراغ محسوسات با حس مان می رویم. اما با فوق عقل سراغ بی نهایت می رویم که برای ما تصویر نمی سازد، اصلا نمی سازد. شما به محض اینکه بخواهی تصویر بسازیم عقل ترمزت را می کشد. عقل یعنی ترمز، عقال آن چیزی است که پای شتر را با آن می بندند تا تکان نخورد.
عقل می گوید ادارک تو اشتباه است. چون تو بی نهایت طلبی و عاشق بی نهایتی. تو اگر معشوقت محدود شد، اگر معشوقت محسوس شد، اگر معشوقت مخیل شد، اگر معشوقت یک امر موهوم شد؛ مثلاً مقام، شهرت، محبوبیت، قدرت شد، اگر عاشق اینها شدی، گرفتار اینها در دنیا شدی، معشوق تو قلابی است. به درد نمی خورد. اگر معشوقت علم شد، سواد شد، کشف حقایق علمی شد، به این معنا که من علوم را کشف کنم، دنیا را کشف کنم، تا اطلاعاتش را بدست بیاورم، تو عاشق معقولات هستی، عاشق علمی. عاشق خداوند نیستی.20:14
خدا یعنی آن احد واحد بی نهایت. الله ذاتی است که مستجمع جمیع کمالات است و حد ندارد. چون بی نهایت است نمی شود با آن تصویر ساخت. لذا ما ذاتاً و باطناً عاشق خدایی است که نامحدود، بی نهایت. هستیم. این بی نهایت همه جا حضور دارد. اگر بی نهایت نبود هیچ جا نمی توانست حضور داشته باشد.
چطور الان ممکن می توانیم بگوییم یا الله. می گوییم ما الان در کره ی زمین هستیم. این الله کجاست؟ تصوراتی که به ما دادند می گوییم الله آن طرف آسمان هفتم است. لذا ما او را شاهد و ناظر و معشوق و همراه خودمان نمی بینیم. با او نمی توانیم ارتباط برقرار کنیم. هم آغوشی نداریم. وقتی می گوید سجده یعنی روی پای او افتادن، تو نمی توانی ادراک درستی داشته باشی. چون خدای که تو داری، خدایی نیست که اینجا حضور داشته باشد. خدایی ماورای آسمانهاست. بنابراین نمی توانی با او ارتباط برقرار کنی. نمی توانی با او حرف بزنی. نمی توانی با با او شب بخوابی. قرآن می فرماید: «الذین یذکرون الله قیاماً و قعوداً و علی جنوبهم». ایستاده نشسته و خوابیده در آغوش خداوند است. مجالست دارد. «ذاکر الله مجالسه». «الذکر مجالسته المحبوب». ذکر همنشینی با محبوب است. محبوبی که آن طرف آسمانها می بینیم آن را. می گوییم این ذهنی است. یعنی باید ذهنم را از این طبیعت خارج کنم و نمی دانم کجا می رود. چون ما خیلی بالا رفته باشیم، با پرواز خارجی ... سه پا بالا رفتیم اصلاً فرض کنیم ما کره ی ماه رفتیم. بیشتر از این نیست. من چطور می توانم دنبال آن خدا بگردم و بعد به او بگوییم با تو حرف دارم. تا بی نهایت نباشد در قلب تو نیست و به تو از رگ گردن نزدیک تر نیست.
تا بی نهایت نباشد، همه جا حضور ندارد. ولی ما شهود داریم. الان اگر به یک نفر که حتی کافر است ،بگوییم خدا را صدا کن، می فهمد که همین جایی که هست با خدا حرف بزند خدا او را می بیند. در ماجرای کشتی تایتانیک، یک کسی می گوید من با شخص سر خدا بحثم شد، او قبول نمی کرد. ما هم دائماً راجع به خدا می گفتیم زیر بار نمی رفت. بعد که کشتی به کوه یخ خورد همین طور که دنبال نجات دیگران بودیم دیدم آن شخص نشسته می گوید خدایا به دادم برس.
این خدا را همان جا حاضر می بیند. قرآن چند جا گفته که شما وقتی دچار بدبختی و سختی و ظلم می شوید لذا همانجا خدا را می بینید. لذا همان جا صدایش می کنید. خدایی که همه جا در آب، در صحرا، در کوه بالای آسمان، در آسمان زیر زمین همه جا حضور یکسان دارد. لازم نیست کسی کلاس توحید رفته باشد فقط باید طبیعت از او کنده شود. طبیعت، ارتباطات طبیعی و حسی و خیالی ما، ما را در توحید ضعیف می کند. کسانی که اهل شکم هستند، اهل مزه اند، رنگ و لعاب هستند و اهل طبیعت هستند، اینها تا بخواهند ذهن خود را از طبیعت خارج و با معشوق واقعی رابطه برقرار کنند، طول می کشد.
لذا وقتی می خواهد سر نماز برود با اینکه حضور دارد و جلوی خدا ایستاده، اما ذهن بالا نمی آید. قلب اصلاً حضور پیدا نمی کند. می گویند در نماز بایدحضور قلب داشته باشی. قلب حاضر نیست. چون قلب فرو رفته در طبیعت، در لباس، خانه، غذا، اتومبیل تلفن همراه، مشکلات دنیا است، اصلا قبش حاضر نمی شود. خدا حاضر است ولی او حاضر نیست. چون فرو در طبیعت رفته، تغذیه های حسی، خیالی و وهمی همیشه به نفع انسان نیست.
بسیاری از غذا های حسی، خیالی، و وهمی مانع حضور می شوند. و تو تا می آیی از آن فاصله بگیری و آثار آن را از خودت دفع کنی، تا حاضر شوی، می بینی ده سال طول می کشد. اما وقتی به تو می گویند سرطان داری. یعنی مردن یعنی چند وقت دیگر این بدن را از تو می گیرند. یعنی تمام بافته ها و معشوق هایی که با آن بزرگ شدی، کنار می رود. دیگر لیسانس، و فوق لیسانس و شوهر و زنت به درد نمی خورد. بچه هایت از تو کنده می شوندن دیگر کارخانه و اموالت به درد نمی خورد. مقامت هم نمی تواند کمکت کند، شش ماه یا سه ماه دیگر قرار بمیری، آن وقت انقطاع حاصل می شود. آن وقت این سه ماه خیلی قشنگ با خدا ارتباط برقرار می کند. چون منقطع شده می بینی موحد می شود. چرا می گویند ماه رمضان روزه بگیرید؟ برای اینکه تو انقطاع پیدا کنی تا حاضر باشی. لذا در ماه مبارک رمضان جنایت و بزهکاری و جرم کم می شود و معنویت، ارتباط، خودسازی، توبه و آشتی بیشتر می شود. چرا؟ چون از طبیعت، حیوانیت و شخصیت زمینی فاصله می گیریم. در حج هم همین طور است. اینکه 24 چیز در حج حرام می شود، چون تو زائر و مهمان خدایی، می گوید طبیعت را کنار بگذار، تو مهمان من هستی. با خرت نیا. با الاغت در کاخ ما نیا. الاغ و مرکبت را کنار بگذار و خودت بیا. طبیعت راازت می گیرد، بعد می بینی که کنار خانه ی خدا چقدر راحت تر هستی. در مدینه در مسجد چقدر حضور قلب بیشتر داری. حرم امام رضا می روی، چقدر ملکوتی می شوی. چرا؟ چون طبیعت را از تو می گیرد. مناطق جنگی برو، رحم آنجا خیلی قدرتمند است. شما وقتی وارد آنجا می شوی، اصلاً پوست طبیعت را از تو می کند. بعد وقتی وارد می شوی تا دربیایی، یک هفته یا ده روز یا یک ماه آنجا هستی، می بینی به اندازه ی ده سال رشد می کنی.
می گوید پس اگر ما موقع آآ آآراماحرام لبیک بگوییم، لبیک یعنی چی. چقدر این لبیک قشنگ است. لبیک اللهم لبیک/ لبیک اللهم لک لبیک/ یعنی خدایا من برای تو آمدم. من دارم لبیک می گویم. تو من را به خانه ات دعوت کردی، ما هم به خانه ات آمدیم.می گوید حالا که می خواهی به من لبیک بگویی، برو غسلت را کن، احرام ببند، لباس طبیعت را در آور. لباس ها همه باید یک شکل باشد. لباس طبیعت را دربیاور. در لباس طبیعت من و طبیعت است. اگر قرار بود هر کسی با لباس خودش بیاید، یکی با لباس پاره می آمد و مندرج، یکی هم با لباس پادشاهی آنجا می آمد. باز این لباس مزاحم بود. چون باز من من با من می آمد. می گوید لباست را دربیاور. لباس قبر، لباس سفید بپوشید و بیاید آنجا. می گوید مگر قرار نیست طبیعت را کنار بگذاریم چرا نگفتی یک لباس کامل نپوشیم. مثلاً مردها قسمت زیادی از بدن شان معلوم است. خانم ها حتما باید روی صورتشان باز باشد. نمی توانند از این حجاب اسلای در آنجا داشته باشند. می گوید حجاب اسلامی در حج ممنوع است. بدنش را بپوشاند. لباس بپوشد. ولی صورتش باید باز باشد. همین صورتی که خارج از احرام باید جلوی نامحرم چی باشد؟ بپوشد. ولی اینجا باز. چرا؟ برای اینکه وقتی تو به خانه می آیی، به عنوان یک جنس نمی آیی دور خانه من. به عنوان آدم می آیی. بخش انسانی ات را دعوت کردم.
اگر یک خانم کنار خانه خدا بیاید، یک آقایی کنار خانه ی خدا بیاید، به نامحرم نگاه کند، پس معلوم است حیوانیت خود را آورده. لذا حج او دیگر به درد نمی خورد. اگر در ایام حج و احرام، نگاهت به یک جنس افتاد و توجه کردی پس از اول لبیک نگفتی. اگر دلت را خوراکی برد دیگر به درد نمی خوری. آسیب می بینی. حجت درست است. جهنم نمی برند بخاطر اینکه حجت را انجام دادی اما اتفاقی که باید می افتاد (یعنی ملاقات خدا و تغذیه بخش انسانی) نیست.
چون وقتی تو لبیک می گفتیف درست لبیک نمی گفتی. اصلاً فلسفه آن را نمی دانستی. چون خودت را نمی شناختی، یکی از اولیای خدا را رحمت کند. می گفت: من امام زمان (عج) را که دیدم (اول انقلاب) فرمود: به این مسئولین جمهوری اسلامی بگویید تا کی می خواهید یک عالم کر و کور را بفرستید به اینجا بیایند. اینها آموزش ببیند. یاد بگیرند و معرفت کسب بکنند. خیلی از ماها کر و کور حج می رویم، کروکور امام رضا می رویم. کر و کور نماز می خوانیم. 40 سال نماز کرو کوری می خوانیم. کر و کور حرم می رویم. ارتباط برقرار نمی شود. و ریشه ی همه ی اینها، فهم درست از حقیقت خودت است که من کیستم و انسان در خودشناسی به اصلی ترین پایه ی شخصیتی خود ش اینکه من لا اله الا الله هستم و معشوق من الله است، می رسد.
مهم ترین ویژگی شخصیتی انسان همین است که معشوق او الله هست و عاشق بی نهایت است. از محدود خوشش نمی آید. از محدود بدش می آید. «من عرف نفسه فقد عرف ربه». تو وقتی خود را شناختی، می فهمی عاشق بی نهایت هستی. می فهمی جز با بی نهایت با هیچ چیز دیگر و معشوق دیگری آرام نمی شوی. لذا هیچ وقت ذلل و خوار نمی شوی. چون با بی نهایت هستی.
از مهرت ای خورشید جان چون ذره ام هر سو روان مجذوب حسن دیگران، ای ماه خوبان نیستم
پس ما باید توجه کنیم که الله یک ذات بی نهایت است. اینکه تو با ذهن و خیالت... می گویی نمی توانم این سوالهایم را جواب دهم. یک ذره فکر می کنم، سرم داغ می شود. ایکه تو با خیال و عقلت می خواهی بروی، نمی رسی. عقلت کمکت می کند که چی نیست خدا، می گوید خدا محدود نیست. کمکت می کند اما آنکه چیستی، اینکه چی هست، دیدنش، رؤیتش، صمیمیتش، ارتباطش، رفاقت و عشقبازی با او کار دل است. اصلا کار ذهن و عقل نیست.
لذا کسانی که عمری در کار ای عقلی و فلسفه صرف می کنند ولی وقت زیادی برای کار دلی نمی گذارند، خیلی موفق نیستند. بعد ننه بزرگ شما در داهات می بینی که سرمایه گذاری ای روی دل می گذارد، مکاشفاتی می کند که یک فیلسوف 50 سال هم نمی تواند پیدا کند. من متعدد پیرزن ها و میرمردهای صاحب کشف در داهات و روستاها دیدم. خودم خجالت می کشم از خودم از اینکه بگویم. مرحوم سید نعمت الله جزایری وقتی به لرستان می رود (قبر او در پل دختر است گویا) به روستایی می رود. او آیت اللهی و بزرگی بودم. نماز می خواند. بعدزن دهاتی لر به او می گوید شما چرا این طوری نماز می خوانید؟ نماز شما یک جوری است. می گوید من چه جوری نماز خواندم. می گوید که ما خودمان که نماز می خوانیم همه ی اشیا، دیوار و در، همه چیز، موجودات با ما نماز می خوانند. همه آن چیزهایی که ما می گوییم آنها هم می گویند. ولی شما که نماز می خواندید من چیزی نشنیدم. آنجاست که آقا می گوید جای من همین جاست. باید اینجا باشم. یاد بگیرم لری نماز بخوانم، با دل. لذا وقتی به قدیم برمی گردیم پیرمرد ها قدیمی، پیرزن های قدیمی، بابا و ننه های خودمان خیلی از ما قوی ترند. همین بی سواد ها و همین مسجدی ها و خادم ها. بروید ببینید خیلی از مساجد و هیئت ها، پر از آدم هائی این جوری هستند. آدم هائی که خیلی قدرتمندند.
یک موقعی برای اینکه غرور نگیرند، باب مکاشفه و کشف و ارتباط را به روی آنها می بندند ولی آنها پر از انرژی هست. تا می گویی «السلام علیک یا اباعبدالله» انبساط و انفجار می آید. تا می گویی یا فاطمه ی زهرا یا امام رضا اتفاقات قشنگ می افتد. ارتباط خیلی خوب می شود. چون روی دل و قلبشان خوب کار کردند.
ما نه. ما روی ذهن و مغزمان فشار آوردیم. هی خواستیم علمی و فلسفی جلو برویم و علت و معلول بکنیم. گیر کردیم. این شهید مطهری است که وقتی با فلاسفه غربی صحبت می کند، برای آنها روضه می خواند. بعد به عنوان فیلسوف و استاد برچسته از او تجلیل می کنند، می گوید من تمام افتخارم این است که روضه خوان امام حسین هستم.
ما روی دل مان در رابطه با خدا و اهل بیت خیلی کم سرمایه گذاری می کنیم. لذا قافیه را می بازیم. بعد از 40 سال کلاس رفتن، کار ذهنی کردن، درس دادن می بینیم که کمیل مان گنگ است. بعد می بینی ننه بزرگت، بابابزرگت، پدر زن و مادر زنت از تو خیلی جلوتر هستند. تا تو می آئی مشکلت را یک جوری حل کنی، در گرفتاری هایت هستی و دست و پا می زنی، می بینی مادرزن با یک نذر کارت را تمام کرده. با ذکری، با دو رکعت نمازی، جعفر طیار، و روضه با یک روضه پنج تن کار را تمام می کند. ما اصلا بلد نیستیم از اینها استفاده کنیم. اصلاً روح آن را نداریم. چون توجه و اعتقاد و عنایتش نسبت به آن نداریم.
یک وقتی با یکی از دوست های روشنفکر مشهد رفته بودیم. او خیلی عقلی و استنباطی و منطقی و خشک بود. ما هم چند تا آدم خیس برداشتیم بردیم. خشک نبودند. همه اهل بکاء، گریه، آدم های با حال. این هم آمد. بعد از چند روز که با بچه ها بود، دید نم کشید. یک موقعی حرم رفتیم گفت آقا من یک جوری هستم. می خواهم یک چیزی بگویم، نمی دانم الان باید چی بگویم. اصلا منبا این آقا باید چه جوری حرف بزنم. گفتم بیا الان زبانت را باز میکنم.
رفتیم گروهی از روستایی های کلاه نمدی آمده بودند. گفتم بایست پشت سر این پیرمرد، ببین با امام رضا چه جوری حرف می زند. ببین چقدر حرف دارد بزند. کشف. عیان. امام رضا را جلوی چشمش می بیند بااو حرف می زند. آنقدر مطمئن است که همه چیز دست این آقاست، آنقدر اعتقاد دارد که او همه کاره است، می گوید یا بچه ی من را شفا بده یا سنگ برده می گوید همه ی شیشه هایت را می شکنم. یعنی می فهمد بیرون خبری نیست. اگر شده با چاقوکشی شده از این آقا می گیرد. ظاهراً بی ادبی است. ولی ناشی از یک اعتقاد خاص است. یک یقین دارد که می تواند بگوید من شیشه هایت را می شکنم زوری باید بچه ام را شفا بدهی.
بزرگان، دانشمندان، حتی قسی ترین آدم ها که پادشاهان بودند، خوب می فهمیدند که هر چه می خواهند باید از اینجا بخواهند. به این ها شاه می گویند. السلطان، ابالحسن. نادر به زیارت می رود ( نقل گردن گوینده) کوری می بیند می گوید چند روز است که اینجایی می گوید یک هفته است اینجا هستم. می گوید من می روم و می آیم شفا نگرفته باشی سرت را می زنم. پادشاه است اما می داند باید از همین جاشفا می گیرت. او می رود به پای امام رضا می افتدو می گوید آقا این نمی فهمد. اگر بیاد می زند. خودت می دانی که این نمی فهمد. شفایش را می گیرد.
ما روی دل خیلی کم کار می کنیم. اینکه شما می گویی فلان عالم، علماء، اولیاء خدا، برجسته ها بزرگها چنین و چنان هستند. این بزرگی ها، این روح ها، این کشفها، این کرامات، این روح ها را دارد. آنقدر هست که به او التماس دعا می گویی. این مال این نیست که درس و کتاب زیاد خوانده. این مال این بوده که این کتاب ها را خوانده، درس ها را خوانده، عقلش را مطمئن کرده، اصلی ترین مسیر را با کجا رفته؟ با دلش رفته. لذا همه ی کسانی که کار علمی کردند، آدم موفقی نیستند. در میان اهل علم فقط کسانی موفق هستند (فرقی نمی کند حوزی یا دانشگاهی) که بیشتر از آن کار علمی با دل کار کردند.
اگر شما کتاب مناجات شهید چمران را داری، مناجات هایش را بخوانید، این آقا در آمریکا بزرگ شده، آنجا درس خوانده، آنجا دکترا گرفته، شاگرد اول آمریکاه بوده، آدم تنبلی نبوده، ولی شما مناجات هایش را می خوانید، می بینید بیشترین همت و وقتش صرف خلوت او با خدا بوده، فوق العاده زیرک بوده روی دلش کار کرده. حتما مناجاتهایش را بخوانید. مناجات های این شیهد بزرگوار. این روی دلش کار کرده. خیلی کار کرده. این با طبیعتش خوب مبارزه کرده. با اخلاق های بد و فاسد با جهنم ها و مارهای و اژدهای خودش همه اینها را قلع و قمع کرده که می تواند پیش خدا برود بدون اژدها و مار. ما که نمی توانیم و نماز صبح به راحتی قضا می شود، از تعقیبات فرار می کنیم، نماز هم هیچی نمی فهمیم، مال این است که با خودمان یک عالم طبیعت و مار و عقرب داریم. اینها در مجلس که می آید، دیگر نمی گذارد تو حضور داشته باشی. دیگر اشک و ناله و لذتی نیست. ما این شعر را می خوانیم و کمتر از هزار بار این شعر را خواندم ولی کسی هم در این جلسه نیست که بلد نباشد. اما این با کار دلی و زحمت به دست می آید.
گر من فقیرم هر شبی، دارم ز یا رب یاربی جشنی نوایی مطربی، کمتر ز سلطان نیستم
این جشن و نوا و مطرب باید بیاید، باید انسان با دلش کار کند. وقت بگذارد و کار بکند. بخش از توحید نظری است. «التوحید أن لا تتوهّم» یعنی اینکه توهمش نکنی. برای آن صورت درست نکنی. یک قسمت مهمش چیست؟ عملی است. یعنی تو باید با آن بی نهایت رفیق شوی. آن بی نهایت با همه ی وجودش با تو و توی تو است.
«أینما تولّوا فثمّ وجه الله». «هو معکم اینما کنتم». هر جا باشید با شماست. «لایسعنی ارضی و لاسمائی بل یسعنی قلب المومن» آسمان و زمین گنجایش مرا ندارد اما دل بنده ی مومنم گنجایش مرا دارد. لذا فقط مومن است که می تواند خداوند را در آغوش بگیرد. میتواند دور خد طواف کند. می گوید این خانه را مکعب ساختم که ارکان طواف و دور من گشتن، دست تو بیاید که عبارت است «سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر».
یک آدم موفق آدمی است که زحمت می کشد رمزهای این اذکار را درمی آورد. سر نماز کسی سه بار «سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر» را می گوید، غوغایی است. یک دور دور خداوند گشتن. مومن هست که می تواند بی نهایت را در آغوش بکشد و بی نهایت هست که حریف بی نهایت هست. برای همین اله دل انسان فقط بی نهایت است.
«لا اله الا الله»، «لا اله لی». برای من معشوقی جز تو نیست. «لا تدع مع الله الهاً آخر». «لا اله الا هو». با خدا دنبال دلبر دیگری نباش. چون نیست. چیزی جز او نمی تواند روحیه ی بی نهایت طلب تو را ارضا کند. چیزی نمی تواند روح بی نهایت طلب تو را آرام بکند. تو بیخود در طبیعت با آدم ها و اشیا و مقام، موقعیت، پول، موهومات زحمت نکش، خودت را راضی کنی. نمی توانی راضی کنی. راضی هم بکنی هیچ وقت به خوشبختی نمی رسی. هیچ وقت به آرامش نمی رسی. آدمی که از اول این را می فهمد، می داند باید چه جوری وقت بگذارد. چه جوری برنامه ریزی کند. انتخاب ها و ارتباط هایش دقیق است. افعال و کارها و افکارش دقیق باشد.یعنی مهندسی فکرش پیش رفته است. کاملا پیش رفته است. نه یک مهندس پیروزی و ضعیف مبتنی بر فرهنگ زمین و فرهنگ جنسی و طبیعی. او یک حیوان بیشتر نیست. «اولئک کل الانعام بل هم اضلّ». لذا در سوره ی بقره وقتی می خواهد بفرماید شما آدم نیستید، می فرماید شما ها قلب های تان مثل سنگ است از سنگ پست تر. یعنی خدا یک دور از جان به سنگ می گوید. دور از جون سنگ. برای چی؟ «و انّ منها لما یحبط من خشیته الله». سنگ از ترس خداوند فرو می ریزد. تاثیر می پذیرد. خشوع دارد سنگ ولی دلهای شما اصلا خشوع ندارد. یک جائی پیغمبر می فرماید که قرآن می فرماید بعضی از چهارپا پست تر هستند «اولئک کل الانعام بل هم اضلّ». از چهارپا کمتر هستند، مثل چهارپا یا بدتر، پیامبر می فرماید که «ربّ مرکوبٍ خیرٌ من راکب» چه بسیار مرکب هایی که از صاحب شان بهتر هستند. «الانّه اکثر ذکر منه». چون این الاغ، این قاطر، این اسب و شتر بیشتر ذکر می گوید تا صاحبش. یاد خدا در این بیشتر از صاحبش است. آدم باید مدتی زحمت بکشد از سنگ و اشیا و گیاهان از حیوانات جلو بزند تا انسان بشود. لذا این امام بزرگوار و رئوف، پدر حقیقی همه ما، آقا امام رضا علیه السلام می فرماید: «من ذکر الله و لم یشتقّ الی لقائه فقد استهزء بنفسه». آدمی که یاد خداوند را می گوید اشتیاق به خدا پیدا نمی کند، لذتی درش ایجاد نمی شود، خودش را مسخره کرده.
«وصف العشق نصف العشق». در مورد خداوند نصف العشق نیست. تمام العشق است. چون مجالست است. آنهایی که از یاد لذت نمی برند، صد دور تسبیح می چرخاند، هیچ کامش شاد نمی شود. دکتر که می روید دوز داروی شما یک ذره جابجا شود تاثیرش بیشتر می شود. می فهمد که دارو دوزش باید بیشتر شود یا کمتر.
می گوید برای تو خوب نیست. اگر ضعیفی باید دوز بالا استفاده کنی. اگر دوز رابالا می برد می خواهی چی را بیشتر کند؟ اثر را. آقا این یک دور تسبیح می رود، اصلاً، یک دور دیگر می رود، 100،200،300،500،تا 1000تا، می گوید من 10000 بار این ذکر را انجام می دهم. کامی شیرین نشد. مستی ای نیامده. امام رضا علیه السلام می فرماید آنی که ذکر می گوید، اشتیاق ندارد، مشتاق نیست، اوخودش را مسخره کرده پس برای اینکه ما خودمان را مسخره نکنیم قبل از ذکر باید چی کار کنیم؟ دو کار را باید بکنیم. این را در این جلسه یادمان نرود.
یک) معرفت را تکمیل کنیم. یکی اینکه طبیعت مان را کنترل کنیم. با طبیعت سراغ خدا نرویم. باخیال و توهم و حس سراغ نرویم. با تمرکز برویم. می گوید لباست، غذایت، حلال باشد. وضو باید بگیری. نجاست با تو نباشد. بعد باید رو به قبله با تمرکز بایستی. چندتایی هم الله اکبر بگو. هفت تایی الله اکبر بگو. تازه الله اکبر هم با شکل خاص. با شکل خاص یعنی چی؟ یعنی الله را زمانی بگو که دست تو به بالاترین نقطه رسیده وقتی اکبر تمام شد دستت به اوج رسیده باشد بیا پایین. یعنی همه را کنار بزن. این تمرکز است. این مال جاهایی است که انسان مستحبات را می خواهد اجرا کند. خلوتی دارد. خودش هست. حالا در جمع خیلی لازم نیست. ما دیدیم در نماز جماعت مردم می گویند آقا ببند، اینها دارند از ثواب نماز جماعت می افتند این آقا دارد تازه می خواهد 7تا تکبیر بگوید.
این بازی ها فقط مال خودمان هست. مال مردم نیست که مردم را اذیت کنیم. اینها را بگذارید برای خودتان وخلوت های خودتان. خیلی در جمع این بازی ها خوب نیست. پس ما باید دو کار را بکنیم اگر بخواهیم موفق باشیم. 1) معرفتمان را تکمیل کنیم. 2) باید در ارتباطاتمان پای طبیعت را وسط نکشیم. تا می توانیم مثل حج مثل ماه رمضان و مثل نماز رفتار کنیم. تا آن توفیقات بدست آیند. حالا این می خواهد چه آثاری بگذارد، در نظام اخلاقی ما، در نظام تربیتی ما، در نظام خانوادگی ما، در نظام اجتماعی- سیاسی ما، فوق العاده اینها مهم هستند. ما می خواهیم توحید را در همه ابعاد معرفی کنیم. اگر توحید آمد در نظام اخلاقی چه تاثیری دارد، در نظام اقتصادی چه تاثیری دارد، در نظام اجتماعی- سیاسی چه تاثیری دارد، در مسائل فرهنگی چه تاثیری دارد، حقیقت توحید باید بیاید. اینکه ما ذکر لفظی بگوییم که فایده ندارد. باید ببینیم این توحید چیست که اگر بیاید، خیلی مبارک است که همه دین است. اصل معرفت الله است. اگر این آمد، آمد اگر نیامد اصل ساختمان خراب می شود.
والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین