جلسه 013 - شخصیت انسان حقیقی
شماره جلسه
13
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1395
ماه
9
روز
16
متن کامل (خام) ‌ جلسه 013 - شخصیت انسان حقیقی

سلام علیکم و رحمه الله

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.

سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان.

خب بحث ما دربارۀ شخصیت شناسی انسان حقیقی یا مؤمن از نظر قرآن کریم بود و از نظر معصومین علیهم السلام، یک قاعده ای را در جلسه گذشته عرض کردیم، البته در همه جلسات این را عرض کردیم که در تعریف مؤمن گفتیم: قرآن انسان ها را در یک تقسیم بندی کلی به دو گروه تقسیم می کند: مؤمن یا فاسق؛ و فاسقین را به پنج دسته تقسیم می کند. در مورد مؤمن قرآن کریم چند جا تعریف دقیق ریاضی کرده است؛ یعنی حدود وجودی را مشخص کرده است، در سوره توبه آیه 24 این گونه تعریف می کند: افرادی که سه معشوق؛ یعنی (الله، اهل بیت و جهاد) در رأس محبوب هایشان نیست، فاسق هستند، قطعاً مؤمن این گونه نیست، مؤمن؛ یعنی کسی که (الله، اهل بیت و جهاد در راه خدا سه معشوق اصلی او و برتر اوست که بارها در این باره سخن گفته ایم، این جلسه دو، سه روایت را درباره شخصیت مؤمن مطرح می کنیم که همۀ این ها بر می گردد به این که مؤمن آن خصوصیتی که عرض کردیم در قرآن کریم دارد؛ یعنی چون سه معشوق اصلی او (الله، اهل بیت و جهاد) است می تواند این گونه که عرض می کنیم، باشد. می فرماید: «المؤمنُ عفیفٌ فی الغِنی مُتنَزهُ عَنِ الدُنیا»؛ مؤمن در غنای خودش اهل عفت است و پاک و متنزه است از دنیا؛ یعنی وارسته است نسبت به دنیا، این که می گوید: دنیا؛ یعنی همۀ آن هشت معشوقی که در سوره توبه در مقابل سه معشوق اصلی است، وقتی که هر کدام از معشوق ها غلبه کنند بر معشوق اصلی؛ یعنی دنیا غلبه کرده است بر انسان، دنیای همۀ آدم ها یک شکل و یک جور نیست، گرایشات انسان یک سنخ نیست، ببینید خداوند تبارک و تعالی چقدر تنوع از دنیا در یک آیه ذکر کرده است، هم اقتصادی است، هم شغلی است، هم مسکن است، هم روابط خانوادگی است، هم مسائل قومی و قبیلگی و نژادی است، خیلی چیزها هست که می تواند دنیای انسان باشد و انسان را در مقابل خدا و اهل بیت علیه السلام و جهاد قرار بدهد، لذا حضرت فرمود: مؤمن در غنای خودش عفیف است.

انسان در ساختار وجودی اش به گونه ای است که قرآن می فرماید: «اِنَ الانسانَ لَیَطغی اَن رآهُ استَغنی»؛ انسان طبیعتاً به گونه ای است که وقتی استغنا پیدا می کند، طغیان می کند در مقابل حق، در مقابل خداوند تبارک و تعالی به محض این که غنایی پیدا می کند تعادل او روی صراط به هم می ریزد، (البته این طبیعت انسان است، نه فطرت او) همان طور که قبلاً توضیح دادیم، همان طور که امام سلام الله علیه فرمود: دنیا متن جهنم است و ما روی صراط زندگی می کنیم، توی جهنم و روی صراط و هرگاه یکی از چهار شأن ما؛ یعنی شأن جمادی، گیاهی، حیوانی یا عقلی ما غلبه کند بر شأن فوق عقلانی و انسانی ما، ما سقوط می کنیم، آن لحظه، آن ساعت، آن هفته، آن ماه و آن سال ما در سقوط در جهنم هستیم. انسان فقط زمانی روی صراط است و تعادل دارد و در حال حرکت به سمت بهشت است که اله او «الله» باشد؛ یعنی «لا اله الا الله» را داشته باشد و اهل بیت و جهاد را بعد از «الله» در رأس معشوق هایش قرار دهد، به محض این که یکی از این سه معشوق از دل انسان کنار زده شود و یا در رتبه های بعدی قرار بگیرد و یکی از آن هشت معشوق دل انسان را بگیرد انسان از روی صراط سقوط می کند، توی این صراطی که ما می رویم و می گوییم که دنیا متن جهنم است. هر کدام از آن معشوق ها که روی قلب انسان قرار بگیرد و استغنا پیدا کند، مؤمن به گونه ای است که با هر کدام از آن ها استغنا پیدا کند سقوط نمی کند؛ یعنی با وضعیت مالی در بخش کمالات جمادی، یا از نظر زیبایی، هیکل، اندام، خوراک، شهوت های گیاهی، شهوت های حیوانی، عشق های زمینی، ریاست، حکومت، سیاست، چیزهایی از این قبیل که مربوط به بخش های حیوانی ما است، یا استغناهای عقلانی؛ یعنی یک مقدار سواد و علمی یا مدرک تحصیلی مؤمن به هر کدام از این ها برسد طغیان نمی کند؛ یعنی هر چقدر ثروت مؤمن از نظر مادی، گیاهی، حیوانی و عقلانی زیاد شود، تواضع و تعادل او حفظ می شود و هیچ گاه این ها به آن سه معشوق در دل مؤمن غلبه نمی کند. فرمود: مؤمن در غنای خودش عفیف است؛ یعنی این طور نیست که تا مالی به او رسید یا وضع مالی او خوب شد، طغیان کند.

در روایت داریم: «المالُ مادةُ شهوات»؛ مال، ماده شهوات است. علی علیه السلام در نهج البلاغه در شأن اصحاب پیغمبر صلی الله و علیه و آله فرمود: این ها کسانی بودند که خود داری های زیادی کردند، اما وقتی به حکومت رسیدند مثل شتری بودند که مدت ها در بیابان تشنگی کشیده بودند وقتی به آب رسیدند آن قدر آب نوشیدند تا ترکیدند. دیدیم که بعد از پیغمبر چقدر انحراف در اصحاب پیامبر پیدا شد که به حکومت به مال و به قدرت رسیده بودند. در انقلاب خودمان هم در این 37 سال ما دیدیم کسانی که سال های سال قبل از انقلاب ریاضت کشیدند، زندان رفتند، شکنجه دیدند، محدودیت و محرومیت کشیدند بعد از آن که به دولت و ریاست رسیدند به قول مقام معظم رهبری چرب و شیرین دنیا چنان زیر دهانشان مزه کرد که به اشرافیت بیت المال افتادند و خواصی بودند که از عوام عقب افتادند، مشکلی که آقا در باره بحث خواص مطرح می کنند همین است، این خواصی که چرب و شیرین دنیا در دهانشان مزه می کند و از اصول انقلاب، اصول اسلام می گذرند و بعد به فکر غارت بیت المال، اشرافیت با بیت المال، به فکر ساخت و پاخت با دشمن، به فکر دور زدن خط امام، به فکر حذف بچه های انقلابی می افتند؛ یعنی آن چیزی که علی علیه السلام در نهج البلاغه می فرماید: «التَضییع الاصول وَ التَمَسُک بِالفروع»؛ تمسک کردن به فروع و ضایع کردن اصول «وَ التَقدیم الاَرازِل»؛ آدم های بی مایه و دنیا طلب را کمک می کنند و به آن ها قدرت و مکنت و مدیرت می دهند. «وَ تأخیرُ الاَفاضِل»؛ این چهار آفتی که در دولت ها پیش می آید. علی علیه السلام می فرماید: نابودی یک دولت به چهار چیز است: 1. «التمسک بالفروع»؛ فقط به چیزهای فرعی چسبیدن، 2. «التضییع الاصول»؛ ضایع کردن اصول، 3. «وَ تأخیر الافاضل»؛ افاضل و بزرگان که می توانند برای جامعه مفید باشند، آن ها را حذف کردن، 4. «وَ تقدیم الارازل»؛ آدم های به درد نخور و پست را جایگزین آدم های فاضل و بزرگ کردن و به آن ها مدیریت دادن، که این ها هیچ کدام با آرمان های دین و انقلاب سازگاری نداشته باشند، مؤمن این گونه نیست که وقتی به مکنت و قدرت و حکومت برسد تعادل خودش را از دست بدهد، البته وقتی ما داریم انتقاد می کنیم در دولت مردان خودمان از اول انقلاب تا الان در نماینده های مجلس زیاد افرادی دیده ایم که شکر خدا، الحمدلله تعادل خودشان را خوب حفظ کرده اند، خیلی از این ها به مقام شهادت رسیدند، خیلی از این ها سالم زندگی کرده اند تا الان، این ها بوده اند، الحمدلله در اکثریت هم بوده، اما به هر حال هست، این چیزی است که بهر حال کشور ما به آن دچار است؛ یعنی به عنوان یک درد و معضل که مقام معظم رهبری دائماً از انحراف خواص و مسئولین و طبقه متوسط مرفه سخن می گویند.

عده ای با زور و قدرت بدنی، گاهی اوقات با زیبایی طغیان می کنند و عفتشان را زیر پا می گذارند، کسانی که بی حجابی و بدحجابی می کنند، کسانی که یک مقدار زیبایی و صدای خوشی دارند، خیلی ها صدای خوشی دارند اما آن را کجا هزینه کرده اند؟ عده ای زیبایی داشتند اما آن را کجا هزینه کرده اند؟ عده ای به یک ثروت مالی می رسند، عده ای به یک اعتبار می رسند، عده ای با دیپلم تعادل دارند اما با لیسانس تعادلشان را از دست می دهند، عده ای با لیسانس تعادل دارند اما با ارشد تعادلشان به هم می ریزد، عده ای با ارشد تعادل دارند اما به محض این که به آن ها می گویند: دکتر، استاد و مهندس طغیان می کنند. همه کسانی که جلوی امیر المؤمنین ایستادند هیچ کدام از آن ها آدم هایی نبودند که سابقه دار نباشند، همه کسانی بودند که کمالاتی داشتند که در اصطلاح به آن چه می گویند؟ زمانی که خواص می ایستند جلوی خدا و دین خدا، در حمله های سمت راست شیطان یک اصلی داشتیم، گفتیم در حمله سمت راست شیطان، شیطان با کمالات انسان افراد را فریب می دهد، با توانایی ها و سابقه هایش، هیچ کدام از کسانی که جلوی امیرالمؤمنین ایستادند آدم هایی نبودند که سابقه نداشته باشند، همه کمالات مذهبی داشتند، افرادی نبودند که به فسق و فجور و چیزهای دیگر به این شکل مشهور باشند، همه ناکثین، قاسطین، مارقین همه مدعی بودند، بعد از انقلاب هم داستان به همین شکل شد، بعد از انقلاب هم خواص و آن هایی که بیشتر جنبه های مذهبی، سیاسی، معنوی و علمی داشتند این مصائب را به وجود آوردند، الان هم همین طور است.

انسان باید حواسش جمع باشد، که اگر رفت به سمت خواص شدن، تعادلش را حفظ کند، اگر وضع او کمی بهتر شد، اگر شهرت به سراغ او آمد، اگر قدرت به سمت او آمد، اگر تحصیلاتی داشت، طغیان نکند، گاهی اوقات طرف طلبه است، هفت سال، هشت سال، ده سال تعادل او خیلی خوب است، اما وقتی می رسد به درس خارج یک مقدار که بالاتر می رود برای مراجع، برای رهبری و برای بزرگ تر از آن ها بزرگی می کند و ادعای سروری دارد، یک مقدار سواد و علم، یک مقدار معلومات گاهی اوقات باعث طغیان انسان می شود، تواضع انسان از بین می رود، حمله سمت راست شیطان، بدترین، خطرناک ترین حمله هم برای فرد و هم برای جامعه است، هم برای دین و هم برای دنیاست؛ یعنی اهل کمال بیشتر خطرناک می شوند برای جامعه و برای خودشان، فرمود: «المؤمنُ عفیفٌ فی الغِنی»؛ مؤمن وقتی به غنا می رسد، هر نوع غنایی، از چهار غنایی که عرض کردیم، (چهار شأن)، آن حرکت ها و قابلیت های فوق عقلانی اش؛ یعنی عشق او به «الله، اهل بیت و جهاد» به او تعادل می دهد، فقط تعادل نیست، کسی که عشق به «الله، اهل بیت و جهاد» داشته باشد، از چهار کمالش نهایت استفاده را برای رشد دنیایی و آخرتی خودش می کند هم از دنیای خودش فوق العاده لذت می برد و هم از آخرتش؛ یعنی اگر کسی می خواهد که از دنیایش خوب لذت ببرد، هر چه دنیایی او آبادتر باشد، لذتش را ببرد و مشکل پیدا نکند باید تعادلش را روی محبوب و مهندسی دلش انجام دهد، قبلاً گفتیم: مهندسی محبوب ها؛ یعنی نگذارد چیزی در دلش به «الله، اهل بیت و جهاد» غلبه کند، اگر این گونه نشد می تواند فوق العاده از دنیایش لذت ببرد، و دنیای او دیگر برایش جهنم نیست و برای او تاریکی نمی آورد، خراب و ضایعش نمی کند. او اگر به مرجعیت هم برسد سالم است، دکتر و مهندس هم شود سالم است، رئیس جمهور و وزیر شود سالم است، استاندار و فرماندار و مشهور ترین فرد هم که شود باز سالم است، هر شخصیتی که در جامعه باشد تعادلش را حفظ می کند، از کمالات دنیایی اش ضربه نمی بیند، دنیا آن جایی به انسان ضربه می زند و انسان را از عفت می اندازد، به فسق و فجور می کشاند که بتواند یکی از آن سه معشوق را به زیر بکشد و این داستانی نیست که یک دفعه اتفاق بیافتد، ذره ذره اتفاق می افتد و انسان باید خیلی حواسش جمع باشد، «مُتنَزهُ عَنِ الدُنیا»؛ وارسته است؛ یعنی هیچ کدام از ثروت های چهار بخش پایینی او را آلوده نمی کند، ضمن این که می تواند این ها را داشته باشد، در اوج ثروت، زیبایی، کمالات دیگر، محبوبیت ها، تحصیلات بالا، علم بالا، کمالات دیگر، اما هیچ کدام از آن ها به ضرر او نیست، ولی وقتی که آن سه معشوق جلوی شما نباشد، حتی عبادت ها هم می تواند به ضرر انسان تمام شود؛ یعنی وقتی آن تعادل برقرار نباشد، آن شش هزار سال عبادت شیطان هم به ضرر اوست، عرض کردم شما وقتی می روید به زیارت امام رضا علیه السلام آن شش تا هدف بزرگ را از حضرت در آخر دعای عالیة المضامین می خواهید، دقت کنید، خیلی مهم است: «اللهم ارزقنی عقلاً کاملاً»؛ خدایا عقل کامل به من بده، «وَ لُبّاً راجحاً»؛ یک خرد برتر به من بده، یک عزّت پایدار به من بده، یک قلب پاک به من بده، یک عمل کثیر به من بده، یک فرهنگ متعالی به من بده، همه این شش تا را می خواهید، ولی می گویید: «وَ اَجعل ذلک کله لی وَ لا تَجعَلهُ عَلیَ»؛ خدایا اگر عقل پاک می دهی، یا هر چیز دیگری را که می دهی، به ضرر من نشود.

گاهی اوقات گناه نکردن برای یک نفر، مضرتر از گناه کردن است، چون گناه نمی کند و طغیان می کند، از خدا و مردم طلب کار می شود، بعد به شدت انحراف پیدا می کند، اما یک موقع هست که یک گناه دل او را نرم می کند و او را متواضع می کند، لذا فرمود: اگر مؤمن تعادلش را حفظ نکند، می ترسم هلاک شود. خودم نمی گذارم نماز بخواند چون می دانم اگر موفق شود که نماز شب بخواند، این نماز شب او را خراب می کند، او را متوقع می کند، خوب دقت کنید که دایره کار چقدر هست، این که می فرماید: «المؤمنُ عفیفٌ فی الغنی»؛ یعنی در هر کاری که به خیر برسد، اخوات و تواضع خودش را حفظ می کند، قائل به این است که: «الحمدلله»، حالا ان شاء الله در اردو این ها را بیشتر کار می کنیم، فروردین امسال اردوی فکر و ذکر داریم، مربوط به تسبیحات است، آن جا توضیح مفصل خواهیم داد. «الحمدلله» یک سپر بسیار بسیار بزرگ است در مقابل نفس انسان، «الحمدلله» نمی گذارد انسان به طغیان بیافتد، «الحمدلله»؛ یعنی هر کمالی را که من به آن می رسم، خدا به من داده است، هیچ کدام برای من نیست، بنابراین از آن سوء استفاده نمی کند، فخر فروشی نمی کند، خود برتربینی و خودشیفتگی هیچ گاه به سراغ او نمی آید، هر چقدر خداوند کمالات بریزد در این آدم، این آدم به خودش نمی گیرد، چون «الحمدلله»، هیچ کدام مال من نیست، کدام این ها به من ربطی دارد؟ من که اصل وجودم از خودم نیست، کدام یک از کمالاتم برای خودم است؟ اگر به ما می گویند: عالم، استاد، معلم، دکتر، مهندس، فقیه، مفسر و ... این ها اعتبار است، در دعای عرفه می خوانیم: «خدایا کسی که حقایق او ادعاست، چگونه دعاوی او ادعا نباشد؟»، آن چیزی که به ما می گویند: او الان دکتر یا مهندس است، رئیس جمهور یا عالم و مجتهد است، هیچ کدام این ها برای خودمان نیست، اگر به خودمان دیدیم خطر می شود، مؤمن به خودش نمی بیند، «الحمدلله» قدرتی دارد که انسان را محکم روی صراط نگه می دارد، تعادل انسان را نگه می دارد، که حالا ان شاء الله در مباحث اردو این مباحث رو شرح می دهیم، حمد؛ یعنی چه اساساً؟ و چرا اینقدر لازم دانسته شده؟ ان شاء الله هفته بعد می خواهیم درباره این خصوصیت مؤمن صحبت کنیم.

خصوصیت حمد مؤمن که در مؤمن تعادل ایجاد می کند، «الحمدلله»، «لا اَملِکُ لِنَفسی نفعاً وَ لا ضَراً وَ لا موتاً وَ لا حیاتاً و لا نشورا»؛ وقتی که انسان هیچ چیز از خودش ندارد، چه طغیانی، چه خود شیفتگی ای، چه خود برتربینی ای، چه ادعایی، چه تکبری، چه منی؟ هیچ چیز ندارید، وقتی هیچ چیزش برای خودتان نیست، این خیلی حماقت است که انسان با چیزی که هیچ چیزش برای خودش نیست بخواهد فخر فروشی کند، ما اصل وجودمان هم برای خودمان نیست، هیچ چیزش برای خودمان نیست، پس با چه چیزی فخر فروشی کنیم؟ این که می فرماید: «المؤمن عفیفٌ فی الغنی»، هر چیزی به او می رسد طغیان نمی کند، عفت او حفظ می شود، «وَ مُتنزهُ عَن الدنیا»، برای این است که او سه معشوق اصلی را دارد، این گونه نیست که با یک سفر خارجی یا تغییر مکان، یا این که چهار روز دانشگاه برود طغیان کند، متأسفانه الان ما این مشکل را داریم، بیشتر خانواده ها می گویند که فرزندان ما رفته اند سربازی یا دانشگاه یا خارج از کشور و ... یا این که یک جا به جایی ممکن است که انسان را متلاشی کند. از پایین شهر می رود به بالای شهر متلاشی می شود، یک هفته به کیش یا دبی می رود یا قشم و خارج از کشور متلاشی می شود، می رود دانشگاه که چند واحد بخواند اما می بینید که آن طهارت دلش، آن صفای دلش، معنویت و توجه به واجباتش و پرهیز از محرماتش را از دست می دهد، چون وارد محیط دانشگاه شده و به شدت جذب شده است و دچار خود فراموشی شده است، خودش از دست خودش فرار می کند، این یعنی تعادل از دست دادن و سقوط کردن از صراط، چرا مؤمن، عفیفٌ فی الغنی است؟ برای این که خودش همیشه در دستش است، چون فقر می برد پیش خدا، می گوید: خدایا تو من را نگه دار، من مالک نفع و ضرر خودم نیستم، خودم را به تو می سپارم، تو من را نگه دار، از تو کمک می خواهم، به هر کجا که می رود حواسش هست، توجه اش، توسلش، ذلتش، ترسش از این که مبادا طغیان کند با او هست، بنابراین هر کجا که برود آرام است، هر کجا که برود تحت کنف الهی است. اگر «الحمدلله» با او باشد؛ پس این که می گویند: هر کجا بروید این ذکرها را بگویید، این تسبیحات و تمحیدات را بگویید، برای این است که به درد ما بخورد، این که فقط زبانی بگوییم و از آن استفاده نکنیم چه فایده ای دارد؟ حالا ان شاء الله این ها را در اردو توضیح می دهیم، این چهار تا ذکری که می گوییم: «سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر» این ها بسیار در حفظ تعادل انسان اثر دارد، بالاخره این ها برای ما لازم و واجب و ضروری بوده و غذای ما بوده است که به ما گفتند هر روز این ها را بگویید و مدام این را تکرار کنید، نباید فکر کنیم که ما چرا اگر پنجاه سال، شصت سال، صد سال اگر زنده هستم این را بگویم؟ برای این که این ما را متعادل نگه می دارد، ولی اگر آن را نمی فهمیم از آن خسته و زده هم می شویم، «عفیفٌ فی الغنی متنزهٌ عن الدنیا»، باز دقت کنید: «المؤمنُ مَنفعتٌ اِن ما شَیته نَفَعَک وَ اِن شاوَرته نَفَعَک وَ اِن شارَکتَهُ نَفَعَک وَ کُل شئ مِن اَمره مَنفَعَة»؛ می فرماید: همه چیز مؤمن منفعت است، در دوستی با او، در شوهر کردن به او، در زن گرفتن، در پدر بودن، مادر بودن، فرزند بودن، استاد کسی باشد، شاگرد کسی باشد، شریک کسی باشد، همسفر کسی باشد، طرف مقابل او هیچ گاه ضرر نمی کند، چون «متنزه عن الدنیا» است، سر کسی را کلاه نمی گذارد، امتیاز می دهد و امتیاز کمتری می گیرد، چون می داند هر چه کمتر بگیرد به نفع اوست، نه این که رقابت کند، با همسرش مشاجره کند سر کمالات خودش، مرد سالاری و زن سالاری و پدر سالاری نباید باشد، مؤمن این گونه نیست. مؤمن اهل منیت و امتیاز گیری و مطرح کردن خودش نیست. می فرماید: «المؤمن یأکل بشهوةِ اهله»؛ مؤمن همیشه با میل اطرافیانش می خورد، البته فقط خوردن نیست، تمام مباهات مؤمن، دنیای مؤمن با میل اطرافیان اوست، میل خودش را به دیگران تحمیل نمی کند، مؤمن نرم است، قبلاً در این باره توضیح داده ایم، احادیث آن را هم قبلاً خوانده ایم. مؤمن سر کسی کلاه نمی گذارد، مؤمن زرنگ بازی ندارد، دنبال این نیست سر کسی را کلاه بگذارد، مؤمن قاعده ای که قبلاً گفتم در ارتباطات را خیلی رعایت می کند؛ یعنی قاعده: «هو انت»، علی علیه السلام فرمود: با هر انسانی، با هر مؤمنی، با هر مسلمانی سر و کار دارید، بدانید که او خود شما هستید، باز ایشان می فرماید: کسی که دیگران را سرزنش می کند، سرزنش نمی کند مگر خودش را، «اِن اَحسَنتُم اَحسَنتُم لِاَنفُسکم وَ اِن اساتُم فَلَها»، برای همین مؤمن اساساً زرنگ بازی برای کسی در نمی آورد، کسی را دور نمی زند، اصلاً روح او این گونه نیست، نه این که این گونه هست و جلوی خودش را می گیرد، نه، اصلاً روح او این گونه نیست.

روایتی از نبی اکرم صل الله و علیه و آله و سلم هست که انسان را مست می کند، می فرمایند: «المؤمن منفعه»؛ مؤمن همه چیزش منفعت است، «اِن ما شَیتهُ نَفعَک»؛ اگر با او مسافر شوید و بخواهید همراه او جایی بروید در این همراهی او به شما بیشتر خدمت می کند و به شما نفع می رساند، هر کجا، سفر صدمتری یا دو کیلومتری و یا سفری طولانی، سفرهای حج باشد، اگر کسی با مؤمن همراه باشد، از مؤمن سود می برد و تلاش مؤمن سود رساندن به همراهانش است، چون قائل به این است که: «سَید القوم خادمُهُم»؛ در سروری در خدمت است، نه در استخدام، استخدام چیز قشنگی نیست، خدمت زیباست، خدمت؛ یعنی مال دیگران بودن، صرف و وقف دیگران شدن، خیرتان به اطرافیانتان باید خیلی بیشتر از خیری باشد که از آن ها دریافت می کنید، هزینه ای که می کنید باید بیشتر از هزینه ای باشد که دریافت می کنید، این گونه است که انسان شبیه به «الله» می شود، «وَ اِن شاورته نفعک»؛ وقتی می خواهید با او مشورت کنید، در مقام مشورت هم به شما نفع می رساند، تمام آن خیرخواهی های لازم را در مشاوره به شما می دهد. «وَ اِن شارَکتهُ نَفَعَک»؛ اگر با او شریک شوید هم باز به شما نفع می رساند؛ یعنی طرف چرب را به شما می اندازد نه به خودش، مؤمن این گونه است، گاهی اوقات آدم این کاسب ها را می بیند لذت می برد، یکی دو تا هم نیستند، الحمدلله در شهر قم که یک شهر ایمانی است و مردم خوبی هم دارند خیلی اوقات من دیده ام، زیاد هم سر و کار داشته ام با این افراد، چون مثلاً زیاد از تاکسی سرویس برای رفت و آمد استفاده کرده ام، آن هایی که کیلومتر می زنند، بارها من دیده ام راننده های متعهد خیلی خوبی در آژانس ها هستند، آدم های بسیار پاک، سالمی هستند که کمتر از قیمتی که کیلومتر نشان داده است از مسافر دریافت می کنند، به نفع خودش نمی گیرد، به نفع مسافر می گیرد، یا فرقی نمی کند در مغازه وقتی کارت می کشد به نفع مشتری کارت می کشد، آن جایی که می ماند که باید چیزی به دو نفر برسد، طرف مقابل را ترجیح می دهد، «وَ کُل شئ مِن اَمره مَنفَعَة»؛ هر چیزی در مؤمن نفع است، برای او در زحمت بیفتید، منفعت است، چرا؟ چون: «المؤمن اعظم حرمة من الکعبه»؛ حرمت مؤمن از کعبه بالاتر است.

انسان در هر نوع ارتباطی با مؤمن سود می برد، اگر کسی زن او شود خیر می بیند، اذیت و بد اخلاقی از او نمی بیند، تندی و زود رنجی و حساسیت از او نمی بیند، سازگاری می بیند، خود شیفتگی و خود خواهی و خود رأی ای از او نمی بیند، برعکس هم هست، اگر زنی مؤمن باشد خیر به همسرش می رساند، یا اگر پدر یا مادر کسی باشد، همه از او خیر می بینند، اگر کسی همسایه مؤمن باشد همین طور، همسایه ها از او خیر می بینند، لذا این قاعده خیلی مهمی است که نبی اکرم صلی الله و علیه و آله و سلم فرمودند: «خَیرکُم خیرُکُم لِاَهله وَ اَنَ خیرکُم لاَهلی»؛ بهترین شما کسی است که برای اطرافیانش بهترین باشد؛ یعنی بهترین، خوش اخلاق ترین، صبورترین، زحمت کش ترین، وقت گذارترین، دست به جیب ترین آدم، اما کسی که مدام بار او روی دوش پدر و مادرش یا خواهر و برادرش و غیره است، آن خیر نیست، آدم وقتی هم بار می شود برای دیگران باید بیشتر خیر برساند، حضرت فرمود: اگر کسی برای شما کاری کرد شما بیشتر از او برایش کار انجام دهید. قرآن می فرماید: اگر به شما تهیت شد با تهیتی بهتر به او جواب دهید، اگر به شما گفتند: سلامٌ علیکم، قاعده این است که شما بگویید: سلامٌ علیکم وَ رحمة الله»اگر به شما گفتند: «سلامٌ علیکم و رَحمة الله»، فرمود شما بگویید: «سلامٌ عَلَیکُم وَ رَحمةُ الله وَ بَرکاته»، یا یک چیز اضافه تر، اگر برای شما هدیه ای آوردند، می فرماید: یک هدیه مثل او، یا بهتر از آن برای او بگیرید، اگر می توانید، اگر برای شما یک ظرف غذا آوردند، به اندازه و ارزش آن غذا یا بهتر به او برگردانید و این خروجی های نفس است که خیر و برکات مادی و معنوی را به سوی انسان سرازیر می کند و روح انسان را زلال می کند و انسان تشبه پیدا می کند به حق تعالی و اخلاق الهی را در ما ایجاد می کند.

می فرماید: «المؤمن اذا سوئل اسعف و اذا سَئَلَ خَفَفَ»؛ وقتی چیزی را از مؤمن می خواهند زیاد کمک می کند بیشتر از شخصی که نیاز دارد به او می رساند؛ یعنی دهندگی او بیشتر است، اما وقتی می خواهد از کسی کمک بگیرد سبک می گیرد، به طرف مقابلش زیاد فشار نمی آورد، سبک می گیرد، اما هزینه و خدمتی که می کند خیلی بیشتر از خدمتی است که از کسی می گیرد، مؤمن با فرهنگ زرنگ بازی بی گانه است، اصلاً این گونه نیست، مؤمن با خداست و چون می خواهد که شبیه به خدا شود حرف های بی خود را هم تحمل می کند، مثلاً ممکن است که به او بگویند که او خیلی ساده است، قبلاً روایت آن را هم خواندیم از پیامبر اکرم صلی الله و علیه و آله که فرمودند: ممکن است مؤمن احمق تلقی شود، فرمود از بس نرم و مهربان است ممکن است که دیگران او را ساده و احمق به حساب بیاورند، مؤمن حتی وقتی می داند که طرف دروغ می گوید مچ او را نمی گیرد، حضرت فرمود وقتی از او عذری می خواهند، با این که می داند که عذر خواهی او دروغ است ولی می پذیرد، چون می خواهد شبیه به خدا شود و با شخص دیگری غیر از خدا نمی خواهد معامله کند، با خدا معامله می کند، با این آدم نیست که بگوید من می دانم تو دروغ می گویی، پس مچ تو را می گیرم، این گونه نیست، مؤمن نرم است. چقدر زیبا می فرمایند: اذا سوئل اسعف و اذا سَئَلَ خَفَفَ»؛ زمانی که خودش می خواهد چیزی بگیرد سخت نمی گیرد به دیگران، حتی زمانی که در خانه است، همسر ایشان می گوید چه چیزی بخوریم؟ می گوید هر چیزی که داریم، همسرش و دیگران را به زحمت نمی اندازد، اما زمانی که می خواهد مهمانی بدهد خوب مهمانی می دهد، این یک قاعده است، کریم از خوراندن به ضعیف لذت می برد و لعیم از خوردن، پس مؤمن بیشتر مصرف می شود تا این که مصرف کننده باشد، پر سود و پر خیر و برکت است، درس هم که می خواند، مثلاً یک مهندسی یا دکتری گرفته است و مدتی رفته است حوزه، می بینید مدت زمانی که او درس خوانده است از ده تا طلبه ای که ده سال درس خوانده اند بیشتر برای جامعه اش مفیدتر است، سودش بیشتر به جامعه و مردم می رسد، به کسانی که جهل دارند، به ایتام آل محمد و همه این ها بر می گردد به این که امام باقر علیه السلام فرمود: کلید همه بدبختی های انسان در دنیا و آخرت در تنبلی و بی حوصلگی است، مؤمن چون تنبل و بی حوصله نیست، خیر او خیلی به دیگران می رسد، آدم هایی که تنبل و بی حوصله هستند بیشتر دیگران را به استخدام خودشان می گیرند، تا این که به دیگران خدمت کنند. این روحیه در مؤمن وجود ندارد. والحمدلله رب العالمین.