جلسه 160 - شرح زیارت جامعه کبیره
شماره جلسه
160
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 160 - شرح زیارت جامعه کبیره

شرح زیارت جامعه کبیره

جلسة صد و پنجاه و پنجم (160) به تاریخ: 11/12/1401

استاد گرانقدر:

حجةالاسلام‌‌و‌المسلمین محمد شجاعی

تعداد جلسات: ادامه دارد

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین من الآن الی قیام یوم الدین. سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان. هدیه به محضر مقدس آقا امام زمان (علیه السلام) و آقا امام هادی (علیه السلام) صلوات بلند ختم بفرمایید.

بحثمان در شرح زیارت شریف جامعه کبیره در فقره "وَ مَعادِنِ حِکْمَتِ الله" هست. مصادیق حکمت را عرض می کردیم. مصادیق حکمت زیاد است، مهم این است که ما بدانیم زندگی حکیمانه همان گمشده ماست و انسان ها به میزان حکمتی که از آن برخوردار هستند و در زندگی شان پیاده می کنند، حیات انسانی دارند، حیات انسانی دارند. یعنی در پنج مرحله حیات جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و انسانی. حیات انسان ها بسته به میزان حیات بخش پنجم که با آن حیات به آن ها انسان می گویند و باطن انسانی پیدا می‌کنند و موقع رفتن از دنیا هم به شکل انسان محشور می‌شوند موقع تولد، سالم متولد می شوند بسته به میزان حکمتی است که دارند. حکمت آن سلامتی است که موجب سلامت نفس می شود. حکمت آن سلامتی است که نفس با خودش از اینجا، با خودش می بَرَد. بنابراین اینکه تنوع داشته، مخصوصاً روی بحث حکمت بیشتر تأمل کردیم ماندیم و به فقره های بعدی نرفتیم به خاطر اهمیت فوق العاده این موضوع است که انسان ها بیش از آن که به دنبال دانش بروند، به دنبال حکمت بروند، بیش از آن که برای دانش سرمایه گذاری کنند برای حکمت سرمایه گذاری کنند این ها هم دنیایی بُرد زیادی دارند هم آخرتی. در حکمت یک عقلانیت وجود دارد که با دانش و علم کاملاً متفاوت است. یک منشا معرفتی دارد که به انسان قیمت می دهد، نورانیت می دهد، به انسان توان می دهد، در انسان توان ایجاد می کند. رسیدن به کانون های شادی، آرامش و عشق و محبّت که توضیح دادیم این ها به میزان برخورداری یک نفر از حکمت بستگی دارد، نه به میزان دانش یک نفر. دانش ابزار است می تواند در نهایت وقتی که پخته شود، به حکمت هم تبدیل شود و می تواند هم نباشد و حجاب شود. اما حکمت و معرفت بسیار بسیار گوهر ارزشمندی است و اصل گوهر است، اصل قیمت است که انسان در ذات خودش باید داشته باشد. گاهی وقت ها یک کسی سواد ندارد اما حکیم است و گاهی وقت ها یک کسی عالی ترین درجات علمی را دارد اما جاهل است و به هیچ وجه از حکمت برخوردار نیست. اینکه در احادیث هم آمده که وای به حال کسی که علمش بیشتر از عقلش باشد برای همین است. گاهی وقت ها افراد تلاش زیادی می کنند در مجامع علمی به علم برسند. دکتر شود، مهندس شود، مطلب باشد حالا کتاب بنویسد حرف بزند مقاله داشته باشد اما عقلش زیاد نیست این عقلانیت زیادی ندارد و گاهی وقت ها علم خوبی دارد اما عقلش کمتر از علمش است و اینجاست که دانشمند هم خودش خراب می شود هم بقیه را خراب می کند و هم خودش فاسد می‌شود و هم بقیه را فاسد می‌کند و در یک اجتماع می تواند مفاسد زیادی ایجاد کند. آن چه که ما الان در کره زمین می بینیم محصول رشد بی رویه علم بدون عقل و عقلانیت، اگر آن هایی که جامعه به دست آن ها اداره می شد در رشته های مختلف، عقلانیت آن ها بر علمشان غلبه داشت ما الان یک جامعه جهانی کاملاً خوب، عالی و متعالی داشتیم. لذا باید به سراغ مصادیق حکمت برویم. من بعضی از مصادیق را عرض می کنم فکر می کنم حالا دیگر امشب این را تمام کنیم و در جلسه آینده به فقره دیگری از زیارت شریف جامعه کبیره برسیم. قبل از آغاز یک صلوات عاشقانه به محضر مقدس امام هادی علیه السلام می فرستیم. از امیرالمومنین علیه السلام. وقتی می گوییم امیرالمومنین، یعنی همه ی حکمت. شما اسم علی را بردارید و به جای آن اَلْحِکْمَة بگذارید، درست است. همه حکمت امیرالمومنین است، امام حکمت است، معلم حکمت است، مجسمه حکمت است، امیرالمومنین علیه السلام. ایشان خیلی زیبا، چون گفتیم همه چیز در نزد خدا ریاضی است، این را یادتان نرود. ما همان طور که در عالم فیزیک همه چیز ریاضیست، حد و اندازه و عدد دارد، در نظام متافیزیک، روحی و معنوی هم ما با ریاضیات سر و کار داریم. با عدد و اندازه سر و کار داریم. لذا همان طور که در نظام ریاضی همه چیز عدد و اندازه و حدود دارد در نظام روحی هم ما با مصداق و حد و ریاضیات و عدد روبرو هستیم. باید برای هر چیزی تعریف ریاضی شود، هر امر متافیزیکی مهندسی شده هم دریافت شود و هم بتوانیم به دیگران ارائه اش دهیم. راجع به حکمت و تعریف و مصادیقش صحبت کردیم حد حکمت چیست؟ این حد حکمت چیست؟ یعنی ما از کجا بفهمیم که وارد حکمت شدیم، حکمت به قلب ما وارد شده است؟ یا شخصی به معنای واقعی حکیم است، حکیم است که می توانیم به او اعتماد کنیم. ممکن است دانش کسی خیلی زیاد باشد و توانایی های زیادی هم داشته باشد اما در نهایت حکیم نباشد. حکیم یعنی چه؟ ببین حدش را مشخص می کند. آیا قلب ما وارد حکمت و وارد بهشت شده است یا نه.

می فرماید: "حَدُ الْحِکْمَةِ اَلْاِعْراضُ عَنْ دارِ الْفَنا و تَوَلُه بِدارِ الْبَقا" خیلی این تعریف عظمت دارد. می گوید حد حکمت این است که انسان از موقت ها، کاری که تعریف تقوا داریم، در تقوا شما از چه پرهیز می کنید؟ از هر امر موقتی که شما را از دائم ها و بی نهایت ها می اندازد. هر چیزی، هر چیز موقت و زود گذری که شما را از بی نهایت و دائم محروم کند، انسان، تقوا یعنی از آن پرهیز کن، یعنی گولش را نخور. موقت است ولی تو را از چه می اندازد؟ از یک سعادت دائم محرومت می کند. به این تقوا می گویند. حضرت حد حکمت را چه می فرماید؟ می فرماید حد حکمت این است که انسان از امور موقت و فانی پرهیز کند. دلبسته امور فانی و موقت نشود. هر چیزی که زودگذر است، هر چیزی که قرار است ما را ترک کند ما هم ترکش می کنیم نباید برایش دلبسته شویم.

خود علی (علیه السلام) در یک جایی فرمود:"رَغْبَتُکَ فی مَنْ لایَبْقی لَکَ و ما لایَبْقی لَکَ مِنْ اَعْظَمِ الْجَهْل" اینکه تو عاشق چیزی شوی که برایت نمی ماند، تو هم برای او نمی مانی، این از بزرگ ترین نشانه های جهل است. "مِنْ اَعْظَمِ الْجَهْل" این قرار نیست با تو بماند، تو هم برای او نمی مانی این قدر به او نچسب، این قدر خودت را وابسته اش نکن، این قدر خودت را اسیرش نکن. باید، اگر هم قرار است یک چیزی با تو باشد تو باید با حکمت آن را ابدی کنی. استاد ما می فرمودند: یکی از خیرین مدرسه ساز که چندین مدرسه ساخته بود یک موقعی گفته بود که یک ویلا داشتم خیلی به آن علاقه داشتم، نمی توانستم از این ویلا دل بِکَنم. این یک امر چیست؟ یک امر زودگذر است دیگر، یک امر فانی است. گفته بود چی کار کنم؟ من نمی توانم از این ویلا بگذرم، حالا چی کارش کنم که این ویلا همیشه برای من بماند؟ گفت رفتم و آن را وقف خدا کردم و ماندگار شد. "ما عِنْدَکُم یَنْفَد وَ ما عِنْدَ اللهِ باق" هر چیز که برای شماست از بین می رود اما هر چیز که پیش خداست می ماند. گفت رفتم این ویلا را فروختم آن را برای خدا کردم، وقف شود که دیگر بماند که دیگر گفتم برای من ماندگار شد. این دیگر برای من ابدی است. یک موقع است یک نفر خودش جاودانه می شود، ماندگار است بچه اش برایش ماندگار است، شوهرش ماندگار است، می گوید خدایا من می خواهم با این همسر در بهشت باشم. اصلاً من این را انتخاب کردم نه برای دنیا، برای آخرت. این برایت ماندگار است. اگر سلوک تان این طوری باشد هر دو با هم توافق داشته باشید سلوک جاودانه دارند. دیگر هیچ وقت هم از هم جدا نمی شوند. من همیشه به زن و شوهرها می گویم اگر همدیگر را دوست دارید جاودانه دوست داشته باشید. پیغمبر فرمود چی؟ خدایا در بهشت هم خدیجه را به من بده. عشق این طوری خوب است که اگر یک کسی را می خواهی برایت تاریخ مصرف نداشته باشد. نگویی اینجا دوستش دارم، نه، من او را جاودانه می خواهم که همیشه با من باشد. انتخابش کن برای ابدیت کنارت باشد. بچه ات را ابدی می خواهی؟او را ابدی تربیت کن کنارت است. "اَلْحَقْنا بِهِمْ ذُریَّتَهُمْ" خدایا آیه قرآن است دیگر، می گوید ما خانواده تان را به شما ملحق می کنیم. نمی گذاریم اهل تقوا قیامت هم از هم جدا بیفتند. ما خانواده شان را در بهشت به آن ها ملحق می کنیم. خانواده شان را به آن ها آنجا ملحق می کنیم. به شرطی که آن ها بهشتی باشند، زندگی شان بهشتی باشد. یک آقایی به رحمت خدا رفته بود. رفته بود برای خودش و خانمش یک قبر کَنده بود، خریده بود. قبر دو تایی از این دوقلوها می گیرند گفت این برای خودم این برای خانمم. خدا بیامرزد. از دنیا رفت، بعد پسرش برای من تعریف کرد مادرم گفته عمراً من بروم با او هم قبر بشوم. اصلاً نمی خواهم با او بروم، اصلاً نمی خواهم، دنیایش دوست نداشتم الان که، قبرم بروم کنار قبر او باشد؟ عمراً من نمی روم کنارش باشم. اصلاً راه من از او جداست. این اصلاً نمی خواهد آنجا هم با او باشد. می خواهد بالاخره مسیر خودش را برود بهشت خودش را برود. اصلاً نمی خواهد با این آقا در بهشت باشد. می گوید بابا اگر بهشتی هم هست ما نمی خواهیم باشیم. این اصلاً یک داستان دیگر است. ولی یک موقع است یک کسی نه، واقعاً یک نگاه بهشتی، یک علاقه بهشتی، یک انس بهشتی افراد دارند می گویند خدایا ما در بهشت هم بدون این ها نباشیم. گاهی وقت ها بعضی از رفقا آدم دارد که اصلاً در روایت هم داریم این قدر آدم دوستشان دارد حضرت می فرماید گاهی وقت ها رفقای خوب این طوری هستند که انسان وقتی آن رفیق را از دست می دهد نمی خواهد بعدش زنده باشد. بگوید خدایا من می خواهم زود به این دوستم ملحق شوم. آدم می گوید من بهشت هم می روم دوست دارم این فلانی هم در بهشت پیشم باشد. اصلاً کلاً دیدنش، بودنش، این جوری است. بعضی، بعضی از دوستان این طوری هستند که آدم هر جا در هر لذتی است در هر شوری است در هر بهشتی است در هر عیش و نوشی است جای آن ها پیشش خالی است. در دعاهایش، در زیارت هایش، در مسافرت هایش در هر جا جای این رفیقش خالی است. چه قدر خوب است آدم، رفقا همدیگر را به بلندای ابدیت دوست داشته باشند. بالاخره مالت، حکمت این را می گوید. می گوید اگر می خواهی مالت برایت بماند آن را جاودانه کن. آن را به خدا بده تا برایت امانت نگه دارد بگو خدایا این را آنجا به من تحویل بده. دیدید بعضی از دعاها قشنگ است می خوانید مثل "حَتّی تُلَقِنَنی یَوم الْقیامَة" خدایا من دارم این دعا را می خوانم، بعضی دعاها هست می گوید خدایا من دارم این دعا را الان می خوانم، آنجا آن را به من برگردان. آن موقع آن را به من تلقین کن. من دارم این اذکار قشنگ، این ترانه زیبا را می خوانم الان این شهادت ها را به تو سپردم، دارم شهادت می دهم هااا. خدایا این شهادت هایم را برایم نگه دار آن طرف لازم دارم به من برگردان. چقدر قشنگ، چه قدر خدا موجود عجیبی است. چه وجودی است. یکی از اسم های خدا رفیق است. خدا رفیق بنده اش است. یکی از اسم هایش حنان است. آخی، حنان یعنی خدا دلسوز است. دلسوز بنده اش است، بنده اش را خیلی دوست دارد. این قدر رفیق است که تو می توانی با این خدا عهد کنی.  عهد، نذر، قسم، این ها مصداق رفاقت خداست. خدا می گوید با هم دوتایی یک قراری بگذاریم، بیا دو تایی یک قولی بدهیم، هر قولی دادی من پای آن می ایستم تو هم پای آن بایست. بیا با هم قرار بگذاریم، عهد و قسم این است دیگر. نذر این طوری است. نذر هم مصداق رفاقت انسان با خداست. خدایا من مثلاً نذر می کنم تو این کار را بکن من هم این کار را می کنم، من عهد می کنم تو این کار را بکن. عهد، اصلاً عهد آدم پای آن می ایستد. چقدر خوب است. خدا رفیق است. یکی از مصادیق رفاقت خدا همین است. می گوید خدایا ببین من الان دارم شهادت هایم را می دهم، حرف هایم را می زنم، ببین این ها را برای من نگه دار، این ها را پیشت امانت نگه دار. چقدر خوب است آدم همه چیزش را به خدا بدهد. بگوید خدا بچه ام را به تو سپردم، او را آخرت می خواهم. اگر شهید هم شود، سپردم، این شهادت یعنی بچه ماندگار شد دیگر، آره. مِن عنداللهی بشود آدم، خیلی خوب است. عنداللهی یعنی هر چیز نزد خداست می ماند دیگر. چقدر خوب است آدم خودش را به خدا بدهد. به خدا بفروشد و به خدا بسپارد. وقتی به خدا سپردی دیگر ماندگاری. کارهایت را به خدا بفروش. شوهرداری ات را، شوهرداری ات را به شوهرت نده که فردا اگر رعایت چیزی را نکرد به تو بر بخورد غصه بخوری و احساس شکست کنی. عشق هایت را، محبت هایت را، زن داری ات را، بچه داری ات را، کارَت را، کارهایی که داری می کنی همه را به خدا بده نگه دارد. از کسی انتظار پاداش و دیده شدن و دیدن هم نداشته باش. آن را به خدا بسپار خدا برایت نگهش می دارد. البته خدا امتحان هم می کند ها. خدا می گوید اگر پیش من است اگر دیگر کسی گفت، نمی دانم تو را کفران کرد دیگر ناراحت نشو. "اَلْمومِنُ مُکَفَّر" مومن مثل خدا مورد کفران قرار می گیرد. یعنی زنش می گوید برای من چه کار کردی؟ شوهرش می گوید بیا، هیچ کاری برای من نکردی. بچه است، یک عالم زحمتش را کشیدی می گوید وظیفه ات بوده این کار را کنی. به بابا بر می خورد دیگر. به مادر بر می خورد. می گوید شما هیچ کاری برای من نکردید. خوش به حال بابا و مامان و آدمی که عنداللهی است، همه چیزش را به خدا سپرده است. کسی می فهمد، نمی فهمد، قدر می داند، نمی داند، اصلاً به او بر نمی خورد. ولی کافیست یک نفر عنداللهی نباشد. یک ذره به او بگویند تو چی کار کردی، کار نکردی به او انتقاد کنند، به او نقد وارد کنند به هم می ریزد، عصبانی می شود، به او برمی خورد، قهر می کند، کار نمی کند، اصلاً همه چیز را کنار می گذارد، این آدم عنداللهی نیست، این آدم پیش خودش است. پیش خودش است. برای همین وقتی به او می گویند تو هیچ کاری نکردی یا چی کار کردی یا از او انتقاد می کنند خیلی کبود می شود. خیلی ناراحت می شود، خیلی عصبانی می شود، خیلی به او برمی خورد. آقا من اصلاً همه چیز را به خدا سپردم. مالت را به خدا بسپار، به خدا بفروش، خودت را، جانت را، آبرویت را، ناموست را، اصلت را، نَسَبَت را، بچه ات را به خدا بسپار خدا نگه می دارد. خدایا امانت، این پیشت امانت باشد، خدایا امانت به تو سپردم. خدا این قدر رفیق است، برایت نگه می دارد. امین است دیگر، امین است. وکیل هم هست. ببینید چه اسم های قشنگی است. امین، وکیل، برایت نگه می دارد. می گوید من نگه می دارم، به من بسپار. مالت را به من بده. "مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ" ببینید کسانی که مالشان را در راه خدا انفاق می کنند این ماندگار می شود. هم در دنیا به آن ها یک تا هفتصد برابر برگردانده می شود هم در پیش خودم، آخرت، برایشان نگه داشتم. به به. آدم دوست دارد همه اش پول دربیاورد برای خدا خرج کند، نه اینکه پول دربیاورد در راه خودش خرج کند. برای این و آن خرج کند، هی رفاه بیشتر برای بچه ام و عروسم و دامادم و هفت پشتم و این ها نه. دربیاورد و به خدا بدهد، برای خدا بفرستد. خیلی خوب است آدم شجاعت معامله با خدا را داشته باشد. بگوید خدا این آپارتمانم برای تو، این خانه ام برای تو، این طلاهایم برای تو، این زمینم برای تو، این ماشینم برای تو، برای تو خدایا، نگه دار برای تو باشد. به خدا هدیه کند. چقدر هم قشنگ است. جانم هم برای تو "اِنَّ اللهَ شْتَری"این قدر رفیق است می گوید "اِنَّ اللهَ شْتَری" خدا از مومنین می خرد. چی را؟ "بِاَمْوالِهِم اَنْفُسِهِم" مالت را می خرد، چند می فروشی؟ جانت را هم می خرد. به خدا بفروش. خدا می خرد. گران هم می خرم، هیچ کس هم نمی تواند مثل من گران بخرد. من جاودانه می خرم. شمل کس دیگری را دارید که این طوری بخرد؟ هیچ کس تو را نمی خرد. حتی زن و بچه و شوهرت هم تو را نمی خرد. گاهی وقت ها پدر و مادرت هم تو را نمی خرد. هیچ کس نیست ما را بردارد ولی خدا می گوید من تو را برمی دارم. من تو را برمی دارم. گاهی وقت ها خدا این قدر رفیق است هاااا می گوید گناهانت را هم می خرم. آخ آخ آخ آخ می گوید اگر توبه کنی هااااا با من آشتی کنی، دست از گناهانت برداری، دست از گذشته ات برداری، از این افکار فاسد، عقیده فاسدت دست بردار، رهایش کن، من می خرم، بیا آشتی کنیم. خدا می خرد. یکی از اسم های خدا مشتری است دیگر، مشتری. یعنی چه؟ خریدار، خریدار. می خرد، می خرد. تو را می خرم. تو را می خرم. سرِ هم هم می خرم، در هم هم می خرم. با گناهانت، با ثواب هایت، با خوبی هایت، با بدی هایت، تو را برمی دارم. ولی دیر نشود هاااا، بپوسی بگندی. دیر نشود. خودت را به خدا بفروش. برو آشتی کن، برو توبه کن، کار را تمام کن. خیلی خوب است. "اِعْراضِ عَنْ دارِالْفَنا" حد حکمت چیست؟ اینکه شخص از موقت ها بدش بیاید. اصلاً موقت کار نکند، محدود کار نکند. محدود ‌کار نکند. من همه چیزم را فقط به خدا می فروشم. اصلاً معامله ما این طوری است. معامله ما این طوری است، ما فقط با خدا معامله می کنیم. با هیچ کس دیگر معامله نمی کنیم، به هیچ کس دیگر نمی فروشیم. چقدر خوب است مشتری آدم هم خدا باشد. مشتری های آدم، قیمت آدم هستند. چه کسی تو را می خرد؟ چه کسی تو را برمی دارد؟ یک کسی می گوید من را خدا برمی دارد. من را برمی دارد، من را می خرد. تو را می خرد خیلی خوب است. بفروش دیگر، حماقت است آدم نفروشد. وقتی می گوید "اِنَّ اللهَ شْتَری" یعنی اگر تو به خدا نفروشی احمق هستی. می خواهی به چه کسی بفروشی؟  بچه هایت؟ زن و بچه ات؟ به شوهرت؟ به هر کس بفروشی باختی. علامت اینکه فروختی چیست؟ اینکه دیگر برایت خاطره نماند، هی به گذشته برنگردی، کینه نکنی، احساس باختن نکنی‌. می گوید فروختم ها، ولی باز چشمش دنبالش است. در فروختن های زمینی و جسمانی هم می گویند آقا اگر این خانه را فروختی چشمت دنبالش نباشد. به مردم فروختی دیگر. ماشین را فروختی درست نیست چشمت دنبالش باشد. می گوید چه کار کنم استاد؟ خدا مادرشوهرم را بیامرزد، او را بخشیدم ولی خوب یک موقع یادم می آید با من چه کار کرده هااااا، آتش می گیرم. خوب اگر بخشیدی دیگر آتش ندارد، بخشیدی دیگر. ولش کن. بخشیدی رفت پی کارش، ول کن دیگر. هی پشتش نگاه نکن. حکمت یعنی این، یعنی دلت دنبال هیچی نباشد. هی افسوس نخور، هی به گذشته برنگرد. اگر به جیفه برمی گردی، به گذشته برمی گردی، باختی. الان طلاق گرفتی، تمام کن. یکی گفت تو را نمی خواهم، تمام شد، دلت دیگر با او نباشد. یک جا راهت ندادند بی خیال. حکمت این است. حالا یک جا برسیم. باز حضرت قشنگ تر توضیح می دهد. "وَ تَوَّلو" تولی خیلی جالب است. تولو یعنی واله شنیدید؟ یعنی چه؟ یعنی چه؟ یعنی عاشق، شیدا. الاه هم برای همین می گوییم لااله دیگر. چون واله ات می کند. الاه یعنی اویی که واله کننده است. آدم را شیدا می کند. آدم را عاشق می کند. وقتی بگویی لااله الا الله، یعنی کسی جز بی نهایت نمی تواند دلم را شیدا کند. من دلم هرزه نیست، همین طوری هرزه باشم، هر چیزی بتواند مرا جذبش کند ولو جهنم ولو گناه ولو معصیت، بلند شوم دنبال هر چیزی بروم. هرزه نیستم. حالا بعضی ها هرزگی گناه دارند. این خیلی بد است. بعضی ها هرزگی عصبانیت، هرزگیِ در روایت داریم اعتیاد دارند، اعتیاد دارند. خیلی تعبیر عجیبی است. کلمه اعتیاد هم به کار برده شده است. اعتیاد به عصبانیت دارند، اعتیاد به حسادت دارند، اعتیاد به مقایسه دارند، اعتیاد به زودرنجی دارند، اعتیاد به مسابقه گذاشتن با دیگران دارند، اعتیاد دارند که از بقیه جلو بزنند، اعتیاد به دیده شدن دارند، اعتیاد دارند که همه از آن ها تعریف کنند، اعتیاد به اول بودن دارند، همیشه من باید اول باشم. کار من باید بیست باشد ولو حکمت آن را تایید نکند ولو مصلحت آن را تایید نکند. باید اول باشم ولو پدرم و مادرم و شوهرم و همه چیز را نابود کنم ولی من باید اول باشم. رتبه ام خراب می شود. خوب رتبه ات خراب شود. بگذار رتبه ات خراب شود، بگذار آبرویت هم برود، عیبی ندارد. ولی مصلحت چیست؟ مصلحت اقتضا می کند یک موقعی آبرویت هم برود اما تو نروی اما حکمت نرود. این طوری است دیگر. یک موقع لازم است آدم، یک قهرمان، دوم شود. گاهی وقت ها لازم است یک قهرمان، سوم شود. گاهی وقت ها لازم است یک قهرمان در یک مسابقه شرکت نکند. گاهی وقت ها لازم است ببازد. حکمت یعنی این. حکمت کاری است که پوریای ولی می کند. می شود حکمت. حکمت یعنی چشمت دنبال مانده ها نباشد. خدا رحمت کند یک شهیدی، شهید بامزه ای هم بود، دوست داشتنی بود، با ما یک جوان شانزده هفده ساله ای بود چند سال هم جنازه اش نیامد، مفقود شد بعداً آمد، اسمش را هم ببریم، شهید رحیم براری، داداشش تعریف می کرد می گفت که کُشتی او خیلی قوی بود، در کُشتی هم رشد خیلی خوبی کرد، ما دیدیم خیلی رشد می کند رفتیم دیگر برایش خرج کردیم. یک موقع در یک مسابقاتی باید هزینه می کردیم، نمی دانم، کفش و لباس و چی و چی و نمی دانم برایش گرفتیم و دوبند و فلان و اینا، در مسابقات شرکت کرد و بعد مسابقه خیلی هم فرز و عالی و قوی بود، حریف اول، حریف دوم را زد، یک حریفی هم شل و ول هم بود که به او افتاده بود به او باخت. گفت اصلاً اعصاب همه خرد شد. ما اعصابمان خرد شد. گفتند ما روی تو حساب می کردیم، چی بود تو از او باختی؟ گفت آخرش به من این طوری کرد. یک گوشه ای کنار کشیدم گفتم آخر خجالت نکشیدی رویمان را با این کارَت سیاه کردی، خجالت زده شدیم، این چی بود که تو به او باختی؟ گفت خوب مگر ندیدی نامزدش آنجا بود، داشت، آمده بود برایش چیز می کرد، مادرش بود، نامزدش بود، این ها. چه طوری او را می بُردم؟ به به. گاهی وقت ها لازم است اگر رتبه ات بیست است یک جاهایی هجده بگیری. یک جاهایی لازم است هفده بگیر، پانزده شو. یک جاهایی لازم است رفوزه شوی ولی رفوزه شو اما حکمت را رعایت کن. اهل بیت یک جاهایی رفوزه شدند، خیلی رفوزه شدند ولی به خاطر اینکه مثلاً وحدت از بین نرود، مصلحت از بین نرود، همدلی از بین نرود، بگذار حرف ما زمین بماند، بگذار ما بیست نشویم. بگذار ما ببازیم، بگذار دشمن بِبَرد اما همدلی، وحدت، قدرت از بین نرود. ببینید ولایتش را از او گرفتند، می ایستد، زنش را جلویش کشتند، به شهادت رساندند هیچ چیز نمی گوید. می گوید بگذار ما بازنده باشیم، بگذار دشمن بِبَرَد. معاویه این قدر اذیت می کند، خدا لعنتش کند به حضرت علی می گوید دست زهرا را گرفتی، چهل شب سوار الاغش کردی و حسنین را گرفتی بردی دیدی هیچ کس از مردم به تو رای نداد؟ همه من را می خواستند، هیچ کس به دنبالت نیامد علی. این شکست است ولی حضرت هم می توانست دست به شمشیر ببرد کار را تمام کند ولی گفت نه، بگذار ما بازنده باشیم. ائمه خیلی جاها گفتند ما می بازیم اما اسلام نبازد. یک جاهایی ما می بازیم دین نبازد. یک جاهایی ما می بازیم شیعیانمان نبازند. یک جاهایی ما می بازیم شیعیانمان نمی بازند. لازم است. اینکه آدم بتواند تشخیص دهد خیلی خوب است. یک جایی پایم را کنار بکشم بگذار مصلحت از بین نرود. یک جایی سکوت کن، در خانواده، در رابطه با شوهر، در رابطه با زن، رابطه با بچه، رابطه با خانواده همسر، یک جایی کنار بکش، بگذار همه هم فحش دهند، تهمت بزنند، حرف بزنند، بگویند حق با فلانی بود یا با تو نبود. عیبی ندارد. اما خوبی اش این است که همدلی، عشق، وحدت از بین نمی رود. حفظش کن ولو قرار است تو حذف شوی. عیبی ندارد. عیبی ندارد. بگذار حرف تو زمین بماند. عیبی ندارد. خدا رحمت کند، یک بچه ای در جبهه بود آمده بود برای خط، فشنگ و اسلحه و امکانات بگیرد این تدارکات چی خیلی شعورش نمی رسید. هی نه می کرد. نداریم و کم داریم و فلان. این می گفت من نوکرتم، بده بچه ها لنگ هستند. ببین من چاکرتم بده. آخر گفت ببین من سگتم، سگتم، عو عو عو عو. شروع به عو عو کردن کرد. آخ آخ آخ آخ ببین سگتم. بده بچه ها لنگ هستند، من این ها را ببرم. یکی گفت من به این رئیس جمهور ملعون مان، آن بنی صدر ملعون اسلحه و تجهیزات نمی داد، می گفت هر چی رفتم گفتم بچه ها در خط گیر هستند، گفت اصلاً هیچی به رویش نمی آورد. گفت رفتم زیر ماشینش خوابیدم، گفتم از روی من رد شو. بیا یا از روی من رد شو یا بنویس که من به این بچه ها اسلحه برسانم. یک موقعی لازم است آدم برای یک مصلحت بالاتر خودش را نابود کند. آبرویش را، اعتبارش را کنار بگذارد. این خیلی ماندگار می شوی. ماندگار شدن این است. تَوَلُه چی؟ "وَ تَوَلُه بِدارِ الْبَقا" انسان شیفته جاودانگی باشد. شیفته ابدیت شود. خودش را ماندگار کند. با عشق، مادیات را بدهد، دنیا را بدهد تا جاودانه شود. با عشق دنیا را بدهد. بگوید آقا فدای خدا، رهایش کن. نه اینکه بقیه دارند می خورند بقیه دارند می بَرَند من هم بِدَوَم بروم مبادا یک موقع عقب بمانم. خدا می گوید بابا تو پیش منی، آغوش منی ول کن همه دارند می خورند، ولش کن. قیامت هم که می شود یک عده که به بهشت می روند عشق و حال می کنند یک عده اصلاً در بهشت، حوصله بهشت را ندارند، اصلاً این ها بهشت نمی روند. در روایت داریم خدا اصلاً در قیامت به آن ها می گوید، شما پیش خودم بیایید. اصلاً این ها نمی خواهم بروم، بهشت وقتمان تلف می شود، آنجا حوصله بهشت را نداریم، برویم چی کار؟ خودت، برای همین خدا می گوید شما پیش خودم بیایید، اصلا نمی خواد در صحنه قیامت هم بروید. چون این ها در دنیا هم که بودند همین طوری بودند. در دنیا بودند بخور بخور و لذت بردن و عشق و حال دیگران اصلاً تحریک شان نمی کرد. می گفت بابا من الان بروم دو رکعت نماز بخوانم از همه دنیای این ها بالاتر است. من الان بروم یک حرم زیارت کنم بگذار همه بخورند. من هستم و حضرت معصومه، من هستم و امام رضا، عشق عالم را من دارم می کنم. رها کن حالا این شوهر دارد، او زن دارد او بچه دارد، آن ها مهمانی می روند، آن ها مسافرت می روند من خودم همه چیز دارم. بگذار همه با این دنیایشان سرگرم باشند. قرآن به پیغمبر می گوید "ذَرْهُمْ حَتّی یَخوضوا وَ یَلْعَبوا" پیغمبر رهایشان کن، بگذار عشقشان را بکنند، بگذار بازی کنند، بگذار در باطلشان باشند، پیغمبر این ها را رها کن. ما نه، ما مسابقه می گذاریم چرا او به خارج رفته است من نرفتم، چرا این ها مهمانی های آنچنانی دارند من ندارم. چرا نمی دانم این ها لباس هایشان، از این لباس ها بپوشند ما نپوشیم. چرا این ها نمی دانم این جوری کنند، ما هم می خواهیم شبیه آن ها شویم. سر جهنم با بقیه مسابقه می گذارند. خوب او می خواهد به جهنم برود تو هم می خواهی به جهنم بروی که با بقیه مسابقه می گذاری؟ چرا این ها عروسی آنچنانی گرفتند ما نگرفتیم. مهریه آنچنانی، جهیزیه آنچنانی. بابا بنشین، آرام باش، آرام باش. چند وقت پیش یک دختری دیدم برای یک خانواده خیلی پولدار، خیلی ثروتمند و این ها، خیلی خواستگارهای آنچنانی زیاد، همه هم می آیند، همه هم می خواهند ثروتمندها و گردن کلفت ها می خواهند با این دختر ازدواج کنند. بعد شنیدم ازدواج کرده است. یک جایی آن دختر را دیدم گفتم خوب، چی کار کردی؟ گفت تمام شد. گفتم مهریه چقدر؟ گفت یک سکه، یک سکه گذاشتم. با هیچ کس مسابقه ندارد، عارش هم نمی آید که در یک خانواده آن طوری. گفت یک سکه گذاشتم. همه چیز دارد ولی اصلاً با هیچ کس مسابقه ندارد. دلش با فقراست، دلش با مستضعف هاست، دلش با بقیه است. بعضی ها ندارند دلشان با دنیاطلب هاست. ندارد آن وقت با دنیا دارها مسابقه می گذارد‌. ندارد، ولی تلاش می کند خودش را به زحمت می اندازد با دنیادارها مسابقه بدهد خودش را مقایسه کند. این دارد اصلاً نگاهش نمی کند. او یک چیز دیگری دارد. یک عشق دیگری دارد. یک چیزی دارد که با هیچ چیز عوضش نمی کند. آن را به هیچ چیز نمی دهد. می گوید آقا من الان نماز شب دارم، من سحر دارم از مهرت ای خورشید جان چون ذره ام هر سو روان مجذوب حُسن دیگران ای ماه خوبان نیستم وقت هم نمی کنیم برایتان غزل بخوانیم.

من طائر قدوسی ام مرغ گلستان نیستم مست می لاهوتی ام زین می پرستان نیستم مرده خوری دیگران من را تحریک نمی کند که بروم مثل آن ها جیفه بخورم. سر جیفه با یک کسی دعوا کنم. سر دنیا با یک کسی دعوا کنم. حیوانات، لاشخورها را دیدید. البته لاشخورها حیوانات مبارکی هستند که خدا آن ها را آفریده است. با برکت هستند چون خداوند به وسیله این ها طبیعت را برای ما پاک و سالم نگه می دارد. نمی گذارد، جنگل ها را به وسیله این ها سالم نگه دارد. ولی دیدید وقتی که سر یک تکه گوشت با همدیگر دعوا می کنند، سر یک تکه مُردار که دارند می خورند توی چشم و چال همدیگر می زنند، سر اینکه، سر یک تکه گوشت با همدیگر دعوا می کنند. گوشت مُرده، بعضی ها سر یک تکه گوشت مُرده با دیگران دعوا می کنند. سر مُردار به جان هم افتادیم و با هم دعوا می کنیم. او بِکِش این بِکِش، بابا این آشغال برای خودت. خوش به حال کسی که این قدر ثروت دارد که اصلاً احتیاج دارد با کسی مسابقه بگذارد و نه خودش را مقایسه کند. حکمت یعنی این. حکمت یعنی این که نمی آیم به قیمت اینکه خودم را به دکترا برسانم، در دکترها سری از سرها داشته باشم در مهندس ها، به قول خودشان در آدم های آن طوری سری از سرها داشته باشم خدا را کنار بگذارم. اهل بیت را کنار بگذارم‌. امام زمان را کنار بگذارم. وظایفم نسبت به خانواده آسمانی ام را ترک کنم چون با دیگران در کارهای دیگر مسابقه دارم. خدا شاهد است خیلی ها وقتی به آن ها می گویی امام زمان غریب است آواره است تنهاست دارد هَل مِن ناصرٍ یَنصُرُنی می گوید، بیا و کمکش کن. بیا کمکش کن.  امام را هم دوست دارد هاا ولی مشغول دنیاست، مشغول چیزهای دیگه است. می گوید بابا الان امام لنگ است، به کمک تو احتیاج دارد، به پول تو، به وقت تو، به آبروی تو، به علم و هنر تو و به دعای تو. وقت هیچ کدام را ندارد چون دارد با بقیه مسابقه می دهد. چون دارد خودش را با بقیه مقایسه می کند. بابا الان امام زمان از تو می خواد بچه دار شوی، برو بچه بیار. می بینی که دنبال دنیاست. دنبال اینکه ارشدم را بگیرم، چی را بگیرم، دکترا را بگیرم، بچه می خواهم چه کار؟ بابا شوهرت الان لنگ است، امام زمان این را از تو می خواهد، شوهرش را رها کرده، بچه را رها کرده دنبال دنیاست. یا آقا هم همین طور.  خیلی وقت ها افراد می توانند برای امام زمان در چادر بیایند. داستان اینکه امام حسین دنبال بعضی ها می فرستد و بعضی ها نمی روند همیشه تاریخ دارد تکرار می شود. روز عاشورا این طوری شد دیگر. امام حسین دنبال یک عده ای فرستاد گفتند وقت نداریم، بیا من شمشیر می دهم، پول می دهم، اسب می دهم، خودم نه. خیلی ها الان در دنیا هستند که این طوری هستند. به امام زمان، به خدا می گویند چرا پول می دهیم آقا، ولی خودمان نه، خودمان وقت نداریم. دل ندارم. خودش جای دیگر با دیگران سر جیفه مسابقه دارد. طرف می گوید باشد بیا صد میلیون چک می کشم برو، ولی خودش نه. امام حسین می گفت بابا من خودت را می خواهم، خودت را می خواهم که به مقام خودم برسانم، نرفتند. این، امام زمان، هزار و دویست سال دارد یک عده را می خرد و دعوت می کند و یک عده نمی روند. هنوز هم امام زمان که حسین زمان ماست خیلی دارد ما را دعوت می کند. ما اصلاً نمی رویم. می گوییم ما وقت امام زمان را نداریم. گاهی وقت ها ما شهوت های مقدس داریم پیش امامزمان نمی رویم. می گویی آقا جبهه است؟ می گوید من باید درس بخوانم. جبهه؟ نه، من می خواهم بروم درس بخوانم. خیلی بد است وقتی خدا صدا می کند ما بگوییم وقت نداریم. خدایا من نمی توانم. به قول طرف گفت خدایا می دانم دوستم داری ولی من نامزد دارم. بعضی ها همین طوری هستند. خدایا می دانم دوستم داری ولی من یک عشق دیگر برپا کردم. من یک برنامه دیگر دارم. می دانم من را به بهشت می خوانی ولی من عاشق جهنم هستم. من الان در فاز خیانت هستم. الان نمی توانم. حد حکمت این است. ۱. از محدودها بیزار باشی، اعراض کنی و فرار کنی. ۲. واله و شیدای ماندگارها و ابدیت باشی. خوب امتحان هم می شوی. خدا "إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا" دائم می گذاریم به تو چشمک بزند ببینیم تو ما را می فروشی یا نه. برایتان چیزهای جذاب و چشمک زن آفریدیم " مَا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَهَا " گذاشتیم همه چیز به تو چشمک بزند ببینیم می روی یا نمی روی. "لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا" ببینیم چه کسی بهتر عمل می کند. تا می گویی دوستت دارم، پایت هستم، می مانم می گوید باشد حالا بگذار من یک چند تا خواستگار برایت می فرستم ببینم با آن ها ازدواج می کنی یا با من؟ این طوری می شود دیگر. خدا یک عالم خواستگار دنیایی برایت می فرستد. درس، شغل نمی دانم، هزار چیز دیگر، موقعیت اجتماعی، ثروت، نمی دانم جهنم های دیگر، خیلی چیزهای دیگر هست. پیشنهادهای، یک چیزهایی که حالا هست، همه جور هست. اِ رفت، رفت. تمام شد، رفت. حالا دقت کنید، جای دیگر حضرت شرحش را خیلی زیبا می گوید. یک صلوات به روح مطهر امیرالمومنین علیه السلام بفرستیم. "مِنَ الْحِکْمَة" ای کاش وقت بود این ها را می شد برایتان توضیح بدهم، همین طور فقط معرفی کنم. "مِنَ الْحِکْمَةِ اَن لاتُنازِعَ مَنْ فَوقَک" خودت را با بالادستت درگیر نکن. خودت را با رئیست، با بالادست هایت، با کسی که از تو بالاتر هست درگیر نکن. "اَن لاتُنازِعَ مَنْ فَوقَک" با بالادستی خودت منازعه راه نینداز، جنگ و دعوا راه نینداز‌. دیگر چی؟ "وَلا تَسْتَذِلِ مَنْ دونَک" دنبال خوار کردن نیروهایت، زیر دست هایت نباش. دنبال ایرادگیری و ، کار تو خوب نیست و کار تو به درد نمی خورد، ایناها کارهایتان. خوبی های دیگران را ببین، قشنگی های دیگران را ببین، کمالات دیگران را ببین. دائم از کارهای دیگران ایراد نگیر. همه اش بایستی نگاه کنی فقط دنبال این باشی که مثل مگس روی کثافت ها و ضعف ها بنشینی. بابا این همه کارهای قشنگ، کارهای خوب، کارهای بزرگ دارد انجام می شود این ها را نگاه کن، بزرگشان کن تا قوی شوند. نه توی سرشان بزن خوار شود. دنبال این نباش. الان آقا، مقام معظم رهبری چه دارد می گوید؟ آقا می خواهید از دولت، از نظام اسلامی، انتقاد کنید، خوبی هایش را ببینید، بگویید که دولت، نظام اسلامی این چهل سال چه کار کرده است، این ها را بگوئید بعد ضعف ها را هم بگویید. اما بعضی ها فقط می نشینند ضعف می گویند. همین فقط مگس، مثل مگس فقط، ضعف ها را می گویند. این کار، بی انصافی است، بی وجدانی است. اول بگو کشور ما یک کشوری است، تنها کشوری است که مثلاً رتبه اول گازکشی در دنیا را داریم. همه جای کشور دارد گاز می رود. در آمریکا و اروپایش هم این طوری نیست. در کشوری که برای ما گاز صادر می کنند، پایتخت هایشان گاز ندارد. این را اول بگو، بگو حالا مثلاً دو جا گاز نرسید، افت گاز پیدا کردیم ولی اول این را بفهم. بفهم که در این کشور دارد شش میلیون نفر فقیر در یک سال یکجا بیمه رایگان می شوند. این را بگو، این را بگو. بگو که اینجا گاز، آب، برق خیلی ها بهایش را نمی پردازند، دار تا یک حدی مفت دستشان می آید، بعد ببین در اروپا و آمریکا چه طوری است که صدراعظم آلمان می گوید مردم شما امسال باید از ما یا گرمای خانه بخواهید یا غذا. یکی اش را از ما بخواهید. نمی توانیم دو تایش را تامین کنیم. آلمان. ببین اروپا به چه وضعی افتاده اند. ببین آمریکا به چه وضعی افتاده، مردمش به چه فلاکتی زندگی می کنند. بعد بیا اعتراض کن. یک عالم کار دارد انجام می شود، این مردم نمی بینند، بعضی‌ ها کور هستند، فقط انتقاد، فقط ضعف تعریف می کنند. با نیروی زیردست، با بچه ات، بچه تو این همه قشنگی دارد، این همه خانم تو زیبایی دارد، این همه کمالات دارد این را نمی بینی، فقط یک دو تا ضعف را می بینی بعد همه چیز را به هم می زنی، داغون می کنی. بابا، هزار تا کمال دارد، هزار تا خوبی دارد، هزار تا قوت دارد. اول قوت ها را ببین، اول توان ها را ببین. به خدا اگر افراد این طوری ببینند در هیچ خانواده ای طلاق اتفاق نمی افتد مگر آدم های شقی و بدبخت که خودشان، خودشان را شقی کردند. چیزی به اسم بخت وجود ندارد. ما اصلاً بخت نداریم. بخت یک خرافه است. بخت خوب و بخت بد نداریم. چیزی است که همیشه آدم خودش برای خودش می سازد. خیلی اختلافات نمی شود. بابا این بچه ات یک عالم خوبی دارد. هر وقت با این بابا روبرو می شود، بابا همه اش انتقاد، ضعف، توی سر این بچه، توی سر این زن، توی سر شوهرش، توی سر نیروی زیر دستش می زند. هیچ وقت نمی آید کمالات او راببیند، قشنگی های او را ببیند، خوبی های او را ببیند، نقاط قوتش را ببیند. آدم که نمی تواند چهار تا ضعف ببیند همه اش آن را ببیند بگوید برو نمی خواهم، آن را نمی خواهم. اصلاً تو خودت کی هستی؟ اگر خدا هم با تو این کار را بکند .... می گوید حکمت یعنی این که با بالادستی ات دعوا نکن. با پدر، مادر، مربی، استاد، فرمانده، رئیس منازعه نکن. دیگر چی؟ دنبال کوچک کردن زیردست هایت نباش، تحقیرشان نکن. چرا، نقد بکن، اما حفظ حرمتش هم بکن. قیمتش را داشته باش، خوبی هایش را هم ببین، از او انتقاد هم بکن، اگر یک جایی انتقاد وارد است. ولی نه اینکه بگردی ضعف ها را پیدا کنی. بابا هزار تا کار، هزار تا زحمت، هزار تا تلاش، هزار تا کار قشنگ، هزار تا خوبی دارد اما تو هیچ کدام از آن ها را نمی بینی. نرفتی این ها را بزرگ کنی. بگویی چقدر خوب است. مثلاً پسرم، دخترم این اخلاق هایت، این کارهایت، این چیزهایت خیلی عالی است. هیچ وقت نرفتی بنشینی از زنت تعریف کنی، از شوهرت تعریف نکردی تا بوده که بوده این زن فقط می ایستد ببیند شوهرش کجا خلاف می کند، کجا ضعف دارد، آن ها را فقط می ببیند ایراد می گیرد. دیدید بعضی از خانم ها، اصلاً آن مرد برای خرید اعتماد به نفسش را از دست داده است، چون هر چیز می خرد زن ایراد می گیرد و دوست هم دارد ایراد بگیرد چون بالاخره می خواهد یک کاری بکند. اصلاً نمی کند وقتی مرد هدیه خریده است این هدیه را ببیند، تشکر کند. آن را آن جا بگذار. آن را آن جا بگذار کار غلطی است. همه کارهایت را رها کن برو هر چیز که مرد خریده نگاه کن اول تعریف هایش را بکن. ولی وقتی یک مردی است که تو هیچ وقت خوبی هایش را نمی بینی، کمالاتش را نمی بینی، قشنگی هایش را نمی بینی، این یک عالم خوبی دارد. چه طوری از او می گذری؟ چرا این ها را تعریف نمی کنی؟ چرا این ها را نمی گویی؟ این همه کمالات، این همه خوبی ها، همه این ها را ندید می گیری؟ هر چی این مرد، هر کاری، حرف می زند از او ایراد می گیرد، راه می رود از او ایراد می گیرد، لباس می پوشد از او ایراد می گیرد، عطر می زند از او ایراد می گیرد، نمی دانم خرید می کند ایراد می گیرد. آن وقت وای به حال اینکه خودش یک بار خرید کند مرد ایراد بگیرد، آن وقت تا مرز سکته می رود. حکمت یعنی این که ما قشنگی ها و خوبی ها را ببینیم و ضعف ها را نبینیم. اگر هم هست یک طوری بگوییم که بد نباشد. دیگر چی؟ "وَلا یُخالِفُ لِسانُکَ قَلْبَک" زبان و قلبت با هم اختلاف نداشته باشند. قلبت یک چیز بگوید زبانت یک چیز دیگر بگوید. دیدید بعضی از آدم ها، شخصیت ها، آدم نمی داند الان تکلیفش با او چیست؟ می گوید عزیزم به مهمانی برویم؟ بریم. دروغ می گوید، نمی خواهد به مهمانی برود. به مهمانی برویم. خوب بگو نه، من الان آمادگی ندارم، نمی خواهم به مهمانی بروم. چرا این طوری است قلب و زبان یکی نیست؟ رستوران برویم؟ برویم. آره، این ها. ولی باطن قضیه این بوده نمی خواسته به رستوران برود، می خواسته خانه بماند. مثلاً خواسته به زیارت برود. بگو می خواهم امشب به زیارت بروم، رستوران نمی آیم. یا نه، به زیارت برویم؟ آره برویم، خیلی ثواب دارد، خیلی خوب است. آره دلم هم تنگ شده به زیارت بروم. ولی دروغ می گوید. می خواهد به رستوران برود. بگو زیارت بعداً هم می رویم به رستوران برویم. چقدر خوب است. مهمانی برویم؟ آقا حرفت را بزن. قلبت با زبانت یکی باشد. اینکه می گویند مومن به میل خانواده اش رفتار می کند نه به میل خودش، "الْمؤمِنُ یَاکُلُ بِشَهوَتِ اَهْلِه" مومن شخصیت بسیار بزرگی است که وقتی می بیند خانواده اش می خواهند به سینما بروند نمی گوید به زیارت برویم و دیگر آن سینما را دوست دارد. نه اینکه با آن ها به سینما برود بعد در سینما هزار تا غر بزند، کوفتشان کند. از این طرف گذشت می کند ها، ولی از آن طرف همه را ضایع می کند. از این طرف می گوید مهمانی، باشد، بعد یک عالم با اخلاقش گند می زند اعصاب مهمان ها را خرد می کند. مومن کسی است که اگر فهمید خانواده اش فلان چیز را دوست دارند این دیگر میل خودش را کنار می گذارد، همان را واقعاً دوست دارد و پایش می ایستد. می گوید خدایا امروز عشق من این است که خانواده ام می خواهند به سینما یا رستوران بروند به آن ها خوش بگذرد. گور پدر من صلوات، من را ولش کن، حالا به جایی هم نرسم، نرسیدم. نه اینکه در دلش هست بعد هم نق و غر و این ها. نه، این ماشین را بخریم یا آن ماشین را. می بینی ۵ نفر در خانواده رای می دهند این ماشین یا این خانه را بخریم، زن یا مرد خانه راضی نیست، می گوید باشد، چون شما می خواهید باشد ولی بعد که به خانه می رود می گوید من گفتم این را نخرید. بعضی ها را دیدید؟ در ذوق همه می زند اعصاب همه را خرد می کند. بابا همه گفتند این را بخریم، دیگر تمامش کن رها کن دیگر. حکیم یعنی این. دیگر چی؟ "وَلا قولُکَ فِعْلَک" عمل و زبانت دو تا نباشد. قلب و زبانت اختلاف نداشته باشد، عمل و زبانت هم این طوری نباشد. یک چیزی بگویی بعد یک چیز دیگر رفتار کنی. آقا، فعلت دارد این را نشان می دهد، زبانش نه. آره نماز اول وقت خیلی خوب است، حجاب خیلی خوب است، نماز خیلی خوب است، زیارت خیلی خوب است، بعد می بینی خودش را نگاه می کنی می بینی هیچ کدام را رعایت نمی کند. نه نماز اول وقت می خواند نه حجاب را رعایت می کند، نه، هیچ چیز. زبانش یک چیز دیگر است، آن یک چیز دیگر است. به خانم های دیگر می گوید فلان کار بد است، این کار را نکن، خودش این کار را انجام می دهد. خب خودت داری این کار را انجام می دهی. قدر شوهرت را بدان، وفادار باش، خودت هم خیانت می کنی و هم قدر شوهرش را نمی داند. قدر زنت را بدان، زنت خیلی خوب است، خانواده ات خیلی خوب است. این ها را می بعد می بینی خودت اصلاً این طوری نیستی. حضرت می گوید حکمت این نیست، حکمت یعنی این که این ها با هم یکی باشد. "وَ لا تَتَکَلَمَ فی ما تَعْلَم" ببینید چقدر، هر کدامش یک کارگاه دارد، من فقط چند مثال می زنم. در مورد چیزی که حالی ات نیست حرف نزن. در مورد چیزی که نمی دانی، اطلاع نداری راجع به آن تحلیل سیاسی، الان همه در این شبکه های مجازی تحلیل سیاسی می روند. اطلاعاتشان چقدر است؟ ماشالله بعضی ها شدند یک اقیانوس یک سانتی. راجع به زن، می بینی لیسانس تربیت بدنی دارد بعد راجع به تاریخ، اقتصاد، مدیریت، سیاست، تعلیم  تربیت، تعلیم و تعلم، هنر، راجع به همه چیز نظر می دهد. به قول خودشان فالوور جمع کرده است بعد مثلاً می بینی خانم چه کاره است؟ یک سلبریتی بی سواد است. چون مشهور است، فقط مشهور است، یا بابت هیکلش، یا بابت قیافه اش، یا بابت کمال گیاهی اش، ورزشکار بوده الان سلبریتی شده است، قدرت بدنی داشته الان قهرمان شده است، کمال گیاهی داشته است بعد راجع به مسائل اجتماعی، سیاسی، نظامی، اقتصادی، مدیریت، دین، همه چیز اظهار نظر می کند. بابا تو یک سلبریتی هستی، یک آدمی هستی که به خاطر یک کمال گیاهی مشهور شدی، خوشگل بودی الان هنرپیشه ات کردند، کمال دیگری داری؟ می گویی سوادت چقدر است؟ دیپلم. به زور لیسانس گرفته. ولی الان هنرپیشه است، می تواند ادا دربیاورد، یک سری کارها را انجام دهد، یک سری نقش ها را بازی کند. این الان چی شد؟ الگو شد؟ این الان رهبر شد؟ این حکیم شد؟ این چی شد؟ این معلم شد؟ مربی است؟ آن جا می نشینی برای میلیون ها نفر ادا در می آوری، مثلاً راهنمایی شان می کنی. تو الان چی حالی ات است؟ چه کمالی داری؟ چه تجربه ای داری؟ چه دانشی داری؟ چه معرفتی داری؟ چون بقیه از تو خوششان می آید یا تو به خاطر این یک محبوبیتی پیدا کردی الان راجع به همه چیز اظهار نظر می کنی؟ مسائل اجتماعی، سیاسی، دینی، همه چیز اظهار نظر می کنی. هیچ چیز حالی اش نیست. از هیچ چیز هم هیچ چیز نمی داند، اظهار نظر می کند. یا دکتر است، مهندس است، در یک رشته است. بابا تو در یک رشته مهندس هستی، در رشته خودت حرف بزن، عیبی ندارد. اما این که تو نشسته ای راجع به موضوعاتی که اصلاً آگاهی نداری، نه درسش را خواندی، نه تخصص داری، نه تجربه اش را داری، در این فضای مجازی پر است یک عالم افراد می نشینند و معصیت معصیت معصیت. حضرت فرمود اگر جاهل ها حرف نمی زدند هیچ وقت در جامعه اختلاف ایجاد نمی شد. همه بدبختی های یک جامعه این است که آن هایی که تخصص ندارند، حالی شان نیست، حرف می زنند و فضای مجازی فرصتی را ایجاد کرد که بی کمال ها، بی سوادها بتوانند فرصت داشته باشند حرف بزنند. حالا حرف می زند در رشته ای که هیچ آگاهی و تخصصی ندارد. راجع به همه چیز هم حرف می زند و اظهار نظر می کند. این جهالت است، حکمت نیست. حکمت یعنی چیزی که نمی دانی، آقا من راجع به این موضوع تخصص ندارم، راجع به این رشته تخصص ندارم. من الان راجع به این نمی توانم حرف بزنم. حکمت یعنی این. بلد نیستم، من این را آگاهی ندارم، من راجع به این مطالعه ندارم، آمادگی ندارم. راجع به همه چیز می خواهد حرف بزند. این "نمی دانم" داریم "لا اَدری نِصفُ الْعِلْم" آقا من نمی دانم، آگاهی ندارم، الان احاطه علمی ندارم،تخصص ندارم، ماجرا را نمی دانم، نمی دانم ماجرا چه بوده، اصلاً از اصل قضیه خبردار نیست موضع گیری می کند. اصلاً نمی داند پشت ماجرا چه بوده موضع گیری می کند. مثل آن بنده خدایی که طبقه چندم بود به او گفتند اکبر بچه ات افتاد، بچه ات مرد. خودش را از آن بالا پرت کرد. آن وقت در راه گفت اِ من که ازدواج نکردم، بعد یک ذره پایین تر آمد گفت من که بچه نداشتم بعد به زمین خورد ولی خوب  نمرد به یک جای نرم خورد یک ذره داغون شد گفت اصلا من که اکبر نبودم برای چه خودم را انداختم. حالا بعضی ها همین طوری هستند. همین طوری هستند. اصلاً هیچی اش با هیچی اش نمی خورد اظهار نظر می کند. یعنی وقتی اظهار نظر می کند تمام حرف ها و موضع گیری های او همه اش غلط فهمیده شده است. مثل یک آقایی بود، واقعاً واقعیت دارد هااا، او بیست و پنج سال مبارزه کرد، راجع به موضوعی مبارزه علمی کرد، بعد بیست و پنج سال خودش گفت، گفت من بیست و پنج سال پیش یک موضوع را اشتباه خواندم، به خاطر فهم غلط یک خط، یک خط خوانده بودم این را بد فهمیده بودم، بیست و پنج سال برایش عمر گذاشتم مبارزه کردم بعد فهمیدم اصلاً اشتباه بوده است. حالا بعضی ها شعور دارند این قدر شجاعت دارند می آیند می گویند مثل این کارگردان هلندی، درود خدا بر وجدانش، آمد و علیه پیغمبر فیلم ساخت، نماینده مجلس بود، کارگردان بود، آمد فیلم ساخت بعد که با پیغمبر آشنا شد و عاشق پیغمبر شد آمد در مجلس، جلوی همه، جلوی همه دوربین ها، جلوی همه عالم گفت اشتباه کردم. از این به بعد من یک مسلمانهستم و تمام عمرم برای معرفی پیغمبر کار خواهم کرد. من اشتباه کرده بودم. آقا اشتباه کردم فیلم ساختم. پیغمبر را اشتباه فهمیدم. ولی این همه چیزش غلط است اظهار نظر گفت خسن و خسین، سه تا دخترهای معاویه بودند، گفت ای بابا، اول اینکه خسن و خسین نبودند حسن و حسین بودند، بعد هم سه تا نبودند دو تا بودند بعد هم دختر نبودند پسر بودند بعد هم پسرهای معاویه نبودند پسرهای امیرالمومنین بودند. این اصلا همه چیزش غلط است، همه چیزش غلط است. "لا تَتَکَلَّمَ فی ما تَعْلَم" درباره چیزی که نمی دانی حرف نزن. دیگر چی؟ این دو تایش هم قشنگ است، فوق العاده است. "وَ لا تَتْرُکَ الْاَمْرَ عِنْدَ الْاِقْبال" اگر یک چیزی به تو روی آورد بی رغبتی نشان نده. اگر به قول امروزی ها بخت به سراغت آمد هی حواست پرت نباشد. از فرصت استفاده کن. اگر یک چیزی به تو روی آورده بچسب و آن را بگیر. از آن استفاده کن. دنیاست استفاده کن، آخرت است استفاده کن، قدر بدان، شاکر خدا باش. قدر بدان. الان دو نفر بودند عاشق هم بودند، عاشق هم بودند، بعد این طرف داشت می مُرد. گفت خوب من دوست داشتم با تو ازدواج کنم، با تو زندگی کنم ولی الان من چند روز بیشتر زنده نیستم. با من ازدواج می کنی؟ گفت آره. سه روز هم ما با هم زن و شوهر باشیم، سه روز  است دیگر، باشد. سه روز با هم زن و شوهر باشیم. الان خدا به تو روی آورده، مال داری استفاده کن، لذتش را ببر، برای خدا انفاق کن، از دنیایت استفاده کن، دنیا به تو روی آورده استفاده کن. یکی از انبیا به یک زن و مردی گفت که شما ۶۰ سال عمر خواهید کرد سی سال در ثروت، سی سال در فقر، کدامش را می خواهید اول باشد؟ مرد گفت بروم با خانمم مشورت کنم. بعد به زنش گفت، زنش هم حکیم بود، حکیم یعنی این. گفت سی سال اول ثروت. آقا ثروت است از آن استفاده کن. بخل نکن، خراب نکن ، به زندگی ات گند نزن. حالا که داری استفاده کن. الان بچه ات می خواهد هی برای زن و بچه ات کم نگذار. خدا به شما نعمت داده بقیه را هم سهیم کنید از دنیایتان لذت ببرید. می توانی مسافرت  بروی برو‌. می توانی لذت ببری ببر. خساست نکن، بخل نکن، تنگ نظری نکن. حالا که می توانی لذت ببری لذت ببر. حالا که الان مهمانی است خرابش نکن. حالا که الان مسافرت پیش آمده از آن لذت ببر. حالا که به حج رفته اید بگذار حج خوش بگذرد. حالا که به مسافرت و اردو رفته اید بگذار این اردو، همه اش تنگ نظری، تنگ نظری، نق و غر و تنگ نظری، اصلاً همه چیز را به همه حرام می کند. اصلاً استعداد بعضی ها این است که همه چیز را با تنگ نظری هایشان، مخالفت هایشان، نه گفتن هایشان برای همه حرام کنند. بابا همه این طوری راضی هستند تو دیگر کار را خراب نکن، مسافرت را خراب نکن، این مهمانی را خراب نکن، این زندگی را خرابش نکن، می بینی خراب می کند. گفتند سی سال، سی سال این ها در عشق و حال بودند، سی سال دوم این ها منتظر فقر بودند، دیدند سی سال تمام شد و برای فقر هم آماده شدند دیدند فقر نمی آید. همان ثروت دارد می آید و زندگی دارد خوش می گذرد و . به پیغمبرشان گفتند آقا سی سال ما گذشته است هااا. مگر خدا نگفت سی سال دوم؟ گفت خدا دید شما بلد هستید استفاده کنید هم خودتان لذت بردید هم بقیه را شریک کردید به بقیه به فقرا هم رسیدید خدا گفت حیف است این ها فقیر زندگی کنند چون بقیه را در زندگی شان سهیم کردند. امام رضا فرمود بهترین زندگی، زندگی ای است که بگذاری بقیه هم استفاده کنند. با حسادت، با تنگ نظری بقیه را محروم نکنی. وقتی محروم می کنی خودت محروم می شوی. خدا برایت می بندد. بگذار بقیه هم لذتش را ببرند. فرمود بهترین زندگی زندگی ای است که دست بیشتری در آن باشد. آقا بگذار او هم لذتش را ببرد. او هم از آن بدبختی در بیاید. بگذار او هم از آن آوارگی دربیاید. بگذار او هم از آن تنهایی در بیاید. بگذار او هم از آن مشکلات دربیاید. بگذار این پولت به بقیه هم برسد. بعضی ها روحیه این طوری دارند. می گوید آقا الان نعمت رسیده بگذار من به فقرا، به نیازمندان به بقیه کمک کنم. تک خوری نکن. اگر تک خوری نمی کنی سهم خودت خیلی بیشتر می شود.  هم دنیایش و هم آخرتش. ولی قسمت آخرش خیلی مهم است. این را هم بگویم تمام. "وَ لا تَطْلُبَه عِنْدَ الْاِدْبار" وقتی یک چیزی می رود دیگر چشمت دنبالش نباشد. این قدر دنبالش نباش. اگر یک جایی در یک اداره ای بودی گفتند آقا بفرمایید بروید. دیگر هی نرو خودت را ذلیل کن. یک کسی گفت دوستت ندارم، تو را نمی خواهم. هی نرو التماس کن خودت را خوار کن. یک بنده خدایی چند وقت پیش آمده بود افسردگی گرفته بود. تحصیل کرده، آدم تحصیل کرده درس خوانده. گفتم چیست؟ گفت آره من خیلی افسرده ام، نمی دانم. گفتم خب چه شده است؟ گفت من یک موضوع عشقی، درگیر یک موضوع عشقی هستم. گفتم شکست خوردی؟ چه شده؟ با یک کسی، این ها؟ گفت نه عاشق یک نفر هستم. گفتم خب، الان عاشق یک نفری، چیه، مشکل چیست؟ گفت آخر او خبر ندارد، او هم اصلاً من را نمی خواهد. گفته بود یک کسی که نمی دانم کی هست یک حرف خیلی خوبی زده است که نمی دانم چیست. گفتم آخر آدم حسابی، تو رفتی عاشق یک نفر شدی. گفت بابا او را در تلویزیون دیدم. دیدی بعضی از این ها فیلم کره ای می بینند تا کُره دنبال او می روند؟ واقعا داشتیم. بچه سکته زده گفته این هنرپیشه را دیدم الان عاشقش شدم برم به او برسم. بلند شده از دهات آمده، بابا، پدرت خوب، مادرت خوب، آخر من کجا بروم کُره؟ این دختر را از کجا پیدایش کنم؟ اصلاً او می آید با تو شوهر کند؟ اصلاً او مسلمان نیست، دین ندارد، اصلاً دینش با تو، می گوید من نمی دانم، من او را می خواهم. عشق های بعضی ها این قدر احمقانه است. آمده، خودش آدم تحصیل کرده، حالا نمی گویم شغلش چیست، می گوید آره، استاد من این را می خواهم، آن بنده خدا خبر ندارد. اصلاً آم بنده خدا نمی داند. می گویم اصلاً می دانی که او ازدواج کرده است یا نه؟ می گوید نه، این را هم نمی دانم. حالا نه، اصلاً داستان هست، واقعاً هم یک کسی هست. علی علیه السلام فرمود هیچ ذلتی را مثل این ندیدم که دلم پیش کسی باشد که دلش پیش من نیست. "ما رَعَیْتُ ذلاً مِثْلَ اِشْتِغالَ قَلْبی بِفارِغِ قَلْبی مِنّی" یک موقع است انسان توهم می کند طرف من را دوست دارد، یک موقع توهم می کند من را دوست ندارد‌. این هم توهم است. صد تا نشانه است که او تو را دوست دارد، به تو علاقه دارد. پس نگو دوستم ندارد. این اتفاق پیش می آید. شیطان یک موقع هایی می آید یک عالم محبت یک نفر را، عشق یک نفر را در دل تو به خاطر توهمات خودت به خاطر بعضی از عوارض پوچ می کند. این توهم خودت است ولی یک موقع است نه، یقین داری طرف دوستت ندارد. یقین داری ذلیل نباش، خوار نباش. یا شغلی داشتی رفت تمام شد. الان می خواستی در یک مسابقه شرکت کنی مریض شدی. الان نمی دانم می خواستی به کربلا بروی، شوهرت گفت نرو، تمامش کن، رهایش کن دیگر. خدا برایت می نویسد ولی دیگر بداخلاقی و نق و غر نزن. الان خواستی به اربعین بروی بچه ات مریض شد، خانمت پا به حمل بود نمی شد. دیگر هی نگو نچ، آخ می خواستم به کربلا بروم نشد، به خاطر تو ماندم هااا. سر کسی منت نگذار. یک موقع می خواهی به یک کسی چون عاشقش هستی، دوستش داری می خواهی بگویی به خاطر تو است به او بگو. ولی یک موقع است سر او منت می گذاری، نه، اعصابش را خرد می کنی. آره الان همه به عروسی رفتند ما نرفتیم، الان همه در مهمانی هستند، الان همه مسافرت هستند ما نرفتیم، الان همه اربعین هستند ما نرفتیم، الان همه کربلا هستند ما نرفتیم، رها کن بابا. این قدر روی مخ دیگران نرو. شد شد نشد نشد، خدا برایت می نویسد، خدا می گوید من به تو می دهم این قدر غر نزن، نق هم نزن، منت هم سر کسی نگذار، حکیم یعنی این. "وَ لا تَطْلُبَه" دنبالش نباش. "عِنْدَ الْاِدْبار" وقتی به تو پشت کرد، رفت دنبالش نرو. الان یک موقعیتی از دست رفت، می خواستید یک خانه ای بخرید نشد، الان این خانه از دست رفت، یک کس دیگر زودتر رفت خرید، طرف فروشنده نبود. هی نیا نق بزن، غر بزن. آخ آخ آن خانه، وای آن ساختمانِ، وای نمی دانم. او تا بیست سال خاطره دارد تعریف کند. آدم عاقل هیچ وقت، الان می خواستیم این خانه را بخریم، نشد، ماشین را می خواستیم بخریم، نشد، الان می خواستیم به مهمانی برویم نشد، تمام شد، نشد، بنشین خوش بگذران، الان بنشینی خوش بگذرانی دیگر. می خواستیم به مهمانی برویم نشد، تصمیم گرفتیم به مهمانی نرویم، تصمیم گرفتیم به مسافرت نرویم. امسال همه به کجا برویم؟ امسال به جای مسافرت پیش پدربزرگ مادربزرگ بمانیم، مریض هستند، تمام، پیش پدربزرگ مادربزرگ برو عشق کن، حال کن، کِیفش را کن. هی دیگر چشمت دنبال آن نباشد. هی هم دیگر اصلاً آن را مطرح نکن. حکیم یعنی این.

والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین