جلسه 156 - شرح زیارت جامعه کبیره
شماره جلسه
156
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 156 - شرح زیارت جامعه کبیره

شرح زیارت جامعه کبیره

جلسة صد و پنجاه و شش (156) به تاریخ: 15/10/1401

استاد گرانقدر:

حجةالاسلام‌‌و‌المسلمین محمد شجاعی

تعداد جلسات: ادامه دارد

ما بحث مان در جامعه کبیره درباره ی این فقره بود.«و معادن حکمت الله» حکمت تعریفش را کردیم توضیح در موردش دادیم.چون مقوله مقوله خیلی مهمی است،و عرض کردیم که حکمت گنج مؤمن است، ثروت مومن است، دارایی حقیقی و جاودانه است برای یک مومن، انسان با قیمت انسانی اش با ظرفیت انسانی اش، مثل یک ظرف می ماند که مظروفش که به آن قیمت می دهد، حکمت است، یعنی آدم ها به میزانی که از حکمت برخوردار هستند، انسان اند و وزن دارند، قیمت دارند.

حکمت حقی است که انسان با آن سنجیده می شود. «و الوزن یومئذ الحق» قیامت انسان با حق سنجیده می شود هر چقدر که تو حق با تو است، شبیه حق است، وزن حق هستی نه وزن خیالی و وهمی و باطلی نه، وزن حقی داری، با حق می سنجنت، چقدر وجود تو از حق پر شده باشد،با حق پیوند خورده باشد، تو انسان هستی و وزن داری، در قیامت انسان را با حق می سنجند، میزان برخورداری هر کسی از حق پیوندش با حق آن سنجش انسان است. چقدر تو زندگی ات با حق همراه است، اعمالت حق است، اخلاقت حق است و عقایدت چقدر حق است، این را توجه بفرمایید. اعمال حق،ا خلاق حق و عقاید حق، چقدر افکارت حق است،این ها هست که ملاک سنجش انسان هاست. تمام انسان ها باید تلاش بکنند که خودشان را به این میزان که روز قیامت با آن می سنجد خودشان را برسانند. این که عمل من در زندگی ام، اعمالم چقدرش حق است، چقدرش باطل است.

بحث حق و باطل یک بحث مفصلی است،باید یک موقع دیگر در موردش سخن گفت،اخلاقم چقدر حق است، خلقیاتی که من دارم چقدرش حق است، چقدرش باطل،و عقاید من چقدر حق است و چقدر باطل است، این آن وزنی است که انسان پیدا می کند، قیمتی است که انسان پیدا می کنند و این شاخص سلامت انسان، شاخص قرب ان سان، شاخص موفقیت انسان در حرکت به سمت ابدیت و هدف خلقتش همین حق بودن است،آن چه که این حق را به ما می دهد حکمت است، بنابراین هر کس می خواهد خودش را به حق برساند،یعنی عمل حق اخلاق حق و عقاید حق باید حکمت بیاموزد. وقت بگذارد برای آموزش حکمت، باید قلبش را با حکمت پر بکند، باید تنظیم بکند قلبش را با حکمت. لذا آن گنج مؤمن قیمت مؤمن این است که یک تشنگی سیری ناپذیر،یک تشنگی پایان ناپذیر، یک گرسنگی پایان ناپذیر نسبت به حکمت دارد کما اینکه جلسه گذشته هم فرمایش را از حضرت خواندیم در باب حکمت که اگر کسی حکمت را بشناسد دیگر تحمل کم آن را ندارد، دیگر تحمل ندارد کمش را دریافت کند. چون بی نهایت طلب است انسان و باید وزن بی نهایت پیدا کند. تا بی نهایت هم خیلی راه دارد، انسان از بی محدودیت بیزار است،از کم وزنی بیزار است، از کمی بیزار است،از کم دارا بودن بیزار است،و چون وزن و قیمت به حکمت است، مومن وقتش را می گذارد برای حکمت. خیلی بد است که بعضی ها علاقه دارند،بروند چیزهایی یاد بگیرند که حکمت نیست، وقت شان را عمرشان را می گذارند پای چیزی می گذارند که حکمت نیست، نه می تواند به آن ها مهربانی بدهد، نه می تواند به آن ها آرامش بدهد،و نه می تواند به آن ها شادی بدهد، خودشان با دست خودشان وقت می گذارند سم می خورند، چیزهایی در فضای مجازی دنبال می کنند، چیزهایی در تلویزیون می بینند،کتاب هایی انتخاب می کنند برای خودشان،خانواده شان، رشته هایی انتخاب می کنند، مطالعاتی را انتخاب می کنند که حکمت نیست، فقط ضرر دارد، فقط تاریک می کند، فقط شک می آورد، تردید می آورد، آلودگی می آورد، تیرگی می آورد، کینه و ناآرامی و ناشادی می آورد، علاقه دارد به این،. انسان وقتی که ذائقه اش خراب شود می افتد در مسیر شیطان،و شیطان دائما به انسان خوراک باطل می دهد،کسانی که از اولیاء شیطان می شوند،علاقه مند می شود به آشغال خوری و اساسا حق خوری متنفر می شوند،از حق دیدن، شنیدن حق، بوییدن حق، لمس حق خوردن حق انصاف به حق بدشان می آید، اصلا بیزار می شوند، کلا اصلا حق فراری هستند ولی برعکس علاقه مند می شوند به چیزهای باطل، چیزهای غلط، چیزهای آلوده،چیزهای اشتباه، علاقه مند می شوند بروند این چیزها را یاد بگیرند. وقت می گذارند برای چیزهایی که عمر تلف کن است، وقت تلف کن است، تاریک کننده است، می بینید که برای حق وقت ندارد،برای مطالعات حقی وقت ندارد، برای قرآن وقت ندارد، که عین حق است برای شناسایی شخصیت های حق وقت ندارد برای شناسایی خودش وقت ندارد، حتی خودش را نمی شناسد،اصلا هیچ علاقه ای ندارد برود خود حقیقی اش را بشناسد، علاقه ندارد ببیند که اصلا برای چه آمده،من چه کسی هستم جنس ام چیست اصلا کجا بودم قبل از اینکه بیایم به دنیا،قرار است کجا بروم آن جایی که می خواهم بروم چطور شرایطی است، ابدیت چیست، برزخ چیست، قیامت چیست، پنجاه تا سوال قیامت چیست،موقف ها چیست،سوال ها چیست،بررسی ها چیست،چطور خودم را آماده کنم، هیچ علاقه ای به این جور چیزها ندارد، وقتی من در دنیا هستم چطور باید زندگی را اداره کنم، ازدواج چیست، همسر چیست، خانواده چیست، فرزند چیست،تربیت کدام است، نمی دانم شوهر داری حق چیست، زن داری حق چیست، تربیت حق چیست،ارتباط با فامیل خودم،فامیل همسرم به شکل حق چگونه است،هیچ علاقه ای به یاد گیری اینجور چیزها ندارم ، هر وقت می گویی وقت ندارم، کار دارم، این وقت ندارم چکار می کنند آدم را،همیشه می گویند وقت نداریم،کار داریم، نمی توانیم یاد بگیریم،نمی خواهیم یاد بگیریم،همین شخص که به من می گوید وقت ندارم یاد بگیرم من می بینم یک عالم مطالعات و آموزش های غلط را وقت می گذارد برایش یاد می گیرد. این چیزهایی که نه به درد دنیا می خورد، نه به درد آخرت می خورد، وقتی به درد دنیایش نمی خورد، به درد آخرتش هم نمی خورد، به آن ها خیلی علاقه دارد می رود یاد می گیرد، کلاس های زیاد جلسات زیاد، ولی وقتی به او می گویی الان، یک‌ذره با خودت آشنا شو می گوید نه، هیچ اصلا،هیچ علاقه ای به یاد گیری حکمت، حقیقت، حقیقت خلقت، حقیقت خودش،ح قیقت زندگی، حقیقت سعادت، سعادت چیست واقعا، حقیقت شادی، حقیقت آرامش، حقیقت مهربانی، حقیقت عشق، هیچ اصلا می بینید که تنبل، بی حوصله اصلا علاقه ای به یاد گیری اینجور چیزها ندارد. ولی به چیزهای مزخرف به چیزهای شیطانی به چیزهای وهمی خیالی علاقه دارد همینجوری مثلا صبح تا شب به او یاد می دهند سریال ها فیلم ها چه کسی می خواهد چه کسی را بکشد، چه کسی به حکومت می رسد، چه کسی با چه کسی می خواهد ازدواج بکند، چه کسی از چه کسی می خواهد طلاق بگیرد، همین داستان ها و ماجراها پیگیری می کند. در روایت داریم، «الفکر فی غیر حکمت هوس» فکر کردن در غیر حکمت هوس است. انسان هوس باز می شود، هرز می شود،فاحشه می شود ذهن اش، روح اش،اصلا از حکمت خیلی بدش می آید ولی در غیر از حکمت خیلی دوست دارد، هوس بازی فکری می کند، هوس بازی خیالی هوس بازی فکری،این ها را خیلی علاقه مند می شود. ولی وقتی که می خواهد به حکمت فکر کند می بیند حال ندارد. خوابم می گیرد،چرتم می گیرد، خوشم نمی آید، دوست ندارم،اصلا علاقه ای ندارد سعادت خودش را یاد بگیرد،الان سه بار کارش به طلاق کشیده،می گوییم پنجاه ساعت برای بگذار کارت به طلاق کشیده نمی شود، زندگیت. خوب می شود، سه بار سه تا ازدواج کرده الان کارش به طلاق رسیده، هنوز نفهمیده احتیاج به مهارت دارد. می فهمد اگر مثلا بگوییم گل سازی گلدوزی، خیاطی می فهمد این را، عقلش می فهمد که باید برود کلاس،یاد بگیرد.آنجا هم در آن کلاس به او نمی گویند که چجوری دوست داری آموزشی دهیم، آنجا اینجا اینجوری نیست که مربی می گوید باید این را اینجوری یاد بگیری.مکانیک اینجوری است،خط اینجوری است،نقاشی اینجوری،این قلم است این مرکب است این را باید اینجوری بکشید،باید این کار را کنید با میل مربی است،اینجا میل تو وجود ندارد که،وقتی می رسد به خودش می گوید این کتاب را دوست ندارم این استاد را دوست ندارم این حرف ها را دوست ندارم،الان بچه ام نمی دانم چجوری است الان بعضی از خانم ها می آیند حرف های زور به ما می زنند،خیلی زور.پسرم نمی دانم اینجوری است دخترم اینجوری است،شوهرم اینجوری است،می گویم عزیز من این کسی که می خواهی بیاوری بالاخره کسی می خواهد طبیب هم می خواهد برود. بالاخره باید برود پیش طبیب نمی آید تا حل بشود یا نه،می گوید نمی آید.دارو دوست ندارد،طبیب را قبول ندارد،به دکتر بگویی بچه ام مریض است می گوید دکتر دوست ندارد بیمارستان دوست ندارد دوا دوست ندارد،آمپول دوست ندارد،بیمارستان دوست ندارد،قرص دوست ندارد،آقای دکتر چکار کنم،ما این را داریم دیگر یعنی از طرف کسانی می آیند که مریض اند ودرمان را دوست ندارند اصلا قائل نیستند مریض اند، می گویند درست همین است که ما داریم رفتار می کنیم. بعد عزیزان می آیند پیش ما که پسرم را چکار کنم، دخترم را چکار کنم،نمی دانم شوهرم را چکار کنم بابا این باید بخواهد اول درمان بشود،بخواهد بداند که مریض است بخواهد درمان شود،شما هم بیاوری اینجا من برایش نسخه هم بنویسم نمی رود که نسخه را اجرا کند که، باور می کنید خانم سه تا شوهر کرده طلاق گرفته، سه تا مرد طلاقش دادند،بعد می گوید الان من افسرده ام، می خواهم خودم را بکشم، شما این افسردگی ات هم احمقانه است،خودکشی ات هم احمقانه است،بعد هم می روی جهنم،روایت داریم خدا می گوید من اصلا باکی ندارم این را ببرم جهنم و بسوزنمش. چون احمق است. خیاطی گلدوزی،زبان،رانندگی این می فهمد که باید برود یاد بگیرد آنجا هم برای مربی ادا در نمی آورد،هر چه می گویند آن را انجام می‌دهد، این را اینجا باید یادش بگیرم،وقتی می رسد به انسان می رسد به خودش، این را دوست ندارم، از این خوشم نمی آید، این جوری نه،حوصله ندارم وقت ندارم،نمی رسم کار دارم،د رس دارم،کنکور دارم،زبان دارم،مهمان داریم،الان بچه دارم همه اش دروغ و همه اش بی حوصلگی بعد هم می شود فرار از حکمت.مومن اینجوری نیست مومن،شب و روز تشنه است دنبال اینکه حق را بشناسد،من خودم را باید زود با حق تنظیم کنم،ا صلا کاری ندارد حق چیست، حق تلخ است،به قول روایت,تلخ است مُرّ است،کاری ندارد من خودم را تنظیم می کنم با آن،عیبی ندارم من باید این کار را الان انجام دهم.دوست ندارم،خوشم نمی آید یعنی چه.این نفسی که ما چاق و چله اش کردیم و دائما داریم به آن می رسیم،این جمادی،گیاهی،حیوانی،همه اش هم با تشریفات زیاد، با احترام زیاد بزرگ کردیم این نفس را،غلبه کرده به ما و دیگر حالا ول نمی کند. حالا هی به تو دستور می دهد، برای لباس پوشیدن ما چقدر قر و اطوار داریم چقدر تشریفات داریم، لباس ها ، الان بازار لباس ها شما بروید، ببینید چقدر برایش تشریفات است برای یک لباس پوشیدن، یک آرایش مو، یک ساعت یک انگشتر ببینید بشر چکار می کند برای این دنیا خودش،یک شکم برید در بازار غذا و ببینید خوراک و شکم چه تشریفات و احترام به این من می گذارید چقدر من مان را تحویل می گیریم،برای سفره برای شکم چقدر تشریفات چقدر ناز کشیدن لوس بازی نمی دانم منت کشی احترام این شکم باید حفظ شود. اما وقتی نوبت غذای خودمان می شود،باید نماز بخوانند وضو درست حسابی غسل مهم نیست، نماز نجاست طهارت برایش مهم نیست. همین جوری احکام را دروغی یاد گرفته، بابا کارت حرام است این همه نجس بازی، اصلا برایش مهم نیست.اذان هیچ اقامه هیچ، نمیده اصلا تشریفات حالیش نیست تشریفات وعشق بازی با خداست،تو می خواهی با رب العالمین ارتباط برقرار کنی با غیب با ملائکه،تشریفات،را من حوصله اش را ندارم.هیچ چیز. نه یادگیری نماز، اصلا نماز پلاستیکی خدا رحمت کند، شهید صدر زاده را، شهید مصطفی صدر زاده مدافع حرم، خیلی ناز بود یک صحنه از او دیدم،صحنه خیلی جالبی بود گفتم به شما،می خواست آموزش پرواز با جنگنده را یاد بده،یک هواپیمای جنگنده رفته بود خودش نشسته بود نوک جنگنده، به بقیه می گفت،در کابین نه بیرون،می خواست بچه ها را بخنداند می گفت که علف بگیرید جلوی او اینجوری یک ذره علف بدید الان پرواز می کند،ما رانندگی مان اینجوری است،نماز خواندن مان آنقدر مسخره است بعد تو می خواهی پرواز کنی این نماز باید تو را تا غیب ببرد،نمی تواند ببرد،اصلا بلند نمی شود این نمازها، چهل سال، پنجاه سال با کراهت نماز می خوانی، چهار رکعتش هم بشود دو رکعت خوشحال است، با این نماز می خواهی بلند پرواز کنی، تو با این روزه می خواهی پرواز کنی، تو با این قرائت قرآنت، با این قرآن که اصلا یادش نگرفته ای با این زیارتی که نمی دانی چیست، حرم امام رضا می رود اصلا نمی داند حرم امام رضا باید چکار کند،اصلا من با این آقا چکار کنم،من با چطور حرف بزنم،من چجوری باید در این حرم قدم بردارم،چجوری وارد بشوم،باید چه بگویم به این آقا،با حضرت معصومه چطور حرف بزنم،با امیر المومنین باید چکار کنم،الان شهادت حضرت،وفات حضرت ام البنین این بانوی به این عظمت،این خانم کیست،من کیستم،من باید ادب ارتباط این خانم و بچه هایش چیست،نمی خواهیم برویم یاد بگیریم،نمی خواهیم حکمت بیاموزیم،هر نماز قلابی پلاستیکی،اصلا بلند نمی شود این نماز اصلا به هیچ وجه،زیارت مان هم همین طور. ما باید برای این تمرکز کنیم برای این ساعت بگذاریم،این را تمرین کنیم،باید برای این وقت بگذاریم،وقت بگذار،این ارتباط چطور باید برقرار شود،این زنی که عاشقش هستی نمیری یاد بگیری باید با او چطور زندگی کنی،کارت به طلاق می کشد،بچه ای که خودت همه وجودت و عمرت را گذاشته ای،نمی توانی بروی یاد بگیری مهارت را نمی توانی یاد بگیری،بین تو و بچه فاصله می افتد، چه رسد به غیبی که اصلا نمی دانی،چه هست.تو برای شوهری که می مرد برایت،و می مردی برایش، متنفر است از تو.می خواهد تو را اصلا نبیند،زنت هم همینطور متنفر است از تو،چرا هفتاد درصد درخواست های طلاق برای خانم هاست. چرا مردها مرد نیستند چرا مردها می توانند زن ها را عاشق خودشان کنند اما عرضه ندارند زن های خودشان را عاشقانه نگه دارند،این ها ،حکمت یعنی همین یعنی زندگی درست کنید بابا.درست زندگی کنیم،بعد تو می خواهی این را در غیب در بخش انسانی پیاده بکنی،این کار می برد عزیزم،کلاس دارد،استاد دارد،تمرکز دارد،مربی دارد باید تمرین کنی،باید وقت بگذاری برایش،همان طور که برای خط وقت گذاشتی، چهل سال است دارد خط کار می کند،نقاشی کار می کند،سیاه قلم کار می کند،پاستل کار می کند،رنگ روغن کار می کند،مینیاتور کار می کند، چهل سال است دارد مکانیک کار می کند، موسیقی کار می کند آواز کار می کند، صنایع دستی کار می کند،بعد وقتی به او می گویند آدمیت تمرین است برای ارتباط با غیب نمی فهمد. الان هم که مد شده هر کس می آید پیش ما اینجوری می کند،من زندگی ام اینجوری متلاشی شده،شوهرم اینجوری،بچه ام اینجوری،زنم اینجوری،دخترم اینجوری ،می گویم خب، حاج آقا یک ذکر می گویی به ما، همه می خواهند اجی مجی حل کنند قضیه را،یک ذکر بده،حل شود،بابا زدی،پیغمبر گفت:«سه تا هفت سال بچه تان را مراقبت بکنید» یعنی بیست و یک سال مراقبت می خواهد این گل،سه تا هفت سال، برو یاد بگیر هفت سال اول چطور باید باشد،هفت سال دوم،هفت سال سوم،این حکمت می شود. بعد دیگر بچه را رها کن‌.ما اصلا اینجوری نیستیم که ما از قبل انعقاد نطفه اصلا فکر این نیستیم، داستان انعقاد نطفه چی هست. اصلا چه هست این داستان و ماجرای انعقاد نطفه، ماجرای تقویت ژن ها چیست؟ من الان باید با خانمم چه بدهم بخورد،خودم چه بخورم،الان باید چکار کنم این فرمول ها چیست، بارداری ماه اول چیست، ماه دوم چیست،ماه نهم چیست، زایمانش چیست،داستان شیرخوارگی چیست،هیچ اصلا هیچ چیز،همینجوری می خواهیم،انتخاب کنیم،حیوانی رابطه برقرار کنیم،حیوانی باردار شویم،بچه داری ایجاد شود حیوانی زایمان انجام شود،حیوانی هم بزرگ شود،بزرگ کردن بچه ام یعنی به او غذا بدهی،برایش لباس بخری،نمی دانم شام و ناهار بدهی،هیکلش گنده شود،بعد هم بفرستی مدرسه.این ابدی است این بچه یک خلیفة الله است،الان همه هوش ها خوب شده عقل ها کم شده،آنقدر ما وقت گذاشتیم در هوش ها،هوش را خوب کردیم،بچه باهوش اما عقل ندارد این بچه، بچه نه مهربان است،به پدر و مادر هم احترام نمی گذارد. پدر و مادر غالبا از ادب بچه ها ناراحت هستند،بچه بی ادب بار می آید،اصلا نمی توانند عاشق پدر مادر باشند،حرمت پدر مادر را رعایت کنند،حال بدند به پدر مادر، پدر و مادر کنار این بچه امنیت ندارد،آرامش ندارد،فقط هی باید مراقب باشید نترکد این بچه.هر موقع می آید خانه همیشه دو قورت و نیم اش هم باقی است،هیچ مایه آرامش این پدر و مادر نمی شود،چه موقع می خواهند این پدر مادر آرامش ببرند لذت ببرند،هیچ وقت،فقط حیف جز جگر و خون دل بزرگ شان کن بعد هم که برود ازدواج کند و دوباره بی وفایی و قال گذاشتن و تنها گذاشتن ها،همین طور. خودمان داریم با دست خودمان اینجوری تربیت می کنیم بچه هایمان را،هیچ اصلا مایه شادی پدر مادر،آرامش پدر مادر،لذت پدر مادر،می بینی اصلا اینجوری نیست. اعضای خانواده ای که وقتی باید همدیگر را می بینند از شدت شادی و محبت اوج آرامش را پیدا کنند به رقص بیایند وقتی همدیگر را می بینند،می بینید اصلا این اتفاقات نمی افتد،چون ما برای این بخش ها کاری نمی کنیم وقتی نگذاشتیم برای این ها برویم یاد بگیریم. حداقل باید عمل بکنیم این را سه تا هفت سال باید خانم یا آقا زحمت بکشید برای بچه،ول کرده همین جوری بی مسئولیت،فکر می کند وظیفه اش فقط همین است باید کار کند بیایید بدهد به خانم،او هم غذا درست کند، صبحانه، ناهار، شام، شب هم بیاید همان جا بنشیند خانم شام چه داریم، ناهار چه داریم بخوریم،الان حالا برویم خانه خاله، برویم خانه عمه، برویم مهمانی تمام شد این بچه داری و زندگی شد. این می خواهد چه بار بیاید این می خواهد چه بشود. حکمت بروید یاد بگیرید، دنبالش باشید، معدن حکمت شما دارید، معدن این همه فرمول دارید شما، و هیج جای دیگر شما نمی توانید حکمت ها را پیدا کنید. حکمت دست این خانواده است و بس، این ها معدن حکمت، معدن همه حکمت ها در هر زمینه ای دوست داشته باشی است، هر چه بخواهی.

یک زمانی در دانشگاه، در تهران درس می خواندم آن موقع دانشجو بودم،به اساتیدم گفتم که چند تا اساتید بزرگی بودند، گفتم شما هر رشته ای دلتان می خواهد جمع شوید،من دانشجوشان بودم، گفتم هر چه می خواهید بگویید شما،من برای تان از رشته خودتان حرف می زنم،از حکمت های اهل بیت، فلسفه می خواهی بگویم، روان شناسی، جامعه شناسی،هر چه می گویید تک تک اساسی،چون هر رشته مختلف هم داشتیم آنجا،باید واحدهای مختلف را می گذراندیم و این اتفاق هم افتاد،با هر استادی من با او روبه رو شدم در هر زمینه ای حکمت اهل بیت را به او یاد می دادم، بال در می آوردند، اصلا استاد من گفتند که این را از کجا آوردی این را بده من،در هر رشته ای من به آنها می دادم،گفتم این ها را حضرت علی گفته، حضرت زهرا گفته،این را امام حسین گفته.بله ما داریم همه چیز، «شَرِّقا او غَرِّبا لن تجداً علما صحیحا الا من عندنا اهل البیت» شما شرق عالم را بگردید، غرب عالم را بگردید، هیچ علم صحیحی، علم صحیح همان حکمت است، هیچ علم صحیحی را پیدا نمی کنید، مگر اینکه از ناحیه ما اهل بیت رفته آنجا. از ناحیه ما اهل بیت آنجا است، بیست سال پیش بی بی سی یک فیلمی ساخت، اسم انگلیسی اش، الان یادم نیست شاید من هزار نسخه بیشتر از آن تکثیر کردم در اختیار افراد قرار دادم. یک فیلم تقریبا مستند حدود شصت و دو ساعت این مستند، آن موقع ترجمه شد به اسلام اوج ایمان، اینجوری تعریف شد ترجمه اش کردند، ترجمه اش کردم در این فیلم اعتراف می کنند،خودشان اعتراف می کنند مستندش را اینجوری ساختند که آقا ما تمام دنیا، تمام رشته های علوم را از مسلمان ها گرفتیم. دنیای امروز هر چه دارد از تمدن اسلامی گیرش آمده، آن موقعی که غرب دنیا در توحش بود، در توحش به سر می برد جامعه اسلامی میلیون ها، دانشمند داشت در رشته های مختلف، در ریاضیات در زمین شناسی در پزشکی، در جراحی در هندسه در جبر در مثلثات، در پزشکی در فلسفه در علوم تربیتی در تاریخ در ادبیات. آن موقع که این ها در توحش بودند حالا این ها الان شدند متمدن به ما می گویند وحشی،خاک بر سر کسی که معارف خودش منابع خودش مفاخر خودش را نمی شناسد فکر می کند،چه چیزی دست بقیه است،همان هایی که از تو دزدیدند،حکایت ما با غرب،حکایت بزرگی است،یک سری بچه است الان این بچه پدرش یک آدم بزرگی و ثروتمندی بود روزی اموالش را پشت این شترها اسب هایش زده بود برود یک جایی سفری برود با بچه نوزادش،غلام او،غلامش هم که همراهش بود دید ارباب تنهایی یک جا رفت،رفت ارباب را کشت اموالش را برداشت،بچه را هم نکشت بچه را برداشت برد رفت برای خودش زندگی و ثروت بزرگی تشکیل داد،به این بچه هم که بزرگ شده بود می گفت:که تو بچه سر راهی هستی من پیدایت کردم،بزرگ کردم،این بچه همیشه فکر می کرد که این چه لطفی در حقش کرده، نمی دانست، قاتل پدرش است این ثروتی که دارد مال خودش است،ارث خودش است. حکایت ما با غرب حکایت این بچه است حالا یک چهل سال است ما تازه به خودمان آمدیم داریم بر می گردیم، پیامبر فرمود: «علم در ثریا باشد ایرانی ها به آن دست می یابند.» داریم دوباره بر می گردیم به عظمت خودمان،بر می گردیم به آن قدرت خودمان و داریم دنیا را آرام آرام می رسیم و پشت سر گذاشتیم خیلی جاها،بقیه را هم پشت سر خواهیم گذاشت که پیغمبر فرمود: «اگر در ثریا باشد ایرانی ها به آن می رسند، فارس ها بهش «لتناله رجال من فارس»حتما می رسیم و رسیدیم و بیشتر هم می رسیم، داریم بر می گردیم، ولی آقا بریم خارج درس بخوانیم،بچه های مان هم خارج درس بخوانند، منابع خارجی حرف های من را آن خارجی تایید کرده نمی دانم، بابا این حرف ها چیست، این حرف ها کدام است، حکمت دست ماست، امام ما پدر ما خانواده ما همه علم دستش است. تمام رشته های عالم، امیر المومنین فرمود: «اگر شما با من همکاری می کردید راه می آمدید حرف هایم را گوش می دادید، خانه هایتان را از این آب روشن می کردم.» الان در دنیا نگاه کنید چه اختراعاتی برای مسلمان هاست به دروغ می‌گویند این کار فلانی است،در هندسه در ریاضیات دانشمندان ما اختراع کردند فرمول ریاضی را کشف کردند الان به اسم نیوتون بستنش. چند صد سال قبل از نیوتون دانشمندان ما این ها را گفته اند،داوینچی نمی دانم چکار کرد،بروید ببینید مرحوم خواجه نصیر، در دنیا داوینچی طراح بال و پرواز بود،چند صد سال قبل از داوینچی خواجه بال ساخت،وقتی که محاصره بود بال ساخت و با آن بال پرواز کرد،چند صد سال بعد داوینچی در تحقیقاتش نشسته سیاه قلمی زده در مورد ساخت،وسایل پرواز بعد همه می آیند الان در دنیا،بگویید بسیاری از فرمول ها را اینجا بگویید می گویند کار ما انگلیسی ها،کار ما آمریکایی ها بوده،بابا شما چهار صد سال است سابقه دارید،اصلا چهار صد سال پیش چیزی به نام آمریکا وجود نداشته،شما که آن موقع ما در اوج قدرت و تمدن نمی دانم علم بودیم و حکمت بودیم شما که آدم می خوردید،شما حمام تان از ما،ساعت تان از ما،شیشه تان از ماست،بهداشت تان از ماست، آداب لباس پوشیدن و نمی دانم خیلی چیزهایتان از ماست، آداب غذا خوردن تان،پزشکی یتان،شما نگاه کنید علی ابن عباس ربّاً چند صد سال پیش لوازم جراحی،هزار قلم لوازم جراحی آمد این مرد اختراع کرد،الان در اکثر بیمارستان ها همین لوازم جراحی که استفاده می شود برای این دانشمند مسلمان است.اختراعات این مرد در دانشگاه است،در بیمارستان استفاده می شود. بعد ما تولیدش را هم بلد نیستیم در کشور خودمان وارد می کنیم از آنجا،چیزهایی که خودمان اختراعش کردیم این به خاطر این است که ما گذاشتیم گول مان بزنند،تنبلی هایمان،بی حوصلگی هایمان،فاصله گرفتن مان،دست کم گرفتن مان،هر چه به ما گفتند باور کردیم،گفتند شما وحشی هستید،شما تمدن ندارید،شما بی کلاس هستید،شما بی سوادهستید،شما بی فرهنگ هستید،فرهنگ و تمدن برای ما غربی هاست.ما باید به شما یاد بدهیم الان هم خیلی ها این باور را دارند،که آقا بچه ام را باید بفرستم،الان خیلی ها الگوهایشان را از آنها دوست دارند،تلویزیون واینترنت الگوهای زندگی را از آنها یاد بگیرند،آنها الگوهای زندگی شان،وحشی هایی که همین الان هم وحشی اند،همین الان هم دارند همدیگر را می خورند و می درند،همین الان،یک ذره هوا سرد شد بروید در فروشگاه هایشان در آمریکا واروپا غارت می کنند همدیگر را،می ریزند اصلا کسی کاری ندارد،این ها متمدن اند! این ها می خواهند به ما یاد بدهند ما چطور زندگی کنیم! یک واکسن به ما نفروختند، یک واکسن به ما ندادند، دولت های خائن ما هم همه چیزمان را بند کردند به توافق با این ها، روزی هفتصد نفر داشت در کشور کشته می شد، گفتند همین است، باید بروید بسازید باید بروید امضا کنید، سازش کنید با دشمن به شما واکسن بدهند، واِلّا ما تحریم هستیم نمی توانیم،واکسن به ما ندادند بعد هم که خواستند بدهند یک چیز آشغالی که الان ثابت شده،کلی کشتار در کشور خود آمریکا ایجاد کرده. آقا فرمود نه ما این واکسن را نمی خواهیم، خودمان تولید می کنیم،خودمان تولید کردیم ملت مان،نجات پیدا کرد،آنها هنوز درگیر هستند. روزی چند صد تا در ژاپن و آمریکا و آلمان و اروپا دارند می میرند از کرونا، و ما رساندیم به صفر، همه این ها می بینند ولی باز می گویند ما باید از آنها یاد بگیریم، ببنید آنها چه می گویند بچه ها را بفرستیم بروند آنجا درس بخوانند، دانشمندان ما زیر سی سال انرژی هسته ای راه انداختند بدون یک دانشگاه و یک استاد خارجی، همه می گویند: برویم بچه ها برویم خارج، آمریکایی ها الان می گویند ما باید به یک تکنولوژی به قول خودمان فناوری فارسی بگوییم، باید هم فارسی را یاد بگیریم چه جوری باید بگوییم، فناوری برسیم تا بدانیم ایرانی ها چجوری اسلحه می سازند، ما نمی توانیم، نمی رسیم به ایرانی ها،یک عدد پهباد ما را تقسیم کردند بین بیست کشور، گفتند همه تلاش کنیم ببینیم این چیست، این چه جوری ساخته می شود. بعد آنهایی را که آنها ساختند می گویند آخرین حد به قول ما فناوری به قول خودشان تکنولوژی است میفرستند، آخرین مدل اختراع ما باید بفرستم ما می گوییم سالم می گیریم می آییم می شکنیم کنترلش می کنیم می نشینیم شان زمین، این بچه های ما، این بچه ها دانشمندان ما هستند،این از برکات انقلاب اسلامی است.

ببینید بخوانم برای شما، «لو اُلقِیَتِ الحِکمَةُ علی الجِبال لَقَلْقَلَتْهَا» چقدر قشنگ است، می فرماید که: اگر حکمت بیاید در کوه، کوه ها به جنبش می آیند، حکمت این کار را می کند با وجود آدم چرا،چون حکمت حق است،آدم وقتی با حق فرمول ها را می شناسد، قواعد را می شناسد، اصلا وجود آدم به بهجت می رسد، وجود انسان در هر رشته ای، به حق می رسد باطن را می فهمد، حقانیت و هستی را می فهمد اینجوری است، قواعد هستی نه این همه کتاب هایی که میلیون ها جلد کتاب نوشتند خرافات و تخمین های خودشان همه دروغ است و صحت ندارد، راجع به انسان و راجع به اقتصاد و راجع به مدیریت و راجع به سیاست و راجع به تعلیم تربیت و راجع به روابط زن و مرد و راجع به تعلیم و تعلم همه اش مزخرف و خرافات نوشتند، نه آن که حق است،آن که دقیقا منطبق است بی پرده است،آن باید شناخته شود.

«الحکمة ریاض النُبلا» نبیل، حکمت گلزار خردمندان است،دانشمندان را نمی گوید، ما یک عالم دانشمند بی عقل داریم، دانشمند خل داریم که فقط اطلاعاتشان زیاد است، علم شان زیاد است، عقل ندارند، دوست دارند با توهم همین جوری دانش کسب کنند، یک مشت اطلاعات غلط ، اطلاعاتشان زیاد است علم شان زیاد است عقل ندارند، دوست دارند با توهم همین جوری دانش کسب کنند، یک مشت اطلاعات غلط حرف غلط اسمش اطلاعات است،نمی گوید دانشمند، می گوید اهل خرد،چقدر خود این حرف بزرگ است، خود این حکمت چقدر عظمت دارد.

«الحکمة روضة العقلا» به به ببینید «ریاض نبلا» گلزار خردمندان است،آنهایی که اهل خرد هستند دنبال حکمت اند. با گلزار یعنی در آن مستی می کنند، در آن بهجت و سرور دارند، بشینند یاد بگیرند، اینجا الان می خواهند بزنند در سر این ملت ما همه اش دیدید دیگر، آقا ژاپن ساعت مطالعات مردم شان اینقدر است، آلمان اینقدر است، ایران نه، ایرانی ها بیست دقیقه، اینجوری نیست،ایرانی ها مطالعه یعنی این نیست که فقط بروند کتاب بخوانند که. ببینید چند صد هزار سخنرانی حکیمانه، در این کشور دارد برقرار می شود. مردم دارند حکمت یاد می گیرند در همه این ها، مردم دارند قرآن یاد می گیرند دارند تفسیر یاد می گیرند این علم حقیقی است این حکمت است، دانش این مردم با دانش هیچ جای دنیا قابل مقایسه نیست،شما می نشینید در سر این مردم می زنید،مردم ایران بی سواد هستند، نمی دانم مردم ایران کم مطالعه اند،مردم ایران نمی دانم چنین و چنان هستند، خوششان می آید بعضی ها، بشینند برای ما هی ذکر مصیبت اینجوری در عقب افتادگی ملت ایران بگویند. این ملت،ملت بی نظیری است،این ملت هشت آیه قرآن در عظمت،ملت در فرهیختگی این ملت، نازل شده، شیعه و سنی،من در کتاب انقلاب اسلامی آینده جهانی آوردم شیعه و سنی همه می گویند این هشت آیه راجع به ایرانی هاست. راجع به عظمت شان،یقین شان، قرب شان،فهم شان،فضیلت اینها، اوج این ملت، بعد ده ها حدیث در عظمت این ملت آمده، ملتی که خدا انتخابشان کرده، مسیر تاریخ را عوض کنند، ملتی که انتخابشان کرده که زمینه سلطنت منجی همه ادیان را فراهم کنند. این ملت می توانند این کار را کنند، ملت مگر بدون دانش مگر بدون حکمت مگر بدون آگاهی می توانند این کار را بکنند، مردم با قدرت می توانند این کار را انجام دهند مگر اهل جهل، مردم بی سواد جاهل نفهم می توانند این کار را انجام بدهند، نه این مردم، مردم بسیار قدرتمندی هستند. من یک موقع از اروپا آمده بودند، یک سری دانشمندان آمده بودند موسسه بعد گفتیم ما این دوره ها را گذراندیم برای این مردم. گفتند این چیست؟ گفتم این معرفت نفس است. نه این دوره اخیری که ما با شما داشتیم دوره ای که شروع کردم سال ۶۴ تقریبا عذر می خواهم سال۶۵/۶۶ یک دوره معرفت نفس دادم آن موقع، گفت این چند ساعت است گفتم این مثلا شده صد و خورده ای ساعت، گفت این دوره چقدر است، گفتم صد و اینقدر ساعت، گفت این دوره چقدر است گفتم صد و اینقدر ساعت،گفت این دوره چقدر است گفتم صد و اینقدر ساعت، ما شش هزار ساعت درس دادیم، بعد این یک دفعه، دانشمند است حواسش است این کلاس است، این هم کلاس است دیگر، بله کلاس دانشگاه است، این هم کلاس دانشگاه است،گفت یعنی الان این ها فارغ االتحصیل آمد همه این ها باید دکتری داشته باشند، گفتم این ها خیلی بیشتر از حد دکتری درس خواندند سر این کلاس ها. چرا به سر مردم می زنند، مردم می نشینند پای درس ها، نه سر کلاس من این را نمی گویم، همه این کلاس ها همه جا هست سراسر کشور، دانشمندان دارند درس می دهند، در مساجد، در موسسات، در مراکز همه دارند درس می دهند حالا دانشگاهی نیست ولی علم است، حکمت است، قوی تر از دانشگاه است، بهتر از درس های دانشگاه است، عمیق تر و موثرتر از درس های دانشگاه است، این را ما نمی گوییم، دانشمندانی که من می روم برایشان درس می دهم، دانشمندانی که اروپا می روم درس می دهم، اساتیدی که من الان دارم در روسیه و اروپا جای دیگر دارم درس می دهم، پروفسورند کتاب هایشان کتاب درسی آنجاست من می روم برای آنها درس می دهم،آنها می گویند این ها عمرمان را باختیم وقتی این حرف ها را تازه شنیدیم، فهمیدیم چقدر کلاه سرمان رفته،این همه درس می خوانند همه کشور شده دانشگاه دارند درس می خوانند، دارند حکمت یاد می گیرند، آنها که یاد می گیرند عمل می کنند، خوش به حالشان، آنها که تنبلی می کنند بدا به حالشان. آنهایی که می شینند یاد می گیرند کم نیستند حکمت است.

ما یکی از این شاگردانمان همین اعضای کلاس خودتان، من یک چند سال به او می گفتم که تو فکر هایت خیلی خوب است، اندیشه ات خیلی خوب است، توانایی هایت بالا است، دیپلم بود گفتم بیا برو درس بخوان،البته این هم تنبلی می کرد، گفتم برو دانشگاه درس بخوان،گفت،تنبلی می کرد، چند سال کشید، پانزده سال کشید این بفهمد که برود دانشگاه درس بخواند حالا،دیگر زن و بچه داشت،عروس داشت،داماد داشت،بعد گفت:استاد می خواهم درس بخوانم دانشگاه،گفتم :الحمدلله چه رشته ای گفت:فلان رشته را،این خوب است تو به این می خوری خلاصه اواخر باز نشستگی اش بود،تو فکر کن یعنی چه،یکی دو سال مانده بود باز نشسته شود تازه این آقا به حرف من رسید که برود درس بخواند،بعد رفت دانشگاه و یک ترم درس خواند بعد گفتش که:یک اتفاقی افتاده گفتم چه؟گفت این حرفایی که ما می شینیم سر کلاس شما بیست سال شنیدیم این ها را خیلی قوی تر از سر کلاس شما یاد گرفتیم،گفت استاد من هم همین را می گوید تو خیلی بهتر بلدی و این ها.گفتم حالا تو بخوان درست را،این را بخوان به کار می آید، نقش اجتماعی داشته باشی. باید مدرکش را داشته باشی،اگر کاری برای امام زمان بکنی باید بروی نقشش را بتوانی خوب بازی کنی، همان هایی که بلد هستی برو مدرکش را هم بگیر، یک هفته بعد به من گفت که استادم به من می گوید که،سر کلاس بحث می شود، به من گفت این حرف هایت خیلی خوب است. از کجا یاد گرفته ای این حرف ها را،گفت سر یک کلاسی رفتم یاد گرفتم،استادم به من گفته که از این به بعد،چه استاد بزرگی است،در دانشگاه ها هم اساتید خیلی بزرگی است انصافاً، گفتش که استادم به من گفته از این به بعد نیم ساعت کلاس برای من است نیم ساعت برای این آقا. بعد می گفت من هر دفعه نیم ساعت برای دانشجوها برای هم کلاسی های خودم،آنها هم خوب گوش می دادند و می نوشتند،بعد استادم به من گفته که برایت وقت گرفتم یک جا، جای خودم برو سخنرانی کن. زنگ زد با وحشت گفت: چکار کنم استاد؟ گفتم:برو، برو سخنرانی کن. خوب می توانی صحبت کنی برو صحبت کن،گفت:ضایع است ما ترم اول هستیم،این استاد،بروم جای آقای دکتر صحبت کنم، گفتم برو صحبت کن اصلا حرفش را هم نزن، بعد رفت و سخنرانی کرد و آمد گفتم چطور بود گفت: خیلی خوب بود خیلی مردم استقبال کردند و چقدر از من شماره تلفن گرفتند، گفتند استاد،استاد،فلان اینها، بعد این استاد گفته بود فلان جا هم باید بروی سخنرانی کنی جای من. گفت برای من رفتم دیدم آنجا زدند آقای دکتر فلانی، بعد این دیگر وحشت برش داشته بود به من گفت بابا این جا نوشته دکتر فلانی من ترم اولم، گفتم ببین من به تو فوق تخصص دادم همین الان، تلفنی، چندهزار ساعت پیش من درس خواندی، گفتم فوق تخصص دادم به تو. امضا هم می کنم برو درس بده، بعد گفت من دارم همین مدرکی که شما الان می گویی، دارم آنجا در اروپا امضا می کنم. خودم درس می دهم باید بیایند مدارک و کارنامه شان را امضا می کنم که این دوره را پیش من گذراندند، گفتم که من دارم مدرک می دهم خودم الان برو امضا کن، گفت برم،گفتم آقای دکتر برو. رفت و سخنرانی کرد و بعد دیگر زنگ زد گفت آقا به من پاکت می دهند، گفتم بگیر نوش جانت، گفت: پس این چه درس خواندنی است، گفتم هم برو سر کلاس درس ات را بخوان هم سخنرانی را برو، چه استادی بوده این استاد، گفتش این استاد گفته: که چیزهایی که تو یاد می دهی خیلی بهتر از چیزهایی است که نزد ماست. گفت حالا خود این استاد شده بود مسئول دفتر ما، این برای ما هی کار جور می کرد من می رفتم سخنرانی می کردم، هرجا هم تابلو زده بودند آقای دکتر فلانی،بعد تشریف می آوردند ما هم می رفتیم آنجا، مردم هم می ریختند سر ما، سوال و جواب و تلفن بگیر و استاد فلان و آقای دکتر، ما هم همینجوری راهنمایی می کردیم سوال را جواب می دادیم،بعد یکبار دیگر زنگ زد گفت که دیگر نمی روم دانشگاه،ترک تحصیل کردم،گفتم برای چه؟گفت: دانشگاه خودمان دعوت مان کردند، گفتم: اگر بیایی دانشگاه خودمان می گویند شارلاتان را نگاه کن، دانشجو ترم اول خودمان است برایش تابلو زدند پلاکارد زدند، دکتر فلانی می خواهد بیاید، گفت قاتی کردم خودم. دیگر نمی روم ترک تحصیل کرده ام.هیچ ترک تحصیل کرد بچه، شاگردمان.

«الحکمة شجره تنبت فی القلب و تثمر علی اللسان» جانم امیر المومنین، الهی ما فدای این امام مان شویم، معدن حکمت، چقدر قشنگ گفت امام هادی، فدای امام هادی، اصلا آدم گیج می شود در مورد این آدم ها چه بگوید، اگر امام هادی به داد ما نرسیده بود ما تحیر داشتیم، تحیر داشتیم من چه بگویم در مورد امیر المومنین، چه بگویم، یک رئیس دانشگاهی بود شیعه شده بود، رئیس یک دانشگاه در آمریکا، گفتم چطور شیعه شدی؟گفت: من یک نهج‌البلاغه هدیه دادن همینجوری بازش کردم، یک رفیقم مسلمان بود یک نهج‌البلاغه به انگلیسی،وقتی می گوییم به انگلیسی یعنی از عربی کلی شسته شده،شده انگلیسی، فارسی که ما تبدیل می کنیم،در فارسی کلی آن لطافت قدرت های عربی را می اندازد، مثلا بسم الله الرحمن الرحیم می گوییم به نام خداوند بخشنده مهربان، این یک ترجمه کاملا ضعیف است از بسم الله الرحمن الرحیم، می گوییم کل دانشمندان ما زحمت کشیدند شده به نام خداوند بخشنده مهربان ، حالا جدیدا هم یک سری زور زدن یک ذره تغییرش هم دادند این را بعضی جاها، ولی بسم الله الرحمن الرحیم کجا و به نام خداوند بخشنده مهربان کجا، خیلی فرق دارد، حالا شما فکر کن این فارسی را انگلیسی بکنی، انگلیسی اصلا معادل ندارد برای اینها، زبان انگلیسی اصلا معادل های حکمت ندارند به این شکل، معادل های انسان شناسی، علوم انسانی که ما داریم دست آنها اصلا نیست. آنها علوم انسانی، انسان از تولد تا مرگ را معادلش دارند، ولی علوم انسانی که خدا آفریده از خدا تا خدا، میلیون ها واژه برایش وجود دارد، انگلیسی اش را باز کردم خواندم همین که خواندم گفت گفتم این کار آدم معمولی نیست، کار دانشمند نیست این حرف این حرف نمی تواند مال دانشمند باشد،این حتما یک آدمی است که ارتباط با غیب داشته آمدم شیعه شدم،عبد امیر المومنین شدم،بنده امیر المومنین،حالا این امیر المومنین خودش ببینید می گوید: «من علمنی حرفا فقد صیرنی عبد» کسی که به من حرفی را یاد بدهد من را بنده خودش کرده، این آدم با این عظمت می گوید: «انا عبد من عبید محمد(ص)» من یک بنده از بندگان پیامبرم، پیامبر کیست؟!پیامبر کیست! ببینید چجوری حرف می زند؟ حکمت درختی است که در دل می روید، در دل می روید و بر زبان ببینید چه کسی می توانسته اینجوری حرف بزند، «تثمر علی اللسان» ما نمی توانیم هیچ ادیبی نمی تواند، اینجوری حرف بزند، بر زبان به بار می نشیند،نمی گوید بر زبان جاری می شود، ما خیلی زور بزنیم می گوییم به زبان چه می شود، می گوید ، در قلب می روید در زبان به بار می نشیند، میوه می دهد در زبان، یعنی وقتی می نشینید سر مخاطبت، سر بحث یک حکیم مخاطب او می شود او برایت حرف می زند، داری میوه می خوری از زبان آن، داری خوراک می خوری، می فهمی که داری میوه های متنوع،با مزه های متنوع روحت دارد می خورد، می فهمی خوردی ،می فهمی اره ما رفتیم خوردیم، یک چیزی خوردیم سیر شدیم،یک ساعت خوردیم سیر شدیم دوباره اشتهای مان می آید دوباره می شنویم.می فهمد آدم حکمت چیست.

مسیح علیه السلام: «اِن الحکمة نور کل قلبٍ» حکمت روشنایی هر قلبی است. باز حکمت را به چه چیز انتساب می دهم؟ به کجا ؟به قلب.

گفتم فرقش با علم این است دیگر، علم مقدمه است برای اینکه انسان برسد به آن حکمت. بشیند در دل آدم، دل را روشن می کند، قلب را نورانی می کند، آدم، حکمت منشا آن مهربانی، آرامش و شادی است، شما با اطلاعات نمی توانید به شخصیت این کار را بکنید، شخصی که فقط دانشمند است اطلاعات دارد جمع اطلاعات کرده این نمی تواند، همیشه مهربان آرام شاد باشد. ولی اگر رفت در قلب نشست چرا. حکمت یک امر عقلانی و فوق عقلانی است. به این کلام فکر کنید جوابش را نمی خواهم به شما بدهم، فقط سوال دارم برای شما مطرح می کنم که به آن فکر کنید که حضرت فرمود: «دوست ندارم شما علم تان بیشتر از عقل تان بشود» یعنی چه! دوست ندارم وقتی یک آدم اطلاعاتش بیشتر از عقلانیت اش شد فاسد می شود. علمش سقوط می آورد برایش،جواب نمی دهم الان،برید روی آن فکر کنید شما،معصوم است، امام تان است، پدرتان است، دوست ندارم مواظب باشید اطلاعات تان بیشتر از عقل تان نشود، عقل چیست؟ حکمت همین است بفهمیم این عقل چیست. عقلی که فرمود: «ما یعبد به الرحمن و یکتسب به الجنان» چیزی است که با آن رحمن عبادت می شود با عقل، و بهشت با آن ساخته می شود و به دست می آید، شما همیشه نمی توانید با دانش این کار را بکنید، با این همه دانشمند فاسد ما مرجع تقلید آمریکایی، انگیسی داریم،ما مجتهد فاسد داریم، ما مجتهد جاسوس داریم، مجتهد شیفته ی دشمن داریم، دانشمند هم هست ولی تاریک، فاسد، سلام الله علیه چقدر قشنگ می گوید مسیح، ما چه کسانی را داریم چه شخصیت هایی را داریم!معدن حکمت یعنی این، آخرش را هم بخوانم برایتان بس است.

«من خزائن الغیب تظهر الحکمه» حکمت از کجا می آید،از کجا می آید در قلب یک نفر،می گوید از خزینه های غیب، میریزد در دل یک نفر می شود حکمت. یک مادر شهید است سواد هم ندارد، می شینی پای درسش حرف می زند تمام حکمت،تمام حکمت. یک پدر شهید است یک خواهر شهید است، یک همسر شهید است پر از حکمت است.شما حرف های حاج قاسم عزیزمان را نگاه کنید.تمامش حکمت،حالا حاج قاسم دکتری داشته،نمی دانم دانشمند بوده،فوق دکتری و فوق دانشمندان بوده،تمام حرف های حاج قاسم ما،رحمت الله علیه؛سلام الله علیه، حکمت است، تمامش فرمول است، خدا رحمت کند امام را،خدا رحمت کند شهدا را چکار کردند با این مردم، در این ملت مردمی ساخته شد که،روستایی هایش، بی سواد هایش،بچه های سیزده ساله اش مثل شهید فهمیده اش،حرف که می زنند،انگار یک دانشمند بزرگ حرف می زند پر از حکمت، مردم عادی کوچه و بازارش پر از حکمت شدند، حرف می زنند خیلی از فارغ التحصیلان دانشگاه و حوزه از این مردم عقب اند،از مردم عادی عقب هستند مردم حکیم را می خواهید ببینید بیایید در راهپیمایی ۱۳ آبان ببینیدش،مردم حکیم را می خواهید ببینید. بیایید در راهپیمایی ۲۲بهمن،ببینید ان شالله،ببینید چقدر این مردم روشن و نورانی و پرنور و حکمت هستند با آنها مصاحبه کنید تمامشان حرف های قدرتمند و حکیمانه در سینه هست از صد تا دانشمند بیشتر،حکمت از کجا می آید از خزائنه غیب می ریزد در قلب،سواد نمی خواهد آدمیت می خواهد،اخلاق می خواهد،ایمان می خواهد،وقتی می آید،حکمت را با خودش می ریزد در قلب،سواد ندارد می گوید من پنج کلاس سواد دارم،ولی دانشمند است،بچه ها وصیت نامه هایشان را بخوانید شهدا،را نگاه کنید همه حکیم شده بودند،خدا رحمت کند علامه را،می گفت برای من هم این اتفاق افتاده،می گفتش که رفتم توسل کردم چند سوال فلسفی داشتم نمی توانستم حل کنم،گفت رفتم حمام،نشستم دلاک آمد، حالا جوان ها شاید نداند دلاک چیست، می نشستند کیسه می کشیدند، ما چه فرهنگ های خوبی داشتیم، از دست دارد می رود،کیسه بخرید و کیسه بکشید،برای خودتان به خدا خیلی ظلم است ما الان می آییم لیف می کشیم،کلی عفونت می ماند در بدن مان انواع سرطان می گیریم،کیسه بکشید،نوره بکشید،کیسه بکشید،این هایی که در عرش به پیغمبر یاد دادند. در آسمان به امتت نوره بکش، این نوره کشیدن ها باعث می شود که، مردم کلی از این بیماری ها در بدنشان، در آید سالم بشود. ما اصلا نداریم از این چیزها، همه رفت کیسه کشیدن،سنگ پا زدن، سنگ پا کشیدن،اینکه اصلا یکی از واجبات استحمام است، چقدر عفونت های بدن ما،ببنید دانشمندان جدید راجع به خواص سنگ پا چه می گویند ما اصلا از آن استفاده نمی کنیم،یک چیز واجب و خیلی آثاری که در احکام شرعی در رساله ما آمده اصلا دارد فراموش می شود، کیسه بدن باید چرک هایش بیاید بیرون،اگر این چرک ها نیاید بیرون،ما همه لیف می کشیم،چرک ها کجا می رود کی می خواهد بیاید بیرون، الان من کیسه می کشم آمد بیرون چرک ها،پس کجاست چند وقته چند ساله کیسه نکشیدم،کجاست چرک های بدنم، کجا رفته چرک های ، می گفت نشستم این دلاک همین جوری که داشت کیسه می کشید، بعد حرف میزد با من،گفت همون زیر نشسته بودم،داشتم به حرف های این گوش می کردم دیدم، هم پیرمرد دارد حرف می زند بعد دیدم که دارد سوال های فلسفی من را جواب می دهد،سوال های فلسفی علامه را،گفتم قربانت بروم خدا،تو داری،قدرتت را شکر،کسی را پیدا نمی کردم سوالم را از او بپرسم، خداست، خداست، به یک حکیم که دلاک است می گوید که تو حرف بزن علامه ما را راهنمایی کن،یکی از اولیای خدا بود من وقتی می رفتم سر درس آیت الله ممدوحی،یک ولی خدایی هم ما پیدایش کردیم،با دوستانم بودم استاد اسکندری بود چند تا دیگر دوستان بودند، می رفتیم هفته ای یک شب ایشان رامی دیدیم، خیلی ناز بود، اصلا وقتی می رفتی خدمت شان، انگار یک امام معصوم بود اصلا دید، قیافه شان دیدنشان لحظه ای که پیششان نشستی خیلی، خدا رحمت شان کند،روح شان شاد، می گفت که، در مکه کلی توسل کردم،سوال داشتم سوالم برطرف نمی شد حل نمی شد،گفت به من گفتند که رفتی قم آن شیر فروش هست که، آنها که قدیم ها قبل از تخریب حرم، طرح توسعه حرم یادشان است که چند نفر بودند شیر می فروختند، قدیم ها بود شیر داغ می فروختند الان که دیگر متاسفانه باز حرم امام رضا یک چیزهایی دارد،آمدند به شیر فروش گفتند برو آنجا بایست یک نفر می آید سوالات را جواب می دهد. گفت رفتم آنجا دیدم یک آدم خل وضعی ایستاده آنجا این است می خواهد به سوال من جواب بدهد! این که نیست،در همان خل وضعی هایش و پرت و پلاهایش با مردم حرف می زد به من اینجوری کرد ساعت فلان بیا اینجا، ساعت فلان بیا، هاج و واج اینجوری، گفت آمدم دیدم بعد یک دفعه ایستاده یک گوشه تند تند حرف می زند و گفت برو دیگر پیدایت نشود، سوالم را جواب داد گفت دیگر نبینمت اینجا. خدا چه کسانی را دارد، من یک موقع داشتم می رفتم یک درسی داشتم شمال می رفتم درس می دادم، یک سوال عرفانی برای من پیش آمده بود گیر کرده بودم اصلا، مانده بودم چکارش کنم، بعد یک پسری بود آنجا این پسر ،پدرش همیشه به من می گفت که این پسرم کم دارد، یک ذره واقعا هم اینجوری بود خل وضع بود، گفتش این را چکارش کنم،درس را هم نمی تواند بفهمد، فلان است این ها، گیج است این بچه، بعد زن نمی تواند بدهمش، اصلا نمی فهمد زن چیست، ازدواج، نمی توانم به دختر مردم خل است که نمی توانم، پزشکان هم ناامیدکردند، عقب افتادگی دارد، الان شده بیست سال پنج کلاس هم نتوانسته برساند خودش را، مثلا وقتی من می رفتم بغلش می کردم، بوسش می کردم،از من خوشش می آمد با هم حال می کردیم، دو خل بودن دیگر بالاخره، بعد یک دفعه نشستم که حال میکردیم با او،بعد آمد پیش من نشست همینجوری یک کاغذ داد دست من، من همین جوری گرفتم دلش نشکند، مثل بچه های ناز هستند می آیند دست من کاغذ می گذارند، نقاشی کشیدن و اینها،از این هم گرفتم گذاشتم جیبم، بعد داشتم بر می گشتم از شمال، در ماشین داشتم بر می گشتم دستم را بردم دیدم چه نوشته باز کردم دیدم شعر سنگین عرفانی را با توضیحاتش برای من نوشته، یا حضرت عباس، شعر این اصلا سواد ندارد، اصلا پنج کلاس سواد ندارد نمی فهمد اصلا درس نمی فهمد چیست،دیدم شعر را قشنگ نوشته،شعر عرفانی سنگین با توضیحاتش برای همین آدم باید غرور علمی نداشته باشد،خیلی خطرناک است این رسم خوبی که مراجع ما علمای ما بزرگان ما، داشتند و دارند چقدر عالی است، که مرجع می نشیند، عالم می نشیند، استاد می نشیند،شاگردان دسته چندم می روند بالای منبر سخنرانی می کنند، و همه هم باید گوش می کنند، مرجع تقلید است، طلبه سال دوم است طلبه سال پنجم است، از زبانش چه جاری می شود یک موقعی؟ حکمت جاری می شود. مادرت وقتی دارد با تو حرف می زند با ادب گوش کن یک موقع یک چیزی گیرت می آید، پدرت حرف می زند، سوپر محله دارد حرف می زند، گوش کن، سوار یک ماشینی شدی یک راننده دارد با تو حرف می زند،گوش کن، من اینقدر حرف از این راننده تاکسی ها یاد گرفتم که نگو. خدا شاهد است ولی گوش می کنم، اینقدر از پیرمرد پیرزن ها حرف یاد گرفتم، پیرزن، پیرمردهای بی سواد، اینقدر حکمت از آنها یاد گرفتم که نگو، حکمت جاری می شود از خزائن غیب از آنجا ظاهر می شود می آید، برای همین هیچکس را کوچک نشمارید،هیچ کس را کوچک نشمارید،یک موقعی است بچه ات چیزی دارد می گوید خداوند می خواهد با بچه ات به تو بفهماند،گوش کن بچه ات دارد حرف می زند،گوش کن،

یک خاطره هم بگویم بس است. رفته بودم برای دانشمندان هسته ای سخنرانی کنم،رییس شان می گفت ما کسی نداشتیم مغز متفکر دختر پسر زن و شوهر بیست و سه ساله بودند این ها،داشتندانرژی هسته ای برای کشور راه می انداختند،خود دو تا پسر می گفتند ما اینقدر استادمان مسخره مان کردند که مسخره بازی ها چیست،ما که استاد شما هستیم در خارج هم درس خواندیم چنین چیزی نمی فهمیم این علم برای خارجی هاست برای آنهاست ما چه می فهمیم انرژی هسته ای چیست،شما دیگر لوس بازی در نیاورید،استادها ما را اینجور مسخره می کردند،اما این را راه انداخته بودند،بعد می گفت در یک جا در یک بحثی یک نشتی اتفاق افتاده بود یک نشتی جایی گاز نشت می کرد نمی توانستیم کنترلش کنیم،هر مهندسی را در این کشور می شناختیم هر متخصصی را می توانستیم که بیاوریم که جلوی نشتی را بگیریم همه آمدند می گفت هر دفعه هم که می خواستیم یک جوری بکنیم یک کارگری داشتیم آنجا،کارگر معمولی می گفت آقا من بروم ببندم؟برو بشین سر جایت این حرف ها چیست فلان مهندس فلان جا قرار گذاشتیم ،این هر کس می آمد اینجوری می کرد آقا بروم ببندم؟ باز این حرف زد روی مخ است . برو بابا! گفت از دانشگاه های گردن کلفت آدم های بزرگ را آوردیم اینجا نتوانستند، جلوی این را بگیرند حل کنند، این هر دفعه می گفت آقا بروم ببندمش؟ بروم ببندم؟ آخر که از همه ناامید شدم بروم ببندم گفتم برو ببین چه غلطی می کنی می توانی ببندی،از عصبانیت و ناراحتی گفتم. گفت رفت بست آمد، تمام شد،رفت بست آمد،

حکمت دست یک موقعی یک حیوان حرف می زند، مواظب باش. من یک عملی داشتم باید از پایم کشاله پا یک خونی می گرفتند دوره سرطانم،دکتر آمد بالای سرم سوزن را کرد در کشاله پای من، نمی توانست پیدا کند بعد دوباره می کرد، دوباره بعد می چرخاند پام اصلا آش و لاش کرد من را، من هم همینطور فقط تحمل می کردم. در می آورد سوراخ می کرد در می آورد سوراخ می کرد، خون زد بیرون نشد کاری بکند. یک ذره پنبه گذاشتند رفت گفت،رفت اصلا،سوپروایزر حرفه ای تر هستند، سوپروایزر آمد و او هم زد پای من را آش و لاش کرد، نتوانست خون بگیرد، دیگر من حالم خراب شد، خون ریزی هم کردم، یک نیم ساعتی گذشت و مسکنی زدند به من و یک ذره آرام شدم و همینجوری در حالت خواب آلودگی بودم دیدم یک صدا می آید در اتاقم می گوید که سیس سیس نگاه کردم دیدم، این نیرو خدماتی بیمارستان دارد یواش جارو می کشد و تی می کشد این ها و بعد سلام علیک کردم با او،بعد آمد بالای سرم گفت خوب هستی دستی به سرم کشید. حالت خوبه گفت که یک لحظه صبر می کنی،که خون از تو بگیرم. گفتم یا حضرت عباس بعد این دست کرد در جیبش، این سرنگ را گذاشت آهسته قشنگ گفت تمام شد بخواب بخواب، نیرو خدماتی بیمارستان جاروکش بیمارستان، کاری که دکتر نتوانست بکند، سوپروایزر هم نتوانست بکند تمام شد رفت، برای همین حواس مان باید باشد آدم عاقل، همیشه باید گوش و چشم و ذهنش را باز کند، از دیگران یاد بگیرد. از شاگرد درجه دهم ات خدا می اندازد دهن آن راه حل می دهد به آن،غرور نداشته باشیم تا حکمت بیاید در ذهن مان در دل مان ان شاالله.

الحمدلله رب العالمین و صلی علی محمد و آله الطاهرین.