شرح زیارت جامعه کبیره
جلسة صد و پنجاه و پنجم (155) به تاریخ: 01/10/1401
استاد گرانقدر:
حجةالاسلاموالمسلمین محمد شجاعی
تعداد جلسات: ادامه دارد
بحثمان در شرح زیارت جامعه کبیره به این موضوع رسید: «وَ مَعادنِ حِکمَةَ الله»؛ این مسئله بسیار مهم است، فهم این مسئله، که اساساً حکمت یعنی چه، معدن یعنی چه؟ معدن را قبلاً توضیح دادیم و این که حکمت به ما چه ربطی دارد، قبلاً بین معرفت و علم یک تمایزی را مطرح کردیم و گفتیم آن چیزی که منشأ قیمت است برای انسان ها علم نیست. بلکه معرفت است، علم ارزش هست و نورانیت هم دارد به شرطی که تبدیل به معرفت شود یعنی «شدن» درش باشد و فقط در حد دانایی نماند، به دارایی هم برسد، حکمت را هفته قبل توضیح دادیم؛ یعنی فهم باطن اشیاء. حکمت؛ عبارت است از معارفی که با استدلال، عقل و برهان اثبات و فهمیده می شود و حکمت، حقیقت اشیاء است. «الهمَ ارنی الاَشیاءَ کَما هی فَهم حقیقةِ اشیاء»؛ این خیلی مهم است، حالا چطور می توانیم بفهمیم این مسئله چه ربطی به ما دارد و چه جایگاهی دارد؟ توجه کنید مسئله حکمت یکی این است که ما اساساً آفریده شده ایم برای مقام خلیفة الهی، برای این که به مربی مان شبیه شویم، رب ما یا مربی ما که «الله» است ما برای تخلق به او و جذب صفات او آفریده شده ایم که به او شبیه شویم.
قبلاً توضیح داده ایم در هر رشته ای اساساً تشکیل یک رشته یا یک باشگاه برای تبدیل شدن شاگردان آن باشگاه به مربی است که صفات مربی را دریافت کنند در هر رشته ای، در رانندگی، آشپزی، خیاطی، خوشنویسی یا رشته های ورزشی و هر چیز دیگری. در بخش انسانی هم خداوند یک باشگاه به بزرگی عالم راه انداخته است. یکی از مسائل مهم در حکمت این است که شما بتوانید عالم را به چشم باشگاه نگاه کنید و خودتان را به شکل اعزای یک باشگاه ببینید که این بسیار حکیمانه است، اگر کسی این را فهمید آن وقت بسیاری از مسائل برایش حل می شود و این شخص خیلی زود به نشاط، به قدرت، به شادی و آرامش می رسد، اگر کسی نرسید به این خاطر است که حکمت را نفهمیده است. نفهمیده است که حکمت خلقت و فلسفه خلقت چیست، اگر کسی فهمید که آمده در یک باشگاه زیر نظر یک رب یا یک مربی که صفات آن مربی را دریافت کند آن وقت مسائل برایش راحت تر می شود مثلاً یک خانم می داند که باید با شوهرش چگونه برخورد کند، می فهمد که شوهر و مادر شوهر، باجناق و دیگران دشمن او نیستند، می فهمد که حتی دشمنان هم دشمن نیستند بلکه حریف تمرینی شما هستند، آمده اند تا شما را بزرگ کنند، خداوند دشمن را می گذارد برای تمرین شما، کما این که مربی برای شما یک حریف تمرینی می گذارد که شما تمرین کنید تا قوی شوید، این که مربی با شما این کار را می کند به این خاطر است که شما را دوست دارد چون در شما قابلیتی می بیند و شما با این حریف می توانید رشد کنید و قوی شوید؛ پس اگر بعداً حکمت را فهمیدیم می گوییم که ما آمده ایم در باشگاه دنیا تا تربیت شویم این خودش یک حکمت است، این جاست که آدم می فهمد که رب دارد. حکمت از طریق معرفت نفس به دست می آید. منشأ همۀ حکمت ها خودشناسی است. «مَن عَرَفَ نفسه فَقَد عرَفَ رَبَ؛ هر کس خودش را بشناسد خدای خودش را هم می شناسد»؛ البته فقط ربّ هم نیست، چراکه شما وقتی خودتان را شناختید می فهمید که به مربی نیاز دارید. اگر فهمیدید که آدم هستید می فهمید که در بخش آدمب مثل چهار بخش پائینی استاد و مربی نیاز دارید. خودرو نیستید که بخواهید همین طوری رشد کنید و زندگی کنید.
می فهمید که آدم هستید، مهم تر از این که دانشمند باشید، عقل باشید و فرشته باشید، مهم تر از این که حیوان باشید و زن و مرد باشید، مهم تر از این گیاه باشید و جنبه جمادی داشته باشید، می فهمید که آدم هستید؛ پس تا فهمیدید که آدم هستید اولین چیزی که انسان را به اضطراب می اندازد این است که می گوید مربی ات کو؟ چه کسی می خواهد مرا تربیت کند، استادم چه کسی است؟ من به مربی احتیاج دارم، یک نفر باید استعدادهای مرا شکوفا کند، یک کسی باید مرا پرورش بدهد، یک باشگاهی من را قبول کند. من باید در یک باشگاه ثبت نام کنم، من یک مربی می خواهم که به من تمرین بدهد و مرا ورزش دهد، تا استعدادهای آدمی ام شکوفا شود، کسی که باشگاه تربیت بدنی و پرورش اندام می رود خودش از روز اول می داند که عکس هایی که آنجا زدند با هیکل خودش مقایسه می کند، می بیند که او در مقابل آنها هیچ است. یک آدم شکم گنده و بدن لاغر و شکم یک عالمه جلو آمده. می گوید من چه جوری می توانم به این ها شبیه شوم؟ این شکم را باید آب کنم و بعد این ها را باید پرورش بدهم. چه جوری؟ چه جوری این عضلات را از توی این سینه و بازو بزنم بیرون. ولی در بازو و سینه همه هست. وقتی توی بازو وسینه آنها هست در بازو و سینه تو هم هست. پس این رویش می خواهد. من می خواهم به این مربی اعتماد کنم، چون اینها را دارد پس می تواند مرا تربیت کند. در باشگاه خدا، ما آمده ایم به باشگاه خدا تا آن شویم، کاری به بقیه نداریم که شوهر چکار می کند، زن چکار می کند، ما غصه های این ها را بخوریم، لجمان می آید که فلانی دارد چکار می کند. این دارد می خورد، این دارد می برد، این دارد حالش را می برد، بخور بخور هست. به ما ربطی ندارد. من باید در باشگاه پرورش پیدا کنم. مهم پرورش من هست. اگر هم جایی آمدم، چون مربی ام گفته دخالت کن، اگر مربی بگوید دخالت نکن، نباید دخالت کنم، جایی می گوید که الان پرورش شما در دخالت نکردن است ما هم باید بگوییم: چشم.
اگر من فهمیدم که حکمت یعنی این؛ یعنی من آمده ام در این باشگاه، خیلی از ماجراها حل می شود، وقتی فهمدیم که اساساً برای این آفریده شده ام که شبیه به مربی ام شوم. اگر بخواهم شبیه به مربی ام شوم یکی از جهاتش که شبیه مربی ام شود، چیست؟ اینکه من در دانش شبیه به او شوم. در فهم مسائل و نگاه به مسائل نگاهمان با «الله» یکی شود و با او اختلاف نظر ندارم. چون اشیاء را یک جوری خقل کرده همان جوری هم نگاهش می کنم. ولی ما خیلی اوقات اشیاء را آن طور که آفریده شده اند نمی بینیم، خداوند وقتی می خواهد موسی علیه السلام را تربیت کند، چه جوری تربیت می کند؟ «ما تلکَ بِیَمینک؛ چه چیزی در دست توست ای موسی؟»؛ موسی می فرماید: « هیَ عصای؛ این عصای من است»؛ موسی آن را عصا می بیند، حالا کارکردهای آن برای موسی چیست؟ محدود است، می گوید: «اَتَوَکَأ عَلَیها؛ به آن تکیه می دهم. «اهش بِها عَلی غَنَمی؛ با آن برگ درختان را می ریزم برای گوسفندانم، این کارکردهایش است. چند کارکرد دارد از نظر موسی. حالا خداوند می خواهد او را تربیت کند و به او حکمت یاد دهد. می فرماید: «اَلقَ عصاک؛ عصا را رها کن»؛ «فهی اِذَن هیَ صُعبانُ مُبین» این یکدفعه اژدها شد. پس این دست من می توانسته اژدها هم باشد، من فکر می کردم که فقط با آن می توانم برگ درختان را بریزم، می توانم به آن تکیه بدهم، پس می تواند اژدها هم باشد. یک کارکرد این جوری هم دارد. پس من فهمیدم که اشیاء برای من اشیاء هستند و آن کارکرد را دارند اما برای خدا همه چیز، همه چیز است، حالا من این را فهمیدم، یواش یواش یاد می گیرم، می گویم پس برای خداوند این گونه است، اگر برای خدا همه چیز، همه چیز است پس برای من هم همه چیز، همه چیز است، می شود برای من هم همه چیز، همه چیز باشد؛ چون قرار است که من شبیه مربی شوم، حکمت یعنی این.
اگر خداوند عصا را به زمین انداخت و اژدها شد؛ پس من هم می توانم شبیه خداوند شوم و عصا را به زمین بیاندازم تا اژدها بشود، چرا فقط به عنوان عصا از آن استفاده کنم، برای همین موسی علیه السلام در حرکت های بعدی در مقابل سحره از آن به عنوان اژدها استفاده کرد، ولی موسی یاد گرفته بود که چگونه عصا را به زمین بیاندازد، پرتاب عصا خیلی مهم است، که چگونه آن را پرت کنی که تبدیل به اژدها شود، این می شود حکمت. اشیاء که برای خدا این گونه نیست که مثلاً سنگ، صرفاً فقط سنگ باشد، قوم ثمود می گویند: خدایا از دل این سنگ برای ما یک شتر در بیاور، خداوند یک شتر در می آورد آن هم یک شتر زنده؛ پس اشیاء برای خداوند فقط اشیاء نیست، اشیاء ظهورات خودش را دارد هر طور که بخواهد انجامش می دهد. رابطه خدا با اشیاء مثل رابطه ما با صور ذهنمی مان است، الان شما یک سنگ را در ذهن خود تصور کنید، بعد آن سنگ را در ذهنتان به یک شتر تبدیل کنید، شد یا نشد؟ برای خدا همین گونه است. اشیاء برای ما هم همین طور باید باشند، حکمت؛ یعنی این. یعنی من هم می توانم این کار را بکنم، فقط باید یاد بگیرم و تمرین کنم، بندگی؛ یعنی این. خداوند می فرماید: شما بندگی مرا بکنید تا من به شما یاد بدهم که چگونه وقتی عصا را پرت کنید به اژدها تبدیل می شود. شما بندگی کنید، شما هم اگر حرف گوش کنید و بندگی کنید می توانید، به شما یاد می دهم که وقتی به یک بیمار دست بزنید چطور می توانید او را شفا دهید. خدا رحمت کند حضرت امام سلام علیه را، وقتی که زنده بود. ما رفیقی داریم که در درگیری با منافقین او را با پنجه بوکس زده بودند، پیرمردی هم بود حاج آقا یار احمد، در فیلم ها و عکس هایی که از زمان جنگ و دفاع مقدس نشان می دهند، پیرمرد خیلی خوش رویی است که ریش بلندی دارد، عکسی را که در آن با فرزندش وداع می کند را حتماً دیده اید.
حاج آقا برای من تعریف می کردد که منافقین با پنجه بوکس زدند توی صورت من و همۀ استخوان های من خُرد شد، رفتیم دکتر. دکتر استخوانهایم را سیم پیچی کرد، من تا مدت ها دهانم باز نمی شد، فقط می توانستم با نی غذاهای آبکی بخورم. ایشان گفت که خلاصه یک روز رفتیم ملاقات امام (حالا یا جماران یا قم. یادم نیست کجا را گفت)، زور زدم و خودم را جلوی امام رساندم. امام گفت: چیه پیرمرد؟ گفتم که آسیب دیده ام، امام دستی به سر و صورت من کشید و تمام استخوان هایم چسبید سرجایش. جا در جا دهانم باز شد بعد رفتم منزل، خانمم گفت: بیا حاجی برای شما سوپ درست کردم، گفتم سوپ چیه، آبگوشت را بردار بیاور.
باز یک دختر بچه ای از همسایگان ما بود که فلج بود، پدرشان ایشان را خدمت امام برده بودند، امام رحمة الله علیه دست به کمرش کشیده بود و دختر بچه بلند شده بود. این چه جوری می تواند این کار را بکند؟ پس یک فرمول دارد که همه هم می توانند این را یاد بگیرند. یک فرمول است که هر کس تمرین کند آن را یاد می گیرد، شما اسکی بازها را نگاه کنید که از یک کوه چند صد متری بااسکی می پرند. دیدید؟ صدمتر می پرد. دوباره می رود می پرد. ما هم می توانیم این کار را بکنیم؟ ما اگر دو متر بپریم دست و پای مان خُرد شده. او چه جوری می تواند این کار را بکند؟ روی هوا راحت این کاررا می کند. ژیمناستیک کارها را دیده اید که چه کار می کنند؟ با نگاه عادی نمی توانند این کار را بکنند. می گوییم که این ها چه جوری توانستند این کا را بکنند. این اسکیت باز چه جوری می تواند این کار را بکند. این خلبان چ چه جوری می تواند این کار را بکند، ولی معما چو حل گشت آسان شود، باید بروید فوت و فنش را یاد بگیرید، باید مهارتش را یاد بگیرید آن وقت می بینید که تو هم توانستی این کار را بکنی. زمانی می رسد که از کسانی که فکر می کردید که چقدر ماهر هستند بهتر شدی؛ پس حکمت پشت قضیه است.
خداوند چگونه اشیاء را می بیند، من هم اشیاء را همان گونه ببینم، حالا من هم باید تمرین کنم ببینم که من هم می توانم؟ برای من هم می شود.
17:19
گفتم این را که فرمانده مان برای شناسایی دشمن رفته بودیم، کنار دشمن که بودیم، عراقی ها بالای سرمان آمدند. من هم گیج و منگ مانده بودم، بچه شانزده، هفده ساله، فرمانده مان به من می گفت که کارت را بکن. تو را نمی بیند، این می شود حکمت، حکمت یعنی چه؟ سواد هم نداشت، من غروب ها به این قرآن یاد می دادم به فرمانده ام. بلد نبود قرآن بخوان.د شاگرد من بود ولی شب ها استاد من بود، من عالم بودم، او حکیم بود. نمی بیند. کارت را بکن. این یعنی رمزی را فهمیده بود، که من این آیه را بخوانم دشمن کور می شود، حالا بچه ها خودشان علیه خودشان جُک ساخته بودند، می گفتند بچه بسیجی است دیگر «وَجَعلنا» خوانده تانک عراقی ندیده بود لهش کرده بود، ولی ما از این حکمت ها و قدرت ها خیلی دیدیم. 18:25
«کُلِ شئ»، «کُلِ شئ»، هر چیز، هر چیزی می تواند باشد. خدا رحمت کند مرحوم نخودکی را.گفت یک مریض داریم شهرستان است می گفت این را ببر بده بخورد خوب می شود. گفت این جا نیست دور است. گفت پس تو بخور او خوب می شود، حکمت یعنی این.
به یک ولیّ خدایی در قم گفتم که مریض داریم در تهران، گفت رفتی تهران از طرف من یک سوره حمد براش بخوان به یک چیزی به او بده بخورد، این می شود حکمت. تو بخوان او خوب می شود، ولی حمد خودت را حق نداری بخوانی. حمد چه کسی را بخوان؟ از طرف من بخوان. به تو اذن می دهم حمد بخوانی. او خوب می شود. حکمت یعنی؛ این که شما باطن اشیاء را ببینی. اول جنگ عراقی ها حمله کرده بودند. یکی از بچه ها اسلحه نداشت. مانده بود که چطور جلوی این ها را بگیرد، آفتابه را گرفته بود جلوی آن ها، آن ها هم همه اسلحه هایشان را پائین انداختند و دستگیر شدند، حکمت یعنی این؛ یعنی تو اگر بخواهی آفتابه برایت اسلحه می شود. با آفتابه هم می شود عراقی زد. یک موقع عراقی ها در خط خیلی اذیت می کردند، بمب می ریختند، با هلی کوپتر و هواپیما همین جوری می آمدند سر بچه ها می ریختند. یکی از بچه ها لجش گرفت از روی ناراحتی آمد لوله تانک را گرفت بالا هواپیما را زد. هواپیما را با ضدهوایی و موشک می زنند. تا به حال چنین چیزی در دنیا سابقه نداشته، او با تانک هواپیما را زد، منفجر کرد، او معروف بود به رضا چیفتن. ما در جبهه از این چیزها خیلی دیدیم. همه چیز، همه چیز است برای خدا، حالا نسبتی که با خدا برقرار می کنی، برای تو هم همه چیز، همه چیز است، تو چون قرار است که شبیه این شخص شوی، اولین مرحله این است که باید اشیاء را آن جور که او می بیند، باید تو هم ببینی؛ چون می خواهی شبیه مربی شوی، اگر در نگاهتان به اشیاء اختلاف داشته باشی، دیگر حکیم نیستی، او می گوید: این کار حرام است، تو می گویی: حلال است، او می گوید: فلان کار حلال است، تو می گویی: اشکالی دارد. حرام است؛ پس با خدا اختلاف داری و تو نمی توانی به حکمت برسی. تو نگاهت غلط است. تو اگر نوع نگاهت و طرز فکرت شبیه معشوقت شد، اشیاء همان گونه هستند که او می بیند، قدرت و شدن در کجاست؟ در هم نظری شما با مربی ات است، اگر مربی ات یک چیزی می گوید و شما چیز دیگری می گویید این جا کار خراب می شود و شما اختلاف پیدا می کنید.
امام هادی علیه السلام می فرمایند: «یُؤتِی الحِکمَة مَن یَشاء؛ خدا به هر کس که بخواهد حکمت می دهد»؛ «وَ مَن یؤت الحِکمَه فَقَد أُوتیَ خیراً کثیرا» خداوند می گوید راجع به کثیر. این دنیا در نظر من به اندازه یک پشه هم ارزش ندارد، بازیچه است، ولی وقتی می گوید کثیر، نگاه ما باید با خدا یکی باشد. در اندازه ها باید اشیاء را با خدا یکی نگاه کنید، اگر یک چیزی را خدا بزرگ می بیند و تو کوچک می بینی و یا برعکس، تو حکمت نداری.
حکمت یعنی هر چیزی را که خداوند هر جوری و هر اندازه می بیند تو هم به همان اندازه ببیندش، تا بتوانید آن قدرت را داشته باشید، تا بتوانید آن صفت را بگیرید، ولی وقتی اندزه های خدا را قبول ندارید، تعدی و تجاوز می کنید به حدود خداوند، نمی توانی شبیه خداوند شوی، اندازه ها را باید دقت کنید. در حکمت، فهم اندازه و ماهیت اشیاء خیلی مهم است. لذا دعای پیامبر صلی الله و علیه و آله این است: «اَللهُمَ اَرن الشیاءَ کما هی؛ خدایا اشیاء را آن طور که هستند به من بشناسان».
خداوند در این آموزش به موسی یاد می دهد که این چوب فقط چوب نیست. انبیاء علیه السلام این گونه آموزش می دیدند و تربیت می شدند، با یک اشاره از دل سنگ شتر بیرون می آید. خدا رحمت کند یکی از اولیاء خدا را، من مریضی را برده بودم خدمت شان، گفتم که این بنده خدا خیلی درد دارد، مدتها درد می کشد. گفت پس می گویم که درد نگیرد. گفت: رفتم خدمت مرحوم خیاط گفتم که خانه ما خیلی موریانه می زند چه کار کنیم؟ یک ذکری نوشتند گفتند که بگذارید داخل دیوار خانه تان، گفت: آمدم گذاشتم داخل دیوار خانه دیدم موریانه ها رفتند، گفتم چه دعایی بود که او نوشته بود؟ فضولی کردم دیدم نوشته موریانه برو. به آن ولیّ خدایی که گفتم آن بنده خدا درد دارد. گفت می گویم دیگر درد نداشته باشد، تمام شد. پا شو. گفتم: من هم درد دارم، هیچی نگفت. صد تا از این ها آمدند کاری کنند که درد من بیافتد اما درد من نیفتاد، من را بردند اتاق عمل، دکترها گفتند که ما اصلاً نمی فهمیم که درد شما چه دردی است، نمی توانیم کاری کنیم، فقط می توانیم تو را فلج کنیم. طوری که دیگر درد را احساس نکنی، گفتم: فلج کنید، ما را بردند بیمارستان، در اتاق عمل ماده ای را در کمر من تزریق کردند. گفتند الان که تزریق کردیم کمر شما هیچ وقت دیگر درد را احساس نمی کنی، فلج می شوی و عصب دیگر قطع می شود. گفتم: باشد. آمدم بلند شوم گفتم: آخ. گفت: آخ چیه؟ گفتم درد دارم. گفت: برای چی درد داری. تزریق کردم. نباید درد داشته باشی، گفتم: درد دارد. گفت واقعا درد داری؟ گفتم: آره. گفت: یعنی چی! چطور درد داری؟ دکتر بنده خدا گیج شده بود، گفت این ماده ای که برای شما تزریق کردم مثل یک ماده بیهوشی بود. شما الان نباید درد داشته باشید، چطور درد دارید؟ مثل کسی که بخواهیم ماده بیهوش کننده به او تزریق کنیم و او بیهوش نشود. گفت هفته بعد بیا تا باز برای شما تزریق کنم، هفته ای بعد رفتم ایشان باز برایم ماده را تزریق کردند بعد گفتند که خوب هستید؟ گفتم: نه.
گفتند هفتۀ بعد بیا، باز هفته بعد رفتیم، گفتند الان خوب هستید؟ نه. گفت من الان این را به فیل بزنم می میرد، چطور می شود که شما هنوز درد دارید، گفتند ببخشید مثل این که نمی شود. ما هفت جا از دکترهای گردن کلفتهای تهران را رفتیم گفتند اگر این ماده تزریق شود تمام است، تزریق کردند و هیچ اتفاقی نیفتاد، درد هم چنان سر جای خودش باقی بود، یک شبی خدمت امام حسین علیه السلام رسیدم، گفتم که حضرت درد دارم، فرمود این درد را به شما هدیه داده ایم می خواهید یا نه؟ گفتم: بله، هدیه، هدیه است. حکمت؛ یعنی این که ما نمی خواهیم تو خوب شوی، شما باید این درد را تحمل کنی. اگر یک بنده خدایی می خواهد درد تو را از کار بیاندازد و نمی شود ما گفته ایم که درد شما از بین نرود شما می خواهید یا نمی خواهید؟ گفتم: بله. یک جمله هم ایشان فرمودند: گفتند که به رهبرتان هم داده ایم، خوب نگه داشته . به ایشان اقتدا کنید، دست آقا را فرمودند. حکمت؛ یعنی این؛ یعنی این که هر چیزی را آنی که هست ببینی و بفهمی و به همان راضی باشی. خداوند می فرماید: ما به هر کس حکمت بدهیم خیر کثیر داده ایم. کثیر در نگاه خدا بسیار زیاد است. می فرماید: من اگر به کسی حکمت دادم خیر زیادی به او داده ام. الان ما هوس حکمت می کنیم یا نه؟ یا فقط می گوییم که یک چیزهایی شنیدیم یا نه واقعاً از فردا به دنبال آن می افتیم؟ معصوم می فرماید این ها معادن حکمت خداوند هستند؛ پس این ها خانواده تو هستند، آبا و اجدادت هستند، پدر و مادرت هستند، این ها معدن حکمت خدا بوده اند، علاقه ای دارید شبیه به خانواده تان شوی یا نه؟ حسی در تو ایجاد می شود که بگویی من هم باید شبیه خداوند شوم. اصلاً قیمت و ارزش و بزرگی من به میزان شباهتم به خانواده و اصل و نصبم است؛ پس بیافتیم به دنبال آن ببینیم که حکمت چیست واقعا؟
ما تا آیه را همانطور که خداوند فرموده نفهمیم حکمت نداریم، ممکن است که دانشمند باشی و آن را از نظر دانشی بفهمی؛ اما تا آن حس و آن قبول و آن قلب آن جور که او می گوید، درگیر نشوی، حکمت نداری. می فرماید: «لَقَد مَنَ اللهِ عَلی المؤمنینَ اِذ بَعَثَ فیهِم الرَسول مِن اَنفُسِهِم؛ خدا منت گذاشت بر مؤمنین که یک رسولی از جنس خودشان برای آن ها گذاشت»؛ تا به حال شده که به خدا بگویی خدایا ممنونم که پیغمبر برام فرستادی. خدایا چه خوب کاری کردی برام پیغمبر فرستادی. منت گذاشتی سرم، تا وقتی به این تشکر نرسی حکیم نیستی و به حکمت نرسیدی، شما باید آیه را همین طور که او گفته، بفهمی، منت گذاشت بر سر مؤمنین که« اِذ بَعَثَ فیهم الرَسول مِن اَنفُسِهِم؛ از جنس خودشان برای آن ها پیغمبر گذاشت»؛ یک جمله ای است در صحیفه هایی که گفتم بگیرد و بخوانید، صحیفه جامعه از امام سجاد علیه السلام، خیلی شراب خدا در این ها ریخته است. غوغا می کند، بعد از ظهر های جمعه. « مَا أَحْسَنَ مَا صَنَعْتَ بِي يَا رَبِّ إِذْ هَدَيْتَنِي لِلْإِسْلاَمِ» خدایا چقدر خوب و قشنگ با من رفتار کردی که من را به اسلام رساندی»؛ از بین میلیاردها جمعیت روی کره زمین تو مرا به اسلامت رساندی، آن هم اسلام ناب، چهارده تا رهبر معصوم خدا به کی داده است این را. بگردید در این هشت میلیارد جمعیت بفهم خدا با تو چکار کرده، این قدر جاهلانه طلب کار نباشی از خدا، و از خدا سر مسائل مادی و گیاهی و بدنی با خدا درگیر نشوی.
می گوید من از خدا راضی نیستم. خدا با تو کاری کرده و چیزی به تو داده که بخش های پائینی هر چیزی هم نداده، حکیمانه نداده، حکمت؛ یعنی این که تو بفهمی که اگر نداده از روی عشق نداده نه از روی کینه و تنفر و تبعیض، اگر به بقیه هم داده باز از روی حکمت داده ؛ پس در کار بقیه فضولی نکن و حسادت هم نکن. پیامبر صلی الله و علیه و آله فرمود: لَو تَعلَمونَ ما الدُخِرَ ما حَزنتم علی ما زوی عَنکم» اگر می دانستید چی براىتان ذخيره شده هیچ وقت بخاطر چیزهایی که داده نشده، غصه نمی خوردید. حضرت به ما حکمت یاد می دهد. هیچ وقت به مقایسه خودتان با دیگران نمی پرداختید. حکمت یعنی این که خودت را مقایسه نکن و با کسی مسابقه نگذار. ما دارم مظاهر حکمت را از آن جلسه می گویم. حکمت؛ یعنی حقیقت اشیاء. خداوند می فرماید: «یَتلو علیهم آیاته؛ آیاتش را، یعنی نشانه هایش را برای انسان ها تلاوت می کند؛ یعنی وقتی که می خواند شما می گویید: روشن شدم، نه این که چهل سال قرآن بخوانی هنوز تاریک باشی، طرف تفسیر هم می خواند اما هنوز کور است، چون آیه نمی خواند. اصلاً آیه بودنش را نمی فهمد یعنی چه؟ به عنوان نشانه از آن درک نمی کند، علامت و ظهور نمی بیند، کلام نمی بیند. قرآن را نمی تواند بفهمد. «یَتلو عَلَیهِم آیاته و یُزَکیهم؛ آیات و نشانه هایی برای انسان آورد و تزکیه کرد قلب شما را»؛ آمده ما را تزکیه کند. پس ما به تزکیه خیلی احتیاج داریم. الان چند نفر از ما برای تزکیه خودمان استاد داریم؟ چند نفر از ما برنامه تزکیه ای داریم؟ تزکیه؛ یعنی اگر قلبت را پاک نکنی از سه تا از معشوق های قاطلی و قلابی و با آنها وارد قبر شوی بیچاره هستی. « یَومَ لا یَنفَعُ مالُ و لا بَنون اِلا مَن اَتی الله بِقَلبِ سَلیم» آن جا فقط قلب سلیم می خواهند»؛ آن جا اگر قلب شما مریض باشد بیچاره هستی، بچه از رحم مادر با قلب مریض به دنیا بیاید، ببینید که اینجا چقدر افتضا می شود. این جا بیچاره و گرفتار می شود.
تو هم اگر از رحم دنیا سالم بدون قلب سالم به برزخ بروی، مشکل پیدا می کنی، امام صادق علیه السلام فرمود که قلب سالم یعنی «الَذی یَلقی رِبَهُ وَ لَیسَ فیه احدً سواء» به ملاقات پروردگارش و مربی اش برود و کسی جز پروردگارش در قلبش نباشد. ما به تزکیه خیلی احتیاج داریم، ما خیلی به پاک سازی قلبمان احتیاج داریم، غیر از تعلیم است. «یَتلو عَلَیهم آیاته وَ یُزکیهِم؛ آیه بخواند و با آیه تزکیه شوید، و بعد «یُعلمُهم الکتاب؛ به شما کتاب را تعلیم دهد»؛ این چیزی که ما برای آن وقت نمی گذاریم؛ می گوییم وقت ندارم. برای این به دنیا آمدیم ولی می گوییم که وقت ندارم من زبان می خوانم، پزشکی می خوانم، من مهندس هستم، من دارم تاریخ می خوانم، من دارم هنر می خوانم وقت این حرفها را ندارم؛ یعنی هنوز آدم نیستم، یعنی هنوز نفهمیدم که آدم هستم و کتاب لازم دارم، قرآن لازم دارم. قرآن شائی از من است. اگر روز قیامت قرآن در نفس ما نباشد خالی و بدبخت هستم، اگر قرآن از من شکایت کند من بیچاره ام، من به قرآن بیشتر از مدرسه رفتن، دانشگاه رفتن و آموختن هر علم دیگر به یادگیری قرآن نیاز دارم. می گوید من دانشجو هستم وقت ندارم؛ پس تو برای چه به این دنیا آمدی؟ آمده ای که فقط به دانشگاه بروی؟ تو انسان هستی و به کتاب الله و حکمت نیاز داری، به فرمول و قواعد خلقت نیاز داری. می گوید وقت ندارم قرآن بخوانم، وقت ندارم عربی یاد بگیرم، وقت ندارم کلاس بروم، وقت ندارم استاد ببینم، وقت ندارم تفسیر قرآن بخوانم. خدا می فرماید من به شما این گونه نگاه می کنم، من برای شما سرمایه گذاری کردم، برای شما پیغمبر فرستادم که برای شما آیه بخواند. «یَتلو عَلَیهم آیاته»؛ «وَ یُزکیهِم؛ برای این که شما پاک شوید، به عشق برتر و قدرت برسید، به شباهت من و مقام خلیفة اللهی برسید، دلهایتان را پاک نگه دارید. انسان باید دائماً مراقب قلبش باشد، که مبادا سه تا معشوق اصلی از قلبش به رتبه های بعدی برود. این اگر مراقبت نیست یعنی فحشا دارد.
مدام کارمان این نباشد که فاحشه های جنسی را مسخره و تحقیر کنیم. ما خودمان از آن ها خیلی بدتر هستیم، ما به مراتب از فاحشه های جنسی کثیف تر و آلوده تر هستیم، وقتی مراقب قلبمان نباشیم، این هرزگی است. هرزگی و فحشا یعنی چی؟ یعنی مراقبت نباشد. هر کثافتی هر معشوق قلابی و ضعیفی بتواند بیاید قلب تو را تسخیر کند، هر جهنمی قلب تو را بیگرد، این فحشا است دیگر، فحشا؛ یعنی این که خدا را از قلبتان بیرون کردید و معشوق دیگری را به جای او آوردید. این فحشا می شود. «وَیُعَلِمُهُم الکتاب و الحکمه» کتاب خدا را تعلیم بدهیم و حکمت را؛ گرفتید حکمت چقدر مهم است. حکمت عمق کتاب است. حکمت همین بود که برایتان گفتم. شما یک آیه می خوانید که موسی علیه السلام عصایش را انداخت و اژدها شد. همه شما بلدید. اما حکمتش کجا بود؟ این که تا عصایش را به زمین انداخت و اژدها شد شما بفهمی که برای خدا هیچ چیز فقط همان چیز نیست. خدا به اشیاء چیز بودنشان را می دهد، مثلاً می تواند گل را تبدیل به چیز دیگری کند، الان برای ما گل است اما برای خدا همه چیز می تواند باشد، برای ما هم می تواند باشد اما باید تمرینش را بکنیم.
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند
شوخی نیست که خاک را کیمیا می کند. خدا رحمت کند مرحوم قاضی را، بچه اش می آید می گوید که مامان دارد نق و غر می کند که ما چیزی برای خوردن نداریم، مرحوم قاضی هم بهم می ریزد و به پسرش می گوید که بیا بزن کف این اتفاق روی این خاک ها این جا را بکن، حالا بردار و برو، پسرش می گفت که من همین طور می کندم و طلا درمی آمد، خاک را کیمیا کند. اگر به ما نگاه کنند چه اتفاقی می افتد؟ اگر او که خاک را کیمیا می کند به قلب ما نگاه کند چی می شود؟
وقتی سحره آمدند که با موسی بجنگند، وقتی موسی عصایش را به زمین انداخت آن ها به صلیب می کشم، می گویند برو هر کاری که می خواهی انجام بده. «انما التَقوی فلهذه الحَیاةِ الدُنیا؛ تو هر کاری که دلت می خواهد فقط در این دنیا می توانی انجام دهی ما ایمان آوردیم»؛ «آمَنا بِرب الموسی؛ ما ایمان آوردیم»؛ خدا در یک لحظه چه کار میکند. امام صادق علیه السلام فرمود: اگر کسی فکر می کند که از کسی بهتر است حتی از یک حیوان، یک سگ نجسی که دارد می رود، بهتر است، «وَهُوَ مُستَکبر؛ این آدم خیلی مستکبر است»؛ این آدم متکبر و گرفتاری است. راوی می گوید که من به امام گفتم: آقا من دارم می بینیم که من گناه نمی کنم عبادت می کنم، گناه کارها را می بینم؛ یعنی من از آن ها بهتر نیستم؟ حضرت فرمود: «هیهات، هیهات؛ نه، نه»؛ چه بسا خدا به دل او نگاه کند و او توبه کند و نجات پیدا کند و تو با این غرورت از خدا دور شوی، بعد فرمودند: نشنیده ای داستان سحرۀ موسی را؟ سحره آمده بودند پیغمبر خدا را نابود کنند، آمده بودند همه مردم را به انحراف بکشانند، شدند اولیاء خدا؛ پس حواسمان باشد که هیچ کس را تحقیر نکنی. بعد حضرت فرمود: خدا او را نجات می دهد و تو را داخل جهنم می کند؛ پس لوس نشو. نگو من از او بهترم. نگو ما حجاب داریم و از بی حجاب ها بهتریم، بی خود کرده ای که این حرف را می زنی، خودِ همین کلمه که من از او بهتر هستم یک فحشاء است. یا من از آن مشروب خور بهتر هستم، این حرف بی خودی است، اصلاً ما نمی دانیم که آخرش چی می شود. علی علیه السلام فرمود: «الفقر و الغناء بعد العرض علی الله؛ فقر و غنای آدم ها بعد از این که انسان به خدا عرضه می شود معلوم می شود، روز قیامت، موقع مردن تازه معلوم می شود که تو چی داشتی. الان لوس نشو که تو خودت را بهتر از بقیه بدانی.
همه را گناهکار و اهل فحشاء بدانید و خودتان را حزب اللهی و کار درست و اولیاء خدا بدانید، اصلاً این گونه نیست، از خودتان بدتر سراغ نداشته باشید، حکمت یعنی این. به امام حسین علیه السلام عرض کردند: « مَلاَدب؛ ادب چیست»؛ فرمودند: « هُوَ اَن تَخرج مِن بَیتِک؛ این که وقتی از خانه بیرون آمدید و چشمت به هر کس افتاد بگویی که او از من بهتر است»؛ آدمی که خودش را از بقیه بهتر می داند بی ادب است. تربیت ندارد که بگوید من از بقیه بهترم. آدمی که بقیه را ریز، کوچک، آلوده، کثیف و جهنمی می بیند بی تربیت و بی ادب است. ادب؛ یعنی به هر کس که برخوردید بگویید که او از من بهتر است و چون از شما بهتر است با او درست برخورد کنید. با تحقیر، با عصبانیت با بی محلی با افراد برخورد نکنید، خدا کوچک و تحقیرتان می کند، «یُعَلِمُهُمُ الکتابَ و الحِکمه»؛ حضرت این گونه به ما حکمت را یاد می دهد. می گوید مگر شما داستان سحرۀ موسی را نشنیده اید؟ یعنی فقط داستان را نخوان بلکه آن را بفهم، حکمت؛ یعنی فهمیدن. وقتی سحره به سجده افتادند؛ پس ممکن است که بدترین دشمنان خدا روزی دوست خدا بشوند و دوستان خدا روزی دشمن خدا شوند.
وقتی به حرم حضرت عبدالعظیم می روید چه می گویید؟ « وَلا یَسلُبنی مَعرفَتِکُم؛ از خدا می خواهم که معرفت شما را از من نگیرد»؛ یعنی خداوند می تواند معرفت را بگیرد، می شود که آدم های دوست، دشمن شوند. کما این که در این چهل سال زیاد دیده ایم و می شود که دشمن ها دوست شوند، حکمت؛ یعنی این که این را بفهم.
چند سال پیش یک نماینده مجلس رفته بود بلژیک فیلمی ساخت در تمسخر و ضد پیغمبر صلی الله و علیه و آله و کلی سر و صدا به پا شد و کلی او را لعن و فحش دادند و او در این ماجرایی که از هر طرف به او حمله شد یکدفعه بیشتر آشنا شد گفت پیغمبر این گونه که شما فکر می کنید نیست، پیغمبر این گونه بود، این گونه بود، و آرام آرام عاشق پیغمبر شد، آمد گفت که من غلط کردم. او نماینده مجلس است، در مجلس آمد گفت که من اشتباه کردم، من از الان مسلمان هستم و تا آخر عمر تمام تلاشم را برای تبلیغ دین پیغمبر خواهم کرد. یک فیلم را کارگردانی کرده ولی ایستاده پاش. گفت: غلط کردم. اشتباه کردم. الان میخواهم این کار را کنم.
یک روستایی است در فرانسه همه شیعه هستند، از آن شیعه های کار درست، دوست ما رفته بود با آن ها صحبت کرده بود برای ما تعریف می کرد. می گفت که من رفتم به ایشان گفتم که چطور شد که شما شیعه شدید، گفت که ما وهابی بودیم و من و پسرهایم خیلی علیه جمهوری اسلامی و شیعه تلاش می کردیم و دائماً علیه شیعه تبلیغ می کردیم بعد به پسرم گفتم ما این حرف هایی که داریم علیه شیعه و جمهوری اسلامی می زنیم داریم از چه کسی می گیریم؟ این ها را داریم از عربستان و به واسطه می گیریم، پسرم برو کتاب های شیعه را بخر بیاور خودمان از کتاب های آن ها علیه شان مطلب درست کنیم، اول خودمان بفهمیم و بعد علیه شیعه تبلیغ کنیم. گفت کتاب های شیعه را که گرفتند و ما خواندیم عاشق امامان و اهل بیت شدیم. من و پسرهایم شیعه شدیم و بعد همه روستا شیعه شدند. دشمن های جمهوری اسلامی، دشمن های اهل بیت علیه السلام طی چند روز برگشتند و ما آخوندهای انقلابی و مجاهد زندان رفته، شنکنجه دیده، مفسر قرآن، فقیه داشته ایم در این چهل سال که بعد رفتند به همۀ عقاید شیعه فحش دادند، همه را مسخره کردند، مستقیم و غیر مستقیم.
ما رئیس جمهور داشتیم که پول های کلان مملکت و بیت المال را می داد به نویسنده های فاسق و کافر می گفت که علیه حضرت زهرا سلام الله علیها ، علیه خدا، قرآن، ائمه و حجاب بنویسید. آخوند و رئیس جمهور است اما پول می دهد علیه دین تبلیغ کنند، از آن ها دفاع می کند، چند تا رئیس جمهور ما این گونه بودند؟ آخوند و عالم است ولی وقتی که رئیس جمهور می شود آمریکا، اسرائیل و انگلیس از او پشتیبانی می کنند، دشمن های امام زمان علیه السلام کسانی که مانع ظهور حضرت هستند، همان دشمن هایی که دو سوم ایران را غارت کردند و بردند، همان هایی که ده میلیون ایرانی را در جنگ جهانی با قحطی مصنوعی کشتند، همان ها که هنوز هم در این چهل سال کشتار می کنند در این کشور، آن ها می گویند که به این آخوندِ رأی بدهید که رئیس جمهور خوبی است. آدم به کجا می رسد و سر از کجا در می آورد، اسرائیلی ها و آمریکایی ها می گویند که فلانی مرجع شماست، برای او پول می فرستند، برای مرجع تقلید پول می فرستند، برایش امکانات درست می کنند و شبکه می زنند و از دفاع می کنند در شبکه هایشان، آدم به کجا می رسد و سر از کجا در می آورد یک مرجع تقلید.
«یُعَلِمُهُمُ الکتابَ و الحِکمه»؛ پس ما زیاد احتیاج داریم که حکمت یاد بگیریم، ما خیلی نیاز داریم. ما اگر حکمت یاد نگیریم اصلاً در باشگاه شرکت و ثبت نام نکردیم؛ پس وقتی امام مهربانی ها، امام عشق، حضرت هادی علیه السلام او این نامه را برای تو تنظیم می کند و می فرماید: وقتی می خواهید با معصوم حرف بزنید به او بگویید که شما معدن حکمت خدا هستید، یک رابطه ای بین ما و حکمت هست، والا اگر بین ما حکمت و یک رابطه و نیاز ضروری نباشد به من چه که آن ها معدن حکمت خدا هستند، حالا باشند، می گوید که تو بیا زیارت ما این حرف ها را بزن؛ یعنی تو باید با این حکمت ارتباط داشته باشی؛ یعنی همان که حضرت فرمود: «الحکمةُ ضالة المؤمن؛ حکمت گمشده و معشوق مؤمن است»؛ مؤمن در به در به دنبال حکمت می گردد، هر طور هست می گردد به دنبال حکمت تا پیدا کند. چون می فهمد که تبدیل شدن و شبیه شدن و قربش به آن مربی در جذب حکمت بیشتر است.
امیر المؤمنین علیه السلام می فرماید: «مَن عَرَفَ الحِکَم لَم یَصبِر عَلی الازدیاد مِنها؛ هر کس حکمت ها را شناخت بی صبر می شود در زیاد جمع کردن حکمت»؛ یعنی دیگر تحمل کمی آن را ندارد، وقتی که می فهمد می گوید که من دیگر نمی توانم جلوی تشنگی ام را بگیرم.
برنامه ریزی زندگی اش را می گذارد که برود به سمت یادگیری حکمت، به سمت جذب حکمت به سمت قلبش، چون می فهمد که قیمتش همین است، میزان قربش به ملائکة الله، شباهتش به اهل بیت علیه السلام، میزان قربش به مربی اش به میزان حکمتی است که در قلبش می آید، این آدم در یادگیری بی صبر می شود. اگر ما بی حال و بی حس هستیم و علاقه مند به فهمیدن و شنیدن و یادگیری نیستیم به این خاطر است که به معرفت نرسیدیم. «مَن عَرَف» است؛ به معرفت و حکمت نرسیدیم. اگر علاقه مند نیستید هنوز به معرفت نرسیدید. برویم باطن ها را یاد بگیریم. علی علیه السلام می فرماید: «مَن عرفَ»؛ اگر کسی به این معرفت رسید دیگر به زیاده طلبی صبر ندارد. «لَم یَصبِر عَلی الازدیاد مِنها»؛ نمی تواند صبر کند؛ می گوید من باید بروم بفهمم، من باید تا آخرش بروم یاد بگیرم؛ توقف و تنبلی ندارد، بی حوصلگی و کسالت ندارد، توجیه و حواس پرتی ندارد. برای یادگیری وقت می گذارد. ما یک استاد حکیمی داشتیم، خدا رحمتش کند، واقعاً به ما حکمت یاد می داد، الان شما تفسیر نهج البلاغه ایشان را بخوانید و تفسیر صحیفه سجادیه ایشان را که بنده شش دعایش را درس دادم، حضرت آیت الله ممدوحی، حکیم بود، من دوازده سال از شهرری تمام کارهایم را تعطیل می کردم، وسیله نقلیه ای وجود نداشت، می رفتم در صف اتوبوس چند ساعت می ایستادم تا اتوبوس به من برسد سال 69-70 تا خودم را برسانم قم تا یک ساعت بتوانم خدمت ایشان حکمت یاد بگیرم. ایشان ما را با باطن اشیاء روشن می کرد، یک موقع هایی زمستان من ماشین گیرم نمی آمد، می رفتم در خیابان می ایستادم در برف، همه جور سختی را کشیدیم، دوازده ساعت وقت می گذاشتیم تا یک ساعت حکمت یاد بگیریم، رفت و برگشت ما دوازده ساعت طول می کشید، یک موقع هایی التماس می کردیم به یک ماشین آمبولانس، می گفتم آقا من باید قم بروم. اگر می روی ما را هم ببر. می گفت برو عقب بخواب. آمبولانس ما را می برد، چه خاطراتی ما در این جاده داریم، گاهی اوقات راننده می گفت: شما را می برم اما بیست کیلومتری تهران پیاده ات می کنم، می گفتم باشد. بقیه اش را خودم پیاده می روم، زمستان سرد ما پیاده می آمدیم تا شهرری، آن طرف بهشت زهرا ما در برف پیاده می آمدیم تا به خانه برسیم، برای ما اصلاً مهم نبود چون یک ساعت پیش آن حکیم رفته بودیم حکمت یاد بگیریم، سختی کشیدیم، یکی از سختی ها را بگویم: به یک راننده های لات گفتم که کلاه شاپور بیوک داشت. دو تا لات بودند. نگه داشت و گفت: چی داش؟ گفتم: قم می روید؟ گفت آره. به پر بالا. نشستم و گفتم آهنگ که ندارید؟ گفت: آقا شرمنده ات هستم ضبطم خراب است ولی خودم برات می خوانم، تا قم برای ما خواند، ببینید ما چه زجری کشیدیم، ولی می ارزید، الان شما ها سوسولید. همه نه. می دانم خیلی ها از راه های بسیار دور و شهرهای دور می آیند اینجا تا یک ساعت اینجا باشند. حالا ما نمی گویم که درس ما حکمت هست، ولی آدم تا زجر تحصیل را نکشد و به دنبالش نباشد چشمه اش در قلبش باز نمی شود، باید برای آن زحمت بکشد.
خدا از انسان امتحان های سختی می گیرد، این قدر مانع می گذارد تا تو بالاخره واقعاً می خواهی یا نه، خودِ استاد ما می گفت: رفتم در خانه استادم که مرا بپذیرد. در خانه بود شاگردش می آمد گفت: نیستند، مخصوصا گفت که نیست. دفعه بعد، دو روز بعد، سه روز بعد هر وقت می رفتم می گفت: نیستند و من می دانستم که خانه هست، می گفت دفعه شانزدهم من رفتم در زدم. در را باز کردند گفتند که بیا تو، خدا هم همین کار را می کند، خدا این قدر شما را رد می کند ببیند که می ایستی یا نه، این قدر خدا و اهل بیت علیه السلام مشکلات سر راهتان می گذارند تا ببینند که تو بالاخره می خواهی به این بارگاه برسی یا نه، یا این که می خواهی مفت و مجانی بروی و برسی. به راحتی چیزی به کسی نمی دهند باید استقامت کنید و عشق انسان را نگه می دارد، بی پولی و فقر دارد، مریضی و سرطان دارد، گرفتاری دارد ولی عاشقانه پاش بایست بعد خدا همه را جبران می کند. اگر کسی به دنبالش باشد، حالا می رسیم هنوز شروع نکردیم آرام آرام می رویم تا به مباحث حکمت برسیم، این بحث حالا حالاها کار دارد چون ما نمی خواهیم که فقط از دعا رد شویم بگویم که دعا را ترجمه کردیم می خواهیم به یک جایی برسیم، می خواهیم که انشاالله یک اتفاقی برای قلبمان بیافتد.