شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 149 10/06/1401
بحثمان در شرح این فقره از زیارت جامعه بود که خطاب به معصومین علیهم السلام می کردیم که «السَّلَامُ عَلیکم مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ»، در مورد محل معرفت بودن که نسبت به اهل بیت میدهیم، مقدمات و توضیحاتی را دادیم. امروز یک مقدار می خواهم راجع به این جایگاه معرفت و نقش معرفت سخن بگویم و بدانیم که ما بدون اهلبیت به دارایی نمیرسیم. به توان و قدرت نمی رسیم. معرفت با علم و دانش فرق دارد. علم یک ارزش و ثواب و یک وظیفه است، ولی همیشه نمیتواند به ما کمک کند و اساسا ملک انسانی در علم وجود ندارد. نمی توانیم بگوییم مثلا یک کسی که آیت الله است، الان آدم تر از بقیه مجتهدین است. ما این حرف را نمی توانیم بزنیم. آدم تر از بقیه انسان ها نیست. او اگر آیت الله هم هست، مقدس هم هست، مقرب هم هست، سر جای خودش. ولی ما نمی توانیم راجع به این این جوری بگوییم که مجتهدین انسان تر از طلبه های درس خارج خوان هستند یا طلبه های درس خارج خوان انسان تر هستند از طلبه های مثلا سطح یک. دکترا انسان تر از ارشد هستند. نمی توانیم بگوییم. چون علم ملاک انسانی نیست. ملاک فرشته ای هست و ملاک عقلی است. به هر حال انسان مقامش فوق عقلی است و ملاک های انسانی چیزهای دیگری هستند. ولی معرفت این گونه نیست. معرفت فرق می کند. قدرت و نورانیت است. معرفت در قلب است و علم در مغز و عقل انسان قرار می گیرد، معرفت نورانیت می آورد. معرفت مایه انس و شاخصه اصلی سعادت است. یعنی رحمانیت و رحیمیت، همان مهربانی، آرامش و شادی. اما خیلی از افراد اطلاعاتشان خوب است ولی هیچ کدام این شاخصه ها را ندارند. یعنی نه آدم مهربانی هستند، کینه ای هستند، درگیرند، گرفتارند، گذشته ها خیلی به یادشان می آید، دلشورهای آینده زیاد دارند با خودشان، نمی توانند بخشش داشته باشند. ناآرام هستند، دائما جلز و فلز دارند، یکسره دلشوره سراغشان می آید. برای هر چیزی مضطرب میشوند، برای هر چیزی نگران می شوند، برای هر چیزی ناراحت می شوند، هر چیزی، هر حرکتی، هر بالا و پایینی میتواند اینها را دلشوره درشان ایجاد بکند. دائما با دیگران مقایسه و مسابقه دارند. اینها اصلا ملاک های انسانی ندارند. آدم های شادی نیستند. معرفت برای انسان قدرت و توان می آورد. هم باعث می شود که انسان در دنیا بهشتی باشد. و در بهشت زندگی کند. در هر شرایطی، چه آسایش و چه سختی. چه فقر چه غنا. انسان وقتی دارایی داشت و معرفت داشت شرایط دنیا و بالا و پائین شدنش او را به غصه نمی اندازد. دقت کنید که شاخصه ها را دقیقا ریاضی بیان می کنیم. اما علم نه. علم دارد و ممکن است حالش هم خوب باشد، ولی یک حادثه ای برایش پیش می آید این آدم مثل جاهل ها عمل می کند. مثل نفهم ها عمل می کند. معرفت این کار را نمی کند. معرفت ممکن است ثروتمند باشی شاد و آرام و خوب هستی، یکدفعه فقیر هم بشوی باز بهت لطمه ای نزده. سالم باشی یک دفعه سرطان بگیری باز می بینی این شخص اخلاقش، مرامش، روشش، هیچ چیز تغییر نکرده، همسر دارد الان همسرش به رحمت خدا رفته، یا طلاق داده، یا طلاق گرفته. اصلا این جوری نیست که بهم بریزد. روحیه اش این جوری نیست. بنابراین در معرفت شخص دائما اتصال به کانون شادی و آرامش دارد، اما علم اینجوری نیست. سواد و علم این جوری نیست که همیشه انسان را به این کانونها وصل کند. مقدمه است. خوب و لازم و واجب است. خیلی هم ارزش دارد. نور است، اما نورش در حد نور عقلی است. نور فوق عقلی و انسانی نیست. معرفت این جوری نیست. معرفت چون در قلب است، شخص از حالت دانایی به دارایی رسیده. توان دارد.
ما جسم و روح داریم و هر دو اینها قوا دارند. قوای که باآن کار می کنند. اینجا ما چشم و گوش بینی داریم که بوها را با آن استشمام می کنیم. ذائقه داریم و لمس داریم. قوه لامسه. اینها را روح هم دارد. روح نیز چشم و گوش و بو دارد. لامسه سرش می شود. در مورد جسم گاهی می بینید که سالم اید. یعنی خوب می بینید، خوب لمس می کنید، شامه تان خوب هست، شنوایی تان خوب هست، خوب می چشید، ذائقه تان خوب هست، حالا ممکن است گاهی انسان مریض بشود، سرما بخورد، کرونا بگیرد، یا حالت های خاصی داشته باشد،این قوا یواش یواش چی می شوند؟ ضعیف می شوند. خوب کار نمیکنند. می گوید بوی غذا را استشمام نمی کنم. مثلا مزه غذا را درک ندارم. الان چشمم درست نمی بیند. باید عینک بزنم. عینک نزم چشمم درست نمی بیند. الان گوشم سنگینه. صداها را راحت نمی نشود. مثلا لمسم خوب نیست. من وقتی شیمی درمانی می کردم لامسه ام را از دست داده بودم. سردی و گرمی را نمی دانستم. این کار نمی کند. می خواستم دکمه ام را ببیندم نمی توانستم و اصلا نمی توانستم پیداش کنم و نمی توانستم درکش کنم که بخواهم ببندمش. حسی وجود نداشت. شما باید داشته باشی تا بتوانی دکمه را ببندی. آن حس کار نکند شما هیچ کاری نمی توانی بکنی. قلب هم همین طور است.
دقت کنید. بحث امروز ما یک بحث معمولی نیست. یک بحث بسیار ریاضی و شاخص است، و کمک می کند تا آدم بتواند تصمیمات خوبی برای زندگی بگیرد و یک جهش های خوب بکند. درس امروز کاملا جدی و دقیق گوش بکنید. اگر سالم باشید، همه حواست کار می کند. قلب هم اگر سالم باشد و روح، ما می بینیم چیزهایی را که بقیه نمیبینند. میشنویم چیزهایی که بقیه نمیشنوند. بو می کنیم چیزهایی را که بقیه بو نمی کنند و لمس میکنیم چیزهایی را که بقیه لمس نمیکنند. می چشیم چیزهایی را که بقیه نمی چشند.
اگر قلب و روح انسان بهدرستی کار کند و تنظیم باشد؛ دیدنی، شنیدنی، لمس کردنی و چشیدنی دارد. همه آن حالت ها را دارد و چیزهایی که می تواند درکش کند، مال عالم ماده نیستند. مال آن عالم هستند. یعنی ملکوت و برزخ هستند. حالا هم خوابهایش عالی هستند، در بیداری می ببیند. هم شنیدنی هایش خوب است هم لمس کردنی هایش، هم ذائقه هایش خوب هستند. خیلی عالی است. خدارحمت کند آیت الله شجاعی را که هم اسم ما بود، بچه های که شاگرد من بودند در کلاس معاد که یک دور معاد ایشان را درس دادیم، دوستان مایک جلسه ای خدمت ایشان بردیم. ایشان یک کتاب دارد به نام مقالات درتزکیه. ایشان سه جلد کتاب دارد. بی نظیر است. کاملا توضیح می دهد از اول انسان شناسی قشنگی را دارد و بعد به انسان نشان می دهد که چه جوری انسان با معرفت و با انس با قرآن، رفته رفته این حواسش باز میشود. یک به یک برای ما توضیح میدهد که ما چگونه مثلا شامه مان باز می شود. اولین چیزی که درک می کنیم بو احساس می کنیم. لمس کردنی های پیدا می کنیم، چیشدنی ها، دیدنی ها، صداهای می شنویم که بقیه نمی شنوند، این اتفاقات می افتد. بعد ایشان این مراحل را توضیح داده. بعد جلد 2و3 فوق العاده است. بعد ایشان بعد از اینکه من معادشان را درس دادم، عرض کردم که من این سه جلد را درست بدهم ولی من چون خودم را لایق نمی دانستم، شروع نکردم. حالا اگر عزیزی می خواهد یک چیزهای را سردربیاورد، حداقل در حد اطلاعاتش، بدانید که اصلا ماجرا چیست، و معرفت با انسان چیکار می کند، آن سه جلد را وقت بگذارید، مطالعه بکنید. انس بگیرید. خوبه. به شرطی که انسان اگر سراغ این کتاب برود، از اول نخواهد خدا را مسخره کند و نخواهد مسخره کند خودش را. در روایت داریم کسی که سر کلاس عالمی می رود و می نشیند یا کتابی را می خواند اما خیال عمل کردن ندارد، خدا و خودش را مسخره کرده است. این خوب نیست. ما همیشه وقتی می رویم می نشینیم برای شدن باید برویم. نه برای یادگیری. برای تجارت، من کسانی را می شناسم که ده سال، 15 سال، سر این کلاس امدند و نشستن، هی نوشتن و سی دی ها را خوب گوش کردند، یاد گرفتند و رفتند این طرف و آن طرف، برای خودشان دکان درست کردند. کلاس گذاشتند و ادا و اطفار و پولهای کلان از مردم گرفتن، ما از اول هم اعلام کردیم، اصلا راضی نیستیم. آمدند به من گفتند که از کلاس یا سی دی ها گوش کردم و می خواهم برویم یکجای دیگر بگویم، گفتم که اگر حرفها از حالت علم درآمد و تبدیل شد به معرفت، برو بگو، چون حرف خودت هست. اگر در قلبت نشست و عمل کردی به آن، چون فاصله بین علم و معرفت انسان با چی طی می کند؟ با عمل. انسان اگر با عمل به علمش عمل نکند محال است به معرفت برسد. یعنی اول علم بعد میای سر کلاس می نشینی و مطالعه می کنی، شنیدن، بعد باید عمل بکنی، مثل تمرین. هر تمرین دیگری، هر شدن دیگری، بعد از مدت ها تمرین به قدرت تبدیل می شود. به معرفت.
کسی که فقط می آید یاد می گیرد به خودش واطرافیانش خیانت می کند. وقتی خیال عمل کردن ندارد و روزبه روز از خدا دورتر می شود. اینکه فقط بیاید بشنود، البته شیطان هم این وسط می آید، با حرفهای که من زدم، می گوید تو عمل نکردی، آدم هم نشدی، ول کن. امام باقر علیه السلام فرمود: نگید که یاد نمی گیریم چون میترسیم عمل نکنیم، بگویید می رویم و یاد می گیریم، می شنویم و یاد می گیریم به این امید که انشالله عمل کنیم. نگذارید شیطان وسوسه تان کند. اما این خطر هست. انسان باید خودش را مسخره نکند. خدا را مسخره نکند. تصمیم بگیریم که خودمان بشویم. ما مثلا ده سال، بیست سال، سر کلاس استادهایمان می نشستیم، حتی یکبار هم از مباحثی که از اساتیدمان می شنیدیم جایی خرج نمی کردیم. تجارت با کلام استاد نباید کرد. مگر اینکه آن کلام از حالت اطلاعات و علم درآمده باشد وتبدیل شده به معرفت. یعنی مال خودت هست. با قلبت حرف می زنی. دیگه با دهنت حرف نمیزنی. قرار نیست ذهن آدم ها را بارور کنی. چون می خواهی با قلبت حرف بزنی. یک چیزی که به قلب آنهاهم برود و بشنود و بشیند. من
یادم هست که دانشگاه من را برای تدریس بردند، یک کتاب جلویم گذاشتند، 37 درس داشت. گفتند اینها درس های اخلاق است. برای مربیان و اساتید زبان و خلبان هاست. بعد من این کتاب را نگاه کردم دیدم از این سی و هفت درس فقط 16 تای آن را عمل میکنم. به ریئس دانشگاه گفتم من معذورم. من نمیتونم اینها را درس بدهم. من فقط 16 تای آن را میتونم عمل کنم، خداوکیلی اینها را عمل میکنم و میگم. دیگر آن بقیه را نمی توانم بگویم. اگر می خواهید من میایم وگرنه من اینجوری نیستم که برویم یکجایی دروغ بگویم و سر مردم کلاه بگذارم. این خیلی غلط است و خیلی هم وحشتناک است و خداوند هم فرمود کسی که چیزی می گوید و عمل نمی کند، با او هفتاد بلا سرش می آید، اولین چیز این هست که لذت مناجات خودم را ازش می گیرم. این دیگر خیلی وحشتناک است. این یکی اش است. حالا شما نگاه کنید آن 69 تابلای دیگر چی بر سر آدم می آورد. برای همین ما نباید دنبال تجارت با کلاس، درس، از اینها باشیم. من دیدم بعضی دانشگاه می روند یا 4کتاب می خوانند، بعد می روند یک جایی مشاور می شوند. استاد می شوند، برای بقیه میگویند، خودشان هم هیچ وقت عمل نمی کنند. در زندگی شان می بینید پر از مقایسه، مسابقه، پر از تکبر پر از نخوت وخودبرتربینی و پر از اضطراب است، زندگی خودش سر تا پا جهنم گرفته، و بعد می خواهد برود به بقیه اینها را یاد بگیرد. خودش پر از خشونته. پر از حسادته، پر از زودرنجی، پر از عصبانیته، بعد میخاد به بقیه یاد بدهد که خوب باشید، سبز باشید، آبی باشید، از این حرفهای لوس. این اصلا قشنگ نیست. اگر خواستید این کتاب را بخوانید، انسان باید خودش را مسخره نکند. بگوید بسم الله الرحمن الرحیم، ببینیم این کتاب چی هست. این نیست فقط من بخوانم. تمرین است. یک موقع هست می گوید من کتاب آشپزی را می خوانم تا ببینم این غذاها چی هست، با چی درست می شود، مطالعاتی می خواهم بخوانم. ولی اگر می خواهی آشپز باشی، باید چیکار کنی؟ حرف او را باید چند بار عمل کنی تا آشپز شوی. آن آش، آن سوپ، آن نیمرو، آن خاگینه، آن املت را بتوانی خوب درست کنی.
خدا رحمت کند مرحوم جناب شیخ آقای جعفر مجتهدی که آیت الله نبود ولی آیت الله ها و مراجع شاگردش بودند، افتخار می کردند که بروند ایشان را 5دقیقه ببینند، به مراجع دستورالعمل می داد، قبر منورشان در جوار امام رضا علیه السلام هست. یک رفیقی داشتم که هم مباحثم بود. با این حاج شیخ جعفر آقا خیلی رفیق بود. می گفت هر وقت حاج شیخ جعفر آقا قم می آمد، من می فهمیدم که الان وارد قم شده. گفتم چه جوری؟ می گفت بو برای من می فرستاد. می گفت: یک بویی می فرستاد وبه من یک بوی می رسید که من می فهمیدم شیخ جعفر آقا آمده. الان رسیده قم. این دوست ما یک بچه باصفا با سواد و یک پاسدار بود. حضرت یعقوب به بچه هایش میگوید: «لاجد ریح یوسف» من بوی یوسف را استشمام می کنم. « لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ» اگر مسخره ام نکنید، غر نزنید و اعتراض به من نکنید، من الان دارم می گویم بویش را استشمام می کنم. پس همه چیز ما می تواند باز باشد. اینکه باز نیست برای اینکه ما مانع داریم. باید روی قلبمان کار کنیم. باید روی موانع مان کار کنیم. حالا نمی خواهیم باز بشود. عیبی ندارد یا خدا نمی خواهد باز بشود. همین حضرت آیت الله شجاعی می گفت بعضی از اولیای خدا هستند که خداوند اراده کرده که هیچ کدام از مشاعرشان باز نشود. ولی آن ولیّ خدا هست. مسیرش را بدون شک و تردید ادامه می دهد و هرگز از اینکه مشاعرش باز نشده، ناامید، دلسرد، نمی شود. مسیر بندگی اش را ادامه می دهد. اگر خدا خواست، باز می شود و اگر نخواست، باز نمی شود. ولی آقا امام زمان علیه السلام بیاید عمومی باز می شود. عادی عادی هست. انشالله این نوع زندگی راببینید. آقا بیاید و می بینید که عادی می شود. آقا یک کاری می کند که همه مان از اولیا خدا می شویم. مشاعرمان همه قوی و باز می شود. خوش بحال کسانی که الان شامه دارند، بوی حضرت را استشمام می کنند که می فهمند دارد می آید. آنهایی که بو دارند و صدایش را می شنوند. قلبشان آرام است برای این قضیه. پس این را به آن خیلی توجه کنید. ما چه جوری میتوانیم این کار را انجام بدهیم. این کار با معرفت ایجاد می شود. پس جایگاه معرفت خیلی مهم است.
وقتی به اهل بیت می گویید: «محال معرفه الله» ما محل معرفت هستید، هر نوع تحولی، شدنی، قدرتی از کجا شروع می شود؟ از عشق به اهل بیت. از اطاعت اهل بیت و تبعیت اهل بیت. این هست که شما وقتی دلت به دل امام پیوند می خورد، نه ذهنی که آن مقدمه است، باید مطالعه کند ذهنی، ذهنش با حضرت آشنا شود، قانع شود ولی حالا که ذهنت قانع شد و شناختی، عاشق شو. خودت ببر توی عشق. دل بهش بده. این دلدادگی تحول ایجاد میکند.
ما الان کسانی را داریم که اهل بیت را خوب می شناسند، ولی می خواهند یک روضه خانه شان بندازند نگران اند که مبادا الان مبلشان خط بخورد یا روی فرش شان چیزی بریزد. نمی تواند. اصلا عشق ندارد. می بینی یک نفر مثل آن خانمی که برایتان مثال زدم، یک خانه کوچک و فقیرانه دارد، یک سال می رود کنیزی می کند، این ور و آن ور کار می کند، زحمت می کشد، رخشویی می کند، تا آن پول را به دست بیاورد، تا ده روز بتواند مراسم برگزار کند. معرفت این است. معرفت یعنی طرف بی سواد است و من آدم های بی سواد دیدم که بی سواد بودند و اهل مکاشفه بودند. چون دل داشتند و عشق داشتند. یعنی همه چیزشان را برای اهل بیت خرج می کردند. مبادا پرده ام خراب بشود، مبادا فرشم خراب بشود، مبادا خودمان پول کم بیاوریم، پس خودمان چکار کنیم! این اصلا دل ندارد. می خواهد ذهنی برای اهل بیت خرج کند. در خرج کردن با اهل بیت همه اش محاسبه دارد. ولی یکجا خواستگاری دارد و عاشق کسی هست یا برای بچه اش بی حساب هزینه میکند. اصلا فکرش هم نمی کند. همه چیزش را برای بچه اش می فروشد. ولی وقتی نوبت اهل بیت می شود می بینی اصلا او دل ندارد که بخواهد مثلا این را فدای اهل بیت یا وقف آنها بکند. یک خانه اضافه دارم، یک ماشین اضافه دارم، طلا دارم، چندتا آپارتمان دارم، زمین دارم، او نمی تواند. در خانه اش نمی تواند هفتگی روضه بگیرد. مراسم بگیرد، سختش هست. هیئت سختش هست، شام دادن سختش هست، ناهار دادن سختش هست، پذیرایی کردن سختش هست، اصلا رفتن خدمت کردن برایش سخت هست. این هنوز به معرفت نرسیده. این هنوز آن قدرت را ندارد. این الان در حد ذهن هست.
وقتی انسان معرفت پیدا کند، (من دارم علامت ها را می گوید) نماز اول وقت فوقالعاده برایش دلنشین و شیرین میشود. معرفت که می آید، اذان که می آید مثل پیغمبر که عایشه می گفت: پیغمبر با ما می گفت و می خندید، وقتی اذان می گفتند، یک دفعه غریبه می شد. اصلا انگار نه انگار. اصلا خدا صدایش کرده. این شخص در خانه نشسته با شوهرش حرف می زند، با پدر ومادرش حرف می زند، تلفن زنگ می خورد حتی ممکن است از آن آدم خوشش نیاید ولی جواب می دهد.بعد خدا صدا می زند آدم را برای نماز، دوازده بار حیّ، حیّ، این هنوز نشسته کار زندگی اش را انجام می دهد. دارد تلویزیونش رانگاه می کند، دارد با بچه اش بازی می کند، مهمان داری می کند، این حرفها چیه. کی در خانه ات مهمتر از خداست. خدا دارد صدات می کند، هر کس باشد بگو ببخشید من الان دارم میرم نماز بخوانم، آنها را هم وادار کنید به نماز خواندن، بلند شو از جات برو نمازت را بخوان. مهمان خانه ام بود، بد بود، این شد، روم نشد، فلان.... این انس ندارد با خدا. کسی که اول وقت نماز نمی خواند، نماز جماعت نمی رود این معرفت ندارد. این اصلا قلبش مریض است. کسی که نمی تواند نماز جماعت بخواند، اشتیاق مسجد رفتن، حرم رفتن ندارد، شوق ندارد، ولی بازار یا رستوان میخواهد برود، شوق در دلش هست. عروسی بخواهد برود خیلی شوق دارد. ولی وقتی می خواهد حرم برود برای زیارت، چون معرفت ندارد، اصلا این را ملاقات نمی داند. گرفتی چی می گویم. الان ما می گوییم شما همه تا جمعه بیاید، می خواهیم برویم دیدن مقام معظم رهبری. او ولیّ خداست. نائب امام زمان است. همه هم عاشقش هستیم، دوستش داریم، جان ما هم به فداش. همه خوشحالیم و می رویم. اما می گوییم هفته بعد می خواهیم برویم امام رضا، زیارت بکنیم. می بینی او اصلا آن حس را ندارد. دوست دارد امام رضا را و احترام می گذارد ولی می بینی اصلا آن حسی را که باید داشته باشد را ندارد. این آدم بیشتر ظاهرگراست تا باطل گرا. نمی فهمد که اگر توفیق یک زیارت یا دعای توسل نصیبش شده، دارد با چهارده معصوم حرف می زند، مسخره است که می گوید من وقت ندارم دعای توسل بخوانم. طرف چهل سال کار می کند، تا چند دقیقه امام زمان را ببیند، بعد 14 معصوم مفت در اختیارش هستند، می گوید وقت ندارم دعای توسل بخوانم. یعنی وقت ندارم بروم. فکر می کند دعا یعنی خواندن است. مثلا کلماتی بخواند. این بی معرفتی است. فکر می کند فقط باید جملات عربی بخواند. درحالیکه ائمه روح منبسط خداوند هستند در همه عالم، شما هر جا بخواهید با آنها حرف بزنید، چشم تو چشم شما هستند. اصلا معصوم را بغل می کنیم وقتی به ملاقاتشان می رویم. آغوش آنهاست. هر جا که هستی، تمرکز بگیر آقا پیشت هست. باهاش حرف بزن. مثلا الان دعای توسل هست، مراسم هست و استاد اسکندری می خواهد بخواند برای ما، می بینی که اصلا انگار مهم نیست برای ما راجع به حضرت رقیه بخواند، حالا کاری ندارم بعضیها عذر شرعی دارند، وعده یا قولی دادند، مسئلهای دارند، کاری با آن ندارم. کاری با استثنا ندارم. خود ما هم گهگاهی نمینشینم بخاطر اینکه پای حق الناس وسط هست، باید آن را بپردازیم. ولی وقتی کسی میتونه عذر داره، 35:44 توفیق پیدا شد، در یک مجلسی که حضرت رقیه و اهلبیت هستند، خود حضرت رقیه سلام الله علیها هم هست، کو تا تو نصیبت بشود. چند دقیقه در محضر این بانوی بی نظیر. شوخی نیست. می فهمد که تو نشستی در مجلس اش، می بیندت، می بینی اصلا حس ندارد. این نشان می دهد که قلب کار می کند. این قلب مریض هست، چون قلب اگر کار بکند، دقیقا عادی عمل می کند. شما اگر چشمت نبیند نگران میشوی، اضطراب میگیردت، برم دکتر چشمام نمیبیند. مزه خذا را نمی فهمم. بروم دکتر زودتر، نمی فهمم مزه غذا که گوشت کیلو چندصد هزار تومان را، میوه را، هیچ کدام لذتش را نمی برم. برای درک این لذت می رود هزینه می کند تا شامه اش باز شود. ذائقه اش باز شود. نگران می شود. نمی تواند اشیا را خوب لمس کند. پاش درد می کند، گوشش خوب نمی شنود، معده اش کار نمی کند خوب، می بینی که می دود می رود دکتر. نگران است. اما می بینی این الان 40 سال مریض هست، نگران نیست. از نماز اول وقت خوشش نمی آید. از نماز جماعت بیزار است. از مسجد بیزار است. از روحانی بیزار است. نمی تواند حرم برود. اگر می رود لذت نمی برد. نماز شب نمی خواند. بیدار هم هست، نمی خواند. یعنی بیدار هست و شب هم وقت عشق بازی است، اصلا به مخیله اش نمی آید که عشق بازی کند. تلویزیون تماشا می کند. با موبایلش تا صبح هم بازی می کند. ولی با خدا..... ما خیلی ... معرفت که نیست همین است. خدا یعنی آن کسی که چهارده معصوم ذلیلش هستند. عاشقش اند. همه عشق شان این بوده که شب فرصتی پیدا کنند که خدا قبولشان کنند که بروند. چند دقیقه در آغوش خدا. شخص بیدار هم هست، اصلا در روحش نمی آید که عبادت بکند. چون معرفت نیست .برود قرآن بخواند، نماز نمی خوانی عیبی ندارد، نماز نخوان. بنشین با خدا مناجات کن. با او حرف بزن. قدرت مناجاتی که گفتم، صحیفه ها را برای همین گفتم که همه شما داشته باشید. قدرت عشق بازی و انس با خدا، لذت حرف زدن با خدا را خیلی سریع و قوی به قلب شما می رساند. اگر کسی با این صحیفه انس بگیرد، می بینی که صد سال که نه، هزاران سال پرش می کند. چند ماه شما این تمرین را بکنید. تا قیامت ازش لذت ببرید. ولی چند ماه تمرین کن. آقا این صحیفه را بگیر و مطالعه کن مثل کتاب. مثل صدها جلد کتاب خواندی، این جلد کتاب که شما را نمی کشد. بخوان و بعد یواش یواش قسمت هایی که در قلبت می رود، و حرفهای خودت هست، حرفهای دلت هست، یواش یواش این حرفها را انتخاب کن. موضوع هم که دارد. نشد، خودتان با مداد، حاشیه همان صحیفه این دو خط برای این حال خیلی خوب است. اشکال ندارد. بنویس. اگر من مثلا فلان حال به من دست داد، این دو خط خیلی خوب است. این 5 خط خیلی خوب است. لذا بعضی از عزیزان که می آیند من تعیین کنم که چی بخوانند، من شماره می زنم، فصل میزنم، مثلا 10 دعا ذیلش هست، می گویم کدامش را بخوانم، می گویم 4 . وقتی 4 را زدم یعنی همه اینها را بخوان ولی ببین کدامش با تو رابطه برقرار می کند. هر کدام با تو رابطه برقرار کرد،او مال توست. آن لشکر توست. فرمانده توست. محافظ توست، آن افسر توست. آن دوست توست. آن مونس و انیس توست. این همان کدی است که وقتی می خوانی، شماره ای هست که وقتی بزنی، خدا گوشی را برمی دارد. همین را بخوانی خدا می شنود. خدا می گوید: لبیک عبدی. بگو عزیزم، بگو بنده من. وقت باید بزاریم برای صحیفه. شوخی نیست. کسی می خواهد هواپیما سوار بشود، خلبانی، چقدر وقت میخواهد تا بتواند شیرین از این هواپیمای یک موتورها یا اینهایی که هولش می دهند و راهش می اندازند، یک کایت، تمرین می خواهد برای پرواز کردن عزیزم. تمرین نداری خودت را مسخره نکن. ولی برای پرواز وقت بزار. وقت بزار برای تمرین. وقت بزار برای مشاعرت باز می شود. قلبت باز می شود. گوشت باز میشود. برایش وقت بگزار. آدمیت این است. برایش وقت بزار. ذائقه ات عوض بشود. مبدا میلت عوض بشود. تا شما روی مهندسی آرزوهایتان کار نکنید، مهندسی معشوق هایتان کار نکنید، مبدا میلتان عوض نشود، بیست سال هم کلاس بیایی، باز میلت آن طرفی هست. وقتی قلب کار نکند این است که آدم نمی تواند در این کشور زندگی کند. مثل کسی که می گوید من بروم خارج. مسلمان و مؤمن خوبی هم هست. ولی در کشور خودش نمی تواند زندگی کند. این معلوم است که قلب مریض است. گاهی شخص برای یک ماموریت می رود آنجا، می خواهد برود یک کار جهادی کند، ماموریت علمی دارد می خواهد برود یک چیزی یاد بگیرد، و بیاید برای کشور خودش، برود این کار را بکند و برگردد. ولی اینکه من نمی توانم، ایران اصلا کلاس ما نیست برای زندگی کردن. پایین شهر کلاس ما نیست. ما حتما باید بالا شهر باشیم. اصلا ما نمی توانیم شهر مذهبی برویم. ما ذائقه مان به حرم نمی خورد. ما باید حتما خانه ام فلان جا باشد یا ماشین مان فلان مدل باشد. این مریض است. این قلب ندارد. قلبش فقط با محسوسات کار دارد. اصلا باطن ندارد. پوک پوک پوک است. بخش انسانی کاملا تعطیل است. قلب کار نمی کند. می خواهد اسم انسان های بزرگ راروی بچه اش بگذارد، نمی تواند. یا خجالت می کشد یا بدش می آید، اصلا انزجار دارد. مثلا زهرا بزار، می بینی نمی تواند اسم خوب بزارد. ولی اسم جمادی بگویید، انتخاب می کند. اسم حیوانی روی بچه اش میزارد. اسم گیاهی میزارد. اسم های من درآوردی و اسم های خارجی دوست دارد بزارد. چون این بنده خدا قلب ندارد. یعنی معرفت ندارد. پس اگر قلب کار بکند، ما طبیعی هستیم. اسم امام حسین بیاید اشکمان می آید. برایمان ذکر مصیبت می کنند، اشکمان می آید. شوق خدا و نماز را داریم، شوق قرآن داریم. بدش می آید. زبان خارجی هست خیلی دوست دارد، با علاقه می رود زبان خارجی یاد می گیرد. چندتا کاسب بودند. من بهشون می گفتم بابا وقت بزارید روخوانی قرآن بخوانید و یاد بگیرید، می گفتند: حاج آقا وقت نداریم بریم کلاس. حالا خودمان هم ناراحتیم. گفتم اگر ناراحت باشید شما نمیزاشتید که این جوری بشود. برو قرآن خواندن یاد بگیر، روان خوانی قرآن یاد بگیرد. تو قرآن بخوان. یک کم معنی اش را یاد بگیر. می گویند نمیتوانیم. من هم اینها را مثلا در اثر یک برنامه ریزی های دیگر ندیدم. یک موقعی رفتم بهشون سر زدم در مغازه شان. بعد همزمان با من، توریست های خارجی می آمدند. من دیدم اینها مثل بلبل با اینها حرف می زدند، قیمت میدن و قیمت میگیرند. یکدفعه من شوک شدم. گفتم شماها ماشالله خوب زبان یاد گرفتید. گفتند آره دیگه. مشتری نباید از دستم بدیم.اینها میان برای خرید، یعنی به عشق این مشتری که میاید ازش خرید می کند، رفته بود زبان یاد گرفته بود. به عشق خدا نه. قرآن اصلا یاد نمی گیرند، عربی اصلا متنفرند. انگلیسی یاد می گیرند، زبان کجا و چی چی چی. درحالیکه اینها اصلا کاربرد ندارد. طرف می گوید من رفتم زبان اسپرانتور یاد گرفته. قربونت برم الان کی اسپرانتور صحبت میکند در دنیا؟ چند نفر در دنیا اسپرانتور بلدند که تو رفتی و وقت گذاشتی یاد گرفتی. قیامت باید برای وقت عزیزت جواب بدهی که برای چی وقت گذاشتی. قیامت به شما می گویند ده ترم رفتی زبان یاد گرفتی؟ برای چی رفتی زبان انگلیسی خواندی؟ به این گفتیم لازم هست. کلاس هست، مد هست، این جوری از آدم قبول می کنند؟ یک موقعی عزیزان به من می گویند برم زبان یاد بگیرم؟ می گویم عزیزم زبان یاد گرفتن محمل دارد. مثلا می خواهی کار ترجمه بکنی، تدریس بکنی، سخنرانی داری، مشاوره ای داری، کار تجاری داری، دلیلی داری، دلیل معقول و مشروع اگر داری آدم باید برای زندگی اش این مهارت را یاد بگیرد. چه اشکال دارد.
قرآن همه اش 800 خورده ای واژه دارد، شما بگو 900 واژه در کل قرآن هست، یادگیری900 واژه کار سختی نیست و از آدم وقتی نمی برد. یک تمرین می خواهد بعد می بینی کلی از قرآن را می فهمی. ولی وقت نمی گذارد. بعد می رود 10هزار واژه انگلیسی یاد می گیرد. 20هزار واژه و اصطلاحات پزشکی یاد گرفته، 10هزار واژه مهندسی یاد گرفته. رفته کامیپوتر نگاه میکنه، انقدر اصطلاحات یاد گرفته که نگو، در صنعت همین طور. ولی وقتی می گوییم این 900 واژه قرآن ... قلب کار نمی کند. چون معرفت نیست احساس ضرورت ندارد. این یادتان باشد و این قاعده را از من داشته باشید که احساس وجوب و ضرورت، معلول معرفت است. انسان وقتی خودش را شناخت می فهمد که من انسانی ام حالا به اینها احتیاج دارم. بقیه مسخره می کنند. بابا تو چت هست که مثلا شما سی دی گوش می کنید، کتاب می خوانید، اردو می روید، اربعین می روی، نمی فهمد. به زنش می گوید شما دیوانه اید بلند می شوید در این گرما، در این مریضی، آن موقع کرونا، که بود، بهانه خوبی بود. نه. من که اصلا راضی نیستم شماها بروید، این اصلاً دل ندارد. یک موقع یک کسی به من این جوری کرد. استاد من بروم اربعین؟ نظرت چیه؟ یک ذره شک دارم که بروم یا نه؟ گفتم که پسرت که سرباز بود در آن طرف و تو اینجا بودی، می رفتی ببینیش. گفت: آره. گفتم: چه جوری میرفتی پسرت ببینی؟ گفتم: پادگان راهت می دادند؟ گفت: نه. گفتم پس چه جوری می دیدیش؟ گفت: چند دقیقه میرفتم دم در پادگان، بچه ام میدیم بغلش می کردم، بوسش میکردم، بهش یک ذره میوه می دادم، پول میدادم، ده دقیقع اجازه می دادند من با این حرف می زدم، بعد هم صداش می کردند. در زندان فلان کشور، زنت، ناموست، بچه ات، پدرت، مادرت، در یک زندان فلان کشور هست. آن ور دنیا، آفریقا، پول هم نداری بروی. ویزا هم نداری. پاس هم نداری. می رود ویزا می گیرد، پاسپرت می گیرد، جور می کند، پول هم قرض می گیرد که بلند شود و برود آن کشور، تا بچه اش را ببیند، ده دقیقه یا یک روز ببیند او را. گفتم: چرا وقتی موقع امام حسین می شود شماها اینقدر بی ارادت هستید؟ یک اربعین می خواهد برود انگار جونش بالای لبش می آید. یک امام رضا می خواهد برود می بینی که مثلا ... ما در زمان جنگ بچه ها شوخی می کردند، انشالله کربلا باز بشود یک امام زاده داود برویم همه مان. ولی او اصلا نمی تواند اصلا حس ندارد، میگوید کربلا، نجف، ... وای گرما، مریض می شوم، تشنه می شوم. می گویم فلان فلان شده دروغگو، تو اگر شوهرت بود، زنت بود، دوست دخترت بود، دوست پسرت بود، نامزدت بود، واقعا این حرفها را می زدی. به خدا اگر می گفتی گرما، اگر می گفتی سرما. والله تو اصلا حرفی از گرما و سرما نمی زدی. خطر. اصلا. من باید برم بچه ام ببینم. ولی برای کربلا همه اش بهانه های مختلف برای نرفتن،حالا این نرفته عیبی ندارد که عیب دارد. فرمود: ثروتمندان سالی دو بار، فقرا سالی یکبار کربلا بروند. اگر کسی معرفت داشته باشد، لازم نیست کسی به او بگوید. خدا رحمت کند مرحوم آسیدرضا همدانی، یکی از اولیاء خدا بود. دیده بودند که بازار می رود. بهش گفتن که کجا میری. گفت این الاغ چلوکباب می خواهد. آدم چطور می گوید من بروم جوجه بخورم. شاندیز بزنم، کبابی یا جوجه ای بزنم. برم یک فسنجان بخورم. امکان نداره اگر قلبت کار کند اگر هوس کربلا به سرت نزند. هوس حرم سراغت نیاید. ببینید شخص در مشهد زندگی می کند ولی به من گفت که چهل ساله حرم نرفتم. چون قلب ندارد. کنار حرم است. یکی از کارمندان یکی از حرم ها خودش به من گفت. گفتش که من دو ماه هست حرم زیارت نرفتم. در خود حرم مستقر است. قلب نباشد در خانه امام هم که باشی بی معرفت هستی. زن پیغمبر هم هستی بی معرفتی. زن یک آیت الله زن یک ولی خدا هستی، کوری، کری، مریضی و قلب نداری. زنت از اولیاء خدا باشد، دخترات از اولیاء خدا باشند. نورش به تو نمی گیرد. چون قلبت کار نمی کند. می گوید من زنم را نمی فهمم این اُمله. بچه هام اُمل اند. چادر دوست ندارد. حجاب دوست ندارد. متنفر هست. اگر رعایت هم می کند، یک جوری می خواهد از زیرش در برود. دنبال فضاهایی می گرد که بالاخره این چادر را نپوشد. این حجاب را نداشته باشد. بعضی ها در بی ناموسی این جوری هستند. یعنی انقدر بی غیرت اند که اصلا حساسیت روی ناموس ندارند. انگار مرده او. اصلا قلبی ندارد. غیرتی، مردانگی، شرافتی، هیچی. اصلا این قلب مرده.
این خانم تو که دارد این جوری میاد یا دختر تو دارد این جوری میاد، دارد زنای چشمی می دهد. زنای خیالی می دهد، زناهای مختلفی می دهد. روز قیامت در نامه عمل تو دیاثت می نویسند. پیامبر فرمود هر کس راضی باشد که ناموسش بی حجاب بیرون برود، دیوث هست. دیوث یعنی کسی که بی ناموسی دارد. نسبت به ناموسش بی غیرتی دارد. دیاث از گناهان کبیره است. حالا این خانمت یا دخترت دارد این جوری می رود، زنای چشمی می دهد، زنای لمسی هم می دهند. توی این خیابون می چسبند، به همدیگر دست می دهند، با همدیگر شوخی می کنند. همه جور دارد الان اتفاق می افتد. این اصلا ککش نمیگزد. علی علیه السلام فرمود شنیدم در بازار کوفه زن ها شانه به شانه مردان دارند می روند و به مردها می خورند. «یزاحم العروج» مردهای نامحرم به نوامیس شما می خورد. شما غیرت ندارید. شماها حیا نمیکنید. نه. مردتیکه در فضای مجازی اش گفته من دوست زنم لخت بگردد. دوست دارم زنم را لب دریا ببرم. ویکینی بپوشه. چیکار بکنه.... به کسی چه ربطی دارد. آدم برسد به اینجا همینه دیگه. «ثم کان عاقبت الذین اساء السوء کذبوا بایتنا» اینهایی که لخت لخت میگردند فکر نکنید اینها آدم های نفهمی هستند. در خیلی از آنها باحجاب بودند، که به اینجا رسیدند. با گناه شروع می شود. وقتی آدم گناه می کند یواش یواش حیا و غیرت می رود. به یکجایی می رسد که قرآن می فرماید: آدم هایی که گناه می کنند، آهسته آهسته توبه نمی کنند و عادی می دانند و یواش یواش فساد و فحشا و خیانت و همه چیز را برای خودشان مشروع می کنند. بعد هم خیلی کارهای دیگه. «ان کذبوا بایات الله» اصلا آیات الهی را تکذیب می کنند. می گویند دروغه این حرفها کجاست. اینها کدومه. اینها اصلا غلطه. اینکه آقایان میگن همه غلطه. ما اصلا در اسلام نه نماز داریم و نه... برید ببینید. نه نماز داریم، نه حجاب داریم، ... این حرفا چیه. یعنی شروع می کنند بدعت در دین. همه چی رو هم برای خودشان حلال می کنند. هر کثاف کاری برای خودشون حلال می کنند. هر عمل نامشروع را برای خودشون حلال می کنند با حرفهای من درآوردی. ببین و چه غلطی کردی و از کجا شروع کردی که به اینجا رسیدی که این همه جهنم و بی ناموسی رو بی حیایی بی غیرتی و مفاسد دیگرو دزدی ها و اختلاس ها رو برای خودت حلال می دونی. چیکار کردی که این بلا سرت اومده. آدم وقتی قلبش کار نکنه، روح دیگه تعادل نداره. معرفت هست که انسان را روی صراطی که باریک تر از مو، تیزتر از شمشیر هست، سالم توی جهنم نگه میداره. معرفت انسان را توی جهنم بهشتی می کنه. وسط جهنم لذت بهشت را می برد. بی معرفتی توی بهشت هم که می برندش عذاب می کشد. شما فکر می کنید بهشت چی هست. بهشت جایی است که وقتی شخص واردش می شود، معرفت ندارد، عذاب میکشد. بهشتی ها و جهنمی ها یک جا هستند. مثل مریض ها و سالم ها که یکجا هستند. سالم چون سالم هست عشقش را می کند. حالش را می برد، صفایش را می کند، آن مریضه چون مریض هست، الان تنگی نفس دارم، الان گرممه، الان سردمه، الان سردرد دارم در همان فضا. لذا قرآن می فرماید: بهشت و جهنم یک حقیقت است. «باطنه فیه الرحمه و ظاهره من قبله العذاب» یک چیز هست. ظاهرش عذاب و باطنش رحمت است.
باطن آب برای ماهی رحمت است ولی بیرون آب چی؟ عذاب هست. ما هم همینطور. ما هم باطن این هوا برایمان لذت بخش است. از این هوا خارج شو برو محیط آبی، آنجا خفه می شوی. یک چیز هست و یک حقیقت است. حرم یکی است. اما بعضی ها از آن متنفر هستند. بعضی بی حوصله اند در آن ولی بعضی ها حرم می روند، برایش خیلی اتفاقات می افتد. با نشاط، کیف، لذت می برد. انگار در بهشت نشسته. مسجد برایش همین جوری هست. سجاده برایش همین جوری است. قلب اگر باشد، فقط هم آخرتی نیست. (این باشد بعدا توضیح می دهم) اگر کسی قلبش سالم کار کند، از دنیا خیلی لذت می برد. آخرتش را ول کن. معنویت هم ول کن. ملکوت هم ول کن. او یک لیوان آب می خواهد بخورد، خیلی کیف می کند. یک قهوه می خواهد بخورد، یک چای می خواهد بخورد، پیش همسرش می نشیند اصلا فرصت نمی کند و نمی فهمد زمان چه جوری می گذرد. از همسرش همیشه تشنه است همیشه دوستش دارد هیچ وقت برایش بی مزه نیست. بچه هایش، عروسش، دامادش، دوستانش، دنیا، می خواهد یک سیب بخورد با آن عشق می کند. می خواهد یک پرتقال بخورد یک انگورمی خواهد بخورد یک انار می خواهد بخورد، هر چی، او اصلا از دنیایش هم کیف می کند. با دنیا خیلی حال می کند. یک هوا، یک بهار، یک طلوع خورشید، یک باد،یک نسیم، با یک باران او تا بهشت می رود. با گلها ، با دست زدن به آنها، با بوئیدن آنها، روحش تا بهشت می رود. یک گل تا خدا می بردش. یک پرنده را نگاه می کند این پرنده او را تا بهشت و تا خدا می برد. یک شرشر آب که دوی الماء می گویند، صدای سجده آب کاملاً می فهمد که وقتی دارد شرشر می کند، او قشنگ سجده آب را می فهمد دوی الماء یا حفیف الشجر رامی فهمد. برگ ها که به هم می خورند او قشنگ درک می کند که اینها چی می گویند. ذکرشان را می فهمد. اگر قلب سالم باشد، دنیایت هم خیلی خوب است.یعنی عشق های زمینی رمانیک ترین عشق ها هستند. پدر، مادر، خواهر، برادر، همسایه ها،
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
چون معرفت دارد. می فهمد همه عالم از اوست. یعنی وجه الله بودن دنیا را می فهمد. دیگر با دنیا با وجه الهی دنیایی و خلقی اش ارتباط ندارد. بقیه آب میخورند، او هم آب می خورد. اما این آب را که می خواهد بخورد، با وجه الهی اش آب می خورد. گل را که نگاه می کند آن سمت گل را می بیند. یعنی با چهره خدا دارد آن گل را می بیند. نمیگوید این گل است.می گوید یک چهره از خداست. یک برش از خداست. او اصلا با گل کاری ندارد. گل او را می برد تا کجا. او بچه اش را بغل می کند، حیوانی بغلش می کند و می بوسد. ولی یک موقع بچه اش را بغل می کند، آن وجه الهی بچه را می بیند. یعنی این بچه را که بغل می کند، جدای از اینکه به عنوان یک پدر یا مادر، قربون صدقه این بچه می رود، ولی وجه الهی اش را می بیند. سبحان الله را می گوید. الحمدلله شکر لله. ماشاالله. می فهمد که در این بچه انقدر شیرینی و نمک در آن ریخته. کی این را این جوری طراحی کرده. یک سبزی خوردن.سبزجایت که اصلا از آدم دل می برند. پونه اش، نعناع، ریحانه اش، آن تربش. بعضی ها اه اه می گویند. ولی همه اش قشنگ هست. قلب را باید کار کنیم سالم باشد تا ادراکات مان سالم باشد. والا بدبین ایم. حسودیم. بدفهم ایم. دائما رقابت، مقایسه داریم. دائما بدبینی داریم. همه اش جهنم است.عزیزان باید در سایه عشق و پیوند با اهل بیت و معرفت اهل بیت قلبمان را به سمت سلامت ببریم.
باز بحث کامل نشد. انشالله بعد از اربعین اگر وقتی بود.