بحث مان در جلسه گذشته به اینجا رسید که حقیقت دین دفاع از حیثیتی انسانی انسان است. احساس تضاد بین دین و انسان با احساس محدودیت از دین، ناشی از عدم شناختن انسان است. وقتی انسان شناخته نمی شود این برداشت غلط و توهم ایجاد می شود که دین با انسان مشکل دارد. با آزادی انسان، با رشد و آرامش انسان مشکل دارد، در دین سخت گیری هست.
این به این خاطر است که ما آن انسانی را که دین برای او آمده را نمی شناسیم بلکه انسانی را می شناسیم با یک تعریف غلط، با ماهیتی زمینی. و حقیقت انسان که پی از دنیایی است یعنی یک حقیقت قبل از زمین، بدون جنسیت، زن و مرد بودن، بدون مونث مذکر بودن، نر و ماده بودن، بدون وجود مادی و حیوانی. اصلاً مورد توجه قرار نگرفته.
در باره انسان این نکته را عرض کردیم که انسان حقیقتش عاشق حق تعالی است. یعنی «لا اله الا الله» حقیقت عالم و حقیقت انسان است و تمام نظم خلقت خداوند تبارک و تعالی مبتنی بر همین حقیقت و همین یک پایه است. لا اله الا الله انسان جز با حق تعالی که کمال مطلق است خوشبخت نمی شود جز با حق تعالی آرام نمی گیرد و جز با حق تعالی به کمال نمی رسد.
کمال انسان، تشبّه و رسیدن به حق تعالی است. میزان انسانیت انسان، میزان درآمد و موجودی یک انسان به این است که چقدر از این رابطه، از این تقرب و از این عشق بهره مند است. سایر بهره مندی ها اگر منجر به بهره مندی در عشق و محبت حق تعالی نشود. ضلال است، حجاب و درد سر است برای انسان سایر کارها، عبادت ها، خدمت، درس خواندن، تلاشهای گوناگون انسان به این است که انسان آیا از این تلاشها توانسته بهره ای از محبت حق تعالی ببرد یا نه. خود اینها «اله» هستند بدون حق تعالی.
قرآن تکلیف ما را تعیین کرده، می فرماید: نفع و سود و درآمد انسان آن چیزی است که به دردش می خورد در حیات جاودانه اش (در دنیا همین طور است) این است که از محبت حق تعالی بهره مند شود. همین. حاکمیت حق تعالی بر دل و قلب انسان (یوم لا ینفع مال و لا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم) در مورد قلب سلیم امام صادق (ع) فرمود: (الذی یلقی الله و لیس فیه احد سواه) قلب سلیم قلبی است که به ملاقات پروردگارش برود و چیزی غیر از خدا در آن دل نباشد.
یا در تعبیر دیگر فرمود: « دین بلا شک و هوی و عمل بلا سمعه و ریا» دین بدون شک و هوا و عمل بدون سمعه و ریا. اگر کسی می خواهد دلش سالم باشد باید در دین داری اش تزلزل و شک و تردید نباشد. هوی هم نداشته باشد. این یعنی چی؟
دین بدون هوا؟ یعنی دین وسیله ای برای رسیدن به جز خدا نباشد. هوای انسان خدا باشد. (واجعل هوای عندک) خدایا هوای مرا نزد خودت قرار بده. من فقط هوای تو را داشته باشم نه هوای چیز دیگر. (أفرأیت من اتّخذ الهه هواه) اله او هوای اوست. در حالی که اله ما الله است. یعنی دینی که مبتنی است بر لا اله الا الله. دین بلا شک و هوی. یعنی اولاً در دین شکل و تردید نداشته باشی، بدون تزلزل باشی، اصول برای تو زیر سوال نرود. زیر پای تو شل نشود. حوادث، خطرات، امتحانات، بالایا و شبهاتی که از طرف شیاطین است. (من شرالوسواس الخناس) اینکه شبهه در دل انسان ایجاد می کند. در تو تزلزل ایجاد نشود.
دینت هم بلا هوی باشد. دینداری هدفدار باشد هدف هم الله باشد لا اله الا الله مخلصین له الدین. دینش را خالص می کند برای خدا. یعنی از این دین جز الله را نمی خواهند. چیزی که دین طلب ندارند. کاری که انسان با دین دارد همین است حالا وقتی می گوید قلب سلیم فقط به درد می خورد یک نکته مهم است که (یوم لا ینفع مال و لا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم).
وقتی به ملاقات حق تعالی می رود چیزی در او جز الله نباشد. این قلب باید از اینجا برود و تهیه شود. و قلب سلیم فقط فایده اش در آخرت نیست. در اینجاست که اگر کسی قلب سلیم داشت به حد ایمان که شادی و آرامش است می رسد.
قرآن، میزان ایمان افراد را براساس شادی و آرامش شان می داند. شخص هر چقدر از شادی و آرامش بالاتری برخوردار است ایمان بالاتری دارد. هر چه سطح اضطراب و غصه کمتر باشد معلوم است قلبش سالم تر است. چون اضطراب ترس، تردید و غصه از قلب ناسالم می آید مثل درد که از بدن بیمار می آید. خستگی های مفرط، ترس، تنش، دلهره، عصبانیت، پرخاشگری، بداخلاقی، بد دهنی، زودرنجی، حسادت، سوء ظن همه از قلب مریض است.
قلبی که سالم است در دنیا هم لذت می برد و هر کس در دنیا قلبش سالم نباشد، آخرت سالم شدنش معنا ندارد. (الدنیا مزرعه الاخره). باید ببری از اینجا. بنابراین فایده ی قلب سلیم فقط یک فایده ای آخرتی نیست بلکه فایده ای است مثل ایمان. که فایده اش همین جا به انسان می رسد. خدا رحمت کند شهید دستغیب را می فرمود:
« لذتی که مومن در دنیا می برد خیلی از بهشتی ها در بهشت نمی برند.» البته باید بچشیم ببینیم این چه ایمانی است که ایشان می فرماید این طور است. مومن در دنیا از کفار هم خوشحال تر است. کفار هیچ موقع به لذت و آرامش مومن نمی رسند. (قاعده ای است بعداً که رسیدیم به قاعده ی قلب و نفس قاعده ی علمی اش را می گوییم کاملاً ملموس و مشهود می شود که یعنی چی.
پس دارایی ما از زندگی کردن، صورتش خیلی مهم نیست. فقط حرام نباشد بقیه ی صورتها هر چی می خواهد باشد خیلی مهم نیست. مهم این است که شما محصولی درو می کنید آیا به درد قلب سلیم می خورد یا نه؟ یعنی محصول متناسب با سلامت هست یا نه؟ یعنی شما محبت خدا را درو می کنید یا نه؟
ما چقدر آدم هایی داشتیم. نه طلبه بودند نه روحانی بودند نه آیت الله بودند از بسیاری روحانیون و طلبه ها موفق تر، قدرتمند تر در دلدادگی به حق تعالی و پیروز تر از آنها و جلوتر . کم هم نبودند اینها. از زمان صدر اسلام ببینید افرادی که دور و بر پیامبر بودند نه حوزه ای بودند نه درس خوانده اند، چوپان بوده، دامدار بوده، کشاورز بوده ولی فوق العاده قدرتمند.
اینها سرمایه گذاری شان را روی چیزی کرده اند که هم دنیا به دردشان می خورد هم به آخرت. این چیزی که به درد می خورد در قیامت. مدرک تحصیلی به درد ما نمی خورد، کتابهایی که خواندیم به درد نمی خورد. کتابهایی که نوشتیم، کارهایی که کردیم. این که تجموعه ی این کتابها و کلاسها توانسته در قلب ما سرازیر شود یا نه.
بنابر این انسان فقط از اینجا یک دارایی با خودش می برد و آن، دل اوست. دل . والسلام.
این دل اگر درش عشق و محبت به حق تعالی، همان سه مرحله که در آیه 24 سوره مبارکه توبه: ... احبّ الیکم من الله و رسوله و جهاد فی سبیله.. که مرحله مرحله می رویم جلو و خیلی هم می خواهیم راجع به الله صحبت کنیم.
محبت خدا تبارک و تعالی، محبت اهل بیت و محبت جهاد در راه خدا.
در این دل ما چقدر از محبت به حق تعالی، شیفتگی و دلدادگی وجود دارد. این می شود سرمایه ی ما. اگر درسها، عبادتها، زحمات، خدمات، کارها منجر به انس بیشتر ما با خدا نشده باشد جذب بخش طبیعی ما شده، [البته] اگر جذب شیطان نشده باشد. یعنی اگر خوراک شیطان نشده باشد جذب بخش طبیعی ما شده.
چیزی گیر قلب نیامده. جبهه رفتن، اسیر شدن مجروح شدن، جانباز شدن، شهید دادن، مبارزه، زندان رفتن، شکنجه دیدن، خدماتی که انسان به مردم و جامعه می کند فایده اش چیست؟ اگر رسید به قلب چیزی، تو برد کردی. باید تبدیل شود. اما اگر این کارها را کردیم موقع رفتن دل مان هزار پاره باشد و چیزی غیر از خدا باشد این خسارت است برای ما.
مدام باید تاکید کنیم و آنقدر تکرار کنیم تا باور مان شود و ایمان بیاورم به اینکه حقیقت انسان حب به حق تعالی است. عشق به حق تعالی و دارایی یک انسان، انسانیت یک انسان، حیثیت یک انسان، به میزان بهره مندی او از حق تعالی است . از خداوند، محبتش، اسماء و صفاتش چقدر از حق تعالی و اسما و صفات او بهره مند هستیم. میزان رشد ما تعیین می شود. زندگی موفق یا ناموفق با این تنظیم یا تعیین می شود.
به سراغ دین هم که می آییم می بینیم همین طور است. دین هم تمام احکامش برای یک دله کردن انسان است. شعارهای مختلفی که می دهند در مورد دین. کارکردهای سطح اول، سطح پایین یا متوسط دین مثل کارکردهای دنیایی، آنها غایت دین نیست، غایت دین در این است که انسان را به لا اله الا الله تربیت کند و براساس لا اله الا الله بالا بیاورد.
دل انسان را قدرتمند کند، شخصیت انسان را قدرتمند کند، شادی در انسان ایجاد کند، آرامش در انسان ایجاد کند. لذا اگر این فلسفه را ندانیم خیلی جاها در دینداری ما شناخت دین و معرفی دین اشتباه می کنیم. یعنی فکر می کنیم دین موی دماغ ماست. دین مزاحم ماست اذیت می کند و محدود می کند ما را.
در حالی که چنین نیست دین به طرفداری از ما به حمایت از ما و با پشتوانه ی محبتی بیش از محبت خود ما به ما آمده. دین بیشتر از خود ما، ما را دوست دارد. دین بیشتر از خود ما مراقب ماست. تمام احکام دین موج می زند از محبت خداوند به انسان. شما هر کدام را نگاه کنید می بینید عشق و محبت حق تعالی به انسان است. همه ی آنها برای بزرگ کردن انسان و رساندن انسان به بی نهایت و برای اینکه انسان را از اسماء الهی بیشتری بهره مند کند آمده.
چه کسی نمی تواند این را خوب باور کند و زیر بارش نمی رود؟ پذیرش این مسئله سخت است برای او که دین به طرفداری و حمایت از من آمده؟ خدا و من رو به روی هم نیستیم. چه کسی این را باور نمی کند و باورش برای او سخت است؟ کسی که انسان را نمی شناسد خودش را نمی شناسد خودش را بد معنا می کند.
شما عزیزان دانشجو یا طلبه هستید غالباً، از مومنین هستید الحمدلله. تمرین باید زیاد کنید آنقدر انسان باید کار کند کار کند تا خود حقیقی را تفکیک کند از خود طبیعی اش. و ببینید که دین برا یکدام بخش می خواهد کار کند. دین بدون تنفر از طبیعت.
با محبت به طبیعت، طبیعت را هم تربیت می کند اما در استخدام فطرت. دین برای فطرت آمده برای انسان آمده، انسان جماد نیست نبات نیست هر چند حیوان هم نیست، هر چند کمالات آنها را دارد. فرشته هم نیست هرچند کمالات آنها را دارد. زن نیست مرد نیست جنیست ندارد هر چند ماموریت دنیایی او این است که با این جنسیت همراه باشد.
لذا پاداشش هم بهشت نیست. لذا بسیاری از آموزه ها غایت ما را بهشت می دانند غلط است. وجود مقدس امام کاظم علیه السلام فرمود: (لیس لابدانکم ثمن الا الله) برای بدنهای تان. دل انسان که بهشت جای او نیست بالاتر از بهشت حق اوست.
این را باید بدانیم که دین برای حمایت از ما آمده. این موج می زند از محبت به انسان. آنجایی که احساس سختی، تکلیف از دستورات دین می کنم، ناراحت می شوم، عصبانی می شوم، عصبانیت بخش حیوانی است. یعنی بخش حیوانی هنوز قلدری می کند هنوز جان دارد از خدا عصبانی شود. لذا به تسلیم نمی رسد و رضا نمی رسد.
کسی که از شوهرداری اسلامی آزرده می شود، از زن داری اسلامی آزرده می شود، از رعایت حق پدر و مادر، که این چه حقی است که خدا برای پدر و مادر گذاشته این چه حقی است. که (قم من مجلسک لمعلمک و ابیک) برای معلم و پدرت باید از جای خود بلند شوی.
(و ان کان ظالما) اگر ظالم هم باشند تو باید عقب نشینی کنی و گذشت کنی و کوتاه بیایی. فقط آدم است که زورش نمی آید این را بشنود. خوشش می آید و اجرا هم می کند. کسی که پدر و مادرش در حقش ظلم می کنند و شاکی می شود و می رود نزد معلم، روحانی یا استاد، روحانی به او می گوید: عزیزم پدر و مادر حقش خیلی عظیم است خیلی عظیم تر از این حرفهاست. ظلم هم که کرده باشد حق شان آنقدر عظیم است بر تو که تو باید کوتاه بیایی، ظلم شان در مقابل حق شان چیزی محسوب نمی شود، تو باید کوتاه بیایی.
کسی که دین را می فهمد و دین را او معقول نیست، دین خدا برای او می رود زیر سوال، برای او سخت است، این حیوانیت هنوز در وجودش است. یعنی هنوز پوست کلفت است. این یعنی هنوز خودش را نشناخته، نمی داند که این دستور در واقع یک لطف الهی است در حق خود او. کسی که برای او تعجب دارد، سوال دارد، دین برای او زیر سوال می رود می گوید این چه احکامی است؟ چرا من باید این کار را بکنم؟ برای من تکلیف دارد برای من سختی دارد، برای من چنین و چنان است.
حیوانیت هنوز در او هست، پوست کلفت است، هنوز مقاومت می کند، کسی که می گوید چرا برای من «من» دیگر منِ فطری نیست، منی که از خداست و هماهنگ با دین است، از احکام دین در امر و نهی ها همان قدر لذت می برد که در رخصت ها لذت می برد چون می داند این به نفع اوست. چون می داند این ورزش است برای او، تقویت و بزرگی است برای او.
کسی که با رضایت تعظیم می کند در مقابل پدر و مادر «واخفض لهما جناح الذلّ من الرحمه» در مقابل پدر و مادر، بال ذلت خودت را بگستران، خوار و ذلیل باش، پوست کلفت و قلدر نباشف خیره به آنها نگاه نکن، صدایت را بلند نکن، با اخم حق نداری به پدر و مادر نگاه کنی، کسی که این طوری برای او سخت است، پوست کلفت است اما کسی که از این کار لذت می برد، یعنی از اینکه خرد بشود، له بشود، (واخفض لهما جناح الذلّ) یعنی ذلت از این کار لذت می برد.
یعنی از اینکه خرد بشود و از این خواری احساس پرواز می کند در حالی که خاکسار است، در حالی که همیشه دست آنها را می بوسد در حالی که ذلیل پدر و مادرش است، احساس بزرگی می کند، این فطرت است این شناخته خود را.
چون می داند این دستور به نفع اوست، این دستور او را بزرگ می کند، این دستور به او شرافت می دهد. اگر کسی گفت این حکم خدا خیلی زور دارد. دستور خدا خیلی زور دارد، او می خواهد بر فطرت غلبه کند و حاکم باشد. در مورد ولایت، مرجعیت، ولایت فقیه، در خیلی موارد دیگر همین جور است. در جاهایی حرف ولایت فقیه را نمی فهمد.
مجتهد است، برایش حجاب شده، مرجع تقلید هم هست برایش بدتر و سخت تر است. زیر بار نمی رود. یعنی با یک صورت مقدس، پوست کلفتی می کند. امام فرمود: در طلبه ها یکی از گرفتاری ها و بیچارگی ها این است که لباس بپوشند، ریش در بیاورند. آن وقت دیگر حرف را از غیر طلبه راحت نمی فهمند، حق را نمی تواند تشخیص بدهد.
می گوید همیشه حق با من است. [در صورتی که] ممکن است غیر طلبه راست بگوید. ممکن است پدر من که ریش تراشده است خیلی هم مثل من اهل نماز نیست، حرفی بزند، منِ طلبه می روم از او عذر خواهی کنم؟ بگویم معذرت می خواهم من اشتباه کردم، حق با شما بود. مادر من معذرت می خواهم؟ حالا طرف مشروب خوار هم هست بعد فهمیدی جایی نسبت به او تکبر کردی، بیخود داد زدی، بیخود اخم کردی. [آیا] آیا می روی معذرت بخواهی یا نه؟ یا می گویی من طلبه ام، طلبه نمی رود معذرت بخواهد، طلبه که نباید بگوید من اشتباه کردم، طلبه که نباید جلوی باجناق و مادر زن و پدر زن کوتاه بیاید.
جلوی خانمش هم نباید کوتاه بیاید. باید همیشه بزرگ باشد باید بی عیب و مقدس باشد. نه بابا، برو به خانمت بگو من غلط کردم، معذرت می خواهم. به پلیس به دیگران بگو من اشتباه کردم حق با شماست. و شئون دیگر حالا طلبگی یک جور، لباس پوشیدن یک طور، لباس نپوشیدن یک طور، شئون مهندسی، وزارت، وقتی زور مان می آید یعنی یک حیوانیت، یک دیو، یک شیطان، یک موجود درنده هنوز فعال است که جلوی خدا، جلوی فطرت را می گیرد.
جلوی بخش انسانی می خواهد بایستد. و تا ما این سگ را این حیوان را، این درنده را آرام نکنیم، سرجایش ننشانیم رشد چندانی نمی کنیم. رشد ما به این است که لا اله الا الله را حاکم کنیم. محبت حق تعالی را حاکم کنیم. هر چقدر این محبت بیشتر باشد دین شیرین تر، سرمست کننده تر می شود و شراب می شود برای ما.
یعنی تکلیف نیست دیگر بلکه تشرف است. لذت بخش است. شادی آور است، آرام بخش است. همه چیزش قشنگ است. همه چیزش دقیق است. آنجا که با تعارض را توهم می کنیم یا تلخی را. تلخی یا تعارض به کام حیوانیت است به کام فطرت نیست. تمام احکام دین به دفاع از انسان است. حج، جهاد، روزه، خمس، زکات، به دفاع از انسانیت آمده که آن حقیقت الهی انسان را به کمال برساند.
چه کسی نمی فهمد؟ چه کسی مقاومت می کند؟ چه کسی برایش سخت است؟ چه کسی در او شبهه ایجاد می کند؟ چه کسی مدام سوال می کند؟ طبیعت. لذا در شبهه شناسی و در پرسشهای دینی اکثر قریب به اتفاق پرسشها (شبهات که صد در صد شان) خواستگاه شان طبیعت است. والا فطرت هیچ وقت از خدا و از دین خدا، ائمه سوال ندارد.
هر چه سوال است از طبیعت است. چرا حجاب؟ چرا نماز؟ چرا روزه؟ چرا خمس؟ چرا جهاد؟ چرا این؟ چرا آن؟ چرا این طوری؟ چرا طلا بر مرد حرام است؟ چرا من نمی توانم این کار را کنم؟ چرا موسیقی این طوری؟ چرا گوشت خوک آن طوری، در همه ی این موارد عزا دار خودش است. لذا مدام به دین گیر می دهد. سوال از دین می کند چرا من را محدود کرده؟ چرا نباید هر کار دلم خواست بکنم؟
بسیار خوب، اگر به تمام دستورات دین نگاه کنید می بینید که دین می خواهد پوست سر انسان را بکند، یعنی همه اش در آن کندن این طبیعت است، یعنی عنانیت، خود طبیعی، همه اهل بیت هر جا می روی این پوسته ی غیر الهی، این پوسته ی رنگی که از دنیا به ما خورده، این را می خواهند بکنند و ما چون به آن چسبیدیم کندنش درد دارد.
اوجش را در کربلا ببینید. یعنی هیچ تعلقی از تعلقات وجود ندارد که در کربلا کنده نشده باشد پدری، مادری، خواهری، برادری، همسری، ناموس، این که ببیند ناموسش مورد تعرض قرار گرفته، کتک می خورد، خیلی حرف است، ما همین طوری یک چیزی می گوییم جلوی چشم انسان تعرض کنند به نوامیس انسان. یعنی هر چه رنگ تعلق دارد باید کنده شود.
لذا هیچ روزی در تاریخ به اندازه عاشورا لا اله الا الله تفسیر نشده. اینها آمده بودند که به خدا بگویند هر چه می خواهی بکنی بکن. همه چیز را می دهیم با شادی هم می دهیم و ما رأیت الاّ جمیلاً. چه کسی می تواند این گونه حرف بزند. توهین، کتک، بعد گویی چقدر قشنگ بود. چه کسی می تواند این گونه حرف بزند، چه کسی می تواند بگوید چقدر قشنگ بود؟ فطرت.
چون همه اش از او کنده می شود و جای آن را محبوب پر می کند. یعنی هر چه غیر محبوب، ازاله شود از انسان، جای آن را خدا پر می کند. انسان می بیند به به چه چیز خوبی شد. من این را دادم جای آن چه چیز خوبی پر شد. عجب معامله ی خوبی بود.
این از من گرفته نشد ولی من نزدیک تر شدم. لذا امام صادق (ع) وقتی نگران بچه اش بود به او گفتند: آقا، بچه مُرد. یک دفعه چهره ی حضرت برگشت، لبخندی زد فرمود: «سبحان الذی یقتل اولادنا و لا نزداد له الاّ حبّاً». منزه است خدایی که بچه های ما را می کشد و ما جز محبت او چیزی در دلمان اضافه نمی شود. آدم نمی تواند این طوری حرف بزند ما حدود آدم را می شناسیم.
آدم کیست؟ بگوییم این چه پدر بی رحمی بوده، خدا بچه اش را کشته به جای اینکه یقه ی خدا را بگیرد چاپلوسی خدا را می کند. چه بی عاطفه. پدرش که بی عاطفه تر بود بچه اش را بر داشت برد تیز زدن در گلوی او. می دانست چه کشت و کشتاری است ناموسش را هم برداشت برد در صحنه. آدم کیست؟
ما از انسان شناسی دینی خیلی فاصله داریم. آنقدر فاصله داریم که در همین قمِ خودمان چقدر روحانی، روحانی تمام دارایی اش این است که من آمدم درس بخوانم برای دین، دینداری، دفاع از دین. چقدر طلبه ها، روحانی ها جبهه نرفتند. هشت سال دفاع مقدس، مثل این است که یک نفر سرباز باشد نرود جنگ. شما اصلاً اسمت سرباز است یعنی باید ببازی این سرما. [مثل این است که] ارتش بگوید به من ربطی ندارد جنگیدن. به من چه جنگ است.
ما آنقدر از انسان شناسی دینی دوریم که یک روحانی می تواند توضیح بده که اگر دین به خطر افتاد من وظیفه ای برای دفاع از دین ندارم. یک طلبه می تواند این جور تفسیر کند و بماند مشغول شهوات علمی خود باشد. چقدر متدینین که حرف نزدند. نق زدند غر زدند. گفتند جواب این خونها را چه کسی می خواهد بدهد. به مملکت اسلامی، به کیان اسلام، به تشیع، به نوامیس اسلامی تجاوز کردند آقا ککش هم نمی گزد.
آقایی بود در تهران چه جلسات عرفانی داشت (برو و بیایی داشت) اصلاً یک کلمه از رزمنده ها، بمب می ریختند مردم کشته می شدند. هیچ. دعا نمی کرد برای امام برای رزمنده ها. کسر شأن عرفانی ایشان بود. (تف تو این عرفان شان). خلاف خلوص و عرفان شان بود راجع به رزمنده ها، امام، شهدا، حرفی بزنند.
همه اش حرفهای صد من یک غازی که از نظر خودشان فقط باید حرف خدا را زد. هیچ دیگر نگفت. مثل آن احمقی که وقتی امیرالمومنین به جنگ می رفت می گفت من را جایی بفرست که فقط بتوانم ذکر خدا بگویم من از این کار ها خوشم نمی آید. این کار ها که شما می کنید خشونت است. فقط جایی باشد من با خدا خلوت کنم.
احمق دیگری وقتی فهمید امام حسین را کشتند گفت: عجب کار بدی کردند که پسر پیغمبر را کشتند. مثل این که طرف به زنش متلک گفته بودند زنش گفت یک چیزی بگو این به من متلک گفته رفت به طرف گفت بدی بدی بدی.
دیگر نهایت عصبانیت او این بود که محکومش کرد. (دیدید محکوم کردن مد شده) این آقا در قبح کسانی که سر پسر پیغمبر را بریده بودند ولیّ خدا، خلیفه الله را کشته بودند یک بار محکوم فرمودند. گفتند چه کار بدی کردند.
آخ آخ چه بد بود. (از این اِ وا خواهری ها بوده). تا آخر عمر استفاده کرد که چرا محکوم کردم یک کلمه غیر از ذکر خدا گفتم. عجب شیطان سوار آدم می شود، عجب احقمهایی. آدم خجالت می کشد بگوید اینها چقدر خر هستند، چون خر می رود به پیامبر شکایت می کند، والله شکایت می کند.
تهران بمباران می شد مردم کشته می شدند آقا حرف نمی زد یک بار آن آقا (آن آقای عارف) وقتی بمب می زدند رفته بود با عجله خودش را قایم کند بمب نخورد، تو این هیر و ویری که داشت می رفت پایش گیر کرد به پله پایش زخمی شده بود گفته بود ای حجت بن الحسن دیگر وقت آن است که بیایی آقا. یعنی این همه، صدها هزار نفر کشته شده بودند ضرورتی نداشت حجت بن الحسن بیاید پای آقا زخمی شده بود آقا دیگر وقتش است بیایی. چون پای ما این طوری شده.
دین آمده که تمام طبیعت را ازاله کند. حالا بعضی ها با شعور خود خود را در مسیر ازاله می اندازند یعنی به تکلیف های دینی خیلی خوب عمل می کنند. ریاضت های علمی، عملی. با شیرینی هم تن می دهند به آن. با شیرینی، غصه نمی خورند، نق نمی زنند احساس غبن هم نمی کنند که بگویند دیگران خوردند و بردند، ساده ایم این کار را کنیم.
ما چقدر طلبه داریم عقده ی غیر طلبه ها را دارند. می گوید آنها چه حالی می کنند. چقدر مسلمان متدین، خانم های محجوب داریم که حسرت بی حجابها را می خورند. نماز خوان داریم حسرت بی نماز ها را می خورد. مشروب نمی خورد اما حسرتش را دارد. فحشا نمی کند اما حسرتش را دارد. و روز قیامت هم در آن گروه محشور می شود نه این گروه.
دل را حساب می کنند نه عمل را. بر اساس دل محشور می شوند انسانها، همه ی انسانها. محبوب شان هر که باشد براساس آن محشور می شوند. دلت کجاست؟ عشقت کجاست؟ در دعای عرفه: «انت الذی ازلت الاغیار عن قلوب احبائک حتی لم یحبّوا سواک» ای خدا تو همانی هستی که چقدر قشنگ است غیر خودت را از دلهای محبین خودت ازاله می کنی. آنهایی که دوستت دارند تو هم برایشان خلوت می کنی. تو هم نمی گذاری چیزی مزاحم آنها شود تو هم نمی گذاری مشغله پیدا کند از تو غافل شوند.
اگر سر ما خیلی شلوغ است هنوز جز احبّا نیستیم. هنوز تکلّف داریم در دین. هنوز با دین مشکل داریم. هنوز دین دستوراتش در کام ما شیرین نیست. ازلت الاغیار عن قلوب احبائک حتی لم یحبوا سواک. تا اینکه دیگر اصلاً غیر تو را نخواهند.
طلبگی دارد برای تو، درس می خواند، فقه می خواند، اصول می خواند، فلسفه می خواند، به عشق توست. خدمت می کند، با مردم جوش می خورد، به مردم خدمت می کند همه اش به عشق تو این کار را می کند. هر کاری می کند به عشق تو، برای تو. فقط.
(قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین) همه را برای خودت برای همین دردش نمی آید که این خدایی که دارد برای او طلبگی می کند اگر به او گفت طلبگی ات را ول کن، ول کن برو جبهه، برو تبلیغ، برو خدمت پدر و مادرت.
پدر و مادر به تو احتیاج دارند تو ول کن برو. باشد. چون بند نیست به جایی. برای او یک حجاب نیست. در ادامه ی دعا: (ما ذا وجد من فقدک) تمام شد. تیر خلاص را اینجا امام زده. چه چیزی پیدا کرده کسی که تو را گم کرده. حرف خیلی بلند است فردا وقت مردن بگویند تو که چیزی نداری از محبت خدا بگوید به عوض من مجتهدم، عوضش 10 جلد کتاب نوشتم، عوضش فلسفه خواندم. از محبت خدا چه داری؟ دلت چقدر خدا در آن است؟
ما خیلی وقتها شهوت های مقدس، شهوت های علمی، عقلی، دون عقل آنقدر مشغول مان می کند که یادمان می رود تنها دارایی و درآمد ما به عنوان یک انسان. محبت خداوند تبارک و تعالی است. این را از یاد می بریم. می گوید الان 40 سال، 50 سال، 30 سال از عمرت گذشته، دارایی تو چقدر است. چقدر با این خدا مأنوسی، چقدر دوست داری با او حرف بزنی؟ چقدر حرف داری با او؟ چقدر خلوت داری با حق تعالی در طول 24 ساعت؟ چقدر دوست داری کلام او را بشنوی؟ از او لذت می بری از شنیدن کلام او.
من برای یک سری از فرهنگیان سخنرانی داشتم یک بنده خدایی آمد گفت: « آقا، من به عرفان خیلی علاقه دارم، چه کار کنم؟» ما برنامه هایی برای طلبه ها و اساتید و دانشجویان می ریزیم، گفتم شما یک برنامه بگیر پر کن بیار ببینم چه کاره هستی؟ برنامه را پر کرد برای او یک برنامه ی سبک نوشتم گفتم حالا تا این چند ماهی که من می آیم اینجا: ببینم تو چه کار می کنی؟
حداقل قرائت قرآن که علی (ع) فرمود واجب است برای هر مسلمان روز 50 آیه قرآن بخواند اگر 50 آیه نخواند جزء کسانی است که قرآن روز قیامت جزء دشمنان خود می داند. می گوید خدایا این بنده مرا ضایع کرد دی دنیا تو هم ضایعش کن. 50 آیه دیگر چیست. 10 دقیقه والله بالله تالله دروغ است اگر کسی بگوید من نمی توانم روزی 50 آیه بخوانم.
صد در صد کذاب است. 99 و نیم هم نه. صد در صد دروغ می گوید. تو روزنامه می خوانی، درس می خوانی، تلویزیوم نگاه می کنی سریال نگاه می کنی، شام و ناهارت چقدر طول می کشد، گپ ها و تلفن ها و اس ام اس ها چقدر طول می کشد، 50 آیه نمی توانی بخوانی. 10 دقیقه یک ربع، قرآن نمی توانی بخوانی.
این آقایی که می گفت من شیفته ی عرفانم هفته بعد آمد گفت: آقا من نمی توانم، چه برنامه ای برای من نوشتی؟ 50 آیه در روز من نمی توانم نمی رسم وقت ندارم. گفتم پس این چه عرفانی است. حوصله ی خدا را نداری. یک ربع خدا برای تو حرف بزند، یک ربع هم حوصله اش را نداری.
ما 20 سال درس می خوانیم مثلاً اصول، یک کتاب، دو کتاب، سه کتاب، لمعه می خوانیم. فلانی این طوری گفت، فلان کس این طوری گفت، 40 تا شرح می خوانیم که این یک کلمه که آقا گفته یعنی چی. در منطق هم که می خوانیم: موضوع کل عمِ ما یبعث عنه فی عوارض الذاتیه.
می خوانیم می رویم جلو بعد می آییم در اصول هم بحث می کنیم منظور از این عوارض ذاتی چی بوده بعد که تمام می شود رسائل و بعد کفایه، حلقات دو باره همین حرفها تمام که می شود تازه می وریم سر درس خارج می نشینیم می گوید: بسم الله الرحمن الرحیم. موضوع علم اصول عبارت است از..... سه ماه موضوع علم اصول را بحث می کند.
خدا وکیلی اگر ما روی آیات قرآن، نهج البلاغه، صحیفه آنقدر که در این احکام این آقایان تمرکز کردیم (خیلی های آن هم بیخود بود) الان ما .... طلبه 20 سال است، درس خوانده می گوییم آقا شما ترجمه قرآن را بلدی؟ ترجمه قرآن را؟ که قرآن چه می گوید. نمی داند. نهج البلاغه و صحیفه؟ چقدر خوشت می آید قرآن بخوانی؟ چقدر لذت می بری قرآن بخوانی؟ در تهایی دلت می رود سمت قرآن بگویی آخ جان من الان تنها شدم منم و قرآن.
بنشینم یک ربعی خستگی ام را در کنم. یک ربعی لذت ببرم تا کسی مزاحم من نشده. بیست دقیقه، نیم ساعت، یک ساعت، شب، نصف شب، سحر، جمعه، تعطیلات، بین درسها، در مهمانی، ما هیچ علاقه ای نداریم هیچ لذتی، شراب مومن است ولی ما اصلاً از این شراب هیچ بهره ای نداریم. سخت مان است قرآن خواندن، دعا خواندن، ذکر گفتن سخت مان است.
ببین بهره چقدر داری. ماذا (سوال می کند) وجد من فقدک. خدایا چه چیزی گیرش آمده کسی که تو را ندارد تو را گم کرده. یعنی غیر از حق تعالی و عشق او، محبت او هر چه بدست آورده باشی هیچ است. ای کاش فقط هیچ باشد. یعنی بگوییم تو را به دست نیاوردیم چیزی هم به دست نیاوردیم. دست نیاورده اما دو تا پا آورده، بعضی ها دست ندارند ناقص هستند اما دو تا پا و یک صورت اضافه دارد. اینها که متولد می شوند خیلی ها این طوری هستند. ناقصل الخلقه زیاد داریم دو تا صورت آورده حالا این را چه کارش کنیم. این صورت اضافه را چه کار کنیم، یک سر اضافه.
بچه ای داشتیم در جنوب شهر تهران 5 تا سر داشت. این را چه کارش کنیم. کاش اگر دست نداشت یک سر داشت می گفتیم این دست ندارد. ما خیلی وقتها از خدا هیچ بهره ای نداریم اما چیزهای دیگر آویزان خودمان کرده ایم همه اش بدبختی، همه اش قوز بالا قوز و غده.
اینجا خوب نیست. ماذا وجدک من فقدک. هر که تو را ندارد چه دارد؟ بنابراین کمالاتی که روز اول گفتیم سال گذشته و تأکید کردیم و از آنجا شروع کردیم. کمالات جمادی و نباتی و حیوانی، مدام باید مرور کنیم روی این که من مدام پزم به اینها نباشد. حتی کمالات نوشته ای.
ببنیم از خدا جه دارم؟ چقدر بهره بردم از خدا. چقدر انس با خدا دارم. از خدا لذت می برم چقدر مأنوسم با خدا. و گر نه من آنقدر پول دارم، آنقدر خوشگلی دارم، قدم بلند است، ازدواج کردم، آنقدر بچه دارم، آنقدر ماشین دارم، آنقدر کسب و تجارت دارم. همان 8 مورد که مدام «دارم، دارم» می کند، آباء (پدران و مادران)، فرزندان، خواهر، برادر، همسر، مال، تجات، مسکن، داشته باشی. اینها که قوز بالا قوزند. اینها باید کنده بشوند چسبیده اند به روح.
چقدر باید عذاب بکشیم اینها کنده بشوند از روح. هنری نکردیم. هنر این است که شما یک دارایی حق داشته باشی. (والوزن یومئذٍ الحق» وزن که ما را می سنجد، حق است. تو چقدر از حق، پیوند با حق، عشق حق، اسماء حق بهره برداری کردی؟ این می شود مبنا.
مدام باید مرور کنیم مرور کنیم به خود مان بخورانیم. بیاورانیم که من فقط تنها سرمایه ام، به عنوان یک انسان، نه به عنوان یک فرشته یا حیوان یا گیاه، به عنوان یک انسان، آن چیزی که در دنیا و آخرت به درد من می خورد میزان دلداگی به خداست. میزان دلداگی به دین خداست و به اهل بیت و جهاد فی سبیل الله.
والحمدلله رب العالمین و صلی ا لله علی محمد و آله الطاهرین.