جلسه 018 - شرح زیارت حضرت معصومه
شماره جلسه
18
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1396
ماه
5
روز
7
متن کامل (خام) ‌ جلسه 018 - شرح زیارت حضرت معصومه

بزیدر شرح زیارت حضرت معصومه سلام الله علیها رسیدیم به این فقره که « اللهم انی اسئلک ان تختم لی بالسعاده و لا تسلب منی ما انا فیه» خدایا من از تو می خواهم عاقبت من را به سعادت ختم کنی. این دغدغه یک انسان مومن و آگاه است. دلشوره ی نسبت به عاقبت. گول حال و فعل را نخوردن. گول معنویت و خوشی حال فعلی را نخوردن. ترس از آینده. که در راس همه ی کسانی که این ترس را داشت، خود وجود مقدس نبی اکرم صلی الله و علیه و آله و سلم بود. اگر یک کسی معرفتش، معرفت درستی باشد، ترس از عاقبت بخشی از زندگی اش است. دلشوره و ترس از عاقبت، این همیشه با او است. ضمن اینکه به فضل خدا امید دارد، نسبت به خودش بدبین است و این ترس را دارد که مبادا من کاری کنم که عاقبتم خراب شود. به خصوص که ما در طول تاریخ، افراد خیلی زیادی را دیدیم که شروعشان، شروع های خیلی خوبی بوده، استمرارشان خوب بوده ولی بد عاقبت شدند. پس انسان باید بداند که عنصر بدعاقبتی چگونه می آید سراغ انسان. چگونه می شود یک آدمی که تا بیست و چهار ساعت قبل از مردنش، در لشکر امام حسین است، تا پنج ساعت، تا دو ساعت در لشکر امام حسین است، چگونه می شود از لشکر فرار کند و برود؟ خیلی حرف است. یعنی چه حجمی از انحراف و غفلت در یک شخص است که تا این مرحله، دم در بهشت می آید با امام و داخل بهشت نمی آید و بر میگردد. این ترس دارد واقعا این اتفاق برای هزاران نفر افتاده، هزاران هزاران نفر افتاده. انسان باید ترس داشته باشد. یکی از چیزهایی که بد عاقبتی دارد، در ادامه ی این فقره می آید که یکی از واقعا زیباترین قسمت های این زیارت است. یعنی اگر انسان همه ی زیارت را می خواند، فراز و نشیب های قشنگی دارد این زیارت. ولی این فقره اش یک حال و لذت و دلدادگی دیگری دارد. آن این است که شخص در این زیارتنامه می گوید:« و لا تسلب منی ما انا فیه». خیلی قشنگ است. خدایا من در مقامی که الان هستم، ملاقات چهارده معصوم، زیارت حضرت معصومه و خواهر هایش، کسانی که اطراف آن دفن هستند با ایشان، اولیای الهی هستند، من الان در بهشت هستم. چون آنها کاملا شاهد و ناظر ما هستند و ما از آن ها غایبیم، آن ها از ما غایب نیستند. ما آن ها را نمی بینیم آن ها ما را می بینند. حرم حضرت معصومه سلام الله علیها یک بهشت پر رونق، شلوغ، زیبا، جذاب، یک مهمانی و یک ضیافت است وقتی انسان وارد حرم حضرت معصومه سلام الله علیها می شود. عرض کردم از قول استاد بزرگوار حضرت استاد مجاهدی، من به ایشان عرض کردم که حرم حضرت معصومه سلام الله علیها، یک حالی و یک صفای خاصی دارد. مرحوم آقای مجاهدی می فرمود: صفایی که حرم حضرت معصومه دارد، هیچ حرمی ندارد. حرمی که چهارده معصوم آن جا حاضرند و فرمودند: کاشانه ی ماست. خانه ی ماست. آشیانه ی ماست. همه حضور دارند آن جا، حضور زنده دارند. شما وقتی وارد حرم می شوید، چهارده معصوم دارند شما را می بینند. شما در محضر چهارده معصوم وارد حرم میشوید. یعنی از جلوی چشم آن ها، از جلو پای آنها رد می شوید و می روید در حرم زیارت می کنید. وقتی دارید زیارت نامه می خوانید، در محضر اینها دارید زیارت نامه می خوانید و همه ی آنها هم جواب شما را می دهند. برای همین شما بعد از اینکه سلام می دهید به انبیای عظام، به ضمیر غایب، یک دفعه در حرم حضرت معصومه خطابت حاضر می شود. « السلام علی آدم، السلام علی نوح، السلام علی ابراهیم، السلام علی موسی، السلام علی عیسی، السلام علیک یا رسول الله» چون حاضر دارد می بینیدت. صدایت را می شنود. می بینیدت. جواب هایت را هم می دهد. یک اشکال این جا وجود دارد. آن این است که من نمی بینمش. اگر یک ذره حجاب هایمان را برطرف کنیم، این هم برطرف می شود. یعنی تو جایی ایستادی که چهارده تا معصوم دارند می بینند تو را، می بینیدشان، حضرت معصومه هست، بزرگان دیگر هستند، غوغایی است در این حرم. بهشتی است در این حرم. ضیافتی است در این حرم. حالا شما ایستادی اینجا، در این بهشت، دارد ثبت می شود در عمرت. شوخی نیست. ثبت در عمرت و ثانیه های عمرت می شود. ثبت می شود که تو در این حرم آمده ای. در این عیش و نوش آمده ای. در این ضیافت آمده ای. پذیرفته شدی در این ضیافت. دعوت شدی به این ضیافت. بدون دعوت آن ها هم نمی شود شخص رفت که. این لیاقت را داشتی که دعوت شدی رفتی. خب شما اگر الان رهبر معظم انقلاب دعوتت کند خصوصی بهت بگویند که آقا می خواهند شما را تنهایی ببینند، چه حسی بهت دست می دهد؟ چه وجدی داری؟ یا یک شخصی دیگری. یا یکی از مراجع عظام، یکی از اولیای الهی. چه حسی انسان پیدا می کند؟ ما ضعف معرفتی مان است که این حظ ها را نمی بریم. که آقا من به دعوت مستقیم این ها وارد این حرم شدم. به اذن این ها وارد شدم. از همه مهم تر شما در اذن دخول چه می خوانید؟ « باذن الله و رسوله و الائمه المعصومین ادخل هذا الحرم» آن هم همراه فرشتگان وارد می شوید. « فکونوا ملائکه الله اعوانی و کونوا انصاری» خیلی حرف است. اگر یک کسی معرفت داشته باشد که می رود حرم حضرت معصومه یا حرم هر یک از امام زادگانی که واجب التعظیم هستند، با چه تشریفاتی با چه دعوتی با چه شرایطی انسان وارد حرم میشود، می خواهد از شوق بمیرد. این که ما غمگین می رویم، غمگین بر می گردیم، مال بی معرفتی هایمان است. مال دل مردگی مان است. مال زنگار هایمان است. مال حجاب هایمان است. بله حالا می رویم و بر می گردیم، ثوابمان را می نویسند. ولی شدنِ خیلی مهم است. آن تحولِ خیلی مهم است. آن سرمستی خیلی مهم است که ما دعوت شدیم به حرم. دعوت شدیم به این بهشت. مومن عارف، مومن فهمیده، مومن با معرفت، این جا که می رسد، ترسش شروع می شود. چرا؟ اول این که متوجه است در بهشت است. متوجه است که به دعوت و رضایت چهارده معصوم، حضرت معصومه و بزرگان دیگر پایش باز شده به این قطعه از بهشت. یعنی در این قطعه از بهشت راهش دادند. شما الان در بهشت تصور کنید ان شاالله خودتان را، همه تان ان شا الله به فضل خدا و لطف اهل بیت، وارد بهشت خواهید شد. یک زمانی این اتفاق برایتان می افتد. در بهشت خودت نشسته ای که دعوت نامه می آید، می گویند امشب مهمانی داریم، چهارده معصوم هستند، حضرت معصومه است. مگر خود شما در زیارت حضرت معصومه، صد بار رفته اید زیارت، چه می گویید؟ «عرّف الله بیننا و بینکم فی الجنه» خدا خانم من و شما را به هم معرفی کند در بهشت. این اتفاق نمی افتد؟ دروغ گفتند این را به ما؟ الکی گذاشتند در زبانمان؟ این معارفه بین ما و حضرت معصومه صورت نمی گیرد؟ این رفتن به بهشت حضرت معصومه صورت نمی گیرد؟ آن بهشتی که همه ائمه هستند؟ چرا. من در بهشت می بینیمتان ان شا الله به امید خدا. خواهیم دید هم دیگر را. عرض کنم خدمتتان که این اتفاق برایتان می افتد ان شا الله. شما در بهشت خودتان مشغول لذت های خودتان هستید. فیوضات الهی هستید. دعوت نامه می آید از حضرت معصومه که امشب مهمانی داریم و همه ی چهارده معصوم هم هستند. همه ی مراجع و علماء، بزرگان، اولیاء، شهداء هم هستند. این اتفاق می افتد حتما برای شما. حالا تو فکر کن چقدر لذت دارد این. چقدر لذت دارد. اگر قرار بود دعوتتان نکنند، در دنیا دعوتتان نمی کردند. دنیا دعوتتان کردند، آن جا هم دعوتتان می کنند. ولی آدم بفهمد، عقلش برسد. آدمی که در این دنیا شعور نداشته باشد، عقلش نرسد، کور باشد، « فمن کان فی هذه اعمی، فهو فی الاخره اعمی» آنجا هم نمی فهمد. آنجا هم دعوتش می کنند ولی باز همان طوری می رود شام بخورد برگردد. همین که در دنیا می رفت حرم و بر می گشت، آن جا هم بازیگوش می رود وارد آن مجلس می شود، بازیگوش هم برمی گردد برود به بهشت خودش. بفهمد کجا دارد می رود. « فلا تسلب منی ما انا فیه» یک قاعده بگویم، این قاعده را حتما دقت کنید، فوق العاده مهم است در مباحث انسان شناسی و معرفت نفس. فوق العاده مهم است این قاعده. انسان ها در برخورد با هر نعمتی استمرار خودشان را می بینند. این قاعده است. کی معنا می کند؟ انسان در برخورد با هر نعمت استمرار خودش را می بیند و در نظر می گیرد. کسی توضیح می دهد؟ هارون، زمان امام کاظم بود. خیلی با زمان پیامبر فاصله داشت. این می گوید من می خواهم کسی را ببینم که خودش پیغمبر را دیده باشد. می دانید چند نسل است؟ می توانید کسی را برای من پیدا کنید که خودش پیغمبر را دیده باشد؟ بالاخره می گردند یک آدم معمر پیر صد و خورده ای ساله را پیدا می کنند می آورند. او را پیچانده بودند لای پتویی چیزی خلاصه توی طبقی این بیچاره را آوردند. این قدر هم ناتوان بود که نمی توانست ابروهایش را نگه دارد. این طوری بسته بودند که این بتواند چشم هایش را باز نگه دارد. هارون می گوید: تو پیغمبر را دیده ای؟ می گوید: بله. هارون می گوید: یک حدیث که خودت از پیغمبر شنیدی، برایم بخوان. می گوید که پیغمبر فرمود: «یا شیب ابن آدم و تشیب معه خصلتان، الحرص و طول الامل» بنی آدم پیر می شود ولی دو صفت در او جوان می شود. این تجرد نفس را می رساند دیگر. نفس بر خلاف بدن، مجرد است مادی نیست. یکی از دلایلش هم همین است که وقتی انسان سنش می رود بالاتر، بدنش پیر می شود. باید خواسته هایش هم پیر شود. ولی این طوری نیست انسان هر چه سنش می رود بالاتر، جوان تر و حریص تر می شود. چون نفس خلاف بدن طی می کند. او قدرتمندتر، جوان تر و حریص تر می شود. بنی آدم پیر می شود و دو صفت در او جوان می شود، یکی حرص و دیگری آرزوی زیاد. طول امل پیدا می کند و حریص هم می شود. برای همین معمولا برای شهادت و جهاد و این ها، جوان ها زود تر می توانند بروند و دست بردارند از زندگی شان. مسن ها خیلی کمتر. برای همین در روایت داریم: یاران امام زمان همه جوان اند، جز اندکی. آدم پا به سن می گذارد، حرص و آرزوی زیاد نمی گذارد که جان فشانی کند. مثل جوان دیگر گذشت ندارد. جوان ها نه، راحت می توانند بگذرند از دنیا. از زندگی شان. همیشه همین طوری بوده. دو صفت در او جوان می شود: حرص و طول امل. گفت خودت این را از پیغمبر شنیدی؟ گفت: بله. هارون الرشید گفت: خیلی ممنون، این هم طلا. یک کیسه طلا هم بهش داد رفت. رفت و چند دقیقه بعد دید سروصدا دارد می شود. هارون گفت: چیست؟ گفتند: این پیرمرد جیغ و داد کرده دم در و می گوید بگذارید بیایم داخل، کارش دارم. هارون گفت: بگویید بیاید. می آید و می گوید: هارون، این کیسه طلایی که به ما دادی، برای امسال است یا سال بعد هم می دهی؟ یعنی توقع دارد سال های بعد زنده باشد بیاید از این کیسه طلا بگیرد. به یک نعمت برخورده و استمرار خودش را دارد می بیند و می گوید من هستم حالا حالا ها، پس چرا یکبار بگیرم؟ هر وقت هستم به من طلا بده. هارون می خندد و می گوید: صدق رسول الله. راست گفت پیغمبر که آدم وقتی پیر می شود، حرصش و آرزویش زیاد می شود. شما الان رفتی در بهشت، تصور کن الان در بهشتی. بعد نماینده و فرستاده حضرت معصومه سلام الله علیها می آید دنبالت. این را بعدا ان شا الله تجربه خواهید کرد. استمرار ما در بهشت جاودانه است. حضرت معصومه دعوتتان می کنند و می روید خدمت ایشان و اهل بیت می نشینید و به هر حال اندازه معرفت خودش این فیض را می برد. حضرت معصومه سلام الله علیها هم می گوید: این دفعه آخری بود که آمدی پیش من، دیگر مهمان ما خبری نیست. دیگر ما شما را دعوت نمی کنیم. همین یک بار است. امام حسین بهت بگوید: بیا بهشت من، بعد بهت بگوید که همین یک بار است. خدا وکیلی من مطمئنم شما این قدر انسان های شریفی هستید که جواب هایتان یکی است. بهشت برای آدم جهنم می شود یا نمی شود؟ نه عذابی است در بهشت و همه جور لذتی و خوش گذرانی است به اندازه آسمان ها و زمین. اما اگر بهت بگویند که دیگر مهمانی های مخصوص خدا، مهمانی های مخصوص انبیا، مهمانی های امام حسین، مهمانی های علی علیه السلام، دیگر شما را راه نمی دهند. شما در بهشت باشید. جهنم نمی شود بهشت؟ یعنی انسان در بهشت تصور می کند که پیغمبر و اهل بیت که همسایه اش هستند، راهش نمی دهند در بهشتشان. می گویند شما در همان بهشت خودت باش. دیگر مهمانی و ملاقات خبری نیست. جهنم می شود واقعا. به خدا دیگر آدم نمی تواند در این بهشت، زندگی کند. عذاب می شود هر چیزی که آ نجا است، می شود جهنم. شما وقتی می روید به بهشت حضرت معصومه سلام الله علیها، در همین قم، ادراک این بهشت ترس می آورد برای آدم. چون شما وقتی که می فهمی دعوتت کردند، در محضر چهارده معصوم هستی، در محضر اهل بیت هستی، اولین چیزی که ترس برت میدارد این است که با استمرار می خواهی این نعمت را. این ها چقدر من را دوست دارند؟ من چقدر پیش این ها آبرو و اعتبار دارم؟ دفعه ی بعد هم دعوتم می کنند؟ یا نه تمام شد، آخرین زیارت بود؟ برای خیلی ها این طوری است، می روند و دیگر نمی روند. می گوید بیست سال است چهل سال است نرفته ام حرم. الله اکبر. خیلی از این حرم ها هستند، ما ها قهریم و راهمان هم نداده اند تا الان. حالا معنی این را آدم می فهمد:« فلا تسلب منی ما انا فیه» این جا واقعا آدم گریه اش می گیرد. یعنی این جاست اگر کسی که واقعا بترسد، دستش را می برد بالا می گوید خدایا نگیرش از من این را. من دفعه آخرم نباشد که می آیم در این حرم. خدایا من را از حرم هایت دور نکن. آن هایی که رفته اند خارج، اگر دلشان مرده باشد که هیچی، که روز به روز گند می زنند و قلبشان ادبارش بیشتر می شود. اما آن هایی که دل دارند، الان می روند خارج، اینها وقتی در خارج از کشور هستند، همین که تصور می کنند که الان من چند وقت است از حرم، از مسجد، از حسینیه، از چی و چی دور شدم، کشنده است برایشان. این حاجی ها را ما دیدیم، چند بار مشرف شدیم این طوری است، حاجی هایی که می آیند عمره یا تمتع، خانه ی خداست ها، رفته خانه ی خدا، مدینه رفته، حرم پیغمبر. ولی چون فضای حاکم، فضای کفر است، فضای نفاق است، آرام نمی شود. پیش پیغمبر است نمی تواند صلوات بفرستد. پیش پیغمبر نمی تواند روبوسی کند بعد یک مسجدی است در مدینه، به اسم مسجد شیعیان. مسجدهای امری می روند رحمه الله تعالی علیه، مردم پول می دهند سوار می شوند می روند آن جا. وقتی وارد این مسجد می شوند، هزار برابر بیشتر از مسجد النبی، یکدفعه دل ها باز می شود. یک دفعه اشک ها می آید. در این مسجد در این فضا می توانم صلوات بفرستم، می توانم نماز بخوانم، می توانم مهر بگذارم. آن جا می توانم بر پیغمبر گریه کنم؟ مگر آنجا می گذارند بر پیغمبر گریه کنی؟ دستت برود بالا بخواهید با پیغمبر صحبت کنی، می گیرند می برندت. یا می گویند: بیا برو برو. اگر خیلی پررویی کنی و بایستی، اصرار کنی، کتک مفصل باید بخوری کنار پیغمبر. اگر فقط کتک بزنند، حالا بعضی ها را می دانیم اعدام کردند همان جا. یک کسی که می فهمد کجا وارد شده در حرم حضرت معصومه، با استمرار جاودانه اش این نعمت را می بیند. نه دنیایی اش فقط. می گوید خدایا من چقدر آبرو دارم، چقدر عزت دارم، چقدر اعتبار دارم؟ می توانم دفعه بعد هم بیایم حرم؟ راهم می دهند؟ یا نه یک معشوقی یک شیطانی پیدا می شود من را از همه ی اینها دور میکند؟ مگر این که آدم دل مرده باشد نفهمد این یعنی چه. تکلیفی و حالا همین طوری پا شویم برویم و یک عرض ادبی کنیم و این جوری بلند می شود توی حرم. ولی اگر یک کسی بفهمد این یعنی چه، آدمی که می فهمد کیست، مثل یک زن شوهردار می ماند. این زن شوهر دار موقعی که مجرد بود، رفیق هایش بهش می گفتند بیا برویم مسافرت، بیا برویم اردو، بیا برویم مکه، برویم مدینه، برویم کربلا. به مامان و بابایش می گفت اجازه می گرفت و می رفت. برویم خارج، اجازه می گرفت و می رفت. حالا که شوهر کرده، مرد هم همین طور، می گوید نه من مال این مرد هستم. هر جا که نمی توانم بروم که. اگر بخواهم بروم با حفظ ارتباطم با خانواده ام اگر دوتا سه تا بچه است که هر چه بچه ها بیشتر می شود، این ارتباطش بیشتر می شود. اگر یک موقع هم از شوهر و بچه هایش فاصله گرفت، مثل کش می رود کارش که تمام شد، ولش کنی بر می گردد سر جای خودش. یک کسی که بفهمد امام حسین یعنی چه، حرم امام رضا یعنی چه، حرم حضرت معصومه یعنی چه، حرم ها یعنی چه، مسجد یعنی چه، حسینیه یعنی چه، این هیچ وقت نمی آید یک رابطه ای را انتخاب کند که دیگر هیچ خبری از این چیزها نباشد در زندگی اش. امکان ندارد. مگر این که نفهمیده باشد برای چه آمده به این دنیا. حالا این آمده حرم، دل شوره دارد. شما الان خدا به تو بچه می دهد، به بچه ات چگونه نگاه میکنی تا آخر عمر؟ زن داده بهت، زن را چگونه نگاه می کنی تا آخر عمر؟ ماشین خریده ای، ماشین را چگونه نگاه میکنی، می گویی خدایا من همیشه ماشین داشته باشم. یعنی تصور نمی کنی که من یک زمانی ماشین نداشته باشم. صاحب خانه شدی، صاحب خانه را به استمرار عمرت نگاه می کنی، می گویی من خانه می خواهم داشته باشم. حالا به شما می گویند شما صاحب خانه هستی، خانه مال شماست. فقط شش ماه در آن می نشینی بعد دوباره برگرد مستاجری. این بچه ات مال تو برای دو ماه سه ماه. سخت است. یک کسی که می رود در بهشت، بهشت مثلا امام رضا، شما از حرم امام رضا که می روی، چه می گویید؟ وداع می خوانید دیگر می گویید:« رزقنی الله العود ثم العود ثم العود» خدا روزی می کند. ترس دارد واقعا. یک موقع می خواهی خداحافظی کنی، الان زن و شوهر هستند می خواهند خداحافظی کنند، چیزی که در دلشان است این است که، خواهر برادر هستند، پسر عمو پسر دایی هستند، هر چیزی دو تا دوست هستند. اگر به آنها بگویند که این ملاقات شما ملاقات آخر است طرف دیگر می میرد. برای همین هم شما وقتی می خواهند روضه بخوانند، روضه وداع این قدر سخت است. کربلا می خواهد وداع بخواند مگر شوخی است، طرف می خواهد برود. ما در جبهه این حالت ها را داشته ایم، ما زمانی که کسی را بغل می کردیم می دانستیم رفتنی است، تمام است. می دانستیم این آخرین ملاقات ماست، چشم تو چشم برادرت نگاه می کنی و می دانی چند دقیقه ی دیگر او را نمی بینی. رفت! می رود از در دنیا خارج می شود و می رود در برزخ. خیلی سخت است. به خصوص آنهایی که ما خبر داشتیم که دارند می روند، می دانستیم این دیگر تمام است. در جبهه این یک چیز مرسومی بود که خیلی ها می دانستند کی می روند و داستان چیست و اینها. فرمانده ی مان خدا رحمتش کند، شهید مقدّسی همیشه می گفت که: شجاعی، من دارم می روم. یادم است در بانه نشسته بودیم پیراهنش پاره شده بود و داشت دکمه اش را می دوخت، من تخت روبرویی بودم گفت: شجاعی! آخرین عملیاتم است، فردا دیگه تمومه. منم گفتم: آقا شوخی نکن. گفت: بهت گفتما حواست باشه. ببین من کی بهت میگم. یکی دوتا ده تا صدتا نبودند، ما می دانستیم که راست می گوید. دیشب سیدالشهدا را دیدم به من گفت: فردا مهمان من هستی. دیشب پیغمبر را دیدم به من گفت: فردا مهمانم هستی. امام زمان علیه السلام را دیدم گفت: فردا تمام است. خیلی خوب. ما آدم داشتیم دوست روحانی طلبه، می گشت می گفت : من اینجا قرار است شهید بشوم. داشت دنبال محل شهادتش می گشت. جلوی من شوخی می کرد آن هم در یک جنگی ما خیلی فشار رویمان بود، جنگ خیلی غریبانه ای بود در کردستان. یک حمله ای بود، خیلی غریب، خیلی سخت، خیلی فشار من تا آخر جنگ هم در هیچ عملیاتی نبودم که فشار اینطوری روی من باشد. داشت شوخی می کرد تیرش را خورد. برگشت به پشت به امدادگر گفت: بیا بیا می خوام یه ماچت کنم برم زیاد تلاش نکن. همینطوری، امدادگر را بوسید و رفت تمام شد. نفس مطمئنه اینطوری است. سخت است، شما می روی حرم امام رضا، خیلی سخت است اگر قرار باشد در دنیا باشی و برنگردی در حرم. مگر اینکه آدم خیلی قسی القلب و بی عاطفه باشد بگوید حالا می رویم تا هفته بعد یا تا آخر عمر هم نرویم حرم مگر چه می شود. مگر اینکه خودش را نشناسد و دل نداشته باشد. تعلق نداشته باشد اهل امام رضا نباشد. "اهل" گفتیم یعنی چی، گفتیم اهل یک آدم یا اهل یک جایی گفتیم یعنی انس همراه با تعلق. الان به یک بابایی بگویند تو دیگر از این به بعد بچه هایت را نمی بینی. یا می افتی زندان، این شاید از زندان افتادن خیلی مشکل نداشته باشد ولی وقتی تصور می کند که من قرار است دیگر همسر و فرزندانم را نبینم، اوه این زندان هزار برابر غمش می شود. و الا خودش ممکن است تنهایی آنجا را تحمل کند از او هم پذیرایی می کند غذا می دهند هیچ مشکلی هم نیست عزت و احترامش هم حفظ می کنند در زندان، این می میرد اینجوری. حالا شما نگاه کنید در حرم امام رضا تصور این که دیگر برنگردی حرم خیلی کشنده است. احتمالش است یا نه؟ بله احتمالش هست من یک تصمیم های اشتباهی بگیرم و بدعاقبت شوم و دیگر برنگردم حرم. از حرم دور شوم. این احتمالش است. لذا شخص ترس دارد می رود خدمت امام رضا، امام رضا را برای همه ی عمرش در این دنیا و همه ی ابدیتش می خواهد. می رود خدمت 14 معصوم اینها را برای همه ی خودش می خواهد. لذا شما چی می گویید؟ در حرم بروید، می گویید که «رَزَقَنیَ الله العَود ثم العَود ثم العَود» خدا روزی ام کند، روزی ام کرد که آمدم دیگر، دوباره روزی ام کند برگردم و برگردم و برگردم. می روید وای می ایستید به امام رضا می گویید که «سلام ولیٍ غیر راغبٍ عنکم و لا منحرفٍ و لا مستبدلٍ بکم» من کسی هستم که بی رغبت ملاقات شما نیستم، «و لا سَئِمٍ و لا قال» از روی دلتنگ نیستم. بگویم از روی دلتنگی میخواهم حرم بروم، دیدید بعضی ها حوصله شان سر می رود در حرم می خواهند زود بروند از حرم بیرون. من اینطوری نیستم آقا، من الان دارم با شما خداحافظی می کنم ولی خداحافظی ام از روی بی حوصلگی نیست. باید برگردم به کار و زندگی ام برسم. شما هم از من هم همین را می خواهید ولی دلم با شماست. دلم در این بهشت پیش شماست آقا امام رضا. می خواهم پیش شما باشم. «و لا مستبدلٍ بکم» آقا من با شما دارم حرف میزنم ولی هیچ چیز را به شما ترجیح ندادم و نمی دهم. هیچ انتخابی نمی کنم که از کنار شما دور شوم. مستبدل یعنی تبدیل کننده ی یک نعمت به نعمت دیگر. من مستبدل نیستم یا تبدیل یک نعمت به یک نقمت، یا بهشت را به جهنم تبدیل کنم. من نمی آیم یک تصمیمی بگیرم که دیگر نتوانم در این حرم بیایم، و حالا حالا نیایم حرم. بعد می گویی «رزقنی الله العود ثم العود ثم العود» خدا روزی ام کند برگردم و برگردم و برگردم. بعد می آیی کجا می رسی، این را خوب دقت کن چون تعلق داری به این خاندان، اهل این خاندانی، انس و تعلق داری، آنی که برایش مهم نیست این جور چیزها، اهلش نیست ادب دارد می رود می آید، ولی اهل امام رضا نیست اهل اهل بیت نیست. ولی خوب ترس از بدعاقبتی از دور شدن از دلتنگی طبیعی است، شخص میگوید که برگردم و برگردم و برگردم. آخرش را می گویی چی شما؟ به امام چی می گویید؟ «اجعلونی من همّکم» آقا، هم یعنی چی؟ غیر از غم است. توضیح دادیم، همّ و غم، غم آن فشار روانی و اندوهی است که انسان را می گیرد. همّ یعنی دغدغه. دغدغه ی چیزی، دغدغه ام است، امتحان دارم دغدغه ام است بچه ام مریض شده دغدغه ام هست. بابایم سرطان دارد دغدغه شده برایم. دغدغه یعنی درگیری قلب و ذهن انسان. پدر و مادرها را دیدید ما در مشاوره ها داریم، خودتان هم خیلی شنیدید در خانواده هایتان هم دارید، می بینی مادرتان، خاله تان، عمه، عمو، دایی این مسن های فامیل، حتی شبها هم بلند می شوند گریه می کنند. می گویی چیست؟ میگوید بچه ام، بچه ام سرطان دارد، بچه ام رفته سربازی، می خواهم دعا کنم برگردد، بچه ام مشکل ازدواج دارد، بچه ام رفته زندان، افتاده زندان، تصادف کرده بردنش زندان، دیدید؟ این را می گویند چی؟ همّ. آقا عجب حرفی است تو داری می زنی به امام، یعنی وایستادی داری زیارت می خوانی، به امام می گویی «اجعلونی من همّکم» آقا من را جزو دغدغه هایتان قرار بدهید به من فکر کنید. به من فکر کن آقا. هوای من را داشته باش. داریم به امام رضا می گویی، هوای من را داشته باش آقا، به من فکر کن، یادت نرود من را، فراموشم نکنی، عجب حرفی است. کی گذاشته این را در دهن ما؟ ما جرأت داشتیم اینطوری به امام رضا بگوییم؟ آقا هوای ما را داشته باش. به من فکر کن آقا، من را جزو دغدغه هایت قرار بده. من را جزو دغدغه هایت قرار بده خیلی حرف بلند و بزرگ است کی می تواند برود به امام بگوید آقا به من فکر کن، هوای من را داشته باش. یعنی مثل مامانم که برایم گریه می کند، مثل مامانم که نصف شب پا می شود برایم دعا می کند مثل بابایم که برایم دغدغه دارد، بالاتر از آن. چون امام دغدغه ی جاودانه دارد برای ما. می خواهد بچه اش از دستش نرود. دغدغه کمی نیست، شما می گویید، خیلی حرف است این، خیلی حرف است. ما نمی فهمیم همینجوری رد می شویم می رویم. «اجعلونی من همّکم» همه تان، همه تان، به من فکر کنید. همه تان هوای من را داشته باشید. من را یادتان نرود. اجعلونی یعنی من را بیاورید در خواسته های خودتان، بهم فکر می کنید، نه آنهایی که فکری در موردشان ندارید دغدغه ای ندارید. اجعلونی من همّکم. بعدش چی؟ «وصَیِّرونی فی حزبکم» من را در حزب خودتان ثبت نام کنید. می شود آدم پا شود در حرم امام رضا و عضو حزب شیطان باشد. می شود آدم برود مکه و مدینه و کربلا و نجف، ولی عضو حزب شیطان هم باشد. صیرونی یعنی صیرورت، صیرورت یعنی چی؟ با (ص) است یعنی «شدن» یعنی من شخصیتاً هم حزبی شما شوم، مثل حزب های سیاسی نیست که طرف ممکن است جاسوس هم باشد و می رود عضو حزب می شود و اسمش را هم می نویسند. نه صیرونی فی حزبکم، من را به حزبی و هم حزبی خودتان درآرید. من اینجوری شوم جزو حزب اهل بیت شوم. این خیلی خیلی کلمه ی بلند است. این خواسته ها خیلی عالی است. صیرونی فی حزبکم. اینهایی که می گوید آدم می فهمد که آن دغدغه ای که شما در حرم دارید که «فلا تسلب منی ما انا فیه» یعنی چی.

خوب، سؤال هم بکنم راهکار هم به شما بدهم. عزیزان من، این نکته را کاملاً به قلب تان وارد کنید، فقط حافظه نیست که به ذهن بسپارید. قلبتان باید درگیر این شود. قلب درگیر نشود هزارتا از این کلاس ها نه کلاس بنده، کلاس پیغمبر هم بیایید، هیچ فایده ای ندارد. قلب باید باور کند، و درگیر شود، چطور قلب درگیر می شود، می خواهد دکترا بگیرد، قلب درگیر می شود، می خواهم دانشگاه لیسانس بگیرم، ارشد بگیرم، دکترا بگیرم، درگیر است قلب و این قلب می کشد طرف را می برد تا برد آن مدرک را بگیرد. در نهج البلاغه چی می خوانید«جعلنا الله و ایاکم بمن یسعی بقلبه الا منازل الابرار برحمته» (الله اکبر، قربان امیرالمومنین بابای مهربان مان برویم چطوری دعا کرده برای ما) خدا ما را و شما را از کسانی قرار بدهد که با قلبشان تلاش می کنند برای رسیدن به مقام ابرار. قلب باید بیفتد به دغدغه، چطوری برای خانه دغدغه پیدا می کنی، برای مغازه دغدغه پیدا می کنی برای شغل دغدغه داری برای درس دغدغه داری قلبت درگیر است، ماها خیلی هایمان، امروز یک خانمی آمده بود پیش من، می گفت استاد من تازه درگیر هم شدم، دو سه هفته ای است با این کانال درگیر شدم، خیلی نشستم، این کانال را گوش می کنم گریه می کنم، ولی زورم به خودم نمی رسد، گفت خانواده ی ما همه نه نماز می خوانیم، نه اهل حجابیم، مهمانی هایمان همه مختلط است، من این بهشتی که شما می گویید می نشینم شبها تا صبح برایش گریه می کنم، دوست دارم بروم در این بهشت، طرف گفت همه دوست دارند بروند بهشت، ولی کاری برایش نمی کنند. حضرت فرمود: «انی لم ارک الجنه نام طالبها»، اولش می گوید:«الا»، بدانید که من مثل بهشت ندیدم که کسی بگوید می خواهمش و بخوابد و چرت بزند و بی حال باشد و هیچ کاری برایش نکند. ما همه دوست داریم و دهن مان هم آب می شود قلب مان هم ذوب می شود و می گویی به به بهشت و حضرت معصومه و مهمانی ها و اینها ولی قلب درگیر نیست. اصلاً قلب درگیر نیست. اگر کسی قلبش درگیر باشد، چون می گوید «یسعی بقلبه» باید با قلبت درگیر شوی و تلاش کنی. ذهنی حالا پا شویم برویم کلاس، بله ما هم دوست داریم، خداوند ان شاءالله روزی ما هم بکند، الهی آمین، خداوند دعا بفرمایید، از این حرفها و تعارفات است اینها. برای یک اتومبیل برای یک کولر برای یک فرش، برای تزئینات منزل قلبت چطوری درگیر می شود تا کجاها می روی، تا کجاها می کشاند تو را، طرف می گوید من برای سنگ کف خانه مان رفتم اصفهان، آنجا نتوانستم، رفتم کجای جنوب، آخر نشد سفارش دادم از ایتالیا بیاورند. پولش را هم نداشتم رفتم وام گرفتم، آن سنگ را از ایتالیا بیاورند و در خانه ما نصب کنند. یعنی «یسعی بقلب» یعنی سعی قلبی. یعنی بیاید بگیرد این دلت را، تا نرسی به آن ولت نکند. این قلب های ما کجا درگیر هستند اصلاً؟ اگر قلب های ما درگیر بود مگر می شد امام زمان آواره و طرد شده و تنها و یگانه باشد، قلب های ما اصلاً درگیر نیست درباره امام زمان. که غصه می خوریم برای این بچه مان، و زن مان، و خانه مان و چنین چنان، برای امام زمان ما غصه نداریم، دغدغه نداریم. چند وقت پیش من آن سفر قبلی که رفته بودم، دو سه سال پیش اروپا، یک آقایی از این کشورهای دیگر آمده بود از کشور اروپایی آمده بود آنجا، بعد به او گفتم که تو اصلاً پا شدی آمدی اینجا چی کار؟ با زن و بچه و آمدی؟ گفت اینقدر اذیت شدیم، بچه هایم خراب شدند فاسد شدند قدر ما را نمی داند ما را فراموش کردند جذب اینجا شدند اصلا به حرف ما گوش نمی کنند همه چیزم را باختم اینجا، گفتم چی شده، گفت: من گفتم بیایم اینجا آرامش داشته باشم، امنیت داشته باشم، دیدم جمهوری اسلامی فضایش فضای خطرناکی است ممکن است جنگ شود. خوب، جنگ شود، که آدم از جنگ، یعنی چی، پیامبر می گوید تفریح امت من جنگ است. مثل این که به کسی بگوید دعوت شدید پارک و تفریح، مگر آدم می ترسد از جنگ و جهاد؟ بترسی که دین نداری. حضرت فرمود کسی که جهاد نکرده باشد در عمرش یا روح جهاد نداشته باشد منافق از دنیا می رود. من گفتم یک موقع جنگ نشود زن و بچه ام اینجا بمیرند، گفتم مگر الان زن و بچه ات نمردند اینجا؟ مگر تو الان تنها نیستی؟ مگر بچه هایت تو را به دنیا نفروختند؟ یعنی جهادی که خدا می گوید من فقط جهاد روی دوستان خیلی خاصم اجازه می دهم که بروند، «ان الجهاد باب من ابواب الجنه» دری از درهای بهشت است که خدا فقط روی دوستان خاصش باز می کند. من زن و بچه ام را آوردم اینجا همه شان به فساد کشیده شدند دشمنم شدند بی وفایی کردند بزرگ شان کردم اینجا، حالا دیگر اینجا رسیدند به سن تکلیف اصلاً برایم تره خرد نمی کنند برای حرفهایم ارزش قائل نیستند برای حرفها و اعتقاداتم و برای خط قرمزهایم هیچ ارزشی قائل نیستند نه زنم، نه بچه هایم هیچ کدام ارزشی قائل نیستند. اهلیت، تعریف دارد، دغدغه ی، امام زمان الان 1180 سال است تنهاست برای این که ما دغدغه نداریم واقعاً. می گوییم داریم تلاش می کنیم دیگر، همان که حضرت زهرا سلام الله علیها فرمود که بقیه اگر بخواهند خودشان را برسانند باید بیشتر تلاش کنند همین است دغدغه یعنی قلبت درگیر شود. یعنی بار امام زمان را بکشی عزیزم. شما تا دغدغه ی آخرت، دغدغه ی، آقا اهل بیت و آخرت پیشکش، همین بهشت، جهنم نرویم دیگر. قلب ما درگیر بهشت است یا نه؟ نروم یک سبک زندگی انتخاب کنم که بیفتم در جهنم مجبور شوم دیدنی های حرام، خیال های حرام، افکار حرام، اوهام حرام، اطلاعات حرام، خوردنی های حرام، لمس کردنی های حرام، جهنم یعنی همین که خودمان می سازیم به شهوت، دوستان فلان، آقا جهنم خیلی راحت است، الان تلگرام نصب می کنم می روم توی جهنم، به همین راحتی، در اینترنت می روم، می روم در جهنم، به همین سرعت. فلان چیز را انتخاب می کنم بنشینم نگاه کنم می روم در جهنم. جهنم خیلی دور نیست از ما. کما این که بهشت هم به ما همینطوری است. دغدغه ی بهشت را داشتن، دغدغه ی آخرت را داشتن، «اللهم و رضاک و دار الاخره» خواندیم دیگر قبل از این فقره، خدایا من آخرت را می خواهم، من ابدیت را می خواهم. شما تا این دغدغه را پیدا نکنید، یعنی قلب باید درگیر شود «یسعی بقلبیه» سعی قلبی اتفاق بیفتد. چطور برای دنیای تان تلاش می کنید،؟ برای آن هم بتوانید بدوید. بله یک نمازی می خوانیم، یک روزه ای می گیریم، یک ظواهری هم حفظ می کنیم، دغدغه ها و دوندگی ها و وقت گذاری ها و شب بیداری ها و نخوابیدن ها و عرق ریختن هایش برای آخرت نیست. برای حجم دنیا و جهنم می شود.

خوب، می خواهم بگویم راهکار بدهم برایتان. جواب امام رضا را برایتان می گویم. اگر رفتید خدمت یکی از ائمه، من با یقین دارم این جواب را به شما می دهم. اگر گفتید تا بگویید «اجعلونی من همّکم و صیرونی فی حزبکم» امام میگوید که ببین تو من را جزء دغدغه هایت بگذار من هم تو را جزء دغدغه هایم می گذارم. تو درگیر شو با من، من هم درگیر می شوم با تو. ما را از اصحاب خاص آقا امام زمان علیه السلام قرار بده، الهی آمین و پا می شویم. تو می خواهی اصحاب خاص شوی. «واجعلنا من خیر اعوانه» بهترین اعوان امام زمان، راست می گویی؟ یا داری دروغ می گویی سر خودت را کلاه می گذاری، خیلی بد است آدم در محضر امام دروغ بگوید در محضر خدا دروغ بگوید. بگوید می خواهم از اعوان خاص باشم، و زندگی اش زندگی خاص نیست، دغدغه ندارد هیچ، تا شما به امام بگویی آقا به من فکر کن هوای من را داشته باش امام زمان می گوید تو هم به من فکر کن هوای من را داشته باش. من تنها هستم. من غریب هستم من آواره ام. اگر یک کسی از رفیق هایت زنگ بزند شب بگوید الان بابا و مامانم از خانه من را بیرون انداخته، شب جایی ندارم بخوابم، تنها هستم، آواره ام، چطوری با او رفتار می کنی؟ می توانی بخوابی؟ بگویی حالا امشب برو یک جایی در گوشه خیابان بخواب تا فردا ببینم چی می شود؟ آره، میگویی این جوری به رفیقت؟ اصلاً رفیقت هم نیست، یک آشنایی هم است که خوشت هم نمی آید از او، ولی زنگ زده به تو که امشب من جا ندارم در خیابان هستم، یک خانمی یک آقایی یک یتیمی، یک آدمی ... چه کارمی کنی؟ می گویی به من چی؟ آقا می گوید من هر 24 ساعت می گویم «هل من ناصر ینصرنی» آواره ام طرد شده ام، تنها هستم، دلت درگیر شده یا نه؟ ما خیلی پوست کلفتیم به خدا. خیلی پوست کلفتیم. شما باید دغدغه ی امام زمان و مشکلاتش بیاید در دلت، و شروع کنی در سبک زندگی و برنامه ریزی ات، دویدن، خسته شدن، گرد و غبار جهاد و تلاش رو وجود خودت، خانواده ات، بنشیند که ما هم درگیر کی هستیم؟ دغدغه امام زمان داریم. و الا شما بعداً ملحق نمی توانید شوید به حضرت. فردا شرمنده ی حضرت زهرا می شوید. یک لحظه حضرت زهرا از تو سوال کند تو برای بچه ی من چه کار کردی، تو نمی توانی جواب بدهی باید سرت را بیندازی پایین و بمیری از خجالت حضرت زهرا. من یک حرف دیگر بزنم به شما عرضم را تمام کنم. خدا از ما یک انتظاری دارد، ببین اگر تو همه ی دوستانت، فامیلت، خانواده ات، طردت کنند، همه کس را از دست بدهی، یا مردند همه، یک زلزله ای شده، الان تنهایی، وقتی یک نفر را در این دنیا می شناسی که دوستت دارد و دوستش داری و یا با او رابطه ای داری، وقتی می خواهی بروی پیشش، چطوری همه ی نیازت را رو دوش او می اندازی، می گویی به دادم برس. خدا هم این طوری نمی خواهد ما را، خدا می گوید من شما را اینطوری می خواهم که به تنهایی بار همه ی مشکلات ظهور را تو به تنهایی تحمل کنی. با بقیه مردم کار نداشته باش. می آیند یا نمی آیند، می کشند یا نمی کشند، انگار امام زمان فقط تو یک پسر را دارد فقط تو یک دختر را دارد، هیچ کس دیگر هم حاضر نیست بیاید، اگر الان خداوکیلی بابای زمینی ما، مامان زمینی ما، همسر ما، بچه ی ما، هیچ کس همه مرده باشند ما و این بچه مانده باشیم، مگر تو همه ی بار بچه و همسر رو دوش تو نیست؟ چرا. تو توقع داری از کس دیگر؟ می گوید بقیه هیچ کس نمی آید کمک من کند که به مادرم برسم به بابایم برسم، به بچه ام برسم، من هم به این نمی رسم. می خواهم بدانید در این آینه ما چقدر قساوت داریم چقدر بی رحمیم نسبت به امام زمان. قرآن می گوید من یک موعظه بیشتر شما را نمی کنم. «قل» قل هم دارد، «قل اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنی و فردی» من می خواهم شما تنهایی دو نفره یا یک نفره بار را بردارید قائم شوید قیام کنید. قیام یعنی که من اصلاً کاری ندارم کسی می آید، فردا آقای شجاعی مرد این مؤسسه تعطیل شد، منحل شد، درست است؟ چند هزار نفر با این مؤسسه درگیرند. قائم می شوند؟ قیام می کنند تک تک شان هر جا هستند؟ یا نه می گویند مؤسسه تعطیل شد ما برویم دنبال کار و زندگی خودمان.

دوستان من شاگرد من، عزیزان من نزدیکان من، کی قیام می کند؟ کی قائم هست؟ قرآن می گوید منِ خدا از شما می خواهم «ان تقوموا لله مثنی و فردی» دونفره یک نفره قیام کنید برای امام زمان تان. کاری با جمع و جمهوری اسلامی کاری نمی کند روحانیت کاری نکرده، آن یکی کاری نمی کند، مسئولین... مسئولین نکنند. آقا فرمود چی؟ آتش به اختیار. آتش به اختیار یعنی یک نفره باید قیام کنید بار کل ظهور تو یک نفره تحمل کنی. یک نفره بدوی برای این که همه موانع ظهور را برطرف کنی. اگر تو به امام زمان بگویی امام زمان من یک نفره می خواهم بار همه ی ظهور را تحمل کنم، خدا به اندازه ی آن نیتت به تو نیرو می دهد به تو قدرت می دهد. به تو برکت می دهد به تو خیر می دهد. راهت را باز میکند. روز به روز راه باز می شود برایت. برکت می آید، خیر می آید، امکانات می آید، قدرت می آید، ارتباطات می آید، توسعه پیدا می کند، چون تو می خواهی به تنهایی بار را برداری، و تا به امام زمان نرسی تا به ظهور نرسی دیگر آرامش نداری. این یعنی اهلیت، یعنی دغدغه داشتن. تو به امام رضا می گویی: امام رضا من می خواهم تو دغدغه ی کار و شغل و ازدواج و برکت و سلامتی بچه هایم را عفت و ناموسم را شب اول قبرم را برزخم را کل برزخ مگر شوخی است. قیامتم را بعد قیامتم همه دغدغه ها را تو داشته باشی، بعد حضرت می گوید خوب تو چه کار می کنی؟ تو کجا می روی؟ تو چه کار می کنی؟ آقا ما فرمانداریم، استانداریم، من شرکت دارم، من دکتر هستم، من مهندسم، من معلمم، من شوهر دارم زن دارم بچه دارم نمی رسم. ما حضرت حتی به اندازه ی یک عضو از اعضای خانواده قلب ما را درگیر نکرده. حتی به اندازه ی یک عضو از اعضای خانواده درگیر نشدیم واقعاً با قلب مان با حضرت. هنوز همّ حضرت را نداریم، هنوز غصه اش را نداریم. در محضر خدا دارم می گویم. فرشته ها دارند می شنوند، اهل بیت دارند می شنوند، اگر دروغ می گویم بگویید دروغ می گویی. وقت گذاری هایتان را نگاه کنید. وقت گذاری هایمان را نگاه کنیم. پول خرج کردن هایمان را نگاه کنیم. دست به جیب شدن های مان وقت گذاشتن، دست به جیب شدن یعنی کمال جمادی، وقت گذاشتن یعنی کمال نباتی ات را به کار بگیری، بدنت را وقت بگذاری، بخش های حیوانی ات، آبرو و اجتماعی سیاسی ات را، شغلت را، همه را درگیر کنی با امام زمان. بیاید در شغلت، عقلت را درگیر کنی، فکر، نوشتن، قلم، کار، ذهن، عشق آسمانی ات را درگیر کنی. تا عشق آسمانی ات درگیر نشود با امام زمان ما هم در جهنمیم همه مان. بعضی ها عرفان های بدون تلاش می خواهند، عرفان های بدون جهاد را، عرفان های مفت مسخره ای که در آن نه جهاد است نه تلاش است نه مجاهدت است نه مبارزه است. یک بنده خدا هی می آمد می گفت به من که آقا ما چه کار کنیم که امام زمان را ببینیم، ما چه کار کنیم که به حضرت برسیم؟ چه کار کنیم به عرفان برسیم؟ هی هر دفعه به من اینها را می گفت، من هم میگفتم همینهایی که خود امام زمان فرموده. یک موقع آمد گفت: آمدم خداحافظی کنم از شما، گفتم کجا می خواهی بروی؟ گفت: دارم می روم، یکی از این کشورهای مشترک المنافع شمال ایران، گفت آنجا یک ذره خیالم راحت تر است من دارم می روم آنجا، خیالم راحت تر است. یک آقایی بود در این تهران، این را هم بگویم و تمام کنم. یک آقایی بود در این تهران، این زمان جنگ، که هی شهید می آوردند، بمباران می شد، شهید می آوردند، اصلاً نه اهل سرکشی به شهدا، مجروحین، خانواده شهدا، برود جبهه، یک روز برود جبهه اقلاً، پشت جبهه کمک کند، اما عرفان داشت دعا می خواند، و جلسه می گرفتند و از اینهایی که آمریکا بدش نمی آید شیطان بدش نمی آید، در محله شان، شهید می آوردند اصلاً انگار غریبه است با این داستان. جوانها شهید شدند رفتند برای چی؟ مرد نادان اگر تو کشورت را هم دوست داشته باشی، دین نداری، این شهید رفته برای امنیت تو کشته شده، پا شو یک هفت قدم مستحبی که دنبال جنازه می گویند بردار، پا شو این هفت قدم را بردار، مثل الان که این شهدا را می آورند، شهدای تفحص را می آورند شهدای گمنام می آورند اصلاً به رویش نمی آورد که این شهدا چقدر گردن ما حق دارند. بابا دو ساعت کارم را تعطیل کنم پا شوم بروم تشیع جنازه، این تشیع جنازه نه یک تشیع جنازه دیگر، اصلاً انگار نه انگار بدهکار است اینقدر غرق خودشیفته است این، هیچ. آن وقت تازه ادعای عرفان، و شاگرد پروری و از این چیزها داشت. یک شب یک دفعه بمب خواستند بزنند آژیر قرمز کشیدند این هم ترسو، دوید برود زیر زمین پایش خورد به پله، زانویش خورد به پله زخم شد، نشست گفت امام زمان دیگر وقتش است بیایی، یعنی این همه کشته شدن این نگفت وقتش است که بیایی، این همه جوان، این همه مجروح، این همه دست و پا قطع شده، این همه کور شدند، پایش گرفته بود به پله، موقع فرار آن هم، امام زمان وقتش است دیگر بیایی. که این آقا زانویش زخم شده. الله اکبر. آدم چطوری می شود. پس یکبار دیگر با هم بخوانیم این زیارت حضرت معصومه را. «اللهم انی اسئلک ان تختم لی بسعاده فلا تسلُب منّی ما أنا فیه» خدایا از من نگیر این بهشت را. ولی اگر بخواهی نگیرد، چی باید درگیر شود که نگیرد؟ قلبت باید درگیر شود با این بهشت. باید درگیر شود. تا دلت درگیر نشود می آیی در این بهشت و می روی، ولی آخر هم از تو می گیرندش. آخر هم از دستش می دهی ولی اگر قلب درگیر شود دل درگیر شود، خدا می گوید من روز به روز این بهشت را بیشتر می دهم. این جوری م شود انسان همسایه پیغمبر م یشود انی هی دلتنگ می شود دلتنگ می شود نزدیک نزدیک می شود تا برسد بهاین که هم خانه پیغمبر می شود علی علیه السلام فرمود منتظر واقعی، یعنی منتظری که قلبش درگیر است منتظر واقعی با من و هم درجه ی من است در آخرت. این درد دل می خواهد و دغدغه می خواهد. پس بگردیم یک ذره درد پیدا کنیم. از خدا درد بخواهیم، از خدا دغدغه بخواهیم از خدا درگیری قلب بخواهیم. این که « جعلنا الله و ایاکم بمن یسعی بقلبه» این را هم باید از خدا بخواهیم. یعنی ما باید بنشینیم گریه کنیم و بگوییم خدایا دل ما را نرم کن. خدایا یک ذره دغدغه و درد امام زمان، غصه امام زمان، این غصه ی آوارگی و تنهایی امام زمان به ما بده. نداشته باشیم بد می میریم. نداشته باشیم خوب نیست زندگی و مردن ما.

والحمدلله رب العالمین.