بسمهتعالی
شرح زیارتنامه حضرت معصومهسلاما... علیها جلسه 16، تاریخ: 18/10/95
«اعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ* بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحیمِ* الْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ صلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطاهِرینَ وَ لَعنَتُ اللهِ عَلَی أعدائِهم أجمَعین مِنَ الآن إلی قیامِ یَومِ الدّین»
بحثمان در جلسات ماهیانه شنبههایمان شرح زیارتنامه حضرت معصومهسلاما... علیها است. در این زیارت ما به این فقره رسیدیم که «اللَّهُمَّ وَ رِضَاكَ وَ الدَّارَ الْآخِرَةِ» خدایا من رضای تو، سرای ابدیت و جاودانگی را میخواهم. قبلاً این نکته را عرض کردیم که انسانها بسته به خواستههایشان قیمت پیدا میکنند. آن طلب حقیقیِ هرکس از خداوند و از زندگیِ خودش و از تلاشهای خودش، قیمت یک انسان را مشخص میکند. و گفتیم که آرزوهای جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی، فوق عقلی داریم. اگر یک نفر توقعش از خودش، از زندگیاش، از عبودیتش، جاودانگی و حیاتِ جاودانه باشد، این همان انسان حقیقی با باطن انسانیت است. لذا کسی که آن سیری را که در جلسات قبل عرض کردیم، سیر شروع از حضرت آدم را تا این مرحلهای که از زیارتنامه خواندیم طی کرده باشد، بعد از سخن گفتن با این عزیزان به اینجا میرسد که «خدایا من رضای تو را میخواهم که تو از من راضی باشی»، این ثروت عظیم انسان است. انسان در هر محله از حیات باشد ولی خدا از او راضی نباشد، انسان ساقط شده است، سقط میشود. حرکت انسان به سمت برزخ و ملکوت و تولد سالم زمانی میتواند تضمین داشته باشد که با رضای خدا حرکت کند. و دیگر سرای آخرت، که در چند جلسه گذشته در مورد آخرتگرایی و ضرورت آخرتگرایی مطالبی را خدمتتان عرض کردیم.
بحث در مورد آخرت و آخرتگرایی بسیار زیاد است، الآن ما نمیرسیم در شرح مختصر زیارتنامه حضرت معصومه سلاما... علیها به همه ابعادش برسیم، خودش بحثهای مستقلی میطلبد. آن چیزی که خداوند تبارک و تعالی و معصومینعلیهمالسلام، خانواده آسمانی ما، خیلی به ما تأکید کردند، چون خودشان در آن طرف قرار دارند (یعنی در بهشت و بالاتر از بهشت هستند) و به ما یک محبت ابدی، یک عاطفه جاودانه دارند، این هست که شما خودتان را به ما برسانید. حواستان باشد آخرت، ابدیت، جاودانگی از دستتان نرود، این را بخواهید و بخواهید پیشِ ما بیایید. دائماً به ما این تذکر را میدهند که مواظب باشید در راه گم نشوید، جای دیگر نروید، مسیر دیگری را نروید، نزدِ ما بیایید، با ما باشید. این همان آخرتگرایی است که یک کسی باید عقربه وجودیِ دلش را، عقربه دلش را دائماً به سمت ابدیت، آخرت، نگه دارد که مبادا خدایی ناکرده به سمت چیز دیگری (یکی از این چهار کمال) گرایش پیدا کند و بعد خفه شود، له شود یا ساقط شود. این یک اصل است.
برای پایان دادن به این بحث یک روایت از امام رضاعلیهالسلام خدمتتان عرض میکنم، فوقالعاده مهم است. بعد به فقره بعدی زیارتنامه میپردازیم. (این کلام امام رضا علیهالسلام خیلی تکاندهنده است. من خودم هر وقت میخوانم یا میگویم یا یادش میافتم، عمیقاً متأثر میشوم) امام رضاعلیهالسلام میفرماید «مَنْ ذَكَرَ الْمَوْتَ وَ لَمْ يَسْتَعِدَّ لَهُ فَقَدِ اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِه» اگر کسی یاد موت بیافتد و برایش آماده نباشد، این مسخره است، این آدم دارد خودش را مسخره میکند، یعنی یک زندگیِ مسخره دارد. مسخرگی این هست که یک کسی قرار است در کنکورِ مثلاً مهندسی قبول شود، برود ادبیات بخواند. به این مسخرگی میگویند. یا یک کسی قرار است به یک منطقه سردسیر برود و لوازم یک منطقه گرمسیر را برای خودش تحصیل کند. زندگیِ مسخره زندگیِ بریده از ابدیت است. مثلِ بارداریِ مسخره است. الآن هیچ خانوادهای، هیچ پزشکی، بارداریِ مسخره را قبول نمیکند. نمیپذیرد یعنی چه؟ یعنی وقتی که جنین تشکیل میشود، بعد از چند وقت سونوگرافی میکنند، اگر قلب تشکیل نداده باشد یا اگر بعضی از اعضای رئیسه را تشکیل نداده باشد، پزشک میگوید ادامه ندهید. میروید، پزشک مینویسد، پزشکی قانونی تأیید میکند، مادر اختیاراً سقط میکند. چون این بارداری فایده ندارد، مسخره است. یک مادری بگوید من میدانم بچهام قلب ندارد یا مرده است ولی میخواهم تا ماهِ نهم نگهش دارم، این مرده مادر را هم میکشد، خطرناک است. میگویند نه، باید بروی سقطش کنی، چون این بارداری دیگر فایده ندارد، دیگر نتیجه ندارد.
خیلی از آدمها هستند بعد از سی سال، چهل سال، پنجاه سال که از خودشان به قول امروزیها سونو میگیرند، میفهمند اصلاً قلب تشکیل ندادهاند، هنوز حرکتی به سمت آخرت شروع نشده، بعد از چهل سال، بعد از پنجاه سال این شخص هنوز باطنسازی را شروع نکرده. خیلی خطرناک است. امام رضاعلیهالسلام این را مسخره میگوید.
خیلی مسخره است یک کسی ازدواجش، کار اقتصادیاش، کارهای گیاهیاش، ازدواج و تشکیل خانواده و فعالیتهای اجتماعی- سیاسیاش یا فعالیتهای علمیاش، به آماده شدنش برای آخرت کمک نکند، بلکه مانع باشد. این را خوب دقت کنید. یک کسی را میبینید که وضع اقتصادیاش بد نیست یا نه، ضعیف است اما قلبش ضعیف است، قلب تشکیل داده است. شما بعضی از بچهها را نگاه کنید، دکتر میگوید این بچه ضعیف است ولی قلب تشکیل داده. (من در بیمارستان بچههایی را برای تحقیق و مطالعه دیدهام) مثلاً یک بچه 800 گرم بدنیا آمده، این بچه 800 گرمی چه میشود! خیلی کوچک، ولی این قلب دارد. میگوید میشود این را در دستگاه بگذاریم، نگهش داریم، تقویتش کنیم، آرام آرام جان میگیرد. یا بعضی از بچهها مثلاً شش ماه، هفت ماه، هشت ماه به دنیا میآیند، زودتر، اما بالأخره میتوانند خودشان را برسانند. ولی یک موقع هست یک بچه چهار کیلو، پنج کیلو وزن دارد اما دست ندارد، سر ندارد، پا ندارد، قلب ندارد، این دیگر اصلاً فایدهای ندارد. ادامهاش مسخرگی است.
یک کسی را میبینید وضع مالیاش بد نیست، ضعیف است اما قلب هم دارد. یعنی دارد به سمت آخرت میرود. ممکن است تحصیلاتش مثلاً سیکل و دیپلم باشد، ابتدایی باشد ولی آدمِ خوبی است. دارد با ایمان حرکت میکند، میرود. ممکن است وضعیت جسمیاش خوب نباشد، مریض باشد، فلج باشد، معلول باشد، زشت باشد، قدش کوتاه باشد، بلند باشد، نابینا باشد، هر چیزی... ولی قلب دارد، دارد به سمت آخرت میرود. ممکن است در جهات حیوانی نتوانسته ازدواج کند، طلاق داده، طلاق گرفته، اصلاً ازدواج نکرده یا قابلیت ازدواج ندارد، اصلاً جنسش خنثی است، تا آخر عمر هم نمیتواند ازدواج کند یا موقعیت اجتماعی بالایی ندارد. اصلاً مشخص نیست پدر و مادر این بچه چه کسانی هستند؟ بچه سر راهی بوده، هر وقت میگویند پدر و مادرت، میگوید نمیدانم چه کسی بودم، من سر راهی بزرگ شدهام. ولی انسان است.
شما نگاه کنید، بروید در این مراکز بهزیستی، چقدر عزیزانی بودند که معلوم نبوده نه پدرشان و نه مادرشان چه کسانی بودهاند، ولی شهید شدند، به مقام شهادت رسیدند. یعنی «عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ»(سوره عمران، آیه 169) آن طرف بهشت. درست است یک عزت ظاهری دنیایی نداشتند اما این نشناختن و نداشتن پدر و مادرشان مانع نشد از اینکه بتوانند حرکت جاودانه انجام بدهند. تا آنطرف رفتند. شما این کتاب ریاحین الشریعه را نگاه کنید؛ چه تعداد خانمهایی را معرفی میکند، این شش جلد کتاب است. راجع به خانمهایی که بدکاره بودند، یک عمری را در فساد گذراندند، بعد یکدفعه با یک تحول تا مقام ولایت خدا میروند. مردانِ بد، مشروبخور، فاسد، معتاد، گرفتار، هزارتا گرفتاری، ولی تا آخر آمده رفته. ولی خیلیها هستند وضع مالیِ خوب، زیباییِ خوب، تحصیلاتِ خوب، کلاس دارند، موقعیت اجتماعی دارند، موقعیتهای دیگر دارند، مقامات بالای اجتماعی دارند، اما این بنده خدا سقط شده. یعنی هیچ قلبی برای ابدیت تشکیل نداده. یعنی اگر الآن بمیرد اینجوری نیست که بتواند وارد بهشت شود، چون ابزار تهیه نکرده. تمام مدت عمرش مشغول تحصیل چیزهایی بوده که هیچکدامش بدرد فضای آخرت نمیخورد، فقط کارکرد دنیایی دارد. به این زندگی میگویند زندگیِ مسخره. در زندگیِ دنیایی مسخره نیست، در زندگیِ دنیایی میگویند این خیلی آدم حسابی است، پولدار است، نمیدانی چه آدم حسابیای این هست! موفق است.
این چیست؟ میگوییم موفق است، آدم حسابی است، این یعنی چه؟ میگوید یعنی این دهتا کارخانه دارد، ماشینش چند میلیارد است، خانهاش اینجوری است، در هر کشوری یک خانه دارد، این شده ملاکِ موفقیت. یا خیلی خوشگل است، خیلی خوشاندام است، خیلی وضع مالیاش توپ است یا مثلاً کمالات دیگرِ گیاهی. این فایده ندارد، این بنده خدا قلب ندارد، در این آدم قلب تشکیل نشده، این آدم اگر الآن بمیرد هیچ چیزی برای آنجا ندارد. آنوقت بچه ما میخواهد شبیه این آدم شود، ما هم بچههایمان را تربیت میکنیم شبیه این شود. یا فلان ورزشکاری که در جام جهانی طلا برده. حالا برده، ولی آیا این هم مثل جهان پهلوان تختی هست؟ (دیروز سالگردش بود. رحمتا... تعالی علیه) مثل جهان پهلوان تختی هم ایمان دارد؟ که در هر وضعیتی از ورزش بود نمازش را اول وقت میخواند بعد میرفت روی تشک. ایمان هم دارد یا ندارد؟ ایمان را تشکیل داده یا نه؟ یا دانشمند است، پروفسور است، کاشف است، مخترع است، قلب دارد یا ندارد؟؟ قلب یعنی آن چیزی که تو را برای ابدیت آماده میکند.
«یَوْمَ لَا یَنفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیم» (شعراء/۸۸ و ۸۹) قلب سالم دارید؟ داری سالمسازی میکنی؟ داری به سمت ابدیت حرکت میکنی؟ دلت سالم است؟ روحت سالم است؟ اضطراب، غم، غصه، زودرنجی، حساسیت، عصبانیت، خود کمبینی، حسادت، بدبینی، تکبر، حرص، نخوت، الحمدلله اینها را نداری؟ خوبی؟ اگر خوبی خدا را شکر. این کلام امام رضا علیهالسلام خیلی تکاندهنده است، من همیشه برایم تازه است، یعنی انگار اولین بار است که میشنوم. «مَنْ ذَكَرَ الْمَوْتَ وَ لَمْ يَسْتَعِدَّ لَهُ فَقَدِ اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِه» آن کسی که اسمِ وفات، اسم عروسی میآید (وفات عروسیاش است دیگر) «الموت عرس المؤمن» و آماده نیست، «اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِه» این دارد خودش را مسخره میکند. یعنی یک زندگیِ مسخره است. زندگی در این چهار جهت، بدونِ این جهت مسخره است. کاملاً مسخره است. ولی چون در رحم دنیاست، هنوز آنطرف نرفتهایم معلوم شود، مسخرگیاش الآن مشخص نمیشود، وقتی متولد میشود، مشخص میشود. مثلِ آن مادری که بچه را بدنیا آورده، حالا فهمیده نصف بدنِ بچهاش دُم دارد، این از کمر به پایین آدم نیست. مادر میبیند که اصلاً نمیتواند این را خانه ببرد، میبرد در آشغالی میاندازد و میآید. چون مسخره است. میگوید من این بچه را کجا ببرم؟ ببرم بگویم این بچهی من است؟
مسخره یعنی اینکه تو داری به وفاتت نزدیک میشوی و برای قبر، برای ملکوت شوق نداری، اسمش میآید میترسی. این مسخره است. اسم بهشت، اسم وفات، اسم عروسیات، اسم تولد، اسم رفتن به پیشِ خانوادهی آسمانیات، میآید میترسی. این مسخره است. شما هرکس را که دوست دارید، هروقت قرار است به او نزدیک شوید، به او برسید یا ببینیدش، خوشحالی. چطوری است تو یک عمر گفتهای لااله الاالله، من معشوقی جز خدا ندارم، بعد حالا که نزدیک وفاتت شده ترس تو را برمیدارد!؟ امروز یک مورد مشاورهای برای من آورده بودند، طرف 78 سال عمر کرده، یعنی از عمر استانداردی که پیغمبر میگوید "امت من شصت سال دارند" این هجده سال قاچاقی زندگی کرده، بعد گفتم: این را برای چه آوردهاید؟ گفتند: افسرده است، گفتم: افسردگیاش برای چیست؟ گفتند: دکتر گفته سرطان دارد، گفتم: بالأخره آدم بعد از یک مدت باید با یک چیزی برود. حالا یا تصادفی، یا سکتهای، یا سرطانی. تازه افسردگی گرفته که چرا در سن 78 سالگی به او گفتهاند سرطان دارد. ای بابا. بالأخره بس است دیگر. گفت شصت دیگر جمع کنید. شصت خیلی است، قاچاقی خیلی است. من سی و هشت سالگی سرطان گرفتم.
خیلی عجیب است! بعد هم اسمش که میآید میترسد، چیست؟ از چه چیزی میترسی؟ الآن به تو میگویند سرطان داری، میخواهی بروی، چرا ناراحتی؟ تازه پسرش هم میگفت من هم افسرده شدم. گفتم: تو برای چه؟ گفت: پدرم دارد میرود. گفتم: خودت چند سالت است؟ گفت: 58 سال. بارک الله. عجیب است! شما میگویی من خدا را، اهل بیتعلیهمالسلام را، حضرت زهراسلاما... علیها را، اینها را دوست دارم، آخرت را دوست دارم، انبیاء را دوست دارم، صدیقین را دوست دارم. یک عمر مدام رفتهای به خدا گفتهای خدایا من میخواهم این مسیر را بروم «صِراطَ الَّذينَ أَنعَمتَ عَلَيهِم»(سوره فاتحه، آیه7) حالا نوبتت است، نزدیکِ تو است، نوبتِ توست که به اینها ملحق شوی. ترس دارد، اضطراب او را برداشته. الآن شما نگاه کنید؛ جوان بیست ساله، بیست و یک ساله، بیست و چهار ساله، مجرد، متأهل، با یک بچه، اصلاً خانمش باردار است، داوطلب بلند شده برای دفاع از حرم رفته و به شهادت رسیده. با زنش صحبت میکنی، میبینی چقدر این زن عظمت دارد، میگوید میدانستم، خودش هم به من گفت، گفت دیگر هم برنمیگردم، گفتم برو به سلامت، من نمیتوانم تو را از رسیدن به آن معشوقت باز بدارم. به این میگویند زن، به این میگویند آدم، یک زنی که انسان است.
این خیلی مسخره است کسی اسم وفات بیاید و بترسد. میگوید آنطرف خطرناک است، آنطرف این است، آن است، بد مردن است؛ پس آماده نیستی، این آماده نبودنت مسخره است. یک عمر میدانی قرار است بروی آنطرف، یک عمر میدانی، دیدهای پدرت، مادرت، برادرانت، برادر کوچک، (ما برادر کوچکمان اول رفت، برادر کوچک ما طلبه بیست و یک ساله بود، او جلوتر از ما به برزخ رفت.) اینها رفتهاند. میدانی، یک عمر است داری میشنوی همه دارند میروند. روزی چقدر دارند میروند!؟ دهها هزار نفر در روز دارند میروند آنطرف و تو هم میدانی که از نظر ساختاری داری به آن مرحله نزدیک میشوی، پس این عدم آمادگی چیست که دوباره به آرزوهای مختلف چسبیدهای؟؟ و وقتی هم به تو میگویند آنطرف آماده هست یا نه، میگویی نمیدانم، من هنوز آماده نیستم. چرا آماده نیستی؟! پس چکار کردهای؟ این معلولِ ارتباطات غلط و زیادهروی در این چهار بخش است.
اگر اسم وفات آمد و گفتی خدا را شکر، هر وقت خدا بخواهد من آمادهام، به هیچ چیزی دلبسته نیستم، دو رکعت نماز بخوانم، اگر وصیتنامهای ننوشتهام بنویسم، بلند شوم بروم. مگر کجا میخواهم بروم؟ بد نیست، میخواهم از یک رحمت 1 درصدی به یک رحمت 99 درصدی بروم. این ترسش چیست؟ امام رضاعلیهالسلام این را میگوید مسخره است. این را امام رضاعلیهالسلام میگوید. سبک زندگیِ مسخره این است، یعنی روز به روز دارد به عمر تو اضافه میشود و برای وفات و برزخ آماده نیستی. «مَنْ ذَكَرَ الْمَوْتَ وَ لَمْ يَسْتَعِدَّ لَهُ فَقَدِ اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِه» این یک زندگیِ کاملاً مسخره است. حالا همه میگویند بهبه، خوش به حالِ این، ای کاش ما جای این بودیم، همه حسرتها سراغِ یکی از این چهارتا میرود. در حالی که نه، حسرت باید سراغ این آدمی که از اینجا رفته، آماده رفته، برود. وقتی اسم وفات میآید خوشحالی، این قشنگ است.
استاد ما میفرمودند (من خودم چندبار این را دیدهام، شاید صد بار این برای من اتفاق افتاده) استاد ما تعریف میکرد، میگفت که یک نوعروسی در کما رفته بود، (دکترهای جراح مغز و اعصاب یک کارهایی میکنند که این را از کما بیرون بیاورند) میگفت این دختر به هوش آمده و شروع به دعوا کرده بود. استاد ما میگفت من با پزشکان مغز و اعصاب مختلف این را دیدم، میگفت خودش خاطره زیاد دارد، پزشکانِ مغز و اعصاب میگویند یکی از مشکلات زیادی که ما داریم این هست که یک آدم خوب را از کما دربیاوریم. میگوید وقتی به هوش میآید، از کما بیرون میآید، اولین کاری که میکند، با ما دعوا میکند. نوعروس یعنی تازه عروس شده، آرزو دارد با این داماد باشد، تصادف کرده و در کما رفته، به هوش آمده، میگوید برای چه من را از آن عالم به اینجا برگرداندهاید؟؟ من دوباره باید به اینجا برگردم، نمیدانید در کجا بودم، در چه لذتی، در چه بهجتی، در چه سروری بودم. برای چه من را برگرداندید؟!
یک جایی که اگر آدم چند دقیقه برود آنجا را ببیند دیگر حاضر نیست برگردد، ترسیدن از آن یا آماده نشدن برایش، مسخره است. پس این قسمت از زیارتنامه را هم تمام کنیم «اللَّهُمَّ وَ رِضَاكَ وَ الدَّارَ الْآخِرَةِ» خدایا من رضای تو و سرای ابدی، سرای جاودانه را میخواهم. بعد میگویی «یا فاطمةُ اشفعی لی فی الْجَنَّةِ» ای فاطمه، بیبی، حضرت معصومهسلاما... علیها را با اسمش صدا میکنی، چقدر هم خوب است این درجه از صمیمیت، مهربانی، پاکی، که با اسم صدایش میکنی «یا فاطمةُ اشفعی لی فی الْجَنَّةِ» مرا در بهشت شفاعت کن. این «مرا در بهشت شفاعت کن» یک لطافتی دارد، خیلی مهم است. چون شما اولِ زیارت به خانم گفتی «عَرَّفَ اللَّهُ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ فِي الْجَنَّةِ» خانم، خدا من و شما را در بهشت به هم معرفی کند. پس اگر کسی بخواهد به حضرت معصومه سلاما... علیها معرفی شود، باید خودش را تا حضرت معصومه سلاما... علیها برساند که معرفی شود. باید دستش به حضرت معصومه سلاما... علیها برسد، رو در رو شود، بگویند این خانم، حضرت معصومه سلاما... علیها است. لحظه روبرو شدنِ ما با این بانوی بزرگ، صحنه قشنگ و باشکوهی هم هست. چقدر معرفی شدنِ ما به ایشان صحنه خوبی است. «عَرَّفَ اللَّهُ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ فِي الْجَنَّةِ» این شناخت حاصل شود. اینجا این را میخواهی، آنجا میگویی من را در بهشت شفاعت کن. یک موقع میگویی در آخرت شفاعت کن، یعنی مثلاً ممکن است من جهنمی باشم، گیر باشم، میخواهم به جهنم بروم، شفاعتم کن، نجاتم بده. ولی یک موقع هست تو میگویی من را در بهشت شفاعت کن «یا فاطمةُ اشفعی لی فی الْجَنَّةِ» در زیارت حضرت عبدالعظیمعلیهالسلام هم میگویی «یا سَیِّدی وَ ابنَ سَیِّدی اِشفَع لِی فِی الجَنَّهِ» در بهشت شفاعتم کن. یعنی ما در بهشت هم باید بالا برویم دیگر. شفاعت احتیاج داریم، یعنی باید یک کسی بیاید دست ما را از یک مقامی بگیرد به یک مقام دیگر ببرد.
نحوه حرف زدن چقدر بزرگ منشانه است، چقدر عالی است، چقدر با شخصیت است! این زیارت را خودشان تنظیم کردهاند، میگویند شما اینجوری، با این ادب، با این ادبیات، با ما حرف بزنید. «فَاِنَّ لَکَ عِندَاللهِ شَأناً مِنَ الشَّأنِ» چرا؟ چون تو پیش خدا شأنی از احترام و عظمت و مقبولیت را داری، یک درجه بالایی از شأن را داری. چقدر؟ آنقدری که امام صادق علیهالسلام فرمود: اگر دخترم فاطمه سلاما... علیها بخواهد همهی اهل محشر را شفاعت کند، خدا از او میپذیرد. چقدر این بانو عظمت دارد. مجانی به اینها نرسیدهاند، همینجوری خدا به آنان داده باشد، عزیزکرده نیستند، اینها سختترین امتحانات را پس دادهاند تا رسیدهاند به اینجایی که قدرت شفاعتی دارد. قدرت شفاعتی یعنی چه؟ یعنی از قِبَلِ وجود این خانم میلیونها انسان نجات پیدا میکنند. حالا به زندگیِ حضرت معصومه سلاما... علیها نگاه کنید ببینید این اتفاق در زندگیشان افتاده یا نیافتاده. ما الآن دهها میلیون شیعه هستیم، به برکت علمایی است که کنار حضرت معصومه سلاما... علیها تربیت شدند. انقلاب اسلامی را داریم، دهها میلیون انسان به برکت این انقلاب مسلمان شدند، شیعه شدند و هنوز دارند میشوند. این آثارِ وجودیِ حضرت معصومه سلاما... علیها است. هنوز هم که هنوزه دارد شفاعت میکند. هر چیزی که در این کلاس، قبل از این کلاس، بعد از این کلاس، اینجا، آنطرف دنیا، دارد گیرِ ما میآید به برکت وجود حضرت معصومه سلاما... علیها است. یعنی ایشان هنوز که هنوزه دارد به تکتک ما فکر میکند، با تکتک ما رابطه دارد، برای تکتک ما رزق آماده میکند.
رزقهای ما دستِ خانم خیلی زیاد است ولی نمیرویم بگیریم، مشکلمان این است؛ ما نمیرویم بگیریم چون رابطه ما با ایشان صمیمی نیست. این بزرگواران رزقهای زیادی برای ما آماده میکنند ولی ما نمیرویم سر بزنیم سهممان را بگیریم. حضرت معصومه سلاما... علیها میگوید برای تو هم خیلی چیزها آماده کردهام، بیا بگیر. ما اینها را نمیرویم بگیریم. یعنی در ذهن من، فکر من، آرزوهای من و ارزشی که برای خودم قائلم، نیافتاده که «تا نمردهام بروم با حضرت معصومه سلاما... علیها دوست شوم». حضرت معصومهای که در قیامت اشاره کند میلیونها انسان نجات پیدا میکنند، من هنوز در این فکر نیافتادهام که بروم با ایشان رفیق شوم، صمیمی شوم. یا با همین حضرت عبدالعظیمعلیهالسلام، با پسر امام کاظم علیهالسلام، با پسر امام سجاد علیهالسلام، ولی الآن در آرزوی من این هست که آدمهای کوچکی مثل خودم، بروم با اینها رفیق شوم، با اینها دوست شوم، اینها در زندگیِ من مؤثرند. محرومیت از این بزرگان را بدبختی نمیدانم، تنهایی نمیدانم، چون هنوز وارد برزخ نشدهام ببینم تنهایی یعنی چه. ولی در این دنیا مدام دنبال این هستم که چه کسی من را دوست دارد، من چه کسی را دوست دارم، از این بازیها، بچهبازیهای اینجوری. ما هنوز گیرِ اینجور چیزها هستیم. آدم با هوسهایش، با انتخابهایش، اینکه دست روی چه چیزی، چه کسی میگذاری، قیمتت معلوم میشود.
«يَا فَاطِمَةُ اشْفَعِي لِي فِي الْجَنَّةِ فَإِنَّ لَكِ عِنْدَ اللَّهِ شَأْنا مِنَ الشَّأْنِ» تو نزد خدا شأن زیادی داری. تا ما باور نکنیم از خانواده اهل بیت علیهمالسلام هستیم و تا ما اینها را به عنوان دوستانِ حقیقیِ دنیاییمان (نه فقط آخرتی) در دلمان ثبت نکرده باشیم، (چون آنها هم این را میفهمند، ما هم میفهمیم) زندگیمان مسخره است. یک زندگیِ مسخره. دوستِ حقیقی یعنی مثلاً یک کسی پدر و مادرش مردهاند، چند تا دوستِ خوب دارد، با آنها تنهاییهایش را پر میکند. طلاق داده، طلاق گرفته، همسرش مرده، بچهاش مرده، خواهر و برادرش را از دست داده، ولی رفیقان خیلی خوبی دارد که کاملاً جای آنها را پر میکنند. برنده یک کسی هست که وقتی در این دنیا احساس تنهایی کرد، بتواند با خانواده آسمانیاش پُرش کند. این یعنی دارد، که میتواند پر کند. ولی اگر گفت: حضرت معصومه سلاما... علیها کجاست؟ حضرت عبدالعظیم علیهالسلام کجاست؟ پیغمبرصلیا... کجاست؟ ائمه علیهمالسلام کجا هستند؟ ملائکه کجا هستند؟ دستش به آنها نرسید، وقتی میگویی انگار یک کوری هست که عصازنان دارد دنبال یک کسی میگردد. وقتی نیستند، نمیتوانند تنهاییهایت را پر کنند، یعنی تو با آنها دوست نیستی. زمانی دوستی که باشند و اثر داشته باشند.
بگویی امروز جمعه است، عصر جمعه است، آقا امام زمان علیهالسلام نیامده، واقعاً عصر دلگیری هم هست. شما نگاه کنید، یک مواقعی اگر آدم تا مغرب به یک حسینیهای، به یک مسجدی پناه نبرد، دل آدم در خانه میپوسد. تازه وقتی در خانه فضای خوبی هم هست، فضای عالیای هم هست، همه چیز خوب است، باز دل آدم میگیرد. تا نروی در یک مسجد، در یک حسینیه، در یک حرم بنشینی، این قلب انگار اضطراب دارد. غربتِ دنیا دارد خفهاش میکند. ولی میگوید الآن بلند میشوم میروم حرم، خدمت خانم فاطمه معصومه سلاما... علیها، آرام میشوم. میروم حضرت عبدالعظیم علیهالسلام، میروم در یک مسجد، حتی در یک مسجد، در یک حسینیه، آرام میشوم. اگر رفتی و آرام شدی، اگر با این احساسِ تنهایی نکردی، خیلی قیمت داری و خیلی خوش به حالت است، چون او را داری. دارائیات است، دانائیات نیست. دارائیات است، این خانم مالِتوست، حضرت عبدالعظیم علیهالسلام مالِ توست، دوستِ توست، کنارِ توست. دوست یعنی این؛ وقتی من احساس نیاز و تنهایی کردم بتوانم به او تکیه کنم و یا از او کمک بگیرم. بتوانم با حرف زدنِ با او، با دیدنش آرام شوم.
ببین با خانواده آسمانیات اینجوری هستی یا نیستی؟ اگر نیستی خیلی بد زندگیای هست که انسان با اصل خودش اینقدر غریبه باشد و نتواند از اصل خودش کمک بگیرد و محتاج آدمهای کوچکی مثل خودش شود؛ که نه، باید فلانکسِ طبیعی و دنیایی باشد تا من آرام شوم. ما ضعیف میشویم، خوب نیست در این حد بمانیم. ما باید با اینها خودمان را به مقام دوستی برسانیم. یعنی اینها جزء دارائیهای نفس ما بشوند، بگوییم من دارم. میزان رفاقتِ ما با این اولیاء الهی و خانواده آسمانیِ ما در نظام آخرتی، بستگی به میزان اُنس و رفاقتِ ما با اینها در فضای دنیا دارد. حالا یک کسی الآن نیاید این حرفها را بشنود و بگوید من که نمیشناسم، من که غریبهام، باید دوستی کرد. در مهرورزی که یادتان نرفته، به قول مرحوم فیض «بیایید با دوستی دوست باشیم.» خُب برو دوست شو. آنها که آغوششان باز است، آنها هیچوقت تو را برنمیگردانند، تو باید تصمیم بگیری که این دوستی را با آنها برقرار کنی. بروی بگویی سلام، آنها هم میگویند علیکِ سلام، شروع میشود. شما چند دور بروید حرم، ببینید دفعه اولتان با دفعه بعدیتان یکی است؟ فرق میکند. ده دفعه که میروید، دفعه دهم یک طورِ دیگر است. یک انس دیگر، یک قدرت دیگر، یک دارائیِ دیگر است، با یکدیگر فرق میکنند.
«يَا فَاطِمَةُ اشْفَعِي لِي فِي الْجَنَّةِ» شفاعت هم عرض کردم چگونه است. این را هم بگویم، برای امشب دیگر بس است. شفاعت جفت شدن است. «اشْفَعِي لِي فِي الْجَنَّةِ» یعنی باید بیاید تو را بگیرد ببرد. مثل کاری که یک معلم یا یک مربی میکند، در سطح دانشآموزش، در سطح شاگردش پایین میآید، با روح شاگردش، با حد فهم شاگرد پیوند میخورد، با او انس میگیرد، دستِ ذهن و روح شاگرد را میگیرد با خودش در مقام بالاتر، مقامِ خودش میبرد، به این میگویند شفاعت. یعنی باید با او بروی. میخواهد به تو زبان درس بدهد؛ باید با او بروی، میخواهد به تو ریاضیات درس بدهد؛ باید با او بروی. مدام بگویی من خوشم نمیآید، دوست ندارم، نمیخواهم یاد بگیرم، نمیخواهم تمرین را حل کنم، نمیشود. میخواهد به تو ادبیات یاد بدهد، میخواهد به تو نجاری یاد بدهد، میخواهد تایپ یاد بدهد، میخواهد رانندگی یاد بدهد، میخواهد گلسازی، گلدوزی یاد بدهد، باید بچسبی و با او بروی. باید بگویی باشد، چکار کنم؟ دل بدهی، همراهش بروی، تا آن فن را یاد بگیری.
شفاعت یعنی باید سبک زندگیات را عاشقانه شبیه آنها کنی. نمیشود بگویی من دوست ندارم فاطمه زهرا سلاما... علیها شبیه تو شوم، یا فاطمهمعصومهسلاما... علیها من دوست ندارم شبیه شما شوم، از این زندگیِ شما خوشم نمیآید، میخواهم آزاد باشم، راحت باشم، بعد هم بخواهی با اینها محشور شوی، خُب رفاقت برقرار نمیشود. باید به این سبک، به این آدم دل بدهی، این را بپذیری و این سبکِ زندگیِ فاطمی، سبک زندگی معصومهسلاما... علیها را بپذیری تا آن شفاعت برایت اتفاق بیافتد. پس داستانِ شفاعت از دنیا شروع میشود. این را دقت کن، شفاعت. شما وقتی میخواهید به علمِ یک استاد یا یک مربی نائل شوید خودتان را در معرضِ شفاعت قرار میدهید، شفاعت یعنی چه؟ یعنی جفت شدن. باید بروی در معرض ارتباطیاش قرار بگیری، آرام آرام کسب کنی تا به آن دانش برسی. یک استادی مثلاً دارد زبان یاد میدهد، نمیشود شما بروید سر کلاس ریاضیات بعد بخواهید زبان هم یاد بگیرید. چون هنوز شفاعتی صورت نگرفته. شفاعت یعنی تو برو نزدیک شو، خوب دل بده تا بشوی. خوب دل بده یعنی چه؟ حضرت فرمود: اول سکوت (پای درسش، پای حرفش مینشینی ساکت باش) بعد خوب استماع کردن، (خوب گوش کن) بعد یاد بگیر و بعد عمل کن. آن اتفاق میافتد و تو شبیه استادت، شبیه مربیات میشوی. مربیهای ما چه کسانی هستند؟ اهل بیتعلیهمالسلام، امامِ ما. اساتید اصلیِ ما اینها هستند. پس ما باید خوب گوش کنیم تا مثل آنها شویم.
خوش به حالِ یک کسی که در دلش هوس اهل بیتعلیهمالسلام را دارد، هوس فرشتهها را دارد، خوش به حالِ یک کسی که وقتی دارد در نماز میگوید «صِراطَ الَّذينَ أَنعَمتَ عَلَيهِم» این چهار گروه که اسمشان میآید، در دلش قند آب شود. انبیاء، صدیقین، شهدا، صالحین، اینها را بگوید، بگوید خدایا من مسیر اینها را میخواهم بروم، من مسیر اینها را دوست دارم. خدا همین چهار گروه را هم تأیید کرده، کسِ دیگر را تأیید نکرده. بقیه افراد زندگیهایشان مسخره است. یعنی غیر از انبیاء، صدیقین، شهدا، صالحین، هر زندگیای مسخرگی است. شخص خودش و اطرافیانش، نسلش، شاگردانش، مرتبطینش را، به قول امروزیها همه را سرکار گذاشته است، همه را دارد مسخره میکند. و جالب است در عین جدیت دارد مسخرگی میکند. خیلی باکلاس، خیلی باجدیت، خیلی با هیجان، دارد راجع به گذشته و عمرش و کارهایی که کرده میگوید، بعد اگر یکدفعه به او بگویند تو الآن میخواهی بمیری، آمادهای؟ میگوید: چی؟ بمیرم؟ این اصلاً آماده نیست، انگار به او توهین کردهای. این میشود یک زندگیِ مسخره.
زندگیِ غیر مسخره، زندگیِ این چهار گروه است: انبیاء، صدیقین، شهدا، صالحین. تو بخواهی واقعاً و قلباً در یکی از این چهار گروه یا همهشان إنشاءالله زندگی کنی؛ این است که ما را به شفاعت میرساند. برای همین هم وقتی خدمت خانم فاطمه معصومهسلاما... علیها میروی اول با انبیاء آشنایت میکند، صدیقین، شهدا و صالحین هم در زیارتنامه ایشان هست. ولی حضرتِ معصومهسلاما... علیها دستت را میگیرد، تا خدمتش میروی میگوید اول با انبیاء عظام حرف بزن. خیلی قشنگ است. تو زیارت حضرت معصومهسلاما... علیها رفتهای ولی حضرت معصومهسلاما... علیها میگوید بفرمایید از آنجا، از آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و پیامبر شروع کن، بعد امیرالمؤمنینعلیهالسلام، بعد حضرت زهرا سلاما... علیها، بیا تا امام زمانعلیهالسلام، بعد نزد من بیا. چقدر قشنگ است؟ این خانم چطوری ما را مدیریت میکند!؟ این زیارتنامه یک سلوکِ واقعی است، یک سیرِ دقیقِ ریاضی است. عزیزان این به وقتگذاری، تمرکز، فکر کردن احتیاج دارد. یک آدمی که دلش هرزه است «ای یک دلهی صد دله، دل یک دله کن» برای هر بخشش هزارتا هوس دارد. برای بخشهای اقتصادی صدجور هوس دارد، برای بخشهای خوراکی، گیاهی، مسائل تجملات صدجور هوس دارد. برای ازدواجش، برای تشکیلات خانواده، برای سفر، برای خانه... هزارتا آرزو دارد. برای کارهای علمیاش آنقدر برنامهریزی کرده، این را بخوانم، آن را بخوانم، این را بگیرم، آن را بگیرم، که اصلاً این وسط تنها کسی که از او خبری نیست منِ اصلی است. این میشود مسخرگی و زندگی مسخره.
عزیزان، ما باید برای خودِ اصلیمان خلوت، تنهایی، تمرکز و فراقت داشته باشیم. فراقت، فارق کردن، این چیزی که هم پیامبر، هم سایر معصومین، خیلی به ما تأکید میکنند. فراقت یعنی چه؟ یعنی وقت خالی بگذار. نه اینکه تا یک وقتِ خالی پیدا شد بگویی پس من باید این را با یک چیزی پُرش کنم، یا بِدَوَم با یکی از این چهارتا پرش کنم. نه، رها کن، دیگر بس است، چه خبر است؟ اگر یک نصف روز فارق هستی یا خودت را فارق کردی، فرصت خوبی است که دلت را با آن چیزهایی که لیاقتِ دلت را دارد پر کنی و انس بدهی. ما باید خلوت دل داشته باشیم.
خلوت دل کان همایون خلوتی است خلوت سلطانِ صاحب حشمتی است
آدم با سلطان بنشیند خلوت کند، این خیلی قیمت دارد. تا ما آماده نشویم که خلوت کنیم، تا ما آماده نشویم که فراقت داشته باشیم، تا ما برای این قضیه وقت نگذاریم، جدی نیستیم، داریم شوخی زندگی میکنیم. این نوع زندگی خوب نیست. چطور برای این چهارتا چیزت هر وقت میخواهی وقت میگذاری، خالی میکنی، خیلی از کارهایت را تعطیل میکنی، پس برای بخش انسانیات خیلی از کارهایت را باید کنار بگذاری و بیموقع کاری را شروع نکنی که به خلوتِ انسانی و آسمانیات لطمه وارد شود.
***********