حضرت معصومه سلام الله علیها 3/11/94
خوب ما در شرح زیارتنامهی خانم فاطمه معصومه (سلاماللهعلیها) رسیدیم به این جمله که: (اللهم و رضاک و دار الاخره) جمله، جملهی خیلی زیبا و عجیبی هست که شما وقتی که داشتید با خانم سخن میگفتید (اتقرب الی الله بحبکم و البرائه من اعدائکم و تسلیم الی الله راضیا غیر منکرا و لا مستکبرا و علی یقین ما اتی به محمد و به راضٍ نطلب بذالک وجهک یا کریم) خوب حالا ما این را عرض کردیم ناگهان روی خطاب ما رفت به سوی خداوند تبارک و تعالی، از وجود مقدس خانم فاطمه معصومه (سلاماللهعلیها) متوجه حق تعالی شدیم که (نطلب بذالک وجهک یا کریم اللهم و رضاک و دار الاخره) خدایا راضی ترا میخواهم و آخرت را. خانهی ابدی را، (و دارالاخره) این گونه سخن گفتن یک شرافت یک معرفت میخواهد که انسان به خداوند بگوید خدایا من رضای ترا میخواهم و آخرت را میخواهم.
ظاهرش خیلی سهل است، یعنی خوب میخواهیم خدا راضی باشد و آخرت را میخواهیم، اما رسیدن به این مرحله که انسان این را بخواهد، کار میبرد. اگر بخواهم معطل تان نکنم محبت لازم دارد، یعنی یک کسی به دنبال رضای طرف مقابلش هست که دوستش دارد گاهی وقتها انسان با اطرافیانش زندگی میکند و وظایفش را هم انجام میدهد نسبت به اطرافیان، کار میکند، تلاش میکند، خدمات میدهد، اما در پی راضی کردن طرف مقابل نیست، دنبال راضی شدن او نیست، رضای او را نمیخواهد تکلیفاً کاری را انجام میدهد، اما یک موقع است میگوید نه من الان دارم زن داری میکنم، میخواهم زنم از من راضی شود، دوستم داشته باشد، راضی باشد، شوهرم از من راضی باشد، بچههایم از من راضی باشند، پدر و مادرم از من راضی باشند، برایم مهم است. بعضیها هستند میگویند نه ما کارمان را میکنیم میخواهند راضی باشند میخواهند نباشند. آنهایی که محبت در آنها نیست، حالا نفقه را میدهیم ما، مهمانی میرویم، سفر میرویم، اصلاً برایش مهم نیست طرف مقابل چی فکر میکند، راضی هست یا راضی نیست. اگر کسی بگوید نه، همیشه از شوهرش میپرسد، شوهر از خانمش، بچهها میپرسد، شما از من راضی هستید این چرا این را میپرسد چون خیلی مهم است. این رضا، گاهی وقتها، رضای مخلوقین کلید رضای خداست. مثل (رضی الله فی رضی الوالدین)
پدر و مادر اگر راضی نباشند شخص کشته هم شود در راه خدا فایده ندارد، وقتی والدین راضی نباشند قاعدهی ریاضی است زور نمیشود گفت، بدون رضایت پدر و مادر زندگی کردن و کار نکردن همین مقدار احمقانه است که یک کسی بگوید من میخواهم آب تولید کنم و هیدروژن ندارم، حالا هیدروژن نباشد جایش کربن میزنم. امکان ندارد. آب ذاتیاش هیدروژن و اکسیژن است باید باشد نباشد آبی نیست. خدا میگوید اساساً حقیقت رضایت من در بیرون تحقق پیدا نمیکند برای شما مگر با رضایت پدر و مادرتان. پدر و مادر بعضی وقتها در زمان حیات راضی هستند ولی بعد از مرگ ناراضی میشوند برای اینکه فرزند فراموش میکند والدین را، گاهی وقتها در زمان حیات ناراضی هستند ولی بعد از مرگ راضی میشوند چون فرزند توبه میکند و به پدر و مادر خیرات میکند جبران میکند بیمحبتیهایش را. به هر حال به آنها میرسد.
رضایت همسر همینطور، کسی که همسرش از او راضی نیست، خدا هم از او راضی نیست. رضایت یعنی چی؟ یعنی آن وظایفی که تو به عهده داری باید انجام بدهی، هر سه وظیفهی اقتصاد، اخلاق و عشق و عاطفه و معنویت. اگر کسی اینها را انجام ندهد همسرش معطل باشد لنگ باشد چرا رضایی از خدا هست، خدا میگوید من این را به تو سپردم، این ناموس من است، این عبد من است امانتی من است دست توست این خانم، تو باید چندتا وظیفه نسبت به او انجام دهی که خوب تأمین اقتصادیاش کنی، خساست و بخل و سخت گیری نداشته باشی، عشقورزی و مهرورزی به او بکنی تأمینش بکنی، کم نگذاری از او، به نیازهایش توجه کنی همه نیازهایش را که دارد به عنوان یک زن، و سه نیازهای معنوی اش. وقتی یک مردی تنبلی میکند کوتاهی میکند، و زنش لنگ است، بچهها لنگ اند، ارضا نمیشوند، نمیگویند خوش به حال ما هست که این شوهر ماست، پدر ماست، الحمدلله راضی هستیم چطوری میشود رضای خدا تحصیل شود. کسی که بیادب است نسبت به همسرش، تند است نسبت به همسرش خشن است نسبت به همسرش، همسرش از او حساب میبرد، همسرش از او میترسد، یک وقت ترس، ترس ایمانی است، ترس حساب بردن است ایمانی است، هیبت یک مؤمن است، مؤمن هیبت دارد، یک کسی آمده بود به حضرت گفت من چرا نمیتوانم با شما حرف بزنم شما متکبر هستید خودت را میگیری، من نمیتوانم با شما حرف بزنم، حضرت فرمودند به والله اینگونه نیست من اصلاً تکبری ندارم، خودم را نمیگیرم، این هیبت ایمانی است. خوب پدر و مادر هیبت دارد استاد هیبت دارد، اولیا الهی هیبت دارند، خوب این مربوط به اخلاق نیست، این چیزی است که خدا داده با ادب باش. ولی یک موقع هست که مرد یک کاری میکند که از او بترسند، یا زن برعکس. زن هم همینطور. زن هم شوهرش اگر از او راضی نباشد هیچ چیز از او پذیرفته نیست. هیچ چیز، هیچ عملی از او پذیرفته نیست، نه نمازی، نه روزهای، هیچ عبادتی پذیرفته نیست وقتی شوهر راضی نباشد از او، از اخلاقش از مرامش، از آنچه که مرد نیاز دارد.
خوب وقتی که طرف تا یک چیزی میشود، خشونت به خرج میدهد در زندگی، که بقیه حساب کارشان را بکنند، جیغ میزند، داد میزند، بدقلقی میکند، بداخلاقی میکند، با بدقلقی و با بداخلاقی همسرش را سر جایش مینشاند، زن یا مرد، فرقی نمیکند. ترس و اضطراب و ناآرامی در دل دیگران میاندازد، این میگوید اگر من اینطوری نکنم که همه از من حساب نمیبرند حرف من را گوش نمیکنند. این درست یک نقطه غلطی هست که در زندگی خیلیها افتاده، بله مادر حق دارد همیشه بچه را هیبت را پدر را در دل بچه بزرگ کند. آن وظیفه مادر است. پدر حق دارد عظمت مقام مادر را به بچه تذکر بدهد و پاسداری بکند که مبادا مقام مادر و مقام همسرش پیش بچهها کوچک شود پدری که مادرشان را پیش بچهها ضایع میکند نمیفهمد دارد چه جنایتی در حق بچههایش میکند. چون مادری که خرد شود پیش بچهها، اولین کسی که جهنمی میشوند خود این بچهها هستند.
حضرت میفرمایند به من کمک کن که از پدر و مادرم به اندازه سلطان ستمگر بترسم. یک کسی هیبت مادر در دلش نیست، حرمت مادر، عظمت مادر، که چند برابر پدر است در دلش نیست، مادرش پیشش ذلیل و خوار است، اگر پدرش این کار را کرده، این پدر فردا خیلی گرفتاری دارد جنایت کرده در حق فرزندش. و نقطه مقابل زنی که حرمت پدر را جلوی بچهها میشکند، عظمت پدر را جلوی بچهها خرد میکند یک کاری میکند بچهها به عظمت پدرشان توجه نداشته باشند، بیادب باشند، جسور شوند، او هم جنایت کرده در حق فرزندانش. و در حق همسرش. واصلاً پدر و مادری که با هم همینطور هستند یک موقع پدر این کار را نمیکند در حق همسرش، مادر این کار را نمیکند در حق همسرش، خودشان شخصیتاً ذلیل بار میآورند بچههای خودشان را، یعنی یک کاری میکنند که بچهها جرئت و جسارت بی ادبی داشته باشند. فرمود خدا لعنت کند پدر و مادری را که به بچهشان اجازه و شهامت جسارت و بی ادبی میدهند. چون بچه ساقط میشود. این بچه، برای سلامت قلبش برای طی کردن مسیر تا آخرت نیاز به این دارد که هیبت پدر و مادر در دلش باشد. این نیاز را به او تأمین کرد نباید از او گرفت.
پس مسئلهی رضای الهی خیلی مهم است گاهی وقتها مسئله رضای الهی پیوند میخورد با رضای مردم. یک نقطه مدیریتی این است که نه من چرا باید با ترساندن و کمربند کشیدن و اخم کردن و قهر کردن و تهدید کردن و پول ندادن و تأمین و تمکین نکردن طرف را بنشانم سر جایش. ما اخلاق داریم، مرام داریم، پیامبر مدیریتش براساس محبت بود خیلیها بودند بعد از پیامبر آمدند براساس ایجاد رعب و ترس، یک مدیر کاری میکند همه نیروهایش از او بترسند، لال شوند، یک مدیر نه، همه نیروهایش دوستش دارند، با این نیروها کار میکنند بله از محبت گاهی وقتها سوء استفاده هم میشود ولی این دلیل نمیشود که یک مدیر بیاید خودش را به لجن بکشد که کسی سوء استفاده نکند ما مسئول سوء استفاده کردن یا نکردن بقیه که نیستیم که، ما مرام پیامبر را پیاده کنیم حالا بگویند به ما که هالو است ساده است حالی اش نمیشود میشود سرش کلاش گذاشت حالا چند دفعه هم سر ما کلاه هم بگذارند ولی ما که نباید جهنمی کنیم خودمان را. یک موقع هم هست که رضای الهی به این نیست یعنی در ارتباطی است که انسان با خود خداوند دارد، یعنی یک موقع هست میگوید شما از من راضی هستید که خدا از من راضی شود خیلی قیمت دارد یک موقع هست نه انسان با خود حق تعالی کار دارد. یعنی میگوید در ارتباطم با حق تعالی خدا از من راضی هست.
خیلی مهم است، خیلی مسئله کلیدی است، خدا در ارتباطاتی که با آنها دارم، یک موقع هست مثلاً یک خانمی به شوهرش میگوید تو از من راضی هستی، از سلیقه ام، از لباس پوشیدنم از تمکین جنسی ام، از شوهرداری ام، از بچه داری ام، فکر میکند شخصی است دیگر، یا مرد همینطور برایش باید مهم باشد که زنش در روابط شخصی و ارتباطات شخصی با همسرش از او راضی باشد. به سیدالشهدا گفتند این چه لباسی است که پوشیدی عمامه زرد لباس قرمز یا برعکس، (اشتباه از من است) دو تا رنگ استفاده کرده زرد و قرمز، حضرت فرمود خانمم اینطوری دوست دارد من لباس بپوشم. حضرت برایش مهم نیست که حالا یکی از در میآید خوشش بیاید یا نه، میگوید همسر من دوست دارد من در خانه لباس رنگی اینطوری بپوشم. مهم است این، یک موقع همسر شما راضی نیست شما این لباس را از این رنگ خوشم نمیآید از این کت خوشم نمیآید از این شلوار خوشم نمیآید از این مدل ریش خوشم نمیآید اگر شرعی باشد باید بگذاری کنار. نه خوشم میآید و مدل است دوست دارم اینطوری بگردم نداریم ما.
یک خانم هم همینطور، شوهرش به او میگوید این لباس را نپوش نباید بپوشد همانطور که برای مرد اشکال دارد برای زن هم اشکال دارد دوست ندارم این رنگ موهایت باشد باید عوض کند، دوست دارم، مرد هم همینطور باید خیلی توجه کند. یا همسرش دوست دارد این چه جورابی بپوشد چه شلواری بپوشد چه کتی بپوشد، مشروع البته. نه اینکه زن بگوید من از تو راضی نمیشوم اگر تو شلوار لی نپوشی موهایت را اینطوری نکنی، آن نه. ولی خوب مشروع، معقول.
همینطور در ارتباط شخصی ما با حق تعالی، حق تعالی خیلی مهم است که انسان بگوید خدایا من بنده تو خوبی برای تو هستم یا نه، یک موقع است خدا میگوید این بنده حمالی است زحمت کشیده بالاخره جنگ رفته جبهه رفته در هیئت ها خودش را خسته کرده، بالاخره یک کافر هم برود خودش را خسته کند امام حسین (علیهالسلام) یک چیزی به او میدهد. یک کافر اگر برود ها، مسلمان نه. خدماتی است، مزد به او میدهند، این مزدت، این را میخواستی دیگر، با خود ما که کاری نداشتی که، نماز خواندی مزدی است، روزه گرفتی مزدی است، کار کردی، کار خیریه کردی، کار هیئت کردی، هر چی، مداح بودی، سخنران بودی، هر چه کردی، خوب حالا مزدی است خود اینها هم با رضایت کاری ندارند میگویند من میخواهم بروم در این دستگاه کار کنم، مزد بگیرم. حالا راضی هست راضی نیست مثل خیلیها که نماز می خوانند میگویند خیلی مهم نیست که نمازم چی می شود به من گفته نماز بخوان من هم می خوانم، حالا خدا نمیخواهد که راضی باشند یا میخواهد نباشد فقط میخواهم بخوانم، مثل خیلی از ما ها که، فقط میگوییم این نماز را بخوانیم، گفتند بخوانید، میخوانیم، روزه را بگیریم، حالا خدا خوشش میآید یا نمیآید از این روزه خدا خوشش میآید یا نمیآید از این نحوه لباس پوشیدن من رو سجاده خدا خوشش میآید یا نمیآید ، نمیدانم از توجه من از حالت من از اخلاق من، این مهم نسیت خیلی ها هستند میدانند خدا اصلاً متنفر است از تکبر، تکبرش را تا آخر نگه میدارد میداند خدا متنفر است از حسادت، نگه میدارد، اصلاً برایش مهم نیست که زشت باشد جلوی خدا، میداند بد بینی غیبت، تهمت، بداخلاقی، بد جنسی، برای این و آن زدن اینها انسان را منفور میکند میداند خساست و بخل، انسان را مثل شیطان از درگاه خدا دور میکند، فقط شیطان رانده است و رجیم است یک آدم خسیس و بخیل یک آدم بداخلاق اینقدر بد است این بداخلاقی، که حضرت فرمود: (سوء الخلق ذنبً لا یغفر) بداخلاقی گناهی است که آمرزیده نمیشود یعنی خدا رحمتش نمیگیرد به این آدم.
خوب میداند که الان بداخلاق است، حسود است، بیحیا است، بعضیها هستند نماز که دارم میخوانم، روزه دارم میگیرم، پیادهروی اربعین که دارم، هیئت که دارم میروم، شام که دارم میدهم، پول که دارم خرج میکنم، حالا خدا میخواهد از اخلاق ما راضی باشد یا نباشد، بالاخره من طلب دارم از خدا یا نه. بعضیها اینطوری اند طلب میخواهند داشته باشند، یعنی عَمَله است، میگویند کاری ندارم از من راضی باشد یا نباشد بالاخره من آمدم کار کردم در این دستگاه، مزدم را میخواهم خدا هم میگوید خوب راست میگوید نسبت به آن آلودگیها و این کارها، این هم مزدش. خوب ولی به رضا نمیرسد. لذا در بهشت عرض کردم، وقتی بهشتیها مشغول کیف و لذتشان هستند خداوند سؤال میکنند راضی هستید، خوش میگذرد میگویند عالی، همه چی عالی. خدا میگویند از این بالاتر هم بود، میگویند از این بهتر هم میشود خدایا، فرمود بله، از این بهتر این است که من از شما راضی باشم (و رضوان من الله اکبر) لذا خجالت میکشند اصلاً.
ببینید در خودسازی یک موقع آدم خودش باید حیا کند، خودش خجالت بکشد، خدا من میدانم اصلاً بد است من الان میخواهم اصلاً بدجنسی کنم نسبت به این بنده خدایی، خودش باید حیا کند چون خدا دوست ندارد این صفت را. الان میخواهم پشت سر کسی حرف بزنم، میخواهم نمک نشناسی کنم، پشت سر استادم، معلمم، شاگردم، رئیسم، دوستم، همکارم، خواهر و برادرم، خود انسان حیا بکند، خدا خوشش نمیآید. دوست ندارد اینطوری. راضی نیست برای همین هم خدا چقدر قشنگ حرف میزند اینجا هم وقتی میخواهد حرف بزند با مؤمنین تند صحبت نمیکند (و له الله یحب) این دوست ندارم خیلی حرف است. خیلی برای آدمی که شرافت دارد دل دارد قلب دارد خیلی حرف سنگین است. من دوست ندارم تواینطوری باشی. تمام. یک زن به یک مرد بگوید تو اینطوری بگردی مرد برود لباسش را عوض کند آن طوری که زنش میخواهد بپوشد آنطوری که زنش میخواهد باشد. چطور یک مرد اگر به زنش گفت که من دوست ندارم تو این غذا را درست کنی دیگر زن نباید آن غذا را درست کند یا من دوست ندارم تو اینطوری بگردی نباید بگردد آنطوری. و الا عشق از دست میدهد محبوبیت را از دست میدهد. حالا یک زن تصور کند که من حالا 20 سال 30 شوهرداری کردم ولی آخرش هم عرضه نداشتم شوهرم عاشقم باشد، مرد هم بگوید من این همه زن داری کردم بیست سال سی سال ولی خوب واقعاً زنم عاشقم نیست. بچههایم عاشقم نیست، پدر و مادرم دوستم ندارند، خواهر و برادرم شیفتهام نیستند باخته است این انسان. این سقوط یک انسان است. ولی یک کسی حمالی هم کرده برای خدا، خدا هم برایش پاداش میدهد ولی خدا هم از او راضی نباشد بنده خوبی نباشد اصلاً برایش مهم نیست مثل کسهایی که نماز زوری میخوانند حجاب زوری دارند، دینداری زوری و روی کراهت انجام میدهند، و اگر فرصتی پیدا کنند همه را بگذارند کنار این کار را میکنند این شخص اصلاً به عنوان رضای خدا نیست که. اصلاً هنوز نرسیده به بلوغ انسانی که بگوید لا اله الا الله، بگوید الهی، عزیزم، اله من، اِله نیست الله برایش. اگر الله است اِله، شخص در زندگیاش خیلی دنبال این است که ببیند خدا چی دوست دارد، دیگر در لقمه حرام نمیرود بخورد، دیگر خدا من دوست ندارم. امام زمان لعنت کرده کسی را که خمس ندهد، این اصلاً میتواند که خمس ندهد خوب حالا کارهای دیگر را درست میکنم خمس را بی خیال، نه. خمس را که درست میکند هیچی انفاقهای دیگر هم دارد. با جان و دل انفاق دارد بله من از همسرم خوشم نمیآید، خوب من از همسرم خوشم نمیآید باید تحقیرش کنم، باید لهاش کنم، باید بی محلی کنم خدا چی میگوید، خدا، خدا میگوید تو با این همسرت چی کار کن، با دل خودم رفتار میکنم خوب این یعنی طاغوت بودن، یعنی خودمحور بودن، دیگر عبد نیست این آدم، الهم و رضاک، کار آدمهایی است که معرفت دارند و محبت، یعنی برایش مهم است خدا از او راضی باشد، خدایا آمدم خدمت خانم فاطمه معصومه (سلاماللهعلیها) این گفتگوها هم شد تو از من راضی باش، اللهم و رضاک این را میخواهم خدایا. هر کسی نمیافتد دنبال راضی کردن خدا، همه عمل میکنند خیلی ها عمل میکنند آن کیفیت عمل، رضا، این فرق میگذارد ما آدم داریم خیلی هم عمل میکند خیلی ثواب میکند عمل میکند اصلاً عمله است اگر به او بگویند سرطان داری، چون انس ندارد با حق تعالی، ترس برش میدارد. اگر بگویند داری میمیرد، فکر نمیکند که دارد میرود پیش عزیزش، یعنی حسش این نیست، دو نفر که همدیگر را دوست دارند بعد از مدتی فراق، حسهایشان نسبت به هم چیست؟ خوب این است که ما بعد از مدتی فراق به هم برسیم ذوق زده هستند، شاد اند، شنگول اند، مثلاً عزیزی که من از او دور بودم از سفر دارد میآید وقتی هم به هم میرسند در این تلاقی بعد از فراق چه اتفاقی میخواهد بیفتد بین این دو نفر؟ جز دوستی و هم آغوشی و روبوسی و خوشحالی و پذیرایی؟ جز این است؟ ما نه. ما الان ترس داریم، ما الان میگوییم که الان برویم پیش خدا، خدا میخواهد با ما چه کار کند الان ما میخواهیم برویم پیش اهل بیت، رابطه ما با اینها چی است، داستان چی است، ما میخواهیم برویم پیش ملائکه الله تکلیف ما چیست الان. کار میکنیم عملگی زیاد میکنیم اما کیفیت ندارد این رابطه، اینطوری نیست که الان بگویی میروم، میروم پیش کسانی که همه دلشان برای من تنگ است، من هم دلم برای آنها تنگ است واقعاً، من هم دوست دارم زودتر به آنها ملحق شوم، من هم چسبندگی به این دنیا ندارم، (اللهم الرزقنا التجافی عن دار الغرور)، تجافی گفتیم که چی؟ نیم خیز نشستن، آماده بودن، من هر وقت بهم بگویند میروی، یک وصیت نامهای یک دو رکعت نمازی، همان بس است. اصلاً کاری ندارم تا بگویند شوق در دلم میآید یک آدمی که دنبال رضاست اگر بداند که میخواهد بمیرد نمیگوید من که اول زندگیم است هنوز بچهام به دنیا نیامده هنوز خانه نخریدم، زن و بچهام چی میشود، اصلاً اینطوری نیست، الان خدا تصمیم گرفته من را از خانوادهام جدا کند خوب خانواده من، من مهربانتر هستم به آنها، من مهربان تر هستم به خانوادهام یا خدا، اضطراب چیست، این ترس چیست، این بدبینی چیست، بعد هم میگوییم مرگ نابهنگام، اصلاً مرگ نابهنگام چیست، رفیقهایم میروند نوبت به نوبت، خوشا آن روزی که نوبت بر من آید. انسان مشتاق است، ته صف کی میرسد، نوبت ما هم هست، وارد برزخ شویم، میخواهیم برویم در آغوش خانواده آسمانی، یک کسی که خانواده آسمانیاش را قبول کرده فاطمه زهرا مادرش است اهل بیت را قبول کرده این الان اگر این را باور کند که بچه اهل بیت است اصلاً نوع نگاهش به زندگی و مرگ، بینهایت تفاوت میکند.
الان من زنم رفت زودتر، شوهرم رفت زودتر، بنشینم اینجا جزع و فزع کنم با خدا درگیر شوم، خوب شوهرم زودتر رفت پیش خانواده ی اصلیش، من هم می روم. (و انا انشاالله بکم لاهق). (انتم لنا فرت) چون سبقت گرفتید به ما. (و انا انشاالله بکم لاهق). بابا مرد، بی موقع مرد، چرا الان مرد، این حرف چی است؟ در رابطهی عاشقانه با حق تعالی مگر این حرف ها معنا دارد؟ معنا ندارد. پس اضطراب و دلشوره و من بمیرم، خانمی آمده بود، حدود هفتاد ساله، دکتر به من گفته باید ماه دیگر عمل کنم، یک ماهه اضطراب دارم عمل بشوم چی می شود. گفتم از چی می ترسی؟ این عمل می خواهد به کجا برسید؟ یا سالم می شوی، یا میمیمیری. اگر مردی کجا می خواهی بروی؟ از مرگ می ترسی؟ گفت چرا می فهمم شما چه می گویید ولی فکر ینمی کنم بتوانم این را پیاده کنم. هفتاد سالش است ولی هنوز از مردن می ترسد. چهل سالش است، چهل سال عمر کردی، سی سال عمر کردی، این ترس چی است که آمده سراغت؟ این برای این است که ما بی محبت زندگی کردهایم. کسی که با محبت زندگی می کند نه از رفتن خود، نه از رفتن دیگران، ترسی ندارد. هیچ ترسی، هیچ اضطرابی، نارضایتی، هیچ شکایتی، هیچی. (سبحان الذی یقتل اولادنا و لا نزداد له الا حب) ما نمیفهمیم خودمان را، نمیفهمم زنم یعنی چه، بچه ام یعنی چه، این رابطه ای که با هم داریم چی است، باعث شده که روابط ما در بخش های پایینی تزلزل و اضطراب و نا هماهنگی در ارتباطمان با حق تعالی ایجاد کند. برای همین ما هیچوقت به رضا فکر نمی کنیم. اللهم و رضاک و دارالآخره. خدایا من رضایت تو را می خواهم. تو از من راضی باشی. من می خواهم موقعی که دارم می روم، یک عمر گفتم نعمه الرب، نعمه الرب و باس العبد. خدایا تو رب خوبی بودی، من بنده ی بدی بودم. دوست دارم لحظه ای که می خواهم بروم، یک بارهم تو بگویی، تو هم بنده ی خوبی بودی. چه گفت؟ الهی بالهنا مع علامه حفظه الله. اگر یک بار بگویی بنده ی من، تاآسمان رود خنده ی من. یک بار هم تو بگو تو بندهی خوبی بودی. مرحبا. خیلی مهم است اگر خدا به ما یک مرحبا بگویید. اگر امام زمان یک بارک الله به کسی بگوید، یک خسته نباشید، خدا قوت امام زمان به آدم بگوید، لبخندی بزند چیزی بگوید به ما، خبری به ما بدهند که آن طرفی ها از شما راضی اند، قبولتان دارند، دوستتان دارند، خیلی مهم است. امام رضا (علیهالسلام) می فرماید وقتی خطاب می آید: (یا ایها الذین آمنوا) بعد می خواهد دستوری بیاید، حکم بدهد، این عبارت همه ی سختی های دستور بعدی را از بین می برد. خدا به آدم بگوید: مومن، ای مومن. اگر خدا قبول کند اینطور ما را خطاب کند که خیلی خوب است، نگوید ای فاسق. خیلی خوب است اگر خدا ما را صدا بزند. همهی دغدغهی آدمی که در دلش عشق هست، محبت است، خدا مرا چهطور صدا میزند، مادرم فاطمهی زهرا (سلاماللهعلیها)، آقا امام زمان (علیهالسلام) چه طور مرا صدا میزنند. آن ها اصلا به من چه طور نگاه می کنند. فرشته ها چه طور به من نگاه میکنند. شهدا به من چه طور نگاه میکنند. انبیاء با من چه طور هستند. من برای آنان چه طور هستم.شما ببینید مردم روی زمین وقت زیادی از خود را صرف خودآرایی میکنند. زیبا کردن خود برای خود و دیگران. هم برای خودش میخواهد زیبا شود، هم خانواده، هم جامعه تزیین بکند. خانه، لباس، اتومبیل، دکوراسیون داخلی خانه، همه اش به این فکر میکند که چه کسی خوشش میآید، این لباس را پوشیدم همه خوششان بیاید، پرده ها را عوض کردم بقیه خوششان بیاید، این مبلمان را گرفتیم همه خوششان بیاید، همه به به چه چه کنند. این ظروف را گرفتیم همه بیایند ببینند. چقدر ما جدی هستیم در زیبا کردن خودمان برای آسمان؟ برای خانوادهیمان؟ وقتی نماز میخواهیم بخوانیم می بینیم چقدر بد نماز میخوانیم، لباس پوشیدن ما سر نماز خیلی شرمآور است. اینکه ما سجاده هم نمیتوانیم بیندازیم، تنبلی می کنیم، مسواک نمی زنیم، عطر نمی زنیم، لباس مناسب انس با حق تعالی، در آغوش کشیدن خدا نداریم، نشان می دهد ما چقدر بی رغبتیم. من چیزهای ساده را عرض می کنم. اگر با مسواک نماز بخوانید، هفتاد برابر. من مسواک 2 ساعت پیش زدم. خدا می گوید الان برای من بزن، عطر به عشق ما بزن. خانم ها مستحب است برای خا، به عشق خدا آرایش کنند، چه طور برای شوهرت میکنی، به عشق خدا برو آرایش کن. یک لباس قشنگ بپوش. عروس شو، برو روی سجاده. برای خدا همچنین رغبتی نداریم. اما اگر فامیلهای شوهرش یا خودش بیایند، یا همسرش دارد میآید وقت میگذارد برای این کار. جدی است. برای نماز نه، برای خدا نه، برای آسمان نه. ما اینطور هستیم. تا انسان، آسمان برایش خاص نشود، برای آسمان خاص نمی شود. تا آسمان محبوب تو نشود، محبوب آسمان نمی شوید. چهل ساله زیارت امین الله می خوانیم (اجعل لی محبوبه فی الارضک و سماءک) در آسمان و زمینت مرا محبوب کن. بعد می بینیم هیچ کاری برای آسمان انجام نمی دهیم. ما چه کردیم برای آسمانی ها که ما را دوست داشته باشند، محبوب آسمان باشیم. چه کار کردیم؟ چقدر به آسمان اهمیت می دهیم، چقدر آسمان برای ما خاص و ویژه است؟ لذا حضرت فرمود هرکس می خواهد بداند که منزلتش پیش خداوند تبارک و تعالی چقدر است، ببیند خدا چقدر برایش منزلت دارد. آسمان چقدر برای ما منزلت دارد. دیدید یک نفر مثلا می خواهد بنویسد امام زمان، می نویسد امام زمان، یکی می نویسد اما زمان، عین می گذارد، کسی هم می نویسد امام زمان (علیهالسلام). حتی در نوشتن هم حیا می کند که این، (علیهالسلام) را بنویسد. حرمت قائل است برای این کار. می خواهد حرف بزند با معصوم، حرمت قائل است. هرچقدر شما در این احترام گذاشتن ها جدی تر باشید و بی خیال نباشید نسبت به آسمان، آسمانی ها هم جدی تر می گیرند شما را. ولی وقتی می بینند نه آسمان نه ادب و آداب و هیچی برای شما مهم نیست، از چشم دور می شوید. در واقع خودت خودت را دور میکنی. پس (اللهم و رضاک). باور می کنید خیلی ها به من و شماها می خندند، می گویند این ها چه آدم های بیکاری بودند، یک سال، ماهی یک بار جمع شدند دور هم، راجع به زیارت نامه حضرت معصومه (سلاماللهعلیها) خواندند، مگر ما چند بار در عمرمان زیارت معصومه (سلاماللهعلیها) می رویم؟ اصلا میرویم؟ نمیرویم؟ قرار است چند بار برویم که این بیکارها نشستند میگویند چه طور این زیارت را ادا بکنیم، چه طور با خانم ارتباط برقرار کنیم، باور کنید خیلی ها به ما می خندند. ما نیاز ضروری مان، ملاقات تند تندمان حضرت معصومه (سلاماللهعلیها) است. خدا رحت کند از این عالم بزرگ یاد کنیم حدیثی از ایشان شنیدم، حضرت مهدوی کنی، می گفتند آدم نباید بارش را روی دوش دیگران بیندازد. اما گاهی اوقات آب دادن انقدر ثواب دارد که تو اگر به کسی بگویی لیوانی آب برای من بیاور، او را به فیض بزرگی رسانده ای. عیب ندارد بگو فلانی یک لیوان آب برایت بیاورد. حالا گاهی اوقات بهانه درست می کنیم که عزیزان، حرم حضرت معصومه (سلاماللهعلیها) ای بروند. کم نیست. من بعضی اوقات به رفقا می گویم، آقای فلانی درس دارند چهارشنبه، می گویند، آیت الله ممدوحی نیست ولی حضرت معصومه (سلاماللهعلیها) است. جگر داری یک بار بگویی من کاری ندارم آنجا، نه می خواهم آقای شجاعی را ببینم، نه می خواهم کلاسی بروم یا عمه ام را ببینم. می خواهم بروم حضرت معصومه را ببینم، چندبار از تهران پا شدی بروی حضرت معصومه را ببینی، به لقاء ایشان بروی، این چیز کمی است؟ مراجع ما، بزرگان ما، هرروز، هرروز، هرروز بهانهای درست می کردند به این درباربروند، ما رغبتی نداریم، باید چرتکه بیندازیم که این دل لامصب را راضی بکنیم که حرمی برود. حضرت معصومه(سلاماللهعلیها) را ببیند، حضرت عبدالعظیم (علیهالسلام)را ببیند، امام زاده صالح را ببیند، امام رضا (علیهالسلام)را ببیند. باید راضی کنیم این دل را، که خرج بکند پا شود برود آنجا. خب پس اگر حس و حال ما این است، پارک و سینما و مهمانی می رویم، راحت، و وقتی نوبت حرم می شود، بیحال است. خب محبت نباشد، دیگر رضایی هم وجود ندارد. مگر ما به رضا فکر می کنیم در این داستان؟ ولی خب بگذارید ما این را بنیان بگذاریم که عده ای آدم با حال و با صفا و با معنویت بودند، یک سال نشستند وقت گذاشتند یاد گرفتند که اگر می خواهیم برویم حضرت معصومه(سلاماللهعلیها) را زیارت بکنیم چکار باید بکنیم و برایشان این زیارت مهم بود، برنامه ی رفتن داشتند، آقا مگر شوخی است؟ هربار که در نامه ی عملت ثبت شده رفتی حضرت معصومه، برزخ غوغایی است آقا. شما پاشدی رفتی حرم. الان ما نمی فهمیم که این ها یعنی چه. شایدم بفهمیم، انشالله که بفهمیم، خیلی خوب است، راه معرفت بسته نیست اما نوعاً ما نمی دانیم این ملاقات ها چه می کنند. مستحب است آقا، چی مستحب است؟ این برای بخش فوق عقلانی من غذا است. شام خوردن مستحب است؟ ناهار خوردن مستحب است؟ صبحانه خوردن مستحب است؟ آقا این یعنی چه؟ می گوید آقا این حرف ها چیست؟ تو بگویی مستحب است، من هم ناهار می خورم هم شام هم صبحانه، عصرانه هم می خورم. من منتظر این هستم که کسی به من بگوید مستحب است خوبه بخور؟ نه من می خورم دیگر. در بخش فوق عقلانی مستحبات، دعا، توسل، گریه، روضه، ذکر مصیبت، جمع شدن دور هم، زیارت رفتن، حرم رفتن، جزء واجبات است، مستحب چیست؟ نیاز روح است. نیاز بخش فوق عقلانی است. ما می گوییم بخش های دیگر معطل نمانند، خدای نکرده، حالا من دارم می روم پیش خدا، خب معطل بمانند. نکند من پول کم بیاورم در بخش های دیگر؟ کسی می خواهد خمس بدهد می گوید ما اگر بخواهیم خمس بدهیم لنگ می مانیم کم می آوریم از آقا اجازه بگیریم که آقا ما لنگیم، خمس مان را بعدا بدهیم، کمتر بدهیم، قسطی اش کنیم ما همیشه از بخش های آسمانی می زنیم چقدر ما آدم های زاهدی هستیم. واقعاً آدم های زاهدی هستیم. به بنده خدایی گفتند که شما خیلی زاهدی، گفت شما از من زاهدتری، گفت چرا؟ گفت من از دنیا گذشتم به خاطر آخرت. کار مهمی نکردم. شما از خدا گذشتید به خاطر دنیا، شما که زاهدتری. شما یک ابدیت را ول کردید. عشق خدا، رضایت خدا، خنده ی خدا، همه ی این ها را ول کردید به خاطر دنیا، با توهمات دنیا، شما واقعا نسبت به ما زاهدتر هستی. راهکار همانی هست که سوره ی توبه آیه ی 24 به ما میگوید، اگر می خواهیم با عبادت و ثواب و حمالی و کار کردن زور نزنیم، چینش معشوقات را باید از الان درست کنیم که معرفت می خواهد. الله. اهل بیت. جهاد. این را بچین. کسی که مهندسی عشق در دلش ندارد، هرچند عبادت هم بکند باز فاسق است. هرچند زحمت هم بکشد باز فاسق است. ممکن است به خاطر حمالی هایش ببرنش بهشت، ولی باز فسق است، فرقی نمیکند. تا شما این مسئله ی چینش معشوقات را در دلت حل نکنی، که من باید الله محبوب ترین کس زندگیم باشد، اهل بیت محبوب ترین کسان زندگیم باشند، (لا حبیب الا هم اله)، تا جهاد شیرین ترین کار زندگیم، عزیزترین کار زندگیم نباشد، من هرچقدر هم خدمت بکنم، تلاش کنم، بدوم، فاسقم. باز هم فسق. این هم راهکار. والحمدالله رب العالمین.