اعوذ بالله من الشیطان الرجیم/بسم الله الرحمن الرحیم/والحمدلله رب العالمین وصلی الله علی محمد و آله الطاهرین
بحثمان درباره ی سحر بود و این که سحر بدون اذن خداوند تبارک و تعالی تأثیری ندارد و منظور از اذن خداوند را هم توضیح دادیم و این که اساساً چه بکنیم که این نوع چیزها بر فرض این که حالا در خارج تحققی پیدا کند در ما تأثیر نداشته باشد. اواخر آیه می فرماید: «و یتعلمون ما یَضُرُّهم و لایَنفَعُهم» این مردم از فرشته ها چیزهایی را یاد می گرفتند که به آن ها ضرر می زد: «ما یَضُرُّهم و لایَنفَعُهم و لقد عَلِموا لمن شتراهُما علی فی الآخره مِن خلاق و لبعثها شر و به انفسهم لَوکانو یعلمون» یکی این که خیر، نور، علم اگر از مرکز خودش صادر شود این طور نیست که همیشه در مکان مناسبی قرار بگیرد یعنی گاهی وقت ها هست که خداوند خیری را می فرستد، شخصی او را تبدیل به شر می کند یعنی نمی تواند با آن خیر ارتباطی برقرار کند که خیر ببیند بلکه ارتباطش با آن خیر برای او شر می شود. نورانیت هم همین طور گاهی وقت ها نوری به سمت ما می آید این نور را به ما تبدیل به یک تاریکی و ظلمت و انحرافش می کنیم گاهی وقت ها هدایت از طرف خدا می آید آن هدایت را ما تبدیل به ضلالت می کنیم، علم هم همین طور است، یعنی گاهی خداوند چیزی را به ما تعلیم می دهد ما به جای آن که از آن چه که خداوند تبارک و تعالی به ما تعلیم داده استفاده درست کنیم، همان خیری که خدا تعلیم داده می گیریم و با او گمراه می شویم پس فقط فاعلیت مهم نیست. قابلیت هم مهم است، یعنی فاعل که خداوند تبارک و تعالی است خیر می فرستد دائماً امّا گاهی وقت ها قابل به خاطر شرایط بدی که دارد آن خیر را تبدیل به شر می کند این مثال هایی که در شعرهای ما و ضرب المثل ها هست در خود قرآن هم ما این را داریم در خود قرآن هم می فرماید نور هست، هدایت هست هدی الناس، نور، تعابیر مختلفی آمده ولی بعد می فرماید همین کتابی که هدایت و نور هست و لا یزیدُ الظالمینَ الاخسارا همین نور وقتی به ظالمین می خورد دچار خسران و گمراهی شان می کند، یُضَلُّ به کثیرا در قرآن هم آمده که با همین قرآن عده زیادی از انسان ها گمراه می شوند. پس ما غرق نور و هدایت هستیم. امّا برای این که این نور و هدایت در ما تأثیر بگذارد و ما را روشن کند، باید وضعیتمان را با آن نور و هدایت تنظیم کنیم، دیگر ما علمی بالاتر از قرآن نداریم، اولین معلم خداوند و اولین علم قرآن کریم وحی الهی است. «بسم الله الرحمن الرحیم – الرحمن* علم القرآن». خدا که رحمان است تعلیم قرآن می کند. پس معلم خداست. کتاب و درس چی هست؟ قرآن هست امّا همین معلم و همین کتاب و درس خیلی ها با ارتباط با او گمراه می شوند یعنی چون خدا معلم است فایده ای ندارد، چون درس قرآن است هم فایده ای ندارد. زمانی معلم بودن خدا به درد ما می خورد و قرآن بودن علم و وحی بودن علم به درد می خورد که شاگرد و کسی که می خواهد آن را دریافت کند در خودش این آمادگی را برای جذب و هدایت داشته باشد. یعنی بتواند آن کتاب و هدایت را بگیرد و با آن نورانی شود. توجه فرمودید! مثل نور خورشید است. مثل آب است. باران به این تمیزی وقتی می آید یک موقعی می آید به یک گلزار می خورد بعد از آن بوی عطر، انسان را سرمست می کند، اما یک موقع است همین بارانی که خورده به گلزار و بوی عطر برانگیخته، صد متر آن طرف تر خورده به یک لجن زار، خوب چه بویی می آید؟ بوی لجن، بوی عفن و آزاردهنده است. پس دریافت کننده خیلی مهم است که چی دریافت می کند. چه طوری با چه حالتی دریافت می کند. این خیلی اهمیت دارد. لذا خیلی ها هستند می روند سر کلاس های عقیدتی، سر کلاس های اساتید خوب، درس های خوب، مطالب خوب، یا کتاب های خوب می خوانند، ولی به قساوت قلبشان چی می شود؟ اضافه تر می شود یعنی قسی تر می شوند، دورتر می شوند. نه فقط کتاب و علم، نماز هم همین گونه است. قرآن خواندن هم همین گونه است. آدم را دور می کند زمانی که آمادگی ندارد. پس این مهم است که ما موقعی که می خواهیم به یک مطلق خیر وصل شویم؛ کتاب علم، نور، معنویت، معلم خوب، فضای خوب، مسجد، همسر خوب، دوست معنوی خوب، پدر و مادر معنوی خوب هست؛ هر چیزی که خیر است ما باید ببینیم چه طور به آن خیر برخورد کنیم و رشد کنیم و بالا برویم. گاهی وقت ها یک نفر 10 سال درس می خواند، نمی تواند حرکت خوبی کند. ولی یک نفر یک ماه از همان درس می خواند. ولی با همان یک ماه رشد خیلی خوبی خواهد داشت؛ یعنی وجودش گیرندگی خیلی خوبی دارد. برای همین در قرآن کریم می فرماید: «یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه» پیغمبر را خداوند فرستاده تا اوّل تزکیه کند پاک کند جان مردم را بعد به آن ها چی بدهد؟ تعلیم کتاب و حکمت بدهد؛ یعنی انسان جانش را اول باید پاک کند تا کتاب و حکمت و فلسفه و عرفان و پیغمبر و عارف و فلان، محیط خوب و حرم و زیارتگاه و نماز و فلان ذکر و کار خیر برای ما چی باشد واقعاً؟ خیر باشد، بالاببرد. ما ار به ما رشد بدهد والاّ وقتی که در یک وضعیتی هستیم، آمادگی نداریم وقتی که این مطالب را هم بشنویم یا کتاب هایی را بخوانیم تا جلساتی برویم یا پای درس استادی برویم می بینیم بیشتر حالمان به هم می خورد تأثیر که نمی گذارد که هیچی پوست کلفت تر و قسی القلب تر می شویم. لذا می فرماید «و یتعلمهم ما یَضُرُّهم و لایَنفَعُهم» این جا معلم چه کسانی هستند؟ هاروت و ماروت دو فرشته اند، با این که معلم فرشته است. ولی تأثیری ندارد از او آن چیزی را می گیرند که ضرر دارد معلم خدا باشد پیغمبر باشد هر که باشد تا وقتی که خود تو خیال شدن نداری خودت را مسخره کردی برای همین شرط می گذارند برای کسی که می خواهد چیزی را یاد بگیرد کلاس می رود پای درس استادی، جلسه ای می رود، کتابی را مطالعه می کند که علمی یاد بگیرد هدایتی نصیبش شود شرط می گذارند در آداب گفتیم اگر کسی نوار آداب را گوش نکرده بگیرد گوش کند که چه طور انسان باید شاگردی کند، چه جوری سر کلاس برود، چه جوری کار علمی بکند. توضیح دادیم آن جا 40 تا بحث و شرط گذاشتیم برای کسی که خواست کار علمی بکند، کتاب بخواند، پای درس استادی برود، قرآن بخواند، هدایت بشود با چه شرایطی این هدایت بر او تأثیرگذار است. یکی از آن شرایط این است که شخص از اول که می رود پای آن درس باید همتش به این باشد که آن چه را که می شنود عمل کند یعنی به وزان شنیدن شدن هم صورت بگیرد. اگر این نباشد شما هر چه که بروید پای درس مطالعه کنید، پای درس استاد بروید خیال نداشته باشید تحولی درونتان اتفاق بیفتد، حالتان بدتر می شود خراب تر می شود.
یک موقعی خانمی آمد پیش من می گفت شوهرم آدم عصبانی است. بداخلاقی می کند. بعد گفتم حالا شوهرت چه کاره است؟ کی هست؟ گفت شاگرد شماست، گفتم شاگرد ماست؟ گفتم کی می آید سرکلاس؟ چند وقت است گفت چند سال است گفتم این آمده دوره های غضب را بوده. گفت بله گفتم بحث حلم را بوده؟ گفت بله مباحث خانواده را بوده؟ گفت بله، برای همین من تعجب می کنم، این که از اول من چندبار می گویم من شاگرد ندارم برای همین است. شاگرد یعنی چه؟ یعنی وقتی می آید درس را می گیرد همان موقع که از کلاس می رود بیرون شده باشد. بعداً هم کاری می کند فقط تمرین باشد فقط شدن همان جا صورت بگیرد یعنی دیگر رفت خانه بداخلاقی نکند، حیا کند از این که بداخلاقی کند، خجالت بکشد از این که اعضای خانواده اش را تحت فشار خلقی خودش قرار دهد، بچه بازی، حساسیت دعوا راه انداختن غرغر کردن شأن یک آدم نیست گاهی یک نفر نمی فهمد نمی داند یک بحث دیگر است امّا گاهی می فهمد می داند چقدر قبح دارد، می داند هر بار عصبانیت چقدر فشار قبر می آورد برای انسان، چقدر ذخیره می کند عذاب برای آخرت انسان، هر بار عصبانیت هر بار داد زدن، هر بار جیغ زدن، هر بار اخم کردن هر بار غر زدن هر بار بد نگاه کردن، بد جواب دادن این ها خیلی خسارت می آورد. خیلی هزینه دارد حالا بفهمد این را واقعاً، برای چه این قدر لجبازی کند یعنی این آقا هر چه آمده سر این جلسات نشسته بدتر عصبانی تر، پرخاشگرتر، خشن تر شده. چرا؟ چون از روز اول که آمده سر جلسه نیامد که بنشیند که شود یعنی خیال شدن نداشته. نه آخرت را ایمان آورده، نه قبر را قبول کرده، نه قبول کرده من باید در این مسیر چیزهایی را نداشته باشم. مثل یک جنین وای به حال جنینی که متولد شود، دست اضافه، پای اضافه، غده اضافه، سر اضافه، گوشت اضافه، دم اضافه بیاورد، این اضافات زندگی را خراب می کند. همان طور که می گوییم تولد سالم یک جنین تولد سالم شخص است پیکر یعنی چه، پوست چه طوری است، صورت، ابرو، گوش، سر چه طوری است یک ذره زائده داشته باشد، بعضی خال اضافه داشته باشند می روند در می آورند. می گویند این خال اضافه است. این جوش اضافه است. این روی پوست قشنگ نمی نشیند.
این غده اضافه بغل گوشمان اضافه است. یک غده بالای گوشمان اضافه است. می خواهیم دربیاوریم. این کار را خراب می کند. چون تراش بدن یک تراش مشخصی است. چیزی که نباید داشته باشی اگر داشته باشی با آن متولد می شوی در آخرت. وقتی متولد شوی مشخص می شود که زشتی. یعنی خودت هم می فهمی. الان که ما در رحم هستیم به هیچ وجه خلقیات ما خیلی نمود ندارد. در رحم بچه هر طوری باشد هست فقط حیات دارد. مثل الان ما. ولی اگر یک کسی با بداخلاقی، باسوء ظن، با حسادت، با تکبر، با عجب، با ارادۀ علو و خود بزرگ بینی متولد شد این ها هر کدام حضرت می فرماید چند قرن آخرتی باید در جهنم بسوزد تا صاف شود. یعنی قیافه اش طبیعی شود. این غده را که می خواهند در بیاورند در بیمارستان بهشت، یعنی جهنم، وقتی می خواهند این غده را دربیاورند وقتی شکل تو شکل انسان شود این چند قرن آخرتی طول می کشد.
در روایت داریم چند صد هزار سال طول می کشد تا یک نفر یک خلق از او برداشته شود. خلقی که این جا می تواند با یک جلسه علمی با یک توبه و تصمیم عوض شود می بینی که آن جا این مقدار طول می کشد. کسی که می آید سر کلاس یا سر جلسه علمی یا یک کتاب را می خواند اگر خیال شدن را نداشته باشد، این نهایت بی حیایی و مسخره کردن خودش است. «من تعلم العلم لغیر العمل فهو کلمستهزء به ربه عزوجل» خیلی خوب توجه کنید به این روایت، خیلی مهم است این فرمایش. می فرماید که اگر کسی برود علم یاد بگیرد، تعلم العلم، این تَعلم کلی است، یعنی می خواهد این تعلم از طریق مطالعه کتاب باشد، از طریق جلسه رفتن نزد استاد باشد، از قبیل رادیو معارف گوش کردن و تلویزیون گوش کردن باشد. می گوید کسی که می رود یاد می گیرد ولی عمل نمی کند مثل کسی است که خدای خودش را مسخره کرده. یعنی در علم به ما می گویند فلان چیز را با خودتان موقع تولد نیاورید. به جنین در رحم چی می گویند؟ اینکه می گویم می گویند یعنی در رحم قانون طبیعت به او می گوید. به او می گوید مثلا دست اضافه نیاور پای اضافه، انگشت اضافه، سر اضافه، دم نیاور. اینها را نیار. آن هم حرف گوش می کند در یک سیر طبیعی و ریاضی خودش حرکت می کند و موقع تولد سالم می آید. چیز زائد نمی آورد کم هم نمی آورد یعنی هر چه که لازم دارد می آورد، زائد هم با خودش نمی آورد و هر چه لازم نیست نمی آورد سالم است و متولد می شود. در حرکت به سمت آخرت و ابدیت ما وقتی می آییم در جلسات علمی چیزی می آییم یاد می گیریم باید توجه داشته باشیم که واقعاً چیزی که نباید داشته باشیم بگذاریم کنار. این طوری که اگر نگذاشتی کنار، مقاومت کردی، نگه داشتی در بغل خودت به نفعت تمام شود. می شود بلای جانت. حسادتت، سوءظنت، بدبینی ات، تکبّرت، عجبت، بداخلاقیت، بددهنیت این ها گرفتار می کند آدم را با خودت ببری گرفتار می شوی نباید داشته باشی این جا. ما حتی اگر شادی زندگی دنیا را هم بخواهیم باید بدانیم با بودن اخلاق بد نمی توانیم شاد باشیم. کسی که حسود است نه آرامش روحی دارد نه سلامت جسمی. بدانید این را. امکان ندارد! شما اگر میکروبی یا ویروسی در بدنتان باشد نمی توانید بگویید این بدن سالم هست. اذیت هم می شوید. یک خار در چشم می رود یا مثلا ببینید این دست خشن است و کارهای سخت با آن می کنید. من یادم است کارهای سخت زیاد کردیم. کارهای خیلی سخت. عملگی کردم. در جبهه منطقه ایی که می خواستیم سنگر بِکَنیم سنگی بود. می زدیم کلنگ را روی سنگ برمی گشت گاهی وقت ها نگاه می کردم تمام دستم پاره شده. تاول می زد و تاول ها پاره می شد و خون بیرون می زد. دست های ما خیلی خشن بود زمانی که جنگ می کردیم. فوق العاده بعد این دست که پوست این قدر خشن می شد، خون بیرون می زد، من اگر می خواستم روی دست کسی بکشم یا صورت کسی دست بکشم انگار سمباده می کشید. سرو صورتش خراش می خورد. همه مان همین طوری بودیم. زمانی که کار سنگین می کردند. خودمان از این که دستمان این طوری است ناراحت نبودیم. حالا کافی بود در این دست خشن نیم میلی متر تیغ برود در آن. در همان پوست خشن نیم میلی متر تیغ می رفت یا یک پشه می زد تا صبح نمی توانستیم بخوابیم. باید می گشتیم ببینیم این تیغ کجاست تا پیداش کنیم و دربیاوریمش. چرا؟ چون از جنس دست نیست. نباید با این قالب باشد. ما طاقت یک تیغ در بدن را نداریم. طاقت این که یک گرد و غبار داخل چشممان برود، نداریم. تعادلت را بهم می زند. حالا تو چطور فکر می کنی که اگر روحت آلوده باشد، موقع مردن راحت می توانیم لذت ببریم یا کسی را در در دنیا داریم با روح آلوده راحت زندگی کند؟ شاد زندگی بکند؟ امکان ندارد. شما واقعاً اگر تعادل، آرامش و شادی را می خواهید باید چیزی که شایسته شما نیست سزاوار شما نیست که شما به عنوان انسان داشته باشید باید دورش کنید. باید متنفر باشید در درجۀ اول از صفات بد. تا زمانی که شما به مقام تنفر از بدی ها، گناهان، آلودگی ها بداخلاقی ها نرسید به شادی و آرامش هم نمی رسید. اول باید متنفر باشید. بترسی از آن. مثل این که از یک مار یا اژدها می ترسی باید از آن هم بترسی. چون بداخلاقی وقتی بیاید سراغ انسان، کج خلقی بیاید سراغ انسان، صفت های بد بیاید، در همین دنیا هم تعادلت را به هم می زند. یعنی می بینی پول داری ، خونه داری، وسیله نقلیه داری، همسرت خوبه، بچه خوبه ولی آرامش نداری، پژمرده هستی. چرا؟ چون انسان مجموعاً از شاکله خودش برداشت می کند یعنی سر سفره نفس خودش می نشیند می خورد. این گذشته اش هر چه باشد هر جوری تربیتش کردی هر جوری به او غذا دادی آن را برداشت می کنی. هیچ وقت شما نمی توانید با یک امر بیرونی یک شادی دائم و ماندنی برای خودتان بیاورید. ممکن است یک امر بیرونی بیاید و چند دقیقه و چند ساعت بتواند شما را سرحال نگه دارد بخنداند شادتان کند. ولی تا وقتی که درون تو مریض هست چه بسا از عوامل شادی بخش و آرامش بخش شما اضطراب دریافت کنید. وقتی من مریض باشم ، زکام داشته باشم، بوی عطر هم اگر به من بخورد حالم به هم می خورد. بوی غذا بهم بخورد، از بوی غذا هم متنفر می شوم. پس شخص باید واقعاً متنفر باشد اگر بدی، کج بودن، زشت بودن. شما نگاه کنید ما یک امری داریم در مسائل ظاهری به نام آرایش در روایت داریم شما وقتی می خواهید بیایید بیرون پیغمبر این طور بود آداب بیرون رفتنش که در آب نگاه می کرد موهایش را شانه می کرد وقتی در مقابل کسی می خواست قرار بگیرد آراسته می رفت سراغ کسی برایتان خیلی مهم است که همه چیز در قیافه و ظاهر شما متعادل باشد عینکتان کج نباشد موهایتان و لباستان مرتب باشد بدتان می آید کسی شما را نامرتب ببیند عین همین مسئله در تعادل و آرایش روح است که روح باید زینت داشته باشد، قرآن از زینت قلب صحبت می کند و زینۀ فی قلوبکم، قلب باطن انسان یک زینتی دارد که اگر او بود قشنگ است و اگر او نبود زشت است در باطن. اگر سر جلسه یا کلاس می روید اگر تنفر از زشتی نداشته باشی فایده ندارد. شما نگاه کنید فرض بفرمائید می گوید آقا من می خواهم یک کارمند استخدام کنیم بعضی از شغل ها خیلی مهم است که کارمندهای آن جا لباسشان مرتب باشد. برای همین هم به کارمندها می گویند شما باید لباس متحدالشکل بپوشید، مقنعه تان، کلاهتان، رنگ لباستان یک جور باشد حالا یک نفر بیاید یک کارمندی بگیردکه این کارمند توجهی به این اصول نداشته باشد حالا برای این شرکت این کارمند مفید است یا مضر؟ مضر است چون اصلاً حواسش نیست. هر چقدر می گوییم برای بازاریابی باید مرتب باشی، می خواهی با مشتری صحبت کنی، مرتب باشی، می خواهیم به عنوان نماینده جائی بفرستیم باید مرتب باشی، این اصلاً بی قید باشد، وقتی بی قید باشد جز ضرر کاری نمی کند. این آراستگی روح باید برای ما اهمیت داشته باشد یعنی این باید دغدغۀ ما باشد. یعنی واقعاً خجالت بکشیم اگر یک جا که نباید عصبانی شویم عصبی شویم شرممان بیاید. بعضی ها آن قدر بی حیا هستند که راحت همه جا هر حرفی را می زنند هر رفتاری از آن ها بروز می کند، هر خلق زشتی از آنها بروز می کند، ناراحت هم نیستند از این که دیگران این ها را با این وضع بد دیدند. چون این ها را اصلاً زشت نمی بیند. مثل پارچۀ تیره است که آلودگی را اصلاً نشان نمی دهد اصلاً. اصلاً هیچ حیا نمی کنند که من چرا عصبانی شدم. دغدغه دارم. آن هایی که تمیز هستند برای هر بار عصبانی شدنشان بارها خودشان را مؤاخذه می کنند چرا من عصبانی شدم! چرا فلان گناه را کردم! چرا نسبت به فلان کس حسود شدم، دلم نسبت به فلان کس لرزه ای ایجاد شد. می داند که زشت است و می داند اگر با این وضعیت بمیرد خیلی گرفتار خواهد بود آن طرف، فوق العاده آن طرف گرفتار خواهد بود. علم، کلاس رفتن، استاد دیدن، مطالعه کردن برای کسی خوب است که وقتی می خواند، می شنود، خیال داشته باشد که چاق و چله شود رشد کند.
جانور فربه شود از راه گوش آدمی فربه شود از راه گوش
وقتی می شنوی بخواهد چاق شود بخواهد حیثیت انسانی پیدا کند، بخواهد وزن پیدا کند بخواهد اشرافی باشد. کار کردن برای کسی خوب است که بخواهد واقعاً از این پول درست استفاده کند، امّا اگر قرار باشد کسی برود سر کار پول دریافت کند بدهد مواد مخدر استفاده کند این زیاد نمی تواند شغلش ادامه دهد بعد از یک مدت از کار هم اخراجش می کنند. چون نمی داند از این پول چطور باید استفاده کند. بخواهد پول را حرام کند، پس انداز نکند این به درد کار نمی خورد یا باید به ثروتش اضافه کند و بگوید این 20 سال که این جا کار کرده ارزش این را داشته که این قدر پس انداز داشته که بتواند زندگی اش را این قدر پیشرفت دهد. این قدر درس خوانده این قدر مهارت پیدا کرده. در جلسات علمی و معنوی هم همین طور است. اگر کسی قصدش ثروتمند شدن نباشد، بزرگ شدن روحی نباشد، توان پیدا کردن و قدرتمند شدن نباشد این خودش را مسخره کرده. برای همین در همین آیه می خواهم این را عرض کنم که اگر معلم هم خدا باشد درس هم خدا باشد، معلم پیغمبر باشد یا مثل همین آیه مورد بحث ما فرشته ها معلم باشند، فایده ای به حال شما ندارد؛ مگر این که شما واقعاً تصمیم به آدم شدن، انسان بودن، رشد کردن، قوی شدن، ثروتمند شدن و اشرافی شدن و تشبه به محمد و آل محمد (علیهم السلام) داشته باشید. اگر تصمیم ندارید بشوید، می خواهید بیایید 10 سال بنشینید امّا هنوز نتوانستید ابتدای ترین مسائل را با پدرت، مادرت، همسرت، فرزندت، دوستت حل کنی، هنوز دچار تنش، اضطراب، افسردگی، زودرنجی، حساسیت هستی، هنوز حسودی، هنوز متکبری، این چه فایده ای دارد؟ آدم بالاخره می خواهد این درس ها را یاد بگیرد، اینها کلاس ها را بیاید، که رشد پیدا کند. هی قوی تر بشود و روزبه روز شبیه تر شود. اگر قرار است این جوری نباشد، ما هی بیاییم بشنویم، باید تصمیم داشته باشیم که بشویم. یک موقع من تصمیم دارم که بشوم، می آیم می شنوم و نمی شوم. واقعا تصمیم دارم بیایم رشد بکنم، می خواهم بشوم، می آیم می نشینم ولی می بینم آن حالتی که باید اتفاق بیفتد که می گویم شنیدنتان با شدنتان یکی باشد، اتفاق نمی افتد. عیبی ندارد که آن موقع ادامه دهید و بیایید. چون هر باری که شما می آیید می شنوید آرام آرام مقاومتتان کم می شود تا انشاءالله سد شکسته می شود و شکل می گیرد، یعنی گاهی وقت ها بعضی ها مثل دینامیت می مانند کبریت را به او بزنی بلافاصله منفجر می شود. وجودش وجود گیرایی است، یعنی خیلی حساس و پذیراست تا حرف را می شنود می شود. بعضی ها هم خیلی پوست کلفت اند. مثل چوب خشک هستند که وقتی بزنی باید خیلی باد بهش بخورد تا مثل ذغال شود. بعضی ها مثل چوب تر هستند. این قدر دود می کنند و چشم خودشان و دیگران را می سوزانند تا بشوند. جون به لب خودشان و دیگران را می رسانند تا کار حرامی را کنار بگذارند. نمازش را بخواند،می فهمد نماز را شروع می کند و می خواند. بعضی ها این جوری هستند. یعنی تا وقتی می شنوند، زود شکل می گیرند. بعضی ها نه مقاومتشان زیاد است. ولی مهم این تصمیم است این تصمیم که من می خواهم بشوم، رشد کنم. آنجاست که شما معلتان خدا که هیچی، پیغمبر که هیچی، فرشته ها که هیچی، اساتید و اولیاء خدا که هیچی، اگر کافر و منافق هم استاد تو باشد تو شدنت صورت می گیرد. برای همین است که می فرمودند حکمت و علم گمشده مؤمنین است حتی اگر در دست اهل گمراهی و نفاق باشد. یعنی مؤمن چون خیال دارد که بشود مهم نیست برایش که کسی دارد حرف می زند «اُنظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال». نگاه کن ببین چه دارند می گویند نگاه نکن که کی دارد حرف می زند. چرا؟ چون این مسیرش این است که می خواهد بشود این وسط. آقا ما داریم یک جایی که بمب شیمیایی زده اند من هم چند دقیقه بیشتر وقت ندارم خودم را مسلح کنم شما الان می خواهید یاد بگیرید این ماسک را چطور بزنی کدام یک از این آمپول ها را باید به پایت بزنی کدام قرص را استفاده کنی حالا یک آدم عوضی هم که خودش ماسک نزده، نزده، می خواهد شیمیایی شود ولی اگر به تو بگوید ماسک را این طور بزن، آمپول را این طور بزن از او نمی پذیری؟ من می خواهم خودم در امان بمانم. کاری ندارم این الا.ن خودش می خواهد در امان باشد یا نباشد. برای همین آدم های حسابی حتی اگر شده یک منافق یک کافر حرف بزند همیشه اهل موعظه هستند. یعنی گیرایشان خیلی خوب است. ما بچه هایی داریم که تازه رشد می کنند، کلاس ما هم می آیند یا مطالعه می کنند می بینم که فردا مسجد نمی رود یا به حرف روحانی مسجد گوش نمی دهد می گوید این حرف های عوام است. حاج آقا برای عوام صحبت می کند. ما می رویم کلاس آقای فلانی، فلان دوره را گذارندیم. من چند سال حوزه درس خواندم. ما الان جلسه داریم که می رود قبل از طلبگی در مسجد می نشیند مثل آدم صحبت های حاج آقا برایش شیرین است، گوش می کند، یکی دو سال که می رود حوزه یک جور دیگر می شود می خواهد بنشیند درس بخواند می گوید این درس ها برای ما نیست. این ها برای مش فلانی، مش فلانی، بی سوادهای محل است. ما طلبه ها باید درس آیت الله فلانی بنشینیم. پای درس فلان کس بنشینم و درس بگیریم. معلوم است که این علم را به عنوان یک وسیله می خواهد، تاجر کلام است، تاجر علم است، دنبال یادگیری بهتر حرف زدن و جر وبحث و مباحثات و مناظره شرکت کردن و کتاب نویسی و مقاله نویسی و کارهای علمی است. ولی خودش خیال شدن هم ندارد. امکان ندارد شما یک آدم حسابی پیدا کنید که پای منبر ساده ترین آدم ها چیز یاد نگیرد. این حاج آقای پیش نماز مسجد که دارد صحبت می کند و خودش هم سوادش کم است ولی پیش نماز مسجد است. پیرمردی است، یا مردی است یا طلبه جوانی است، بالاخره قال الله، قال الصادق، قال الباقر می گوید یا نمی گوید؟ آیه می خواند یا نمی خواند؟ یک ذره کمی فکرکن ببین با تو نیست. این خطاب ها آدمی که آدم حسابی است از الاغ در خانه شان چیز یاد می گیرد. یکی از بزرگان ما اصحابشان داشتند جایی می رفتند رسیدند به جایی که الاغی هم همزمان رسید. بارش را خالی کردند الاغ یک نگاه توی چشم این آقا کرد این آقا هم به الاغ زل زد حالش خراب شد. گفت می دانید این الاغ به من چه گفت؟ گفت فلانی من بارم را به مقصد رساندم. تو رساندی؟ خیلی حرف است. این امانتی که خدا به ما داده از خودش، کودک عزیز روان را موقع مرگ سالم از ما می خواهد، یعنی باید شبیه به خدا شویم. ما هر کدام از خدا یک کودک داریم، که باید برایش مادری کنیم. تا این کودک بزرگ و چاق و چله بشود. مادرها را نگاه کنید. مادرها خجالت می کشند، پدرها برای چی می روند سه شیفت کار می کنند؟ برای این که یک وقت کودکشان نگوید تو در حق ما کوتاهی کردی. می رود سه شیفت کار می کند، ربا می خورد، ربا می دهد، نزول می گیرد، نزول می خورد، خمس نمی دهد، جلوی خدا می ایستد، مال حرام می گوید، می خواهم بچه ام را برسانم به دانشگاه به کنکور مهندس، دکتر شود ازدواج کند برایش جهیزیه بدهم، برایش جهیزیه خوب جور کنم، پسرم را زن نددهم که فردا نگویند تو پدر خوبی نبودی. همین پدر و مادری را در حق خودتان بکنید، در حق همین کودک عزیز روان کن که آن جا 124 هزار پیغمبر دارند نگاهت می کنند. میلیون ها فرشته نگاهت می کنند. ائمه (ع) نگاهت می کنند که تو عرضه داشتی خودت را سالم تربیت کنی یا نه؟ برای خودت نمی خواهی مادری کنی؟ خیلی بد است. آدم برای دیگران می خواهد پدر و مادری کند ولی برای خودش نه. به فکر خودش نیست این کودک عزیز روان را به او برساند، خوراکش را تأمین کند. ظلم می کند خیانت می کند در حق خودش. این بار را به مقصد رساندن خیلی حرف است. یعنی تو بعد از 20 سال، 30 سال، 40 سال اگر بمیری سالم می میری یا نه؟ رساندن به مقصد یعنی این. یعنی من بتوانم از 50 تا موقف 50 تا ایستگاهی که در روز قیامت هست و هر کدام هزار سال معطلی دارد به جای هزار سال یک ثانیه باشد چون معطلی ندارد آن جا، فرمودند که در قیامت 50 هزار سال موقف حسابرسی است برای چه کسی این قدر طول می کشد؟ برای کسی که خودش به حساب خودش نرسیده، امّا کسی که این جا طبق فرمول حاسبوا قبل ان تحاسبوا خودتان به حساب خودتان رسید در نماز خودش به حسابش رسیده نمازش خوب است در حساب روزه، خمس، حج، در حساب پدر و مادر، در حساب همسر، در حساب فرزند، در حساب ولایت، در حساب امام زمان، در حساب قرآن خوب رفته جلو. تا می آید ایستگاه قرآن این معطلی ندارد. لذا می گوید بعضی ها خودشان در دنیا این 50 سؤال را با عمل خودشان جواب داند. یعنی می دانستند این 50 تا سؤال که از آن ها می پرسند چی هستند، عمرشان را گذاشتند برای این که به این 50 سؤال جواب دهند: «وستعمل فی بما تسئلنی قد عن ان» در دعا داریم در دعای مکارم. خدایا من را در دنیا به کارهایی وادار مکن که قرار است در فردای قیامت از من سؤال کنی. من این طوری زندگی کنم بعضی ها خودشان به حساب های خودشان خوب می رسند. لذا وقتی می روند آن جا حضرت می فرمایند این 50 هزار سال برای آن ها به اندازۀ 4 رکعت نماز عصر است. یعنی همین 4نماز عصری که می خوانی چقدر طول می کشد؟ می گوید این 50تاایستگاه را همین جوری رد می شود. وقتی می آید می بیند همه اش قبولی است 50 تا قبولی می خواهد بگیرد، 50تا قبولی چند دقیقه می شود. صراط چند هزار سال توی جهنم را قرآن می فرماید این ها طوری رد می شوند که بعد از این که می روند توی بهشت می گویند جُزناها و هی خامِدَه رد شدیم از جهنم. چون همه باید از جهنم رد شوند تا برسند به بهشت. صراط توی بهشت است. می گویند ما رفتیم ولی جهنمی هم ندیدیم. سرد بود نه داغ بود نه روشن بود خیلی هم زود رد شدیم. یعنی همین پایمان را گذاشتیم رفتیم در بهشت. چرا؟ برای این که توی دنیا تمام زحمتی که کشید در عمر و جوانی خودش داشت سؤال های قیامت را جواب می داد با رفتارهایش با عملکردهایش. در میدان ارتباط با پدر و مادر موفق، در میدان ارتباط با همسر موفق، در میدان ارتباط با فرزند موفق، در میدان ارتباط با قرآن موفق، در میدان ارتباط با اهل بیت به خصوص میدان ولایت و امام زمان موفق. این فرد دیگر حسابی ندارد آنجا، زود رد می شود. گفت این الاغه به من این حرف را زد گفت من بارم را رساندم تو بارت را رساندی یا نه؟ گاهی وقت ها آدم از یک مورچه یک مگس درس یاد می گیرد که اگر خیال شدن داشته باشد. گاهی وقت ها به یک گل، خورشید یا ماه نگاه می کند شدن صورت می گیرد. شما اگر گیرهای اخلاقی و معنوی داشته باشید و نمی توانید خودتان را اصلاح کنید، کافی است تصمیم به شدن داشته باشید یعنی بخواهید که بشوید، بخواهید که زشت نباشید، بخواهید باطن شما قشنگ باشد، آلوده نباشید، شب چند دقیقه به ماه و ستاره ها نگاه کنید. بعد یکدفعه نگاه می کنی که چقدر قدرت زیادی پیدا می کنید و خیلی از چیزهایی که نمی توانستید از آن بگذرید می گذرید. خیلی از اخلاق های بدی که اذیت می کند تو را با 10 دقیقه به آسمان نگاه کردن برطرف می شود. قبلاً گفتم چطور نگاه کردن به آسمان باعث شدن می شود. شما به یک گل نگاه کن، برو چند دقیقه به طبیعت نگاه کن، بعد می فهمی که تو خودت باید چطور باشی، اصلا می فهمی که تو باید از این گل زیباتر، لطیف تر باشی. وقتی که تجلی خالق تو تجلی اصل تو به زیبایی است، به پاکی است، وقتی به چیز پاک نگاه می کنی حس می گیری که بخواهی پاک و قوی باشی. با آدم های خوب رفت و آمد می کنی، با آدم های قدرتمند رفت و آمد می کنی خودت هم می خواهی خوب و قوی می شوی. می خواهم بگویم اگر تو بخواهی بشوی، تصمیم بگیری که آدم خوبی باشی، معلم، فرشته که نباشد شیطان هم باشد، کمکت می کند. برای همین هم شیطان بعضی ها در خدمتشان هست. یعنی شیطان تحریک می کند، فکر ایجاد می کند، این از این تحریک و فکر استفاده می کند می رود بالا. می شود مرکبش. اصلاً هدف اصلی خلقت شیطان این است که مانع ایجاد کند بدی ها را به تو یاد بدهد تا بتوانی خوبی ها را بفهمی.
ادب از که آموختی از بی ادبان
کار شیطان بالا بردن ماست، ایجاد میدان ها برای امتیازگیری. لذا اگر برای شما استاد هم شیطان باشد باز هم رشد می کنی وقتی خیال شدن داری، امّا وقتی تصمیم نداری آدم خوب باشی، آخرت و شدن، ابدیت، تولد و وفات را باور نکردی هر چه می آیی سر این کلاس ها، قرآن می خوانند، حرف می زنند، موعظه می کنند، فقط قساوت قلب پیدا می کنی. برای همین یکی از شرایط مهم برای شدن، سر کلاس آمدن، درس خواندن و مطالعه کردن این است که واقعاً خود انسان تصمیم به شدن داشته باشد، یعنی واقعاً بخواهد رشد کند بخواهد درونش را شکل قشنگی بدهد، بخواهد قدرتمند شود. ببینید من یک مثال می زنم برای شما. خیلی ها می روند باشگاه ورزشی امّا همه قهرمان نمی شوند چه کسانی قهرمان می شوند؟ آن هایی که تصمیم دارند قوی شوند. لذا وقتی یک درس را از استاد می گیرد مثلاً روزی 30 تا این حرکت را انجام بده این 30 تا را انجام می دهد و بعد می رود خانه خودش هم 30 تا دیگر در خانه می زند. چون می خواهد قوی شود. می گوید من عجله دارم مثل استاد بشوم می خواهم از استاد جلو بزنم لذا وقت زیادی نسبت به خود استاد هم می گذارد. می بینی از استاد هم جلو می زند. چون می خواهد قوی شود. می گویند اگر دستت می خواهد برای تایپ آماده شود برو در روز نیم ساعت این ها را تایپ کن. امروز این صفحه را به شما می دهند 40تا لغت، می گویند اینها را برو تایپ کن. می رود تایپ می کند بعد خودت را می روی چند صفحه یا کتاب جلویت می گذاری، چکار می کنی؟ تایپ می کند. بعد بقیه شاگردها رفتند 40 تا تایپ کردند شما رفتی 120 تا تایپ کردی. کی قوی تر می شود؟ آن که تمرین بیشتری کرده است، یعنی خیال شدن دارد. می خواهد تایپیست خوبی شود، می خواهد قهرمان ورزشی خوبی باشد، می خواهد پزشک خوبی باشد ، مهندس خوبی باشد ، نقاش خوبی باشد ، خطاط خوبی باشد لذا واقعاً وقت می گذارد برای شدن، برای تمرین کردن امّا شاگرد تنبل ها این جور نیستند. شاگرد تنبل ها به آن ها مشق می دهند نمی روند بنویسند می دهند کسی دیگری برایشان بنویسد. یک همکلاسی ما داشتیم خیلی قلدر بود. درس نمی خواند ولی خیلی زورش زیاد بود. همۀ کلاس از او حساب می بردند. بعد یک شاگرد اولی داشتیم که بیچاره بچۀ تیتیش مامانی (لوس و ضعیف) بود ولی از بچگی به او می گفتند دانشمند. خیلی درس می خواند. در یک جلسه ای هم دعواش شده بود با این شاگرد اول با هم قهر بودند. آن موقع اگر کسی می خواست با کسی که با او قهر بود حرف بزند اول به او می فهماند که من خیال آشتی کردن با تو ندارم بعد حرف هایش را هم می زد. رسم بود می گفتند بی منت. اول می گفتند بی منت یعنی من نیامده ام برای منت کشی، بعد مثلاً این حرف هم دا.رم بعد می گفت بی منت بیا برو جای من امتحان بده. یعنی درس نمی خواند تجدید می شود و می خواست شاگرد اول با بی منتی برایش امتحان بدهد. این چقدر می تواند رشد کند؟ یک بار هم معلم این ها را دیده بود سر جلسه هم شاگرد زرنگه را رد کرده بود هم آن قلدره را. این طوری نمی شد رشد کنی، کسی که می خواهد بشود تمرین را به کسی واگذار نمی کند. بعضی از این زن و شوهرها می آیند، معلوم است هر دوتایشان از اول دارند خودشان را مسخره می کنند آمده اند برای مشاو،ره اصلا وقت گرفته با چه بدبختی آمده آن جا نشسته می گوید گاهی اوقات ما این مشکل را داریم، رابطه مان این جوری هست، با بچه مان چنین مشکلی داریم، نمی دانیم چطور باید برخورد کنیم؟ اول این که مسخره ازدواج کردند و مسخره بچه دار شدند. به قول یکی از بچه ها برای خنده ازدواج کردند و برای خنده هم بچه دار شدند. هیچ. تو وقتی می خواهی ازدواج کنی می خواهی شاد باشی پس برو فرمول شاد بودن را یاد بگیر. من وقتی می خواهم ازدواج کنم در چه شرایطی شادی می آورد هر چه شرایطی غم و غصه و درگیری می آورد؟ برو این را یاد بگیر. کاری ندارد. هر عملی احتیاج به چی دارد؟ اولین درس راه شناسی است که در جلسه اول گفتم: «ما من حرکه الا یحتاج معرفته» هیچ حرکتی نیست مگر این که تودر آن احتیاج به شناخت داری ازدواج کردی هیچ آگاهی داشتی برای بچه دار شدن، بارداری، شیرخوارگی و ... هیچ برنامه ای نداشتی، اصلاً بلد نبودی باید چه کار کنی . خودتان هم روابطتان ناجور، اصلاً خودتان را مسخره کردید. چون نرفتید یاد بگیرید از اول. حالا که آمده اند می گوییم که این CD برای تربیت بچه است بروید یاد بگیرید تا بدانید کجا اشتباه کردید و آن را جبران کنید. این CD هم در مورد روابط خودتان است تا بدانید کجا باید چکار کنید و کجاها باید جبران کنید. این هم برای فلان کار است. می روند دو ماه بعد. خیلی ها که می آیند مشاوره، فکر می کنند من الان باید یک کپسول میدهم اینها هم درست می شوند. حالا بعضی ها در مسائل جسمی همت ندارند تا آنها را هم درمان کنند. به بدنشان خیانت می کنند. واقعا با تنبلی و بی حوصلگی با جسمان شان برخورد می کنند. باید چیزهایی را بخورند را نمی خورند و نباید چیزهایی را بخورند ولی می خورند. حالا کاری با این نداریم.
در مسائل روحی فکر می کند حالا می خواهد بیاید مشاوره از من شدن می خواهد. یعنی می خواهد من یک چیزی به او بدهم تا او بشود. می پرسم مگر نمی خواهی من برایت حرف بزنم به جای یک ربع صحبت الان من این CD را گوش کن یاد بگیر. این می خواهد بیاید در همین جلسه نتیجه هم بگیرد. نمی شود. خودش را مسخره کرده است. می گویند ضبط نداشتیم DVD نداشتیم، ضبطمان خراب بود، VCD نداشتیم، خب برو بخر. چرا نرفتی بخری؟ منتظر هست از آسمان جبرئیل (ع) برایش VCD بفرستد. نرفته همت کند بخرد برای داروی روح خودش این قدر بی حال. یک خانمی آمده بود می گفت این هایی که الان نوشتی من نمی توانم بخرم. اینها خیلی گران است. اینها چندتا کتاب است. حالا مثلا سه تا کتاب نوشتیم با CD مجموعش می شود چهارهزار تومان. می گوید من که نمی توانم. من که اصلا ندارم. کاغذ هم دستش گرفته. گفتم برو انگشتر و النگوهایت را یکی را بفروش. برو بخر. اینکه ما نداریم تو به ما بده این مسخره کردن است. اصلاً نمی خواهد بشود.
بنابراین ببینید این درس را از این آیه یاد بگیرید که اگرمعلم ما فرشته ها و خدا و پیغمبر هم باشند تا خودمان نخواهیم شدنی در کار نیست، خود خدا هم بگوید ما قبول نمیکنیم. در قرآن داریم که بعضی ها آن قدر بدبخت هستند که روز خدا به آن ها می گوید و آن ها رودروی خدا به او دروغ می گویند. تا خودت نخواهی بهترین استاد، ولی خدا، پیغمبر، فرشته ها نمی توانند کاری برایت بکنند. باید خودت بخواهی. والاّ این آموزش ها سود ندارد و جز این که قساوت قلب برایتان بیاورد، شما را پوست کلفت تر بکند، هیچ اثر دیگری برایتان نخواهد داشت.
والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین