جلسه 016 - سعادت و شقاوت
شماره جلسه
16
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 016 - سعادت و شقاوت

سعادت و شقاوت

در جلسه گذشته بحثمان در مورد عوامل سعادت بود كه گفتيم بعضى از نظريات سعادت را بسته به هم عوامل خارجى مى‏دانند و هم به عوامل داخلى، هم عوامل درونى و روحى و هم عوامل خارجى، ارسطو گفتيم از اين جمله افراد است سعادت و خوشبختى بشر را وابسته مى‏داند هم به عوامل درونى و هم به عوامل بيرونى و خارجى، كه گفتيم كه تقسيم مى‏كند به سه دسته عوامل را عوامل روحى عوامل بدنى و عوامل خارجى در مورد عوامل روحى فرمودند كه عبارت است از حكمت، عدالت و شجاعت در مورد عوامل بدنى فرمودند سلامت، قدرت و زيبايى اينها عوامل سعادت هستند كه از جنبه بدن در بشر هست و عوامل خارجى كه عبارتند از ثروت مقام و فاميل كه راجع به اينها توضيح داديم مرحوم مطهرى‏قدس سره فرمودند كه عوامل سعادت منحصر به اينها نيست عوامل ديگرى هستند كه چند تا از آنها را مثال زد از نظر روحى ايمان را مثال زد تربيت را مثال زدند هنر را مثال زدند توضيح داديم صنعت را مثال زدند كه همه اينها كمك مى‏كند به سعادت افراد و مثالهاى ديگرى كه ايشان مى‏زنند عواطف رقيق است كه انسان عاطفه رقيق داشته باشد اين بحث بسيار اهميت دارد بحث عاطفه رقيق يعنى انسان مهربان باشد و باز سختى و خشونت تندى در روحش نباشد الان نمى‏توانيم به اين بحث خيلى مبسوط بپردازيم من مقدارى توضيح مى‏دهم در اين باره عاطفه ببينيد كه ما مثلاً نسبت به يك چيزى عاطفه داريم مهربان مى‏شويم اگر صحنه دلخراش و ناجورى ببينيم احساساتمان تحريك مى‏شود جريحه‏دار مى‏شود يا نسبت به بچه انسان عاطفه دارد نسبت به پدرش مادرش همين طور اين عاطفه با سلامت روانى انسان رابطه مستقيم دارد و با ايمان انسان در روايت داريم البته حالا خارج از روايت عرض كنم قانون كلى آن را بگويم در روايات قانون كلى آن اين است كه از نظر اسلام هر مقدار ايمان انسان و تقواى انسان زياد مى‏شود عاطفه‏اش هم زياد مى‏شود يعنى مهربانتر است نسبت به افراد دور و برى‏ها رقيق‏تر مى‏شود قلبش، شما على‏عليه السلام را نگاه بكنيد كه در جنگ معروف به حيدر كرار هست يعنى آن قدر با صلابت على‏عليه السلام جنگ مى‏كرد كه به او مى‏گفتند كرار، كرار از مكرر شدن يك چيزى تكرار يك چيزى مى‏آيد على‏عليه السلام وقتى شمشير مى‏زد در يك حركت دستش كه مى‏رفت و برمى‏گشت براى بار دوم دو نفر با آن مى‏افتادند يعنى وقتى شمشير مى‏زد نفر اول را مى‏زد در موقع برگشت نفر بعدى را زده بود حضرت، يعنى در برگشتن تلف نمى‏كرد ضربه را و دو بار ضربه نمى‏زد به كسى وقتى مى‏زد با ضربه اول مى‏زد به كسى، ضربه برگشت حضرت چون ذوالفقار هم بود شمشيرش يعنى دو طرفش تيز بود ذوالفقار شمشيرى است كه دو طرفش تيز است يك طرف نه، وقتى برمى‏گشت با ضربه برگشتش يكى را مى‏زد به اين مى‏گفتند حيدر كرار يعنى اين قدر صلابت داشت در جنگ خيلى راحت كفار، منافقين، دشمنان اسلام را حضرت مى‏زدند مى‏كشتند، آدم على‏عليه السلام را در جنگ مى‏بيند فكر مى‏كند يك موجود خشن هست متأسفانه تصوير بدى هم از على‏عليه السلام ارايه دادند مثلاً عكس‏هاى منحرفى كه از حضرت هست البته نبايد انسان اهانت بكند به اينها و نسبت هم نبايد بدهد ولى مى‏كشند خيلى با خشونت، يك شمشير دستش يك شير جلويش هست حضرت واقعاً اينطور نبوده حضرت درست است شمشير برنده اسلام بوده ايشان معروف است به اسداللَّه اسداللَّه غالب، شير خدا، واقعاً اينطور بوده ولى خوب بايد آن جنبه‏هاى ديگر را در نظر بگيريم تمام اين بحثى كه مى‏خواهم بكنم مال اين است كه ما يك موقعى عاطفه را با خشونت و خشم قاطى نكنيم خيلى‏ها مرز اينها را با همديگر قاطى مى‏كنند در زندگى‏شان، خوب حضرت اينگونه بوده يك موقع در جنگ نهروان تنهايى به دوازده هزار نفر حمله مى‏كند يك نفر به دوازده هزار نفر وقتى سربازهايش مى‏ترسند بروند جلو خودش به تنهايى حمله مى‏كند كه همه از دَمِ تيغ حضرت فرار مى‏كنند اين على‏عليه السلام است اما وقتى مى‏آيد در كوچه بچه يتيم را مى‏بيند پاهايش شروع مى‏كند به لرزيدن چقدر حضرت تحت تأثير قرار مى‏گيرد مى‏آيد خانه آن زنى كه شوهرش كشته شده شهيد شده بعد براى بچه‏ها خودش با دست‏هاى مباركش آرد خمير تهيه نان، نان درست مى‏كند با بچه‏ها بازى مى‏كند بازى‏هاى كودكانه با بچه، سر و كول حضرت را بالا مى‏روند بچه‏ها، اين على‏عليه السلام است شخصيت افراد را بايد در كلامشان شناخت كى چى روحى دارد بايد سخن او را شنيد سخن على‏عليه السلام را انسان مى‏خواند واقعاً من كه خودم انس دارم سالها با كلام حضرت سالهاست از كلام مباركشان استفاده مى‏كنم اما گهگاهى اينقدر تحت تأثير قرار مى‏گيرم كه بى‏اختيار درود مى‏فرستم صدايم بلند مى‏شود كه خودم هم متوجه نمى‏شوم كه صل اللَّه عليك يا اميرالمؤمنين واقعاً انسان تعجب مى‏كند كه چه دريايى از معارف و حكمت‏ها در روح اين حضرت بوده مى‏بينم كه آن چهره جنگجو كه مثلاً هيچ كس جز او نمى‏تواند عمرو بن عبدود را در جنگ خندق از بين ببرد همه ترسيده بودند فقط اين در آن سن كوچك مى‏آيد سر او را مى‏برد هيچ كس جز او نمى‏تواند خيبر را فتح بكند بعد مى‏بينى وقتى برخورد مى‏كند با يك بچه اين همه حضرت از او عاطفه تراوش مى‏كند اشتباه بزرگى كه خيلى‏ها مى‏كنند اين هست كه چهره مردانه و رزمنده و جنگجو را اينطورى معرفى مى‏كنند يا خودشان حتى اگر كار اين چنينى دارند مى‏خواهند در مواقعى كه مى‏خواهند عاطفى برخورد كنند با خشنود برخورد كنند يا تعريفى است كه مى‏كنند چيزى رزمنده و جنگجو نبايد مهربان باشد اين رشته سر دراز دارد مى‏ترسم من بيفتم در آن مثل باتلاق مرا بكشد و ببرد يا مى‏گويند نبايد عاطفه داشته باشد بعد هم كه مى‏آيند در خانه مثل بعضى از ارتشى‏ها يا نظامى‏ها مثلاً در خانه من ديده‏ام مثلاً زنش را مى‏خواهد تنبيه كند ديده‏ام از نزديك مثلاً داد مى‏زند بر پايه زنِ مثلاً بنشين، ما رفتيم يك جا خانه يكى از اين افراد بعد به زنش مى‏گفت جلوى ما، فكر مى‏كنند نظامى‏گرى يعنى اين كه مثلاً در خانه هم نظامى باشند بعد دخترِ از درآمد داخل سلام نكرد به دختر گفت برو بيرون از نو برگردد سلام كن بيچاره دختر رفت و آمد بعد گفت برو آن گوشه بايست سى مرتبه بنشين و بلند شو، زنش يك موقع گير مى‏داد به زنِ دستت را بگذار پشت گردنت همان گوشه اتاق برپا بنشين برو، يا مثلاً بعضى از بچه‏هاى رزمنده خودمان اشتباه مى‏كردند در جبهه مثلاً مى‏خواستند بگويند ما وابسته نيستيم به والدين وابسته به خداييم مثلاً نامه مى‏نوشتند براى والدينشان، در حالى كه اسلام اين را نمى‏خواهد اسلام مى‏خواهد شما حد متعادل را نگه داريد مى‏گويد تا مى‏توانى عاطفه بورز اما هنرت اين است كه در اوج عاطفه حواست به معشوق اصلى باشد اين سازندگى واقعى است آنها مى‏گفتند ما نامه نمى‏نويسيم مادر بيچاره ناراحت بود اين مثلاً نامه نمى‏نوشت براى مادرش فكر مى‏كرد اين امتياز است نامه ننويسيم براى پدر و مادرمان يا مثلاً براى همسرمان يا مرخصى داشت مى‏توانست بيايد به همسرش سر بزند به بچه‏هايش، مرخصى داشت حالا يك موقعى است جبهه است جنگ است عمليات است نياز است انسان آن موقع هر چقدر نياز است طول مى‏كشد بايد مقاومت كند مثل اين اسراى ما سالها دورى زن و بچه را تحمل كردند آنجا صلابت به كار مى‏آيد ايمان و اعتقاد حكم مى‏كند كه انسان تحمل كند نبرد حرف نزند لو ندهد اسرار را فاش نكند براى اين كه آزاد شود زودتر برود پيش زن و بچه‏اش از عمليات فرار نكند از جنگ در نرود اينجا امتياز است اما آنجا كه انسان مى‏تواند برود، مى‏تواند برود سر بزند به جايى هم برنمى‏خورد چرا بى‏عاطفگى كند چرا نرود به زن و بچه‏اش سر بزند چرا به پدر و مادرش نامه ننويسد يا تلفن نزند خيلى‏ها فكر مى‏كنند اين يك امتياز است قاطى مى‏شود اينها با همديگر مسئله خشونت مسئله مردانگى با مسايل عاطفى يا مثلاً مهرورزى به زن يك فرهنگ بسيار غلطى در ما است كه خيلى‏ها مثلاً مهرورزى به همسرشان را عشق‏ورزى به همسرشان را و محبت به او را اين را انگار خلاف مردانگى مى‏دانند كه انسان عشق بورزد فكر مى‏كنند مثلاً معمولاً اينطورى است زندگى را مى‏خواهند شروع كنند پسرهاى ما دخترهاى ما اينجورى شروع مى‏كنند با عشق شروع مى‏كنند اوجش مثلاً نامزدى و عقد و اين چيزها با مهربانى و عشق و فداى همديگر شدن و قربان صدقه هم بروند نامه به همديگر بنويسند عكس دادن و گل دادن مثلاً پارك رفتن سينما رفتن و اينها بعد كه مى‏افتند در زندگى بعد از عروسى مى‏بينى كه همه محبت‏هاى آن موقع انگار دفن شده در زندگى اسلامى كه ما الان داريم در بحث كشورى كار مى‏كنيم تحقيقش را داريم كار مى‏كنيم با اين مثلاً زياد روبرو بوديم من خودم به عنوان يك مشاور بعد از ازدواج زندگى‏ها سرد مى‏شود معمولى مى‏شود انگار آن موقع مرد نمى‏تواند براى زنش گل بخرد خوب چى مى‏شود گل مثلاً بخريد هديه بخرد جشن تولد خانمش، خوب جشن نمى‏خواهد بگيرد اما احترام بگذاريد به همديگر، بيايد مثلاً گل بخرد هديه بخرد، مى‏تواند يك جعبه شيرينى بخرد، ولى احترام بگذاريد اين خلاف مردانگى نيست كه انسان مثلاً تولد زنش به او هديه بدهد به بچه‏اش هديه بدهد مهربان باشد نسبت به او عشق بورزد نسبت به او ادب داشته باشد نسبت به او كمكش كند در روايت چقدر ثواب داريم كه مردى در خانه كمك كند به همسرش چقدر ثواب دارد چه درجاتى دارد اين مرد، خداوند مى‏فرمايد وقتى زن و مرد ازدواج كردند پس آنها مودت و رحمت مى‏اندازد مودت يعنى دوست داشتنى كه در عمل ظاهر مى‏شود به اين مى‏گويند مودت، خيلى‏ها اين هنر را ندارند كه نسبت به همسرشان نسبت به پدر و مادرشان اين را ظهور بدهند در عمل ظهور بدهند مثلاً بلند شود كار كند يك كمكى اگر از دستش برمى‏آيد خدمتى بكند فكر مى‏كند مردانگى يعنى من تكيه بدهم بنشينم و او چاى بياورد بعد جمع كند ببرد بعد برود ظرفها را بشويد اين اصلاً درست خلاف مردانگى است در ديدگاه ما در دين ما اينطور نيست اين قاطى شده مثلاً خيلى وقت‏ها مرد مى‏تواند مهرورزى كند عاطفه داشته باشد نسبت به بچه مثلاً چقدر خشن، مى‏گويم اين يك بحثى است كه مى‏شود در جلسه در مورد عاطفى صحبت كنيم، چيزى كه واقعاً به آن نياز داريم حالا ما در بحث سعادت هستيم الان وقت اين نيست الان هم من فرصت را غنيمت شمردم چون بعدها ممكن است فرصت نباشد لذا اين بحث را مى‏كنيم و به جايى هم برنمى‏خورد مثلاً نسبت به بچه مى‏بينى چقدر خشن در زندگى، تنبيه كتك، فحاشى، سخت‏گيرى‏هاى بى‏جا نسبت به بچه، حالا يا به اسم دين يا به اسم غير دين ما رسول اللَّه را داريم، داريم مى‏بينيم چقدر ملاحظه بچه‏ها را مى‏كند چقدر سفارش مى‏كند به بچه‏ها )و رحموا صغاركم( رحم كنيد اهل رحم و عاطفه باشيد نسبت به كوچكترها، خود حضرت وقتى در كوچه دارد مى‏آيد بچه‏ها مى‏ريزند دور حضرت، مى‏گويند كه آقا تو در آن جشن كولى دادى به امام حسن و امام حسين، يك جشنى بوده بچه‏ها همه شتر داشتند خوب حضرت على فقير بودند نداشته پيغمبر هم نداشته شتر بدهد اينها سوار بشوند پيغمبر مى‏گويد من مى‏شوم شتر شما بياييد سوار من شويد آنها سوار پيغمبر مى‏شوند پيغمبر هم مى‏رود قاطى شترها و مثل شترها صدا درمى‏آورد نگاه كنيد پيغمبر خداست مى‏رود قاطى شترها مثل شترها صدا درمى‏آورد تا بچه‏ها خوشحال باشند حالا ما چقدر عارمان مى‏آيد اين شخصيت‏هاى كاذب غرورها و تكبرهاى زياد كه مثلاً براى بچه صدا دربياوريم فكر مى‏كنيم كه چه خبر است حالا، بچه‏ها حسودى‏شان مى‏شود منتظر يك فرصت هستند چند روز بعد كه پيغمبر دارد از كوچه رد مى‏شود يقه‏اش را مى‏گيرند مى‏گويند بايد به ما كولى بدهى حالا حضرت كجا دارد مى‏رود، دارد مى‏رود نماز جماعت، مردم منتظر هستند در مسجد اما حضرت چقدر مهربان است كه بچه‏ها را ترجيح مى‏دهد مى‏گويد تو ذوق بچه‏ها نبايد زد ولو بزرگترها معطل باشند داريم كه سوار حضرت مى‏شوند و دانه به دانه كولى مى‏گيرند مردم مى‏بينند خيلى دير شد مى‏فرستند بلال را، بلال مى‏بيند بچه‏ها سوار حضرت هستند در كوچه و مردم در مسجد معطل هستند مى‏خواهد داد بزند سر بچه حضرت مى‏گويد داد نزن اينها بچه هستند اين را مى‏خواهند، از پيغمبر همين را فهميدند كه سوار بشوند چيز ديگرى نفهميدند بچه اينقدر مى‏فهمد خاك بر سر بزرگترها كه از پيغمبر هيچى نمى‏فهميدند ما چه برداشتى مى‏توانيم بكنيم اين خيلى بدبختى است كه ما بدانيم امام زمان)عج( داريم الان ولى هيچ ارتباطى هيچ پيوندى بين ما و او پيوند عشق و محبتى بين ما و او بين من و مولايم بين يك سرباز و رئيسش بين يك شيعه و امامش نمى‏توانيم برقرار كنم اين بدبختى است بچه كه از پيغمبر همين را ديده است همان هم استفاده مى‏كند الان بچه همان هنر را دارد كه اقلاً همان استفاده را بگيرد از او، مى‏گويد برو خانه ما چند تا گردو بياور ما بدهيم به اينها خودمان را آزاد كنيم مى‏رود از خانه پيغمبر گردو مى‏آورد بچه‏ها شترتان را مى‏فرشيد بياييد شترتان را بفروشيد با گردو حالا سواريشان را خوردند مى‏گويند بله مى‏دهيم گردو را مى‏گيرند حضرت را آزاد مى‏كنند تا حضرت برود نمازش را بخواند اين حالا اگر ما باشيم بچه‏مان بگويد پنج دقيقه در خانه باش پرتش مى‏كنيم آن طرف نياز داشته باشد به ما نمى‏ايستيم تحمل كنيم مى‏خواهد حرف بزند حوصله‏اش را نداريم مى‏خواهد بيايد جُك بگويد مى‏گويم حوصله ندارم كار دارم مى‏خواهد نقاشى‏اش را نشان بدهد حوصله نداريم مى‏خواهد بيايد عشق‏هايش را نشان بدهد بيست و هجده و نوزده را نشان بدهد حوصله نداريم مى‏خواهد بيايد خاطراتش را بگويد در مدرسه يا خانه كه همشاگرديش چه كار كرده اصلاً حوصله نداريم بشنويم و بچه ارضاء نمى‏شود اينطورى بچه لذت مى‏برد كه پدرش مادرش با دقت گوش بدهند به حرفهايش يا برادرش توجه كند به او خيلى تأثير دارد كه برادر بزرگتر توجه كند به حرفهاى خواهرش يا حرفهاى برادرش، نگوييم اينها بچه هستند ممكن است بى‏مزه‏ترين جك‏ها بگويند براى شما بى‏مزه است ولى براى آنها خيلى خنده‏دار است مگر ما خودمان اين دوره‏ها را نداشتيم كه از كوچكترين حركات خنده‏مان مى‏گرفت از بى‏مزه‏ترين جُك‏ها خنده‏مان مى‏گرفت براى ما مزه داشت و اتفاقاً بايد برايش هم خنديد ولو ممكن است چيزى كه او مى‏گويد شما خنده‏تان نگيرد اما نبايد بگويد چه بى‏مزه، بايد تو هم بخندى با بچه، ارضاء كنى بايد با بچه راه بيايى، در روايت هم داريم كه با بچه‏ها چون سر و كارت با كودك فتاد، پس زبان كودكى بايد گشاد روايت است با كودكان كه هستى زبان كودكى بايد باز كنى با آنها با همان زبان صحبت كنى، راه بياييد با بچه ارضاء كنيد بچه‏ها درخواسته‏ايى كه شما به عنوان يك بزرگتر دارد يعنى خفه نكنيم اين گرايشها و ميل‏ها و نيازهايش را در وجودش حالا اگر پيغمبر كولى نمى‏داد اينها چقدر مى‏سوختند چقدر حسرت مى‏بردند او چه مى‏فهمد كه پيغمبر الان بايد نماز جماعت بخواند مردم نماز جماعت منتظرند او اين را مى‏خواهد از پيغمبر، اين را ما بايد قاطى نكنيم مسايل مردانگى و عاطفى را قاطى نكنيم با همديگر بدانيم در روايت داريم هر مقدار ايمان شخص زيادتر شود علاقه‏اش به همسرش بيشتر مى‏شود عشق ورزيش نسبت به همسرش بيشتر مى‏شود درست عكس زن و شوهرى كه الان مرسوم است كه عشق و عشق‏بازيشان را مى‏گذارند اول بعد از عروسى ديگر زندگى معمولى مى‏شود اصلاً هنر ندارد به همديگر عشق بورزند اصلاً هنر ندارند همديگر را دوست داشته باشند اصلاً ايجاد كنند روابط خوبى را شيرينى را كه زن دلش تنگ بشود براى شوهر كه شوهر زودتر برگردد مرد دلش تنگ بشود براى زنش كه زودتر خودش برگردد خانه اينجورى است كه پيوند خانواده قوى مى‏شود و مرد در بيرون چشمش هرز نمى‏شود زن در غياب مردم عفت خودش را نگه مى‏دارد اين با عشق‏ورزى فقط ممكن است اين را بايد ايجاد كرد خدا لذت مى‏برد خدا مى‏فرمايد وقتى زن و مرد نگاه مهربان به هم مى‏كنند از روى عشق‏ورزى به هم نگاه مى‏كنند چقدر ثواب برايشان مى‏نويسد پدر و فرزند به همديگر نگاه مهربانانه مى‏كنند چقدر ثواب خداوند مى‏نويسد براى انسان چرا ما از چشممان دريغ مى‏كنيم از لب‏مان دريغ مى‏كنيم از خنديدن مى‏توانيم با يك لطيفه زن‏مان را بخندانيم با يك لطيفه بچه‏مان را بخندانيم مى‏بينيد كه اصلاً دريغ مى‏كند پدرمان را بخندانيم، مادرمان را بخندانيم، زندگى را خراب مى‏كنيم چقدر شيرينى‏ها مى‏تواند انسان‏ها در زندگى مى‏توانند ايجاد كنند اين عاطفه به چه خاطر است به خاطر آلودگى است بين عاطفه و ايمان رابطه مستقيم است هر مقدار ايمان انسان زيادتر مى‏شود عاطفه‏اش هم قوى‏تر مى‏شود مهربانى‏اش شيرينى‏اش، براى همين در تعريف مؤمن مى‏گويند مؤمن مثل عسل شيرين است اين را ما بايد به آن توجه كنيم اوجش را چه كسانى به نمايش گذاشتند اوجش را رزمندگان خودمان به نمايش گذاشتند در هيچ يك از برهه تاريخ بگذريم از دو تا برهه خاص مثل مثلاً شب عاشورا، يا بعضى از جنگها ديگر ما در تاريخ نداريم به اين ظرافتى كه رزمنده‏ها ايجاد كردند اصلاً جبهه يك دنيا، صورت جبهه را كه آدم نگاه مى‏كرد تفنگ بود و خمپاره بود و اينها اما باطنش را بچه‏ها با روح‏هاى خودشان آنقدر لطافت داده بودند آن قدر صيقل داده بودند كه انسان اصلاً مى‏رفت آنجا هر كسى مى‏رفت آنجا تحت تأثير قرار مى‏گرفت اين فيلم‏ها را حتماً توصيه مى‏كنم دوستان ببينند وقت بگذاريد براى اين فيلم‏ها، اين فيلم‏ها كه روايت فتح مى‏گذارد تلويزيون، بنشينيد نگاه كنيد سعى كنيد به رمزهايش پى ببريد ساده از كنار آن نگذريد فكر نكنيد آرتيس بازى رزمنده‏ها را نشان مى‏دهند نه، گوينده‏اش يكى از لطيف‏ترين افراد معاصر ما بود رحمةاللَّه عليه مرحوم آوينى يكى از لطيف‏ترين افراد، گوش كنيم اين حرفها را ببينيم چى مى‏گفتند ببينيم بچه‏ها چه كار مى‏كردند كه اينها مهربانى و لطافت را به اوج خودش رسانده بودند در جبهه نسبت به همديگر، يادم نمى‏رود يكى از فرمانده‏ها زخمى شده بود بعد سرش تركش خورده بود و چشمش هم مشكل داشت و بسته بود ما داشتيم حمله مى‏كرديم يك جا رسيديم به يك كانال طول مى‏كشيد تا رد شويم ما توى كانال بوديم مى‏خواستيم بياييم بالا بچه‏ها بايد دستشان را مى‏گذاشتند مهمات داشتند او دويد جلوى بچه‏ها، مسئول هم بود دولا شد بچه‏ها پا مى‏گذاشتند روى كمر او مى‏پريدند بالا كه مثلاً سرعت پيدا كند حمله رزمنده‏ها معطل نشوند خمپاره نگيرد آنها را، يا خيلى صحنه‏هاى عالى داريم ما در آنجا خيلى لطافت‏ها داريم آنها جمع كردند يعنى وقتى مى‏خواستند حمله كنند )اشدها على الكفار( اما وقتى در خودشان بودند )رحماء بينهم( يك موقع شب مى‏آمدى مى‏ديدى كه صبح بلند مى‏شدى مى‏ديدى كه تمام پوتين‏ها واكس خورده كى كرده معلوم نيست لباسها شسته شده كى معلوم نيست با لذت قربان صدقه همديگر مى‏رفتند خادم همديگر بودند و مى‏دانستند كه سيدالقوم خادمهم آقاى هر گروهى خدمتگزار آن گروه است يك تخريب‏چى داشتيم ما در تخريب اين قدر اين روحش لطيف بود نامه كه مردم مى‏فرستادند در اين هديه‏ها كه مردم هديه‏هاى مردمى مى‏فرستادند مثلاً يك دختر بچه يا يك پسر بچه قلكش را يا مثلاً يك مداد مى‏فرستاد يك زيرپيراهنى مى‏فرستاد يك دانه بيسكويت مى‏فرستاد بعد مى‏ديدم اين با بچه كوچولوها مكاتبه مى‏كند در جبهه، يك رزمنده آن موقع خيلى بود براى يك بچه مثلاً پنج شش ساله هفت ساله ده ساله، كلاس چهارمى كه مثلاً يك رزمنده از توى جبهه با او مكاتبه كند خيلى ارزش داشت و اين شخصيت مى‏داد به بچه‏ها با آنها مكاتبه مى‏كرد نامه مى‏نوشت بعد در جبهه هم مثل شير غُرّش داشت اصلاً اين دو تا قابل جمع هستند كسى نبايد بگويد مردانگى شجاعت صلابت رزمندگى نه اصلاً با عاطفه سازگار نيست، اصلاً اينطورى نيست نبايد اين تصور را بكنيم به هيچ وجه، سيدالشهداعليه السلام وقتى بچه‏اش را مى‏برد تير مى‏زنند به گلويش او بيشترين عاطفه در امام هست در معصوم است به خاطر اين كه بيشترين درجه ايمان در او است آنها خيلى بيشتر از ما بچه‏ها را درك مى‏كنند و عاطفه دارند ببين چه فشارى به حضرت مى‏آيد چون عاطفه‏اش بيشتر است فقط آنچه كه به ما دستور داده‏اند اين است كه فرق بگذاريم يك موقع در عواطف خدا را نديد نگيريم، يعنى مهربان باشيم دل‏سوز باشيم اما به خاطر مهربانى و ترحم و دلسوزى معصيت خدا را نكنيم اين لغزشگاه و جهنم خيلى از افراد است مثلاً ازدواج مى‏كند با يك نفر مى‏گويد من دلم برايش سوخت ازدواج معناى انگيزه ترحم اصلاً معنا ندارد نبايد بگويد دلم سوخت ازدواج يك چيزى است كه فرمول دارد قاعده دارد بايد درست بروى جلو اگر به خاطر ترحم رفتى با يك نفر ازدواج كردى اشتباه بزرگى كردى، هى دلش مى‏سوخت مثلاً بعد مى‏آيد در زندگى نمى‏تواند سازگارى ندارد كارشان به طلاق و فحاشى مى‏كشد نه الان فحاشى داشته باش نه الان بزن او را و نه به دادگاه بكش و تحملش كن نه آن موقع بخواه اين رحم را بكن يا آن رحم را نكن يا اگر كردى تا آخرش بايد مى‏رفتى اين ببينيد اين بد است يا اين كه انسان مثلاً از روى ترحم بگويد من بروم جبهه زن و بچه‏ام چه كار كنند بچه يك ساله‏ام شش‏ماهه‏ام دو ساله‏ام چه كار كند اين هم ترحمى است كه مانع رشد انسان است اين ترحم هم نبايد باشد ترحم تا جايى كه با حركت انسان به سوى خدا منافات نداشته باشد سيدالشهداعليه السلام اين را براى بار چندم است عرض مى‏كنم اين بحث به مناسبت‏هاى مختلف بايد اين داستان گفته شود هميشه هم بايد توجه كرد عرض مى‏كند به پدرشان پدر شما مرا دوست داريد حضرت مى‏فرمايد بله مى‏فرمايند كه خدا را هم دوست داريد عرض مى‏كند خدا را هم دوست داريد مى‏فرمايد بله من خدا را هم دوست دارم عرض مى‏كند كه چطور محبت من و خدا را در دلت جاى مى‏دهى چون دل جاى يك معشوق است حضرت مى‏فرمايد من به تو عاطفه و مهر پدرى دارم ولى معشوق اصلى من خدا است بعد عرض مى‏كند حالا كه اينجورى است چطورى فرق مى‏گذارى در دلت اينها را از همديگر جدا مى‏كنى مى‏فرمايد اين گونه جدا مى‏كنم كه اگر بين حفظ ايمانم يعنى رضايت محبوبم و معشوق اصلى كه خداست و كشتن تو مخيّر بشوم حتماً تو را خواهم كشت ابراهيم را نگاه كنيد اوج عاطفه است نسبت به اسماعيل اما وقتى پاى خدا وسط است حاضر است اسماعيل را هم ذبح مى‏كند اين هنر مردان خدا است هنر بچه بسيجى‏هاى ما اين بود كه در جنگ اوج عاطفه را داشتند اما وقتى پاى خدا وسط بود مثل سيدالشهداعليه السلام از زن و بچه‏اش آن از على اصغر آن از على اكبر آن از عبداللَّه بن الحسن آن از عباس همه را از دست داد ولى براى خدا چون دارد با معشوق معامله مى‏كند و نمى‏بازد حضرت، زينب‏عليها السلام امام حسين را دارد از دست مى‏دهد دو تا پسرش را از دست مى‏دهد اسارت خودش است ولى ببينيد چقدر راحت عوض مى‏كند در اينطور جاها نبايد عاطفه غلبه كند اگر اينجاها غلبه كرد ما شكست خورده‏ايم در مسيرمان اينجا نقطه سقوط ماست بايد ببينيم عاطفه بايد كجا به كار بيايد تا آنجايى كه با خدا منافات ندارد مى‏فرمايد تا مى‏توانيد مهر بورزيد مهربان باشيد حتى نسبت به كفار، قرآن مى‏فرمايد خداوند منع نكرده شما را نسبت به كفار نيكى نكنيد نيكى كنيد خداوند محسنين را دوست دارد به كفار، به كفارى كه به جنگ شما نيامده‏اند حالا مسيحى باشد هم وطن مسيحى باشد هم وطن يهودى باشد ارمنى باشد زرتشتى باشد چه اشكالى دارد به آنها محبت كنيم كمكش بكنيم مشكلش را حل بكنيم اين را بايد به آن توجه كنيم حالا من عرض كردم اين بحث بايد ده جلسه راجع به آن صحبت كنيم باز كم است من سعى كردم يك مرور سريع بكنم روى اين مسايل كه به بقيه بحث هم برسيم پس عواطف رقيق هم از موجبات سعادت است از عوامل سعادت است خشن نباشيم حاضر نباشد بدبختى ديگران را ببيند ناراحتى ديگران، بگوييم به من چه كه در آفريقا دويست و پنجاه هزار كودك در هفته مى‏ميرند اين باعطفگى است به من چه در بوسنى زمستان هم هست ما حالا خودمان اينجا هستيم اگر شوفاژ روشن نباشد اذيت مى‏شويم بچه، دختر، پسر، پير، زن و مرد من بگويم به من مربوط نيست آنجا، اين واقعاً حيوانيت است آنها انسان هستند آنجا مسلمان هستند آنجا، مسلمان هم نباشند انسان هستند كه چطور آنها آنجا در آن سرما، حداقلش اين است كه ناراحت بشوم قلباً اگر كسى ناراحت نشود قلباً معلوم است كه وضعش خيلى خراب است قلباً ناراحت نشود نسبت به وضعيت آنها، فلسطينى‏ها، لبنانى‏ها، جنوب عراق، جا به جاى دنيا بگويد به من ربطى ندارد من كمك نكنم قرآن مى‏فرمايد مسلمان نيست يك همچو كس، توجه نداشته به مشكلات مردم، )من سمع منادياً ينادى يا للمسلمين...( اگر كسى صداى مسلمانى را بشنود كه كمك مى‏خواهد از مسلمانها به دادش نرسد اصلاً مسلمان نيست )من اصبح و لم يهتمم بالامور المسلمين فليس بمسلم( كسى كه صبح بكند اما توجه به امور مسلمين نداشته باشد مسلمان نيست به من چه مردم ندارد من جنسم را سه برابر مى‏فروشم دو برابر مى‏فروشم احتكار مى‏كنم پول بيشترى دربياورم اين بى‏عاطفگى است بى‏دينى است اينها، خشونت از اين بدتر كه انسان مال مردم را حق مردم را احتكار بكند بعد به چند برابر قيمت بفروشد كه مثلاً خودش كيفش را بكند بعداً هم مى‏گويد خوب من به خاطر زن و بچه‏ام اين كار را كردم بچه‏ام مثلاً مى‏خواست برود كلاس كنكور يك ميليون تومان نداشتم بدهم برود كلاس كنكور، رشوه بدهم برود دانشگاه مثلاً فكر مى‏كند اين محبت است كه به بچه‏اش مى‏كند، يك خانمى چند روز پيش آمده بود گفت شوهرم را گرفته‏اند دزدى كرده، مال دزدى هم بوده مى‏دانستم دزدى هم بوده گول خورده رفته اين كار را كرده حالا زندان است، گفتم خوب حالا انشاء اللَّه آزاد مى‏شود ولى توجه بكنيد اين لقمه آخر، خودت نبايد بگذارى شوهرت اين كار را بكند اين لقمه را دادند يك بچه بى‏عاطفگى است اين بچه، من لقمه حرام بياورم بدهم به بچه اين ظلم است اين الان زبان بسته است چيزى نمى‏تواند به شما بگويد متوجه نيست اما اين تمام شاخ و برگش را تمام وجودش را با لقمه حرام با آتش داريد مى‏آوريد بالا، خوب اين فردا كارهاى خلاف انجام مى‏دهد بعد هم مى‏افتد در جهنم، كى اين كار را كرد اين عاطفه است من بچه‏ام را اينطورى كنم به او لقمه حرام بدهم اين اوج بى‏عاطفگى است اين اوج خشونت است و ظلم است آخر لقمه حرام مى‏دانى چه تأثيرى دارد ما اگر دوست داريم زن و بچه‏مان را مگر فقط دنيايشان را دوست داريم بچه‏مان را بايد آخرتش را هم دوست داشته باشيم ابديت او را هم دوست داشته باشيم زن هم همين طور، بايد لطف كنم به آنها آتش به خوردشان ندهم توجه بايد داشته باشيم به اين مسئله، واقعاً نگاه كنيد در جامعه چقدر هستند افرادى كه بدتر از صدام و صدامى‏ها افتاده‏اند به جان مردم دين و اعتقادات مردم را اين همه جوان الان مى‏خواهد ازدواج كنند در اين شرايط بد اقتصادى به خاطر چند نفر سرمايه‏دار نمى‏دانم تاجر، هزار تا كاسب مى‏خواهند بيشتر بخورند، دزدى بيشترى كنند جنس‏ها را مى‏برند انبار مى‏كنند به كسى نرسد، در اين هفته ببينيد چند هزار تن كالا از انبارها آمده بيرون و خدا مى‏داند چقدر حالا حالا بايد دربيايد از انبارها، خوب چرا، فكر مى‏كند دارد لطف مى‏كند در حق خودش در حق زن و بچه‏اش و خودش نمى‏داند كه )ما يأكلون فى بطونهم الا النار( نمى‏خورند مگر آتش، مى‏فرمايد آيه قرآن است مى‏فرمايد اينها را داغ مى‏كنند اين پولها و سكه‏ها را و به پيشانى و به پهلوهايشان مى‏چسبانند وقتى خوب سرخ مى‏شود مى‏گويند اين همانهايى است كه جمع كرديد بچشيد مصرف كنيد، سلامت روانى از عوامل ديگر خوشبختى است وقتى انسان روحش سالم باشد تعادل داشته باشد اهل افراط و تفريط نباشد واقع بين باشد يكى از عوامل مهم در سلامت روانى واقع بينى است و اين كه انسان جامعه را بشناسد زمان را بشناسد و عمل بكند بعضى‏ها اين كه اصلاً يك داستانى دارد مسئله سلامت روانى و تعادل، داستان مفصلى دارد با كوچكترين حادثه دلشان مى‏گيرد مى‏شكند مى‏نشينند گريه مى‏كنند اعصابشان خُرد مى‏شود داد مى‏زنند سر بابا و ننه، داداش كوچكتر را كتك مى‏زند در بيرون مى‏آيد يك جور مشكل دارد با دوستانش يك جور مشكل دارد تعادل و آن كارى كه بايد مى‏كردند اين خيلى مهم است اين هم باز از عوامل سعادت است لذا بتواند تعادل خودش را حفظ بكند ما در بحث اصلى ما كه اين همه بحث كرديم راجع به خوشبختى هنوز به مباحث اصلى اين قضيه نرسيده‏ايم كه اصلاً معرفى كنيم اين خوشبختى را به صورت كلى يك امر كلى معرفى كرديم ولى باز بايد بشود الان روى عوامل داريم كار مى‏كنيم ،بعد به صورت مبسوط صحبت خواهيم كرد آنجا خواهيم گفت چه امورى در تعادل روان و در سلامت روان مؤثر است روان يعنى چه و سلامت آن يعنى چه و بيمارى آن در چه چيز است اراده نيرومند اين كه انسان سست اراده نباشد تنبل نباشد كسل نباشد زود از كورده در نرود زود از ميدان در نرود اهل شك و ترديد نباشد بعضى‏ها يك كارى را شروع مى‏كنند دو ماه بعد ول مى‏كنند يا يك كار ديگر شروع مى‏كنند يك ماه بعد ول مى‏كنند درباره يك كار ديگرى شروع مى‏كنند و با يك بهانه‏اى در مى‏روند اراده ندارد مى‏خواهد درس بخواند همت ندارد و همين طور عمرش را تلف مى‏كند آخر هم هيچ كاره است حالا اين جواب دارد در اجتماع هيچ كارگى در اجتماع كه هيچ كارگى بى‏جواب نمى‏ماند مى‏خواهد زندگى تشكيل بدهد نمى‏تواند بعد بر اثر فشار مجبور مى‏شود زندگى تشكيل بدهد زندگى هم تشكيل مى‏دهد بعد به او فشار مى‏آيد اعصابش خُرد است جواب شكم زنش را مى‏دهد نه جواب لباسش را مى‏دهد نه جواب بچه‏اش را مى‏تواند بدهد يك روانى به تمام معنا مى‏شود چرا چون آقا تنبل تشريف داشتند اراده نداشتند درس بخوانند اراده نداشتند يك كار درست و حسابى بكنند اراده نداشتند مثلاً اگر سراغ صنعت رفته ادامه بدهد به يك جايى برسد اراده قوى در خود سازى اراده قوى در مطالعه و علم، اراده قوى در درس خواندن، زود به شك مى‏افتند با يك كوچكترين حرفى زود از ميدان به در مى‏شوند اهل ترديد و تردد هستند اينها عوامل سعادت روحى هست كه شهيد مطهرى اضافه مى‏كند به عواملى كه ارسطو معرفى كرده يك عوامل ديگرى است كه در جلسه آينده خدمتتان عرض مى‏كنم.

والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته