جلسه 012 - سعادت و شقاوت
شماره جلسه
12
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 012 - سعادت و شقاوت

سعادت و شقاوت

بحثمان پيرامون سعادت و بود و نظرات مختلفى كه درباره سعادت و خوشبختى داده شده بود نظر ديگرى كه درباره خوشبختى و سعادت داده شده اين است كه سعادت و خوشبختى مساوى است با رضايت كامل انسان از حالتى كه دارد يعنى اگر يك انسان از حالى كه داشت از اوضاع و احوالى كه داشت راضى بود او سعادتمند و خوشبخت است اما اگر راضى نبود سعادتمند نيست اين صورت مسئله است يعنى اينجورى بيان شده كه سعادت مساوى است با رضايت داشتن، خوش بودن راضى بودن مى‏گويد راضى هستيم ما از وضعى كه داريم راضى هستيم پس سعادت دارند پس خوشبخت هستند بعضى‏ها راضى نيستند حرص دارند تلاش مى‏كنند كه به جايى برسند افسوس مى‏خورند غصه مى‏خورند اينها خوشبخت نيستند حالا بررسى بكنيم ببينيم اين نظر درست است يا نه عرض كنم خدمتتان كه ما اين نظر را هم درست نمى‏دانيم و قبول نداريم كه اگر كسى راضى بود به احوالات خودش خوشبخت و سعادتمند است به چند علت اولاً رضايت داشتن بحث زمان حال است اما آرزو همان طور كه عرض كردم قبلاً آينده را هم در برمى‏گيرد يعنى افراد وقتى آرزو دارند فقط زمان حال خودشان را نمى‏بينند آينده خودشان را هم مدّ نظر دارند در رضايت اينجورى نيست در رضايت شما الان راضى هستيد بحث اين است كه اينها مى‏گويند اگر انسان راضى بود هر وقت راضى بود خوشبخت است در حالى كه رضايت تعلقش به زمان حال است شما در يك زمانى راضى هستيد اما سعادت و خوشبختى اين چنين نيست سعادت و خوشبختى بحث آينده را هم دارد در خودش مربوط به آينده است و انسان فكر مى‏كند هميشه در اينباره و اصلاً جداى از آينده نيست همه ما همين طور هستيم همه ما شايد در حال فعلى رهايمان كنند بگوييم الان خوب است الان راضى هستيم نسبت به اين كه هستيم اما چون يك آينده‏اى هم در پيش هست ما بايد براى آن آينده موجبات رضايت و سعادت را فراهم بكنيم براى همين آن بحث آرزو پيش مى‏آيد بحث عطش داشتن پيش مى‏آيد بحث ميل داشتن پيش مى‏آيد كه انسان تلاش مى‏كند خودش را به يك نقطه‏اى برساند، نكته بعد اين است كه رضايت هم يعنى نكته دومى كه ما مى‏گوييم رضايت مساوى با سعادت نيست يا سعادت مساوى با رضايت نيست اين است كه اگر يادتان باشد در آرزوها گفتيم افراد در آرزوها مختلف هستند به چه چيزى بستگى داشت اين كه انسان چه آرزويى را بكند و خوشبختى خودش را در رسيدن به چه چيزى بداند، به اين كه ما در آرزو سطح آگاهى و معرفت از موجبات سعادت و موضوعات سعادت بخش نقش داشت ديگر يعنى يكى مثلاً مى‏گويد سعادت من خوشبختى من اين است كه من يك تراكتور بخرم مثلاً يك راننده اتوبوس بشوم يك اتوبوس اگر داشته باشم هيچ غمى ندارم خوشبخت روزگارم كه من يك اتوبوس داشته باشم يكى زمانى كه مثلاً دانشگاه قبول بشود ليسانس بگيرد يكى مثلاً زن بگيرد يا با فلان دختر مثلاً عروسى كند يا يك دختر بگويد تمام سعادت و خوشبختى من اين است كه با فلان پسر ازدواج كنم يكى مى‏گويد من مهندس بشوم ديگر آرزويى ندارم يكى دكتر بشود ديگر آرزويى ندارد يكى مى‏گويد من كدخدا بشوم ديگر آرزويى ندارم يكى ديگر يك چيز ديگرى مى‏گويد مثلاً در يك كارگاهى كار مى‏كند بعد مى‏گويد من هم يك روز بتوانم مثل استادم نجار بشوم يكى مى‏گويد من سركارگر بشوم يك زمانى بشوم سركارگر مثلاً اوج آن سعادت و خوشبختى و آرزوهايش همين است كه مثلاً يك روزى بشود سركارگر كه آيا روزى مى‏شود ما سركارگر بشويم مثلاً يك روزى مى‏شود مثلاً ما رئيس بخش بشويم، افراد آرزوهايشان ارتباط دارد با سطح دانش‏شان و سطح شناختى كه از خودشان دارند اگر كسى درست خودش را نگاه كند با مقياس ابدى نگاه بكند ديگر سعادتش با امور وهمى و خيالى و مادى و اين چيزها تأمين شدنى نيست اگر كسى خودش را موجود ابدى دانست سعادتش را در چه مقياسى مى‏خواهد در مقياس ابديت نه در مقياس دنيا، اصلاً اگر بحثى از سعادت خوشبختى هدف زندگى آرزو و مسايلى از اين قبيل مى‏شود او با چه مقياسى نگاه مى‏كند با مقياس ابدى نگاه مى‏كند به خودش و موضوعات و كمالات، رضايت هم اينطورى است يعنى بسته به سطح فكر افراد دارد همانطور كه آرزو بسته به سطح فكر افراد داشت به سطح سواد و معرفت و دانش و فكر افراد داشت رضايت هم اينطورى هست يعنى بستگى دارد به سطح فكر افراد، يكى مى‏بينى اگر كدخدا بشود راضى است به قول شهيد مطهرى مثال كدخدا را از شهيد مطهرى زدم و باز به قول ايشان يك نفر هم شخص اول جهان بشود راضى است به او بگويى كدخدا مى‏گويد كدخدايى چيست من كدخدا بشوم اصلاً اين كه مثلاً يك پادشاه يك مملكت باشد راضى نيست در طول تاريخ ما پادشاهانى ديده‏ايم كه همه‏اش لشكركشى كرده‏اند كه چهار وجب از خاك ديگرى را بگيرند فلان كشور را هم ضميمه كنند فلان جزيره را بگيرند راضى نيست يك نفر تمام همّ و غمش اين است كه يك روزى را دارد مى‏بيند كه من بشوم كدخدا در دهات بشوم كدخدا يك نفر مى‏بينى اصلاً اينجورى نيست توهين است برايش مثلاً اگر بگويى تو بيا كدخدا بشو، او مى‏خواهد مثلاً حاكم يك مملكت بشود مملكت را مى‏خواهد شهردار هم راضى نيست فرماندار هم راضى نيست استاندار هم راضى نيست مى‏خواهد بشود رئيس مملكت، رئيس جمهور مى‏خواهد بشود مى‏خواهد بشود وزير، ببينيد اگر اين بشود رئيس يك مملكت راضى است آرامش پيدا مى‏كند آن هم بشود كدخدا راضى است ولى سطح مملكت با سطح يك دِه چقدر فرق مى‏كند تفاوتش خيلى زياد است مملكت دارى مثلاً با كدخدايى، پس در واقع رضايت اگر ما قبول كنيم كه رضايت مساوى است با سعادت بايد بگوييم هم كدخدا سعادتمند است هم آن رئيس مملكت است دو تايى آنها به يك اندازه سعادتمند هستند دوتايى آنها راضى شدند چون جفت آنها راضى هستند جفتشان سعادتمند هستند بايد اينجورى نتيجه بگيريم اين يك مطلب، به هر حال در رضايت سطح فهم زياد است يكى مثلاً آرزويش اين است كه من بتوانم بروم در تلويزيون يك نقشى بازى كنم يك فيلمى بازى كنم مشهور بشوم يكى اين را مى‏داند يكى اصلاً همچين فكرى نمى‏كند برايش سعادت و خوشبختى نيست اتفاقاً موجباتش هم خيلى فراهم است پرهيز مى‏كند از آن كه آقا مثلاً اسم من مطرح نشود پس فرق دارد بسته به سطح روح افراد دارد روحيه‏ها مختلف باشد رضايت‏ها هم مختلف هستند روحيه‏ها بسته به اين كه چقدر باشد چقدر قوى باشد روح و چقدر معرفت داشته باشد و چقدر فكر قوى باشد اين يك مطلب، مطلب بعد اين است كه ممكن است اگر ما قائل بشويم به سعادت مساوى با رضايت است آن موقع اگر يك عده‏اى سر ديگران را كلاه گذاشتند و آنها را در يك سطح ضعيفى از زندگى نگه داشتند و آنهايى كه در سطح ضعيف هستند راضى بودند ديگر اين افراد حيله‏گر و مُزدور مستكبر ظلم نكرده‏اند به اينها چون اينها راضى هستند و خوشبخت هستند وقتى راضى هستند و خوشبخت هستند ما ديگر ظلم نكرده‏ايم به اينها حالا به اينها حقشان را نداده باشيم ولو حقشان را هم خورده باشيم ديگر ظلم صورت نگرفته فرض بفرماييد آمريكا مثلاً تمام دارايى‏ها يك مملكت را غارت بكند آنها را در يك سطحى نگه دارد الان مردم آفريقا به چى فكر مى‏كنند كشورهاى گرسنه و قحطى زده به چه چيزى فكر مى‏كنند الان حدوداً هفته‏اى دويست و پنجاه هزار كودك از گرسنگى مى‏ميرند يعنى ماهى يك ميليون نفر بچه مى‏ميرد از گرسنگى حالا در مملكت‏هايى كه اينجورى هستند افراد شب‏ها خواب مثلاً يك تكه نان مى‏بينند خواب مثلاً يك ذره لوبيا را مى‏بينند خواب سبزى يك چيزى كه بخورند شكمش سير بشود روياهايشان يك غذاست ما الان بعضى بچه‏ها را داريم كه دعوا دارند با مادرشان كه دوباره تو مثلاً خورشت درست كردى بعضى افراد آمده‏اند پيش من مى‏گويند ما مُرديم از بس مرغ خورديم يا مثلاً از بس كباب خورديم ديگر حالمان از كباب به هم مى‏خورد اصلاً قيافه‏مان شده عين كباب اينجورى مى‏گويند بعضى‏ها كه اصلاً اين قدر از اين غذاها خورده‏اند اصلاً زده شده‏اند مى‏روند سراغ غذاهاى مثلاً من قديم يادم است شما حتماً بعضى‏هايتان كه سنتان نزديك سن بنده باشد يادتان است ما از مدرسه مى‏آمديم مى‏گفتيم ننه چى داريم مى‏گفت آب گوشت دوباره آب گوشت، بعد داد و بى‏داد كه چرا دوباره آب گوشت درست كردى مثلاً همه‏اش آب گوشت، خودمان هم صبح مى‏دانستيم بابا مثلاً دو ريال پنج ريال مى‏داد و مى‏گفت برو قصابى گوشت بخر، مى‏رفتيم مى‏خريديم مى‏آورديم هر روز هم همين طورى بود بابا پول مى‏داد مى‏گفت گوشت بخر گوشت آبگوشتى هم بخر مى‏آمديم خانه دعوا حالا الان بعد از انقلاب سطح زندگى رفته بالا مردم كى مى‏روند سراغ آب گوشت يك سره برنج، مرغ چه چه چه، يك روز كه در خانه آب گوشت درست مى‏كنند همه مثل اين كه يك غذاى اعيانى درست كرده‏اند ننه مثلاً شاهكار كرده امروز آب گوشت درست كرده الان مثلاً بعضى جاها اينطورى هست مهمان كه دعوت مى‏كنند براى رضاى دل مهمان و عشق و حال و صفايى كه بكنند اين مرغ و خورشت را مى‏گذارند كنار آب گوشت درست مى‏كنند همه هم حال مى‏كنند كه مثلاً آب گوشت درست كرده تحويل گرفته ما را خلاصه آب گوشت درست كرده كيف هم مى‏كنند اينجورى شده الان، يك مثلاً راجع به سطح غذا خوب آن آفريقايى بيچاره كه الان شب خواب نان مى‏بيند، آن كه الان در آن وضعيت هست و ما واقعاً الان داريم كفران مى‏كنيم آنها هم بندگان خدا هستند آنها هم به اندازه ما انسان هستند ما هم هيچ شرفى نسبت به آنها نداريم و آنها دارند الان از گرسنگى مى‏ميرند نمى‏دانم مى‏توانيد بفهميد همه بايد بفهميم كه از گرسنگى مردن يعنى چه؟ ماه رمضان آمده ديگر، مى‏دانيم تازه مثلاً سفره رنگين افطار هم هست كه مثلاً انواع و اقسام غذاها چيده شده سر سفره افطار باز چقدر غُر مى‏زنيم به خدا كه آقا خدا اين روزه چى بود وضع كردى يك چيز ديگرى مى‏گفتى مثلاً حالا، براى چى حالا روزه كه چى حالا مثلاً ما نخوريم چقدر غُر مى‏زنيم به خدا حالا آن بندگان خدايى كه تمام آرزو در طول زندگى‏شان مسئله غذاست من فقط شكمم سير شود تا نميرم يعنى اينها فقط دارند فكر مى‏كنند كه تا ظهر زنده هستند يا نه اگر يك موقعى غذايى به آنها برسد مسئله بعدى كه فكر مى‏كنند به آن شب است كه آيا تا شب مى‏مانند يا مى‏ميرند آنجا اينجورى كه هزار تا هزار تا چند هزار تا چند هزار تا دقيقه شمارى است براى مرگشان، يك عده‏اى از آنها را اصلاً غذا نمى‏دهند در فيلم نمى‏دانم ديده‏ايد يا نه وقتى بدانند اين رفتنى است مى‏آيند روى سرش ماژيك مى‏كشند در پيشانى علامت مى‏زنند كه اصلاً سرى بعد به اينها غذا ندهند چون اينها رفتنى هستند فقط منتظر مى‏شوند كه بميرند بعد هم دفنشان كنند، يعنى مسئله غذا آنجا مسئله است حالا آمريكايى كه آمده اين كار را كرده، كشورهاى استكبارى كلاً كه مردم اينجورى هستند حالا بيايد بگويد كه ما بالاخره مى‏خواهيم آقايى كنيم در حق شما به شما نان بدهيم سه وعده نان بدهيم ببينيد اينها چقدر خوشحال مى‏شوند راضى مى‏شوند اصلاً بچه‏اى كه متولد شده، بچه‏هايى در اين دنيا متولد مى‏شوند هزاران هزار بچه متولد مى‏شوند كه اصلاً چيزى به نام غذا سراغ ندارند كه بدن‏هايشان را ديده‏ايد در تلويزيون استخوانهايشان زده بيرون كله‏هاى بزرگ بدنهاى خيلى كوچك اينها اصلاً سراغ ندارند چيزى به نام غذا و اصلاً مسئله ضعف و گرسنگى مسئله حادى براى آنها بوده حالا اينها يك دفعه چشمشان بخورد به نان يا مثلاً بخورد به لوبيا يا ذرت ببين چه، سراغ هم ندارند غذاى ديگرى ببينيد چقدر راضى مى‏شوند مى‏گويند خدا پدر آمريكا را بيامرزد ديگر به اين فكر نمى‏كند كه آمريكا دارد عاج فيل مى‏برد دارد پوست ببر و پلنگ مى‏برد دارد اورانيوم مى‏برد دارد الماس‏ها و طلاها را غارت مى‏كند نفت را دارد مى‏برد مثلاً ظلم مى‏كند اصلاً كسى فكر نمى‏كند راجع به اين مسئله اينقدر مى‏فهمند سطح فكر اينطورى است بعد اگر قرار باشد بگيريم رضايت مساوى است با سعادت خوب پس ديگر آمريكا ظلم نكرده چون همه اينها راضى هستند به آنها سه وعده نان مى‏دهند مى‏خورند ولى خوب واقعاً اينجورى است ما اين را نداريم اين خودش طبيعى است يعنى همه فطرتاً مى‏فهمند كه نفهم‏ترين افراد وقتى مى‏نشينند حساب مى‏كنند متوجه مى‏شوند كه انسانها با هم برابرند حضرت فرمود مثل دانه‏هاى يك شانه با هم برابرند غير مسلمانها هم شما اعلاميه منشور حقوق بشر را بخوانيد در سازمان ملل همه انسانها را مساوى مى‏دانند جداى از رنگ و نژاد و هر چيز ديگرى ولى باطناً كه اينجور نيست كه يعنى حقيقت خارجى آن اينجورى نيست حقيقت خارجى اين است كه آن كه آمريكايى است امپرياليزم يعنى همين يعنى توسعه‏طلبى يعن من آره و همه نه حتى اگر شده همه از بين بروند چه كار بكنم كه دويست و پنجاه هزار كودك در هفته مى‏ميرند او براى اين كه به سياستش برسد هزاران تن برنجش را مى‏ريزد در دريا و نمى‏دهد به اينها بخورند تا زنده بمانند چون با سياستش تطبيق نمى‏كند بايد آنها را گرسنه نگه دارد تا به آنها حاكم باشد برنج اينها هزاران تن برنج سالانه گندم مى‏ريزند در دريا از بين مى‏برند نمى‏دهند اينها بخورند كه از مرگ نجات پيدا كنند چرا چون راه استعمار آنها و راه خر كردنشان استعمارشان همين است كه به آن سطح راضى نگه بدارند آنها را بزنى در سرشان اگر يك غذايى به آنها بدهى ديگر راضى مى‏شوند و كارى نداشته باشند كه شما نفت و اورانيوم و طلا و الماس و اينها را كجا مى‏بريد اما اگر به اينها غذا بدهند اينها شكمشان سير مى‏شود وقتى شكم سير شد انسان ديگر به مسئله غذا فكر نمى‏كند چرا الان ما هيچ كدام مسئله غذا نداريم هيچ كدام از ما شده امروز غصه بخوريم كه مثلاً ما شام چه كنيم فكر نمى‏كنم ما، ما داريم به مسايل بالاتر فكر مى‏كنيم نيازهاى فيزيولوژى اولين نيازهاى بشرى است يعنى تا وقتى اين باشد انسان به چيز ديگرى فكر نمى‏كند فقط تنها مسئله‏اش مسئله حادش غذا است سرما گرما اين چيزها ديگر، يك نفرى كه در يك بيابان يخ زده مانده دارد برف مى‏آيد و سردش شده حسابى و غذا ندارد به چه چيزى فكر مى‏كند به اين فكر مى‏كند كه زنش چه كار مى‏كند بچه‏اش چه كار مى‏كند نه او الان بزرگترين آرزويش اين است كه يك محيط گرم پيدا كند يا يك تكه غذا گيرش بيايد در سرما به هيچ چيز ديگر فكر نمى‏كند بدن اينطورى است در درجه اول از اهميت قرار دارد پس نمى‏توانيم همه ما قائل هستيم كه همه افراد انسان با يكديگر برابر هستند حالا آنها راضى هستند مى‏گويد خودش راضى است مى‏گويد چرا ظلم مى‏كنيد چرا حق اين را مى‏خوريد مى‏گويد من حق تو را خوردم بيا خودت شهادت بده آن هم مى‏گويد بيچاره نه ما راضى هستيم خدا پدر اين ارباب را بيامرزد اقلاً شكم ما سير است لباس به ما مى‏دهد غذا به ما مى‏دهد اين براى خودش به اين حد راضى است يعنى خيلى‏ها هستند البته يك مسئله اخلاقى خيلى بزرگترى هم دارد براى اين كه مى‏گوييم ما در وجودمان استعمارگر نباشد يعنى يك عده در زندگى با ما، در دوستى با ما در ارتباط با ما راضى باشند از ارتباط با ما راضى باشند از ارتباط با ما اما سرشان كلاه برود از اين ارتباطى كه با ما دارند مى‏گويد خودشان راضى هستند خيلى پيش آمده افرادى به خاطر موقعيت‏هايى كه داشته‏اند ديگران حاضر شدند با اينها زندگى كنند يا با اينها رفاقت كنند يا وقت بگذارند براى اينها در حالى كه به نفعشان نبوده اما آن شخص گفته اينها راضى هستند بيايد اين كار را بكند، نمونه‏اش ازدواج‏هاى اجبارى است بين افراد مسن با افراد كوچك طرف پنجاه سال دارد مى‏رود خواستگارى يك دختر مثلاً سيزده ساله در نقاط محروم يا در خيلى كشورها اينطورى است طرف پنجاه سالش است مى‏رود دختر سيزده ساله مى‏گيرد خوب اين در خانه خودش از گرسنگى داشته مى‏مرده حالا اين آورد او را و يك غذايى مى‏دهد دخترِ خوب راضى است ديگر مى‏گويد آنجا داشتم از گرسنگى مى‏مردم اينجا مثلاً شكمم سير لباس تنم مى‏كنم اما واقعاً حق‏خورى نيست نسبت به دختر، مى‏خواهم بگويم ساده از كنار اين رد نشويد اين شاخه‏هاى زيادى دارد كه حتى در زندگى‏هاى خود ما هم چه بسا مسئله داشته باشد اين قضيه، بعضى‏ها مى‏گويند كه ما زن را همه نيازهايش را تأمين كرديم لباس برايش خريده‏ايم طلا برايش خريده‏ايم ويدئو خواسته تلويزيون رنگى خواسته برايش خريده‏ايم مانتو خريده‏ايم فرش و مبل گرفتيم غذاهاى خوب خوب همه جا برده‏ايم او را راضى است خودش در حالى كه اينجورى نيست قيامت يقه را مى‏گيرند اين زن اگر سعادت ابدى او تأمين نشود پوست تن آدم را مى‏كنند رسول اللَّه‏صلى الله عليه وآله فرمود خداوند را هيچ كس به گناهى بالاتر از جهالت همسر و خانواده‏اش همسر و اولادش ملاقات نمى‏كند من بگويم زنم راضى است با من دارد زندگى مى‏كند خدا راضى نيست اينجورى خدا مى‏گويد اگر تو مردى موظف هستى مسايل دينى زن و بچه‏ات را تأمين كنى آگاهى‏هاى دينى زن و بچه‏اش را تأمين كند تأمين نكنى قيامتى دارى آن طرف خود اينها آگاهى مى‏شوند يك زمانى الان راضى هستند آن طرف كه آگاه بشوند پوست آدم را مى‏كنند ببينيد خيلى آيات و روايات داريم كه حكايت از اين قضيه مى‏كند كه زن و بچه فرزندان اهل اولاد افراد يك مملكت افراد يك محله يك شهر يك روستا اينها همه شكايت مى‏كنند از رئيس خودشان شكايت مى‏كنند اينها ما نمى‏دانستيم وضع اينجورى است ما نمى‏توانيم بگوييم كه اينها راضى هستند با ما زندگى مى‏كنند زن و بچه‏ام از من راضى هستند من نمى‏توانم به رضايت اينها توجه بكنم كه من بايد ببينم اينها چى به سعادتشان هست مى‏خواهد خوششان بيايد از من يا خوششان نيايد من بايد قيامت جواب داشته باشم فرزند من شايد خوشش نيايد من بگويم هفت سالگى هشت سالگى نماز بخوان احكام را به او ياد بدهم از او نماز بخواهم از او تقيّد به دين بخواهم بدش هم شايد بيايد من بفرستم كلاس قرآن يا چيزهاى ديگر يا بگويم حجاب داشته باشد شايد از من راضى هم نباشند اما من كارى ندارم بچه‏ام راضى است بهيارى از پدر مادرها به اين مسئله بيشتر اهميت مى‏دهند تا سعادت اخروى مى‏گويند بچه‏ام ناراضى است اينجورى بچه راحت‏تر است اينطورى بچه بيشتر خوشش مى‏آيد فقط ببيند بچه‏اش چه جورى راضى است خانمم چه جورى راضى است خوب خانم تو شايد راضى نباشد مى‏گويد عوضش خانم من مانتويى بيايد بيرون يا فاكل بگذارد بيايد بيرون اينطورى عوضش راضى است از من هم شاد مى‏شود خوشحال مى‏شود سخت نگرفته‏ام به او آدم خوش اخلاقى هستم سخت‏گير نيستم او راضى است ما نبايد كارى داشته باشيم كه ديگران از اعمال ما راضى هستند يا راضى نيستند نيروى زيردست ما راضى است يا راضى نيست ما بايد براى نيروى زير دستم به سعادتش عمل بكنم زن و فرزندم را بايد ببينم سعادتش چه چيز است نه اين كه رضايتش چيست ديگر دليل آورديم كه سعادت با رضايت يكى نيست رئيس يك مملكت رئيس جمهور يك مملكت بگويد مردم ما اينجور راضى هستند كه مثلاً الان آقاى هاشمى رفسنجانى رئيس دولت مردم چه جورى راضى هستند الان مردم كى مى‏گويند درود بر رفسنجانى زمانى كه مثلاً خيلى از عوام الناس اينجورى هستند زمانى كه گوشت باشد مرغ باشد برنج باشد همه چيز باشد ارزان هم باشد همه مى‏گويند ما راضى هستيم اما به هر كس هم مى‏گويى مى‏گويد اى بابا زمان شاه كى اينجورى بود وفور مملكت پر از همه چيز بود كى الان اينطورى است خوب او داشت چه كار مى‏كرد او داشت شش ميليون بشكه نفت را مفت، شش ميليون يعنى چيزى كه ما در مملكت‏مان هنوز صادر نكرديم توليد نكرده‏ايم روزانه حتى ما در دوران جنگ هم اين كار را نكرديم او آن موقع شش ميليون بشكه توليد مى‏كرد مفت مى‏داد به آمريكا بله شش ميليون بشكه به هر كس بدهى روغن و برنج و گوشت و همه چيزت تأمين است يك اقتصاد وابسته هر وقت قطع شد قطع مى‏شود نفت هم تمام شدنى بود نفت را حساب كردند سى ساله تمام مى‏شود آن موقع تمام مى‏شد نفت فكر مى‏كرديد آمريكا به ما مفتى روغن و برنج مى‏داد گوشت مى‏داد به ما نمى‏داد كه مثل كارى كه با بقيه كشورها كرد مى‏رفت مى‏گفت اين جزيره را از تو مى‏خرم اين جزيره را بده تا ما مثلاً كار اقتصادى كنيم امتياز ديگر مثل امتياز تالبوت امتياز دخانيات كه ميرزاى شيرازى باطلش كرد تمام نبض اقتصاد يك مملكت را دست مى‏گيرند كه بخواهند چهار قران كمك بكنند فلان جزيره مال ما الان اينطورى شده ابرقدرت‏ها مى‏روند مى‏خرند قسمتى از مملكت را يك جزيره را يك شهر را مى‏خرند يا فلان امتيازات اساسى را مى‏گيرند مى‏گويند امتياز نفت با ما هيچ كس حق سرمايه‏گذارى در قسمت نفت را ندارد همين بلايى كه سر آذرباييجان درمى‏آورد آمريكا، اگر مى‏خواهيد گوشت بيايد برنج بيايد روغن بيايد دست به نفت نزنيد نفت را ما استخراج مى‏كنيم گوشت و برنج هم مى‏دهيم بخوريد همه هم راضى مى‏شوند عوام الناس اينطورى فكر مى‏كنند ديگر اما آقاى رفسنجانى گفت بايد قيامت جواب بدهند كسى كه اينطورى فكر مى‏كند نمى‏تواند بگويد كه مردم همه راضى باشند يا راضى نباشند او اصلاً برايش مهم نيست مردم راضى باشند يا راضى نباشند او در درجه اول خدا بايد از او راضى باشد در درجه بعد مردم او فكر مى‏كند مملكت نسل‏هاى آينده هم دارد بايد تا قيامت جواب نسل‏هاى آينده را بدهد لذا بايد ببرد به سمتى كه الان خيلى‏ها اينطور هستند فكر نمى‏كنند كه ما مثلاً از نظر فولاد چقدر پيشرفت كرديم از نظر نظامى چقدر پيشرفت كرده‏ايم از نظر سيمان و آهن و پتروشيمى كه صنعت مادر است در دنيا چقدر پيشرفت كرديم كسى به اين فكر نمى‏كند كه اينها را جزء سعادت خودشان مردم نمى‏دانند سعادت ما اين است كه گوشت و روغن و برنج ما تأمين باشد شكممان سير باشد مردم هم همين جورى مى‏بينند اما آن كه آن بالا نشسته از ديدگاه ابدى نگاه مى‏كند او كه اينجورى نگاه نمى‏كند او مى‏گويد بايد من اين مملكت را بسازم يك طورى كه استعمار نتواند تسلط پيدا كند استكبار نتواند تسلط پيدا كند من بايد صنعت اساسى و صنايع مادر در اين مملكت راه بيندازم. امام فرمود استقلال آزادى و جمهورى اسلامى كه شما مى‏گوييد الان درصدى از آن پياده شده تا وقتى ريشه‏هاى وابستگى اقتصادى را قطع نكنيد نمى‏توانيم بگوييم ما استقلال داريم استقلال سياسى ما الان داريم فقط ولى نه استقلال فرهنگى داريم نه استقلال اقتصادى، تا استقلال اقتصادى فراهم نشود استقلال فرهنگى كه اصلى‏ترين درجه استقلال است آن هم تأمين نمى‏شود بله از نظر سياسى مستقل هستيم نه شرقى و نه غربى واقعيت دارد هيچ كس نمى‏تواند به ما دستور بدهد مستقل‏ترين كشور دنيا هستم اما از نظر اقتصادى چى كه بايد قطع كنيم اين ريشه‏ها را ما هنوز وابسته هستيم مردم كه با اين كار ندارند خيلى‏ها با اين مسايل كار ندارند كه حالا اين قدر سد راه افتاده اين قدر زمين زير كشت رفته اين قدر در كشاورزى ما خودكفا شده‏ايم اين قدر در صنايع نظامى در صنايع ما در پيشرفت كرده‏ايم فقط كسى كه دارد درست فكر مى‏كند يعنى بحث او بحث رضايت نيست بحث سعادت و خوشبختى است با معيار درست كه آينده را هم دارد در نظر مى‏گيرد او هست كه مى‏تواند درست فكر كند و درست انجام بدهد فرزندان ما مى‏خواهند چه كار كنند در مقابل استكبار نسل‏هاى آينده مى‏خواهند چه كار بكنند نسل مسلمان شيعه مى‏خواهد چه كار كند بايد فكر بكنيم به اين قضيه پس اگر ما قائل بشويم به اين كه سعادت مساوى است با رضايت اين همه مستكبر دارند جنايت مى‏كنند در حق ديگران و راضى نگه داشته‏اند آنها را نيازمندى‏هاى مادى آنها را تأمين كردند راضى نگه داشتند آنها را آنها ديگر اصلاً جنايت نكردند اصلاً ظلم نكردند چون حق ديگران را خورده‏اند، چرا چون آنها را از نظر آگاهى آن قدر ضعيف نگه داشته‏اند مستضعف فكرى به اينها مى‏گويند از نظر فكرى اينها مستضعف نگه داشتند كه اينها فكر مى‏كنند دنيا يعنى همين كه اينها دارند يك سرى از ديگر كشورها را با چيزهاى ديگر راضى نگه داشتند مثلاً با ورزش اگر كشورشان در جام جهانى ببرد شما اين برنامه را حتماً نگاه كنيد جمعه شب‏ها نمى‏دانم الان ادامه دارد، به نام ورزش از نگاه ديگر حتماً تماشا كنيد كه فرض بفرماييد سياست‏هاى برزيل چگونه با جام جهانى پيوند مى‏خورد با سياست‏هاى خيلى از كشورهاى ديگر براى اين كه سر و صداى مردم را بخوابانند مثلاً چقدر سرمايه‏گذارى مى‏كنيد در فوتبال كه مثلاً جام جهانى را ببرند بعد خيلى از اين نارضايتى‏ها كم مى‏شود چند دهه مردم را همين طورى نگه داشته‏اند پدر مردم را درآورده‏اند مفت‏خورى‏هاى زيادى، برزيل كشور بزرگى است الان بدهكارترين كشور دنياست حالا بگو فوتبال مى‏بينى رديف عالى دارد نمره خوب دارد آرژانتين رديف خوبى دارد. بعد بيا پشت پرده را نگاه كن پشت پرده را نگاه كن پشت پرده فوتبال چى است فقر فلاكت گرسنگى جنايات بدبختى، مردم را ميليون‏ها نفر با فوتبال راضى نگه مى‏دارند همه مى‏گويند راضى هستيم پس رضايت ملاك سعادت نيست، اين نكته را فراموش نكنند دوستان كه استكبار و ظالمين هميشه سعى مى‏كنند با پايين نگه داشتن سطح آگاهى‏هاى مردم و اين كه اينها بو نبرند بله يك نعمت‏هاى ديگرى هم هست يك لذتهاى ديگرى هم هست يك خبرهاى ديگرى هم هست توقعات اينها را پايين نگه دارند تا اينها هميشه راضى باشند انسان كى ناراضى مى‏شود زمانى كه خبر داشته باشد كه او دارد دزدى مى‏كند و حقش را مى‏خورد و خودش مى‏تواند به خيلى جاهاى ديگر برسد الان محروم هستند مبارزين قبل از انقلاب اينجورى بودند اين بزرگانى كه الان انقلاب كردند امام‏قدس سره قيام كردند با اين سختى اينها براى چه راضى نبودند شاه حاضر بود اينها را سرتاپايشان را طلا بگيرد اگر مى‏خواستند همكارى كنند خود رسول‏اللَّه‏صلى الله عليه وآله ابوسفيان چقدر پيشنهاد داد ما بهترين دخترانمان را به تو مى‏دهيم بيشترين گوسفندها گاوها شترها بزرگ خودمان مى‏كنيم شما را ثروت به تو مى‏دهيم بى‏نيازت مى‏كنيم فقط حرف نزن، پا روى دُم ما نگذار مخالفت با ما نكن حضرت چى فرمود حضرت اگر خودش مى‏خواست مى‏گفت آره مثل خيلى از رهبرها بودند كه خودشان را فروختند به او پيشنهاد دادند رهبر يك گروه مبارز به او پيشنهاد دادند بيا ما فلان پست را به تو مى‏دهيم فلان پول را به تو مى‏دهيم راضى مى‏شد بعد مى‏گفت اعلى حضرت كمر بسته امام رضا هست و صلاح نيست ما با او مبارزه بكنيم اينها مسلمان هستند اسمش محمد رضا است از اين حرفها ما يادمان هست اينجا كه تظاهرات بود ماشين‏هاى شهربانى كه مى‏آمدند پشت بلندگو مى‏گفتند كسى امام رضاعليه السلام را خواب ديده گفته كارى با اين نداشته باشيد اين كمر بسته من است يك افسرى نشست پشت بلندگو مى‏گفت بعضى از آقايان روحانيون مگر خودشان را نفروختند خبر نداريم نمى‏شناسيم كه فقط اين مرجع باشد رساله بدهد بيرون يك پولى برسد خلاصه به اين بگويند آيت‏اللَّه العظمى بعد ديگر كارى نداشت مى‏گفتند نبايد مبارزه كرد با شاه درست نيست مردم را خونشان را كى مى‏خواهد قيامت جواب بدهد اينجا بود كه پناه مى‏بردند به چيزهاى مقدس، كى مى‏خواهد قيامت جواب بدهد اين همه خون ريخته شده مثلاً حرفهاى آمريكا را مى‏زنند بعد يواشكى قافيه را باخته بودند بعد مى‏گفتند آى كى مى‏خواهد جواب اين خونها را بدهد جوانهاى بى‏گناه چرا بايد بروند كشته بشوند اسير شوند دست و پايشان اينجورى بشود مى‏گفتند ديگر، امام فرمود ما در جنگ حتى يك لحظه از عملكرد خودمان پشيمان نيستيم همه آيا اينجورى بودند مى‏گفتند پشيمان نيستيم اى كاش نمى‏گفتيم خيلى‏ها بودند مى‏گفتند اى كاش ما آن شعارهاى تند را نمى‏داديم يادتان هست چه كسانى بودند مى‏گفتند ما افراط كرديم شعارهاى تندى داديم خيلى زياده روى كرديم گفتيم مرگ بر آمريكا زياده روى كرديم جنگ جنگ تا رفع كل فتنه نبايد اينها را مى‏گفتيم اينها را مى‏گفتيم اينها حرفهاى گنده‏تر از دهانم بود بايد عاقلانه فكر كرد يك زمانى همين طورى بود در روزنامه بحث بود كه انقلاب ديگر دارد عقل‏گرا مى‏شود يعنى چه يعنى همه تا آن موقع ديوانه بودند از رهبر تا بسيجى‏ها همه خُل بودند بعد حالا ديگر دارد يواش يواش دارد عقل‏گرا مى‏شود ديگر دارند عاقلانه فكر مى‏كنند ديگر الان فكرشان فكر روز است اينجورى دارند فكر مى‏كنند مى‏گفتند الان هم به بسيجى‏ها مى‏گويند، مى‏گويند شما هنوز تفكر پنجاه و هفت دارى برو بابا از قافله عقب هستى »ان الذين اجرموا كانوا من الذين آمنوا يضحكون« مجرمين مى‏خندند به مؤمنين مسخره‏شان مى‏كنند اين يكى را لباس بسيجى پوشيده اسلحه دستش گرفته برو جمع كن بابا اين حرفها چى است گذشت اين حرفها بعضى‏ها هم از اين قالب مى‏آيند بچه چرا وقت تلف مى‏كنى بسيج هم شد آب و نان برو درس بخوان مهندس شو براى اين مملكت يك پزشك شو براى اين مملكت، مملكت پزشك احتياج دارد اين همه بسيجى رفتند كشته شدند كه چى اين تفكرات بود خيلى‏ها بودند پدرها بچه‏ها را اينطورى نصيحت مى‏كردند الان هم خيلى‏ها هستند مى‏گويند چه افراطهايى، دعاى كميل، جمكران، بهشت زهرا، جبهه چه شعارهايى مى‏داديم الان خيلى‏ها هستند كه حال و هواى جبهه را مسخره مى‏كنند اصلاً وقتى مى‏بينند خنده‏شان مى‏گيرد خيلى‏ها هستند الان اين روحيه را دارند مى‏گفت ما چقدر ساده بوديم يك زمانى نماز مى‏خوانديم، يعنى نماز خواندن پَخمگى بود يك زمانى كار خُل‏ها بود ساده بودند نماز مى‏خواندند الان خيلى‏ها هستند نمازخوانها را ساده‏لوح و ابله مى‏دانند امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايد در آخر الزمان حزب اللَّه‏ى را ابله و پخمه حساب مى‏كنند وقتى مى‏بينند مى‏گويند اينها چه خُل‏هايى هستند اينجورى مى‏گويند الان خيلى‏ها هستند كه به حساب اين كه آدمهاى منطقى عقل‏گرا تحصيل كرده‏اى هستند نماز نمى‏خوانند روزه نمى‏گيرد اين را خلاف عقل مى‏دانند ريش گذاشتن را خلاف عقل مى‏دانند بايد ما بتراشيم صاف صافش كنيم ريش گذاشته‏ايم خلاف عقل است و خيلى از مسايل ديگر بايد دقت كنيم اين مسئله خيلى ريشه بزرگى دارد حالا چون نمى‏توانم خيلى وارد اين قضيه بشوم اگر وارد اين مسئله بشويم بحث ديگرى اصلاً شعبه ديگرى بايد وارد آن قضيه بشويم من مجبورم در اين تذكرات اخلاقى كه داريم مى‏دهيم مسايل سياسى را هم عرض كنم بعضى وقتها چون لازم است آگاهى‏هاى سياسى براى دوستان بخصوص در اين ايام بماند بحثى ديگر داريم كه جدا كردن كمال رضايت هست از كمال لذت كه اصلاً كمال رضايت با كمال لذت فرق دارد انشاءاللَّه بعد خدمتتان عرض خواهم كرد.

والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته