جلسه 006 - سعادت و شقاوت
شماره جلسه
6
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 006 - سعادت و شقاوت

سعادت و شقاوت

جلسه گذشته بحثمان بر سر تفسير سعادت و خوشبختى به سرور و خوشى و غم و اندوه بود غم و اندوه يعنى مثلاً بگوييم كه سعادت همان خوشى و سرور است هر جا خوشى بود و خوشحالى بود آنجا سعادت است و هر جا غم و اندوه بود آنجا بدبختى و شقاوت است بحثمان بر سر تفسير اين بود كه عرض كرديم كه اين تفسير، تفسير درستى نيست چرا چون همه جانبه نيست همه جوانب امر با اين تفسير در نظر گرفته نمى‏شود خيلى جاها هست انسان خوش است خوشحال هم است اما واقعاً آن مايع خوشى و خوشحالى مايع سعادتش نيست و بعد از مدتى خوشى و خوشحالى گريه‏ها دارد به خاطر آن خوشى و خوشحالى كه كرده و متوجه مى‏شود اشتباه كرده الكى خوش بوده خلاصه خوشى درست و حسابى نداشته، بحث كه كرديم در آخر جلسه گذشته اين بود كه خوشى سرور غم بيشتر مربوط به تصورى است كه انسان مى‏كند يعنى شما در شادى و خوشى‏ها بيشتر يك تصور انسان را شاد مى‏كند تصور رسيدن به آرزوها تصور برآورده شدن حاجت‏ها در غم‏ها هم همين طور است از دست دادن يك چيزى يا چيزى كه ما مى‏خواستيم به آن نرسيديم بيشتر از در يك خوشى و شادى بيشتر از خود واقعيت خارجى تفكرش انسان را شاد مى‏كند و در يك غم و ناراحتى بيشتر از واقعيت خارجى تفكرش انسان را اذيت مى‏كند و خيالش انسان را اذيت مى‏كند لذا نتيجه گرفتيم فكر را بخصوص در مورد غم‏ها و غصه‏ها كنترل كرد و جلسه قبل در مورد اين توضيح داديم فقط وعده كرده بودم يك چند تا روايت از معصومين‏عليه السلام در مورد غم و غصه خدمتتان عرض كنم كه عرض كنم خدمتتان اولين روايت چهار روايت را من انتخاب كردم از اميرالمؤمنين‏عليه السلام كه اولى آن اين است )اللَّه‏م يذيب الجسدهم( يعنى غصه غم بدن را آب مى‏كند زياد غصه خوردن زياد غم داشتن باعث آب شدن بدن مى‏شود آب شدن بدن فقط بحث لاغرى نيست در يك روايت ديگر مى‏فرمايد )اللَّه‏م يهدم الجسد( بدن را منهدم مى‏كند يعنى اصلاً داغون مى‏كند بدن را غم و غصه زيادى، على‏عليه السلام مى‏خواهد تأثير روح بر جسم را تأثير و تأثر متقابلى هست اينجا بين روح و جسد مى‏خواهد اين را بفرمايد كه انسان وقتى غم و غصه مى‏خورد فشار زياد مى‏آيد ديگر الان ثابت شده الان هر وقت مى‏روى دكتر زخم معده است زخم اثنى عشر است انواع ورم‏ها و زخم‏هاى ديگر است كه مى‏گويند زياد حرص و جوش نخور عصبانى زياد نشو يعنى چه يعنى همين غصه خوردنها منشا خيلى از بيمارى‏ها هست كه تو آلان دارى و بايد روحيه‏ات شاد باشد در خيلى از بيمارى‏ها الان اينطورى است كه اگر بيمار خودش متوجه نشود و شاد باشد روحيه‏اش حفظ بشود بيمارى كاسته مى‏شود از آن و يا حتى ممكن است از بين برود اما ترس و تلقين و غم و غصه خوردن خودش بيمارى را زيادتر مى‏كند افزايش مى‏دهد )الحزن شىٍ الخلق( يعنى زشتى اخلاق است وقتى راجع به غم و غصه مى‏گوييم غصه‏هايى كه مربوط به دنياست درست نقطه مقابل غم دنيايى كه بيمارى مى‏آورد بدن را منهدم مى‏كند خلق را خراب مى‏كند و زندگى را از بين مى‏برد غم‏هاى آخرتى شيرين است و زندگى را هم شيرين مى‏كند چون انسان وقتى غم آخرتى داشت دنيا برايش بى‏ارزش مى‏شود نه از دست مى‏دهد كه فكر كارهاى دنيايى‏اش نباشد اين كه غلط است توضيح هم داديم در بحث روانشناسى عاقل و جاهل هم توضيح داديم راجع به اين قضيه بلكه مسايل و مشكلات دنيا برايش قابل تحمل است به قول شهيد مطهرى‏قدس سره كسى كه مار گزيده است دارد از درد مارگزيدگى به خودش مى‏پيچد آن از نيش زنبور آن لحظه دردى را احساس نمى‏كند كسى كه در آخرت بگيرش درد دنيايى نمى‏تواند او را از كار بياندازد وقتى نينداخت خوشحال و شاد است عصبانى نمى‏شود به خاطر دنيا خلاصه سهل و آسان مى‏گيرد زندگى را سخت‏گير نيست اينجور نيست كه اگر فرشش سوخت يعنى دنيا به آخر رسيده جونش بند باشد به دو تومان پولش گفته بود حضرت عزرائيل ملك الموت آمده بود يكى را جانش را بگيرد گفته بود من مأمورم يا جانت را بگيرم يا يك مقدار از درهم‏هايت را بگيرم گفت جانم را بگير اما دست به درهم‏ها نزن، حالا بعضى‏ها جانشان بسته شده به دنيا اگر يك تلنگرى به دنيا بخورد آنها سكته مى‏كنند فشار خونشان مى‏رود بالا گفتند كه قطع‏نامه پانصد و نود و هشت كه شد خوب يك عده‏اى از تجار باختند سرشان كلاه رفت سكته كردند و مردند و يك قطعه‏اى در بهشت زهرا به نام پانصد و نود و هشت بايد تدارك مى‏ديدند براى اينجور افراد حالا اينجورى است ديگر مى‏فرمايد )الحزن شىٍ الخلق( حزن و غم و اندوه اين زشتى خُلق است هم نشانه خلق زشت و روح زشت است و هم روح را زشت مى‏كند انسان غم و غصه اين چنينى داشته باشد و مردم هيچ كس نمى‏پسندند يعنى شما در فرهنگ بى‏دين‏ترين افراد كه مطالعه كنيد آدم‏هايى كه براى دنيا حاضرند اخلاق شيرينى زندگى ادب عاطفه را زير پا بگذارند محكوم هستند در تمام ادبيات جهان مطالعه بكنيد اين وضعيت هست آدم‏هاى بخيل آدم‏هاى خسيس آدم‏هايى كه بسته شده‏اند به ماديات مورد خدمت قرار گرفته‏اند كثيف‏ترين فرهنگ‏ها را شما مطالعه كنيد فرهنگ غرب آمريكا يك نمونه‏اش است فيلم‏هايشان را كه نگاه بكنيد در فيلم‏ها هرگز از اين چيزها تعريف درست و حسابى نكرده‏اند يعنى بدترين آدم‏ها بى‏فرهنگ‏ترين مردم وقتى مى‏آيند فيلم هم بسازند ممكن است در فيلم‏شان جنايت باشد موارد سكس و خشونت باشد اما به مسايل اخلاقى اين چنينى مى‏رسند آنها دقيقاً مثل اخلاق اسلامى هست برخوردهايشان در فيلم‏ها هم كه نگاه كنى فيلم سينمايى‏هايشان هم كه نگاه كنى افراد اين چنينى مورد خدمت قرار گرفته‏اند نقطه مقابل آرتيس فيلم هميشه آدمى است كه بند به ماديات نيست اينجورى است در روانشناسى‏شان كه مطالعه كنى در فيلم‏هايشان هم همين طور است يعنى همه اين را مى‏فهمند همه متوجه مى‏شوند كه زشتى روح است اين، و اين زشتى حال همه را به هم مى‏زند آن قدر حال همه را به هم مى‏زند كه بى‏فرهنگ‏ترين افراد كثيف‏ترين فرهنگ كه فرهنگ غرب است وقتى مى‏خواهند فيلم بسازند متوجه اينجور كثافت‏ها هستند در فيلم‏هايشان مى‏آورند اينها را چهره منقور فيلم هميشه يك آدم بخيل و خسيس اگر بخواهند بحث اين مسايل باشد مى‏بينى كه هست كسى كه حاضر است به خاطر مطامع دنيايى خودش حاضر است ديگران را بكشد حاضر است تجاوز بكند حاضر است جنايت بكند ولى خودشان خُلقاً اينجور هستند امپرياليزم آمريكا خلقاً خودش يك همچو موجودى است امپرياليزم اوج خودخواهى است ببينيد شما در هائيتى دارند چه كار مى‏كنند در سومالى چه كار دارند مى‏كنند در كشورهاى ديگر دارند چه كار مى‏كنند در الجزاير دارند چه كار مى‏كنند در كشورهاى مختلف دنيا همه‏اش همين است كه ما مى‏خواهيم دنياى آبادترى داشته باشيم ديگران حق نفس كشيدن ندارند نژاد ما، ما بايد بهترين زندگى را داشته باشيم لذا اورانيوم نفت، مس، طلا، همه را بايد غارت كرد آنها هفته‏اى دويست و پنجاه هزار كودك مى‏ميرد از گرسنگى بميرد ما دانس‏مان برقرار باشد خوردنمان برقرار باشد دهها تن گندم را مى‏ريزند در دريا از بين برود ولى به گرسنه‏ها نمى‏دهند بخورند براى اين كه سياست‏شان اينطورى باشد اما در مقام ساخت فيلم كه برمى‏آيند نمايش كه مى‏خواهند بدهند مى‏بينى كه دقيقاً اين را مورد توجه قرار مى‏دهند يعنى يك قضيه فطرى است اين مسئله كه حزن و غصه خوردن و غم خوردن به خاطر دنيا هم روح را زشت مى‏كند و هم زشتى روح است. على‏عليه السلام مى‏فرمايد زشتى روح است اين را هيچ كس نمى‏پسندد )الغم مرض النفس( غم مرض نفس است مرض روحى است روح هم مريض مى‏كند و هم مرض روح است پس فكر را اگر در غم و غصه‏ها ما نتوانيم كنترل بكنيم سر از جاهاى بدى درمى‏آوريم تجارب تلخى كه ما ديده‏ايم و داستانهاى زيادى كه ما شنيديم و در تاريخ خوانده‏ايم حاكى از اين است كه بسيارى از بدبختى‏ها جنايات مشكلات مصيبت‏ها فجايع مال اين است كه شخص يا اشخاص نتوانستند فكرشان را در موقع مصايب كنترل كنند يعنى مسئله اينقدر برايشان حاد بوده كه يك دفعه دست به تصميم‏هايى زدند تصميم‏گيرى‏ها كردند كه نبايد مى‏كردند فرار از خانه مثلاً وقتى نگاه مى‏كنى مى‏بينى طرف فرار از خانه كرده اما جوان را وقتى مورد مطالعه قرار مى‏دهى دختر و پسر نوجوان را كه چرا فرار از خانه كردى مى‏بينى كه مشكلاتشان آن قدر حاد نيست كه منجر به فرار از خانه بشود اما فكر اين قدر اذيت مى‏كند او را بيشتر از واقعيت خارجى است بعد مى‏آيى در واقعيت خارجى مى‏بينى كه مسئله آنجورى هم نيست كه آدم فكر بكند كه حالا اين لازم بوده از خانه فرار بكند خودكشى‏ها خيلى از اين خودكشى‏ها كه مورد مطالعه قرار مى‏دهيم خوب ما مورد داشتيم دختر پسر مى‏آيند اينجا چند روز پيش يك خانمى اتفاقاً همين جا مى‏خواست رگش را بزند من جلويش را گرفتم بعد وقتى مى‏نشينى پاى صحبت‏شان كه مسايلشان را مطرح بكنند مى‏بينى مطلب آن قدر نيست كه آدم بخواهد خودش را بكشد خودكشى كشك نيست آدم خودش را بكشد مادام در جهنم گرفتار است يكى از گناهان كبيره است و از بزرگترين گناهان كبيره است خودكشى قتل نفس، فكر اين قدر اذيت كرده طرف را كه يا فرار از خانه مى‏كند يا خودكشى مى‏كند يا آدم مى‏كشد از ناراحتى اين قدر ناراحت مى‏شود كنترل از دستش مى‏رود مسئله به قدرى بزرگ مى‏شود كه مى‏بينى يك چاقو زد به زنش يا بچه‏هايش را مى‏كند بابايش را مى‏كشد مادرش را مى‏كشد همين چند روز پيش در روزنامه نوشته بود كه طرف در دادگاه خودش وكيل بوده در دادگاه اسلحه را درآورده قاضى و مادرزن و زن و همه را زده كشته ولى واقعاً مسئله او اينقدر حاد بوده كه سه تا قتل انجام بدهد به خاطرش مى‏بينم كه اينجورى نيست خيلى وقت‏ها تصميم‏هايى كه ما مى‏گيريم مى‏بينيم كه ناشى از فكر است عصبانى مى‏شويم هيجان مى‏آيد سراغمان يك تصميم مى‏گيريم اما اصل قضيه را بنشينيم بشكافيم مى‏بينيم مسئله حادى نيست مثلاً از خانه فرار كردن خودكشى كشتن اين و آن و اعمال ناجور به هر حال انسان اگر نتواند فكرش را كنترل كند به خصوص در غم‏ها و غصه‏ها و مصائب منشا فتنه‏هاى زيادى مى‏شود هم براى خودش هم براى ديگران در تاريخ مى‏بينيم يك نفر عصبانى شده يك مشكلى برايش پيش آمده كار را به يك جنگ كشانده جنگ قبيله‏اى جنگ كشور كشانده دو تا افتاده‏اند به جان همديگر براى اين كه مثلاً دو تا آدم نتوانستند خودشان را كنترل كنند عصبانى شدند و يك تصميمى گرفته‏اند بعد كار به جنگ كشيده چقدر فكر مهم است الان هم همين طور است الان هم مثلاً در كشورهاى قدرتمند كسى بخواهد پا روى دُمشان بگذارد به آنها برمى‏خورد كرستيفر وزير خارجه آمريكا لعنة اللَّه عليه گفته بود ملت ايران ملت ياغى هستند ملت و دولت ياغى هستند اينها بايد اصلاً كشته بشوند نسل‏شان را برداريم براى چه براى اين كه جلوى مفت خورى آمريكا را مى‏خواهند بگيرند خيلى از جنگها را تاريخ‏شان را مورد مطالعه قرار دهى مى‏بينى منشا روانى اين چنين داشت طرف نشسته در يك برهه‏اى از زمان تصميم گرفته، حالا آنها كه آدم‏هاى دنيا طلب و سلاطين هميشه اينها خصوصياتشان اين است در مؤمنين و مسلمانها نبايد اينجورى بشود كه در مصائب و مشكلات انسان را وادار كند به آن قضاياى اين چنينى براى همين تدابير زيادى در دين و احكام دينى آمده كه فكر در موقع مصائب و غم‏ها و ناراحتى‏ها كنترل بشود يك دفعه تصميم مى‏گيرد طلاق بدهد زنش را، براى چه طلاق بدهى مسئله را كه مى‏شكافى مى‏بينى مسئله حادى نبوده نه من حتماً بايد طلاق بدهم يا زن مى‏گويد من مى‏خواهم طلاق بگيريم جلويش را هم باز بگذارى خودخواهى‏ها را سر از يك جاهاى عجيب و غريب آدم درمى‏آورد گفته بود مثلاً شوهرم به سگ من احترام نگذاشته بود مى‏خواهم طلاق بگيرم سگم را نبوسيده مى‏خواهم طلاق بگيرم به اينجا هم مى‏رسد آدم سگم را نبوسيده يعنى سگ از شوهرش ارزشش بيشتر بوده كار به اينجا مى‏كشد براى آدم، از مجموع بحثى كه جلسه گذشته و اين جلسه كرديم اين نتيجه را مى‏گيرم كه سعادت را نمى‏شود به خوشى و خوش بودن معنا كرد علت آن را هم عرض كرديم كه چه بسا خوشى‏هايى كه انسان دارد اما پشتش غم و غصه است خوشى گفتم هر جا سعادت باشد خوشى هست همانطورى كه هر جا سعادت باشد لذت هم هست اما عكسش درست نيست كه اگر لذت بود سعادت است و اگر خوشى بود سعادت است اين درست نيست بررسى كنيم كه اصلاً مفهوم سعادت از كجا آمده مفهوم سعادت همانطور كه عرض كردم جلسات گذشته سعادت با مصلحت پيوند دارد و لذت با غريزه پيوند دارد و با مطبوع بودن و غير مطبوع بودن لذت و رنج پيوند دارد مفهوم سعادت يك مفهوم عقلى است يعنى قوه عاقله مفهوم سعادت را براى انسان مى‏سازد يعنى انسان با اين قوه عاقله‏اش مى‏نشيند رنج‏ها را حساب مى‏كند لذتها را حساب مى‏كند و مقايسه مى‏كند اينها را با همديگر و جوانب مختلف را در زندگى در كارها درنظر مى‏گيرد و به هر حال در مجموع راهى را انتخاب مى‏كند كه به خوشى و لذت بهتر كاملتر و طولانى‏تر بيانجامد و در عين حال درد الم ناخوشى كم بشود انسان اينطورى هست يعنى دنبال اين است عقل اين كار را مى‏كند مى‏گويد اگر قرار ات خوشى باشد خوشى طولانى‏تر و مداوم‏تر و اگر قرار است رنج باشد رنج كمتر عقل ضد رنج است ضد درد و غم است و طرفدار لذت و خوشى است اما كدام لذت، لذتى كه بچربد به غم و غصه‏ها لذتى كه پايدارتر باشد اين مهم است يك جمله‏اى دارد كه من بعداً مفصل خدمتتان توضيح خواهم داد. حضرت على‏عليه السلام كه على را با لذت موقت چه، خير نيست در لذتى كه باقى نمى‏ماند عاقل دنبال لذت موقت نمى‏رود عاقل دنبال لذت طولانى‏تر و جاودانه مى‏رود حالا بحث آن مى‏ماند براى جلسات آينده ولى به هر حال آن كه تشخيص سعادت مى‏دهد قوه عاقله است يعنى قوه عاقله است كه مصلحت سنجى مى‏كند مى‏گويد مصلحت اسير لذت نيست قوه عاقله دنبال چى است قوه عاقله دنبال مصلحت است مصلحت را مى‏خواهد بداند چى هست مصلحت يعنى چه مصلحت يعنى انسان بنشيند فكر كند همه جوانب كار را در نظر بگيرد آن كارى كه فايده و رفاه و لذت و آسايش بالاترى دارد آن را انتخاب مى‏كند و مى‏گويد اين مصلحت است و بقيه مصلحت نيست اين را مى‏گويند مصلحت انديشى اين كار قوه عاقله است لذا افرادى كه قوه عاقله‏شان غلبه بر غرايض‏شان ندارد آنها دنبال سعادت هم نمى‏گردند مى‏گويند دنبال سعادت مى‏گرديم اما واقعاً سعادت را نمى‏خواهند به آن هم نمى‏رسند چرا، چون اگر كسى عقلش غلبه بر غريزه‏اش نداشته باشد غريزه دنبال لذت مى‏گردد دنبال مصلحت نيست فقط هر جا لذت باشد آن هم لذت نقد نه لذت نسيه، بيشتر دنبال لذت نقد است اگر حتى لذت نسيه هم مى‏خواهد براى اين كه يك ذره بيشتر طول بكشد لذا اگر انسان قوه عاقله‏اش كه قوه مصلحت سنجى و سعادت‏يابى است كار نكند او به دنبال سعادت نمى‏تواند بگردد افرادى كه متقابلاً غرايض‏شان بر قوه عاقله‏شان غلبه دارد آنجا نه آنها دنبال راحتى مى‏گردند نماز نمى‏خوانند براى چه بلند شوم خواب شيرينم را حرام كنم براى چه وضو بگيرم راحت اين است كه بخواهم روزه براى چه روزه بگيرم يك ماه براى چه گرسنگى و تشنگى بدهم به خودم اين اسارت در غريزه است غريزه مى‏گويد كى مى‏گويد تو روزه بگيرى لذا ما الان داريم مسلمانهايى كه نمازشان را مى‏خوانند ولى روزه نمى‏گيرند يا مسلمان اسمى هستند نماز نمى‏خوانند يا نماز مى‏خوانند اما نماز صبح نمى‏خوانند من از اينها را مى‏شناسم كسانى كه با نماز صبح هيچ راهى ندارند مى‏گويند آقا من نماز صبح را تخت مى‏گيرم مى‏خوابم ظهر و عصر را مى‏خوانم مغرب و عشا را هم مى‏خوانم اگر رسيدم نماز صبح را قضا مى‏كنم نرسيديم هم كه با خدا نداريم ما يك جورى با خدا كنار مى‏آييم، يعنى آدمهاى اينجورى هم داريم مسلمان هستند اما اگر جبهه پيش بيايد نه، صف اول هم مى‏آيد يك انگشتر بزرگ عقيق هم دستش مى‏كند تسبيح نيم مترى شاه مقصود هم دارد اما اگر يك موقع بگويى يك نگاه به طرف جبهه بكن نگاه نمى‏كند مثلاً بگويى كه حتى فيلمش را نگاه كن از نگاه كردن فيلمش هم ناراحت است يكى از آنها را من برخورد داشتم با او به او گفتم كه ما مى‏خواهيم برويم تيراندازى كنيم در تهران هم بود گفتيم مى‏خواهيم تمرين تيراندازى كنيم بيا برويم مى‏گفت نه نمى‏آيم هر كارى كرديم گفت نمى‏آيم بعد فهميديم گفت اگر من بيايم مسئوليت مى‏افتد گردنم بيايم ياد بگيرم تيراندازى يك موقع هم اگر جنگ شود من مجبورم اسلحه دست بگيرم ضرورت بشود از الان نمى‏آيم كه هيچ مسئوليتى نداشته باشم حتى اين قدر محاسبه‏گر هستند جبهه نه، باز من مى‏شناسم كسانى را كه حج نمى‏روند مى‏گويد كى حال دارد برود يك ماه در اين گرماى عربستان گرما بخوريم براى چه، چه حجى يا مى‏روند مى‏آيند فحش مى‏دهند ديدم من مسلمانهايى كه مى‏روند حج و مى‏آيند به جاى اين كه از اين همه نعمت‏هاى معنوى كه آنجا هست لذت ببرند مى‏گويند عجب غلطى كرديم پدرمان درآمد پُختيم آنجا اين هم وضعيت غالب بودن غريزه است بعضى از هم از زور جهنم است يا اين كه از زور محيط مثلاً، بعضى‏ها محيز وادار مى‏كند به روزه‏گرفتن و نماز خواندن در رودربايستى گير كردند والا اگر آنها را رها كنى در يك محيط خارج از كشور برود ديگر نه نمازى نه روزه‏اى در محيط مذهبى هست و مى‏شناسند او را مجبور است اين بالاخره برود مسجد مجبور است روزه هم بگيرد مجبور هست خلاصه در رودربايستى هست گير كرده نمى‏داند چه كار كند وقتى پاى درد دلشان مى‏نشينى، بميرم براى دلشان خلاصه خيلى درد دارند غصه حسابى دارند مى‏نشينى پاى درد دلشان مى‏بينى كه خيلى دلشان از خدا خون است از دست خدا، يكى از آنها مى‏گفت كه قد نزديك دو متر قد يك صد كيلويى هم وزن داشت عارق مى‏زد و غُر مى‏زد مى‏گفت كه من آخر براى چه سيگار نكشم براى چه كه چى يك ماه چه فايده‏اى دارد اگر مى‏خواهيد كمك كنيد به فقرا جاى آن پول مى‏دهيم چرا جلوى خودمان را مى‏گيريم محدوديت جلوى ما ايجاد مى‏كنيد بگوييد پول بدهيد جاى آن حاضريم پول بدهيم ولى خودمان را محدود نكنيم تا اين حد هم مى‏آيند مى‏خواهم بگويم وقتى مى‏گويم غريزه شما نرويد در غير مسلمانها ما بايد خودمان را امتحان كنيم و خودمان را اصلاح بكنيم كه نگوئيم نقد را بچسب قيامت كه نسيه است اينجورى حرف نزنيم اينجورى نگوييم، خوب دو تا سوال مهم است اين دو تا سوال را الان جواب نمى‏دهم به خاطر اين كه در نتيجه بايد صحبت بشود اينجا هم بد نبود كه روى آن كار بشود اما چون چند جلسه قبل توضيح مبسوطى در اين مورد دادم ديگر مى‏ماند براى بعد خيلى مهم است و آن اين است كه چه موقع انسان قوه عاقله به او غلبه دارد و چه موقع مصلحت انديشى واقعى است يعنى ما كى مى‏توانيم بگوييم ما مى‏توانيم مصلحت انديشى بكنيم مصلحت انديش در توان چه كسى است براى اين كه انسان سعادت طلب بشود و مصلحت انديش باشد چه چيزهايى را نياز دارد اين دو تا سوال بماند براى جلسه آينده، پس نتيجه مى‏گيريم هر كسى به دنبال سعادت نيست چون هر كسى قوه عاقله‏اش غلبه بر غرايز و اميالش ندارد خيلى‏ها همين غرايز و اميال به آنها غلبه دارد و آنها هر جا غريزه دستور بدهد دنبال همان هستند و سعادت يك مفهوم عقلى است نه يك مفهوم غريزى اين مهم است يعنى وقتى نتيجه بگيريم كه سعادت يك مفهوم عقلى است با غريزه دنبال سعادت نمى‏شود گشت چون مثل اين مى‏ماند كه شما با چشم بخواهيد دنبال صدا بگرديد صدا گوش مى‏خواهد كه متناسب با فركانس باشد با چشم كه مخصوص گرفتن طول موج است شما نمى‏توانيم دنبال فركانس بگرديد با غريزه دنبال سعادت كسى نمى‏تواند بگردد تنها كسانى دنبال سعادت مى‏گردند كه قوه عاقله‏شان غلبه بر غريزه‏شان داشته باشد به خاطر اين است كه عقل هر لذتى را تجويز نمى‏كند گفتيم كه صحبت شد مفصل راجع به آن عقل هر لذتى را تجويز نمى‏كند و همچنين عقل هر درد و رنجى را محكوم نمى‏كند خيلى از رنج‏ها سختى‏ها و دردها است كه عقل مى‏گويد خوب است شما برويد اين سختى را بكشيد اما در آن خير است در آن سعادت است براى همين عقل هيچ وقت با لذت و غريزه با هم ديگر جور درنمى‏آيند يك نظر بشوند اينجورى نيست غريزه مى‏گويد هميشه لذت خوب است و هميشه درد و رنج و الم بد است عقل مى‏گويد نه خيلى از لذتها خوب نيست و خيلى از رنج‏ها هم خوب است خوب حالا اين بحث تمام شد يعنى بحث سعادت و خوشى دارد يك بحث ديگر مى‏شويم به نام سعادت و آرزو عده‏اى گفته‏اند كه سعادت در اين است كه انسان به آرزوهايش برسد هر انسانى كه به آرزوهاى خودش رسيد سعادتمند است و هر انسانى كه به آرزوهايش نرسيد بدبخت است درجه كامل سعادت اين است كه انسان به همه آرزوهايش برسد درجه كامل بدبختى هم اين است كه انسان به هيچ كدام از آرزوهايش نرسد حد وسط اين دو تا اين است كه هر كسى به تعداد بيشترى از آرزوهايش نائل شده باشد از درجه بيشترى از سعادت و خوشبختى برخوردار است و كسى كه كمتر آرزوهايش تحقيق پيدا كرده باشد كمتر از خوشبختى برخوردار است ولى مطلقاً رسيدن به آمال و آرزوها همان خوشبختى است خوب اگر ما قبول كنيم اين تعريف را كه بله رسيدن به آرزوها همان خوشبختى است با يك مشكل روبرو هستيم و آن اين است كه يعنى با يك نتيجه‏گيرى روبرو هستيم آن نتيجه‏گيرى اين است كه مقدمه‏اش را بگويم مقدمه‏اش اين است كه اولاً انسانها آرزوهايشان مختلف است يعنى بر اساس ميزان ديدى كه دارند بر اساس معرفت‏شان و آگاهى‏شان نوع آرزوهايشان فرق مى‏كند الان يك بچه پنج ساله بگويى تو چه آرزويى دارى مى‏گويد من آرزو دارم دختر باشم مثلاً من آرزو دارم ده تا عروسك داشته باشم مثلاً نيم مترى و چقدرى همين طورى مى‏بينى سفارش مى‏دهد به يك پسر بچه پنج ساله بگويى آرزويت چيست؟ مى‏گويد من يك دوچرخه داشته باشم خيلى زور بزند مى‏گويد من يك دوچرخه داشته باشم حالا به يك نفر بيست ساله بگو كه آرزويت چيست؟ او مى‏گويد من دوچرخه داشته باشم يك دختر بيست ساله بگويى آرزويت چيست؟ بگويد من يك عروسك مى‏خواهم نمى‏گويد ديگر، به يكى بگويى آرزويت چيست؟ مى‏گويد من در فلان رشته دانشگاهى قبول شوم فارغ التحصيل شوم مدارج عاليه آن را طى بكنم به يكى ديگر مى‏گويى آرزويت چيست مى‏گويد اى بابا درس چى چى است حيف نيست وقت بگذارم درس بخوانم من آرزويم اين است كه ماشين داشته باشم مثلاً اتوبوس داشته باشم مشكلم حل مى‏شود يك كيسه پول به ما بدهند يك خانه مثلاً داشته باشم چهار تا زن داشته باشم به جاى اين كه يك دانه زن داشته باشم چهار تا زن داشته باشم آرزوها در همين حدود بعضى‏ها اينطورى آرزو مى‏كنند به يكى مى‏گويى آرزويت چى است مى‏گويد آرزويم اين است كه يك آزمايشگاه مجهز در خانه‏ام باشد يكى ديگر مى‏گويد آرزويم اين است يك كارگاه داشته باشم بعد يك خانه پنج طبقه داشته باشم فرق مى‏كند افراد با همديگر، آرزوها متفاوت است آرزوى كسى هم به كس ديگ تحميل نمى‏شود هر كس هم خلاصه آن عينكى كه زده دنيا را همان رنگى مى‏بيند يعنى بقيه افرادى كه در جامعه هستند خيلى‏ها آنها برايشان نامفهوم است كارهايشان زندگى‏شان دوندگى‏شان، بيشترين تعجب‏ها را مى‏كنند بخصوص در ناحيه افراد حكيم و عاقل و جاهل در روانشناسى عاقل و جاهل عرض كرديم ديگر يكى از خصوصيات جاهل اين بود كه )الجاهل يستوحش مما يأنس به الحكيم( فرد نادان و جاهل نسبت به چيزى كه فرد عالم و فهميده انس دارد او وحشت دارد فرد دانشمند حكيم فرزانه عالم به چيزهايى انس دارد كه اصلاً فرد جاهل حوصله‏اش نمى‏گيرد وحشت مى‏كند دو روز بخواهد پا به پاى عالم بيايد مى‏برد فرار مى‏كند يك جوانى مثلاً مى‏بينى كه كشته مرده فرمولهاى شيمى است صبح تا شب مى‏نشيند پاى فرمولهاى شيمى لذت مى‏برد درس بخواند كتاب بخواند تحقيق كند به بابايش بگويد تو هم بيا اين كار را بكن باباى همان پسر است ولى مى‏بينى اصلاً حوصله كار بچه‏اش را ندارد به زنش بگويى مى‏گويد من اصلاً نمى‏دانم اين دارد چه كار مى‏كند اصلاً تحمل كارهاى شوهرش ندارد ميزان معرفت‏ها شناخت‏ها مختلف است )تعجب جاهل من العاقل اكثر من تعجب عاقل من الجاهل( تعجب افراد جاهل از افراد عاقل خيلى بيشتر از تعجب عقلا است از جهال، خيلى‏ها مثلاً مى‏گويند اين چه آرزو است كه دارى اين را نگاه كن دلش خوش است چه چيزى را خواسته همديگر را درك نمى‏تواند بكنند آن مشكلى كه پيش مى‏آيد اينجاست اگر قبول كنيم سعادت مساوى است با رسيدن به آرزوها از آن جهت كه آرزوها مختلف است سعادت‏ها هم مختلف مى‏شود يعنى ما ديگر يك امر ثابت كلى به عنوان سعادت نوبشر نداريم نمى‏توانيم يك امرى را معرفى كنيم بگوييم بشر ناس مردم و انسان به وسيله اين ارام و خوش و شاد و خوشبخت هست و در غير اين صورت بدبخت است نه، ديگر تعريف ثابتى از سعادت ما معرفى نمى‏توانيم بكنيم به تعداد آدم‏ها آن موقع ما تعريف داريم از سعادت و خوشبختى ديگر امر ثابتى به عنوان سعادت نمى‏توانيم معرفى كنيم آن موقع اختلاف در طبع انسانها و فطرت انسانها و وحت روحى انسانها به وجود مى‏آيد آن وقت مى‏گوييم به تعداد آدم‏هايى كه روى زمين هست ما خوشبختى داريم و سعادت داريم آن وقت نتيجه‏گيرى‏هاى هم كه درباره سعادت شده چند صد تا، تا به حال فرمول دادند تعريف كردند از سعادت از اين چند صد تا فرمولى كه در مورد سعادت است بسيارى‏شان اصلاً با هم نمى‏خواند يكى مى‏گويد شما شرق بودى خوشبختى يكى مى‏گويد غرب بروى يعنى اصلاً زمين تا آسمان فرق دارد فرويد مى‏گويد شما قوه جنسى را جلويش را باز بگذاريد بشر راحت مى‏شود يك دانشمند ديگر مى‏گويد نه اصلاً كسى حق ندارد قوه جنسى را ارضا بكند قوه جنسى يك امر نحس و پوچ و بى‏مصرفى است كه انسان بايد سركوبش كند يك سره حالا كدام يك از اين دانشمندان راست مى‏گويند بالاخره آن موقع ديگر تعريف‏هاى مختلف در سعادت مكاتب مختلف از يك جهت توجيه مى‏شوند كه بله بالاخره آن هم يك نظرى است دارد از يك طرف هم محكوم مى‏شوند چرا محكوم مى‏شوند خوب يك مكتب هر مكتبى ولو نظرش با يك مكتب ديگر مخالف باشد اما از آن جهت كه يك فرمول كلى را ارائه مى‏دهد در فرمول كلى ارائه دادن محكوم است كسى حق ندارد فرمول كلى ارائه بدهد هر كى به آرزوى خودش هر چه تشخيص داد به عقلش رسيد، رسيد آن خوشبخت است در واقع اين تعريف يك ذره تنه به تنه تعريف قبلى مى‏زند چون انسان عرض كردم در خوشى‏ها انسان تصور رسيدن به آرزوهاست انسان خوش مى‏شود يعنى هر كى با هر چى خوش بود انسان كى خوش است موقعى كه برسد به آرزوهايش آنجا خوشبخت است خوب حالا يك مقدمه‏اى در مورد اين نظريه بگوييم بماند براى جلسه بعد بحث بيشتر و آن اين است كه اين نظريه الان غلط است اين نظريه كه مساوى است سعادت با رسيدن به آرزوها غلط است البته همانطور كه سعادت با لذت رابطه داشت يعنى هر جا كه لذت بود سعادت بود همانطور كه سعادت با خوشى هم رابطه داشت و هر جا خوشى بود سعادت بود بين سعادت و رسيدن به آرزوها هم نسبت وجود دارد واقعاً يعنى آن جاهايى كه سعادت هست انسان آرزوهاى خودش را برآورده مى‏بيند كه سعادتمند واقعى شده خواسته‏هاى خودش را برآورده مى‏بيند در جلسه بعد بيشتر در مورد نسبت آرزوها و سعادت توضيح خواهيم داد اما به هر حال به صورت مطلق ما اين را نمى‏توانيم بگوييم چرا؟ چون بسيارى از وقت‏ها افراد چيزهايى را آرزو مى‏كنند كه در نتيجه به ضررشان تمام مى‏شود و بعداً مى‏فهمند كه‏اى كاش اين چيز را نمى‏خواستند و هوس هم نمى‏كردند و به دنبالش هم نمى‏رفتند از خيلى از چيزها هم بى‏زار هستند و بدشان مى‏آيد كه بعد مى‏فهمند اشتباه كرده‏اند آن برايشان خيلى هم خوب بوده و سعادت داشته سعادت واقعى اين خصوصيات را دارد كه انسان اگر برسد به آن هرگز احساس نمى‏كند كه اشتباه كرده است و پشيمانى در سعادت او و نيل به سعادت وجود ندارد انسان اگر سعادت واقعى را كسب كرد هرگز پشيمان نيست نمى‏گويد پشيمان شدم اما در آرزوها پشيمانى و اشتباه وجود دارد شما چيزى را مى‏خواهى وقتى به آن مى‏رسيد مى‏فهميد كه اى بابا آش دهن سوزى هم نبود مى‏گويند بوى كباب شنيديم نمى‏دانستيم الاغ سرخ مى‏كردند بوى خوشى بوده بوى كباب بوده اما فهميديم كه الاغ است كه خوردنى نيست حالت به هم مى‏خورد خيلى‏ها مى‏گويند اگر ما برسيم به فلان دختر ديگر مشكل ما حل است ما با او زندگى كنيم ديگر خوشبخت خوشبخت هستيم مى‏رسند به هم بعد از شش ماه مى‏بينى دو تايى در دادگاه هستند و با فحش كارشان به جاى ديگر مى‏رسد يا اگر كاش من فلان چيز را برسم به آن مى‏رسد به آن كسب مى‏كند بعد مى‏بيند نه تلاش كرده رسيده به بدبختى تازه اين همه دويده خودش را رسانده به آن، بسيار پيش مى‏آيد براى ما هم بوده چيزهايى را مى‏خواستيم كه بعداً فهميديم بى‏خود مى‏خواستيم اشتباه بود خواستى نبوده اصلاً آن مردار بوده جيفه بوده به قول اين مثل گوشت الاغ بوده نبايد مى‏خواستيم از آن جهت كه در رسيدن به آرزوها اشتباه وجود دارد و در خواستن آرزوها اشتباه وجود دارد و در رسيدن به آرزوها پشيمانى وجود دارد برعكس در سعادت پشيمانى وجود ندارد و اشتباه هم وجود ندارد نمى‏توانيم بگوييم كه سعادت مساوى است دقيقاً با نيل به آرزو قرآن اين را در يك جمله خيلى زيبا بيان مى‏فرمايد، مى‏فرمايد )و عسى ان تكرهوا شى‏ء و هو خير لكم و عسى ان تحبوا شى‏ء و هو شر لكم، كتب عليكم القتال و هو كرهون لكم و عسى ان تكرهوا شى‏ء و هو خير لكم و عسى ان تحب شى‏ء و هو شر لكم( براى شما جنگ با دشمنانتان نوشته شد واجب شد واجب شد برويد جنگ كنيد اما شما بدتان آمد و چه بسيار چيزهايى پيش بيايد كه شما بدتان بيايد نه فقط جنگ و جهاد )و هو خير لكم( براى شما خير است خيلى وقت‏ها هم چيزهايى را هم دوست داريد خوشتان مى‏آيد در حالى )شر لكم( براى شما بد است شما متوجه نيست مثل وضعيت يك بچه مثال زدم يك بچه چى را آرزو مى‏كند بازى تفريح، خوش آمدن، لذت بردن و يك مادر اينجورى نيست يك مادر مى‏داند بچه‏اش خيلى چيزها را خوشش مى‏آيد ولى به صلاحش نيست نمى‏گذارد اين كار را بكند حضرت عباسى هر كدام از ما كه رفتيم مدرسه همه و ما هم درس خوانده‏ايم اينجا اگر ما پدر مادر مى‏گفت مثلاً هفت سالت شده دوست دارى بروى مدرسه يا دوست ندارى اگر مى‏خواهى هم نرو مى‏رفتيم همه ما، همه نمى‏رفتيم بعد هم مى‏رفتيم سر كلاس مثلاً معلم مى‏گفت زحمت كشيد ساعت هشت آمديد اما شما اصلاً به خودت زحمت نده دوست داشتى ساعت نُه بيا ساعت ده بيا بخواب اصلاً عزيز، تو يك ذره بخواب اگر شب بيدار ماندنى فيلم نگاه كردى بازى كردى بخواب ده بيا سر كلاس ما صبح بلند مى‏شويم برويم سر كلاس، اگر معلم مشق نمى‏داد بعد هم فلك نمى‏خواست بكند چوب دستش نبود آن موقع زمان ما اين كارها بود الان الحمدللَّه كه نيست خدا را شكر، تنبيه معلم و زور نمره انضباط و فشار اجتماع و فشار خانه و فشار مدير مدرسه و ناظم و اين چيزها نبود ما درس خوان مى‏شديم همه‏اش هم بدمان مى‏آمد از درس خواندن، امتحان، مشق تمرين رياضى بدمان مى‏آيد )و عسى ان تكرهوا شى‏ء و هو خير لكم( شما از خيلى از چيزها بدتان مى‏آيد اما خير است براى شما پدر مى‏فهمد مادر مى‏فهمد جامعه و بزرگترها مدير مدرسه و معلم مى‏فهمد فشار مى‏آورد به شما چه شما خوشتان بيايد چه خوشتان نيايد وقتى رسيديد به سواد و توان خواندن و نوشتن و پا گذاشتن در تحصيلات عاليه از همه‏شان ممنون هستيد تشكر مى‏كنى از همه‏شان از آن معلمى كه به زور شما را وادار به درس خواندن كرد از مديرى كه به زور شما را وادار به درس خواندن كرد از پدر و مادر و از نظام آموزشى كه حاكم بود و شما درس خوان شديد و به هر حال علمى تحصيل كرديد همه شادى است اما واقعاً ما خوشمان مى‏آمد هميشه اينجورى نبود خيلى وقت‏ها هست كه ما از چيزهايى خوشمان مى‏آيد و به ضررمان است و از چيزهايى بدمان مى‏آيد و تنفر داريم و خير ما و مصلحت ما در آن است بچه اينجورى است ديگر مادر مى‏گويد اين خيرش است من بايد بروم واكسن بزنم براى او اما هر بار اين مادر مى‏خواهد برود واكسن بزند بچه دادش درمى‏آيد و بدبين هست نسبت به مادر يا بيمارى دارد دكتر گفته مثلاً اين تا دو سال بايد ماهى يك آمپول بزند تا خوب بشود هر بار كه مى‏رود با بدبينى به مادرش نگاه مى‏كند لذتش در اين است كه هيچ وقت اين آمپولها نباشد اما پدر مادر اينجورى نيستند پدر مادر مى‏گويد تو بايد ماهى يك آمپول را بزنى تا خوب بشوى و سلامت را به دست بياورى پس نمى‏شود گفت همه آرزوهايمان تطبيق با سعادت دارد و همه چيزهايى كه بدمان مى‏آيد تطبيق با بدبختى دارد.

والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته