بحثمان دربارۀ ساختار نفس بود؛ گفتیم ما ساختارهایی داریم که با ماده، با تمام اجزاء عالم، گیاهان، حیوانات، درختان اجرام آسمانی، رنگها، بوها، با همۀ اینها یک سنخیت دارد. بعد آمدیم سراغ موجودات ماوراء طبیعی یا موجودات حداقل نامحسوس که ملائکه را گفتیم انسان ها با ملائکه سنخیت دارند و ملائکه در زندگی انسان نقش زیادی دارند، طوری که هیچ کاری از کارهای انسان بدون ملائکه انجام نمی شود، حیات ماهم حتی با کمک آنهاست.
لَهُ مُعَّقِباتُ، مُدَّبِراتُ... ما مدبرات داریم که کارهایمان را تدبیر می کنند، فرشتگانی داریم که از ما دائم محافظت می کنند. علی(ع) می فرماید: فرشتگانی هستند که از انسان محافظت می کنند و هروقت قرار است بلایی سرِانسان بیاید، یعنی قضای الهی به این تعلق گرفته کف بلایی سرِ انسان بیاید، آن فرشته ها با انسان همراهی نمی کنند، نمی آیند تا اتفاقی که باید بیفتد، بیفتد. با فرشته ها ما هماهنگی داریم، سنخیت داریم. با جن ها همین طور؛ چه مؤمنشان، چه شیاطین و کفارو با دین خدا توضیح دادیم که انسان هماهنگی دارد. علت اینکه ما انسان شناسی را از این مبحث شروع کردیم که ابعاد وجود انسان را عرض کنیم به خاطر این است که انسان تا خودش را نشناسید هیچ چیز را نشناخته، این در جنبۀ نظری اگر نفس را نشناسیم چون معادل کلّ شئ است و کلّ شئ براساس نفس انسان طراحی شده ما کلّ شئ را نخواهیم ساخت. این از نظر حکمت نظری؛
از نظر حکمت عملی هم انسان تا خودش را نشناسد، بد، ضعیف و کوچک زندگی می کند. تمام بدبختیهایی که سرِانسان می آید، گرفتاریها، غصه ها، مشکلات، شکست ها، ناراحتیها، همه به خاطر این است که انسان خودش را دست کم می گیرد، کوچک می شمارد و خوب به خودش نگاه نمی کند، قدر خودش را نمی داند و اصلاً آرمانها و دغدغه ها و هوس های بزرگ ندارد.
برای همین وقتی وارد آموزش های الهی می شود، شما از بهترین اقشار مردم روی زمین که طلبه ها هستند، درنظر بگیرید که از اینها دیگر پاکتر و بهتر و سالم تر نداریم تا برسیم به سایر مردم ببینیم اینها وقتی دعوت می شوند به کارهای بزرگ و باعظمت، به مقامات عالی برای خیلی شان، بی معناست. یعنی فقط می شنوند نهایتاً می گویند خب از نظر ذهنی مثل اینکه می فهمیم چه می گویید آن هم با کلی توضیح!
ولی اینکه در انسان یک چنین دغدغه ای قرار بگیرد کف بزرگ شود متأسفانه می بینیم کمتر آدمی هوس بزرگ شدن می کند. مثلاً پنجاه سال زیارت عاشورا می خواند، دائماً در این پنجاه سال دغدغه ها و آرزوهای بزرگ را مطرح می کند، اما حقیقتاً دلش هم نمی خواهد اینجوری باشد. می گویید: أن یبلغنی المقام المحمود لکم عندالله؛ ای امام حسین من می خواهم در مقام تو باشم، همان مقامی که تو در نزد خدا داری، من هم داشته باشم. خیلی حرف است آدم یک وقت به معصوم اینجوری حرف بزند ولی اگر یکبار امام حسین بگوید جدی می گویی؟ می گوییم نه آقا ما شوخی کردیم! ما یک آپارتمان داشته باشیم، ازدواج کنیم مشکل ازدواجمان حل شود! یک خانه ای، یک ماشینی، گرفتاری نداشته باشیم، بچه دار شویم، دخترمان را به سلامتی شوهر دهیم، پسرمان را زن بدهیم، یک درسی بخوانیم! نهایتاً إن شاءالله ما را هم بهشت می برند با شما إن شاءالله محشور شویم.
اما اینکه یک کسی به امام حسین بگوید من می خواهم در مقام تو باشم، این به عنوان دغدغه حقیقی در دلها نمی افتد؛ أن یجعلنی معکم فی الدنیا والآخرة؛ که در زیارت عاشورا دائماً پنجاه سال می خوانیم و می گوییم ما می خواهیم در دنیا و آخرت با شما باشیم اما بعد صبح که از خواب پا می شویم یادمان می رود که قرار است چه کاره شویم! شب که می خوابیم این جزء دغدغه ها و هوس های ما نیست، خواب را از چشممان نمی گیرد. شده خیلی از افراد به خاطر درس خواند، بعضی ها به خاطر مسائل مادی شب بی خوابی می زند به سرشان، مثلاً یک میلیون تومانشان را دزد برده یا مشکل مالی در مورد خانه، بدهی دارند شب خوابشان نمی برد از شدت اینکه مسئله برایش مهم است، بعضی ه راجع به مسائل خیالی اینجور بی خواب می شوند، بعضی ها مسائل وهمی که اینها را إن شاءالله جلوتر می رسیم در بحث های کاربردی مان، بعضی ها دغدغه عقلی دارند نمی خوابند، مثلاً امتحان دارد، کنکور دارد و می نشیند و کار می کند، آن هم زوری است اگر امتحان نمی گرفتند می گرفت می خوابید.
بعضی ها نه، واقعاً عاشق عقل و علم اند، شب دغدغه دارند می نشینند، بیدار می مانند، کار علمی می کنند، اصلاً خودش کار علمی می کند، عاشق علم است، اهل عقل است، از مقام خیال و وهم بالا آمده، از دغدغه های حیوانی خودش را خارج کرده، واقعاً علم و معقولات برایش به عنوان یک انسان موضوعیت دارد. خوراک یک انسان است دیگر، شب واقعاً حاضر است مطالعه کند، بیدار می ماند، برایش خیلی مهم است که شب را به ساختن خودش، به کسب اطلاعات، به حکمت نظری بپردازد، اما اگر درسی امتحانی، دانشگاه، حوزه که قرار است امتحان بگیرند نبود، می گرفت تخت می خوابید، می نشست تلوزیون نگاه می کرد.
بعضی ها به خاطر معقولات بی خواب می شوند، یعنی امتحان هم ندارد، بازخواست هم نمی خواهد بشود ولی شب کار علمی می کند، برایش مهم است، قیمتش هم همین است.
اینکه یک نفر برای خدا بیدار بماند، یعنی شب بیدار شود و با خدا حرف بزند، بگوید آقا من شب کار دارم، بیکار که نیستم، آدم بزرگ و مهمی هستم، دغدغه های بزرگ دارم، کارهای بزرگ می خواهم انجام بدهم، یعنی خودش را ببیند با خدا بتواند حریف باشد، بایستد جلوی خدا حرف بزند، ایاک نعبد و ایاک نستعین، سبحان ربی العظیم، سبحان ربی الاعلی، حرف بزند با خدا؛ آرزوها، دغدغه ها، اللهم إنّی أسئلک و... این ها را هم آدم های خاصی دارند که واقعاً قیمت خیلی دستشان آمده، می توانند بلند شب را با خدا حرف بزنند، دغدغه های ماورای طبیعی دارند، خواب از چشمشان می رود.
آیا ما دغدغه های انسانی، خیال، ذهن، وهم، قلب ما را اشغال می کند یا نه؟ آیا ما شب بی خوابی می کشیم به خاطر دغدغه های انسانی؟ شب خوابمان نبرد، بگوییم آقا شب کار داریم، مسئله داریم، مشکل داریم چه کار باید بکنیم؟ نه آقا ما تخت می گیریم می خوابیم. ببین چه چیزی خواب را از چشمت می گیرد؟ چه چیزی دلت را آشوب می کند؟ به هم می ریزدت؟ مشغولت می کند؟ برای چه چیزی غصه می خوری؟ برای چه چیزی شاد می شوی؟ برای چه چیزی خوابت نمی برد، بیدار می مانی؟ قیمتت هم همان است.
داریم بحث حکمت عملی اش را می گوییم یعنی وقتی در معرفت نفس، قوا را می خوانیم یک موقع است می خواهیم بگوئیم انسان این گسترۀ وجودی را دارد که با همۀ موجودات عالم سنخیت دارد، یک موقع می گوییم انسان می خواهد چه کار بکند؟ ما از خودشناسی چه می خواهیم؟ ما هر دو هدف داریم؛ یعنی هم می خواهیم حکمت نظری ماده را کامل بکنیم، هم در بحث حکمت عملی این مسئله با کار ما بیاید که آقا ما آدمیم، انسانیم، برای یک هدف بزرگ خلق شدیم، برای ابدیت، جاودانگی؛ اصلاً برای اهداف کوچک و پست دنیایی خلق نشده ایم که اینجا تمام تمام ذهن و دغدغه و روح ما را بگیرد. - أفحسبتم أنّما خلقناکم عبثاً و أنَّکم الینا لاتُرجَعون؛ خیلی سؤال تکان دهنده است. خداوند می فرماید: شما فکر کردید ما شما را بیهوده آفریدیم و شما پیش ما برنمی گردید؟
آقا خیلی مسئله رجوع مهم است، مسئله جاودانگی در رجوع. خبری از دغدغه های زمینی اصلاً آنجا وجود ندارد. اصلاً ما یادمان می رود که بودیم، کجا بودیم! تمام این حیثیت های اینجا که این همه ذهن ما را درگیر کرده، در این دنیا همه اش فراموش می شود. می رویم با یک عالم حقیقی روبه رو هستیم، با یک شرایط حقیقی و نیازهای حقیقی. و این جزء ذکرهای خیلی شریف است که یک نفر این را با خودش بگوید: أفحسبتم أنما خلقناکم عبثاً و انکم الینا لاترجعون؛ این را با خودش بگوید، مثل این ذکر شریف که خیلی بزرگ و قدرت آور است، در انسان خیلی انرژی و قدرت ایجاد می کند، خیلی شادی ایجاد می کتد و خیلی آرامش. کسانی که می خواهند دغدغه هایشان برطرف شود، اضطرابها و ضعف هایشان رفع شود، آدمهای قوی و شاد و آرامی بشوند، هم قوی بشوند، هم شاد، هم آرام، بهترین ذکر برای آنها این ذکر شریف است: إنّا لله و إنّا الیه راجعون.
از تمام ضعف ها، انحرافات فکری، دغدغه ها، جاده خاکی رفتن ها، از همه انسان را نجات می دهد. صد مرتبه انسان در طول روز با خودش بگوید، تسبیح دست بگیرد و مدام بگوید إنّا لله و إنّا الیه راجعون؛ بفهمد کیست و در قلبش قرار بگیرد. این تکرارها که در تسبیحات و اذکار می گویند شما تکرار کنید برای این است که قلب شما راه بیفتد، مثل اتومبیلی که سردش است، موتور کار نمی کند، تنبل است، باطری ضعیف است، هلش می دهند، بعد خودش راه می افتد. قلب هُل می خواهد!
خدا رحمت کند حضرت امام(ره) را می فرمود: انسان بدون تلقین به هیچ جا نمی رسد، باید انسان دائماً به قلبش تلقین کند. اگر بخواهد فراموش کند، شُل بیاید، تلقین کند، از موارد و صحنه های تلقین خودش را دور نگه دارد، از چیزهایی که ابدیت را به یاد او می اندازند فرار کند، بی حوصلگی و تنبلی کند، از مواقعی که دائماً در او این امر ابدی و حقیقت انسانی را تلقین می کنند خود را دور کند، غذا به او نمی رسد و سرعتش کم می شود. خدای نکرده نعوذ بالله نعوذ بالله یکدفعه توقف می کند، اصلاً درجا می زند.
ما باید دائماً ارتباطمان را به گونه ای تنظیم کنیم؛ دیدنیهایمان، شنیدنیهایمان، خواندنیهایمان که دائماً قیمت ما، بزرگی ما، مقصد ما، هدف خلقت ما را به ما تذکر می دهد. نگذارد یادمان برود چه کسی هستیم؟ چون انسان بسیار فراموشکار است، هم کفور است الّا الانسان لکفور، لظلومٌ کفار، زود یادش می رود، زود به ناشکری می افتد، زود خودش را گم می کند و فراموش می کند و احتیاج به تلقین دارد، زود به هوس های دیگر می افت؛ هوس های حیوانی، وهمی، خیالی، به کمالات گیاهی می افتد، حتی گاهی به کمالات جمادی می افتد، اینها را بعداً توضیح می دهیم، دنبال ماده است، دنبال ابزار، لباس، پول، قیافاه، ظاهر و... کمالش این می شود.
ما باید ارتباطمان را دائم به گونه ای تنظیم کنیم که یک سره ماجرای هدف خلقت و ابدیت مدام به گوشمان بخورد، مدام بخورد و بخورد تا این قلب راه بیفتد، تا باورمان بشود، بفهمیم که جاودانه هستیم، و به بلندای جاودانگی خودمان عمل بکنیم.
اگر مدام بیفتیم در درس اهداف درسی و علمی، اهداف بزرگ شدن و آقا شدن های طبیعی و دنیایی، یا اهداف خدای نکرده پائین تر از اینها بیاید سراغ ما، اصلاً دیگر ما رشد نمی کنیم. برای همین هم شما نگاه کنید در حوزه های ما، در دانشگاههای ما، درسی رسمی، مهم، جدی، برای اخلاق و خودسازی وجود ندارد. استاد نیست، مربی نیست، اگر هم باشد کسی دغدغه این را ندارد که بیاید بگوید من یک صرف می خواهم، یک نحو می خواهم، یک منطق می خواهم، یک معانی بیان، خب یک استاد خودسازی هم لازم دارم، اصلاً کسی فکر نمی کند به این حرفها! فقط رشد ذهنی است، یعنی ما خودمان را با یک کامپیوتر، با یک سی دی اشتباه گرفته ایم، شش سال، هفت سال، بیست سال، چهار سال فقط توی این می ریزیم، پُرش می کنیم بعد می گویند آقا قیمت چقدر است؟ می گوید قیمت یک سی دی!!
یک عالم محفوظات؛ چند صد جلد کتاب فقط محفوظات داریم. کدام کتاب، کدام جلد، کدام صفحه این حرف را زده؟ آن این را می گوید، این یکی این را می گوید، و رفتن باافکار این و آن، حفظ کردن افکار و نظرات این و آن، خوش هیچی! قلب هم که اصلاً دنبالش نرفته ایم. ما واجب ترین انتخاب ها و ارتباط ها برایمان در برنامه ریزی ها همین است. من شاید برای چندهزار طلبه، برنامه ریزی کرده ام، شش هفت هزارتا دانشجو برنامه ریزی کرده ام، به ندرت، انگشت شمار دیده ام یک طلبه ای، یک دانشجویی، یک خانم خانه داری، یک آقای کارمندی، زیاد هستند آدم ها و اقشار مختلف که واقعاً برای خودش یک برنامه خودسازی داشته باشد ، یک برنامه داشته باشد برای آماده کردن خودش، برای آخرت، معاد، همین کارهای روزمرّه است، هیچ برنامه جدیدی نداریم. دغدغه روبه رو شدن با خودمان، شجاعت روبه رو شدن با خودمان، همت روبه رویی با خودمان و رفتن با خودمان و گرفتن یقه خودمان را نداریم. اتفاقاً خیلی وقتها هم که می رویم سراغ درس و علم و کارهای دیگر، حتی تدریس و اینها بای اینکه یک موقع نکند با خودمان روبه رو شویم، می خواهیم با خودمان تنها نباشیم، خلوت نکنیم، یقه خودمان را نگیریم، می خواهیم یک موقع کسی ما را به یا خودمان نیندازد، یک چیزی ما را متوجه خودمان نکند، چون از خودمان می ترسیم، می ترسیم با خودمان روبه رو شویم، حوصله هیچ کس و هیچ چیزی که ما را به یاد خودمان بیندازد نداریم، می خواهیم یکجوری این ایام فقط بگذرد.
خب این خیلی خطرناک استو برعکس ما باید دائماً بگردیم جزء ثروتهای یک آدم و خوشبختی های یک آدم این است که ارتباط گستردۀ آخرتی برخوردار باشد، یعنی دائماً می چرخد، تکان می خورد، یک صحنه ای، یک کسی، یک جائی، یک چیزی او را به یادت می اندازد. برای خودش تدارک دیده است.
ما نوع برنامه ریزی هایمان، برنامه ریزی فرار است، برنامه ریزی های خودفراموشی است، برنامه ریزی هایی که مدام دائماً با خودم ور بروم، با خودم روبه رو بشوم نیست! خب این خیلی به آدم آسیب می زند.
حالا در بحث عملی توضیح می دهم که ما در عملمان هم، از نوع ارزیابی که از خودمان داریم می فهمیم که ما واقعاً سی، چهل سال چه کار کرده ایم؟
یک مثال بزنم؛ قرآن شما را به عنوان دانشجو و طلبه ای که اینجا هستید، مقس نگاه نکنید، قرآن کتاب تخصصی عالم است. وقتی می گوئیم قرآن یعنی مرجع علمی، یعنی تنها مرجع علمی در عالم که می شود تاییدش کرد، می شود با خیال راحت مطالعه اش کرد. مهندس عالم این کتاب را نوشته:
الذین یؤمنون بالله والیوم الآخر و عمل صالحاً اولئک لاخوفٌ علیهم ولاهم یحزنون؛ آنهایی که ایمان آوردند به خدا، واقعاً الله، الله، تبارک و تعالی را باورش کردند؛ ما آنقدرباورهایمان ضعیف است که قرآن می گوید: یا ایها الذین آمَنوا آمِنوا؛ ایمان بیاورید.
ألم یأن للذین آمنوا أن تخشع قلوبهم لذکر الله: آیا وقتش نرسیده که دلهایشان به یاد خدا تکان بخورد؟ یک گریه ای، اشکی، تکانی، چیزی، وقتی اسم خدا را می شنوند، یک تکانی بخورند.
امام رضا(ع) فرمود: من ذکر الله و لم یَشتَقُ الی لقائه، فقد استهزأ بنفسه؛ کسی که یاد خدا را می کند مشتاق خدا نمی شود، این خودش را مسخره کرده!
ما الآن چند سال سابقه یاد خدا و نماز خواندن داریم؟ چند سال سابقه یاد ائمه را داریم؟ پس چرا این همه به یاد ائمه رفتیم توسل خواندیم؟ نمی توانیم این فقرۀ جامعۀ کبیره را درست بخوانیم: فما أحلی أسماءکم؛ چقدر اسم های شما شیرین است؛ ما تا حالا شیرینی أسماء ائمه را چشیده ایم که مثل یک شیرینی که تا حالا خورده ای، کیک خامه ای توی عمرت خورده ای؟ بگویند کیک خامه ای چطوری است؟ می گویی شیرین است، خوشمزه است، تا حالا شده این اسم ها را بشنوی به اندازه یک کیک خامه ای ذائقه ات شیرین بشود؟ بگویی عجب اسمی! جواد، مجتبیف علی، زهرا، فاطمه، ذائقه ات را شیرین کرده یا نه؟ الله؛ این هم أسماء الهی که هرکدامشان یک بهشت هستند، میگوید اگر کسی مشتاق نشود، خودش را مسخره کرده! کو اشتیاقهای ما؟ کجای قضیه دارد می لنگد که ما مدام هرسال داریم این ذکرها را می گویئم؟ و خب رفاقتها بیشتر نمی شود، شادیها و آرامشهایمان بیشتر نمی شود؟! می گوید الذین یؤمنون بالله والیوم الآخر( آخرت را باور کرده باشند) و عمل صالحاً، اهل عمل صالح باشند؛ فلا خوف علیهم ولاهم یحزنون؛ این آدم ها آدم های ترسو و مضطربی نیستند. یعنی امکان ندارد یک کسی که ایمان به خدا و روز قیامت می آورد و اهل عمل صالح است تو، این شخصیت را ضعیف و ذلیل و مضطرب ببینی چه کسی دارد این را می گوید؟ بنده می گوید آقا مسیح(ع) فرمود در آب رونده، خیس شونده است( آنقدر ما در بدیهیات گاهی شک می کنیم!) یکی بگوید خب، هنرکده پیغمبر خدا، اینجوری حرف زده، خب معلوه است هرکه رود توی آب خیس می شود، این اثر ذاتی است. هیچ کس شک می کند. قرآن حق تعالی، خالق انسان، مهندس عالم و انسان می گوید این آدم ساختارش جوری است که اگر خدا و قیامت را باور کند و عمل صالح انجام دهد نه هیچ وقت مضطرب می شود؛ فلا خوف علیهم؛ ترس و اضطرراب سراغش نمی آید، ولاهم یحزنون؛ اصلاً هم غمگین نمی شود. یعنی در ساختار این آدم که اهل ایمان به خدا و قیامت و اهل عمل صالح است شادی و آرامش خوابیده، در ذات انسان اینجوری است. این روز به روز به حجم آرامشش و برطرف شدن ترس ها، دلشوره ها، نا امیدی ها، نگرانیها و احساس پوچیها در او افزوده شود. ولاهم یحزنون؛ این مال آخرت نیست، مال اینجاست. اصلاً آخرت اگر این حالتها را ما اینجا نداشته باشیم، آن هم هیچ وقت معنایی ندارد. اگر اینجا توانستی خوف و اضطراب را از حریمت دور کنی غم ها را، اضطرابها و دلشوره و احساس پوچی ها را دور کنی اهل بهشتی، والّا نه، اهل بهشت نیستی.
فرمول های قطعی اش را هم إن شاءالله یک ذره دیگر جلوتر برویم توضیح می دهیم که چرا اینجوری است، که اگر اینجا شاد نشویم، آخرت هم شاد نمی شویم. چرا وقتی اینجا غمگینیم فشار قبر هم داریم، آن طرف هم غمگین می شویم. چرا وقتی اینجا مضطرب هستیم، آن طرف هم باید اضطراب بکشیم؟ با این فرق که اینجا پنجاه، شصت سال است و آنجا به تعبیر قرآن چند قرن است. به تعبیر امام است؛ چند قرنِ آخرتی انسان آنجا گرفتار می شود، این یعنی چه؟ این حرفها شوخی است؟ ما اصلاً خودمان را جدی نگرفته ایم، نه خودمان را نه زندگیمان را جدی نگرفته ایم. به یک حرکات جمادی و نباتی حیوانی راضی هستیم. اصلاً جزء دغدغه ها و برنامه های زندگیمان نیست. آقا من الآن طلبه ام؟ دانشجوام؟ درس می خواهم بخوانم؟ می خواهم کاسب شوم؟ لیسانس گرفته ای نمی خواهی فوق لیسانس بخوانی؟ طلبه ایف سطح یک گرفته ای نمی خواهی سطح دو بخوانی؟ خب تمام شد. یعنی از محیط حوزه جدا شدی باز آن دغدغه های معنوی، ارتباط با اساتید و مراکز و چیزهایی که دائم تو را به یاد خودِ ابدی ات می اندازد حقت است یا نه؟ می وید نه بابا ما آن موقع مجبور بودیم، جزء مواد درسی مان بود که مثلاً یک کتاب اخلاق بگذرانیم، یک کلاس برویم، نمره بگیریم الآن دیگر آزاد شدم و راحت شدم. کلمۀ فارغ التحصیل! یعنی از همه چیز فارغ شده ایم، مهم تر از همه فارغ خودمان! اصلاً ما می خواهیم فارغ از خودمان باشیم، ما داریم با فراغت از خودمان زندگی می کنیم، ما اصلاً یک موضوعیف یک مشکلیف یک دغدغه ای به نام منِ ابدی، ابدیت، شب اول قبر، قیامت، به نام پنجاه تا سؤال روز قیامت، نکیر و منکر، صراط حساب، میزان نداریم، اصلاً در فکرهایمان نمی آید، آقا میزان دارند آن طرف، می سنجندها! من چطوری خودم را به آن میزان نزدیک کنم؟ اصلاً آن میزان چیست؟ صراط است؟ واقعاً از توی جهنم هم رد می شود، اول باید بروی توی جهنم می گویند رد شدی که شدی، رد نشدی که ماندگار هستی. نه اینکه رد نشدیف توی جهنم انداخته می شوی، نه اصلاً تویش هستی. ماها اصلاً فکر این چیزها نیستیم؛ خلقت، خدا، ابدیت، حکمت، جهان را جدی نگرفته ایم. خوب خوبه مان کیست؟ کسانی که یک مشغله علمی درسی داشته باشند، محفوظات، چهارتا کتاب حفظ بکنند، همان را این طرف و آن طرف کنند، بازنویسی کنند یا بروند جای دیگر بگویند زندگی بگذرد دیگر! ما کِی می خواهیم به فکر خودمان باشیم؟ کِی می خواهیم به خودمان هم یک سَری بزنیم؟ خودمان برای خودمان مهم باشیم؟ خدا تو را مهم آفریده. (علیکم أنفسکم، علیکم أنفسکم، علیکم أنفسکم) چقدر تأکید کرده، خودتان، خودتان، خودتان، ما اصلاً راجع به این قضیه دلشوره نداریم.
خب این را تذکر دادم که اینجا نیایند آقایان، عزیزان، بگویند ما هم اینجا قرار است فقط اطلاعات پخش کنیم، یک سری دانشها را بگوئیم یک عده هم یادداشت کنند بعد هم برویم جای دیگر تدریسش بکنیم یا برای کس دیگر بگوئیم نه ما آمده ایم اینجا که خودمان را بشناسیم که این دغدغه ها را پیدا کنیم که من کی هستم؟ با جن ارتباط دارم، با ملائکه ارتباط دارم.
امروز من فکر می کردم که در بحث تفسیر این آیه چطوری است که دشمن ترین دشمنان خدا که رجیم است، شیطان چطوری توانسته تا مقام فرشته برود که جزء فرشته ها بشود، یعنی وقتی فرشته ها مأمور به سجده هستند او هم مأمور به سجده است، قاطی فرشته ها بود، آنقدر رشد کرده، بالا رفته که قاطی فرشته ها شده، که می فرماید: إذامراتک؛ من امر کردم به تو سجده بکنی، شیطان نگفت من جنم، شما به فرشته ها گفت. شش هزار سال عبادت کرده قاطی اینها بوده، چطوری توانسته خودش را تا آنجا برساند؟ و ما چطور نمی توانیم برسیم؟ او شیطان بوده، ابلیس بوده، رسیده با اینکه قرآن می فرماید تمام مدت هم کفر داشته و کان من الکافرین؛ حالا اگر تمام مدت هم نه، ولی در یک مقطعی کفر داشته، کافر بوده از قبل، چطوری است که ما با فرشته ها نمی توانی اُنس بگیریم؟ یعنی ما کمتریم؟ پست تریم؟ ما بی عرضه تریم؟ ضعیف تریم؟ آدم یک ذره فکر بکند ببینید آخر من کیستم؟
ما از یک میلیاردُم استعدادهایمان هم الآن استفاده نمی کنیم! یک میلیارد گفتم خیلی تعارف کردم دیگر نیم توانستم کمتر از این بگویم، بد می شود. اصلاً استفاده نمی کنیم. اصلاً ما زندگی نمی کنیم. قرآن اینقدر راجع به حیات طیبه می گوید: استجیبوا لله و لِلرَّسول اذا دعاکم لما یحییکم؛ حیات می دهد دائم خدا به شما، پیغمبر دائم به شما دارد حیات می دهد؛ لیحیینهم حیاةً طیبةً؛ می گوید ترس ندارد، غصه ندارد، غم ندارد، حیات طیبه ندارد، بزرگند، چنین اند، چنان اند، خب پس کو؟! اگر قرار باشد کسی به آن برسد ما باید به آن برسیم دیگر، پس چرا ما اینجوری نیستیم؟ برای اینکه ما واقعاً خودمان را باور نکرده ایم، برای اینکه دائماً تحقیر شده ایم، مدام توی سرمان زده اند، مدام تحقیر شده ایم، مدام خودمان را باخته ایم، خودمان را باور نداریم. برای اینکه غایت هایی که دیگران برای ما ترسیم کرده اند، غایت های کوچکی بوده.
یک زیارت عاشورا می خوانی، تا مقام امام حسین تو را بالا می کشد ولی ما چون خودمان را کوچک می بینیم باور نمی کنیم، مدام می خوانیم ولی باور نمی کنیم، چقدر خوشحال می شود امام حسین، ما یک بار زیارت عاشورا بخوانیم این حرفها را باور کنیم و یکبار راست بگوئیم: أن یثبت لی قدم صدقٍ؛ راست بگوئیم، یکبار زیارت عاشورا را راست بخوانیم. خب حالا نگاه کنید این آیه را می خواندیم:
آیه یک سوره ابراهیم؛ کتابٌ أنزلناه الیک لتخرج الناس من الظلمات الی النور؛ کتابی که به توی پیغمبر نازل کردیم تا مردم را از تاریکی ها به نور ببری، پس ببینید رابطه ما چطوری است؟ کتاب، پیغمبر، ظلمت، نور، دو تا از اسم های حق تعالی هم هست که ما بلد نیستیم، عرضه نداریم از این اسم ها استفاده کنیم. باید ببینیم بین من و کتاب و تاریکی و نور و طی شدن این مسیر با آن دو اسم عزیز و حمید چه ارتباطی هست و من از این اسم شریف عزیز و حمید چه استفاده ای می کنم. اصلاً ما بلد نیستیم عزیز چیست و چطور باید از آن استفاده کنیم. نمی دانیم حمید یعنی چه و کجا به کارمان می آید؟ ما اینها را فقط می خوانیم. پس این بین من و قرآن یک چیزی هست که من هرچه در بطن آن می روم و نسبت به آن مطیع تر می شوم. خروج من از ظلمات به نور بیشتر می شود.
یکی از اولیای الهی یک کتابی درمورد سیر و سلوک دارد، من دیدم تمامر مراحل سیرو سلوک از بدن که شروع می شود تا مسائل عالی روحانی همه را با مقامات قرآن آورده جلو، قرآن، قرآن، قرآن، در همه مراحل دست ما را می گیرد یواش، یواش، یواش ما را از طبیعت خارج می کند. خب ما قرآن هم اصلاً برایمان موضوعیت ندارد، به طور جدی ارتباط با قرآن، فهم آن، ولی این قرآن اینجوری است و ساختار و من و قرآن طوری است که من هرچه خودم و این ساختار را می سپارم به نفس، به قرآن و نزدیک می کنم به قرآن، این مرا روشن تر و نورانی تر می کند، یک نور مطلق است برای همین هم در قرآن می فرماید: ما برای شما نور نازل کردیم، به جای قرآن کلمۀ نوراً اورده، این نور مطلقی که نازل شده وقتی شما هرچه می روید به سمت آن، ارتباطتان را صمیمی تر می کنید، حتی قرائت و روخانی یک درجه از روشنائی و نورانیت را می آورد. به هرمیزان حتی نگاه کردن به آن، نگاه به کلماتش، توی دست گرفتن و بوسیدنش، شما امتحان کنید ببینید این حالت به شما دست می دهد یا نه؟ قرآن را در دست بگیر بگذار روی سینه ات ببین به تو آرامش می دهد یا نه؟ به کلماتش نگاه کن آرامش می دهد.
شما در این سی دی آب دیده اید، دیگر مشهور شده این چند سال از دانشمند ژاپنی که همه جا صحبت کردند که آقا لفظ الله را به آب بخوانید فرق می کند تا وقتی لفظ دیگر را بگوئید، مولکولهای آب یک شکل دیگر پیدا می کنند تا اینکه مثلاً لفظ شیطان را بگوئید. این بسم الله شنیدنش، خواندنش اثر دارد، نور است.
در مؤسسه ما امتحان کردیم یک میوه ای را نصف کردم بسم الله گفتیم در یک شیشه، یک را هم چیز دیگری گفتیم این زود کپک زد و از بین رفت و آن یکی تا مدت ها تازه ماند. یک میوه بود! اثر دارد، در روح و روان انسان اثر دارد. شما به یک بی نماز نگاه کنی اثر دارد، به بی نماز نگاه نکن، به معصیت کار، به عاصی ها نگاه نکن، آدم شکل می گیرد، می ریزد در روح آدم.
حالا درمورد متدین، النظر الی باب العالم عبادة؛ نگاه کردن به درِ خانۀ عالم عبادت است( النظر الی العالم عبادة) نگاه به خود عالم هم عبادت است. شما به حرم حضرت معصومه نگاه کن، گنبد و ضریح را نگاه کن، به آدم شکل می دهد تا اینکه آدم تصویرهای دیگر ببیند، اثر دارد. این قرآن لفظش هم نور است، ماده اش هم نور است، برو توی محتوا! هرچقدر نزدیک تر می شوی به نور نزدیک تر می شوی، روشن تر، نورانی تر، تا انسان برسد به آنجا که نور نیاز دارد إن شاءالله؛ چون آنجایی که خیلی به نور احتیاج داریم، روی صراطی که سه هزار سال راه است و تاریک است، قرآن می گوید نور احتیاج دارید؛
کفار می گویند: انظروانا نقتبس من نورکم قیل ارجعوا ورائَکم فالتسموا نوراً؛ به مؤمنین می گویند برگردید بروید دنیا نور بیاورید.
در آخرت چیزی که خیلی به درد می خورد نور است. قبر تاریک است، تنگ است. از جلسه بعد که راجع به بهشت و جهنم می خواهیم صحبت کنیم می گوئیم تنگ است، تنگ است، فشار دارد، فشار دارد. انسان باید دائماً تلاش کند، این فشار را از روی خودش بردارد، قبرش را باز بکند تا این تاریکی ها را از بین ببد و روشن کند، پس ببینید خیلی این ساختار مهم و حساس است. من کیستم؟ من کی هستم که می توانم با جن ارتباط داشته باشم و یکسری ارتباط با ملائکه داشته باشم، با کتاب ارتباط داشته باشم، با نبی ارتباط داشته باشم. من با نور ارتباط دارم، دعای نور را برایتان خواندم، دعای بعد از زیارت آل یاسین همه اش نور است: مودتی نور الموالات، سمعی نور الحکمة، بصری نور الضیاء، همه اش نور، نور، نور....
ما باید مصادیق نور را بشناسیم، مصادیق ظلمت را هم بشناسیم . می گویئم تو چرا با این آقا رفت و آمد نمی کنی؟ می گوید من تا می روم خانه آنها، یک کلمه با او تلفنی حرف می زنم، او را می بینم، تاریک می شود، خودش می فهمد تاریک شد، قشنگ می فهمد، فکر آدم را تاریک می کند، وسوسه آدم را تاریک می کند، ارتباط با شیطان، شیطان دائماً تاریکی به انسان تلقین می کند. آیه اش را خواندیم:
لاقعُدَنَّ لهم صراطک المستقیم ثم لاتینهم من بین ایدیهم و من خلفهم و عن ایمانهم و عن شمائلهم؛ از چهار طرف که حمله می کند، چهار طرف را تاریک می کند، حمله از جلو،از عقب، از راست، از چپ، دائماً تاریکی تلقین می کند ماباید با فرشته ها ارتباطمان را قوی تر کنیم که این تاریکی ها از بین برود. اسلام علیک و علی الملائکة المُحدِقین. ما اینجا آمده ایم خدمت شما و ملائکه و باذن الملاکة المحدقین، از ملائکه ای که اینجا هستند اجازه می گیریم، پس فکر بکنیم درمورد این ساختار که من باید با خودم چه کار بکنم؟ این رسول کیست؟ رسول کسی است که قرآن می فرماید همۀ کسانی که آنجا هستند آرزو می کنند ای کاش ارتباطشان با او زیاد بود، اگر ارتباطت با رسول ضعیف باشد باخت بزرگی می کنی، بین من و ساختار من و رسول یک چیزی هست که هرچه به این رسول ساختار من تشبه و تخلق پیدا کند، به اخلاق این روسل و این رسول را بشناسد و از همه مهم تر اینکه امام زمان(ع) در زیارت آل یاسین می فرماید: لا حبیب الّا هو و اهله، اینکه پیامبر محبوب دل من بشود، محترم نباشد فقط برای من، فقط مقدس نباشد، من شخصیتاً عاشقش بشوم، دوستش داشته باشم یعنی در بین انسان ها اگر کسی معشوقی بالاتر از پیامبر پبدا کند (معشوق انسانی) این حتماً بیراهه رفته. مقیاس را دارد به شما می گوید: لا حبیب الّا و اهله؛ یعنی مقیاس برایت این باشد که عزیزترین کس تو در دنیا پیامبر و آل باشد، قرآن هم فرمود: قل إن کان آبائُکم و ابنائُکم و اخوانکم و ازواجکم و عشیرتکم و اموالٌ اقترفتموها و تجارة یخشون کسادها و مساکن ترضونها احبّ الیکم من الله و رسوله و جهادٍ فی سبیله فتربصوا حتی یأتی الله بامره والله لایهدی القوم الفاسقین؛ یعنی تو فاسقی اگر خدا و رسول و جهاد در راه خدا، روح جهاد و بسیجی نداشته باشی، یک آدمی که شهوت علم دارد می ترسد کار سیاسی کند به آن بربخورد، یکموقع مأمومین پشت سرش کم نشو، یکموقع پولش کم نشود، به او بی توجه نشوند، می بیند کسانی که برای خودشان آقا شده اند ماشاءالله، اما موقعی که اسلام و مسلمین احتیاج دارد باید در مقابل کفر جهانی، استکبار جهانیف صهیونیزم جهانی درمقابل منافقین، منافقین جدید، منافقین داخلی اعلام موضع کند می بینی، آقا می ترسد، ماشاءالله آقا خیلی بزرگ است ولی نمی کند. ترجیح می دهد ساکت باشد که مبادا اگر من یکموقع درمقابل یکی از این منافقین، از این گردن کلفتها بایستیم و لو از سابقه دارهای انقلاب و جنگ و جهاد هم باشم، اگر موضع گیری کنم برایم بد می شود، سری که درد نمی کند دستمال نمی بندند! چقدر ما علمای ترسو داریم، چقدر دانشمندان و دکتر و مهندسهایی داریم که در این مملکت مسؤلند ولی ترسو هستند. اصلاً موضع گیری نمی کند، آقا به ما چه؟! عافیت طلبند، این همه اساتید دانشگاه عافیت طلب، این همه روحانیون عافیت طلب!
خدا رحمت کند امام فرمود: من شب خوابیدم، دیدم نقشۀ ایران آتش گرفته با عبا زدم روی نقشۀ ایران آتش را خاموش کردم، فهمیدم می توانم ایران را نجات دهم اما باید تنهایی عمل کنم. خب بقیۀ پس کجایند؟ بقیۀ آقایان! مگر نبودند؟ یک عده شان بودند از بزرگواران و مراجع، مجتهدین، علما، رحمت الله تعالی علیهم ایستادند کمک کردند پشت امام، خیلی ها هم رفتند دنبال عافیت طلبی خودشان! آنقدر رفتند که امام فرمود من خودم تنها باید اینکار را بکنم، جهاد نیست، روح جهاد و مباره با استکبار نیست، روح مبارزه با مواضع ظهور امام زمان و کسانی که امام زمان را در حبس نگه داشته اند، هزار و صد و هفتاد و چند سال است نمی گذارند امام زمان ظهور کند...
اصلاً طلبۀ ما بغض ندارد، تبرّی ندارد که بجنگد با دشمنان امام زمان، بیفتد در این مسیر که موانع ظهور امام زمان را بردارد. حال چون اصلاً بحث امام زمان را اینجا نکرده ام، نمی گویئم تا یک زمانی موعدش برسد. اگر خدا و رسول و جهاد محبوبتر نیست، اگر پدرتان، بچه هایتان، برادرهایتان، همسرهایتان، خانواده تان، اموال و تجات و شغل و مسکنتان از خدا و ررسول و جهاد پیش شما محبوبتر است، بحث روی حبّ است بعد توضیح می دهیم که ساختار شخصیت انسان براساس حبّش تنظیم می شود، محبت اگر عزیزتر است، شما فاسقید، منتظر عذاب خدا باشید، فتربصوا حتی یأتی لله بأمره والله لا یهدی القوم الفاسقین؛ خدا آدم های فاسق را هدایت نمی کند، باید روی دلمان و نظام محبتی مان کار کنیم، اگر نظام محبتی مان اینجور باشد ولو هزار درجه اجتهاد را داشته باشیم، مرجع مطلق روی زمین باشیم، هیچ به درد نمی خورد ولو پروفسور بشویم، بیشترین خدمتها را بکنیم تا نظام محبتی درست نشود فاسقی! دلمان را باید درست بکنیم، روی دلمان باید کار بکنیم، باید نظام محبتی مان را درست کنیم.
امام زمان(ع) می فرماید درمورد پیغمبر لا حبیب الّا هو و اهله؛ پیغمبر و اهلش باید بالاترین محبوبهایتان باشند. اگر شوهرت، بچه ات، زنت، پدر و مادرت، نامزدت، شغل و کاسبی ات، حتی درس خواندنت، همین درسهای مقدس از خدا و رسول و جهاد، محبوبترند، ول معطلی! چقدر بد می شود موقع مردن دل ما را می شکافند، نگاه کنند محبوبهای نهایی در دل ما چه چیزهایی هستند، اگر از ما فهرست بگیرند، خروجی ها را بگیرند یا بگویند خودت بنویس؛ إقرأ کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیباً؛ خودت بگو ببینم خداوکیلی محبوبترین چیز برای تو روی زمین چیست؟ اگر جدی نباشد قضیه محبت خدا و رسول، شیفتگی به اینها، تسلیم به امر اینها، ما زندگی اصلاً نکرده ایم! نص قرآن است، این فسق بوده، والله لایهدی القوم الفاسقین، اینها را برای این گفتم که در این دوسه دقیقه وقت، اینکه انسان شناسی، کلاس اخلاق، غایتمند است. مدام ما چهل سال برویم سرِکلاس اخلاق بنشینیم می خواهد چه شود؟ مبنا و ملاک باید داشته باشد، غایت باید داشته باشد، شما یک باشگاه ورزشی الآن می روید می بینید عکس قهرمانها آن رشته را آنجا زده اند، می گویند تو باید این بشوی(کسانی که سالها قهرمان بوده اند در دنیا) غایت دارد.
کلاس خیاطی همین طور، شش ماه تو می توانی یک بلوزی، مقنعه و مانتویی، پیراهنی، بدوزی، غایت دارد. بعد از شش ماه یک خانم برد کلاس خیاطی، سرمه دوزی، مروارید بافی، یک آقایی رفت کامپیوتر، رانندگی، خط، رفت صرف خواند، شما در حوزه صرف می خوانید سرِ یک سال از تو امتحان می گیرند اگر بلد نبودی، مشروط یا اخراجت می کنند از حوزه، می گویند ما برایت ملاک گذاشته ایم، باید بتوانی مثلاً بعد از یک سال کتاب صرف را امتحان بدهی، بلد باشی، نحو بلد باشی، مبنا می گذارند. ما در حوزه آمدیم برای اینها که نیامدیم، یک طلبه شما سراغ دارید که بگوید من آمده ام حوزه صرف و نحو یاد بگیرم؟ معانی بیان و فقه بخوانم؟ نه! همه طلبه ها به خاطر خوبی و پاکی شان، الهییتشان به عشق معنویت آمده اند، ما آورده ایم چه کارشان کردیم؟ گفتیم برای چه آمدی حوزه؟ گفت آقا من عاشق معنویتم، عاشق الهیتم، آمده ام خودم را بسازم، گفتیم خب آمده ای خودت را بسازی؟ برو ثبت نام کن این کتاب ها را بگیر برو سرِ کلاس، خب این سال اول می خواند صرف، نحو، سال دوم و سوم و چهارم شد سطح، ده سال حالا برو خارج بخوان! آنچه ما می خواستیم چه بود؟ پس آن کجاست؟ کِی؟ نوبتش کِی است؟ روحانیت معنویت الهیت! آن قرار است کِی به ما داده شود؟!
طرف رفته بود سربازی بعد از دو سال کارت پایان خدمت به او دادند، گفت اِ این را که من داشتم، من گواهینامه می خواستم آمدم اینجا! خب ما اینها را خودمان داشتیم، اصلاً اصل رفته، حالا عزیز من درس داری می خوانی؟ صرف، نحو، دانشگاه درس می خوانی، هر علمی می خواهی بخوانی، ته قضیه باید به اینجا برسد، قرآن دارد ترسیم می کند اگر اینها منجر نشود به این نظام محبتی ما و خودشناسی و حرکت های جدی به سمت آخرت و ابدیت، همه اش حجاب است و وقت تلف کردن!
خدا رحمت کند استاد ما حضرت آیت الله مجتهدی می فرمود: آهنگری، آخوندگری! می گفت خیلی وقتها اینجوری می شود، یک عده ای این را با شغل اشتباه می گیرند، این هم یک مشغله است. خب کِی قرار است یک تحولی ایجاد شود؟ یک الهیتی، روحانیتی، حالی، آرامشی، لاخوف علیهم ولاهم یحزنون، نفی اضطراب، نفی خوف، نفی غم کِی قرار است اتفاق بیفتد؟ زمانش کِی است این ماجرا؟ چند سال طول می کشد ما این بشویم.
پس بدانیم غایت کلام ها، جلسات، درسهایی که می خواهیم بخوانیم چیست؟ بیراهه نرویم، وقت و عمرمان خدای نکرده تلف نشود، اگر هم درس می خوانی با حفظ همین مسائل بخوانیم، اگر درس قرار است غلبه کند بر محبت، باید متوقفش کنید، امام طلبه هایی را که جنگ نرفتند توبیخ کرد، گفت اینها باید برای جواب قیامت آماده شوند، روحانیون وعلمایی که در هشت سال دفاع مقدس جنگ نرفتند گفت اینها باید جواب بدهند و طلبه هایی که رفتند، فرمود: اینها عقال از پای علم باز کردند. درس دارند می خوانند برای زمانی که بتوانند آدمیت، عشق، شیفتگی خودم را نشان بدهم. حالا جنگ هم در این مملکت شد، به ما احتیاج دارند، ما باز می خواهیم درس بخوانیم، نمی شود. این غایت باید دست ما باشد اگر این معیار وغایت ها نباشد، مسیر را گم می کنیم، غلط و اشتابه می رویم، وقتمان را تلف می کنم. ما وضعمان از بقیه بدتر است چون با مقدسات سرمان کلاه می رود. علم مقدس است، ما که می گوئیم دانشجو، طلبه، همۀ ما که اینجا سرمان کلاه می رود، ما به علم پرداخته ایم. نهایت توانسته ای از مال و پول بگذری؟ از ظاهرف توهمات و خیالات، کمالات گیاهی و حیوانی گذشتی و خدا محبوب تو شد، حالا بعد از بیست سال، ده سال، پانزده سال که درس خواندی، الآن داری به این نزدیک می شوی؟ که پیغمبر محبوبترین شخصیت انسانی است، برای تو بعد از خدا اهل بیتش عالی ترین هستند، اگر اینجوری بود امام زمان تا الآن غیبت نداشت عزیزان من! هزار و صد و هفتاد و دو سال غیبت امام زمان مال این نیست که ما به این آیه عمل نکردیم، امام زمان اگر محبوبترین کس ما بود، ما می رفتیم یک فکری برای ظهورش می کردیم، ما یک ساعتی از وقتمان را برای آقا می گذاشتیم ولی اینجوری نیت اگر هزار و صد و هفتاد و دو سال نیامده برای اینکه برای ما کسان دیگر محبوبتر از خدا و رسولش و جهاد در راه خدا بوده اند و ننگ بیشتر دامن کسانی را می گیرد که فقط اسم امام زمان را به زبان آوردند ولی هیچ وقت او محبوبترین شخصیت شان نشد، این خیلی رسوایی دارد دم از امام زمان بزنیم ولی حرکتی، وقتی، فعالیتی، کاری صورت نگیرد. وقت تمام شد.