بحثمان در انسان شناسی به اینجا رسید که انسان در همۀ عالم از ماده تا خدا سنخیت دارد و مصادیق را برای اینکه إن شاءالله این حقیقت عمق بیشتری در وجودمان پیدا کند دانه به دانه تا الآن کار کردیم، معرفی کردیم انسان را و سنخیتش را با مراتب وجود. در آخرین بحث گفتیم که بین انسان و دین حق یک رابطۀ وجودی و فطری هست، اگر انسان خودش را بشناسد، دین حق در وجود اوست. انسان و دین حق یک سنخیت و رابطۀ وجودی کامل با همدیگر دارند، دین حق فطرت انسان است و انسان بر اساس دین حق طراحی و ساخته شده، مهندسی وجود انسان براساس دین حق است. به همین جهت خیلی وقتها انسان هایی که فطرت پاکی داشتند ولو دستورات دین اسلام به آنها نرسیده، به طور فطری به آئین و مقررات دین اسلام راه پیدا کردند.
هرجا صفایی، فطرت پاکی، تزکیه ای، انصافی باشد، هرجا تعصب وجود نداشته باشد، آزادگی، حق طلبی، حقیقت جویی وجود داشته باشد، شخص به دین حق کشیده خواهد شد.
من در تجارب طولانی تبلیغی خودم بخصوص درمورد خارجی ها این مسئله را زیاد دیده ام که آدم هایی در کشورهای گوناگون فقط خدا را صدا زدند و حقیقتاً دست به دامان خدا شدند که ای خدا ما را نجات بده، ای خدا ما را هدایت بکن و وقتی در دل آنها همین بوده و تعصبی نبوده، عناد و لجبازی نبوده،خداوند تبارک و تعالی آنها را به دین حق هدایت کرده. یکی از کسانی که مسلمان شده بود تعریف می کرد: که من- آدم بزرگی هم هست، یعنی رشد خیلی زیادی هم کرد، آنقدر در کشور خودمان حال بدی داشتم که فقط خدا را صدا می کردم، یک روز دیگر از همه جا بریده بودم و ناامید بودم و هیچ پناهی جز خداوند نداشتم، خدا را صدا کردم که ای خدا مرا از سردرگمی، بلاتکلیفی نجات بده، همین جوری به دلم افتاد که از خانه بزنم بیرون، ببینید هدایت از کجا شروع می شود اینکه می گوئیم به دلم افتاد یعنی فرشته ای به او می گوید: پاشو برو بیرون! اینجوری می شود دیگر؛ ما یک چیز را اشتباهاً می گوئیم یک دفعه به دلم افتاد، یک دفعه چنان شد، دقت نمی کنیم که منشأ خارجی دارد آنچه که به دل می افتد، همین طوری نیست، به قول عوام: یهویی نیست، ما چیز تصادفی و اتفاقی و یهویی نداریم. اینکه شما دارید قدم می زنید بروید آن طرف خیابان تصادفی نیست. همیشه از این کوچه می رفتم مدرسه ولی امروز از آن کوچه رفتم. اصلاً اینجوری نیست، اصلاً ما به هیچ وجه چیزی به اسم تصادف نداریم، هرچیزی که در دلمان می افتد یا منشأ شیطانی دارد شیطان می گوید، خیلی وقتها خودمان هم می گوئیم «شیطونه می گه» یعنی می فهمیم کسی دارد این حرف را به ما می زند، یا فرشته ها می گویند. میگوید همین جوری به دلم افتاد که من باید بروم بیرون از منزل، همین جوری با حالت تردید آمدم بیرون، با حالت سردرگمی و ناراحتی یک دفعه چشمم زیر دست و پای مردم افتاد به یک کتاب، خم شدم کتاب را برداشتم دیدم راجع به اصول عقاید اسلامی است به زبان خودمان، حالا این کتاب از دست یکی دیگر افتاده بود، مثلاً از لای کلاسور، پوشۀ کسی بوده، دقیقاً چند ثانیه جلوتر خداوند تنظیم کرده به او گفته تو بیا از اینجا برو، به یک فرشته هم گفته تو کتاب او را بکش بگذار روی زمین، به بقیه هم گفته پا می گذارید کاری نداشته باشید تا این برسد این کتاب را بردارد. این کتاب را برداشت، گفت من همین جوری هدایت شدم، هرجا انسان فطرت یِرَد، انصاف ؟؟؟، تعصب را کنار بگذارد، آزادی و حق طلبی داشته باشد، امکان ندارد.ماها خودمان باوجود اینکه دین حق را الحمدلله پیدا کرده ایم، یک جاهایی کارمان گره می خورد و دچار مشکلات می شویم، این است که با خدا رو راست نیستیم. یعنی می خواهیم خدا آنجوری که ما دلمان می خواهد حکم بکند، مشکل ما را حل بکند. خودمان را به خدا نمی سپاریم، او را وکیل نمی گیریم، توکل به او نمی کنیم. این نعم المولا و نعم الوکیل او را باور نداریم. حتی می رویم محضر خانوم حضرت معصومه سلام الله علیها و بزرگان دیگر دعا می کنیم می بینیم که ته دلمان وابستگی ها و دلبستگی هایی هست که به خدا انگار می گویئم تو آنچه من می خواهم برایم رقم بزن، تنظیم بکن. ولی وقتی که یک نفر خالص، بدون تعصب، به محضر خدا و معصومین برود بگوید آقا من خودم را سپرده ام به شما، هرچه که شما حکم بکنید و بگوئید من همان کار را می کنم، واقعاً ما را به حق هدایت می کند. نمی گذارد ما سردرگم باشیم، گرفتار باشیم، ندانیم می خواهیم چه کار کنیم.
در دل ما یک موقع هایی حبّ و بغض هایی است که نمی گذارد ما هدایت بشویم، اگر این را کنار بگذاریم، انصاف داشته باشیم حل می شود.
یکی از طلبه های آمریکایی که همین قوم هم درس می خواند، شیعه هم هست، داستان شیعه شدن خودش را می گفت من بعد از اینکه تصمیم گرفتم مسلمان بشوم، یک دوستی توی آمریما بود از آن سنی های خیلی متعصب هم بود، من افتادم توی مطالعات و اینها یک روزی به او خبر دادم که می خواهم مسلمان شوم، زنگ زدم به او که او مرا راهنمایی کند که چطور مسلمان شوم، این دوست سنی متعصب ما پشت تلفن به من گفت ببین مسلمان ها دو شاخه اند، شیعه و سنی؛ اگر خواستی مسلمان شوی بدان که شیعه بر حق است و همان راه را بگیر برو، این آقای سنّی گفته بود به این طلبه، بعد من هم گفتم خب این مسلمان است، دوست من هم هست، خیر مرا می خواهد، حق را می گوید رفتم سراغ شیعه و مطالعۀ ان، و کتابهایش را خواندم و شیعه شدم. چند وقت بعد این مرا دید و گفت ببین من آن روز که داشتم با تو حرف می زدم اشتباه گفتم به تو، امدم بگویم دین حق سنّی است، گفتم دین حق شیعه است. به او گفتم خب من دیگر راهم را یدا کردم، آنچه که باید اتفاق بیفتد شده است. یعنی اگر یک نفر حقش این باشد خداوند از طریق مخالفان خودش هم این را هدایت می کند، به یک مخالف دینی خودش، به یک نفر از جبهه مقابل میگوید برو به این بگو شیعه بشود، آدم این را باور می کند؟! اگر آأم با خدا روراست باشد نخواهد که خدا مطابق دلش نظر بدهد، بگوید خدایا آنجوری که حقیقت من، صلاح و مصلحت من هست تو مرا هدایت بکن، خداوند هدایت می کند.
ما باید با تعصب ها و حبّ و بغض ها و کینه ها و اینها را کنار بگذاریم، از خدا بخواهیم به بهترین وجه برای ما حکم کن، ما را هدایت و راهنمایی کن و آن هم آارمش برای ما می آورد. وقتی به قضا و قدرر الهی و به آنچه خدا راضی است، انسان راضی می شود دلش هم آرام می گیرد.
تمام ناآرامی های ما آنجایی است که به آنچه خدا راضی است، راضی نیستیم. یک چیزی را می خواهی خدا نمی خواهد، ما آن چیزی را نمی خواهیم که خدا می خواد. از اینجا بدبختی و ناراحتی و غم و غصه ما شروع می شود. ای کاش فقط همین جا بود! چون وقتی ما یک چیزی را می خواهیم که خدا نمی خواهد یا یک چیزی را نمی خواهیم که خدا می خواهد، وقتی مبتلا به انواع مشکلات و غصه ها می شویم این غصه ها فقط دنیا نیست، همین غصه های دنیایی به ضریب آخرت، یقه ما را خواهد گرفت. یعنی اینجوری نیست که اگر این طرف غصه خوردیم، آن طرف غصه نمی خوریم، هرکس اینجا بیهوده غصه بخورد آخرت هم بیشتر غصه خواهد خورد، آخرت هم بیشتر به او فشار می آید، عذاب بیشتری می کشد.
بنابراین خداوند این ساختار وجودی انسان را ساخته که با دین حق هماهنگی است، خودش را بشناسد به سمت دین حق می رود، و دین حق را تبعیت کند به آرامش و پیشرفت انسانی می رسد. خب حالا از این به بعد می خواهیم برویم سراغ مظاهر دین که خدای تبارک و تعالی انسان را با دین و تمامی مظاهر دین هماهنگ خلق کرده و انسان پذیرش دین و هماهنگی با مظاهر دین برایش کار ساده ای است، آسان ترین کار برای انسان این است. دین کلفت و سختی ندارد. یرید اللهُ بکم الیسر؛ اصلاً انسان وقتی با خدا به صلح می رسد و دین حق را می پذیرد به «آسانی» می رسد.
حالا در کشور ما که خب توی قم و در ایران هستیم، دین داری خیلی هم هنری نیست، توی اروپا و آمریکا و کشورهای دیگر من خیلی از این عزیزان را می بینم، با آنها صحبت کرده ام می گویم آنجا شما حجاب دارید، سختتان نیست؟ در شهر غریب، رد یک شهر، گاهی یک دختر به تنهایی فقط حجاب دارد. در یک شهرف فقط یک نفر یا تیو یک جای بزرگ فقط یک مسلمان است، خیلی سخت است. می گویند: نه، ما همین که می فهمیم حق است، برایمان خیلی شیرینی دارد و راحت تحملش می کنیم، در یک جوّ مخالف هم برای ما سختی ندارد و لذت دارد. حالا وای به حال کسانی که در یک جوّ مسلمان هستند اما از اینکه مسلمانند ناراحتند! از اینکه هویت دارند محبوب هستند، مسلمان هستند، من نعوذ بالله گهگاهی دیده ام، خدا به دور کند، طلبه بوده از طلبگی خودش منزجر است! روحانی بوده از لباس روحانیت منزجر بوده! عرض کنم اینجوری می شود، چطوری می شود آدم اینجورری می شود؟ برای اینکه صداقتش را از دست می دهد. وقتی صداقت می آید این خدا پذیرشش برای انسان شیرین شیرین است، اصلاً سخت نیست، تلخی ندارد.
اصلاً خدا در قرآن گفته من این دین را فقط برای آسانی شما فرستادم، یرید اللهُ بکم الیسر؛ و در آیۀ دیگر می فرماید: خدا اراده نکرده که به شما سختی وارد شود. چرا چون دین انسان با فطرت او سازگاری دارد این یادتان باشد نه با طبیعت انسان!
وقتی فطرت فعال است انسان با فطرت خود به سمت حق مداری و جستجوی حقیقت می رود، فطرت که گمشدۀ خودش را پیدا می کند کاملاً با شیفتگی او را می پذیرد ، سختیهای طبیعی هم برایش دیگر سخت نیست. دیگر یک بانوی فطرت مدار می بینید که هیچ وقت از حجاب ناراحت ومنزجر نیست. حجاب را سختی نمی داند، بلکه آسانی می داند، می گوید حجاب خیلی کار مرا راحت تر کرده، اسلام خیلی کار ما را راحت تر کرده است. پذیرش دین خیلی در زندگی ما آسایش و شیرینی و آرامش آورده. اما وقتی انسان بنای بی صداقتی با خدا را می گذارد، مبناهای عقلی و شرعی را کنار می گذارد، سختی ها شروع می شود، کَل کَل کردن با خدا، درگیر شدن با خدا، زیر سؤال بردن خدا و احکام دین شروع می شود. لذا نمی تواند دین را بفهمد. شما بسایار از پرخاشگری ها، کتابها و مقالاتی که علیه دین و احکام ئین نوشته شده، حتی از طرف دین مداران نوشته شده، می بینید این دین مداری که به ظاهر دین مدار است با فطرت و نگاه انسانی به سمت دین خدا و احکام الهی نرفته بلکه با طبیعتش می خواهد دین را که فطری است، معنا کند؛ یعنی با یک ابزار نامتجانس و نامتناسخ می خواهد دین خدا را ترجمه کند. و این را نمی فهمد چرا؟ چون او با طبیعت می خواهد احکام فطری را بفهمد، درک نمی کند. می خواهدبا حیثیت زمینی احکام آسمانی را بفهمد، خب درکش خیلی سخت است. اصلاً نمی فهمد لذا دین خدا را زیر سؤال می برد. درمورد خود ما هم اگر یک جایی با خدا درگیر می شویم یا دین را نمی فهمیم، یا قرآن یا احکام اسلامی را سردرنمی آوریم، مثلاً چرا پیغمبر اینجوری گفت، چرا امیرالمؤمنین اینجوری گفت، یا حضررت زهرا چرا اینجوری گفت، چرا احکام اسلامی اینجوری است، اگر با این درگیر شدی برای این است که نگاهت ضعیف شده، حتماً یعنی تو آن نگاه فطری ات را کامل نداری. هنوز نگاهی را که اسلام به انسان دارد، دریچه ای را که خدا به انسان نگاه می کند، تو از آن دریچه به انسان نگاه نمی کنی. اما اگر انسان را ما از دریچه ای که خدا دارد نگاهش می کند و خلقش کرده نگاه بکنیم، می بینیم که این دین، دقیقاً با این ساختار هماهنگ است و این ساختار دقیقاً برای دین تنظیم شده؛
فاقم وجهک للدین حنیفاً فطرةَ اللهِ الّتی فطر الناس علیها؛ این ناس را براساس فطرة الله خداوند خلقشان کرده، این هماهنگ است.
هنر یک روحانی، طلبه، یک مسلمان این است که در نظام درونی خودش این هماهنگی را ایجاد کند، ثانیاً به دیگران هم این هماهنگی را بفهماند. بتواند نشان بدهد در عمل.
حالا چه فایده ای دارد ما هم دم از اسلام بزنیم ولی طرف وقتی زندگی و روش و منش ما را می بیند، می بیند ما خیل دچار تناقض هستیم و دچار انواع افسردگی ها و پژمردگی ها و بی هویتی ها و اینها هستیم، پس ما این فطرت را جذب و دریافت نکرده ایم، خودمان هماهنگ نیستیم.
یک موقع، آن موقع که من مشاوره داشتم یک مربی تربیتی آمده بود، خب این باید چه چیز در مدارس به بچه ها یاد بدهد؟ تربیت اسلامی و مسائل اسلامی را، مربی دینی و تربیتی بود، بعد نشست دیدم خیلی هم حالش بد است، گفتم خب حالا چه شده؟ گفت من یک چند باری دست به خودکشی زده ام، حالا شما نگاه کنید ببینید یک نفر که قرار است به بقیه نشاط بدهد، دست به خودکشی زده! ما خیلی کسانی داریم چه در حوزه، چه در دانشگاه که علوم اسلامی می خوانند ولی زندگی و مرام و شخصیت شان اصلاً با آنچه می خوانند، هماهنگ نیست. آن را نیافته اند، او فقط می داند، دانایی است، دارایی نیست، جزء وجودشان نشده برای همین نمی توانند از آن لذتی ببرند، می روند با آن نمی توانند شاد باشند و آرمش داشته باشند، اعصابشان خُرد است، باورش را هم ندارند، صدبار هم پشیمان می وند که چرا این رشته را انتخاب کرده اند، خب اصلاً دریافتی نکرده اند یعنی اصلاً از اول با آن هماهنگ نشده، اما اگر این فطرت را وسط بگذارید این هماهنگی آنقدر زیاد است که آدم کاملاً از آن لذت می برد و با آن شاد است. چرا ندارد، سؤال اصلاً از خدا ندارد، هیچ. اکثر چراها و سؤال ها مال طبیعتی است که دارد از فطرت سؤال می کند.
مثل اینکه یک زمینی از یک مریخی سؤال کند گیریم در مریخ یک موجوداتی باشند، خب ما مریخ را نمی شناسیم، فضایش را نمی شناسیم، سؤال می کنیم. اکثر سؤالهایی که شما در حوزه سؤال، پرسش و شبهات می بینید مال این است که اصلاً آن سؤال کننده هنوز فطری و فطرت مدار نیست، طبیعت مدار است. با طبیعت، سؤال از فطرت کردن، طبیعی است که باید سؤال داشته باشد. چون زبان فطرت را طبیعت نمی فهمد.
خیلی وقتها که ما از خدا سؤال می کنیم، از پیغمبر و دین و احکام سؤال می کنیم، مال این است که در جایگاه طبیعی نشسته ایم، می خواهیم یک حکم فطری را ارزیابی کنیم، ما حتی باید این را بدانیم احکام طبیعی اسلام هم فطری است. یعنی قرآن اصلاً طبیعی نگاه نکرده؛ اگر راجع به مسائل جنسی، روابط زن و مرد، ازدواج، ارث، حدودیات بحث شده، انسان را از قبل، از دنیا، تا بعد از دنیا دیده، بعد ای حکم آمده، بنابراین اگر کسی با آن فطرت هماهنگ نشود و با فطرتش به سمت دین نرود، فهم درستی هم از احکام ندارد و آن هماهنگی هم که باید داشته باشد را ندارد. اینها را برای این دارم توضیح می دهم که وقتی داریم می گوئیم دین اسلام یا نفس انسان با دین هماهنگ است برای ما سؤال ایجاد نشود که یعنی چه؟ ما این همه آدم داریم می بینیم که با دین هماهنگ نیستند. برای اینکه اینها فعالیت های فطری شان، در وجودشان قدرتمند نیست یا اصلاً شمع فطرت خاموش است یا دارد ضعیف کار می کند. بیشتر طبیعت گرا هستند تا فطرت گرا، بیشتر زمینی هستند تا آسمانیف بیشتر جنبۀ جنسی شان دارد بر زندگی شان حکومت می کند، زن بودن یا مرد بودنشان، تا انسان بودنشان، خب همین است که درک درستی ندارند، هماهنگ هم نمی شوند ولو بروند طلبه بشوند یا در دانشگاهها علوم دینی بخوانند، الهیات بخوانند، با پنج تا گرایش، تا دکترا، و استادی هم بروند. ولو دهها جلد کتاب بنویسند ولی هماهنگ نیست. ولی آرام نشده، ولی اصلاً شاد نشده، یعنی فقط اینها دانایی بوده، هیچکدام به دارایی تبدیل نشده، اگر بخواهیم به دارایی نبدیل بشود باید ول چه چیز را جلو ببریم؟ با چه چیز با دین برخورد بکنیم؟
این را قرآن می گیود این دین فطرة الله است. بنابراین برای اینکه با آن به آرامش برسی فقط باید فطرت ببری، اگر با طبیعت بروی جلوی امر فطری، غصه جلویت می آید، نفهمی می آید، سؤال می آید، تردید و شک و ابهام می آید. هم دنیا خراب می شود هم آخرت. حالا با این توضیحی که دایدم برویم سراغ مظاهر دین؛
خب دوتا از مهم ترین مظاهر دین که از اینها مهم تر نداریم یکی معصوم است(پیامبر) و یکی کتاب خداست.
خداوند مهندس این عالم است، خوب دقت کنید ما باید درست و منطقی فکرمان را بچینیم. به تعبیر امام صادق در آن استدلالی که می کند به شخصی می گوید: بابا تو خودت خودت را خلق کردی یا یک کسی تو را خلق کرده؟ این از این دو وضعیت که خارج نیست، یا تو خودت، خودت را خلق کردی- چون آنقدر فکر تصادف احمقانه است که در استدلال اصلاً نمی آید، اصلاً ما در عالم نه هیچ دانشمند طبیعت گرا و فیزیک دانی این را می پذیرد، هیچ عاقلی هم قبول نمی کند که این لیوان تصادفاً مثلاً توی این بشقاب قرار گرفته، هیچکس تصادف را نمی پذیرد. بنابراین علیت و کارکرد شعور را همه می پذیرند، فطری همه است که این عالم یک خالقی دارد. حضرت می گوید یا تو خودت، خودت را خلق کردی یا کسی خلقت کرده، این عالم یک مهندسی دارد که آن را خلق کرده. چقدر این عالم پیچیده است، دقیق است، آنقدر پیچیده است که بشر تا الآن بعد از هزاران سال کار علمی هنوز نتوانسته بگوید من توانسته ام یکی از مخلوقات خدا را کامل بشناسم، کامل، یعنی هیچ سؤالی درموردش نداشته باشم.
یک دانه، یکی از مخلوقات خدا را، یک اتم، یک نوترون، یک پروتون، یک سلول، هرگز! هیچ کس یک چنین ادعایی هم تا الآن نکرده مه بعد از این همه سال علممان را انباشته کردیم روی هم، پزشکی را بریزید روی هم، چندهزار سال علم پزشکی مال تو. چشم را می شناسی؟ می گوید نه! به او می گویند فوق تخصص چشم، اما درمورد چشم چند سؤال دارد. خیلی! می تواند همۀ بیماری های چشم را برطرف کند؟ نه به قول ابن سینا(ره) جراحی ضعف پزشکی است! یعنی ما تا زمانی دست می بریم به چاقو، می شکافیم، این را برمی داریم، دور می اندازیم که دیگر کاری نمی توانیم با آن بکنیم، یعنی ما نمی فهمیم، نمی دانیم. فقط می دانیم باید حذف شود، کنار برود. عمل لوزه می کنند، لوزه را دور می اندازند. کیسه صفرا را پاره می کنند و دور می اندازند، درمانش کن! خوبش کن برگردد به وضعیت اولش! ما نمی توانیم.
این عالم یک مهندسی دارد. در بحث تخصصی برایتان توضیح داده ام که درمورد دستگاه نظام مند و سیستمی در مرحله تعریف، راه اندازی، بهره برداری و اصلاحات سازنده اش می تواند اظهار نظر کند. شما می شود یک شراکتی پیدا کنید، دستگاهی را درست کرده باشد که کتاب راهنما نداشته باشد، در بازار که بروید می بینید هزار نوع تلفن همراه است، هزار تا هم دفترچه تلفن همراه به فارسی و دهها زبان زندۀ دنیا ترجمه شده و هست. گاهی می بینید یک دفترچه راهنمایی به پنج زبان است، عربی، انگلیسی، اسپانیایی، فارسی و فرانسه؛ اصلاً نمی شود نداشته باشد. آقا این دستگاههایی که بشر خلق می کند هرکس چند سال درس بخواند می فهمد این چیست، همه چیزش را می فهمد، خداوند یک سیستمی را خلق کرده که چند مرحله دارد، یک مرحله ماقبل دنیاست. که چه کسی می تواد بداند که آن چه بوده؟ ما که بودیم؟ کجا بودیم؟ چون گفتیم ما زمینۀ قبل از دنیا را داریم، برای همین هم معاد داریم یعنی بازگشت به جایی که قبلاً انجا بودیم.( از زمین که ورنقُلُمبیدیم که!) قبلاً آن طرف بوده ایم، زندگی کرده ایم، با چه شکوه و عظمتی، هزاران هزار سال با خدا زندگی کرده ایم، حالا یک مدتی آمده ایم اینجا روی زمین، بعد هم الیه راجعون، برمی گردیم. خب این یک مسیر تخصصی است، حالا کاری با قبلش نداریم، با بعدش هم فعلاً کاری نداریم. آنچه که اینجا هست یک سیستم پیچیده است، یک حق تعالی ای، یک خدایی، الله ای، خالقی این عالم را خلق کرده و مثل همۀ عقلا که عقل این را حکم می کند، یک کتاب راهنما با آن فرستاده، دقیقاً این کتاب راهنما منطبق با نظام خارجی است. یعنی آنچه را از موجودات خلق کردم، این هم کتاب راهنمایی اش است، کتابی که عصمت دارد؛
لا یأتیه الباطل؛ باطل نمی تواند به هیچ وجه به این کتاب راه پیدا کند. حق، حق، حق. یک کتاب معصوم برایتان فرستاده ام، خودم هم نگه اش می دارم کسی نتواند تحریفش کند. این کتاب علمی ترین، تخصصی ترین متن عالم است یا روی کرۀ زمین از اول تاریخ آدم(ع) تا الآن ما کتابی به این قدرت نداشته ایم. این عالم را خلق کرده، کاملترین اطلاعات تخصصی درمورد همۀ موجوداتش آن هم با سابقۀ قبل و بعد، هم سابقۀ قبل از دنیایش، هم سابقه و اطلاعات بعد از دنیایش. هم اطلاعات دنیایی اش هرسه مرحله را داده که ما قبلاً توضیح داده ایم که هفت مرحله تخصصی است در کتاب آشتی با امام زمان توضیح داده ام، در راه شناسی هم توضیح داده ایم. خب این کتاب تنها کتابی است که دربین کتابهای عالم این تخصصی ترین، علمی ترین و دقیق ترین و کاملترین کتاب در دست بشر است، الله آن را فرستاده این شوخی نیست، حروف و کلماتش را هم الله تنظیم کرده، همان که الکترونها، نوترونها، پروتونها را چیده، سلولها را آفریده، این عالم را خلق کرده، همان این کتاب را هم خودش نوشته، آنکه دانه های انار را کنار هم چیده، مصدر میلیون ها میلیون، میلیاردها میلیارد تصویر را خلق کرده، مصور قرآن و تصویر کنندۀ قرآن هم هست، نویسندۀ قرآن هم هست، کلمات و حروفش را او تنظیم کرده، کنار هم چیده که اگر یکی را برداری در آن خلل اتفاق می افتد، یقین فرستاده برای شما. افسوس که ما با این کتاب بیگانه هستیم، افسوس که به سایر علوم اهمیت می دهیم غیر از حقیقت و محتوای این کتاب!
خب این کتاب تمام حروفهایی که آن حق باید می زده برای انسان همه را در این کتاب تنظیم کرده، فرستاده لذا حق که حق تعالی است قرآن را به عنوان مظهر خودش روی زمین می فرستد می گوید آن حق تجلی کرده در این.
علی(ع) می فرماید: خدا تجلی لهم سبحانه فی کتابه من غیر ان یکون یرون(؟؟؟)؛ این کتاب خداوند کاملاً در آن تجلی کرده. درواقع قرآن ظهور کتبی خداوند است، تجلی کتبی حق تعالی است.لذا تعبیر کلام الله را خودشان درمورد آن کرده اند. یعنی شما هروقت خواستید خدا با شما حرف بزند، قرآن بخوانید حرف می زند و ما در مباحث معنوی و مهارتهای عبادی اینها را توضیح داده ایم که ما باید وقتی قرآن می خوانیم با صدای خدا بخوانیم اگر کسی قرآن را با صدای خدا بخواند آن وقت انگار این وحی همین الآن دارد برای او اتفاق می افتد. ما با صدای خودمان یا قاری های دیگر می خوانیم که آن وقت چهل سال هم بخوانیم مخاطب قرار نمی گیریم. وقتی با صدای خدا می خوانیم آن وقت خیلی قرآن خواندن لذت دارد. هر یک آیه اش را آدم احساس می کند که دارد بر خودش نازل می شود.
حقیقت برای تو آمده، کلام الله، کلام الله. حالا ما واقعاً در روز چقدر اُنس داریم؟ چقدر دلمان تنگ می شود برای قرآن؟ اینکه قرآن می گود کسانی که اهل تدبر نیستند، قفل به قلبهایشان خورده که اهل تدبر در قرآن نیستند. این خیلی خطرناک است.
افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوبٍ اقفالها؛ علی(ع) فرمود: شما حداقل واجب است -این کلمۀ واجب را خود حضرت به کار می برد- در روز پنجاه آیه بخوانید. ما فقه و اصول می خوانیم، منطق و فلسفه می خوانیم، عرفان می خوانی، روزنامه می خوانیم، تلوزیون تماشا می کنیم، درسهای دیگر می خوانیم، همه کاری می کنیم درسهای دانشگاه و مدرسه مان را می خوانیم، آن وقت نوبت قرآن می رسد قلب را انگار قفل می کنند، انگار حالش را نداریم، پنجاه آیه هم نمی خوانیم. خب این واقعاً قفل خورده ، هرکه بگوید من نمی توانم بخوانم، نمی رسم بخوانم، کارم زیاد است، درسم زیاد است، مشکلات دارم، امتحان دارم، شب امتحان هم آدم می تواند پنجاه تا آیه قرآن بخواند، ما باید یک فکری برای قلبهایمان بکنیم دیگر که چطور خدا با ما حرف زده؟ کلام الله را حوصله اش را نداریم!! علمی ترین، تخصصی ترین کتاب را حوصله و رغبتی نداریم برویم بخوانیم، وسوسه نمی شویم یک وقت برویم بخوانیم آن را، بخوانیم الله چه گفته؟ دیگر از آن اطلاعات دقیق تر که وجود ندارد، جای دیگر اطلاعات دقیق تر که نداریم. ولی خب ما نمی دانم چِمان می شود، یک موقع هایی چطور می شود؟ اگر شما علم را می خواهی آقا اصلاً با الله کاری نداری، نمی خواهی با خدا هم رفیق شوی، خدایا من حوصله ات را ندارم نمی خواهم که با تو هم رفیق بشوم ولی خب بالاخره این کتاب، کتاب تخصصی است دیگر!
چطوری است که ما اینقدر با این کتاب بیگانه ایم؟ اینقدر بی حوصله ایم در مطالعۀ این کتاب؟ در قرائتش، در فکر کردنش، در تدّبر کردنش!
افلا یتدبرون القرآن؛ دارد خداوند از مخلوقاتش گزارش می دهد، می گوید اگر کسی این کلماتی را که من فرستادم، کسی حوصله اش را نداشته باشد، اهل تدبر در آن نباشد، این آدم به قلبش قفل خورده، یعنی نمی گوید کی زده؟ می گوید ام علی قلوبٍ اقفالها؛ آخر یک جاهایی، یک اتفاق هایی می افتد خدا یا به خودش نسبت می دهد یا به شیطان، اگر بخواهد شیطان را بگوید، می گوید: زُیِّن للناس حبّ الشهوات؛ شیطان وسوسه می کند. تزئینها را می نماید، یک جاهایی هم به خودش نسبت مب دهد اما اینجا می گوید ام علی قلوبٍ اقفالها.
آقا ما خودمان روی قلبهای خودمان قفل می زنیم، خودمان یک کاری می کنیم که حوصلۀ خدا را نداریم، حوصله عبادت و ذکر و خلوت و قرآن خواندن را نداریم. اصلاً هیچ رغبتی نداریم برویم سراغ این قرآن را بخوانیم و آن را بفهمیم!
خدا رحمت کند مرحوم مطهری را می فرمود: توی حوزه جوری متأسفانه طراحی شده که تا وقتی یک مجتهد به اجتهاد می رسد با بیشتر از پانصد آیه سروکار ندارد! آن هم نه اینکه آنها را در قرآن می خواند، می رود در کتابهای مثلاً بیع می خواند آنجا نوشته: احلَّ الله البَیع و حرّم الربا؛ از طریق کتاب فقهی قرآن می خواند. مستقیم خودش نمی رود قرآن بخواند. خب این مظلومیت است. امام (س) می فرمود: که ما مهجور هستیم، دور شده ایم از قرآن، همین است.
حالا راجع به قرآن صحبت بکنیم تا برسیم به وجود مقدس نبی اکرم. البته من هر دو آیه اش را یکی را انتخاب کرده ام که دقیق تر باشد برایمان، سورل مبارکۀ ابرایم را به به چقدر آدم لذت می برد این آیه را می خواند: کتابٌ( با صدای خدا آدم بشنود، خدا دارد با تو حرف می زند) انزلناه( ما نازلش کزدیم این کتاب را یعنی یک حقیقت است، چون این کتاب حامل حقیقت است) نازل شده است و کتبی شده به این شکل.
الّا من شئٍ الّا عندنا خزائنه و ما ننزله الّا بقدرٍ معلوم؛ دست روی چیزی نمی توانی بگذاری مگر اینکه خزائنش نزد ماست و ما آنها را بقدر معلوم نازل می کنیم، کتابٌ انزلناه؛ چقدر این مقام، مقام باعظمتی است. کتابی که ما نازلش کردیم، از دانشگاه کجا و کجا و چاپخانه فلان و فلان نیست، اوه چه تشرییفاتی این کتاب آمده پائین، یک شب قدری بوده فرشته ها برداشته اند این کتاب را تنزل الملائکة والروح.... شهر الرمضان الذی انزل فیه القرآن؛ ماشاءالله چقدر عظمت دارد. ما نازل کردیم این کتاب را؛ یعنی آدم باید دقت کند که کتاب کار کیست؟ بالاخره یک موقع شما می خواهید یک کتابی را بخوانید، می گویند اقا بنشین مثلاًَ الآن، معالم را الآن دیگر در حوزه نمی خوانند، آن را حذف کرده اند. نویسنده اشره) خیلی بزرگ بوده، ولی می گویند این کتاب دیگر اقوالش خیلی این باطل است، حذفش کرده اند می گویند حالا مثلاً اصول فقه بخوانید، کفایة را حذفش کنید. خب باید یک کتاب جایش بگذاری که بیرزد. آقا نمی شود مال مرحوم آخوند است، مکاتب شیخ است، رسائل شیخ است. توی دانشگاه هم خیلی از کتابها هستند که نویسنده هایشان برای دانشجویان و اساتید دانشگاه خیلی محترم اند، مرجع هستند می گویند آقا جنین شناسی فقط longmak نمی دانم بافت شناسی، فقط فلان دانشمند، خب مرجع است. یک دانشمند می بینی یک کتاب نوشته بیست سال، سی سال کتابش در دانشگاهها همه به آن مراجعه می کنند، لغت شناسی، فرهنگ، مثلاً فرهنگ دهخدا، چند سال است فرهنگ دهخدا هست؟ کاملتر از آن آمده یا نه؟ مفصل تر از دهخدا نیامده. باید به آن مراجعه کنید بخوانید، می گوید این کتاب آمده، مال کیست؟ مال من است، الله، من فرستاده ام کتاب را، نویسنده اش منم، چطوری است یک دکتری، مهندسی، این الهی کتابی می نویسد، می گوئیم فلانی کتاب نوشته حرف ندارد، باید کتاب فلانی را بخوانی، چطوری است وقتی کتابی را الله نوشته آن هم با چه تشریفاتی آن را فرستاده اووه مراحلی را طی کرده تا این فرستاده شده، فرشتگان بزرگ خدا این کتاب را نازل کرده اند؟ آیا تا به حال یک دور آن را خوانده ای؟ ن پنجاه بار ختم قرآن کرده ام، نه ختم قرآن را که: لا خیر فی قرائته لاتدبُّرَ فیها؛ در خواندنی که تدبر و کفر نیست، این را عمیق خوانده ای؟ می گوید این را یک دور از اول تا آخر عمیق خوانده ام، با مشکلاتش، مسائلش آشنا هستم، چه جوری است مار رغبت نمی کنیم این یک بیماری خیلی خطرناکی است، آنقدر خطرناک است قرآن می گوید شما قفل زده اید به قلبهایتان. خدا نکند آدم قفل روی قلبش بماند، حالا قفل خورده عیبی ندارد، قفل بخورد ولی اگر قفل زده بماند این خیلی خطرناک است، قفل را باید برش داریم، اگر همین جوری بماند که ما می رویم توی آخرت در روایت داریم یکی از خطمای انسان می شود: «قرآن» قرآنی که ما می گوئیم: واجعله لی شفیعاً مشفعّاً؛ این قرآن را شفیع من قرار بده، قرآن از همان شب اول قب به بعد یقه آدم را می گیرد، قرآن شخصیت حقیقی است. س.ره ها همه شخصیت های طبیعی دارند. می گوید خدایا این بندۀ تو در دنیا اصلاً به من توجه نداشت با این اهمیتی که من داشتم، مرا ضایع کرد. خدایا تو او را ضایع کن. اگر قرآن علیه ما دعا کند، یعنی نفرین کند امکان ندارد خدا ما را به قرآن ترجیح بدهد. قرآنی که این همه انبیائ و ائمه برایش کشته شدند ، بعد من قرآن را زیر پایم بگذارم و دین و احکامش را اینقدر به آن بی توجهی و بی محلی بکنم؟!این قدر نسبت به آن سرد و بی روح برخورد کنم؟ آنقدر که به یک سریال تلوزیونی آدم اهیمت می دهد الآن هرمشکلی، هرکاری هرچه داشته باشند سرِیک سریال، سریع خودشان را می رسانند پای تلوزیون که آن را نگاه بکنند، یک مشت مزخرف (کمی از طرف اول نوار ظبط نشده)
(ادامه طرف دوم نوار)
کتاب خارجی که .....
اصلاً از اول هم خودش می نویسد، افسانه است، کماجرا دروغ است چطوری است ما به همین اهمیت یک ساعت برای قرآن خواندنمان نمی توانیم بگذاریم؟ چطوری ایت این چرخۀ دلمان نمی چرخد که امروز من بعد از نماز یکی از لذتها، عشقها و کِیفهایم این است که می خواهم خدا با من حرف بزد، کلام الله می خواهم بخوانم. چرا قلبمان به این سمت نمی رود؟ مشکل کجاست؟
ما باید خودمان را در آئینه قرآن نگاه کنیم: افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوبٍ اقفالها؛ (یا مهر به قلبها خورده) چطوری است ما رغبت نمی کنیم؟ هزار سال دارد می گذرد از تاریخ کارهای علمی ما، اساتید و بزرگان ما، چندتا از بزرگان و اساتید که من شاید ده سال، پانزده سال، بیست سال خدمتشان بودم فرمودند هنوز ما اینقدر بالغ نشده ایم که نهج البلاغه کتاب درسی شود. لذا می بینید کتاب آدم های غیر معصوم کتاب درسی است، کتاب معصوم هنوز کتاب درسی نشده! این چه جوری است؟ خطبه ها، دعاها، احادیث هنوز کتاب درسی نیست.
ما چه رغبتی داریم به سمت قرآن؟ چرا دل من برای هرچیز طبیعی هوس می کند؟ خواهش می کند، وقت می گذارد، میل می کند، زحمت می کش، تلاش می کند که آن را به دست بیاورد. اما برای نشستن با خدا، حرف زدن با خدا، کلام خدا را شنیدن، خدا رحمت کند حافظ را؛
چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن/ حالا ما نگوئیم ز تو دلربا شنیدن، از خود خدا بشنویم؛ چه خوش است صوت قرآن از خود خدا شنیدن؛ کتابٌ انزلناه؛ ما نازلش کردیم، برای تو است این کتاب، مال تو است. نگاه کنید، الیک انزلناه الیک( پای نبی می آید وسط) لتخرج الناس( مردم، همۀ مردم) تو ای رسول، خارج کنی مردم را با این کتاب، من الظلمات الی النور؛ پس الآن ما با چند چیز سنخیت پیدا کردیم؟ الله که برای ما کتاب فرستاده، با کتاب که برای ما فرستاده با ما رابطۀ وجودی دارد که برای ما فرستاده، برای تو فرستاده این کتاب را.
به چه کسی فرستاده؟ الیک به پیغمبر فرستاده، پس ما با پیغمبر هم کار داریم. آن معصوم کتاب را خداوند می فرستد. لتخرج الناس؛ خارج بکنی مردم را، من الظلمات پس ما با ظلمات ارتباط داریم، ما گرفتار انواع ظلمات هستیم، لذا ما نماز غفیله می خوانیم؛ فنادی فی الظلمات من لااله الّا انت سبحانک إنّی کنت من الظالمین؛ ما توی ظلمات متولد شدیم، همان طور که نور هم همراهمان است، لتخرج الناس من الظلمات الی النور؛ اصلاً ظلمات چیست؟ به سمت نور- پس ما نور را تمنا داریم، با نور هم سنخیت داریم، می خواهیم، دوستش داریم با نهاد ما هماهنگ است که آن را می خواهیم. چون توی آیه قبل گفت: این فطری است دیگر! فطرة الله التی فطر الناس علیها؛ پس ما با الله، با نور سنخیت داریم، فقط باید این سوسو را خفه نکنیم، به آن خیانت نکنیم، این شمع را هرروز برافروخته تر کنیم، به آن پشت نکنیم، یکجوری سرمان را به زندگی گرم نکنیم که این خاموش بشود. اگر می رویم سراغ قرآن رفاقتی برویم، با آن رفیق شویم، قرآن بهترین رفیق است. و رفیقی هم هست که تو زا رفاقت با آن بی نیاز نیستی، نه در دنیا و نه در آخرت. رفیقی است که اگر با او رفیق نشوی بدبختی، رفیقی است که او تو را می برد تا جاهای دیگر و اگر نداشته باشی، توی تاریکی های جهنم و برزخ آدم گرفتار می شود کمااینکه در طبیعت هم گرفتار می شود. اگر ما در طبیعت می خواهیم از ظلمات نجات پیدا کنیم، احتیاج به قرآن داریم چون می گوید لتخرج الناس من الظلمات الی النور؛ در کجا؟ دنیا یا آخرت؟ دنیا! اینجا از ظلمت به نور، یعنی در دنیا باید مسیر ظلمت تا نور را طی بکنیم و اگر طی نکنیم در ظلمات برزخ گرفتار می شویم. اینجوری نیست که اگر کسی با قرآن رفاقت نکرد، دوستی نکرد و صمیمیت نداشت- می توانست و نکرد- گاهی وقتها انسان نمی داند خدا به او نوری می دهد، جایگزین قرآن به او می دهد. نتوانسته، جاهل قاصر است.
اما یک کسی که قرآن را می شناسد، می فهمد قرآن برایش نازل شده، با قرآن سروکار دارد، اگر می تواند رفیق شود و نشوداین توی آن ظلمات چطوری از ظلمات قبر و تاریکی های آنجا چطوری می خواهد نجات پیدا کند؟ مگر قبر شوخی است؟ مگر قبر یک ساعت، دو ساعت، یک روز، دو روز است؟ برزخ مگر ده سال و پنجاه سال و صد سال و هزار سال است؟
خب ما الآن چه رفاقتی با قرآن داریم؟ چقدر با آن صمیمی هستیم؟ با سوره ها، با اینها، رفقای خوبی که داریم می فرماید: تک تک سوره های قرآن روز قیامت به شخص ظاهر می شوند. او می بیند یک چهرۀ خوب، صمیمی، دوست داشتنی می آید بعد می گوید اینجا به دادم برس! می گوید فراموشم کردی، من هم کاری نمی توانم بکنم. اتتک آیاتنا فنسیتها فکذلک الیوم تنسی؛ آیات ما آمد، فراموشش کردی، امروز هم تو فراموش می شوی! اوه اوه اوه امروز هم تو فراموش می شوی!
می دانی چقدر قیافه های خوشگل، توانا، قدرتمند، نورانی، باشرافت، ولی می گوید تو اصلاً با من رفاقت نکردی، مرا رها کرید، من با تو رفیق شدم، تو رهایم کردی، دوست نداشتی پیشم بیایی، رغبتی هم به من نداشتی. من الآن چه کار می توانم برایت بکنم؟ تو اصلاً از من فراری بودی همیشه، تو همه چیز را به من ترجیح دادی! همه کس و همه چیز را به من ترجیح دادی! ای زبان حال این رفقایی است که ما بعداً با آنها روبه رو می شویم- سوره های عزیز قرآن_ اگر به ما بگوید تو همه کس و همه چیز را به من ترجیح داید چه بگوییم؟ بگوئیم اینجوری نبوده؟ این همه وقت داشتی، تو برای همه چیز وقت گذاشتی، حتی برای تلوزیون دیدن، مهمانی رفتن، پارک رفتن، برای همۀ کارهای طبیعی ات وقت گذاشتی، یک غذا می خواستی بخوری چه تشریفاتی وقت می گذاشتی تا این غذای طبیعی را بخوری، چطور وقتی موقع استفاده از «مائدة الله» شر «مَأَدَبَةُ الله» حضرت علی فرمود: سفرۀ الهی است. ما این مأدبة الله را به آن رغبت نداریم. اصلاً حوصله اش را نداریم. برایش وقت نمی گذاریم چطوری است، چقدر هم تلخ است. آدم روبه رو می شود بعداً با این حقیقت می فهمد که برای همه این مسئله هست. آنها می گویند آقا تو ما را دوست نداشتی، به ما رغبت نداشتی، همه کس و همه چیز را به ما ترجیح می دادی. ما امروز هیچ کاری نمی توانیم برایت بکنیم، تو با ما اصلاً قهر بودی خب راست نیست که ما با قرآن قهر بودیم؟
لتخرج الناس من الظلمات الی النور بإذن ربّهم الی صراط العزیز الحمید؛ دوتا الی داشت، عزیز بودن خدا چه نقشی برای ما دارد؟ می توانست بگوید غفور الرحیم ولی نه اگر بخواهی با کتاب ارتباط برقرار کنی این را تا اسم با تو کار دارد. تو با این دوتا اسم کار داری؟ اینجوری که کیلویی خدا اسم توی قرآن نریخته، پس این عزیز حیمد یعنی چه؟ دلش خواسته آخر آیه ها همین جوری بگوید غفور الرحیم، علیمٌ کریم...؟
آقا تمامش براساس ساختار وجودی تو طراحی شده، این را تا اسم که الآن اینجا برای تو آمده یعنی تو با عزت و پسندیدگی کار داری؟ اینها چیست؟ کی ما اینها را می خواهیم بفهمیم؟ یک آیه است، چقدر برای ما کار می برد؟ چندتا حقیقت را ما باید با آن ارتباط برقرار کنیم؟ چقدر درس خودشناسی در این یک آیه دارد؟ من کیستم؟ با این تشریفات اینطوری، یک آیه، یک سوره، برای من خدا فرستاده، آن هم به یک معصوم فرستاده! من چقدر بزرگم! که برای اینکه این کتاب به دست من برسد به کمتر از پیغمبر خدا راضی نبوده. نور چیست؟ ظلمت چیست؟ اصلاً من چرا نباید توی ظلمت بمانم؟ اگر بمانم چه اتفاقی می افتد و الی ماشاءالله... که بماند.