جلسه 003 - انسان‌شناسی (قم)
شماره جلسه
3
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1388
ماه
2
روز
1
متن کامل (خام) ‌ جلسه 003 - انسان‌شناسی (قم)

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنۀ الله علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.

خب قبل از اینکه بحث را ادامه دهیم یک نکته ای که خیلی مهم است عرض کنم خدمت عزیزان، آن جلسه که من عرض کردم خدمت عزیزان که اگر ما بخواهیم در مباحث انسان شناسی، چه در بحث نظری و چه در بحث عملی اش ان شاءالله بتوانیم موفق شویم، توانمند شویم، روی مباحث باید عزیزان فکر بکنند، حوصله بکنند و تا این روند تبدیل دانایی به دارایی صورت بگیرد اگر روی مبحث تأمل و تفکر نباشد، این اتفاق یا اصلاً نمی افتد یا خیلی دیر. بعضی از عزیزان خیلی عجله دارند و جلسۀ گذشته یکی از عزیزان که حالا امیدوارم در جلسه حاضر باشد، مرقوم فرمودند وقت ما اینجا تلف می شود، از راه دور هم می آییم زودتر شما وارد اصل بحث شوید، ما اگر سؤآلهای لازم، دغدغه های لازم درمورد بحث که مهم ترین موضوع زندگیمان است برایمان ایجاد نشود، اصلاً روند تبدیل دانایی به دارایی صورت نخواهد گرفت. این یک بحث مهم در معرفت نفس است که فقط کسانی «می شوند» نه می دانند، دانستن خیلی ها می دانند، ولی فقط کسانی می شوند، شما به شدن احتیاج دارید، به دانستن احتیاج ندارید ما بخش عقلمان که فقط تشنۀ دانستن است، غیر از بخش دلمان است که لایق «شدن» است. خداوند با دانایی های ما کاری ندارد، دانایی یک مقدمه است برای دارایی و شدن. ما در آخرت که وزن می شویم (فمن ثقلت موازینه) با قلبمان وزن می شویم، بادلمان وزن می شویم.

- یوم لاینفع مال ولابنون الّا من اتی الله بقلبٍ سلیم-

کشیدن ما آنجا، وزن ما آنجا، با دارایی دل ماست.( والوزن یومئذٍ الحق) وزن، در آخرت «حق» است. هرمقدار کسی به حق آراسته باشد، داری حق شده باشد، وزنش سنگین تر است والّا دانستن که خیلی مهم نیست. من از الآن حالا چون این عزیز یادداشت هم دادند، خیلی هم مبارک است این یادداشت، این رمز را من اینجا بگویم که ما اینجا نیامدیم اطلاعات عزیزان را زیاد بکنیم، ما مباحث تخصصی، مباحث ناب، مباحثی که جاهای دیگر نیست زیاد خدمت شما عرض خواهیم کرد، این خیالتان راحت باشد، از باب دانایی، آنهایی که کیف و عشق دانایی دارند، اما بحث ما این نیست. ما اگر نتوانیم زمینه های لازم را در معرفت نفس برای دارایی ایجاد بکنیم، این مباحث جز حجاب چیز دیگری نخواهد بود. این باید بشود، باید شدن صورت بگیرد. خدا رحمت کند حضرت امام(ره) را در مقدمه حدیث جنود عقل و جهل می فرماید: این که ما اطلاعات داشته باشیم که نفس چیست، اخلاق چیست، رذایل چیست، فضایل چیست، اینها همه مقدمه است. قرآن، تفسیر، عرفان، همه اینها آمدند برای شدن، یعنی آدم بشود، یعنی وزن پیدا کند، با خودش حق بردارد. این که انسان بداند حالا بشود علّامه، برایش چه فایده ای خواهد داشت؟ اگر بار نداشته باشد به چه درد می خورد؟

بنابراین ما باید حتماً تلاش بکنیم هم روند جلسه مان، هم روند کسب علممان، درخارج از اینجا هم به همین صورت باشد که وقتی جذب می کنیم، إن شاءالله آن مرحله هفتم و تبدیل صورت بگیرد. والّا هی بخواهیم انبار کنیم، یکسره بخواهیم اطلاعات کسب بکنیم، دانیم، بگوئیم، بنویسم خیلی مهم است. خواهش می کنم خوب دقت بکنید، برای اینکه قلبمان آماده شود که این را خوب جذب بکینم. همین جا هم إن شاءالله تبدیل بشود.

این بخشی که می گویم به هرحال انسان شناسی را برای کاربردش می خواهیم، نمی خواهیم فقط اطلاعات کسب بکنیم. حالا من یک بحث کاربردی می گویم. بینید شخصی آمد پیش رسول خدا(ص) و گفت من می خواهم قرآن یاد بگیرم. توجه بفرمائید، حضرت به یکی از اصحاب فرمودند: به این شخص قرآن یاد بده، یک چند دقیقه ایی نشسته بودند رسول خدا(ص) در مسجد دیدند که چند دقیقه بعد این آقا درآمد و گفت: آقا خیلی ممنون من یاد گرفتم، رسول خدا(ص) فرمودند: یاد گرفتی؟! چی یاد گرفتی؟ قرآن یاد گرفتم دیگر، رفت. به این صحابی فرمود: که چی به این گفتی؟ چی به آن یاد دادی؟ گفت: من سورۀ زلزال را به او یاد دادم. حضرت فرمود: این فقیه شد و رفت از اینجا. توجه فرمودید که چطوری می شود آدم با یک سورۀ قرآن، آن هم در چند دقیقه «بشود»؟

برگردیم زمان دوران دفاع مقدس؛ در زمان دفاع مقدس بچه های 13، 14، 20 ساله اینها چطور توانستند مسیر از دنیا تا بی نهایت را طی بکنند؟ طوری که امثال امام و علامه طباطبایی به حال اینها حسرت می خوردند. اینها در کدام دانشگاه درس خوانده بودند؟ چقدر دارایی کسب کرده بودند؟ من خودم در طول سالهای دفاع مقدس، به کرّات شاهد حالات عرفانی و کاشفات اینها بودم، به کرّات، یک بچه 13ساله، 14 سال، یا 20 ساله آن حالتهای باعظمت، دربارۀ اصحاب عاشورا داریم که امام محمد باقر(ع) می فرماید: لم یجدوا علم الحدید، اینها اصلاً موقعی که شمشیر به آنها می خورد، هیچ کدام از اصحاب امام حسین(ع) درد نداشتند، درد احساس نمی کردند، آنقدر سرمست بودند، آنقدر عاشق بودند که اصلاً درد احساس نمی کردند، این شمشیر، تیر، نیزه وقتی وارد بدن اینها می شد. خب شما فکرمی کنید مثلاً چطور ممکن است که این طور می شود؟ ما به کرّات دیدیم. حالا بعضی از عزیزان ممکن بوده آنجا باشند، بچه دستش قطع می شد، پایش قطع می شد، ترکش به این سختی، بدتر از شمشیر، یک تکه فلزی که کج و ماوج است، از یک تکه آهن جدا شده و زدند توی پهلوی او، توی دست او، بعد چه جوری وقتی این این تیر و ترکش می خورد فقط می گفت یاحسین(ع)، یا زهرا(س)، یا مهدی(عج)، چه جوری اینها مست می شدند؟ اصلاً چه حالتی به اینها دست میداد که اینجوری بودند؟ اینها کجا درس خوانده بودند؟ اینها کجا «شده» بودند؟ چه جوری شده بود؟ یک مین والری منفجر می شد، هزار و هفتصد ساچمۀ تیز، چند ضلعی بخورد به بدن یک نفر، آبکش می شود، بعد می آیی بالای سرش می بینی می گوید یاحسین، حسین جان، حسین جان، تا می آوریش کنار میدان تمام می کند. سرش روی زانوی اباعبدالله الحسین(ع) است. به والله قسم همین جوری. این شدن است.

چقدر زمان طول می کشد که اینجوری بشود؟ یک بچه ای که مثلاً در شهر زندگی می کرد، از یک پاسبان می ترسیده، چه زمانی طول کشیده تا به جبهه آمده و یک دفعه به این جاها رسیده و کاشفه می کند. هم آغوشی دارد، آن مقامات را طی می کند.

خدا رحمت کند مرحوم قاضی شهید محراب می فرمود: من می آیم سرِراه اینها قرار می گیرم، اینها وقتی رژه می روند، قدم می زنند، گردشان روی من بنشیند که فردا به برکت گرد اینها خدا من را عذاب نکند. ببینید چقدر سرعت «شدن» اینها زیاد بوده ست. چقدر دارایی زیاد بوده است؟ اما دانایی شان چقدر بوده است؟

من یک خاطه از خودم بگویم تا ادامه بدهیم که این سؤالها دیگر پیش نیاید. نبادید در این کلاس از این جلسه اینجوری پیش بیاید. کسی که شهوت اطلاعات دارد، عجله دارد اصلاً نیاید در این کلاسها، چون اینجا اصلاً جای این کارها نیست. جای این نیست که بیاییم مدام اطلاعات کسب کنیم، سواد جمع کنیم، این نه، اینجا اصلاً جای این نیست. یک فرمانده داشتیم خدا رحمتش کند، مستند حرف بزنم، شهید محمد راحت، فرمانده ما بود. من تخریب چی بودم، مأمور به اطلاعات عملیات بودم، شبها باید ما می رفتیم توی عراقیها، بعد هم پادگانهایشان، سنگرهایشان، گاهی وقتها تا نود کیلومتر ما می رفتیم، پیاده می رفتیم در دل دشمن برای شناسایی، ایشان سواد درست و حسابی خواندن و نوشتن نداشت، به من می گفت تو طلبه ای؟ سال 61، 62 می گفت تو طلبه هستی؟ من آن موقع یک تفسیر قرآنی درس قرآنی گذاشته بودم، آنجا برای عزیزان می گفتیم. می گفت به من قرآن یاد بده، فرمانده مان بود، خیلی برایمان محترم بود. روخوانی قرآن من به او یاد می دادم، اَ اِ اُ که اینجوری بخواند. می رفتیم شب برای عملیات، خوب فرمانده بود دیگر، به من می گفت تو باید این مین ها را یک جوری باز کنی که من خیلی به تو وابسته نشوم. اینها را چاشنی هایشان را دربیار. بعد هم سیم هایشان را طوری جاش ببند که عراقی ها نفهمند که مین دست خورده، و هیچ کدام هم منفجر نشود. کار خیلی سختی بود، در تاریکی باید یک قسمت را من می بریدم، یکدفعه دیدم دوسه تا عراقی آمدند بالای سرِمن ایستادند، چشم در چشمِ من با اسلح! کجا؟ توی عراق، نه در خاک خودمان، من آن موقع شاید هفده، هجده ساله بودم. ایستادی در منطقه دشمن، مین را گرفتی دستت، داری چاشنی اش را می بری، یک دفعه چشمت در چشم دو نفر می افتد، یستادند بالای سرت دارند نگاهت می کنند، این یعنی چه؟ نیروی اطلاعات، عملیات را اگر می گرفتند، غیر ازنیروهای دیگر بود، یعنی زندان اینها، شکنجه های اینها، اصلاً وحشتناک بود، بعد من یک لحظه این را ولش کردم که اسلحه را بردارم شلیک کنم تا آمدم این کار را بکنم، دیدم فرمانده ام اسلحه ام را از من گرفت زد پس گردنم گفت چه کار می کنی؟ ترسیده بودم، گفت تو را نمی بیند تو کار خودت را بکن. حالا که ایمان نیاوردیم می ترسیدم، از ترس اینکه پس گردنی دوم را نخورم ایمان آوردم، همین فاصله یک متر کمتر ایستاده دارد من را نگاه می کند، چشم در چشم، من به تو می گویم کارت را بکن، این دارد من را نگاه می کند، عراقی ها یک ذره نگاه کردند و برگشتند رفتند. گفت دیگر از این کارها نکنی ها، گفتم چشم، بعد خودش می آمد من را می گذاشت پیش سنگر عراقی ها، می رفت توی سنگرشان آماربرداری می کرد، می شمردشان، می نوشت، می آمد بیرون، حتماً حتماً باید پیش عراقی ها سیگار می کشید، کبریت می زد، کبریتی که در آموزشی می گویند از چند کیلومتری معلوم است. ما می ایستادیم، حرص و جوش ی خوردیم، آقا سیگارش را می کشید، می گفت خب حالا بیایید برویم. کاری با من کرد که من آن موقع پلیپ بینی داشتم، خیلی خُرخُر می کردم، شبها می رفتم می خوابیدم پیش عراقی ها، دو ساعت تخت، که این آقا نقشه برداری اش را بکند. من خُرخُرم را می کردم پیش آنها تخت می گرفتم می خوابیدم بعد هم می آمد من را بیدار می کرد. اینها افسانه نیست! از شنیده ها هم نمی گویم دیدم، سرِخودم آمده، این آقا روخوانی بلد نیست. منِ طلبه شاگردشم، غروب معلمشم، شب آن استاد است من اطلاعات به آن منتقل می کنم، او «شدن» به من می دهد. سواد هم ندارد. از کجا این را آورده؟ آقا تو را نمی بیند، اینقدر ما از این چیزها دیدیم...

من خواهش می کنم عزیزانی که می خواهند به جلسه بیایند خیلی دنبال اطلاعات و لفّاظی نباشند. ما اینجا یکسری اطلاعات را هم می گوئیم، حرفمان را هم می زنیم.

ما اگر قرار است شدنی در کار نباشد، ما استفاده نکنیم برای شدن، اصلاً به چه درد می خورد آمدن؟ وقت تلف کردن است و باز برای ما حجاب می شود. لذل عزیزان عجله نکنند. علت اینکه بسیاری از اساتید نمی توانند به داد شاگردانشان برسند، با اینکه می خواهند، قابلند، لایقند و شاگردها عرضه ندارند از اساتیدشان استفاده کنند.

پیغمبر(ص) را شما نگاه کنید. امیرالمؤمنین(ع) می فرماید: ارتدّ الناس بعد النبی الّا الثلاث او سبع؛ هفت نفر، سه نفر، ارتدّ یعنی پیغمبر(ص) به این بزگی، دیگر از پیغمبر بزرگتر، استادتر، داناتر، نورانی تر مگر داریم؟ ما هرتر.

اکثر اطرافیان نتوانستند، نه پیغمبر(ص) توانست آنها را آدم بکند، -انک لاتهئی من اجببت- تو هرکه را بخواهی نمی توانی هدایت بکنی. نه آنها توانستند از پیغمبر(ص) استفاده کنند. این کلام که "سخنی که از دل برآید لاجرم بردل نشیند" همیشه درست نیست!

پیغمبر(ص) همیشه سخنش از دل بوده و بردلی ننشست. خیلی ها دلشان مریض است. پیغمبر(ص) هم حرف بزند بر دلشان نمی نشیند.

خلاصه سخن بگوید، خدا رحمت کند استاد ما آیت الله مجتهدی را می فرمود: گاهی وقتها انسان در موضعی قرار می گیرد که اگر خدا مستقیم با او حرف بزند نمی پذیرد، لج می کند. آیه قرآن را نگاه کنید که در قیامت می ایستند روبه روی خدا دروغ می گویند به خدا. دروغ می گویند روز قیامت، دیگر از این افتضاح تر؟

روز قیامت روبه روی خدا می ایستد به خدا دروغ می گوید. نه خیلی از حرفها از دل می آید ولی بردل نمی نشیند؛ چون دلها دل نیست. گیرایی خیلی مهم است، قابلیت خیلی مهم است. اینکه کی می نشیند می شنود؟ بسیاری از آدم ها استادهای خیلی خوبی داشتند، کتابهای خیلی خوبی خواندند، اما چرا نشدند؟

برای اینکه هروقت سرکلاس رفتند زانو زدند، با عقلشان نشستند و گوش دادند نه با دلشان. اصلاً نرفته بودند که «بشوند» رفته بودند که بشنوند، رفته بودند که بفهمند، رفته بودند اطاعتشان را زیاد بکنند، نرفته بودند که «بشوند»، اصلاً به این صحبت دل نداده بودند. شما نگاه کنید همسران پیغمبر(ص) دوستان پیغمبر(ص) همیشه نقادانه نشستند گوش کردند. ما چقدر استاد داریم بهترین درس ها را دارند می دهند، شاگردها هم خوب گوش می دهند که کجایش را می توانند ایراد بگیرند، کجایش را می توانند غلط بگیرند، به کجایش می توانند نقد بزنند، به کجایش می توانند فرع بزنند، به کجایش می توانند حاشیه بزنند؟ یا کجایش را می توانند بنویسند جای دیگر روی منبر بیان کنند. اصلاً آمدند کاسبی کلام، تجارت کلام آمده اند بکنند، اصلاً نیامده «بشود»

بعضی وقتها خدا شاهد است بعضی از اساتید می گویند: اگر یک الغ هم با شما حرف بزند می تواند شما را بسازد، می تواند معلم شما باشد، شما را موعظه کند. آن وقت ما می گوئیم که این دارد روضه می خواند اینکه دارد منبر می رود، این که مجلس ختم است، اینکه به درد ما طلبه ها نمی خورد، ماها خیلی شأنمان اجلّ از این هست. بنشینیم پای منبر آقایانی که دارند منبر می روند. به خدا اگر پیغمبر(ص) باشد می نشیند، می نشیند گوش می دهد، کیف هم می کند. اینکه ما نمی توانیم از یک روضه خوان لذت ببریم، از کسی که دارد عزاداری می کند اشک بریزیم، خب یک روحانی منبریه، حالا مجلس ختم است. آمده یک چیزی بگوید دیگر. نه، ما اصلاً اینجا را آماده کردیم برای «شدن» . ما هرجا رفتیم سرِکلاس، باهرکس و هراستادی سروکار داشتیم با هرآدمی، هم دغدغه مان، نقد و انتقاد و حاشیه نویسی و تجارت کلام و آن هم شهوت اطلاعات، خوب اینها نمی گذارد بشویم.

چرا یک سورۀ زلزال می تواند تحول ایجاد بکند؟ چرا بچه بسیجی های ما اینجوری تحول پیدا می کردند؟ یکی دوتا ده تا بودند؟ هرگز! هیچ وقت کرۀ زمین از روزی که حضرت آدم روی کره با دنیا آمد، تا الآن به اندازه ای که در این سی سال دفاع مقدس و انقلاب ایران آدم های فطرت گرا تربیت شدند در این نظام هیچ وقت روی کرۀ زمین اینقدر فطرت گرا تربیت نشده، چه جوری اینها تربیت شدند؟ چندتاشون باسواد بودند؟ چندتای آنها عالِم بودند؟ هرچند علمای آنها از بقیه گوی سبقت را ربوده بودند، هیچ وقت در جبهه، شهدایی به برتری طلبه ها ما نداشتیم، هیچ وقت به برتری روحانیون نداشتیم. هیچ قشری هم نسبت به جمعیتش مثل روحانیت، شهید نداد. نه بسیجی ها، نه ارتشی ها، نه سپاهی ها، بیش تر از هرقشر دیگر طلبه ها شهید دادند. آنها خیلی معجزه بودند، خیلی غوغا بودند، طلبه آمده اینجوری می کند. در جزیره دارد می گرردد، می گوید من اینجا قرار است شهید شوم،محل شهادتش را هم م یداند کجاست، طلبه هایشان خیلی غوغا بودند. آن طلبه ها هم چه طلبه هایی بودند. آدم تا درد برایش ایجاد نشود سر کلاس اخلاق، عرفان، سردرس پیغمبر(ص) برود نمی شود. یعنی شما زمانی می توانی «بشوی» که دغدغه های این مطلب، سؤالهای مربوط به این، نیازهای مربوط به این مطلب، عطش مربوط به این مطلب در وجودش باشد که تا از دهان گوینده درمی آید «می شود».

لذا حضرت می فرماید: منافق هم بگوید تو می شوی، کافر هم بگوید تو می شوی. کافر بگوید، منافق بگوید، یک حیوانی یک حرفی بزند، یک حیوانی یک حالتی به خرج بدهد، می شوی. اینکه خیلی وقتها کلاسها بی اثر است، حتی خیلی وقتها اطلاعاتش هم برای ما نمی ماند، برای این است که ما اساساً دغدغه و نیاز به آن مطلب را در خودمان ایجاد نکردیم سؤال نداشتیم با شهوت رفتیم آنها را کسب بکنیم، درشان بیاوریم، انبار کنیم مثل پول، بعضی ها پول انبار می کنند. لذا اولین هشدار که به طلبه ها و علما دارد حضرت می فرماید: کسی که دنبال علم می رود اگر قصدش عالم بازی است، جایگاه خودش را در آتش ببیند. در کجا مقاله بزنم، کجا بحث بکنیم، کجا کنفرانس بگیریم، کجا میزگرد داشته باشیم، کجا خودمان را نشان بدهیم، کی رساله بنویسم، کجا معروف بشوم، کجا استاد بشوم، این را جایگاهش را باید در آتش ببیند الآن.

خدا رحمت کند آیت الله مجتهدی را، می فرمود: آهنگری، آخوندگری. این هم شد کاسبی. می خواهیم برویم استاد شویم، مجتهد بشویم، مرجع بشویم، فیلسوف بشویم.

خب این هم که پس «شدن» کی می خواهد صورت بگیرد؟ کی می خواهد این اتفاق بیفتد؟ بگو ما چقدر وقت داریم؟ ما وقتی منتقل شویم به برزخ، به میزان شدنمان روی ما حساب می کنند، ما محاکمه می شویم نه به اندازه اطلاعاتمان، اطلاعات هرچه بیشت بدتر!

بنابراین عزیزان توجه داشته باشند ما اینجا نیامدیم صرفاً کار علمی بکنیم، شهوت اطلاعاتی بعضی ها را ارضا بکنیم. نه ما بحث علمیمان را می کنیم، بحث تخصصی مان را می کنیم اما باید رویکرد هم ما در این جلسات «شدن» باشد، کسب دارایی نه، کسب دانایی. ما الآن آمدیم خودمان را شناختیم. مگر این همه آثار برای خودشناسی نگفته اند که من چندتا از آنها را برای شما گفتم. و بقیه را هم إن شاءالله می گویم. این همه آثار برای خودشناسی گفته اند که برای هیچ چیز دیگر وجود ندارد. خب پس چه؟ اگر ما آمدیم در این دوره انسان شناسی شرکت کردیم باید آن آثار ظهور کند. اگر ظهور نکند بعد از چند وقت، معلوم است ما بد آمدیم نشستیم، سرکلاس ما درست نیامدیم سرکلاس بنشینیم. خداوند جریان «شدن» را زمانی ایجاد می کند که مظروف آماده باشد.

-لا یمسه الا المطهرون- یعنی شما این ظرف را باید پاک بکنی، آماده بکنی تا بریزند توش، ما اگر ظرفیتی ایجاد نکرده باشیم، برای «شدن» نه برای دانستن. ما برای دانستن همیشه ظرفیت داریم. انسان: کل بما بما جُعِلَ العلم فانَّهُ و یتَّصِل؛ علم بی نهایت است. هرچقدر شما اطلاعات بگیرید، شما مظهر خدا هستید. دانش بی نهایت همخ، هرچقدر کسب بکنیم تمامی ندارد، هیچ وقت هم سیر نمی شویم. ولی اگر برای بخش شدنمان، برای دلمان، آن ظرفیت را ایجاد نکرده باشیم، آن درد آن دغدغه ایجاد نشده باشد. خب وقتی ما می نشینیم سر کلام پیغمبر(ص)، پیغمبر(ص) هم با ما حرف بزند، خدا هم با ما حرف بزند، امام زمان (عج) هم با ما حرف بزند، ائمه را نگاه کنید، شیعیان آنقدر قسی القلب بودند، جلوی چشمشمان یازده نفرشان را کشتند و خودشان بعضی وقتها این کار را می کردند، جلوی چشم مردم ائمه را می کشتند، هیچ کس ککش هم نمی گزید اصلاً برای همین هم هست، یک موقع می بینی یک شاگردی آخر دوره می رسد، دو جلسه، سه جلسه، اینقدر «می شود» مثل کسی که از اول سرکلاس بوده است و یکی از اول جلسه هست، ده سال می آید می نشیند که ای کاش اصلاً نمی آمد. یکی از اولیاء خدا بود، از بزرگان، ما خدمتشان می رسیدیم برای همین مباحث توحیدی و عرفانی و ذکر و اینها؛ سالهای سال من چند نفر را که سرکلاس می آمدند بعد ازهشت، نه سال می دیدم که پای درس این ولی خدا می آمدند، نماز نمی خواندند، روز اول خدا شاهد است نماز می خواندند ولی بعد از هشت، نه سال درس خواندن عرفانی دیگر نمار را هم کنار گذاشتند. واقعاً همین جوری می شود. یک کسی آمد گفت آقا توروبه خدا من می روم برای مردم جلسه می گذارم، مردم را می گریانم، کلاس می گذارم، تو یک کاری کن من نماز بخوانم، من نماز هم نمی خوانم خودم؛ ولی در جلسه همه مردم را گریه می اندازم، روضه می خوانم، صحبت می کنم، پس یکجا حالا اینجا نه، یکجای دیگر، فرقی هم نمی کند، شاید فرق هم نکند خیلی، یکجا را ما شناسایی می کنیم، آنجا را ما دیگر با ذهنمان نرویم، سرکلاس بنشینیم به هرحال نباید یک جایی باشد من دل بدهم به «شدن»؟ یکجایی من بروم بنشینم؟

حضرت می فرماید: برای من قرآن بخوان، قرآن می خواند برای امام. گاهی وقتها حضرت می فرمود من را موعظه کن، می گوید آقا من شما را موعظه کنم؟ برای چه؟ می فرماید: اثری که در شنیدن هست در دانستن نیست. گاهی وقتها انسان خیلی عالِم است، خیلی دانشمند است. می رود سرکلاس یک نفر هم می نشیند، نود درصد و مطالب آن استاد را بهتر از خود آن استاد می تواند بیان کند، بیشتر هم می داند ولی می رود «می شود» اصلاً شنیدن اثری ندارد. موعظه غیر ز مسائل دیگر است. ما احتیاج داریم یکجا، بزرگان ما ائمه(ع) .قتی می گفتند ما احتیاج داریم ما چه بگوئیم؟ بگوئیم نیاز نداریم؟ یک جایی، یک روزی برویم در هفته واقعاً احتیاج داریم. یک جایی من ده سال می شود که هرهفته می روم یکجایی یک کسی من را موعظه می کند، گاهی بیش تر از یک جلسه در هفته، با خیلی از شاگردها خودم می روم. می گویم برویم بنشینیم پای درس این آقا، این آقا می خواهد ما را موعظه کند. اطلاعات نیست، کلاس نیست. دل باید موعظه شود. یک کسی باید برای آدم حرف بزند. آأم دل بدهد و بالاخره دل یک تکانی بخورد.

یک کسی می گوید من الآن پانزده سال است دکترای عرفان گرفتم، دکترای علوم قرآن گرفتم، به کسی می گفت در دانشگاه استاد ما عرفان یاد می داد من رفتم دفتر دیدم مشروب هم می خورد. برای زمان آن رژیم گفت: استاد عرفان ما نماز نمی خواند، گفتم ما سراغ داریم استاد مشروب هم می خورد.

یک جایی به یک کسی ما احتیاج داریم موعظه بشویم، نیاز داریم با دلمان برویم بنشینیم، دل آماده شده می خواهد «بشود». عطشش، دغدغه اش، نیازش درون من ایجاد شده من اصلاً نیاز دارم بروم «بشوم»، آن وقت هرچه انسان شدنش بیش تر می شود این نیازش هم بیش تر می شود. طوری که ائمه، می گفت قرآن بخوان. می گوید من برای امام صادق(ع) قرآن را خواندم زار زار گریه می کرد. خدا رحمت کند علامه طباطبایی را، چقدر این مرد نورانی بود، به قول آقای جوادی حفظ الله می فرمود: ایشان از بسیاری از امامزاده های ما بالاتر هستند، بزرگتر هستند، برتر هستند.

حدیث داریم: علماء اُمَّتی اَفضَلَ مِن أنبیاءِ بنی اسرائیل؛ خدا رحمت کند مرحوم آقای موسوی همدانی می فرمود: ما زیر کرسی می نشستیم زمستان، آن موقعی که داشتم المیزانم را ترجمه می کردم من، باید خط به خط می خواندم برای ایشان، مبادله می کردیم، مقابله می کردیم که ترجمه این می شود یا نمی شود و من نوشته های خود ایشان را برایشان می خواندم. مثلاً آیات بهشت، جهنم، توبه، می گفت ایشان اینقدر گریه می کرد که نگو، یک موقعی در جلسه ای نشسته بود، درس داشتند با کسی یک روضه خوانی در مسجد شروع کرد به روضه خوانی، آقا این کتاب را بست، شروع کرد به گریه کردن، یک طلبه ای دیده بود آقا را که موعظه اش را رها کرده نشسته روضه گوش می کند. پیش می آید بعضی وقتها ما جوجه طلبه ها از این روشنفکر بازی ها درمی آوریم، به ایشان گفت آقا این روضه ها که می خواندند سندیّت داشت؟ با آن لهجه قشنگ ترکی آش گفته بود: آقا ما نمی دانیم، ما فقط منتظریم اسم معشوقمان را ببرند، کاری ندارم که سند دارد یا ندارد، دارد می خواند دیگر، از علی اکبر می گوید، از علی اصغر می گوید، از رقیه می گوید( صلوات الله علیهم اجمعین) اگر دل راه بیفتد، خدا نکند مغز راه بیفتد، شروع کند به کسب اطلاعات، لیسانس و فوق لیسانس و دکترا و برود تا کجا، درس خارج و کجا و کجا! برایه و نهایه و شفا کجا، خیلی فاجعه می شود. لذا عزیزانی که راهشان دور است، اطلاعات بهشان نمی رسد، وقتشان تلف می شود خواهش می کنم تشریف نیاورند. بعداً هم اینجا جزواتش چند ماه یکبار، سیدی هاش در اختیار دیگران قرار می گیرند، اطلاعات می خواند بروند سی دی ها را بگذارند در خانه گوش بکنند که دیگر وقتشان هم تلف نشود. این اول جلسه شروع دورۀ ما توجه بفرمائید این خیلی مهم است؛ هروقت خواستید بروید عرفان بخوانید، یک موقع شاید پانزده سال پیش یکی از اساتید به ما گفت می خواهیم فسوس بخوانیم، یک دورۀ رسائل توحید یک علّامه و رسالة الولایة و اینها همه را ما طی می کردیم و گفتند که می خواهیم فسوس بخوانیم بیایید شرکت کنید، مراجعه کردیم، من بودم با یکی از دوستانم، گفتم علی آقا من فکر می کنم که الآن واقعاً می خواهم بروم عرفان بخوانم اینجا فسوس بخوانم، اصلاً آمادگی ندارم بخوانم. گفت من هم اتفاقاً هم همینطور هستم، فکر می کنم باید بگذاریم یک چند سال بعد، الآن طلبه سال اول، دوم، ششم، دویده رفته هنوز بدایه را طی کرده؟ نه، هنوز نهایه را طی کرده؟ نه. رفته سرکلاس اسفار نشسته، می گوید برویم ببینیم سرکلاس اسفار چه می گویند! اطلاعات کسب کنند چه دارند می گویند! پس کی می خواهیم «بشویم»؟ حالا اطلاعات هم آمد، به خدا می رود گند می زند، خراب می کند، چه فایده ای دارد؟

بحث گذشته ما رسید به اینجا که: ما با تمام مراتب عالم وجود ارتباط وجودی داریم و همه مراتب عالم وجود با ما طراحی شده و ساخته شده است. یعنی خداوند تبارک و تعالی اول انسان را خلق کرده، ساختار وجودی انسان، ساختار ریاضی انسان را دیده، بعد بقیه عوالم وجود را خلق کرده، بعد دقت کنید مفصل همه اینها را از روز اول خلقت توضیح می دهیم که داستان چه بوده؟ چون خیلی مهم است که ما روز اول را بدانیم. گفتیم ما سه مرحله حیات داریم. ما یک مرحله قبل از دنیا که در بحث معاد توضیح دادیم، کسی می تواند به معاد معتقد باشد که قبول کرده باشد که قبلاً پیش خدا بوده، زندگی کرده، با خدا، بعد آمده زمین، حالا می خواهد برگردد، اصلاً معاد و برگشت در فرض اینکه من قبل از اینکه به این دنیا بیایم «بودم» صحیح است نه اینکه من از روی زمین ورقُلُمبیدم آمدم بالا، این دیگر رفت است برگشت نیست! معاد یعنی بازگشت. یعنی من آنجا بودم حالا می خواهم برگردم. برای همین این حدیث هم که مشهور است: رحم الله امرأً علم من أین وفی آین و الی أین؛ اگر حدیث هم نباشد، این را مرحوم آخوند در اسفار آوردند. بعضی از دوستان، خود من هم در مجامع روایی پیدا نکردم، استناد دادند به امیرالمؤمنین(ع) ولی حرف، حرف درستی است. رحمت خدا، چون احدیث مشابه داریم از امام محمد باقر(ع) داریم از ائمه دیگر رحمت خدا شامل حال کسی می شود که بداند از کجا آمده، در کجا هست و به کجا می رود. این را باید ما بدانیم که روز اول چه اتفاقی افتاده، من اصلاً آنجا کی بودم؟ چه جوری بودم آنجا، علی(ع) می فرماید: « إن لم تَعلَم من أینَ جئت، لم تَعلَم إلی أین تَذهَب؛ اگر تو ندانی از کجا آمدی اصلاً نمی دانی کجا داری می روی، یک قاعده است. یادداشت بفرمائید به ذهن مبارکتان بسپارید اگر تو ندانی از کجا آمدی اصلاً نمی دانی ب ه کجا داری می روی. در حالیکه خوشبختی و سعادت این سه تا اطلاعات است، سه تا فهم است، سه تا بینش است، من کجا بودم؟ کجا هستم؟ کجا می روم؟

یادتان هست که آن حدیث شریف نبوی (ص) را خواندیم که - إنَّ اللهَ تبارکَ و تَعالی یُبغِضُ کلُّ عالمِ بالدنیا جاهلِ بالآخرة؛ خداوند تبارک و تعالی دشمن می دارد هر عالم به دنیایی که جاهل به آخرت است، اصلاً با نظام ابدی آشنایی ندارد، نمی داند آنجا کجاست؟ واقعاً اگر ما ندانیم پنجاه تا سؤال آخرت چیست، اصلاً ما قرار است آنجا چه محاسباتی بشویم، اگر ندانیم این سؤالات سؤالات تکوینی است نه کتبی، نه شفاهی، واقعاً آنجا سؤال، سؤال تکوینی است. اینها را ندانیم چطور می توانیم خودمان را آماده کنیم؟ برای یک جایی که نمی دانیم کجاست؟ من الآن به شما بگویم فردا می خواهیم به اردو برویم، اولین سؤالتان به طور فطری چیست؟ کجا؟ اصلاً انسان در نهادش است، کجا؟ باید بدانم کجا می روم تا آماده شوم. اگر تو ندانی از کجا آمدی نمی دانی کجا قرار است بروی. اگر انسانی که آخرت را نمی شناسد، مبغوض خداست، پس انسانی هم که نمی داند از کجا آمده، مبغوض خداست.

چون حضرت می فرماید: تا تو ندانی از کجا آمده ای نمی دانی به کجا می روی. نمی دانی به کجا می خواهی بروی! اینکه مراحل حیات با او تنظیم شده و این مراحل حیات را دارد: قبل الدنیا، فی الدنیا، بعد الدنیا، خیلی جای فکر و تأمل دارد که من با ابدیت، با آخرت، با قیامت، با مبدأ، با معاد، با آن چیزهایی که بین این ماجراهاست، همه آنها با من یک رابطه وجودی دارند. واقعاً من که هستم که همه اینها در من هست. با من رابطه و نسبت دارد، رابطه وجودی دارد.

ساختار ریاضی من چه ساختاری است؟ این که مدام تأکید می کنم روی ریاضیات دقت کنید. چون خداوند تمام عوالم را از اول تا ناسوت ریاتضی خلق کرده است

- إن من شیءٍ الّا عندنا خزائنهُ؛ هیچ چیز نیست مگر اینکه خزانه های آن چیز( هرچیز) نزد ماست. هرچیزی خزائن دارد. یک نکته بسیار ظریف اینکه خزائن که جمع است به ضمیر مفرد اضافه شده است. می گوید یک چیز خزائن دارد، خزائنهُ، خزائن آن چیز (ه) که آن را ما رد اسماءالله توضیح دادیم و توضیح هم می دهیم باز که یک چیز خزائن دارد.

شما یک اتم را نگاه کنید، تمام اسماء الله را می توانید در آن پیدا کنیدو یعنی جزء بزرگترش هیچ فرقی ندارد، خداوند با همه اسماء و صفاتش در همه چیز تجلی پیدا می کند و در یک شیء کوچک، در یک اتم، ولی اگر ما توانستیم در آن دو تا اسم پیا کنیم؟ حالا إن شاءالله تابستان یک کارگاه اسماءالله داریم. فکر کنم به شما نرسد، چون کسانی می آیند که دوره اش را طی کرده باشند، می رویم در طبیعت برای کشف اسماء الهی که مثلاً بگوئیم یک گل چند تا اسم از اسماء خدا می توانیم از آن دربیاوریم.

شما یک موقعی است به یک شیء نگاه می کنید، می گوئید من از این دوتا اسم بیش تر نمی توانم دربیاورم. یک اسم از همه بهتر است، این که درمی آوری برای این است که تجلی این یک اسم بیش تر ست والّا همه اسماء هستند. - إن من شیءٍ الّا عندنا خزائنه و ما ننزله الّا بقدرٍ معلوم ؛ ما اصلاً نازل نمی کنیم آن را مگر به اندازه معلوم.

بنابراین ما ما یک ساختار مشخص و خزائین مشخصی داریم، این ساختار و خزائن وقتی نازل می شند با یک ریاضیات خاصی می آیند پائین تا می شود یک گل، تا می شد یک اتم، تا می شود یک سنگ، تا می شود یک پروتون، تا می شود یک الکترون، تا می شود یک مولکول، تا می شود یک انسان، تا می شود یک حیوان، با یک فرمول ریاضی آن این می شود. در برگشت هم وقتی این آن می شود، باز هم ساختار دارد، یعنی چه رفتنش چه برگشتنش تبدیلاتی صورت می گیرد در اینجا مجردها می شوند مادّه، مادّه ها می شوند مجرد، در این مسیری که مجردات ظهور مادی پیدا می کنند و تبدیل به ماده می شوند و ماده ها تبدیل به مجرد می شوند تمامش ریاضی است این مسیر- و ما ننزله و الّا بقدرٍ معلوم- پس نزول از آن اصل هرچه ریاضی است بنابراین ساختار ریاضی من می شناسد.

نبوت، امامت، إن شاءالله اینها را یکی یکی در بحث های آینده بدون اینکه از یک آیه و روایت استفاده کنیم، گفتم بحث های آینده نه الآن، یکی یکی اینها را از خود نفس درمی آوریم. می بینیم که از نفس رب درمی آید، اسماء الهی از نفس درمی آید، معاد، امامت، ولایت، از نفس درمی آید. خود نفس تولید دارد این ثمر را دراد. مثل یک پزشک وقتی بدن را می شناسد، می گوید: این بدن آب هم می خواهد، غذا هم می خورد، ساختارش را ما نگاه می کنیم می بینیم آب می خواهد، غذا می خواهد، هوا می خواهد. نفس غیر از معصوم نمی تواند با آن کاری کند، معصوم لازم دارد، اصلاً غیر معصوم با این سازگاری ندارد. اصلاً این نفس با غیر معصوم نمی تواند کنار بیاید، همه اینها باید از نفس دربیاید. همه چیز با ما رابطه وجودی دارد.

یک تعداد مثال زدیم برای شما که الله، از بالا گفتیم نبوت (باز اینها را یی یکی تشریح می کنیم از نفس درمی آوریم آنها را در تمرینهایمان) امامت، ولایت، قیامت، ابدیت، آخرت، قرآن، جلسه قبل درمورد قرآن سخن گفتیم، قرآن ساختارش با ما یکی است. حالا إن شاءالله وقتی سوره ها را از نفس یکی یکی دربیاوریم متوجه می شوید که همه این سوره هایی که پیغمبر(ص) گفته: قُل، قُل، قُل، قُل، آن قُل هایی که گفته نفس من هم خودش اینها را می گوید. اصلاً دارد می گوید خودم می گویم دیگر. چون اگر این نشود گرفتار می شویم. به ما سرِنماز می گوید باید خودت شهادت بدهی، جز من معبودی وجود ندارد، اینکه قال روسل الله به درد من نمی خورد که اشهد أن لااله الّاالله، شهادت مال کجاست؟ نه که قُلتُ لااله الّاالله، اقول لااله الّاالله، من می گویم اشهد، یعنی من شهادت می دهم، من اله بودن حق تعالی را خودم شهادت می دهم، دیدمش دارم می گویم، اگر ما شهادت ندهیم می توانیم درست و حسابی نماز بخوانیم؟

حضرت می فرماید: بعضی ها شصت سال نماز می خوانند یک رکعت هم قبول نمی شود، بعد هم می فرماید: و أیُّ شیءٍ أشدُّ من ذلک؛ چی از این بدتر که آدم شصت سال نماز بخواند و یک رکعتش هم قبول نشود؟ و چقر کیف دارد انسان بایستد جلوی خدا، در دعای آل یاسین داریم، چقدر قشنگ است، اُشهدک یامولای؛ من تو را به شهادت می گیرم، امام زمان تو شاهد باشد که من دارم شهادت می دهم، من دارم می بینم که لااله الّاالله، إنَّ الصراط الحق والمرصاد حق والمیزان حق؛ همه را دارم می بینم خودم دارم شهادت می دهم. به من گفتند که شما تا نفس را که معادل همه چیز است، خوب نشناسی، اصلاً باید اول نفس را بشناسی، بعد وقتی نگاهش می کنی می بینیم که این صراط دارد، مرصاد دارد، فرشته هایی که با آن هستند هستند، معاد دارد، امامت دارد، اصلاً همه از آن درمی آید، ما شهادت می دهیم، خودمان شهادت می دهیم. گفتند برای ما حالا تقلید هست، گفتند هرچند قبول می کنند از ما این تقلید را، ولی «شدن» خیلی کار سختی است بدون دیدن، سؤال می کنند از امیرالمؤمنین(ع) تو رَبَّت را دیدی؟ فرمود: وای بر تو، لَم أعبد رَبَّ لَم اَری؛ من اصلاً ربی را که نبینمش عبادتش نمی کنم. خب ما در کدام آینه در کدام آیه باید همه اینها را ببینیم؟ چون می گوید اشهد، و اشهد و اشهد و أنَّ فلان حق، همه را هم شهادت می دهم، یعنی دیدم، یعنی دارم می بینم. مهم ترینشان اشهد أن لااله الّاالله من شهادت می دهم، یعنی دیدم، یعنی دارم می بینم، نه اینکه می گیوم عقیده ام اینجوری است، اگر من درگیر شوم با این قضیه ببینم می توانم انکارش کنم؟ دیگر نمی توانم، نمی شود انکارش کرد، در یک تبلیغ در یک کلاس، یک استاد به جای اینکه مدام برود با ذهن بقیه، بخواهد اطلاعات ذهنی بدهد؛ بقیه خودشان را درگیر کنند، به خودشان این را نشان بدهد، خب اگر بهشان نشان دهد اینها راحت می شوند که، زودتر «می شوند». من دیدم به من نشان دادند، چطور آن آقا با پسِ گردنی به من نشان داد، بحث علمی نکرد، یک پس گردن زد.

امام زمان(عج) یک دست گذاشت روی سینه مرحوم کربلایی کاظم، قرآن رو کرد، این هم با پسِ گردنی از پشت وارد کرد به ما این آقا، این که نمی بیند وجَعَلنا اثر دارد. خب اگر وجَعَلنا را بخوانیم اثر دارد. خدا رحمت کند یک فرمانده داشتیم شهید شد، خیلی ناز بود، شهید محمد مرادی، می گفت من پدرم با کامیون کار می کرد مجوز ندشت، دفترچه نداشت، این همیشه پلیس راهها وجعلنا می خواند، سالها پلیس راه وجعلنا می خواند و رد می شد، هیچ پلیس راهی هم او را نمی دید. بعد یک روز گفت محمد ماشین را از من گرفتند، گفتم برای چه؟ گفت .جعلنا یادم رفته بود، تا یادم افتاد پلیس آمد روی رکاب من را گرفت.

واقعاً وجعلنا کار می کند. این که باور کنی. مرحوم شیخ عباس قمی، یک ساعت داشت از این ساعت ها که آخوندها دستشان نمی بندند، این قرتی بازی است، نباید ببندیم دستمان، باید حتماً بگذاریم اینجا، اگر آنجا باشد کفر است مثلاً، زشت است، فلان است، خدا رحمت کند آقای مجتهدی را ما را نگاه می کرد، اگر ساعت دستمان بسته باشیم یک چشم غره ای می رفت، قرتی شدی ها! ساعت دستت نباید ببندی، آقای شیخ عباس یک ساعت داشت هروقت خراب می شد، یک کمی تربت می مالید خوب می شد، چقدر اعتقاد دارد؟! بسیجی ها یک موقعی که جو خیلی گرفته بودشان وجعلنا خوانده بودند، تانک عراقی ندیده بودشان لهشان کرده بود.

خانم شهید سیدعلی اندرزگو رحمت الله علیه، یک روحانی بسیار برجسته که امام فرمود: نصف انقلاب مدیون او بود، یک آدم روحانی می گفت: شب در خانه من دندانم درد می کرد، او مفاتیح را باز کرد این دعای دندان درد را واند، انگشتش را گذاشت روی دندانم، خوب شد. چه جوری بودند اینها؟ حالا می آید به ما می گوید برای ما دعا کنید. هیچ کس را نشد ما دعا کنیم جز اینکه فردا اعلامیه اش خورد به دیوار، هرکه را دعا کنیم اینجوری است.

از جلسه آینده آیات قرآن را یکی یکی البته یک بحث است که در این یکی دو دقیقه توضیح بدهم، اینکه چرا ما اصلاً باید از آیات و روایات استفاده کنیم؟ دلیل عقلی اش چیست؟ آیا ما چون مؤمنیم، مسلمانیم، طلبه ایم، دانشجوئیم، بسیجی هستیم، باید از آیات و روایان استفاده کنیم؟ اعتقاد داریم به آنها؟ یا اینکه یک مبنای درست عقلی، مشروع دارد که هرجا بگوئیم قابل پذیرش است. ما یک مقدار از مباحثمان را اول به همین شکل از آیات و روایات جلو می رویم بعد دیگر می گذاریم کنار برای شروع بحث، از اول بحث نفس، یک موقع اگر از آیات و روایات استفاده کنیم برای تأکید است نه برای دلیل. خب همین که از آیات و روایات برای چه باید استفاده بکنیم؟ روی چه حسابی؟ آیه برای چه سندیت دارد؟ چه ارزشی دارد؟ حالا ما از آیه استفاده کردیم دیگر تمام شد؟ حل شد؟ یا از روایات استفاده کنیم؟

حالا به این خواهیم پرداخت إن شاءالله جلسه بعد از آن آیات مربوط به رابطه نفس با تمام عوالم وجود را یکی یکی خدمت شما عرض می کنیم، مقداری که با کلاس تناسب داشته باشد که إن شاءالله این آمادگی ایجاد بشود.بعد إن شاءالله می رویم سراغ نفس.