خانواده آسمانی
جلسة پانصد و هشتاد و هشت (588) به تاریخ: 10/09/1401
استاد گرانقدر:
استاد محمد شجاعی
تعداد جلسات: ادامه دارد
معادشناسی مان یک جلسه در مورد بهشت و یک جلسه در مورد جهنم می گوییم و فعلاً بحثمان در هر دو مورد عوامل ورود به بهشت و عوامل ورود به جهنم است، این جلسه بحثمان دربارۀ جهنم است و بحث عوامل ورود به جهنم را با موضوع جدیدی ادامه می دهیم، موضوع این هفته نافرمانی از خدا و رسول است. اصلاً ما چرا باید فرمان خدا و رسول را ببریم؟ فرمان خدا و رسول بر چه اساسی تنظیم می شود؟ که نافرمانی شان معصیت است و باعث می شود که ما به جهنم برویم؟ این هفته بحث را یک مقدار کفر آمیز تر مطرح کردم، چون برای خیلی از عزیزان به خصوص جوان ها این سئوال پیش می آید که اصلاً چرا ما باید از خدا اطاعت کنیم؟ یا از رسول و ائمه علیه السلام چرا ما باید اطاعت کنیم؟ و اساساً دستور خدا یعنی چه؟ و خدا بر اساس چه چیزی به ما دستور می دهد؟ مثلاً وقتی می گوییم که این کار دستور خداست یک شخص چطور باید با این مواجه کند؟ می گوییم که مثلاً این کار را رعایت کنید این دستور خداست، مثلاً مشروب نخور، مثلاٌ قمار بازی نکن، یا حجاب را رعایت کن، نماز بخوان، روزه بگیر این فرمان خداست، این یعنی چه؟ ما تا واقعاً به معنای حقیقی معرفت به نفس پیدا نکنیم، فهم دقیقی از «الله» و سایر معارف نداریم، این یک امر بسیار بسیار مهم است.
«الله»؛ یعنی چه کسی؟ «الله»؛ یعنی هستی مطلق، وجود مطلق که همۀ موجودات ظهورات خودِ او و مظاهر او هستند و هر کدام از موجودات جلوه ای و چهره ای از کمالات حق را نشان می دهند، به عنوان مثال: شما وقتی گل های طبیعی را نگاه کنید صفات خدا را در آن پیدا می کنید، اول این که این گل خودش، خودش را به وجود نیاورده؛ یعنی خودش خالق خودش نیست، ما با یک موجود زیبا، مؤثر، رنگارنگ و با چینش منطقی و ریاضی رو به رو هستیم که هزاران دانش مند هنوز کاملاً نتوانسته اند همین یک تک موجود را بشناسند، ما وقتی که به یک گل نگاه می کنیم، می فهمیم که این گل را یک نفر طراحی کرده و آن را به وجود آورده است؛ یعنی خالق دارد و یک کسی آن را به وجود آورده است، ما نکردیم، عرضه و توانش را هم نداریم، خودش هم که خودش را به وجود نیاورده است، بنابراین یک قدرت این کار را انجام داده است، ما به آن قدرت می گوییم: خالق؛ کسی که او را به وجود آورده است، خودِ گل با ما حرف می زند، کلمة است گل؛ با ما حرف می زند، خودِ او می گوید: من خودم، خودم را به وجود نیاوردم کسی مرا به وجود آورده است، که او خلق کرده است مرا، پس خالق است و توانسته مرا خلق کند؛ پس قادر است، مرا زیبا خلق کرده؛ پس جمیل است، در رنگ های مختلف خلق کرده است؛ پس ملون است، لطیف خلق کرده است؛ پس خودش لطیف است، برای مقصودی خلق کرده است، پس حکیم است و خیلی خاصیت های دیگر؛ یعنی اگر دقت کنید می بینید که این گل همینطوری با شما حرف می زند از خودش و خالقش می گوید و این قدر می گوید که دانشمندانی که در این گل کار کردند صدها جلد کتاب از سخنرانی این گل نوشتند، اما می بینید که این گل هنوز حرف برای گفتن دارد و تمام نمی شود.
«الله»؛ یعنی خالق کل شئ، نه این که معنای آن خالق کل شئ باشد، «الله؛ یعنی هستی مطلق»؛ هستی جامع همۀ کمالات را می گویند «الله». هستی جاری در کل شئ را می گویند: «الله»، ولی «الله» خالق کل شئ هم هست چون بی نهایت است کل شئ نمی تواند خالقی غیر از «الله» داشته باشد، بنابراین آن خالق کل شئ، خالق انسان هم هست. ما در بخش بی نهایت طلب وجودمان، چون گفتیم که ما یک کمال جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و انسانی داریم در بخش انسانی ما بی نهایت طلب هستیم، این بی نهایت طلبی ما فقط یک هدف و یک معشوق دارد، چون ما فقط یک بی نهایت داریم و آن «الله» تبارک و تعالی است، پس «الله» اله ما هم هست؛ یعنی همان هست که ما عاشقش هستیم، زیبایی مطلق، علم مطلق، حیات مطلق، کمال مطلق، هستی مطلق، قدرت مطلق و همه چیز. خدا ما را چرا خلق کرده است؟ بارها در این جلسات توضیح دادیم، برای این که فرمود: روح خودم را در شما قرار دادم تا شما بی نهایت طلب شوید، طلب؛ یعنی بخواهید؛ یعنی عاشق بی نهایت شوید؛ پس شما به واسطه روحی که خودم در شما قرار دادم عاشق من هستید، حالا چرا این عشق را درون شما قرار دادم؟ برای این که شما هم همۀ این کمالاتی که خودم دارم را خودتان هم داشته باشید، خواستم این ها را به شما هم بدهم. حالا شما چطور می توانید مثل من شوید؟ الان شما به یک استاد یا یک مربی بگویید که ما می خواهیم مثل تو شویم، حالا او چه می گوید؟ هیچ استاد و مربی ای نیست که بگوید تو مثل من نمی شوی، می گوید اگر می خواهی مثل من شود این شرایط را دارد باید چیزهایی که می گوییم را رعایت کنی تا شبیه من شوی، پس خداوند یک وجود، یک روح از خودش در وجود و نهاد ما قرار داده است که با آن روح عاشقش هستیم و می خواهیم که شبیه اش شویم. می خواهیم خلیفه و مظهر او باشیم، بنابراین وقتی ما را آفریده با این ماهیت آفریده که در ذات هر انسانی عشق به آن بی نهایت وجود دارد. خدا رحمت کند حضرت امام سلام الله علیه را فرمود: رئیس جمهور آمریکا هم عاشق خداست؛ یعنی او هم بی نهایت طلب است و می خواهد به آن جا برسد، ولی وقتی نمی داند «الله» کیست؟ این بی نهایت طلبی را یا در کمالات جمادی، یا در کمالات گیاهی یا حیوانی یا عقلی دنبالش میگردد، اما اگر کسی بی نهایتی که من به دنبالش هستم «الله» است دیگر سراغ کس دیگری نمی رود. می فهمد که «لا اله الا الله»، غیر از «الله» من نمی توانم و نیست اصلاٌ معشوقی برای من و من اصلاً نمی توانم غیر از «الله» به سراغ اله دیگری بروم، اصلاً کار اشتباه و غلطی است، از این جا مفهوم امر و نهی ایجاد میشود، شما وقتی که می روید سر کلاس یک مربی، مثلاً کلاس خیاطی، گلدوزی، کلاس های ورزشی، کلاس خط، کلاس تکواندو، کلاس رانندگی، می خواهید خطاط یا نقاش شوید تا می روید سر کلاس مربی خود به خود پنج نوع فرمان برای شما به وجود می آید:
1. واجبات؛ یعنی شما باید چه کنید که شبیه به مربیتان شوید. 2. محرمات؛ چه کار نباید بکنید چون از مربی فاصله می گیرید، از شبیه مربی شدن و کار شما خراب می شود. 3. مستحبات؛ چیزهایی که شما را محبوب مربی تان می کند، باعث می شود که مربی به شما بیشتر علاقه داشته باشد، برای شما بیشتر وقت بگذارد و برای شما سرمایه گذاری کند. 4. مکروهات؛ چیزهایی که بهتر است که شما انجام ندهید. 5. مباهات؛ یعنی انجام بدهید، یا ندهید فرقی نمی کند. پس فقط احکام دین نیست که این پنج تا فرمان را دارد، که یک کسی بگوید این چه دینی است که حرام و واجب و مستحب و غیره دارد.
هر آئینی این پنج فرمان را دارد، شما می خواهید بروید فوتبال، کاراته، خیاطی، رانندگی هر رشته ای که بروید این پنج فرمان را دارد، پس این پنج فرمان همه جا هست. حالا این کلمه عصیان را که ما به کار می بریم؛ یعنی چه؟ یعنی نافرمانی. یعنی مربی من به من می گوید که این کار را انجام بده می گویم: انجام نمی دهم. می گوید که این کار را انجام نده می گویم: می خواهم انجام بدهم. این نافرمانی باعث می شود که خودمان ضربه بخوریم نه مربی. ذات ما شبیه شدن به او را می طلبد، هر کس که بگوید من نمی خواهم شبیه به «الله» شوم دروغ می گوید. شما روی کره زمین آدمی سراغ دارید که کمال خواه نباشد؟ یعنی ثروت مطلق، علم مطلق، قدرت مطلق، زیبایی، شما یک نفر را سراغ دارید که بگوید من نمی خواهم شبیه به «الله» شوم؟ او دروغ می گوید. ولو این که کسی استاد دانشگاه هم باشد و بگوید که من نمی خواهم شبیه «الله» شوم می گوید پس چرا درس خواندی؟ می گوید که درس خواندم جهلم را برطرف کنم، می گوید یعنی همین دیگر؛ یعنی شما می خواهید که محدودیت هایتان را بردارید، محدودیت های جهالتی تان را بردارید و به دانش برسید، حالا این دانش طلبی را محدود دوست دارید یا بی نهایت، شما یک استاد یا دانش جو سراغ دارید که بگوید من دانش می خواهم اما محدود؟ می گوید محدود نمی خواهم من از محدود بدم می آید. تا آخر عمر هم کار مطالعاتی می کند، پس یعنی عشق به علم نامحدود دارد، علم نامحدود می شود «الله» پس او عاشق «الله» است، قدرت را دوست دارید؟ می گوید: بله. می گوید می خواهید که ضعیف باشید؟ می گوید: نه، من از ضعف بدم می آید. عمر چی؟ می خواهید نابود شوید یا این که جاودانه باشی؟ می گوید نه من می خواهم نابود نباشم. می خواهم جاودانه باشم. می گوید زیبایی؟ می گوید من زیبایی محدود را خوشم نمی آید بعد از یک محدود دلم را می زند، زیبایی نامحدود دوست دارم.
پس همه در همه جهات عاشق «الله» هستند، می خواهند شبیه «الله» شوند، می خواهند این ها را جذب کنند به شکل نامحدود؛ پس هیچ کس نمی تواند بگوید که من عاشق «الله» نیستم نمی خواهم شبیه به «الله» شوم، هر کس بگوید دروغ می گوید. کافرترین افراد هم اگر بگویند که ما نمی خواهیم شبیه به «الله» شویم دروغ می گونید. چون بی نهایت طلب اند، بی نهایت هم فقط یکی داریم و آن هم «الله» است، پس انسان ها چه بفهمند و چه نفهمند، چه بخواهند و چه نخواهند عاشق «الله» هستند، چون ذاتشان این را می خواهد و می طلبد، ذات هر آدمی چه کافر و چه مسلمان چه یهودی و چه مسیحی و غیره می گوید: «لا اله الا الله»، پس «لا اله الا الله» یک حقیقت خارجی است، مربوط به اسلام و مسلمان ها نیست، مثل این است که آب در صد درجه به جوش می آید، کدام آب؟ هر آبی. پس هر جا انسانی هست، «لا اله الا الله» و «لا اله الا الله» همۀ حقیایق عالم است. کسانی که گوش دومشان از نظر معرفتی باز می شود، این ها خوب می فهمند و می شنوند که همه چیز عالم «لا اله الا الله» می گوید. از در و دیوار «لا اله الا الله» می ریزد. گریه های ما، عصبانیت ها، غصه ها و کینه هایمان زمانی است که یک کسی محدودمان کرده و جلوی ما را گرفته است؛ یعنی نمی گذارد که ما بی نهایت شویم.
می گوید چرا از دست این خانم یا آقا ناراحت هستید؟ می گوید که این مزاحم من شده است، مرا محدود کرده. می خواستم فلان کار را انجام دهم مرا محدود کرد، پس ما عشق ها و تنفرهایمان هم بر اساس «لا اله الا الله» است، پس ما وقتی می گوییم معصیت؛ یعنی چه؟ یعنی هر چیزی که نمی گذارد من بی نهایت شوم، چون «الله» مدام می گوید بیا سمت من، من تو را دوست دارم، یک بی نهایت، یک مَثَل اعلی خلق کردم از خودم، یک نمونۀ عالی از خودم خلق کردم که اسم او رسول و امام است که شبیه من است و او خلیفة الله است. به آن می گویند: مثل اعلی. این را فرستاد که شما فهمید که اگر می خواهید شبیه من شوید یعنی چه؟ حرف های او را گوش کنید تا شبیه من شوید ولی وقتی می گویم که حرف های او را گوش کنید؛ یعنی به عشق من گوش کنید. قرآن تمام کلماتش عاشقانه است. قرآن پر از ترانه است. همین طور که خلقت پر از ترانه است، قرآن دائماً با ما عاشقانه حرف می زند، «بسم الله الرحمن الرحیم» همه عاشقانه است. «الحمدلله رب العالمین* الرحمن الرحیم» همه اش عاشقانه است. «قُل اِن کُنتُم تُحِبونَ الله فَأتَبعونی یُحبِبکُم الله»؛ ببینید کمندش را انداخته است در قلب آدم ها، می گوید اگر عاشق «الله» هستید یعنی «تُحبون الله»؛ اگر دوستش دارید، دنبالم بیایید، من نماینده و مظهر او هستم، به شما می گویم که چه کار کنید تا به معشوقتان برسید، نه تنها به معشوقتان برسید بلکه خودتان هم محبوب او شوید. «قُل اِن کُنتُم تُحِبونَ الله فَأتَبعونی»؛ بیایید به دنبالم. «یُحبِبکُم الله»؛ محبوب خدا می شوید. این حرف خیلی با ارزش و قیمتی است، این که آدم محبوب خدا شود و خدا به او بگوید که دوستت دارم، این صدای خداست، شوخی نیست.
زمانی یک آدم معمولی به آدم بگوید که دوستت دارم، حالا بگوید، دوست داشتن او به چه کار من می آید، زمانی هست که بی نهایت، «الله» با صدا و کلام خودش به من می گوید که دوستت دارم، خیلی سنگین است، این آدم به کجا رسیده که «الله» به او می گوید: دوستت دارم. آن وقت اگر خدا به کسی بگوید دوستت دارم، دیگر گدای عاطفه شوهرش، زنش، پدر و مادر و بچه اش نمی شود. بی نهایت به کسی بگوید که من دوستت دارم، او پُر است. خدا رحمت کند حکیم الهی قمشه ای را.
از مهرت ای خورشید جان چون ذره ام هر سو روان
مجذوب حسن دیگران ای ماه خوبان نیستم
من مجذوب هیچ کس نیستم، ما خیلی این کلمه را ساده گرفتیم، اصلاً ما این آیه را نفهمیدیم، این آیه را زمانی می فهمیم که صحنه قیامت با آن عظمت برپا شده است، خدا به کسی بگوید دوستت دارم، آن جا آدم می فهمد که خدا به کسی بگوید: دوستت دارم یعنی چه؟ کسی می تواند به آن جا برسد و آن عظمت را درک کند که این جا بفهمد که دوستت دارم خدا چقدر قیمت دارد، آدم های بدبخت و کوچک و ذلیل که خودشان را نمی شناسند، می گردند یک آدم کوچک مثل خودشان پیدا کنند که به آن ها بگوید دوستت دارم، بعد هم به آن بگوید: I love you ، یک آدمی که به اندازه خودم باشد و شاید هم از خودم کوچک تر باشد، به او بگوید دوستست دارم، بعد هم او اسیر شود و خودش را بفروشد، بعد هم هزار جور کثافت کاری کند که به او گفته اند دوستت دارم. «اِن کُنتُم»؛ من می توانم محبوب تو باشم، به تو اجازه دادم که به من خدا بگی دوستت دارم، خیلی دل می خواهد که آدم به یک بزرگی بگوید دوستت دارم، چه برسد به این که آدم به خدا و یا یک بی نهایت بگوید: دوستت دارم که همۀ انبیاء، فرشتگان، اولیاء عاشق او هستند، شهید او هستند، این خیلی مهم است که یک بزرگی با آن بارگاه با عظمت حقیقی به شما بار بدهد و به شما اجازه دهد که چقدر نزدیک او شوید، اینقدر شما را به خودش نزدیک می کند که می گوید با من حرف بزن.
ما اگر بخواهیم پیش یک پادشاهی برویم و به او بگوییم تو، می گوید گردنش را بزنید به من گفته: تو، بی ادب باید به من بگوید اعلی حضرت، همایونی، بگوید: شما، حضرت عالی، جرأت کردید به او بگویی: تو؟ خدا می گوید بیا به من بگو: تو. «لا اله الا انت؛ من دلبری جز تو ندارم». «عَبدُکَ فداک؛ بنده ات به فدایت»؛ من فدایت شوم، ما چون بچه هستیم این حرف ها را نمی فهمیم. اصلاً حواسمان نیست که چی به چی هست. «اِن کُنتُم تُحِبونَ الله؛ اگر دوستم دارید»؛ چه کسی این زبان را می فهمد؟ بسیاری از آدم ها این زبان عشق را نمی فهمند چون خودشان را خانم و آقا می دانند، می گویند من زن یا مرد هستم؛ یعنی من باید عشقم را از کجا انتخاب کنم؟ از جنس مخالف. من اصلاً مفهوم عشق را حیوانی می فهمم. نر و مادگی می فهمم. یک آقا به خانم بگوید یا به ننه ام بگویم دوست دارم. عشق طرف می خواهد، خدا با تویی بدن کاری ندارد، با تویی که خانم یا آقا هستید کار ندارد، با شمای انسان کار دارد، ««قُل اِن کُنتُم؛ اگر شما مَنِ خدا را دوست دارید بیایید به دنبالم.خیلی حرف است. الان ما حواسمان نیست چون مشغول شهوات دنیایی هستیم، قیامت پیغمبر به ما می گوید مگر من به شما نگفتم هر کس عاشق خداست، خدایی که «مالک یوم الدین» و مالک ابدیت است، مگر من نگفتم که هر کس خدا را دوست دارد بیاید به دنبالم؟ من که آمدم. اصلاً بیشتر شما نیامدید. «قُل اِن کُنتُم تُحِبونَ الله فَأتَبعونی»؛ تابع من باشید، به دنبالم بیایید تا شما ببرم، محبوب خدا می شوید، چقدر؟ «یُحبِبکُم الله؛ محب خدا می شوید»؛ خدا به شما می گوید: دوستت دارم. وقتی خدا به کسی بگوید دوستت دارم یعنی چه؟ «وَیَغفِرلَکُم ذُنوبَکُم؛ هر چی گذشته دارید پاک می کند»؛ آشتی کننان است می خواهیم با هم رابطه عاشقانه داشته باشیم. گذشته را فراموش کنید. این ما هستیم که در ارتباط با خدا گذشته را فراموش نمی کنیم. دوباره گناه و نافرمانی و معصیت می کنیم. خدا می گوید که من گذشت کردم اما ما دوباره خراب کاری می کنیم. نافرمانی؛ یعنی این که من خیانت می کنم به عشقم، به معشوقم خیانت می کنم، معشوقم می گوید: دوستم دارید؟ همه فریاد می زنند که دوست داریم، شما یک کافر را پیدا کنید که بگوید من خدا را دوست ندارم، بگوید من بی نهایت را دوست ندارم، همه می گویند که ما دوستش داریم. خُب پس چرا نمی روید؟ این جاست که خطرناک می شود، نفهمی، گیجی، گنگی این جا می آید به سراغ آدم، خُب فرمانش را اطاعت کنید.
چرا نماز نمی خوانید؟ چرا روزه نمی گیرید؟ چرا حج به جا نمی آورید؟ چرا خمس و زکات نمی دهید؟ چرا حجاب را رعایت نمی کنید؟ چرا حرام خواری می کنید؟ یعنی چه که دوستش دارم؛ اطاعت کنید دیگر. «فأتَبِعُونی»؛ به عشق او، پس تو عشق ندارید، تو قاطی کرده اید، تو هنوز نمی فهمی که آدم هستی، تو دستورات خدا را مزاحم حیوانت خودتان می دانید، می گویید که این دستورات خدا من را محدود می کند، وقتی می گوید که مرا محدود می کند، کدام من را می گوید؟ می گوید حجاب، من را محدود می کند، نماز من را محدود می کند، روزه مزاحم من است، کدام من؟ من حیوانی. والا اگر کسی من حقیقی اش را شناخت یعنی آن که خدا به او داده و امانت هم داده ، می گوید من تمام روحم را به تو امانت دادم، عشقم را به تو امانت دادم. «انا عَرضنا الامانَة عَلی السَماوات وَ الارض وَ الجِبال فَأَبَیَن اَن یَحمِلنَها و اشفقنَ مِنها وَ حَمَلها الانسان؛ من این امانتم (روحم) عشقم را دادم به کوه و آسمان و زمین حمل نکردند، ترسیدند که حملش کنند، ظرفیتش را نداشتند، ابا کردند «حَمَلها الانسان؛ عشق من را تنها انسان می تواند تحمل کند»؛ روح من را انسان می تواند حمل کند، ولی این انسان بسیار ظالم و جاهل است، به خودش ظلم می کند. «اِنَهُ کانَ ظَلوماً جَهولا»؛ خیلی به من و به خودش ظلم می کند، به عشقش. نمی فهمد که برای چه به دنیا آمده است، هر چقدر هم پیغمبر، انبیاء، اساتید می گویند که تو برای چه به دنیا آمدی، می شنود، تأیید هم می کند چون نمی تواند انکار کند بعد دوباره راه دیگری می رود. بی نهایت بهتر است یا محدود؟ بی نهایت. پس چرا ما به دنبال بی نهایت نمی رویم؟
خدایا می دانم دوستم داری ولی من نامزد دارم، ما همین طور احمقانه داریم این ها را به خدا می گوییم، خدایا می دونم دوستم داری ولی من ماشین می خواهم، بنز می خواهم، ویلا می خواهم، من نامزد دارم، من خانه می خواهم، من مقام می خواهم، ما همینطور داریم احمقانه زندگی می کنیم. حالا این امانت را داده است، شما با این امانت درست رفتار نکرده اید، بلکه ظالمانه و جاهلانه رفتار می کنید و به آن صدمه می زنید، نیتجه این می شود که شما در سیری که دارید از رحم مادر و تولد به آن عالم سالم متولد نمی شوید؛ یعنی جنین کیست در رحم دنیا؟ خودتی. خودت دائماً به خودتان ظلم و جنایت می کنی و در این رحم ضربه می زنی، زمانی که موقع تولدت می شود آن طرف داغون می روی. آن جا بهشت است ولی آمادگی بهشت را نداری، مدام از بهشت فرار کردی، برای همین هم نمی توانید از بهشت برداشت کنید، مثل بچه ای که از رحم مادر آمده به دنیا، در دنیا کسی به بچه کاری ندارد، در دنیا همه بچه را دوست دارند، همه مهربان و بچه دوست هستند اما این بچه با خودش دست نیاورده، پا نیاورده، چشم نیاورده، خودش نمی تواند که از این جا استفاده کند. خودش ناقص و ضعیف آمده؛ پس عذاب می کشد، این جا خیلی چیزهایی زیبایی هست برای دیدن، برای شنیدن، این جا خیلی بهتر از رحم مادر است، آن جا فقط یک غذایی می خورد، خون می خورد آن هم به طور محدود، اما این جا خدا برای او هزاران نوع غذا گذاشته است اما او با خودش کام و زبان نیاورده است.شامه نیاورده که بو کند این همه بوئیدنی های خوب را، چشم نیاورده که این همه زیبایی های خلقت را ببیند، گوش نیاورده که این همه صداهای قشنگ را بشنود، پس محروم است.
پس دقت کنید مفهوم گناه را، مفهوم گناه در ذات توست. گناه یک امر اعتباری نیست. مثل راهنمایی و رانندگی که می گویند هر کس از این جا عبور کند صد هزار تومان جریمه می شود، بعد که ترافیک می شود پلیس موانع را بر می دارد می گوید رد شوید، می گوید ورود ممنوع است تابلو دارد، پلیس می گوید من می گویم که عبور کنید، جریمه هم نمی کنم؛ پس اعتباری است یک روز ممنوع است، یک روز آزاد است، مثل طرح ترافیک. یک روز می گوید صد هزار تومان جریمه، یک روز می گوید پانصدهزار تومان، تناسبی هم ندارد فقط یک جریمه است، اما گناه این گونه نیست، گناه یعنی شما تماماً به ذات خودتان صدمه می زنید. معصیت؛ یعنی این که شما شمشیر را در چشم و گوش خودتان فرو می کنید و تمام توانتان را برای بهره برداری از بهشت از دست می دهید، چون شما الان در رحم دنیا هستید و کم کم متولد می شوید به برزخ و ملکوت، آن جا بی نهایت از این جا زیباتر، کامل تر، شیرین تر، جذاب تر، شور انگیزتر، پیچیده تر، بزرگ تر است ولی شما دائماً با معصیت و گناه مدام به خودتان صدمه می زنید، با نافرمانی دائماً به کودک عزیز روانتان خیانت می کنید، جهنم یعنی همین؛ پس دقت کنید وقتی می گوییم عصیان خدا و رسول باعث رفتن به جهنم می شود بفهمیم اعتباری نیست، فکر کنید آن جا یک خدای ظالم و بی منطقی نشسته است و می گوید من گفتم این کار را انجام بده، نکردی، می برمت جهنم. اصلا این جور نیست.
شما متولد می شوی به عالمی که با اطاعت با آن عالم تناسب پیدا می کنی، مثل جنین که در رحم مادر هست با تبعیت از یک سلسله فرمول ها تناسب پیدا می کند با دنیا، وقتی که تخلف در سیر حرکت جنین اتفاق می افتد جنین متناسب با دنیا بار نمی آید، مریض و ضعیف می شود، ناقص و معلول می شود؛ بنابراین اذیت می شود، این یک امر قانونی، حقیقی است، اعتبار نیست. این که خدا بگوید حالا که حرف من را گوش نکردی، حجاب را رعایت نکردی؟ نماز نخواندی؟ پدرت درمیارم. پس جهنم می برمت. اصلاً آن جا این گونه نیست. صحنه در خود شما اتفاق می افتد، اصلاً خود شما صحنه قیامت هستید، دادگاه و قاضی خود شما هستید، حاکم و زندان خود شما هستید، همه چیز خودت هست. «اِقرا کتابَک کَفی بِنَفسِک الیَوم علیکَ حَسیبا»؛ پس باید بفهمیم که وقتی می گوید عصیان خدا انسان و عصیان رسول ما را به جهنم می برد یعنی چه؟ مثال بزنم: الان شما رفتید خانه تان در زمستان سرد برف آمده بعد درِ خانه را باز می کنید، می بینید که یک بچه گذاشتند پشت در خانه، چه بسا که برای یک خانم و آقایی هم این اتفاق افتاد، یک خانم و آقای بسیار خوبی که بچه دار هم نمی شدند، یک روز سرد زمستانی در خانه را که باز می کنند می بینند که بچه ای را آن جا گذاشته اند و رفتند، حالا بچه را که می آورید داخل چه اتفاقی می افتد؟ باید با این بچه چطور رفتار کرد؟ این بچه یک کودک است.
حتی یک خر، سگ، یک ببر، یک شیر می فهمد که این یک بچه است و باید با او چطور رفتار کرد، گرگ ها وقتی بچه انسان را در جنگل پیدا می کنند آن را نمی خورند آن را شیرش می دهند و بزرگش می کنند، بارها این اتفاق افتاده است، مستندهای آن است، یک پلنگ بچه میمونی را پیدا کرده است، اصلاً مادرش را خودش کشته است، نمی دانسته که باردار بوده، ولی وقتی می فهمد، حالا این بچه را می برد به او محبت می کند. یک مستندی را نشان می داد که چند تا حیوان شیر و پلنگ حمله می کنند به یک گاو بعد می فهمند که باردار است ولش می کنند، شاید دیده باشید شیرها حمله می کنند و گاوی را به زمین می زنند می بینید که گاو مادهباردار است، می روند، یک حیوان وحشی می فهمد که باردار است یعنی چه؟ همه خودشان را به بازی می زنند گاو بلند می شود و می رود، گاو که خودش را برای مردن آماده کرده بود از نظر روانی آماده نیست که فرار کند، می ترسد فرار کند و می ترسد بلند شود، برای همین این ها چقدر هوشمندانه و مهربانانه رفتار می کنند، مستندش را می توانید از اینترنت هم ببینید، شروع می کنند به بازی کردن و یواش یواش از گاو دور می شوند که گاو فرار کند و به گله برگردد.
این بچه را وقتی پیدا می کنند این بچه اقتضا دارد، خدا یک کودکی از خودش به تو سپرده، از خودش سپرده به تو، می فرماید که این کودک عزیز را از خودم به شما امانت داده ام، چه کار می توانید کنید؟ نمی توانید بگویید که من بچه دوست ندارم، خودت را به خودت داده است. چطور حیوانات وحشی بچه را بزرگ می کنند؟ نمی گویند که من از بچه بدم می آید، بزرگش می کنند، خیلی خوب هم بزرگش می کند، با وجدان و عالی. حکیم قمشه ای (رحمة الله علیه) می فرماید: ترسم که این تن، تن چیست؟ ابعاد جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی. ترسم که این تن که حائل است به جانم، جان کیست؟ همان روح و همان فوق عقلی که امانت است.
ترسم که این تن که حائل است به جانم سقط کند کودک عزیز روانم
نگذارم که این کودک رشد کند، سقط می شود. ما باید امانت داری کنیم، خداوند می گوید که من امانت سپرده بودم دست تو، به خودتان ظلم نکنید شما امانت من هستید، خود شما همان کودک عزیز روان هستید، که امانت هستید، حواستان باشد که شما این خانم یا آقا نیستید، این مردِ، زنِ، حیوانِ نیستی، حواست باشد که اگر اینگونه خودت را بفهمی، اصلاً به خودشناسی نرسیده اید، تو بدن نیستید اصلاً، ما تا باورمان نشود که چه کسی هستیم خیلی این حرف ها را نمی فهمیم، می شنویم ولی باور نمی کنیم و به آن معتقد نیستیم، به آن ایمان نمی آوریم. قلبمان قبول نمی کند که من مامان کسی نیستم، بابای کسی نیستم اگر الان نقش پدری یا مادری دارم، چون به من جنسیت دادند، حالا در بخش شوهر یک نفر هستم؛ پدر و برادر یک نفر هستم، پسر یک نفر هستم، یک خانم و آقایی هستند که من فرزندشان هستم، چون این بخش این مأموریت بدنی را در دنیا دارد، اما من این نیستم.
من طائر قدوسیم، مرغ گلستان نیستم مست می لاهوتیم، زین می پرستان نیستم
ما باید بفهمیم که چه کسی هستیم، اول بحث هم عرض کردم تا ما خودشناسی نداشته باشیم، غهم درستی «الله»، «رب»، «نبی»، «امام»، «مبدأ»، «معاد»، «عصیان» و طاعت نداریم. الان یک بچه ای را پیدا کرده اند به جای این که در دهان او شیر بریزند، برنج می ریزند، هیچ شعوری این کار را می کند؟ حتی خر ، گاو هم می فهمند که الان شیر نیاز دارد، بچه خودش هم همین طوری بزرگ می کند. می فهمد که با بچه اش باید مدارا کند، بچه را باید بزرگ کرد، باید تربیت کرد، باید به او رسیدگی شود، او ضعیف است، باید بهش برسی تا یواش یواش جان بگیرد و رشد کند.
در سوره نساء آیه 14 می فرماید: «وَ مَن یَعصِ الله و رَسولَه وَ یَتعَدُّ حُدُودَهُ یُدخِلهُ ناراً خالداً فیها وَ لَهُ عذاباً مُهین»؛ هر کس نافرمانی کند خدا و رسول را «وَ مَن یَعصِ الله و رَسولَه؛ هر کس خدا را معصیت و نافرمانی کند». «وَ یَتعَدُّ حُدُودَهُ؛ و تجاوز کند از حدود و اندازه های خدا» می گوید الان به این بچه چند سی سی شیر بدهید، حالا اگر از حدودی که گفتند شما بیشتر بدهید بچه خفه می شود، این ظلم هست یا نیست؟ یا اصلاً به جای شیر چیز دیگری بدهید، ظلم و تجاوز به این بچه است. «یَتعَدُّ حُدُودَهُ»؛ خداوند هر چیزی را ریاضی خلق کرده، برای هر چیزی حد گذاشته ، برای بخش جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی حد گذاشته. می گوید: اگر حدودشان را رعایت کنید بخش جمادی، گیاهی و بخش های دیگر هم سعادت مند می شوند، به حد خدا تجاوز نکنید، حد خدا؛ یعنی حد خودتان. خدا می فرماید که این حدود را برای تو تعیین کردم که آرام و سعادتمند باشید. این حدود را تعیین کردم که رشد کنی، این حدود را به عشق شما تعیین کردم، برای خودم که تعیین نکردم، برای شما تعیین کردم. همان طور که یک مربی می گوید: فلان حرکت را ده بار انجام بدهید، بیست بار انجام ندهید به عضلاتتان فشار می آید و نمی تواند کار کند. فلان وزنه را پنجاه کیلو بلند کنید بیشتر نباید بلند کنید، عضله شما می سوزد؛ این یعنی حد تعیین کردن. می گوید فلان حرکت را سه بار انجام بده، در تمام رشته ها حد داریم، مثلاً در خیاطی می گوید که این پارچه را دو سانت برش دهید، حالا اگر شما بگویید که نه من می خواهم پنج سانت برش دهم آن لباس دیگر لباس نمی شود.
می گوید من گفتم این پارچه را دو سانت برش بده، می گوید نه من دلم می خواست یک سانت ببرم، این یک حماقت است. وقتی شما حد را رعایت نکنید. همۀ رشته ها حد دارند، همۀ رشته ها قانون دارند، همۀ رشته حلال، حرام، واجب، مستحب، مباح، مکروه دارد. فقط ما نیستیم. همه جا همینطور است در تمام رشتهها و در تمام پیشرفتها، در تمام کمالات. نتیجه این است که هرگاه حد را رعایت نکنیم به عذاب و دردسر میرسیم. در رانندگی حد را رعایت کنید، سرعت شما باید این اندازه باشد، رعایت نمیکنید تصادف میکنید یا آسیب می بینید و یا آسیب می زنید. یا این دارو را به اندازه ای که برای شما تعیین شده بخورید، حالا اگر بیشتر بخورید چه اتفاقی می افتد؟ از حد تجاوز کرده اید، می کشد.. دقت کنید که ما با یک امر کاملاً تکوینی و قانونی سر و کار داریم، اعتبار نیست که بگویید من نمی خواهم حجابم را رعایت کنم، نمی خواهم نماز بخوانم، نمی خواهم روزه بگیرم، دلم نمی خواهد، این دلمِ آن بچه نیست، آن حیوانِ است، آن خانم یا آقا است که تجاوز میکند، اوست که به حریم این بچه تجاوز می کند.
او به خاطر بخش زنانگی و مردانگی اش تجاوز می کند به حریم انسانیت خودش و دیگران. می گوید اگر این خانم زن توست و این آقا شوهر توست، پس حدود رفتاری شما چیزی است که برای شما تعیین شده است، اگر بیشتر از این بخواهید پیش بروید به حریم انسانی یکدیگر تجاوز کرده اید. تمام. نمی توانید بگویید که شوهرم است هر طور که بخواهم با او رفتار می کنم، یا این که بگویید خانمم است هر طور که بخواهم با او رفتار می کنم، بچه ام است هر طور که بخواهم با او رفتار می کنم، این طور نیست این بچه شما آدم است، امانت خدا دست توست، باید شکل خاصی تربیت شود. «یُدخِلهُ ناراً؛ او را داخل جهنمی می کند»؛ «خالداً فیها؛ برای همیشه آن جاست»؛ «وَ لَه عذاباً مُهین»؛ ما انواع عذاب ها را داریم. «مُهین؛ یعنی خوارکننده»؛ این عذاب تحقیرت می کند، عذاب معمولی نیست، عذابی است که شخصیتت را له می کند، چرا؟ باید بین عذاب، جزا و عمل تناسب وجود داشته باشد. این بچه را تحقیر کرده اید؟ این امانت را کم، کوچک و بی مقدار شمرده ای؟ هر جور که دلت خواست با آن رفتار کردید؟ حالا یک عذابی دارید که با آن تحقیر می شوید. به خدا اهانت کردید، به رسول اهانت کردید، به حکمت خدا و عشق خدا اهانت و خیانت کردی، به عشق خودت اهانت و خیانت کردی، به زحمات همه انبیاء، شهدا، صدیقین و صالحین خیانت و اهانت کردی پس عذابش هم باید تناسب داشته باشد، آن عذاب «مهین»؛ است چون اهانت کردی، عذابت «مهین» است؛ یعنی این عذاب تحقیرت می کند؛ یعنی توأم با حقارت و تحقیر است این عذاب. فقط علیم نیست که دردناک است، بلکه تحقیرت هم می شود.
ما باید احترام بگذاریم به خودمان، باید به عشقمان احترام بگذاریم، باید به هدف خلقتمان احترام بگذاریم، باید به جنسیتمان احترام بگذاریم. جنسیمات چیست؟ یک نفر می گوید این به جنسیت من تجاوز کرده است، به جنسیت من توهین کرده است؛ منظور او از جنسیت بخش زنانگی و مردانگی اوست. می گوید من یک خانم هستم نباید با من این طور رفتار می کرد، یا من یک آقا هستم نباید با من این جور رفتار می کرد. می گوید می خواهم همسرم را طلاق بدم، می گوییم چرا؟ می گویید چون به من به عنوان یک مرد در این خانه توهین می شود. من مرد خانه و پدر خانه هستم، این جا به من توهین می شود، او کدام مَن را می گوید؟ مَنِ جنسی، مَنِ مردانگی. می گوید: من یک مادر هستم، من یک زن هستم در این خانه، در این خانه به من توهین می شود باید حرمت من رعایت شود، حقم باید رعایت شود، چون او علاوه بر این که انسان است، خانم هم هست باید حرمت زنانگی او رعایت شود، صرفاً زن شما اسیر که نیست، یک خانم است باید حرمت زنانگی او رعایت شود، یا یک مرد است باید حرمت مردانگی اش رعایت شود. شما نمی توانید به حریم مردانگی و زنانگی کسی تجاوز کنید، کما این که به حریم گیاهی او هم نمی توانید تجاوز کنید. باید به او غذای پاک، طیب و طاهر و حلال بدهید، بخش گیاهی او این را می خواهد، همه این ها حرمت دارند، بخش انسانی هم همین طور، اگر احترام نگذارید، احترام نمی بینید، پس به این قاعده توجه کنید ما وقتی گناه می کنیم به خودمان توهین می کنیم. حسادت، بدبینی، فضولی، تجاوز در کار دیگران همه دامن خودتان را می گیرد. خودت را تحقیر می کنید.
«اِن اَحسَنتُم اَحسَنتُم لأنفُسَکُم وَ أن اسأتُم فَلَها؛ اگر کار خوبی انجام دهید برای خودتان انجام دادید و اگر کار بد انجام دهید به خودتان توهین کرده اید». حواست باشد. داری بدی می کنی.