جلسه 375 - خانواده آسمانی
شماره جلسه
375
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1394
ماه
4
روز
18
متن کامل (خام) ‌ جلسه 375 - خانواده آسمانی

+«به نام خدا»

بحثمان درباره ی خداوند تبارک و تعالی بود و عرض کردیم که ملاک انسانیت، عشق به بی نهایت هست هر چقدر عشق انسان به بی نهایت و کمال مطلق بیشتر می شود، انسان، انسانتر هست، به تعبیر ساده تر در بین همه ی این پنج قوه، وقتی بخش انسانی شما قوی تر و فعال تر هست شما انسان تر هستید، وقتی بخشِ عقلی تان قوی تر هست شما در بخش فرشته ای قدرتمند تر هستید به شرطِ اینکه این بخش هم در استخدام بخش فوق عقل باشد، وقتی بخش حیوانی قوی تر هست انسان حیوان تر هست یعنی آن او هست که غلبه دارد سلطنت با او هست، پس هر بخشی که تسلط بر سایر بخشهای دیگر داشته باشد، شخصیت انسان آن می شود، دقت کنید خیلی مهم هست، کدام بخش از پنج بخش ما تسلط دارد بر سایر قوا؟ هر کدام که تسلط داشت ما آن هستیم، و شخصیت ما آن هست، و ما همان محشور می شویم با همان شکل محشور خواهیم شد، خُب لذا خیلی خوب هست که همه ی آن بخشی که مربوط به دوست داشتن هست، مربوط به عشق هست را عشق به بی نهایت اشغال کند، و سایر عشقها را هم عشق به بی نهایت مدیریت کند و اگر انسان سایر هر کس، یا هر چیزی می شود با آگاهی و بصیرت با عشق به حق تعالی هماهنگ کند آن علاقه و آن محبت را، در این رابطه پیامبر (ص) یک فرمایش فوق العاده زیبا دارد، هم کوتاه هست و هم زیبا هست می فرمایند: « اَحِبُ الله مِن کُلِ قُلوبِکُم» خدا را با همه ی دلتان دوست داشته باشید، با همه ی دلتان دوست داشته باشید چون جلسه ی گذشته هم عرض کردم بین انسانها شاید کسی نباشد که خدا را دوست نداشته باشد، کافرین هم دوست دارند، مشرکین هم دوست دارند، فُساق هم دوست دارند خدا را، و این دوست داشتن انسان را انسان نمی کند آن دوست داشتنی انسان را انسان می کند که غلبه ی بر سایر محبتها داشته باشد یعنی همانطور که در سوره توبه آیه ۲۴ فرمود از همه ی معشوقها خداوند برای انسان عزیزتر باشد این در خروجی انسان در دلتنگی ها، در خلوت ها، در محبت ها، در تقسیم کارها در انتخاب ها، در ارتباطات، در همه جا تأثیر گذار هست، در همه جا اینکه «الله» از همه چیز برای ما محبوب تر باشد تأثیر گذارتر هست، طرف می خواهد اسم انتخاب کند چون «الله» برایش عزیزترین کَسِش هست اسمهایی که انتخاب می کند اسمهای الهی هست، می خواهد رنگ انتخاب کند، می خواهد دوست انتخاب کند، می خواهد شغل انتخاب کند، می خواهد منزل انتخاب کند، می خواهد محلِ کار انتخاب کند، می خواهد همسر انتخاب کند، هر چیزی را که می خواهد انتخاب کند، با عزیزش، با معشوقش هماهنگ می کند آن انتخابش را، دقت کنید که مبادا انتخابی کند که آن انتخاب او را از محبوبش جدا کند، مبادا دست به یک شغلی، یک رشته ای بزند، همسری انتخاب کند، محلِ کاری انتخاب کند، درآمدی را انتخاب کند، دیدنی یا شنیدنی را انتخاب کند حتی خوردنی را انتخاب کند که این فاصله را زیاد کند، معنای عشق به حق تعالی این هست که انسان در انتخاباتش بی مبالات و بی هوا نیست، آدمِ بی خیالی نیست در انتخابها و ارتباطاتش، بی پروا نیست، اینطور نیست که هر پیشنهاد و هر چشمکی به او زده شد و هر پیشنهادی به او داده شد همینطور بپذیر و توجه نداشته باشد که با این انتخاب سر از کجا در می آورد، این خیلی مهم هست، این معنای آدمیت هست، یک کسی مثلاً آدمِ خیلی خوبی هست، یکی از خلفای عباسی همیشه در مسجد قرآن می خواند و عبادت می کرد به او خبر دادند که خلیفه شدی، خودش هم می دانست که این خلافت یعنی چه، قرآن را که داشت می خواند بوسید و گذاشت کنار گفت از این به بعد راه من و تو جدا شد، یعنی او خودش می دانست که این مقام یعنی چه، یعنی جهنم، ولی انتخابش می کند، یک کسی که به او سفر خارج پیشنهاد کنند، یک بورس تحصیلی به او پیشنهاد کنند، یک کسی یک خواستگاری خارج از کشور برایش می آید می بینید با سر قبول می کند اصلاً فکر نمی کند که قبول کردن این نوع سبکِ زندگی فردا چه بلایی سرِ این دختر می آورد، نمی خواهم بگویم همه ی کسانی که به آنجا می روند از خدا دور می شوند، نه، ما بعضاً هم دیدیم که خیلی نزدیک شدند به خدا، ولی بیشتریها اینگونه نبودند، یک کسی که «الله» برایش محبوب ترین هست، اصلاً اینگونه نیست که مثلِ محلِ کارش که یک کسی به او پیشنهاد بدهد که بیا همچین کاری انجام بده بِدود برود انجام بدهد نه، اصلاً اینگونه نیست، نه اصلاً این آدم، آدمی نیست که هوس باز باشد، آدمی نیست که هرزه باشد و با هر پیشنهادی بِدود برود و بعد هم برایش مهم نباشد که چه بلایی سرش می آید، که حالا بعداً چه خواهد شد، نه، نسبت به معشوقش تعهد دارد،‌ مسئولیت احساس می کند این «اَحِب الله مِن کُلِ قُلوبِکُم» یعنی شما خدا را مالِ خودتان بدانید و خودتان را مالِ خدا بدانید، مثلِ یک زن و شوهری که همدیگر را مالِ همدیگر می دانند یعنی هیچ وقت نمی توانند تصمیم های یکطرفه بگیرند به یک مرد بگویند که برویم فلان جا بگوید که خُب من باید با خانمم هماهنگ کنم، اطلاع بدهم، یا یک زن که بدونِ اجازه شوهرش هیچ وقت نمی تواند یک تصمیمی بگیرد حتی اگر شوهرش هم به او اجازه داده باشد تصمیمی نمی گیرد تا با شوهرش برود بیرون، تا با خانواده و شوهرش هماهنگ کند، این یعنی مالِ هم بودن، یعنی مودّت، یک کسی که مالِ خداست، خدا مالِ او هست، مالِ اهل بیت (ع) هست، اهل بیت (ع) مالِ او هستند اصلاً بی پروا نیست در تصمیم گیری، یکدفعه می بینید که یک رشته را انتخاب کند در رشته های دانشگاهی دقت نکند که این بابا ممکن هست که فردا هزار بلا سرِ مَن بیاورد، اینگونه نیست اصلاً، یک دوستی انتخاب کند مثلاً پیشنهاد بدهد که بیا برویم خانه مان را ببریم فلان محله برای زندگی او هم بلند شود و برود اصلاً اینگونه نیست چون تعلق دارد « وَمِن الناس مَن یَعبُد الله اَلا حَرفٍ» قرآن می فرماید که بعضی ها خدا را اینگونه دوست دارند « اَلا حَرفٍ» دوست دارند، یعنی خدا را دوست دارند ولی اینگونه نیست که خدا برایشان جدی باشد، یعنی در اخلاق تأثیر بگذارد اگر بخواهد یک کاری کند بگوید که مثلاً بگوید که عزیزِ من از من ناراحت می شود، خدا از دستِ من ناراحت می شود، بین من و خدا فاصله می افتد اگر من بخواهم مثلاً عصبی باشم، پرخاشگر باشم، زود رنج باشم، حسود باشم، حساس باشم، برایش مهم هست اینها، یعنی کلیدی هست که من یک همچین خروجی هایی نداشته باشم اصلاً، چون این عشق برایش جدی هست واقعاً، و جدی ترین مسئله ی یک مؤمن عشق به خداوند تبارک و تعالی است، برای همین در اخلاقش می خواهد خروجی داشته باشد، دغدغه دارد و ناراحت هست، اینگونه نیست که راحت بی قرار باشد، راحت حساس باشد، راحت حسود باشد، هرز نیست، شُل نیست، قید دارد، وقتی یک نفر مؤمن می شود عشق به «الله» برایش قید هست، قید بسیار قشنگ و زیبایی هست یعنی یک آزادی هست حالا چقدر آزادی هست را توضیح می دهم که چقدر آزاد می شود انسان با عشق به حق تعالی،

من از آن وقت که در بند توأم آزادم، انسان می رود به «ایاک نَعبدُ و ایاک انستعین» می رسد به شادی و آرامش، تا وقتی دلش به این بند شد و رفت در قید خدا از همه ی قیدها دیگر آزاد می شود کاملاً، همانطور که خداوند می فرماید که پیغمبر (ص) آمده است که مردم را آزاد کند، « لِیَزَءُ اَنهُم اِسرَهُم و لاَغلالَ اَلتی کانَت عَلَیهِم» پیامبر (ص) آمده است که بارها را بردارد « لِیَزَءُ اَنهُم اِسرَهُم و لاَغلالَ اَلتی کانَت عَلَیهِم» آن غُل هایی که به مردم هست آن غُل های روحی، روانی و فکری که بر مردم هست آنها را آزاد کند و بردارد، پس دقت کنید این دوست داشتن چقدر مهم هست، « اَحِبُ الله مِن کُلِ قُلوبَکُم» حرف و معنا دارد که خدا را با همه ی وجودتان دوست داشته باشید، با همه ی دلتان دوستش داشته باشید، وقتی که اینگونه شد خدا هم وقتی که می بیند یک نفر اینگونه در قیدش هست آن موقع هست که خدا عشق می ریزد به پای همچین بنده ای، می بیند که این بنده اش وقتی می خواهد هر انتخابی کند، در خانه می خواهد شوهرداری کند تا خدا راضی نباشد کاری نمی کند، تا می خواهد زن داری کند به رضای خدا زن داری می کند، می خواهد بچه داری کند همینطور، ممکن هست که هوای نفس و دلش با زنت، با شوهرت، با بچه ات، با خانواده ی همسرت یک طور دیگری رفتار کن ولی چون در قیدِ «الله» هست، عشق «الله» را دارد، هر گونه که دلش بخواهد رفتار نمی کند هر طور که «الله» بخواهد رفتار می کند، چرا چون مثلاً این خانم شوهرش نیست این آدم، یک انسان هست، حیوان که نیست که مثلاً اصلِ شوهرش باشد، یا مثلِ اصلی اش زنش باشد، آدم مثلِ اصلی اش چه کسی هست؟ «الله» هست، چون مثَلِ اصلی اش «الله» هست، در زن داری و در شوهر داری و بچه داری، در ارتباط با خانواده ی همسر، در شغل، در تجارت، در انتخابِ رشته، در انتخاب دوست هر کاری که می خواهد انجام بدهد، اولویتش این هست که محبوبم از من راضی باشد، حالا ممکن هست که پدر و مادرش آدمهای خوبی نباشند، او که کاری با پدر و مادر بد ندارد، حالا پدر و مادر آدم، آدمهای بدی باشند، او برایش مهم هست که من الان با این پدر و مادرم باید چگونه رفتار کنم، معشوقم «الله» به من می گوید که من با این پدر و مادرم چگونه باید رفتار کنم این مسئله ی اساسی هست برای مؤمن، یا در واقع برای یک انسان مسئله ی اساسی این هست، پس یک کسی دچار توهم نشود که حالا من مسلمان هستم، مؤمن هستم، من نماز می خوانم، چنین می کنم، خدا را هم خیلی دوست دارم، حضرت زهرا (س) را دوست دارم، نه این دوست داشتن باید به این مرحله برسد که ملاک همه ی تصمیمها، انتخابها، اخلاقها، رفتارها، چینش های فکری، و محبتهایتان اینها باشند، این می شود آن محبتی که انسان را انسان می کند، محبتی که شوق ایجاد می کند در دل انسان برای رسیدن به حق تعالی، یک روایت زیبایی بخوانم از نبی اکرم (ص) سئوال کردند از یکی از دانشمندان در مورد « اَن اَخَسِ آیَتِ تورات» ویژه ترین آیه در تورات چه هست؟ این را می خواهد بیان کند، «فقال یَقول الله عَزَوجَل طاقَ شَوقُ الابرارِ الا لِقایی وَ اَنَ عَلی لِقائِهِم اَشَدُ لِاَشَدُ شوقاً ...» نیکان در تورات می فرماید «اَخَس» ویژه ترین آیه در تورات این هست، ابرار یعنی کسانی که نیک هستند حالا یک سئوال هم پیش می آید اینجا می توانید جواب بدهید یا نه؟ «طالَ شوقُ الابرار اِلا لِقایی» شوقِ نیکان و خوبان برای دیدن من طولانی است یعنی یک اشتیاق طولانی دارند برای دیدن من « وَ اَنَ اِلا لِقائِهِم اَشَدُ الا شوقً» و خدا می فرماید من برای ملاقاتشان شوقم خیلی بیشتر هست، می فرماید که بندگان خوب من خیلی مشتاق هستند به دیدنِ من و شوقشان هم طولانی هست، اما من به ملاقات آن ابرار مشتاق تر هستم، چقدر زیباست که خداوند می فرماید که من مشتاق تر هستم برای ملاقات اینها که اینها را ببینم، بعد گفت کنار همین آیه هم نوشته شده است « مَن طَلَبَنی وَجَدنی» هر کس به دنبال من باشد من را پیدا می کند، هر کس من را واقعاً بخواهد حتماً پیدا می کند، « وَ مَن طَلبَ غَیرَ لی لَم یَجدنی» اما هر کس غیر از من را بخواهد دیگر من را پیدا نمی کند، « لَم یَجدنی» به من دست پیدا نخواهد کرد، حالا چرا شوق در نیکان زیاد هست؟ چرا گفت ابرار؟ یک رمزی دارد که قبلاً توضیح دادم که هر جلسه تقریباً من این رمز را می گویم، چرا خوبان، نیکان این اشتیاق درشان زیاد می شود؟ چون خیلی شبیه تر هستند، چون شبیه تر هستند مشتاق تر هستند،

ذره ذره کَنَدر این عرض و سماست جنس خود را همچو کاه و کهرباست

قاعده این هست هر چه این ابرار نزدیک تر و شبیه تر می شوند شوقشان بیشتر است، « الهم الدخل الی اهلِ القُبور السُرور» ، « الهم اَغنِ کُلَ فقیر اَشبِه کُلَ ... اُکسُ کُلِ عُریان...» او با این دعا نزدیک تر می شود چون این کاره هست این آدم، این آدم یکسره خروجی های اینطوری برای همه ی مردم دارد در واقع به چه کسی نزدیک می شود با این دعا؟ به حق تعالی، آدمی که شبیه تر می شود اشتیاقش هم به معشوقش بیشتر می شود، یک کسی که عاشقِ خدا نیست دلش تنگ نمی شود برای خدا می خواهد فرار کند از نماز، از عبادت، از خلوت، در می رود او سنخیتش کمتر هست، یعنی می خواهم اینگونه بگویم ببینید خدا رحمت کند میرزا را می فرمود من خیلی وقت هست که دست از سرِ خدا برداشتم خدا دست از سرِ من بر نمی دارد، چرا؟ چون دیگر او شباهتش را طی کرده است شما وقتی که یک آهنربا داشته باشید با یک آهن اینجا این آهن خالص نباشد سُرب و قلع و چیزهای دیگر هم داشته باشد این خوب جذب آهن ربا نمی شود حالا شما می آیید ذره ذره آن قسمتهای ناخالصی را بر می دارید چه اتفاقی می افتد؟ جذب می شود و می چسبد به آن، هر چقدر ناخالصی را کم می کنید این ارتباط، این جذبه، این سرعت و قدرت جذب بیشتر می شود کار ما اینکه « اَنِظافَتُ مِن الایمان» فرمودند کار ما در دنیا نظافت هست، نظافت از غیرِ خدا، اینکه دائماً این بخشهای پائینی مان را تسلطشان را در وجودمان کمتر کنیم تا تمیزتر بشود، قوی تر بشود، نظافت از ایمان هست یعنی این، شخص دائماً به محبتش، به دلش توجه می کند کمتر می کند چیزهای دیگر را تا این را قوی تر کند وقتی قوی تر می شود چسبندگی اش به خدا بیشتر می شود و لذتش هم بیشتر می شود، لذا چون سنخیت و شباهتش چون بیشتر می شود چه اتفاقی می افتد؟ جذبش هم بیشتر می شود، پس اینکه می فرماید: « لَتالَ شوقُ الابرار الا لِقایی» طولانی هست شوق ابرار به ملاقات من به خاطر این هست که اینها هر روز آدمهای بهتری می شوند عمل های صالح تری انجام می دهند، آدمهای بهتری می شوند، آدمهای خوبی می شوند در این خوب شدن با هیچ کس رقابت ندارند به این معنا که کَلکلی داشته باشند مثلاً فرض بفرمایید که رقابت به معنای مثبتش هست می خواهد از همه قشنگ تر باشد زود تر به سمت خدا برود می خواهد بیشتر شبیه بشود این همان هست که خدا می فرماید « سابِقوا» سبقت بگیرید از همدیگر، « تَستَبِقوالخیرات» در خیرات سبقت بگیرید از یکدیگر، اما یک آدمی که می خواهد شبیه خدا بشود اصلاً کاری ندارد که پدرش اَهل هست، قدر می داند یا نمی داند، مادرش اهل هست قدر می داند یا نمی داند، یا همسرش قدر می داند یا نمی داند، اصلاً با آنها نیست، ما خیلی وقتها می گوییم که باید بد باشیم چون اطرافیانمان بد هستند، ما باید پرخاشگر باشیم، ما هم باید بد باشیم، ما هم باید مثلِ اینها باشیم، ما هم باید مثلِ اینها جواب بدهیم، آنوقت به خاطر اینها خودمان را نگه می داریم پائین، نمی گوییم که یک معشوقی منتظرمان هست مثلِ «الله» اشتیاق ما را دارد به چه بزرگی، شوق ما را دارد منتظر ماست آنوقت ما ایستاده ایم پائین داریم خودمان را بدبخت می کنیم این پائین، که اگر من خوب باشیم از من سوء استفاده می کنند، حالا می خواهند سوء استفاده کنند یا نکنند، معصومین (ع) هیچ وقت به دنبال این نبودند که کسی از آنها سوء استفاده می کند یا نه، اتفاقاً بیشترین کسی که مورد سوء استفاده قرار گرفت و همه گفتند که اینها آدمهای پَخمه ای هستند، آدمهای هالویی هستند، آدمهای ساده ای هستند، انبیاء و اهل بیت (ع) بودند، بیشترین سوء استفاده را از آنها کردند همه هم می گفتند که اینها آدمهای ساده ای هستند در حالیکه ساده نبودند اینها آدمهای زیرکی بودند که زدند به معشوق اصلی، حالا مردم می خواهند سوء استفاده کنند یا نکنند، آنها قصدشان این بود که برسند به «الله» و رسیدند، پس این مراقبت خیلی مهم هست، بعد فرمود: « مَن طَلَبَنی و جَدَنی» هر کس واقعاً من را بخواهد پیدایم می کند و هر کس نخواهد، البته نه اینکه نخواهد، هر کس غیر را بخواهد دیگر من را پیدا نمی کند، « وَ مَن طَلَبَ غَیری لَم یَجِدنی» هر کس غیرِ من را بخواهد دیگر من را پیدا نمی کند، بنابراین باید به دلتان نگاه کنید ببینید در زندگی تان محبوب ترین چیزی که برایتان عزیز و مهم هست دلتان با آن آرام می شود، دلتان با آن شاد می شود بیشترین سطحِ لذتتان کجاست؟ خوش به حالتان اگر بیشترین سطحِ لذتتان، «الله»، معنویت، خدمت به امام زمان (ع)، تقرب به صاحب الزمان (ع) اینها باشد، اگر محبوب ترین چیزها اینها باشد برای شما خُب خیلی آدم باید جشن می گرفت و آدم خیلی خوشحال باشد که در دلِ من این از همه قشنگ تر و زیباتر هست، امام سجاد (ع) می فرمایند: « سَیّدی، ( سرورِ من، آقای من) اَنتَ اَو قَصدَ اولیائَکَ مِن حَیرَتِ شُکوک و...» چقدر آهنگین و زیباست این کلام، : تو (انتَ اَو قَصدَ اولیائَک» دوستانِ خودت را نجات دادی « مِن حیرتِ شُکوک» از حیرت تردیدها، تردیدها را از دلشان برداشتید، دو دلی ها را برداشتید، چند دلی ها را برداشتید، چند دلگی ها را برداشتید، ای یک دلِ ی صد دلِ دل، دل یک دلِ کن» یک دلِ شان کردید، یعنی چه کار کردید؟ « وَ اوصَلتَها اَلا نُفُسِهِم حَبرَتَ المُلوک» ،«اوصَلتَ» وصل کردی تو، چشاندی به اینها، رساندیدشان به «اِلا نُفُسِهِم» به جانهای اینها چه چیزی را رساندی؟ ( آقا این حرفها برای ما هم هست ها، بعداً اینقدر آدم حسرت می خورد که از این حرفها چرا خیلی ساده رد شده است، خدا کند ولو یک نفر هم میان ما باشد دلش یک لحظه بخواهد یک همچین چیزی را)، « وَ اَوصَلتَ الا نُفُسِهِم حَبرتَ المُلوک» شادی پادشاهان را دادید به آنها، یک مقدار فکر کنید به این کلمه از حیرت شکوک درشان آوردید و به «حَبرتُ المُلوک» رساندید، «حَبرَ» یعنی شادی «حبرَتَ المُلوک» شادی پادشاهان، یعنی او که شما را دوست دارد انصافاً در دنیا شادی پادشاهان را دارد، یک آدمِ فرمانرواست، یک آدمِ قدرتمندِ، یک آدمِ حاکم هست، یک آدمی هست که همه چیز را دارد با تو، پادشاهان خیلی دلشوره دارند تازه که یک موقع چیزی از دستشان نرود ولی اینها اینگونه نیستند، اینها خیلی قوی و قدر هستند می دانید که چقدر مژده ی بزرگی می دهد می گوید یک کسی که دلش وصل می شود به محبت خداوند تبارک و تعالی «حَبرتُ المُلوک» پیدا می کند، شادی پادشاهی پیدا می کند، یک آدمی هست آزاد، قوی، راحت، پادشاه و همه کاره، اگر یک کسی دوستی خدا را جدی بدست بیاورد و دوست بشوند اینقدر با همدیگر اینقدر آزادی دارد، اینقدر بزرگی دارد، حالا اگر به ما بگویند ما هنوز در « حیرتُ الشکوک» یم، یعنی شک داریم، هنوز تردید داریم، هنوز نمی دانیم که بین ما و خدا قرار هست که چه بشود تکلیف ما چه می شود؟ خُب اگر گفتند که شما اگر حرفی در مورد خدا دارید بزنید چه چیزی می خواهید بگویید؟ مثلاً می فرماید من فلان شخصیت این نامه ی شما را باید امضاء کند مدیر فلان جاست، بعد می پرسد که چه کسی هست؟ می گوید مثلاً آقای فلانی، می گوید که اِ بابا آن هست، آنکه دوست ماست هیچی، ببینید چقدر راحت، می گوید او از خودمان است، او را که من می شناسم من الان یک زنگ بزنم حَل می شود، آقا اگر یک موقع گفتند خدا شما چه می گویید؟ آدم رابطه اش را با خدا باید عرضیابی کند در طولِ زندگی اش، بگویند خدا شما چه می گویید؟ می گویید دوستم هست؟ اگر دوستِ شما باشد معلوم می شود، الان مثلاً می گوید که فلانی دوستِ من هست دوستم هست می دانید یعنی چه؟ یعنی وقتی که زنگ می زنید چطور جوابتان را می دهد؟ می روید درِ خانه ی او می بینید که او چطور جواب می دهد، وقتی همدیگر را می بینید چطور جواب می دهد؟ اشتیاقتان به دیدنِ هم چطور هست؟ این را می گویند که دوستم هست، اگر یک موقع گفتند امام زمان (ع)، اهل بیت (ع)، فاطمه زهرا (س) چطور فکر می کنیم ما در روابطمان، در روابطمان با اینها دچارِ تردید و وحشت هستیم؟ یا نه، دچار یقین هستیم، من مطمئنم مادرم فاطمه زهرا (س) اگر من را ببیند تحویلم می گیرد خوشحال می شود، دوستم دارد، من مطمئن هستم اگر امام زمان (ع) من را ببیند دوستم دارد، اینگونه می توانیم بگوییم؟ اگر یک کسی رفت از امام زمان (ع) راجع به ما سئوال کرد چه می گوید؟ مثلاً می گوید فلانی اَه اَه، یا بَه بَه؟ چه می گوید حضرت؟ این خیلی مهم هست، دست روی کجا گذاشته است امام سجاد (ع)، چقدر زیبا چه کار کردید شما؟ « اَنتَ اَن قَصدَ اولیائِکَ مِن حَیرتِ شُکوک و ...» تو وصل کردی جان اینها و دلِ اینها را به شادی پادشاهان، اگر یک کسی به شادی پادشاه رسید دیگر اضطراب ندارد، دیگر تنِشها در روابطش با دیگران اضطراب برایش نمی آورد، چه کسی بمیرد، من طلاق بدهم، طلاق بگیرم، الان رابطه ام با فلانی خراب بشود اصلاً اینگونه نیست یک آدمی است بسیار قدرتمند، پشتوانه فوق العاده قدرتمندی از عشق، عاطفه، توجه، قدرت و حمایتِ خدا دارد و به هیچ وجه نگرانِ زمین و ارتباطات پائینی اش نیست، اصلاً نگران نیست، چون آن ثروت را دارد، ما چگونه هستیم؟ اینها علامتِ انسانیت هست که باید به آن برسیم، خیلی زیباست این را حتماً در صحیفه ی سجادیه به دنبالش باشید « وَ اَقَطَّ عَظائِمَهُم بِحَبلِ مَحَبَتِک» ادامه ی همین دعا هست چند فراز بعد، خدا کند، خدایا به حق این ماه مبارک، به حق امیر المؤمنین (ع)، به حقِ امام زمان (ع)، به حقِ صاحبِ امشب همین دعای امام سجاد را در حقِ ما تحقق بده انشاالله، « وَ عَقَدَّ عَظائِمَهُم بِحَبلِ مَحَبَتِک»، « عَقد» عقد یعنی چه؟ یعنی محکم بستن، عظیمتها و اراده های آنها را با رشته ی دوستی خود محکم بستی، یعنی چه؟ یعنی محکم بستید، یک موقع هست شما می گویید که فلانی چقدر با هم آشنا هستید، خیلی با هم آشنا هستیم، می پرسد که تحویلت می گیرد؟ می گوید بله، ما با هم خیلی ندار هستیم، اصلاً می میریم برای همدیگر، این کلمه که بله ما می میریم برای همدیگر خیلی تحویلم می گیرد، یعنی به محض اینکه من با او کاری داشته باشم او با تمام وجودش هر کاری که بتواند برای من انجام می دهد، به این چه می گویند؟ می گویند محبت استوار، عظیمت را در رشته ی محبت خودت محکم کردی یعنی چه؟ یعنی این دوستی اینقدر محکم هست که اصلاً پاره شدنی نیست به هیچ وجه یک عظم و اراده و تصمیم گیری یک شخص هم بر اساس همین دوستی انجام می شود، مثل رابطه یک پدر و مادر با فرزندشان چگونه است؟ چگونه ذوب در مصالح فرزندشان هستند، همه ی فکرها و تصمیماتشان فرزندشان هست، اصلاً محکم چسبیده است و جدا نمی شود، یک موقع هست که می گوید که نه، طرف به من ارادت دارد، دوستمان دارد، محبت دارد، ولی خُب اینطور نیست به قول حضرت که می فرماید: « اِخوانُ المکاشِرَ» هستند برادر هستند، دوست هستند می گویند و می خندند، فقط در حدَ خنده و دوست داشتن و اینها، ولی مثلاً اگر به او بگویید که قرض دارم دست در جیبش نمی کند، به دنبالِ قرضِ شما نیست، مثلاً می گوید فلان مشکل را دارم می گوید که خُب حالا متأسفم من دعایتان می کنم، همین، می بینید که بیشتر از این نیست و پاکار شما نیست اصلاً، و پشتیبان شما نیست، درباره ی خداوند تبارک و تعالی می گوید که شما این دوستانتان را که رساندید به شادی پادشاهی، اینها هیچ چیز را با دوستی شما عوض نمی کنند، « وَ عَقَدَّ عَظائِمَهُم» تو محکم کردی عظیمت های اینها را با رشته ی محبت خودت، یعنی در زندگی اصلاً با هیچ چیز عوضش نمی کنند، اینطوری هست که وقتی که فرزندش مریض هست، فرزند دوست داشتنی و کوچک امام صادق (ع)، امام باقر (ع) هم هر دو اینها این اتفاق برایشان افتاده است، که وقتی گفتند بچه مُرد، لبخند می آید روی لبِ هر دو امام، خُب تمام شد، « سُبحانَ الذی یَقتُلُ اولادنا وَ لا ...» مُنزه است خدایی که پاک است، این یعنی اینکه اصلاً من با خدا درگیر نمی شوم، فرزندم مُرده است، مادرم مرده است، شوهرم مرده است، زنم مرده است، پسریا دخترم مرده است، اصلاً این عشق اینقدر برای من عمیق هست و این عشق سرشار هست خدا هر کس را از من بگیرد یک ذره در محبت من با خدا لکه نمی افتد، یک ذره رابطه ام با او خراب نمی شود، یک ذره تیره که هیچ، خاکستری هم نمی شود، هیچ، اول «سُبحان» را به کار می برد، منزه است خدایی که فرزند ما را کُشت «یَقتُلُ» فعل مضارع می آورد، می کُشد فرزند ما را، « وَ لا نَزادَ لهُ اِلا حُبا» چیزی در دلِ ما جز محبت اضافه نمی شود چون وقتی که این بچه را می برد فاصله ی بین شما و او را کم می کند، فاصله ی بین شما و خودش را کم می کند، چون دلبستگی ها انسان را بدبخت می کند، یک کسی که به خاطر همسرش، فرزندش، مسائل زندگی اش که اگر گرفته بشود از او رابطه اش با خدا خراب بشود انسان نیست اصلاً، این یک حیوانی است در قالب انسان که شکل انسان زندگی می کند « الذینَ اذا اصابَتکُم مُصیبَ قالو انا لله و انا عِلیهِ راجعون» اصلاً زندگی را فهمیده است، حیات را فهمیده است، انسانیت را فهمیده است، عشق را فهمیده است، حالا این فرزند شما کجا مگر می رود، فرزند شما می رود پیشِ یک کسی که بینهایت بیشتر از شما دوستش دارد، خودِ آن بچه هم هرگز، هرگز اگر شما به او بگویید حالا بر می گردی پیش مادرت؟ اگر برگردد، ولله بر نمی گردد، این بچه از پرده ی دنیا برود آنطرف را ببیند (چون بچه ها می دانید که سن شان بچه هست روحشان که بچه نیست، روحش خیلی بزرگ هست، فعلاً در این قالب هست که بچه گی می کند ولی روحاً بزرگ هستند، او اگر برود و آنطرف را ببیند شما بگویید که برو پیش پدر و مادرت هرگز دلش نمی خواهد که برگردد، صد بار هزار تا پدر و مادر دیگر هم که باشد می گوید که نمی روم اصلاً، خُب بچه که در اوج سعادت هست، پس شما چرا رابطه تان با خدا خراب می شود؟ اینجاست که خدا یک فرمایشی دارد خیلی فرمایش تکان دهنده ای هست، هم غصه دار هست و هم تکان دهنده است، حضرت راجع به مؤمنین می گوید می فرماید من از بعضی از مؤمنین تعجب می کنم وقتی که یک چیزی را از او می گیرم با اینکه گرفتن من باعث می شود که او به من نزدیک تر بشود از من ناراحت می شود، چرا واقعاً ما صادق هستیم در محبت ؟ می فرماید که وقتی که چیزی را از او می گیرم چون باعث می شود که ما به هم نزدیک تر شویم چون شما هر چه که می دهید تقرب و نزدیکیتان بیشتر می شود، به خصوص که پشتش جملات عاشقانه داشته باشید، فدای سرِ خدا، فدای خدا، الحمدلله، اگر یک کسی این جمله را بگوید چقدر روابطش قشنگ می شود با خدا، «الحمدلله» رفت پیشِ خدا، با این «الحمدلله» با این ابراز محبتِ شما نزدیک می شوید و وقتی یک چیزی می خواهد از من یا یک چیزی من به او می دهم با اینکه بین من و او این چیز فاصله می اندازد این نعمتی که من به او دادم مشغول می کند او را به این نعمت، دلش را مشغول می کند به آن نعمت، خوشحال می شود، اینکه خداوند چه کلمه ای را به کار می برد؟ شما به جای این من یک سئوال می پرسم به جای این یک کلمه ی مناسب بگذارید خدا می فرماید که من تعجب می کنم، حالا ما اگر بخواهیم یک کلمه ی مناسب بگذاریم چه باید بگوییم به این شخص؟ یک کسی که وقتی یک چیزی از او می گیرند به خدا نزدیک می شود ناراحت می شود، ولی وقتی که خدا یک چیزی به او می دهد فاصله اش بیشتر می شود خوشحال می شود، به این عشق می گویند کاذب، چون اگر صادق باشد اینگونه نیست، وقتی پرده برداشته می شود آدم خوشحال تر می شود، یک مانع برداشته می شود آدم خوشحال تر می شود، شما ماشینتان را دادید به یک نفر، یا یک نفر ماشینش را داده است به شما، رفتید تصادف کردید با آن، وقتی که بر می گردید شرمنده و خجالت زده اید، بعد او اصلاً به روی شما نمی آورد، فدای سرتان، حالا زدید که زدید، اشکالی ندارد، شده که شده، علاقه تان به این آدم چند برابر می شود، آن وقت می گویید که این چه آدم با معرفتی هست، آقایی ماشینش را داده است به همسرش، همسرش رفته تصادف کرده است بر می گردد می گوید که فدای سرت، خدا را شکر که خودت طوری نشدی، اصلاً ماشین برای زدن هست، چه اشکالی دارد، این زن چقدر علاقه پیدا می کند به این آقا؟ تا اینکه بگویید غلط کردی، چشمت کور، خودت باید هزینه اش را بدهی، گفتم ماشین را نبر، ناراحت بشود و بگوید اشتها ندارم دیگر غذا نمی خورم، خودِ خانمِ چقدر شرمنده است حالا غذا هم درست کرده است می خواهد بیاورد برای همسرش، او هم رفته است زده ماشین را خراب کرده است حالا خانمت به اندازه کافی خودش شرمنده هست خیلی زشت هست نامردی هست اینطور حرف زدن، می بینید که این مردِ اصلاً مرد نیست، برای همین آدمهای خسیس همیشه منفور هستند پیشِ خدا و خلق منفور هستند آدمهای خسیس و بخیل، آدمهایی که حساب می کشند، هر کس که می خواهد باشد پدر، مادر، همسر، هر کس که می خواهد باشد وقتی حساب کشی می کند و چرتکه می اندازد در مسائل مالی گند می زند به رابطه و خراب می شود، حالا خدا در روایت داریم که می فرماید من دست و دلم می لرزد که از مؤمن چیزی می خواهم بگیرم، دوست ندارم ناراحتش کنم، حتی موقعی که می خواهم جانش را بگیرم ناراحت هستم، خدا می گوید که من اصلاً تردید ندارم وقتی که می خواهم جانِ دوستم را بگیرم، بعد می فرماید که من لقاء او را دوست دارم ولی او لقاء من را دوست ندارد، اینطوری بد هست، ولی وقتی یک نفر اسمِ مردن می آید خدا دست می زند و می خواهد این فاصله را بردارد، آدم چه کیفی دارد خدا می خواهد این را از من بگیرد، می گوید که این طرف سرطان دارد اینقدر این طرف خوشحال هست می گوید بالاخره می شود که ما برسیم؟ برش دار این بدن را، چون رفاقتش صادقانه است، اصلاً با سرطان و مردن و مرگ اصلاً مشکل ندارد این آدم، چون خدا را دوست دارد، اهل بیت (ع) را دوست دارد، دلش برای آنطرف خیلی تنگ است، اشتیاق زیاد دارد، می گوید که سی سال، چهل سال است که روی زمین هست کافی است دیگر، زود خسته می شود، اینطور نیست بگوید که آی بدبخت شدم، الان سرطان گرفتم، الان می خواهم بمیرم، دکتر می گوید که اگر عمل نکنیم یک ماه بعد می میری، ولی اگر عملت کنیم که هزینه اش هم خیلی زیاد هست سه ماه بعد می میری، حکم می کند که این بچه های طفل معصومش بروند از زمین و زمان قرض کنند این را عمل کنند که دو ماهِ دیگر زنده بماند، این چه کاری هست، بگو شما بروید به دنبال کارتان، پولهایتان را هم بی خودی خرج نکنید، من هم دو ماه زودتر می روم پیشِ خدا، خوشحال هست، چون رابطه اش خیلی صمیمی هست با خدا، رابطه اش با غیب صمیمی هست، ناراحت نیست وقتی به او می گویند که سرطان گرفتی، مریض شدی، فلانی مرد، فلانی می خواهد بمیرد، نه اینقدر شیرین هست آنطرف، برای چه ناراحت بشود؟ خدا می گوید که مؤمن اینقدر می چسبد، دوستش دارم ولی او اینقدر می چسبد به طبیعت وقتی که می خواهم عزرائيل را بفرستم به سراغش، یا خودم جلویش را بگیرم تردید دارم که او الان نق و غر می زند، این بد هست که انسان نِق و غر بزند، حالا گفتند می خواهی بروی کجا می خواهی بروی؟ مگر می خواهی بروی به جهنم، می خواهی بروی پیش خدا، این صدق، این استحکامِ عظیمت، با عشق بسته شده است، عظمت، یعنی رفتن، حرکت، در این رفتن و حرکت، جدی هست واقعاً، تردید ندارد، من زمانِ جنگ قشنگ یادم هست بعضی ها باید اینقدر با دلشان ور می رفتند که خودشان را راضی کنند اعزام شوند، در راه هم به دنبالِ یک بهانه بودند که اعزام نشوند و نروند، یک بهانه، یک سرما خوردگی، یک مریضی، بعضی هایی که زوری آمده بودند جبهه، یعنی زوری سرباز شده بود و مشمول شده بود، خودش که اصلاً جنگ و جبهه را دوست نداشت، سرباز شده بود حالا اعزام شده بود آنجا ولی دوست نداشت که بیاید، به دنبالِ هزار تا بهانه می گشت که نرود آنجا، یک کسی شناسنامه اش قانونی نبود می رفت دست به شناسنامه اش می زد شناسنامه اش را بزرگ می کرد که برود، سرباز نبود، مشمول نبود، یکی اینطوری بود به این می گویند عظیمت، عظیمتش با چه چیزی محکم شده است؟ « وَ اَقَطَّ عَظائِمَهُم» این را محکمش کردی«بِحَبلِ مَحَبَتِک» این ریسمانِ محبت شما اینها را محکم کرده است، عشق، لذا تیر می خورد، ترکش می خورد، چشمش در می آمد، آن چشمِ دیگرش را می گرفتند، پایش قطع می شد، دستش قطع می شد، دوباره می رفت، اصلاً کم نمی آوردند، به این می گویند عظیمتی که با محبت محکم شده است، ما خیلی هایمان راه نیفتادیم هنوز به سمتِ خدا، تصمیم نگرفتیم این وسط ماندیم، مهم ترین مسائل زندگی مان شوهر کردن، زن گرفتن، تحصیل، لیسانس، ارشد، دکترا، شغل، موقعیتهای اجتماعی، سیاسی این وسط گرفتار اینها هستیم، کاندید شوم، کاندید نشوم، سفیر بشوم، رئيس جمهور بشوم، نشوم، حذبم را چه کار کنم؟ سفر خارجی ام را چه کار کنم؟ این وسط گیرِ آرزوهای اینگونه است، پس تصمیمی نداریم برای حرکت، باز دارم می گویم که خودتان و خانواده هایتان بروید به مناطقِ جنگی، بروید راهیان نور آن حس و حالهایشان را هنوز می توانند به شما بدهند، خیلی به شما کمک می کنند، جای صد کلاس و دانشگاه و صد استاد کمکمان می کند، آنها راست می گفتند، بعضی ها خودشان را زخمی می کردند که نروند، مریض می کردند که نروند، یک آسیب هایی به خودشان می زدند که نروند، بعضی ها هم می رفتند که زخمی بشوند، که آسیب ببینند، خیلی تفاوت دارد این دو با یکدیگر، شک و تردید نداشتند اصلاً ، تصمیمهایشان را گرفته بودند در رابطه با خداوند تبارک و تعالی، در رابطه با غیب تکلیفشان مشخص بود، در رابطه با جهاد تکلیفشان مشخص بود، هیچ دلبستگی نداشتند اینجا که نگه شان دارد با اینکه هزاران ارتباط داشتند هیچ دلبستگی ای نداشتند، خواستم این کلمه و عبارت را معنا کنم « وَ اَقَطَّ عَظائِمَهُم بِحَبلِ مَحَبَتِک» تو محکم کردی عظیمتهای آنها را با رشته ی دوستی خودت، و سئوال، خدا با چه کسی این کار را می کند؟ مگر پارتی بازی هست که خدا با بعضی ها این کار را کند و با بعضی ها این کار را نکند؟ یا نه اینها از خودشان لیاقت نشان دادند، امتحان هایشان را پس دادند خوب امتحان دادند که انتخاب شدند این خیلی مهم هست، اینها چه کار کردند که خدا دست گذاشت روی اینها و انتخاب کرد و بردشان، و ما آن کارها را نکردیم، این امتحان برای همه ما هست، این راه برای همه ی ما باز هست، این ما هستیم که باید تصمیم بگیریم که می خواهیم برویم یا نمی خواهیم برویم، و الا همه ی ما می توانیم یک کاری کنیم که خدا ما را انتخاب کند، خدا دست بگذارد روی ما، و ما را محکم کند و تکلیفمان را روشن کند، اگر نیستیم باید سئوال کنیم که ما چه کار کردیم با خودمان که اینگونه نیستیم، کمبود و مشکلمان چه هست که اینگونه نیستیم؟ یکی از آنها را خودِ حضرت جلو تر توضیح داد، چه بود؟ از کجا رسیدند به شادی پادشاهان؟ شک ها، تردیدها، ما در دلمان تردید داریم، ما یقین نداریم، ما سست هستیم، ما این مسائل را روشن نکردیم برای خودمان، باورمان جدی نشده است هنوز که بخواهیم حرکت کنیم، اگر باورمان جدی بشود ما هم راه می افتیم، ما هم دیگر شک و تردید نداریم، انشاالله می توانیم قوی حرکت کنیم. والحمدلله رب العالمین.