جلسه 180 - خانواده آسمانی
شماره جلسه
180
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1391
ماه
12
روز
10
متن کامل (خام) ‌ جلسه 180 - خانواده آسمانی

خانواده آسمانی قسمت 180 10/12/1391

بحث ما درباره روابط خانواده آسمانی با همدیگر به فقره دوم فرمایش وجود مقدس آقا امام رضا (علیه السلام) رسید که فرمود: به دوستان من سلام برسان و به آنها بگو: «لا تَجعَلُوا لِلشَّیطانِ عَلی أَنفُسِهِم سَبِیلا» اجازه ندهند که شیطان به آنها راه پیدا کند. راجع به شیطان و فلسفه خلقت او یک مقداری صحبت کردیم و گفتیم که اگر ما بخواهیم شیطان را بشناسیم باید اول انسان را بشناسیم. تا به حقیقت انسان توجه نکنیم، متوجه نمی شویم که شیطان چه ضرورتی برای حیات انسانی دارد.

راجع به انسان، مفصل در این دهها جلسه ای که سخن گفتیم، توضیح داده ایم. گفتیم که انسان یک موجود مختار است که حقیقت او با لا اله الّا الله شکل می گیرد. یعنی بخش پنجم وجود او. چهار بخش از بخش های وجود انسان، بخش های مقدماتی هستند. ابزار و وسیله هستند و بخش اصلی وجود او بخش پنجم است که فوق عقل است و اله آن، الله است. اگر ما به این توجه نداشته باشیم... چون خداوند ما را همین طوری می بیند یعنی خداوند در بین همه قوای انسان برایش مهمترین بخش، بخش فوق عقل و بخش دل انسان است.

خداوند بخش های پائینی را به صورت ابزار قرار داده است و هیچ اصالتی به آنها نمی دهد مگر اینکه در خدمت بخش فوق عقلانی قرار بگیرند. در خدمت دل انسان و رابطه عاشقانه او با کمال مطلق و الله قرار بگیرند. این آن نگاهی است که خدا به ما دارد. ولی اگر ما این نگاهی را که خدا به ما دارد، نداشته باشیم با خدا اختلاف نظر پیدا می کنیم. با دین، با پیغمبر اختلاف نظر پیدا می کنیم. ممکن است از روی ترس یا تعبدا یک چیزی را بپذیریم اما وقتی که با خدا اختلاف نظر داریم، خود به خود با این فکر کنار نمی توانیم بیاییم و بین ما و الله فاصله می افتد. چون فلسفه کارهای او را نمی فهمیم و نمی دانیم که اگر خداوند شیطان را سر راه ما قرار داده است چه خدمت بزرگی به ما کرده است. چه لطف عظیمی در حق ما صورت گرفته است که خداوند شیطان را یک وسیله برای رشد ما قرار داده است.

برای اینکه شیطان صحنه هایی را برای ما پیش بیاورد تا ما بتوانیم هدایایی را از بخش های پائینی وجودمان یعنی از بخش های عقلانی، حیوانی، جمادی و نباتی خودمان به الله تقدیم بکنیم. این شیطان است که فرصت عشق بازی ما با خدا را به وجود می آورد. چرا؟ چون گفتیم انسان موجود مختار است و تا گفتیم مختار، نیاز موجود مختار به تضاد است یعنی باید چند راه، سر راه او قرار بگیرد تا خودش با اختیار خودش راه الله را انتخاب بکند و این برای انسان لذت بخش است.

انسان دوست نداشت که جبراً او را کوک می کردند و می گفتند به سمت الله حرکت کن. انسان می پسندد که سر راه او چند راه باشد و خودش با اراده و میل خودش، با اختیار خودش الله را انتخاب بکند و حرکت کند. خب در این راه که اختیار وجود دارد، تضاد لازمه حرکت انسان است. اگر انسان تضاد نداشته باشد به هیچ وجه به عشق، به شور انگیزی، به جهاد، به بهشت راه پیدا نمی کند.

تمام فعالیت های انسان و کمالاتی که انسان به آنها می رسد از راه تضاد به دست می آید. از راه تقابل به دست می آید. شما سواد را که یاد گرفتید، تقابل بوده بین دو وجود شما. یک وجود تنبل، یک وجود فعال. وقتی که به وجود تنبل خود یعنی به طبیعت خودتان، غلبه کردید، سواد دار شدید. تا هر چقدر که یک نفر به مهندسی، دکترا، فوق دکترا، اجتهاد و آیت الهی رسیده است، همیشه بین این وجود و آن وجودش، این بخش و آن بخش او یک تضادی وجود داشته و او با غلبه بر این بخش به آن کمالات رسیده است.

در عشق به الله هم اگر تضاد و تقابل وجود نداشته باشد، عشق به الله اصلا معنا دار نیست. عشق، زمانی است که سر راه رسیدن عاشق به معشوقش موانعی وجود داشته باشد، هوس ها و تحریک هایی وجود داشته باشد، سختی هایی وجود داشته باشد و بعد او به خاطر معشوقش حاضر باشد که این بها را بپردازد. لذا خداوند تبارک و تعالی ما را به دنیا آورد که جای تقابل، تضاد و محدودیت است و با این تضاد، تقابل و محدودیت است که انسان رشد پیدا می کند و می تواند به الله شبیه شود. اسم دریافت کند و به خداوند تبارک و تعالی تقرب پیدا کند.

قرب یعنی چه؟ یعنی شباهت. یعنی سنخیت و این سنخیت یعنی شما باید کمال الله را دریافت کنید. برای اینکه کمال الله را دریافت کنید، احتیاج به یک میدان و تقابل دارید. مثلا باید دلبستگی به مال داشته باشی، چیزی شما را به خرج نکردن دعوت کند، محدودیت منابع مالی باید داشته باشی و با وجود این در راه خدا بدهی تا کریم بشوی. چه اسمی را دریافت کنی؟ کریم. جواد. باید یک کسی تو را اذیت کند، خلاف میل تو، خلاف نظر و اشتهای تو، تو را تهدید بکند تا بتوانی اسم غفور و اسم عفو را پیدا کنی. تا تقابل نباشد تو چطور می توانی عفو و غفور بشوی. یاید برای فاش کردن راز دیگراندر تو تحریکی صورت بگیرد و تو با غلبه بر این تحریک، شیطان هم دائم وسوسه می کند که راجع به دیگران حرف بزن، راز آنها را برملا کن، آبرویشان را ببر و تو با مقابله با شیطان به اسم ستار می رسی.

وقتی می خواهی صدقه بدهی، انفاق کنی، کمکی در راه خدا بکنی شیطان انواع وسوسه ها را (ایجاد می کند.) اینکه می گویند وقتی مومن دست در جیب خود می کند، هفتاد تا شیطانک به دست او می چسبند یعنی چه؟ یعنی حمله های زیادی می آید که دائم می گوید تو بدبخت می شوی، تو فقیر می شوی، تو الآن نمی خواهد که انفاق کنی، تو خودت محتاجی، تو خودت گره داری. الآن چقدر افراد خمس نمی دهند، می گویند ما این پول را جمع کرده ایم که یک روزی به زخم کارمان بزنیم حالا برای چه خمس بدهیم؟ و این دلبستگی، انسان را در لجن مال، دفن می کند. خودش با اختیار، آن لجن و آن دفن شدن در دلدادگی های کمالات جمادی را انتخاب می کند. یک کسی نه! خمس را به عشق الله می پردازد، خدا هم به مال او برکت می دهد و هم دل او از کمالات جمادی بالا می کشد تا به کدام بخش برسد؟ به الله برسد.

با دادن بخش های پائینی، دقت کنید ما با تربیت و با محدود کردن بخش های پائینی به الله می رسیم. باید از این معشوق ها و دلدادگی ها بگذریم تا به الله برسیم. یک کسی که در زمین اخلاد پیدا می کند... قرآن می گوید: «أَخلَدَ اِلَی الأَرض» شخص می خواهد در زمین به جاودانگی خودش برسد. در حالیکه زمین نمی تواند ما را به آن جاودانگی و بی نهایت طلبی برساند. زمین محدود است. منابع آن محدود است. کمالاتش محدود است. لذا دائما شیطان... مثلاشما می خواهید منیت داشته باشید، در مقابل تو یک پدر و مادر قرار می دهد بعد می گوید خب باید از اینها اطاعت بکنی ولو اینها بد هم باشند تو باید در مقابل پدر و مادرت کوتاه بیایی. یک تبکر و یک منیت داری، شیطان می آید دائم در این می دمد و برای تو سخت است. به عشق الله همیشه در مقابل پدر و مادرت کوتاه بیا.

«وَاخفِض لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحمَة» بال رحمتت را از روی تواضع«جَناحَ الذُّلِّ» بال ذلت را همیشه در مقابل پدر و مادرت بگستران. یعنی در مقابل پدر و مادرت فروتن باش. منیتت را کنار بگذار. وقتی این کار را می کنی به عزت می رسی. پس شیطان وسوسه می کند که با پدر و مادر با عصبانیت، با پرخاشگری، با بی وفائی، با قدر ناشناسی و با نگاه کردن فقط به جنبه های ضعف آنها مقابله کن. اما الله چیز دیگری می گوید. خداوند صحنه هایی را ایجاد می کند که در جاهای تنگ و محدود، زمینه حسادت انسان را ایجاد می کند. شیطان در انسان برای حسادت دمش می کند و تو با غلبه بر حسادت اوج می گیری و به وسعت می رسی، به قدرت، شادی و آرامش می رسی.

شیطان صحنه هایی را ایجاد می کند، تضادهایی برای عصبانیت ما ایجاد می شود. حضرت می فرماید کسی که می خواهد به آرامش برسد باید بتواند جرعه عصبانیت را بنوشد مثل یک داروی تلخی است که وقتی آن را بخوری، این داروی تلخ است که تو را به شادی و آرامش می رساند. آن داروی تلخ چیست؟ اینکه وقتی عصبانی شدی، بتوانی آن جرعه غصه را بخوری. یک کسی که نمی تواند عصبانی نشود و این جرعه غصه را بالا می آورد و روی طرف مقابل و اطرافیانش استفراغ می کند، این اولین کسی را که به وحشت می اندازد و فشار قبر زیادی را برایش ذخیره می کند، خودش است، وقتی که عصبانی می شود و داد می زند.

صحنه هایی ایجاد می شود که یک کسی که تو خیلی او را دوست داری به دیگران بیشتر از تو بها می دهد تا ببیند تو حسادت می کنی یا نمی کنی. اگر عرضه داشتی، حسادت نکردی و از اینکه می تواند دیگران را دوست داشته باشد به او حق دادی و گفتی که آنها برای او از من بهتر بودند و اصلا هم ناراحت نشدی، آنجاست که تو به اسم غنی و صمد الله نزدیک می شوی. اینکه من قرار نیست از زمین عاطفه ای بگیرم. قرار نیست از آدم ها، شارژ بشوم. قرار نیست از آدم های کوچکی مثل خودم، از محدود ها پر و اشباع بشوم. من فقط عشقم را از کجا دریافت می کنم؟ از کانون عشق و عاطفه دریافت می کنم.

لذا اگر یک کسی روی زمین به من عشق ندهد، روی زمین، من را تحویل نگیرد. بچه ام، همسرم، پدرم، مادرم، آن محبتی را که دوست دارم به من نکنند، یا کم بگذارند، من اصلا فرو نمی ریزم. با آنها هم بدجنسی نمی کنم و ناراحت نمی شوم. برای آنها هم چیزی کم نمی گذارم. اِ حالا که سراغ فلانی رفتی من هم دیگر، خدماتم را قطع می کنم. منم دیگر با تو قهر می کنم. اصلا اینطور نیست. یک مردی که واقعا مرد است نه اینکه ذلیل و خوار باشد. یک مردی که واقعا مرد است از اینکه همسرش به پدر و مادرش مهر بورزد، لذت می برد. از اینکه همسرش با خواهر و برادرهایش دوستی و مهرورزی کند، اگر همسرش بیست تا، سی تا، چهل تا دوست خوب داشته باشد که با تمام آنها بتواند دوستی کند، اصلا به او برنمی خورد.

یک زنی که مومن است، انسان است و باطن انسانی دارد از اینکه شوهرش مثلا حالا به خانواده خودش و به دوستانش محبت می کند و برای آنها هم یک هزینه ای می کند اصلا به او برنمی خورد. لذت می برد. در بخش انسانی می گویند وقتی یک دختری می خواهد پسری را انتخاب کند، یک مردی را به عنوان همسر انتخاب کند ببیند این مرد چقدر می تواند به غیر از او محبت کند. اگر دید می تواند به پدر و مادرش محبت کند، از این پسر لذت ببرد و این مرد، مردی هست که می تواند با او ازدواج کند. چون مردی که قدر پدر و مادرش را می داند، قدر همسرش را هم می داند.

اما طبیعت و شیطان می گوید نه! اگر دیدی یک مرد، احترام زیادی به پدر، مادر، خواهر و برادرش می گذارد این مرد، مرد خوبی نیست چون این مرد فقط باید مال تو باشد. فقط دل او باید متوجه تو باشد. فقط عشقش را پای تو بریزد. پای کس دیگری نریزد. این می شود خار، ذلیل، این می شود له. این می شود فقیر، این می شود گدا، این می شود آدم مسکین و بیچاره ای که می خواهد شوهرش را محدود کند و به جهنم بکشاند، خودش را هم همینطور چون بدبخت دل یک مرد است، ذلیل و خوار دل یک مرد است. این دیگر نمی تواند انسانی زندگی کند. یک زنی که از الله دریافت می کند، هزار تا از این عاطفه ها هم او را سیر نمی کند. اصلا دنبال این نیست که این کار را انجام بدهد.

آن زن هست که به مرد می گوید برو خانه مادرت سر بزن، به پدرت سر بزن. برادرت را دعوت کن، خواهرت را دعوت کن به خانه بیایند. مبادا یک موقع به آنها سر نزنی. به آنها تلفن زدی؟ احوال آنها را پرسیده ای؟ اگر تو نمی رسی من بروم جای تو به آنها سر بزنم. اگر تو فرصت نمی کنی، من یک هدیه بگیرم بروم به خانواده تو سر بزنم. نسبت به خانواده خودش هم همین طوری است. یک مرد نسبت به اینکه یک زن عشق، محبت، کار و تلاشش را پای خانواده خودش، پای خانواده زنش بریزد اصلا به او برنمی خورد. به زنش می گوید اگر مادرت، خواهرت، کسی به کمک احتیاج دارد با آنها باش. من حاضرم تحمل کنم، دو روز صبر کنم. حالا که خواهرت زایمان کرده، دو روزی برو، محبتت را پای آنها بریز. خواهرت الآن به تو نیاز دارد، مادرت نیاز دارد. اصلا اگر جایی ندارند بگو به خانه خودمان بیایند.

یک آدم کریم در اینگونه تضادها است که رشد می کند. الآن می تواند بگوید به تو چه که آنجا بروی، به ما چه که، آنها به ما احتیاج دارند، خب حالا تو برای چه آنجا بروی مگر وظیفه تو است. تو زن من هستی باید بدون اجازه من از خانه بیرون نروی. اصلا نبینم یک موقع به آن طرف ها نگاه بکنی. یک آدم اینجوری که محدود و کوچک است، بدبخت و فقیر است که مثلا از این خیلی لذت می برد که زنش، حتما همه چیزش مال خودش باشد، که یک موقعی به برادرش خدمت نکند، به مادر و پدرش خدمت نکند. تا اینکه یک مردی به کرامت رسیده، به جود رسیده. او اگر یک موقع، زن همسایه هم به کمک احتیاج داشته باشد به خانمش می گوید برو به زن همسایه کمک کن، مبادا چون همسایه ...

پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: جبرئیل آنقدر سفارش همسایه را کرد که من فکر کردم همسایه از همسایه ارث می برد. امام حسن مجتبی (ع) فرمود: مادرم فاطمه زهرا (س) تا صبح همسایه ها را دعا می کرد و هیچ دعائی برای خانه خودمان نکرد. وقتی به او گفتم، گفت: «أَلجار ثُمَّ الدّار» ما بچه های یک همچین خانمی هستیم که بگوییم اول همسایه بعد خودمان؟ ما اگر همسایه مان بنایی داشته باشد، صد بار به او می گوییم چرا شلوغ کردی، چرا کوچه را بستی، چرا خاک می شود، چرا سروصدا می کنی، چرا جوشکاری تان نمی گذارد ما بخوابیم... عزیزم! ممکن است این جوشکاری را فردا تو هم در خانه ات داشته باشی. برو به او بگو خسته نباشی،اگر گفت بالاخره ما دردسر داریم، بگو این چیزها در خانه همه هست. وفات دارند، عروسی دارند، کسی مرده، بنایی دارند... کسی که حیوان است، اینطوری نیست.

حضرت می فرماید همسایه داری و انسانیت به این نیست که انسان همسایه اش را اذیت نکند، انسانیت و ایمان آن است که بتواند آزار همسایه را تحمل کند. یک کسی که عرضه ندارد، آزار دیگران را تحمل کند، جوش می آورد، دعوا می کند، کار به دادگاه، به نمی دانم دعوا و درگیری و ... اصلا همیشه کار را به بیخ می کشاند این آدم، یک آدمی است که کوچک است، این یک آدمی است که به قول حضرت اهل نار است. اهل جهنم، اهل فتنه و اهل اختلاف است. مومن اینطوری نیست. مومن آزار دیگران را تحمل می کند. در وجودش می ریزد تا رشد می کند، تا اسم پیدا می کند.

مومن اینطور نیست که عجول باشد، مومن اینطور نیست که ضایع کننده باشد. به امام سجاد (علیه السلام) گفتند، عقل چیست؟ فرمود: « العَقلُ التَّجَرُّعُ لِلغُصَّة حَتّی تَنالَ الفُرصَة» عقل این است که انسان بتواند جرعه جرعه غصه بخورد، در خودش بریزد... (نگوید من تحمل نمی کنم، من طاقت نمی آورم) تا فرصت برسد. فرصت انجام یک کار معقول برسد. این یک انسان است. پس شیطان برای ما تضادهای مختلف ایجاد می کند تا ما دائم از اسماء الهی اسم دریافت کنیم. شیوه آن را هم در بحث های انسان شناسی قم توضیح داده ام. بحث عمل. به بحث عمل حتما مراجعه کنید.

در بحث عمل توضیح داده ایم که یکی از اصول مهم، در حرکت به سمت خدا تکرار یک عمل هست. التزام به یک عمل هست. یعنی اینطور نیست که شما هر وقت دست درجیبت کردی و یک کمکی کردی، دیگر کریم شده ای و از بخل و لجن طبیعت درآمده ای. می گوید این کار را انقدر تکرار کن تا برایت به لذت بیفتد. اگر وقتی دنبال یک فقیر گشتی ، از اینکه یک فقیر سراغت آمدلذت بردی، اگر همیشه دست به جیب بودی و دنبال یک بهانه می گشتی که خرج کنی، به فکر این هم نیستی که طرف لایق است یا لایق نیست به این می گویند کریم.

اگر یک فقیری آمد گفت هزار تومان بده ، دو هزار تومان به او دادی، اگر گفت پانصد تومان به من بده، دوهزار تومان به او دادی، با لذت هم اینکار را کردی و در دلت هم شاد بودی از اینکه چه فقیر مبارکی بود، امروز آمد از من خواست و من به عشق الله بخشیدم، چه فرصتی ایجاد کرد که من دستم را ببوسم... فرمود وقتی که دادی، دستت را ببوس چون به دست خدا خورده است، قبل از اینکه به دست فقیر برسد به دست خدا خورد، دستت را ببوس. الله را داری می بوسی و بعد بگو الحمدلله خدایا شکرت که این زمینه را برای من فراهم کردی، به من روزی و نعمت دادی که از این عاشقانه در راه تو هزینه کنم.جوانی دادی، هنر دادی، عمر دادی، صدای خوش دادی، قلم دادی، آبرو و اعتبار دادی، مال دادی، خودت به من دادی اما فرصت دادی، توفیق دادی که آن را به پایت بریزم.

این ضرورت وجود شیطان است. شیطان خیلی به انسان خدمت می کند. گفتم اگر شیطان دشمن می شود ،دشمن تمرینی و حریف تمرینی است. ولی اگر غفلت کنی تو را به جهنم می اندازد. این غفلت دیگر مربوط به خودت است. این بی عرضه گی تو است. شیطان، دعوا، ظهور و حمله اش علنی است. « إِنَّهُ لَکُم عَدُوٌ مُبِین» یعنی حمله هایش آشکار است. یعنی قشنگ می گوید من آمده ام، خودم دارم به تو می گویم که حمله ام این است. واضح به تو می گوید که من شیطانم.

آدم، خوب تشخیص می دهد. قرآن می گوید ما شیطان را که گذاشتیم قبلا شما را به تشخیص کارهای شیطان از کارهای فرشته ها، مسلح کرده ایم. علامت ها را هم که ما در دشمن شناسی توضیح داده ایم. این قواعد را یادتان نرود هرجا پای غصه، اضطراب، ترس، دلهره، پژمردگی، افسردگی، ناامیدی وجود دارد و پای اینها وسط است حتما آن فکری که در سر توست، شیطانی است. قاعده اش این است. هرجا امید، شادی، توکل، قدرت، نشاط و آرامش است مال فرشته هاست، حتما مال خداست.

پس اینکه دانشمندان می گویند از شصت هزار فکری که در سر شماست چهل تا چهل پنج هزار تای آن در طول روز افکار منفی است، ببینید که شیطان در فکر انسان چقدر تولید افکار منفی می کند و هنر و مهارت یک مومن این است که نحوه ورود شیطان به خودش و نوع تفکرات را بشناسد. حمله جلو را بشناسد، حمله عقب را بشناسد، حمله چپ را بشناسد، حمله راست را بشناسد تا حمله شد می فهمد که ما دیگر انقدر کور نیستیم. از جلو حمله کرده خب معلوم است که الآن حمله از جلو کرده، روبرویم ایستاده است. ولی وقتی که دارد از راست حمله می کند، می فهمم الآن دارد به من حمله راست می کند. آدم تشخیص می دهد دیگر.

در باشگاه، افرادی که کار رزمی می کنند، استاد، اول یک حریف را وسط می اندازد، می گوید شما دوتا حریف تمرینی هستید با همدیگر تمرین کنید. حریف تمرینی است. می گوید به همدیگر ضربه بزنید. به سینه هم، به شانه هم. مشت ها و آرنج های تان را به هم بزنید. همدیگر را بلند کنید و به زمین بزنید. اما وقتی که حواست نباشد همین حریف تمرینی... شما نگاه کنید وقتی که از یک جا با دو متر ارتفاع با آمادگی می خواهید بپرید، می پرید و بلند می شوید، می روید. اما وقتی که حواستان نیست، ده سانت که زیر پای شما خالی شود، ببینید چه اتفاقی می افتد. دقت کرده اید که وقتی حواستان نباشد که زیر پای شما یک پله دیگر هم وجود داشته، ده سانت یا پانزده سانت است اما چون آمادگی نداشته اید ستون فقرات شما به شدت درد می گیرد. ولی دو متر را می پری و هیچ اتفاقی نمی افتد چون با آمادگی می پری. اما وقتی که غفلت می کنی ده سانت می تواند خیلی ضربه بزند. بیشتر از دو متر.

کار شیطان این است. تمرین است. ولی بعد می آیند چکار می کنند؟ بعد استاد می گوید خب حالا تو به یک قدرت رسیده ای که بتوانی این تمرین ها را انجام بدهی. اول تمرین ها را به تو یاد می دهد. می گوید اگر از جلو حمله کردند این ضربه را بزن. از راست حمله کردند این ضربه را بزن. از چپ حمله کردن این. نسبت به عقب هم باید این حرکت را انجام بدهی. بعد در تمرین، چهار نفر را به تو می اندازد. می گوید وسط بایست، اینها حمله می کنند باید بتوانی از چهار طرف دفاع بکنی. جلو، عقب، راست و چپ. این در ورزش های رزمی هست. خود ما هم قبل از اینکه به جبهه برویم، موقعی که شاید شانزده، هفده سال مان بود این دوره ها را در باشگاه می دیدیم.

خب! ما باید حمله راست را بشناسیم. حمله چپ شیطان را بشناسیم. جلو را بشناسیم. عقب را بشناسیم. این حمله ها را می کند که حالا شما در درس های دشمن شناسی کار کرده اید. برای بینندگان یا کسانی که نبودند و جدید هستند هم یک توضیح خواهم داد. شیطان لازمه وجود ماست. چون ما اگر بخواهیم شیطان نباشد باید اختیار انسان هم برداشته شود و این بدترین چیز برای یک انسان است چون از حیثیت انسانی اش باید خارج شود. تا تعریف انسان دست شما آمد، می فهمید که به شیطان نیاز دارد. احتیاج به تحریک دارد. احتیاج به دشمن دارد. احتیاج به ...

قشنگی و قدرت یک انسان زمانی ظهور می کند که شیطان باشد. استاد ما می فرمودند آهوانی را که ( من ببر و پلنگ را دیده ام که اینطور بودند) می آورند و در محیط هایی نگه می دارند که این شیر نمی بیند، پلنگ نمی بیند و بعد در یک پارک می گذارند و همین طوری بزرگ می شود. این اصلا نمی تواند مثل آهوان دیگر بدود. آن ظرافت، آن حرکت و شتابی را که آهو دارد این ندارد. این را اگر همین طوری بردارند و در جنگل بگذارند، شیر را که ببیند همینطور می ایستد تا شیر، او را بخورد. اگر آهو می تواند آنقدر تیز و زیبا بدود برای این است که یک حریف تمرینی مثل چه کسی دارد؟ شیر دارد. پلنگ دارد. تمام زیبایی ها و قشنگی هایی که شما در حرکت های حیوانات دارید، می بینید برای این است که اینها تضاد دارند، این تضادها باعث شده است که انقدر اینها زیبا و قشنگ کار بکنند.

انسان اگر شیطان نداشته باشد، اصلا قوای او فعال نمی شود. می گندد، می پوسد و له می شود. بعضی ها هستند که اصلا چون این تمرین ها را بلد نیستند یا اصلا نمی خواهند که وارد آن بشوند، از اول با شیطان کنار می آیند. می گوید ببین من اصلا حوصله دویدن ندارم، با تو هم درگیر نمی شوم، هر وقت خواستی بیا من را بخور، هر وقت خواستی بیا من را به جهنم ببر. حتی شیطان یک موقعی به او می گوید تو اصلا ارزش نداری که من تو را به زمین بزنم. شیطان خیلی بدش می آید که یک ضعیف را اینجوری بزند. می گوید برو مثلا یک ذره چاق و چله شو.

اصلا خود شیطانبه او یک ذره کمالات می دهد. می گوید من گاهی وقت ها که می خواهم یک کسی را بزنم اول یک ذره او را موفق می کنم که نماز شب بخواند، یک ذره خودم به او حال معنوی می دهم. خودم به او یک گریه و یک اشکی می دهم. بعضی ها را که می خواهد به زمین بزند و از عبادت ناامیدشان بکند، این کار را می کند. یک حال معنوی خیلی سوپر و قوی می دهد. چون معمولا دو رکعت نماز معلوم است....

شما ببینید انرژی و کالری یک لیوان معلوم است. آب کم کالری است. کالری که زیاد ندارد. غیر از خرما و یک شربت عسل است. مثلا دورکعت نماز معلوم است که چقدر کالری دارد و چقدر آدم را در معراج بالا می برد، شیطان یکدفعه می آید به جای یک نماز، صد رکعت نماز حال در دو رکعت نماز می ریزد و به تو می دهد. بعد معتادت می کند. مثلا دو روز دیگر نمازهای اینجوری می خوانی، یکدفعه همه را از تو می گیرد. بعد هر کاری می کنی ، دیگر آن نماز نمی آید. یکدفعه ناامید می شوی.

یک بار به حرم می روی، شیطان هم به کمکت می آید، یک اشکی برایت می ریزد که نگو. همچین یک حال عرفانی باحالی به تو می دهد. قشنگ مشت و مالت می دهد. همچین در حرم حال می کنی. بعد دفعه بعد به حرم می روی، می بینیاصلا آن حال نیست. بعد با امام رضا (ع) درگیر می شوی. از خودت ناامید می شوی. پیش خودت پست می شوی. تازه می گوید آهان چاق و چله شدی، الآن می توانم با تو بجنگم. می گوید تو اصلا عرضه نداری با شیطان درگیر شوی. تو اصلا حریف تمرینی نیستی. تو همیشه عبدی.

لذا قرآن می فرماید بعضی ها عبد شیطان هستند. شیطان که با عبد کاری ندارد. سوار تو می شود می رود کسان دیگری را گول بزند. از طریق تو خیلی ها را به جهنم می برد. تو یک عبدی. یک آدمی هستی که دست به آتیشت خیلی خوب است. یک تلنگر به تو بزند یک جمع را می توانی بهم بریزی. می گوید تا این مریدهای خر شش دنگ هستند من چرا خودم بروم زحمت بکشم. این خر شش دنگ خودش می رود،برای من همه کارمی کند. می رود یک فامیل را بهم می ریزد. یک جمع را بهم می ریزد. یک موسسه، یک اداره، یک هیات، یک کشور را حاضر است به هم بریزد. همین خرها هستند. در روایت داریم شیطان که می رود دو نفر را درگیر می کند، می گوید « عَلی قَفا» می رود می خوابد، پایش را هم روی پایش می اندازد. می گوید رستگار شدم. آخیش عجب خرهایی هستند ها! عجب مریدهایی دارم من. بعضی ها انقدر دوست دارند شیطان آنها را بازی بگیرد و سوار آنها بشود.

دیده اید بعضی ها خیل خوششان می آید بروند کارهای آرتیستی بکنند،مثلا یک جا بزن بزن باشد. اگر یک بچه بی شخصیت، یک گنده لات را یکدفعه در خیابان ببیند، این اصلا برای این گنده لات خیلی عظمت قائل است. می گوید چه هیکلی، سبیلی، مچی. می شود من هم یک زمانی مثل اسمال خطر بشوم. اینجوری بشوم. نمی دانم بیژن دست قشنگ. همین چیز ها، همین چیزهایی که دارند. نمی دانم فلانی چی چی، از این حرفها.

حالا مثلا اگر این بیژن خطر به یکی از این بچه های بی شخصیت در خیابان بگوید فلانی بیا کارت دارم. می گوید وای بیژن من را صدا کرده، به من گفته بیا کارت دارم. بعد می رود آنجا می گوید بله قربان من نوکرتم، چاکرتم، اسیریم. دیده اید بعضی ها اینقدر بی شخصیت. خب حالا چیه؟ یک کار می خواهم بهت بسپارم، عرضه داری؟ جان بخواه. چون شخصیت ندارد، باید از یک لاتی، از یک کسی، بزرگی... چون این بنده خدا خودش را نشناخته، آدمی که خدا با او نرد عشق می بازد به هیچکس احتیاج نداردکه اگر یک کسی او را تحویل بگیرد، اینطور ذوق زده بشود.

امام زمان منتظر من است. شبها من را دعوت می کند. اهل بیت من را به مجلس خودشان دعوت می کنند. یک عالمه فرشته، قند در دلشان آب می شود که من به آنها یک سری بزنم. فرشته ها از خدای شان است که من یک راهی باز کنم، اینها بیایند. اینکه دیگر نمی رود منت کسی را بکشد اصلا. ( می گوید) خب حالا چکار کنم. این تیزی را بگیر برو فلانی را بکش. می رود، می کشد. چند وقت پیش تلویزیون نشان داد، دوربین کارخانه فیلمبرداری کرده بود از کسانی که رفته بودند صاحب کارخانه را زده بودند،من داشتم نگاه می کردم. بعد چه کتک هایی که به قصد کشت به این بیچاره زده بودند، این قمه را برداشته بود، همینطوری می زد. بعد که آنها را دستگیر کردند، می گفت من تحت تاثیر شخصیت این بودم. این آمد به من گفت بیا برویم آدم بزنیم، دزدی کنیم. من دیگر اصلا از خودم هیچ اراده ای نداشتم.

بعضی ها انقدر دوست دارند، شیطان بیاید آنها را تحویل بگیرد. مثلا کارهای خطرناک، کارهای زشت، کارهای آدم کشی، آدم دزدی، کارهای فحشا و منکرات کنند. اصلا برای این کارها جان می دهند. شما فکر می کنید این اراذل و اوباشی را که در خیابان می گیرند، مثلا رفته روی شانه اش خال کوبی کرده، یقه اش را باز کرده، سبیلش را کلفت می کند، قمه و چاقوی ضامن دار همراه او است، این آدم بی شخصیتی است. بدبخت، کسی او را تحویل نگرفته، کسی او را به خودش نشناسانده است. تمام عزت و شخصیت او از این گنده کاری ها بوده است. کارهای هیجانی نمی دانم کارهایی که یک اسمی در آن باشد.

بعضی وقت ها انقدر بی شخصیتی و عقده به یک شخص فشار می آورد، می گوید بروم یک کار خلاف بزرگ بکنم، لااقل اسمم در روزنامه ها بیاید که بفهمند ما که هستیم. من را بیاندازند در بند فلان کس ها، گنده لات ها. مثلا مخصوصا می رود چهارتا کار خیلی بزرگ می کند. اگر یک گنده لات یک آدم را کشته، او می رود دوتا آدم می کشد. مثلا خیلی گنده بشود و او را در آن بندها ببرند. می گوید می دانی ما که هستیم، ما هم بند فلانی بودیم. این از اینکه در جهنم همراه یکنفر باشد، برایش یک شخصیتی است.

آخ آخ آخ، امان از اینکه آدم خودش را نشناسد. قیمتش، دستش نباشد. یک موقع هم یک گنده لات به او می گوید تو به درد کار ما نمی خوری، تو بچه ای، تو جوجه ای. تو ترسو هستی. می گوید به من یک فرصت بده، ببین من چندتا کار می کنم، نمونه کارهایم را برایت می آورم. بعضی ها را دیده اید؟ می گوید من نمونه کارهایم را برایت می آورم ببین ما را می پسندی یا نه؟ می روند به عشق اینکه فلان کس آنها را بپسندد چندتا نمونه کار خوب می آورند. می گوید خب حالا چندتا بانک زدی؟ چندتا مغازه زدی؟ چندتا تیزی کشیدی؟ اصلا سابقه حبس داری یا نه؟ اگر سابقه حبس نداری اصلا در دسته ما نیا. اصلا به درد نمی خوری. این می رود یک کاری می کند که دو ماه، سه ماه او را در حبس بیاندازند که وقتی می خواهد عضو یک باندی بشود بگوید من این همه جای چاقو روی بدنم است. خودش می رود به خودش چاقو می کشد. ما آدمهایی را دارم که می روند به خودشان چاقو می کشند تاوقتی می خواهند بروند بین آدمهای بی شخصیت لات حرف بزنند، بگویند، نگاه کن ما این همه چاقو خورده ایم. به این گنده لات می گوید صبر کن بروم برای خودم سابقه بیاورم.

بعضی ها هم به شیطان همین را می گویند. آن پسر به شیر چه گفت؟ گفت آقا شیره صبر کن من برم، چاق بشم، چله بشم، بعد میام تو منو بخور. داستان را یادتان هست؟ چاق بشم، چله بشم، بعد میام تو منو بخور. بعضی ها به شیطان همین را می گویند. شیطان آنها را تحویل نمی گیرد. می گوید من بروم یک ذره ..... ما الآن هزاران نفر شیطان پرست داریم. در دنیا نگاه کنید دهها هزار نفر شیطان پرست هستند. یعنی به شیطان می گویند تو خدای ما هستی.

در مناسک شیطان پرستان چه می گویند؟ می گویند اگر کسی بخواهد او را در شیطان پرستان قبول کنند باید حتما بتواند یک نفر را بیاورد تا او را بکشیم. قربانی کنیم. سرببریم. باید بتواند مثلا قرآن آتش بزند. باید بتواند آدم بکشد. باید بتواند تجاوز کند. باید بتواند سر ببرد. باید یک قربانی بدهند تا پذیرفته شوند. شما مرام شیطان پرستان را ببینید. بعضی ها انقدر بدبخت و بیچاره هستند که شخصیت شان را از دشمن خودشان می گیرند. آدم، دیگر اینجا خودش را نمی شناسد. بعضی ها نه تنها حال تضاد ندارند، اصلا نمی توانند جلوی شیطان بایستند. به هیچ وجه. باج می دهند. اصلا او را عبادت می کنند. می گوید من اصلا حس اینکه بخواهم مقابل این بایستم را ندارم. فقط می توانم او را عبادت کنم. چون پشتیبانی ندارد. چون غذا نخورده است. چون خودش را نمی شناسد. چون الله ندارد. اهل بیت ندارد. صاحب ندارد. بی کس است. خانواده آسمانی ندارد. لذا ذلیل برخورد می کند.

افرادی که در فامیل و در خانواده به بی شخصیتی و ذلت می افتند، اینها کسانی هستند که حتما از خودشان غفلت کرده اند. افرادی که در جامعه به ذلت می افتند، احساس خواری، احساس ذلت می کنند، دائم آویزان یک کسی از اعضاء خانواده می شوند که او آنها را تحویل بگیرد، یکسره نوکرم، چاکرتم، فدایت شوم، قربانت بروم، اسیرتم، بنده تم می گویند، یکسره از دیگران حساب می برند، زود یک نفر می تواند آنها را تحت تاثیر قرار بدهد و زود یک نفر می تواند آنها را وادار به هر خلافی بکند برای این است که این اصلا پشتوانه ندارد. این اگر غنی بود اصلا از هیچکس نمی ترسید. از هیچکس حساب نمی برد. انسانها را دوست داشت. به بلندای ابدیت، انسانها را دوست داشت، عاشق آنها بود ولی اصلا از هیچکس نه تمنایی دارد، نه خواهشی دارد.

حتی کار خیر که انجام می دهد و به هر کس هر خدمتی می کند، اصلا به زبان نمی آورد. انتظار تشکر از هیچکس ندارد. نه از شوهرش، نه از زنش، نه از بچه اش، نه از پدر و مادرش. از هیچکس توقع تشکر ندارد، چون این آدم غنی است. آدم بزرگی است. یک کسی که یک کاری برای دیگران می کند، خب چطور بود، حال کردی، خوب بود؟ نمی دانم نظرت چیست؟ دوست دارد او هم دائم بگوید آره خوب بود، کارت خوب بود، درست بود، کارت خیلی عالی بود، دمت گرم. این کار خیلی چنان و چنان. اگر تو نبودی اینطوری. کیف می کند که بشنود. بعضی ها دائم به دیگران خدمات می دهند که فقط اینها را بشنوند.

یک زن هم هست از صبح که بلند می شود انقدر عاشق الله و خانواده آسمانی اش است که قشنگترین خدمات را پای شوهر و بچه هایش می ریزد. یک مرد قشنگترین خدمات را پای زن و بچه هایش می ریزد، اصلا هم دنبال این نیست که زنش بگوید دستت درد نکند، نمی دانم بچه اش اینجوری بگوید. البته آنها باید تربیت بشوند که بتوانند بگویند. افراد موظفند که اعضاء خانواده را شاکر بار بیاورند. یک پدر باید بچه ها را تمرین بدهد. اگر اینکار را نکند ظلم کرده است. به بچه بگوید بعد از هر چای، بعد از هر میوه، بعد از هر شیرینی، بعد از هر نهار، شام و صبحانه ای که در خانه می خوری، موظف هستی که از مادرت تشکر کنی.

مادر باید به بچه بفهماند که بعد از هر غذا خوردنی باید از پدرت تشکر کنی. پدر، مادر، ممنون که این سفره را انداختید. ممنون که این لباس را خریدید. تشکر می کنیم که این کار را برای ما کردید. روح تشکر و سپاسگزاری اگر در بچه زنده نشود، بچه ناسپاس (می شود). کسی که نمی تواند شکر پدر، مادر و همسرش را به جا بیاورد اصلا شاکر خدا نیست. این جهنمی بار آمده است. « مَن لَم یَشکُرِ المَخلُوق لم یَشکُرِ الخالق» کسی که از مخلوق تشکر نمی کند، شکر خدا را هم بجا نمی آورد.

باید بچه را اینطور تربیت بکنیم. هر کس هر کاری کرد، بچه یاد بگیرد که سپاسگزار باشد. تشکر بکند. خانه عمو، عمه، دائی و خاله اش مهمانی رفته است، غذا خورد از عمو، زن عمو، دائی، زن دائی، شوهر خاله، خاله، عمه و شوهر عمه اش تشکر بکند. از شما سپاسگزارم، زحمت کشیدید. خیلی ممنون هستیم. این باید باشد. ولی از آنطرف خدا می گوید که تو نباید محتاج تشکر کسی باشی. اگر کسی از تو قدردانی و تشکر نکرد، دیده نشدی، ناراحت نشو.

اگر عاشق دیده شدن هستی، تو اخلاص نداری، تو اسیر خودت هستی. بعضی ها در هیات، سر اینکه چکاره باشند دعوا می کنند. من حتما باید در هیات فلان کاره باشم. یک کاری باید در هیات دست من بدهند. من هم باید یک چیزی داشته باشم. یک کسی که اصلا دنبال این نیست که به او یک پست، یک مقامی بدهند، یک مسئولیتی بدهند، اگر به او گفتند تو کنار بایست، به او برنمی خورد، این آدم است. این قوی است. این اصلا با پست و مسئولیت سرپا نیست. با اینکه مسئول یک جا باشد، سرپا نیست.معطل نیست. اصلا از دیده شدن لذتی نمی برد، دنبال دیده شدن نیست. از اینکه در حاشیه باشد اصلا ناراحت نیست. چون در حاشیه بودن یکنفر عین در متن بودن او است. وقتی در حاشیه است در متن آسمان است. در متن فرشته هاست. مشغول به بالاست. اصلا از خدایش است که کسی به او کاری نداشته باشد.

یک کسی که دنبال این است که دیده بشود، حتما یک کاری دست او بدهند، یک پستی به او بدهند. رئیس یک جایی باشد، مدیر یک جایی باشد، اگر نباشد و به او بگویند برو کنار، به او برمی خورد، ناراحت و عصبی می شود، احساس پوچی به او دست می دهد، این بدبخت، خیلی گدا و فقیر است، اصلا خودش را نشناخته است. این اصلا نتوانسته از آسمان قدرت جذب بکند. این نتوانسته از خانواده آسمانی اش قدرت بگیرد. عزت او به این جایگاه وهمی است. کمال او به جایگاه وهمی است. اصلا اخلاص ندارد. این آدم گدا و کوچکی است. با این چیزها سرپاست. انسان وقتی که قدرت را از آسمان گرفت....

اینکه خدا می گوید تو با شیطان درگیر باش، شیطان را دشمن خودت بگیر، می گوید با تکیه به من این کار را بکن. من پشت تو هستم. چرا همیشه به انبیا می گوید با طاغوتیان و لشکریان آنها به تنهایی درگیر شوید؟ یک ابراهیم را به جنگ نمرودی می فرستد که در تاریخ داریم یک میلیون نفر سرباز داشته است. اصلا یک میلیون نفر نه، هزار نفر داشته، صدهزار نفر داشته. میگوید تنهایی برو، موسی تنهایی برو. «لا تَخَف» به موسی و هارون می گوید شما بروید، نترسید من با شما هستم. « أَسمَعُ وَ أَری» می شنوم و می بینم.

نترس اگر جلوی یک فامیل بایستی ، بگویی ببین! این کار شما غلط است، من در مجلس شما حضور پیدا نمی کنم. می گوید آخر اگر من بگویم عروسی شما نمی آیم، جشن تولد شما نمی آیم، یکدفعه ناراحت می شوند، مادر شوهرم اگر ناراحت شود دیگر... مادر شوهرم از خدا مهم تر است. مادر زنم، پدر زنم، باجناق هام اگر به آنها بربخورد... اینها از خدا خیلی بزرگتر هستند. اگر با من قهر کنند چه؟ اگر یکدفعه به آنها بربخورد چه؟ اگر یک موقع ناراحت شوند چه؟

اصلا یک بنده خدا دنبال این نیست که دعوا و درگیری راه بیاندازد، تشنه اینکه دیگران به او توجه بکنند نیست. این اصلا نمی خواهد که از آدمها اشباع شود. این دارد از خدا ارضا می شود. خدا می گوید نترسید من با شما هستم. « إِنِّی مَعَکُما أَسمَعُ وَ أری» می بینم، می شنوم. شیطان است که این فضاها را برای ما ایجاد می کند تا ما بتوانیم خودمان را به الله و به خودمان ثابت کنیم.

دقت کنید، خودمان را به خودمان ثابت کنیم و به الله. یعنی وقتی بفهمم که عاشق الله هستم چه کیفی دارد. یک جایی در جبهه یک صحنه ای برای من پیش آمد. خب من تخریب چی بودم. اطلاعات عملیات بودم. باید همیشه جلو می رفتم. ولو هیچکس هم که نیاید، من باید جلو می رفتم. یک موقعی تنها می رفتم. تک و تنها باید می رفتم و خودم را به دشمن و میدان مین می رساندم. یک موقع صحنه های اینجوری پیش می آمد که اصلا هیچکس دیگر نمی توانست، بیاید. آنقدر آتش سنگین بود، شرایطسنگین بود که کسی نمی توانست بیاید.

یک بار در یکی از این صحنه ها، یکنفر خودش را به من رساند، دیدم این انقدر می خندد و خوشحال است که نگو. گفتم چیه؟ گفت می دانی وقتی می خواستم از زمین بکنم، گفتم یعنی من انقدر خدا را دوست دارم که بلند بشوم، تیر و ترکش به من بخورد، تکه تکه شوم؟ دائم داشتم کلنجار می رفتم. همان لحظه ای که یکدفعه از روی زمین کندم، بلند شدم و این مسیر را از جلوی دشمن و از درون آتش آمدم، دیگربرایم تثبیت شد. حالا کیف می کنم که خدایا دیدی من آمدم ها! خیلی برایش لذت داشت چون توانسته بود شیطان را زمین بزند.

شما هر وقت جواب شیطان را می دهید و جلوی او می ایستید به شادی و آرامش می رسید. الآن یک پولی پیدا کرده اید اگر آن را بخوری، احساس ذلت، احساس شکست و بدبختی به تو دست می دهد، وقتی از آن می گذری، احساس می کنی وای من از آن گذشتم، چقدر شاد شدم. چقدر قوی شدم. خدا قشنگ این را تنظیم کرده است. هر وقت بتوانی یکی از این چها تا چیز را پای خدا بریزی، به قدرت، آرامش و شادی می رسی. هر وقت اینها را به خدا ترجیح دادی ، احساس خواری، ذلت و گرفتاری سراغت می آید.

الآن فلان کس، تو را تحویل نمی گیرد. فلان کس یک مدت با تو رفیق بوده، حالامی گوید نمی خواهد با تو رفیق باشد. یک مدت با تو دوست بوده، رابطه داشته، حالا نمی خواهد با تو رابطه داشته باشد. تحویلت نمی گیرد. هر چه که به او زنگ میزنی جوابت را نمی دهد. به ذلت افتاده ای. حضرت علی (علیه السلام) فرمود: من هیچ ذلتی را مثل این ندیدم که دلم به کسی مشغول باشد که دلش به من مشغول نیست. « ما رأَیتُ ذُلًّا مِثلَ إِشتِغالِ قَلبِی بِفارِغِ القَلبِ مِنِّی»اگر به التماس افتادی که تو را به خدا با من حرف بزن، تو را به خدا به من زنگ بزن،آخر تو چرا می خواهی با من قهر کنی، چرا می خواهی رابطه ات را با من قطع کنی، تو خودت، خدایت و خانواده آسمانی ات همه از دستت رفته اند. آنقدر بی شخصیت شده ای که التماس یک آدم را می کنی که تحویلت بگیرد. جنس موافق یا مخالف، هیچکدام فرقی نمی کند.

اما وقتی یکدفعه به او گفتی .. فحش هم نمی دهی که برو گمشو، برو بمیر و برو به جهنم. اینها همه اش ضعف است. یک کسی که با عصبانیت به یک نفر می گوید به جهنم که من را دوست نداری. به جهنم که نمی خواهی. یعنی ببین من خیلی به تو وابسته بودم، تو من را عصبانی کردی حالا مجبورم از عقده دلم به تو فحش بدهم. یک کسی که به خاطر اینکه دیگران او را تحویل نمی گیرند به آنها فحش می دهد، نفرین شان می کند. برو گمشو اصلا می خواهم نیایی، می خواهم نباشی، می خواهم زنگ نزنی، این نهایت بدبختی، گدایی و ضعف خودش را دارد می رساند.

یک کسی می گوید من نمی خواهم با تو رابطه داشتم، شما می گویید به سلامت، دعایت می کنم. من اصلا محتاج نیستم که التماس کسی را بکنم. من اصلا نیاز ندارم. انقدر که بدبخت و خار نشده ام. من از یک جای بزرگ، از یک جای قدرتمند دارم نیرو می گیرم. اصلا تو که هستی، اصلا چه چیزی می خواهی به من بدهی. عشق تو برای من چه می خواهد بشود. نمی دانم تو نباشی میمیرم. بی تو هرگز. بی تو همه ... همه اینها مال آدم های طبیعت گرا است. دوست داشتن، عشق، محبت، دلتنگی، اینها علامت ذلت نیست. مثلا یک انسان بچه یا همسرش را نبیند، دلش تنگ بشود، ناراحت شود، این خوب است. ولی اگر آنها می خواهند کم بگذارند و قطع کنند، تو اگر التماس کردی ذلیلی.

اگر دو طرفه است، خیلی هم خوب است. آدم دلتنگ کسی بشود که دل او برایش تنگ می شود. این اشکال ندارد. ولی اگر یک طرف می خواهد نیاید، تو اصلا نباید ناراحت بشوی و به تو بربخورد. اگر به تو برخورد کمی، کوچکی. شیطان این صحنه ها را ایجاد می کند تا من بتوانم با تکیه بر الله و خانواده آسمانی ام به قدرت و به رشد برسم. از خواری، از بدبختی، از نکبت، از التماس به بندگان خدا، از گدای بندگان خدا بودن و از عبودیت بندگان خدا دست بردارم، عبد خدا بشوم. شما دو رکعت نماز می خوانید...

ما که نماز نمی خوانیم آخر، ما نماز نداریم، من خودم را دارم می گویم. به شما جسارت نکنم، البته همه شما بدتر از من هستید ولی دورکعت نماز: « إِیّاکَ نَعبُدُ وَ إِیّاکَ نَستَعِین» تو، تو، فقط تو. این اصلا نیازی ندارد که کسی که او را تحویل بگیرد. تا گفتی فقط تو، فقط تو. یک الله ایستاده است که تو به او بگویی می خواهم، خدا هم بغلت می کند. خدا اصلا در را به رویت نمی بندد.

وقتی ایستادی. این را دقت کنید. در روایت داریم وقتی فرصت کردی که جلوی الله بایستی، مهر را گذاشتی گفتی الله اکبر. یعنی خدا آغوشش را به رویت باز کرده است. وقتی به سجده رفتی، یعنی سرت را گذاشتی ... امام صادق فرمود: سجده یعنی تو سرت را روی پای خدا گذاشته ای. خدایا من دیگر با تو اصلا کسی را نمی خواهم. ما مزه خلوت، مزه لذت بردن از خدا را نچشیده ایم. مزه ذکر را نچشیده ایم. گدا و بی شخصیت بار آمده ایم. یک پست، یک مقام، یک ریاست، یک تحویل گرفتن، یک شلوغی فقط می تواند ما را اشباع کند و راه آن هم فقط یک چیز است، اینکه یک مدت اُنسَت را با بقیه کم کنی و انست را با الله زیاد بکنی.

«کَیفَ یَأنَسُ بِاللهِ مَن لَا یَستَوحِشُ مِنَ الخَلقِ» چگونه یکنفر می تواند با الله انس بگیرد در حالیکه هنوز از بقیه وحشت زده نیست. ما تا وقتی که آویزان دیگران هستیم، آویزان دنیاییم.، با دنیا انس داریم، اصلا نمی توانیم با خدا انس بگیریم. یک مدت کنار بکش. یک سه روزی، چهار روزی، یک هفته ای، رفتی عمره، رفتی مشهد، رفتی کربلا راحت برو. نگو حالا می خواهم در این شلوغی بروم نه در خلوت، در جایی که کسی با تو کاری نداشته باشد. کسی تو را نشناسد. برو یک مدت تنهایی ببین می توانید خودت و الله، از پس هم بربیائید یا نه؟ خدا که از پس ما برمی آید. البته یک موقع هم برنمی آید. می گوید من این بنده را چقدر دعوت کردم، حریف او نیستم. خدا می گوید: «فَلَمّا آسَفُونا» اصلا بنده ام مرا متاسف کرد. ناامیدم کرد. خدا می گوید! خدا نکند که خدا از انسان ناامید بشود. این همه پای او محبت ریختم. او را دعوت کردم. پیغمبر برای او فرستادم. امام فرستادم. قرآن فرستادم، به او شخصیت دادم. هیچ وقت با او قهر نکردم. همیشه ... وقتی که به نماز دعوت شدی یعنی آغوش خدا به روی تو باز است.

امشب چه می خوانیم؟ چقدر هم قشنگ است! ده مرتبه «یا دائِمَ الفَضلِ عَلَی البَرِیَّة، یا باسِطَ الیَدَینِ بِالعَطِیَّة یا صاحِبِ المَواهِبِ السَّنیَّة» به به! دائم الفضل است. من را خدا قبول می کند. خدا من را پذیرفته است. خدا دست رد به من نزده است. اسمهای قشنگیست! «یا حَبِیبَ مَن لا حَبِیبَ لَه». ای دوست کسی که دوستی ندارد. «یا خَیرَ مَن آوی إِلَیهِ طَرِید». ای بهترین کسی که آدمهای تنها می توانند به او پناه ببرند، با او رفیق شوند. آدمهای طرد شده. آدمهای بی کس. الله! جانم! خیلی شنیدن این کلمه برای ما عادی شده است. الله!

وقتی تو را در حرم قبول کرد. وقتی در دلت انداخت. وقتی داری ذکر می گویی. وقتی داری تسبیحمی گویی. این خداست که با تو خلوت کرده است. تو فکر می کنی که تو با خدا خلوت کرده ای ولی خداست که با تو خلوت کرده است. بدترین نگاه، این است که بگویی من، شب بلند شدم،رفتم پیش خدا، با خدا خلوت کردم. اشتباه کردی! خدا صدایت کرد. او با تو خلوت کرد. وسط نماز شب آخ آخ آخ! وسط عبادت، وسط حرم، وسط قرآن خواندن، وسط موقعی که داری تسبیح می گویی، ذکر میگویی، یک لحظه بگو اِ خدا من را در خودش نگه داشته است. خدا من را پیش خودش نگه داشه است. خدا دارد به من می گوید با من باش. اِ من دارم ذکر می گویم. فرمود: « وَلکِنَّهُ أَوَّلًامِنَ المَذکُور وَ ثانِیاً مِنَ الذّاکر» تا گفتی دارم ذکر می گویم یعنی خدا، یاد تو است. او تو را دعوت به ذکر کرده است. اینگونه است که انسان جلوی شیطان کم نمی آورد و می تواند قوی بشود.

والسلام