بحثمان درباره ارتباطمان با اهل بیت ( ع ) است و این نکته را عرض کردیم که ملاک عزت و قدرت، ملاک افتخار و بزرگی متعلقش است یعنی کانون عزت، کانون بزرگی است و انسان ذاتا عاشق بزرگی و علو و اوج گرفتن است که در ذات همه وجود دارد و همه دوست دارند که عزیز، بزرگ و... باشند و بسیاری از فعالیتهای شبانه روزی افراد در زندگی شان این است که یک جایگاه، عزت و یا محبوبیتی پیدا کنند که توجه دیگر افراد را به خودشان جلب کنند. مثلا فرد درس می خواند تا مراتب و مقام ها را طی کند یا کارشناسی ارشد، دکترا یا پی اچ تی را طی می کند تا به بالاترین مقام برسد و یا دوست دارند ثروت داشته باشند به طوری که توجه دیگران را به خود جلب کند. حتی جایگاهی در نظر یک جامعه کوچک مثل خانواده، همسر وگاهی اوقات همینکه می بیند در خانواده همسرش جایگاهی ندارد کلی غصه می خورد و احساس سرشکستگی می کند و خود را کوچک می بیند و اعتماد به نفسش از دست می رود و بعد خیلی تلاش می کند تا جایگاهی در بین بستگانش، شهر یا محله خود داشته باشد. اساسا انسان عاشق بزرگی است و خداوند روح انسان را همین قدر بزرگ قرار داده و این روح بزرگ پایان ناپذیر نیست یعنی آن بزرگی که می طلبد یک بزرگی بی پایان است و برای همین می خواهد خودش را هرچقدر که می تواند اوج دهد و اگر نتواند کانون قدرت و یا بزرگی را شناسایی کند، می خوهاد که بزرگی را از جایی بدست بیاوردکه در واقع بزرگی محسوب نمی شود یعنی دنبال کمالات جمادی است مثل طلا، جواهر، تلفن، موبایل، خانه گه افراد دیگر از بستگانش به منزل این فرد بیاید و تحت تاثیر زرق و برق زندگی این فرد قرار بگیرد و البته این افراد این قبیل چیزها را بزرگ می دانند و از داشتن اینها به دیگران فخر می فروشند و اشباع می شوند. و در واقع کسی که خودش را اینطور می بیند یک انسان خودنشناس است و در آخر خود این فرد و کسی که به حال این فرد حسرت بخورد سر از جهنم در می آوردکه مثل کسانی است که شخصیت افراد را در پولداری یا خانه های آنچنانی می بینند یعنی به محض اینکه فرد در ذهن خود از جمادیه شخصیتی به دیگران می دهد بلافاصله خودش گرفتار می شود و سقوط می کند. یا اینکه اگر چیزی را که دیگران دارند و تو نداری را بدست آوری احساس می کنی که خیلی عزیز هستی که این اشتباه بزرگی است. یک دسته دیگر از افراد با جماد سر وکار ندارند و با کمالات نباتی سر و کار دارند مثل عزت، آبرو و بزرگی شخصیت که اینها برایشان عزیز است البته زیبایی هم جز کمالات جمادی محسوب می شود مثل هیکل، اندام، بچه داشتن، غذا، قدرت بدنی، مثلا ورزش می کند و فکر می کند که اگر ورزش کرده یک قهرمان جهانی شده و بهتر است مابقی عمر را ورزش کند اگر هم به کمال انسانی نرسید اشکالی ندارد در عوض یک فرد مشهور است مثل شهوتی که الان در خانواده ها رواج پیدا کرده که بچه هایشان را به کلاسها و مدرسه های ورزشی می فرستند تا فرزندشان در استان، کشور یا جهان یک مقام بگیرد یعنی فکر می کند که اگر فرزندش مدال بگیرد این مدال عزت برای این فرد شده است.بعضی از افراد با چیزهایی مثل ازدواج و شاغل شدن که جز کمالت حیوانی است خودشان را بزرگ می دانند و اگر فردی این خصوصیت را نداشته باشد آن را کوچک می شمرند و در بعضی مواقع خود شخص از نداشتن این خصوصیات احساس کوچکی می کند که همه ایها دچار دوبینی هستند یعنی حقیقت که یکی هست را دوتا می بینند یا به قول بزرگان از بین دوتایی که می بیند آن راکه حقیقت ندارد را ملاک می داند و یا فرد به دنبال کمالات علمی می رود و اگر چیز علمی را کشف کرد می گوید من باعث این تحول علمی شدم و یا اینکه می گوید من دکتر شدم، مهندس شدم، ویا اینقدر معلومات علمی دارم که اینجور افراد دنبال کسب علم هستند و به دنبال شهوات دیگر نمی روند که این کمال هم خوب است ولی فرشته است و هنوز به کمال انسانی تبدیل نشده است و منشاء عزت انسان نیست. منشاء و کانون عزت، الله است ( فالله عزت و لرسوله و لالمومنین ) و یا به تعبیری دیگر ( فالله عزت جمیعا ) و با توجه به اینها در می یابیم که عزت دست خداست. چون خدا مطلق وجود است و هم علم مطلق، قدرت مطلق، زیبایی مطلق، و کمال مطلق است و دومین کسی که بعد از خدا در نظام وجود است و به عنوان مخلوق خدا نام برده می شود انسان است. پس وقتی بعد از خدا انسان هست چیزهایی که در دنیا خلق شده پایین تر از انسان است ( هو الذی خلق لکم ما فی الارض جمیعا ) و با توجه به این آیه نتیجه می گیریم که هیچ چیزی در زمین به اندازه مقام آدمی نیست و انسان است که به چیزهایی که در زمین است عزت و آبرو می دهد و زمین به واسطه انسان شرافت پیدا می کند و افتخارش این است که یک انسان روی آن راه برود. البته به غیر از زمین، حیوانات هم افتخارشان اینست که انسان به آنها توجه کند و با استفاده از آنها به رشد برسد. حال ببینیم که خانه چیست؟ خانه یک ساختمان است که از گچ و خاک و آهن درست شده است و کسی که با خانه خود به دیگران پز بدهد در واقع چقدر حماقت و نادانی کرده و نمیداند همان موادی که خانه اش با آن درست شده تمام عزتش را از انسان می گیرد و یا در موارد دیگر انسان با نادانی خود می خواهد عزتش را از اتومبیل، موی سر و یا قیافه خود بگیرد. پس با این تفاسیر که گفته شد عزت واقعی الله است و انسان هرچقدر به خدا نزدیک تر باشد عزتش بیشتر است و انسان فقط از خدای خود می تواند عزت بگیرد. بنا براین زمانی که انسان بخواهد سبک زندگی را عوض کند بر اساس یک سلسله محبوبها و معشوقها سبک زندگی خود را می چیند یعنی جوری که به چیزهایی که دوست دارد و آن را کمال می داند برسد ولی وقتی که فرد سبک زندگی خود را بر اساس جمادات یا کمالات نباتی یا کمالات حیوانی یا کمالات عقلانی طراحی می کند این فکر را با خود نمی کند که آیا افتخار و بزرگی و شرافت را از چه کسی بگیرم؟ که در جواب باید بگوییم که از چیزی که پایین تر از خودت است که این افتخار آفرین نمی تواند باشد. و در یک نگاه دیگر باید بگوییم که این چیزها فخر ندارد و انسان فخر اینهاست و در این حالت انسان وارونه می شود و در اصطلاحی می گویند انسان منکوس یعنی عوضی شده که یعنی آدمی که یک چیز گران بها را فدای یک چیز پایین بکند وبه محضی که انسان عاشق یکی از این کمالات می شود عمرش را در آن راه می گذراند و شیفته آن می شود. در کل کسی که منشا تصمیم ها، انتخابها، ارتباطات، و رفتار و افکارش یکی از این چهار دسته از کمالات باشد به آن آدم عوضی می گویند. عوضی در معنای حقیقی یعنی کسی که عمرش را می بازد و انسان زمانی پا بر جاست و می تواند راه زندگیش را درست طی کند که منکوس یا عوضی نباشد. در حقیقت منکوس کلمه ای است که حضرت علی در مورد معاویه به کار می برد و منکوس از واژگونی و وارونگی و از اصطلاح قرآنیش یعنی فسق آمده و فسق زمانی است که انسان دقیقا به بالاتر از خود نگاه می کند اما به محض اینکه به چیزهای پایین تر نگاه می کنی گریه ات، خنده ات، قهر و آشتیت، محبت و بغضت برای چیزهای پایین صورت می گیرد که این به این معنی است که فرد استعداد، اضطراب، دلشوره و آرامش خود را تلف می کند و این امر محالی است که انسان با چیزی پایین تر از خودش به آرامش برسد مثلا اگر کسی گفت الان چون ازدواج کردم به آرامش می رسم یا اگر ازدواج کنم مشکلات حل می شود و به آرامش می رسم یا اگر خانه دار شوم یا اگر اتومبیل بخرم یا یک سفر خارجی بروم مشکلم حل می شود، نه اصلا این طور نیست چون خداوند آرامش را درون این چیزها خلق نکرده است مگر زمانی که فرد از بالا به سراغ اینها برود و آن موقع لذتش هم آرامش بخش است ولی اگر از پایین بخواهی بروی و از بالا استفاده نکنی و عزت حقیقی دستت نباشد اینها هیچ کدام به کارت نمی آید و فقط خسته ات می کنند با یک نگاه ببینیم کسانی که ازدواج می کنند اکثرا ناراضی هستند یا کسی که آرزوی بچه دارشدن را داشته الان از بچه خود ناراضی هستند یا آنهایی که تحصیلات بالادارند یا شهرت دارند اگر از آنها سوال کنند می گویند ما آرامش نداریم ولی وقتی که فرد کمال و آرامش را از بالا دریافت کند، به آرامش می رسد با این که ممکن است چیزهای دیگر را نداشته باشد. ولذا امیرالمومنین در مناجاتی می فرماید ( الهی کفابی عزا ان اَکونَ لکَ عبدا ) خدایا این عزت برای من بس که عبد تو هستم ولی در مورد ما انسانها، وقتی که این پنجمی را رها کردیم پس عبد چه چیزی می شویم؟ عبد یکی از این چهارتا احس، وهم، خیال، عقل ویا همه اینها، و اصلا شما انسانی ندارید که عبد نباشد و یا برده و بنده نباشد و حال این خیلی مهم است که بعضی ها بنده ی بالاتر از خود هستند لذا به بالا اوج می گیرند و بعضی ها بنده ی پایین تر از خود هستند لذا به پایین سقوط می کنند و اصولا ما انسان آزاد به این معنی که بگوید من تو قید وبند هیچ چیز نیستم را پیدا نمی کنیم مگر حیوان که تازه حیوانات هم در قید الله هستند همچنین اشیا و مواد، آنها هم برایشان خیلی شرافت دارد، مثلا یک سیب خدا خدا می کند که یک مومن آن را بخورد تا یک فاسق که می گوید اگر یک مومن من را بخورد دیگر از جمادی در می آیم و نبات می شوم و از نباتی در می آیم و حیوان می شوم و از حیوان در می آیم به معرفت تبدیل می شوم و به این ترتیب به الاهیت می رسم به فرض یک گوسفند خیلی دوست دارد یک انسان آن را بخورد یا یک فرش خیلی دوست دارد یک مومن روی آن بنشیند یا یک لباس خیلی دوست دارد یک مومن آن را بپوشد یا ستون حنانه فقط برای پیغمبر فریاد نمی زند بلکه برای هرکس که شبیه پیغمبر است و از او عزت می گیرد و به او شیفتگی دارد به ذوق می آید پس پیرو این صحبت که (( یسبح لله ما فی السموات و ما فی الارض )) نشان می دهد که هرچه در آسمانها و زمین است به دنبال خدا هستند و همه ظهورات می خواهند به الله برگردند. در مورد بحث معاد گفتیم که معاد مخصوص انسان نیست بلکه برای همه موجودات است و همه موجودات معاد و بازگشت دارند دوست دارند به اصل و ریشه خود بازگردند چون عاشق کمال مطلق هستند بنابراین انسان یا عبد خداست یا عبد پایین تر از خودش ، چون در بالاتر از خودش غیر از خدا کسی نیست و بعد از خود انسان هم هر چه هست پایین تر از خود انسان است پس ارزشی ندارد که انسان عبد پایین تر از خودش باشد و خوب است که انسان به خدای خود نزدیک باشد چون خداوند منشا عزت حقیقی است و وقتی که انسان عاشق الله باشد همیشه شیفته و دلتنگ خداست و آن فرد رو به بالا می رود ، حال می خواهیم بگوییم که خدا ظهورش برای انسان چیست؟ زمانی که یک نفربا یک استاد کار می کند و آن استاد به آن فرد درس یاد می دهد آن فرد احساس می کند که هر روز که می گذرد بزرگتر، قوی تر، و شاد تر می شود ولی ممکن است که در آخر نتواند حرف آخر یا فوت کوزه گری را از استادش یاد بگیرد بنابراین انسان زمانی خوشحال می شود که استاد بتواند از بالاترین هستی خود بگذرد مثلا می خواهی ورزشهای رزمی یا نقاشی را یاد بگیری ولی آن استاد در طول سالها کار کردن فنون و مهارتهای درجه دو یا سه را به تو یاد می دهد و از بالاترین فنونی که در اختیار دارد به تو چیزی یاد نمی دهد و وقتی که استاد همه مهارتهایش را به تو یاد ندهد تو نمی توانی آن را به طور کامل بشناسی ولی وقتی که عاشق الله هستیم و خدا اله ماست و بخواهیم که به الله برسیم دیگر پایین تر از خودمان کمالی نیست و با شناخت و علومی که بدست می آوریم از آنها استفاده و لذت می بریم اما مهمترین علم و شناخت آن است که انسان بتواند چه چیزی را بشناسد؟ در جواب باید بگوییم الله و اسما الهی و دیگری معرفت الله است چون انسان اصولا برای معرفت الله خلق شده است در حدیثی از سیدالشهدا که فرمود وقتی قرآن می فرماید (( ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون )) در لیعبدون حرف ( ن ) کسره دارد یعنی من نیافریدم جن و انس را مگر اینکه من را عبادت کنند. حال عبادت در این جا یعنی چه؟ یعنی همین که سیدالشهدا فرمود (( أی لیعرفون )) یعنی الله را بشناسم . پس در اینجا می فهمیم که کمال انسان در پایین تر از خودش نیست و باید بالاتر از خودش را بشناسد چون عاشق آن است و الاهش است و پایین تر از او اله او نیست و من اله پایین تر از خودم هستم ولی بالاتر از خودم یک الله بیشتر ندارم و آن هم (( لا اله الا الله )) است که کمال و وجود مطلق است ولی وقتی که من کمال مطلق و وجود مطلق را نمی شناسم علم انسانی ومعرفت را ندارم و همه معرفتهایم متعلق به جمادات و نباتات و حیوانات و علوم است ولی این را باید بدانیم که همه اینها برای انسان خلق شده است و در اصل، غایت انسان اینست که الله یعنی بالاتر از خودش را بشناسد. حال اگر کسی بخواهد خدا را بشناسد خدا به چه صورت خود را نشان می دهد؟ در اول باید ببینیم می توانیم به چه صورت خدا را بشناسیم که در اول باید کاملترین جلوه را بشناسم که به عنوان نمونه خدا در گل هم جلوه کرده که اگر من گل را بشناسم انگار خدا را شناختم ، اگر گل را ببویم انگار خدا را بوییدم و به این وسیله به خدا راه پیدا می کنم و همچنین راههای دیگری مثل محبت کردن به دیگران، و یا در مورد قرض دادن که خدا می فرماید (( من ذالذی یقرض الله قرضا حسنا )) اگر به کسی قرض دادی در واقع به من قرض دادی که همه اینها نشان می دهد که اگر به کسی کمک و محبتی انجام دهی در واقع به خدا محبت می کنی و خدا ثوابش را می دهد حتی در جایی می فرماید (( ان تنصرالله )) کیست که مرا یاری کند، یعنی اگر مرا یاری کنید که خود این به اعمالی مثل کمک به پدر و مادر و یا کمک به یک مظلوم که اینها همه مثل این است که الله را یاری می کنید چون الله در همه اینها خودش را جلوه می دهد. و اما بحث بعدی ما در مورد خانواده آسمانی مان است که این به تنهایی همه الله نیست ببینید در مورد اسماء اللهی عباراتی مثل (( لا اله الا کریم )) یا (( لا اله الا رحمان )) یا (( لا اله الا جمیل )) و (( لا اله الا قوی )) وجود دارد اما زمانی که جبرییل می گوید (( لا اله الا علیم )) پس جبرییل نشان دهنده چه مظهری از خداست؟ با یک نظر می فهمیم که جبرییل همه اسمهای خدا را ندارد و فقط تعدادی از اسماء الهی را داردکه علیم یکی از آنهاست، میکاییل مظهر اسم رزاق است پس نحوه ارتباط میکاییل با خدا از کجاست ؟ از طریق اسم رزاق است ، یا عزراییل از طریق اسم ممیت (( میرانده )) با خدا در ارتباط است پس در اینجا عزراییل ، الله نیست چون الله یعنی ذاتی که مستجمع همه جمیع صفات است و فرشته ها همه اسماء را نمی توانند داشته باشند لذا اله آنها الله نیست و اله آنها اسماء خاصی از الله است. تنها کسی که اله او الله است انسان است ، الله یعنی کسی که همه اسماء و کمالات را دارد لذا زمانی که انسان دست به کار خاصی می زند با یک اسم کار دارد اما زمانی که با الله باشد اشباع می شود (( الا بذکر رحمان )) و (( الا بذکرالله )) یعنی نفس تا با الله ارتباط نداشته باشد به آرامش نمی رسد حتی اگر دو کمال و جمال زیبایی را داشته باشد باز هم به آرامش نمی رسد چون یک اسم نمی تواند فرد را به آنجایی که باید ببرد برساند پس اله ما الله است. حال اگر این الله بخواهد ما را اشباع بکند چه کاری انجام می دهد؟ در جواب باید بگوییم که کاملترین جلوه خدا در علم، قدرت، عزت و زیبایی چیست؟ در مخلوق اول است، آن کسی که (( ما خلق الله )) است یعنی بعد از خدا در عالم در رتبه دوم است یعنی حقیقت انسانیت که همان حقیقت محمد (( صلی الله علیه و آله و سلم )) است. لذا امکان ندارد که انسان خدا را بشناسد مگر از طریق انسان کامل ، یعنی کسی که می تواند یک استاد و کاملترین جلوه آن را بشناساند. و تا وقتی انسان کاملترین جلوه اش را ندیده به انتها نمی تواند راه پیدا کند مثلا کسی می خواهد به شما ریاضی درس بدهد و بعد از مدتی می گوید من تا همین قدر ریاضی را بلد بودم و ادامه را بلد نیستم و دیگر از این به بعد استاد تو نیستم که فرد مجبور است سراغ استاد دیگری برود چون استاد اولی کاملترین علم هایش را به من تجلی کرده است . در مورد موضوع بحثمان هم همین طور است که فرد امکان ندارد بدون یک انسان معصوم به الله برسد که در حدیثی حضرت می فرماید: اگر ما نبودیم خدا هیچ وقت شناخته نمی شدکه کلمه ما نبودیم یعنی کاملترین مصداق و جلوه مثل اعلی که قرآن می فرماید اگر عالی ترین نمونه از خدا نبود، خدا شناخته نمی شد لذا اگر کسی خواست به اسم جامع برسد باید به الله بزند و اگر بخواهد این کار را انجام دهد به اسم جامع یعنی معصوم مراجعه کند . لذا کسی که با معصوم انس بگیردبا مظهر اسم جامع اش انس گرفته است. جبرییل زمانی که پیامبر را به معراج می برد در جایی به پیامبر گفت :(( تقدم )) یعنی شما جلو بروید چون همه فرشته های مقرب می خواهند با شما نماز بخوانند که پیامبر می فرماید من جلو بروم؟ جبرییل فرمود بله چون شما صاحب مقام هستید و انبیاء از ما فرشته ها بالاتر هستند و شما از همه بالاتر هستید و پیامبر در ادامه می فرماید که من جلو افتادم و همه آمدند و به من اقتدا کردند و نماز خواندند (( و لا فخر )) ولی برای من هیچ افتخاری نبود. حال بیاییم با خود بیندیشیم که پیامبر چرا این چنین سخنی را فرموده چون خودشان را بالاتر از همه می داند و از پایین هیچ افتخاری کسب نمی کند ودر ادامه می فرماید وقتی من جلو بودم همه فرشته ها و انبیاء در پشت من بودند ولی هیچ حالتی برای من اتفاق نیفتاد. بنابراین در می یابیم که افتخار زمانی است که فرد به بالاتر از خودش چنگ بزند و اگر بالاتر از خودمان را به چنگ انداختیم آن زمان افتخار کسب کردیم.حال این روایت رمز و رموزی دارد و آن هم اینست که پیغمبر به ما می فهماند که عمرمان را برای چیزهای پایین تر از خود تلف نکنیم و کسانی که به ثروت و خانواده و اموالشان افتخار می کند در حقیقت خودشان را نمی شناسندو دچار یک حماقت و دوبینی شده اند و اگر فردی دچار علو بشود باید این را بداند که دچار توهم شده استو باید بداند زمانی که فرد به خدای خویش برسد، آن زمان به افتخار رسیده و چه خوب است که انسان مربی اش الله باشد یعنی خودش را به دست خدا بسپارد و تحت نظر خدا پرورش پیدا کند چون انسان شرافتش را از خدا می گیرد و مربی انسان هرچقدر بزرگ باشد همان قدر شرافت و بزرگی می گیرد . اگر کسی بگوید که الله رب من است و من سبک زندگیم را جوری تنظیم می کنم که از تحت ربویت او خارج نشود خب این انسان بزرگی است . البته در مورد سبک زندگی آیه ای در قرآن هست به این صورت که (( الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیاءهم الشیطان یخرجونهم من النور الی الظلمات )) که با نظر در این آیه می توانیم منظور آن را بفهمیم حال می بینیم که بعضی از انسانها سبک زندگی شان را از ماهواره یا اینترنت و فلان شخصیت مشهور می گیرند ولی در قرآن این آیه (( و لکم فی رسول الله اسوه حسنه )) آمده که می فرماید بهترین اسوه شما رسول خداست حال در زمان خود می بینیم که بیشتر ما از امام زمان خود فراری هستیم که حضرت فرمود: هرکس می خواهد همه انبیاء و ائمه را ببیند و هرچه کمال در انبیاء و حتی پیغمبر و امیرالمومنین وحسنین هست ، همه اش را من دارم این چه کسی است؟ همان امام زمان که ما از آن حضرت پرهیز میکنیم واز او فرار می کنیم و اینقدر با او غریبه ایم و این حضرت می فرماید اسوه من فاطمه است ولی حالا بعضی افراد فکر می کنند چون حضرت زهرا مرد نبوده و پیغمبر نشده چیزی از او کم است ولی باید بگوییم پیغمبری برای حضرت زهرا کم است و اگر پیغمبر می شد همه کمال حضرت زهرا نبود بلکه یکی از کمالات حضرت زهرا بوده و اینقد این خانم بزرگ است که خدا به جای قبر گمشده این خانم حضرت معصومه را به ما داده است که جایی برای مشق بازی با خدا داشته باشیم . امام صادق ( ع ) در شان حضرت معصومه فرمود: که اگر همه اهل محشر را شفاعت کند خدا می پذیرد حال می بینیم که کسانی هستند که خجالت می کشند اسم فرزندان خود را فاطمه و از اسماء این خانم بگذارند ولی حاضرند اسم گل وگیاه و حیوان را برای فرزندان خود انتخاب کنند. متاسفانه الان ما افراد، کمالات جمادی و حیوانی را در زندگی های خود جای دادیم مثلا در صفحه کامپیوتر و موبایل و دیوار خانه هایمان همه عکسهایی از این قبیل هستند و این خود نشانه دلبستگی و دلتنگی های ماست و به این صورت قیمت ما انسانها مشخص می شود. منشاء عزت الله است و راه ارتباط با این عزت، ارتباط با انسان کامل و خلیفه الله است و بدون ارتباط با خلیفه الله ما همیشه در حال سقوط هستیم و این را باید بدانیم که با انتصاب به اهل بیت به خدا انتصاب پیدا می کنیم و ما باید خوشحال باشیم که خدا ما را از کسان دیگر نیافریده و روح ما را از اهل بیت آفریده و ما را از فرزندان حقیقی آنها قرار داده و نه از پدر و مادر زمینی مان که اینها در اصل بدن ما را آورده اند ولی اصل ما از اهل بیت است در واقع حب اهل بیت یک وسیله ای است برای اینکه ما را به معشوق نهایی برساند و حس بی نهایت طلبی ما ارضاء نمی شود مگر با عشق به اهل بیت و به آرامش نمی رسیم مگر با عشق به اهل بیت که کاملترین ظهور الله است و اگر کمتر از آن دلدادگی داشته باشد این دیگر خود فروشی است و همه این دل مشغولی های ما اصلش باید برای آسمان باشد و به آنها توجه کنیم لذا اگر انسان درگیر این عشق شود عشق مبارکی است. اما در مورد محبت اهل بیت کدام بخش از وجود من باید درگیر شود؟ در جواب باید بگوییم ( دل ) چون عقل را اگر درگیر کنی گرفتار می شوی و نمی توانی به جلو بروی و در عشق اهل بیت عقل کارایی نداردچون عقل فقط یک وسیله شناختن است برای این کار انسان باید با دلش به جلو برود بنابراین انسان تا دلش را درگیر این عشق نکند و عقلش را درگیر عشق کند هیچ وقت به شادی و عزت نمی رسد پس در این رابطه انسان باید با عقل، عشق را شناسایی و با دل وارد رابطه شود مثل ازدواج زن و شوهر که اول انسان عقلانی فکر می کند و همسر آینده خود را هر چه قدر هم طول بکشد انتخاب می کند ولی اگر در آغاز کار با دلش وارد کار شود این باعث می شود که انتخاب درستی نداشته باشد و در زندگی شکست بخورد و اگر شخص این چنین کارهای درستی که اشاره کردیم را انجام دهد معلوم است که به درد عشق ورزی می خورد و خصوصیات عشق ورزی را بلد است و عقل است که خصوصیات عشق ورزی را بلد است و می گوید که طرف چقدر لیاقت عشق ورزی را دارد بعد که عقل کار خودش را انجام داد، کنار می رود و جای خود را به دل می دهد. پس به خاطر همین است که وقتی عقلمان را به کار نمی اندازیم و وارد یک رابطه می شویم و دلمان را باز می کنیم بعد می بینیم که کار از تنفر و دعوا سر در می آورد . در رابطه با اهل بیت اگر عقل نباشد شناسایی امکان پذیر نیست پس برای شناسایی بالاترین معشوق باید عقلانی کار کنی و وقتی که معشوق خود که الله است را شناسایی کردی در روی زمین انسان کامل که همان اهل بیت هستند را شناسایی می کنی که امام زمان فرمود: (( لا حبیب الا هو و اهل )) هیچ محبوبی جز پیامبر و اهلش نیست پس در می یابیم که هر زمان خواستیم الله را شناسایی کنیم باید عقل را کنار بگذاریم و دل را وارد عمل نماییم چون همه حقیقت انسان دل اوست و عقل یکی از خدمتگذاران دل است که در خیلی از مواقع کارایی ندارد و بخاطر همین است که ما مشکلاتی در همین زمینه با خدا داریم و زمانی که نمی توانیم شاد باشیم و به آرامش برسیم بخاطر این است که رابطه ما یک رابطه عقلانی است و دلمان با خدا نیستالبته در نماز و روزه هایمان را هم همین طورعمل می کنیم البته ببینید ما انسانها زمانی که عاشق می شویم دوست داریم که برای همدیگر هدیه بگیریم و خرج کنیم اما زمانی که نوبت به خدا و امام زمان می رسد، چرتکه می اندازیم و با خود فکر می کنیم که آیا این خرجی که برای خدا و امام زمان می کنیم به حال ما سودی دارد و آیا پولمان، روزی به ما برمی گردد یا خیر و یا زمانی که می خواهیم صدقه بدهیم، صدقه هایمان عاشقانه نیست و با بی میلی این کار را انجام می دهیم همه اینها بخاطر این است که ما با خدا و امام زمان خود یک رابطه عقلی داریم و رابطه دلی و عشقی بین ما وجود ندارد و زمانی که فرد ازدواج می کند و یا مسئولیتی در زندگی به سراغش می آید دیگر سراغی از امام زمان نمی گیرد چون پای عقل وسط است و عقل همیشه به نفع حیوانیت فرد رأی می دهد. الان خیلی از افراد هنرهای زیادی بلد هستند اما می ترسند یا بخلشان می آید که برای خدا و امام زمان خود آن هنرها را به کار بگیرندو یا صاحب مال هستند و می ترسند که خرج کنند در صورتی که خداوند فرمود اگر برای من خرجی کنید من در دنیا یک تا هفصد برابر به شما می دهم البته به غیر از آخرت، ولی ما این چیزها را می دانیم ولی عمل نمی کنیم و در مورد وقت گذاشتن برای امام زمان هم همین طور است که اگر کسی برای امام زمان وقت بگذارد خدا به وقت فرد برکت می دهد،حال ما ببینیم که چقدر برای امام زمان خود وقت می گذاریم و با او صحبت و مغازله می کنیم.البته با خدا هم همین طور است ما چند تا صبح یا سحر برای خدا وقت می گذاریم همه اینها بخاطر این است که ما قرآن را از محاسبات عقلی مان حذف می کنیم و فرصت عشق بازی با خدا و اهل بیت نداریم چون عقلمان نمی گذارد. الان ما به خود بنگریم که بعضی از ما افراد مثلا این دختر و پسرها که با هم آشنا می شوند بعد از مدتی دچار حواس پرتی هم می شوند و انگیزه هایشان در کار از دست می رود چون این دو نفر عاشق هم می شوندولی وقتینوبت به اهل بیت که می رسد محاسبه گرهای خوبی می شوند و با خود فکر می کنند که اگر من بخواهم برای اهل بیت کاری بکنم آیا به صرفه هست و در آخر ضرر می کنم یا نه که برای حل این مشکلات باید عقل را بیرون کنیم و پای دل را وسط بکشیم و اگر این کار را نکنیم دیگر عمرمان و زندگیمان برکت ندارد. مثلا کسانی هم هستند که اگر علمی یا مالی دارند آن را در راه خدا و اهل بیت خرج می کنند و از خدا نه مقامی و نه رتبه ای می خواهند فقط از خدا می خواهند که آنها را بپذیرد. حال ببین وقتی که به قمارخانه می روی همه روی سر وکله ات می ریزند و تو نمی توانی آنها را جمع کنی و همه چیز دنبال تو می آید، در مورد خدا هم همین طور است که بدون استاد علم را درون سینه ات می ریزد بدون اینکه در جایی درسی بخوانی و یا از کتابی استفاده کرده باشی چون تو بخاطر آن از شهوت علمت گذشتی البته این صحبت هم به این معنی نیست که آدم درس نخواند و بی نظم باشد بلکه باید درس هم بخواند ولی عاشقی را نباید فراموش کند. ببینید یک زن و شوهر هیچ وقت حاضر نمی شوند که برای مدتی به خاطر کار و گرفتاری های شخصی همدیگر را ترک کنند مگر اینکه از هم متنفر باشند و از خدا بخواهند که همدیگر را دیر به دیر ملاقات کنند ولی اگر عاشق هم باشند هیچ وقت این اتفاق نمی افتد که در کل این مسایل به خاطر این است که عقل محاسبه گر اعمال ماست و پای عشق اصلا وسط نیست.
جلسه 151 - خانواده آسمانی
متن کامل (خام) جلسه 151 - خانواده آسمانی