جلسه 147 - خانواده آسمانی
شماره جلسه
147
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1391
ماه
7
روز
27
متن کامل (خام) ‌ جلسه 147 - خانواده آسمانی

خانواده آسمانی 27/7/1391

اعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ/بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ/ الْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطاهِرینَ وَ لَعنَتُ اللهِ عَلَی أعدائِهم أجمَعین مِنَ الان إلی قیامِ یَومِ الدّین».

جلسه گذشته وعده کردیم که شرح شعری از فیض کاشانی در فضیلت اهل بیت و عشق به اولیاء الهی براتون بخوانم که حالا این را چون بسیار مضامین این شعر عالی است من شعر را می خوانم و به مناسبت شرحش می دهم و توضیحاتی را درباره فقرات این شعر تقدیمتان می کنم.

ز مهـر اولیـاء الله شأنـی کـرده ام پیـدا برای خویش عیشی جاودانی کـرده ام پیـدا

رسا گر نیست دست من به قرب دوست یکتا ز مهـر دوستانـش نـردبانی کـرده ام پیـدا

ولای آل پیغمـبر بُود معـــراج روحی من به جز این آسمان ها، آسمانی کرده ام پیـدا

به حبل الله مهر اهل بیت است اعتصام من برای نظم ایمان ریسمانـی کـرده ام پیـدا

همانطور که از مضامین شعر بر می آید، این شعر حاکی از یک بینش بسیار عمیق و یک معرفت بسیار والا نسبت به اهل بیت و مستی هایی است که از این بینش و بصیرت به شاعر و اهل معرفت دست میدهد. تعابیری که در این شعر هست: شأن, عیش، نردبان، معراج، آسمان، اعتصام، ریسمان، گنج نهانی تا چیزهای دیگر که به موقع به آن می رسیم و در موردش توضیح خواهیم داد.

نکته خیلی مهم این است که ما اگر نتوانیم همه چیزها را خوب ببینیم و درک کنیم، در واقع در دنیا از آنها محروم هستیم. و این همه گنج ها، توانایی ها و قدرت ها برای ما وجود دارد و ما از آن استفاده نمی کنیم.

نکته اول که ایشان دارند و مطلب بسیار بسیار مهمی است، «شأن» است. یعنی افتخار و بزرگی. در مصرع اول «ز مهـر اولیـاء الله شأنـی کـرده ام پیـدا/ برای خویش عیشی جاودانی کـرده ام پیـدا» (زهر اولیاء الله که همان مهر اهل بیت و اولیاء الهی است)، «شانی کرده ام پیدا» یعنی انسان این شان را اساسا با خودش دارد. چون انسان عاشق الله است، این عشق را دارد، فقط باید بفهمد که الله و کمال مطلق یعنی چه و به آن توجه داشته باشد. اگر هم بخواهد به الله که کمال مطلق است برسد، یقیناً همان طور که قبلاً در مبانی نظری اثبات کردیم، بدون عشق اهل بیت و جلوه کامل کمال مطلق، شناخت الله و عشق ورزی با الله امکان پذیر نیست.

یعنی آنهایی که اهل بیت را ندارند، قطعاً شناختی که از الله دارند، یک شناخت بسیار ناقص و چه بسا اشتباه است و محبتی هم که به الله دارند در حیطه محبت هایی است که جزء کمالات پایینی است. یعنی از دریچه کمالات جمادی یا نباتی و حیوانی یا نهایتاً از دریچه کمالات عقلانی افراد به خدا نگاه می کنند. عشق شان به این سمت است.

اما عشق کامل به الله عشقی است که باید از دریچه کمالات فوق عقلانی و دریچه کمالات انسانی به الله پیدا کنیم و داشته باشیم. هنگامی که انسان عاشق الله می شود، به معنای همان الله نه خدا، به معنای الله یعنی کمال مطلق و وجود مطلق، این جاست که برای رسیدن به کمال مطلق باید به سراغ کامل ترین جلوه او برود.

اگر الله را که کمال مطلق است در آئینه ها و آیه های محدود نگاه کند، با عشق به آنها به مطلق نمی رسد. (خوب دقت کنید این لطافت خیلی مهم است. هر کس نفهمید باز از من سؤال کند) ما یک عشق به کمال مطلق داریم. این کمال مطلق باید یک ظهور کامل داشته باشد که شما بتوانید به آن برسید یا بشناسید.

وقتی الله در مقام «هو» است (مقام «هو»، مقام غیب الغیوبی است و قابل دسترسی نیست چون ظهور ندارد.«هو»

یعنی کمال مطلق و وجود مطلق)، بعد از ظهور شناخته می شود و به آن عشقی ورزیده می شود. لذا اگر بخواهید به سمت الله بروید، باید با جلوه کامل بروید، وقتی با جلوه های ناقص می روید، مثلا با طبیعت، گلها، گیاهان، آسمان، کیهان و کهکشان، نمی توانید الله را بشناسید.

در اینها قسمتی از اسماء الهی شناخته می شود امّا همه اسماء الهی که خود ما هم نسخه ای از آن هستیم، فقط در اهل بیت یعنی در چهارده معصوم ظهور دارد. بنابراین بدون عشق و شناخت چهارده معصوم اساسا نمی توانید الله را بشناسید و بدون دلبستگی و بدون عشق به آنها و پیروی از آنها نمی توانید به الله برسید. آن خدایی که انسان با عشقی غیر از عشق اهل بیت به آن می رسد، یک خدای کامل نیست. آن خدایی که انسان به غیر از طریق اهل بیت می شناسد خدای کاملی نیست. شناخت الله هست اما الله در جلوه های محدود.

وقتی انسان بخواهد الله را در کاملترین جلوه با همه اسماء و صفات آن بشناسد، وقتی انسان بخواهد به الله با همه اسماء و صفاتش عشق بورزد و از همه اینها مهم تر وقتی انسان می خواهد به الله با کاملترین اسماء و صفات و به بهترین شکل برسد، فقط و فقط از طریق چهارده معصوم این امکان وجود دارد و باید از آنها شروع کند. «مَنْ أَرَادَ اللَّهَ بَدَأَ بِكُمْ».

بنابراین مساله شأن اینجا مطرح می شودکه وقتی مهر اولیاء الهی در دل انسان می افتد، انسان دارای یک افتخار و یک شان بزرگ می شود، به خصوص که رابطه ما با این انوار طیبه صرفاً یک رابطه واسطه ای و حقوقی نیست. (توجه فرمودید)

یک موقع هست شما میخواهید خط یاد بگیرید، خوشنویسی یاد بگیرید، نقاشی یاد بگیرید این استاد است من

با این استاد هیچ رابطه ی شخصی اصلا ندارم ولی از این راه از استاد تبعیت کنی به این کمال می رسی. خیلی

خوب. پس الان رابطه من با استاد چی شد؟ شد یک رابطه شاگردی و استادی است که اگر احترامی هم دارد احترام در همان حد شاگردی و استادی دارد و بعد من هر چقدر که از این استاد بیشتر تبعیت کنم بیشتر به آن کمال می رسم و به آن کمال نزدیکتر می شوم.

خب. ولی وقتی که به ما می گویند شما با اهل بیت به عنوان مظاهر کامل الله یک رابطه حقوقی دارید، (عزیزان خوب دقت کنند) وقتی مظاهر کامل الله هستند از نظر ریاضی یعنی امکان ندارد که خداوند در اولین تجلی خود، کسی غیر از اهل بیت را خلق کرده باشد. عرض کردیم این روایات های مورد قبول شیعه و اهل سنت است که خداوند اولین مخلوقش نور پیغمبرﷺ و نور اهل بیت است.

پس اگر بعد از خدا، اولین مخلوق، اهل بیت هستند، من از کجا بوجود آمدم؟ من هم از نور آنها بوجود آمده ام و در نتیجه یک رابطه حقیقی هم بین من و اهل بیت برقرار می شود. یک رابطه حقوقی با آنها داریم به این دلیل که آنها رهبران ما هستند، و یک رابطه حقیقی که اصل و ریشه خود من هستند، من از آنها بوجود آمده ام. آن روح بی نهایت طلبی که در درون و وجود من هست از خود اهل بیت (علیهم السلام) است.

پس دو رابطه است. با یک رابطه اطاعتشان می کنم و با یک رابطه تبعیت می کنم. (دقت بکنید) با یک رابطه به تبعیت می رسم با یک رابطه به آنها عشق می ورزم. چون این رابطه، رابطه پدر و فرزندی است. رابطه، اصل است. پدر و خانواده آسمانی من اهل بیت هستند. غیر از خانواده زمینی ما هستند که با اشتراک اسپرم و تخمک بدنم را بوجود آورده اند.

لذا وقتی شما این خانواده را پیدا می کنید و متوجه می شوید که فرزند اهل بیت هستید و در ضمن اینها تمام

خیر هستند و معدن همه کمالات هستند، اینجاست که انسان دارای شأن می شود، دارای افتخار می شود، دارای

بزرگی و کمال می شود.

خب این چه کمکی به ما می کند؟ کمک می کند که ما از توهمات و از کمالات وهمی و خیالی نجات پیدا می کنیم.

چیزهایی که کمال واقعی انسان نیست و میلیاردها انسان اسیر آن هستند و به خاطر آن خودکشی می کنند افسردگی پیدا می کنند یا ، آدم می کشند وگرفتار می شوند.

دیگر من آن گرفتاریها را ندارم، ناراحتی ها، عصبانیت ها، زودرنجی ها و خودکم بینی های به این شکل را ندارم و اساسا چیزی نیست که بخواهم آن را از کسی دریافت کنم. (این را خوب دقت کنید) وقتی اصل من کمال مطلق است، ریشه ام اهل بیت (علیهم السلام) هستند که کامل ترین مظهر خدایند، من غیر از خانواده خودم به کسی احتیاج ندارم و قرار نیست از جایی چیزی بگیرم، بنابراین دیگر با کسی دعوایی ندارم، نه به حسادت میفتم، نه به عصبانیت می افتم، نه به چشم و هم چشمی می افتم، نه به رقابت و نه به مسابقه میفتم. یک زندگی کاملا آرام و شاد دارم. بیماری های روحی و روانی، ناراحتی ها، غصه ها، دکتر رفتن ها و دارو خوردن ها از کجا ناشی می شود؟ ترس ها و اضطراب ها، همه اینها از فقدان و ترس از، از دست دادن است.

وقتی با داشتن چنین خانواده ای ترسی برای من وجود ندارد، همه کمالات را دارم، ریشه، اصل، نسب و قیمت دارم. هدفم هم کاملا مشخص است. (من یک نکته خیلی دقیق براتون بگویم. خواهش می کنم دفت کنید) در برنامه ریزی و در زندگی خیلی مهم است. مدتی است که سبک زندگی را آغاز کردیم و مقام معظم رهبری هفته گذشته فوق العاده تأکید کردند روی این بحث سبک زندگی. حتما امروز راجع به آن توضیحی خواهم داد. فوق العاده این فرمولی را که می گویم مهم است)

ببینید بعد از خدا کاملترین جلوه او اهل بیت هستند. (این را خوب دقت کنید دقیقا. انشاء الله بزودی خانواده آسمانی مان تمام می شود و انشاء الله و به حول و قوه الهی وارد جامعه کبیره خواهیم شد) همه تان انشاء الله می خوانید و حفظ هستید. «اِنْ ذُکرَ الْخَیْرُ... »؛ اگر راجع به خیر چیزی ذکر شود؛ راجع به خوبیها، قشنگی ها، هر چی راجع به خوبی ها و قشنگی ها گفته شود «کنْتُمْ اَوَّلَهُ...» (شما اهل بیت) اول آن هستید، راجع به خیر، زیبائی، قشنگی، کمال هر چی گفته بشود اول خیر شما هستید. چون آغاز خیر از شماست، آغاز همه کمالات از شما است، « واصله و فرعه...» اصل و فرع همه قشنگیها به شما برمی گردد، حالا خوب دقت کنید «اِنْ ذُکرَ الْخَیْرُ کنْتُمْ اَوَّلَهُ وَ اَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ وَ مَعْدِنَهُ وَ مَأْویهُ وَ مُنْتَهاهُ»؛ شروع خیر از شماست، اول خیر شمائید، اصل خیر و فرع خیر شما هستید، معدن و جایگاه و منتهای خیر شما هستید. این جا قضیه خیلی حساس می شود، یعنی انتهای خیر به شما است. این یعنی چه؟ در سبک زندگی به چه درد ما می خورد؟

شما الان قرار است در زندگی خود چند کار بکنید: تصمیم بگیرید، انتخاب کنید، ارتباط برقرار کنید و رفتارهایی داشته باشد. خواهش می کنم این را خیلی دقت کنید که اگر از دست بدهید خیرات از دست آدم می رود. انسان خیلی خسارت در زندگی می بیند. وقتی می گوید منتهای خیر شما (اهل بیت) هستید، یعنی چی منتهای خیر؟ اول خیر شما و آخر آن شمائید یعنی عزیزم هر انتخابی که می خواهید بکنید، اگر به اهل بیت ختم نشود، باخته اید.

رشته تحصیلی می خواهی انتخاب کنی باید برساندت به اهل بیت. شغل می خواهی انتخاب کنی باید برساندت

به خاندانت و یا همسری را می خواهید انتخاب کنید، باید با این همسر به اهل بیت بروی. اگر می خواهید کار سیاسی کنی، کار اجتماعی کنی، کار فرهنگی کنی، کار هنری کنی، کار تبلیغاتی بکنی، کار تجاری بکنی، هر کاری که می خواهید بکنی و یا هر تصمیمی که می خواهی بگیری، می خواهی رابطه برقرار کنی، می خواهی مسافرت بروی، اگر به اهل بیت و به اصل شما ختم نشود، تو باخته ای و سبک زندگی ات غلط است. در سبک زندگی صحیح تمام تصمیم های انسان باید با اهل بیت و خانواده آسمانی او هماهنگ باشد.

در زندگی طبیعی مثلا اگر کسی بخواهد یک رشته تحصیلی را انتخاب کند، می گوی اول باید ببینم به زندگی من ضربه می زند یا نه، با خانواده اش می سنجد. با زن می گویند با شوهرش و بچههایش هماهنگ می کند، به مرد می گویند با زن و بچه هایش هماهنگ میکند، به بچه می گویند با پدر و مادرش هماهنگ می کند. یعنی با اصل خودش هماهنگ می کند.

برویم الان مسافرت می گویم نمی دانم. اول باید با خانواده. می آئی بریم اردو می گوید اول با خانواده هماهنگ کنم، این کار را انجام می دهی اول با خانواده هماهنگ کنم، باید اینها را درنظر بگیری. من یک خانواده دارم. می روی چند سال در خارج از کشور زندگی کنی؟ اول با خانواده هماهنگ کنم. بچه ات می گذاری دو سال در یک کشور دیگر بماند؟ اول باید با خانواده هماهنگ کنم. و مأموریت برود، ابتدا با خانواده یعنی با اصل خود هماهنگ می کند.

وقتی که آدم یک خانواده حقیقی و آسمانی دارد، که اینها هستند یعنی اصل خیر، اول خیر، فرع خیر، معدن خیر، مأوا و منتهای خیر هستند، اگر هر تصمیمی بگیرد که بدون امام زمانش بگیرد باخته است. شما اگر هر کدام از کارهایتان را با امام زمان خودتان هماهنگ نکنید، باخته اید. باید کاری کنید که شوهر داری شما را به امام زمان برساند.ببینید خیلی ها شوهرداری می کنند اما آخرش خوب نیست یا شوهرداریش، یا زن داریش یا بچه داریش به جهنم ختم می شود، یا نهایتا زور برساند به بهشت. اما اگر به اهل بیت برسد، خیلی خوب هست.الان مهم نیست که همسر شما کیست، مهم نیست بابات و مادرت کیه، مهم نیست بچه ات کیست، مهم این است که تو می توانی با این شوهر خودت را به امام زمان برسانی یا نه؟

آسیه شوهری مثل فرعون دارد ولی آسیه آنقدر زیرک است که با فرعون خودش را به خدا می رساند. دعایش را در قرآن دیدید. «عندک» من می خواهم در نزد تو بیام. یک خانه برای من پیش خودت بساز.

ببین خیلی عالی است. پس ما من می توانم اگر بدترین زن را داشته باشم، بدترین شوهر، بدترین بچه ها و بدترین وضعیت زندگی را داشته باشم. آدمهای بدی سر راهم باشند: یک مدیر بد، یک محیط کار بد، می توانم از اینها اوج بگیریم تا خدا برسم. مهم این است که می خواهم یا نمی خواهم. یک کسی که می گوید نمی توانم. چرا من واقعاً 5% اختلافات زناشویی را می توانیم بگوییم طلاق بگیرند. محور قفل است. ولی آنجائی که هر دو می خواهند هر چقدر هم که اختلاف داشته باشند، به صلاح، به آشتی و به بهشت ختم می شود، مگر آنجائی که لجبازی باشد یا یک طرف نخواهد که مسئله به آدمیت و به بهشت ختم شود و حتما می خواهد که مسئله را به جهنم ختم کند.

ولی 95% موارد بلکه بیشتر اختلافات بچه گانه است. فرار است، ترس است، بی اعتمادی به خود، نداشتن اعتماد به نفس، نداشتن برنامه، نداشتن سبک زندگی و عدم خودشناسی است. اصلا نمی داند که کیست و چه کاره است. نمی داند. اگر یک مادر غرغر و نق نقو داری، یک مادر شوهر غرغر داری، یک پدر زن و مادر زن بد دارد، می تواند از آن خودت را بالا بکشی یا نه؟

آره. چرا نمی شود. چطور آسیه توانست با وجود فرعون. شوخی نیست فرعون کسی است که نمی گوید من خدایم. می گوید: «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى؛ آن رب اعلای شما من هستم». (سوره نازعات/آیه 24) فرعونی که قاتل، آدم کش و جنایتکار است و یک ذره رحم در دل این مرد نیست. یک جنایتکار حرفه ای و آسیه، با این همه لطافت و ظرافت از یک چنین جنایتکار خشنی نردبان درست می کند و خودش را به الله میرساند.

ما عرضه داریم که از مشکلات زندگی خود الله در بیاوریم؟ ما عرضه داریم با مشکلات زندگی با فرشته ها و انبیاء رفیق شویم؟ ما عرضه داریم با مشکلات زندگی به خانواده آسمانی مان برسیم؟ به بهشت برسانیم؟ حداقل این عرضه را داریم که با مشکلات زندگی جهنمی نشویم؟ کفر نگوییم؟ ناسپاسی و بداخلاقی نکنیم؟ عصبانی نشویم؟ زودرنجی و حساسیت نداشته باشیم؟ آیا می توانیم؟ این عرضه را داریم یا نه؟

بعضی ها از مشکلات نردبان درست می کنند و تا بهشت و بالاتر از بهشت میروند، اما همین مشکلات که دست یک عده بیسلیقه میفتد، از درون آن کفر، ناسپاسی، نارضایتی، جنگ اعصاب، بیماری، افسردگی و پژمردگی در می آورند. قرص اعصاب. چه جوری است؟

اول باید سبک زندگی و برنامهریزی خود را درست کن، اول حواست باشد در این چهار تا قید بزرگی در این چهارتا را بزنی بدون بزرگی در این بخش. اگر هر بزرگی را که در این چهار بخش میخواهی، ابتدا باید بخش انسانی خود را بزرگ کنی. تمام بزرگیهای این چهار بخش بزرگی های مالی، بزرگی های خیالی، وهمی، عقلی، باید ظل سلطنت و حکومت و بزرگی فوق عقلانی باشند.

اگر بزرگی انسانی نداشته باشید، هر چقدر هم که در جهات دیگر بزرگ شوید، کوچک می شوید. این خیلی مهم است. هر چقدر بزرگ تر شوید کوچک تر می شوید. مسیح چی می فرماید؟ میفرماید: رد شدن یک شتر از سوراخ سوزن راحت تر از رفتن یک ثروتمند به بهشت است. از بس دور می شود. فاصله یک دکتر و یک مهندس به بهشت خیلی بیشتر از یک لیسانس و یک دیپلم است.

فقط زمانی یک دکتر و مهندس می توانند از پائین تر از خودشان به بهشت نزدیکتر باشند که تحت حاکمیت فوق عقل د باشند. چون شما در هر بخش که گنده بشوی از الله فاصله می گیرید. در هر بخشی بزرگ شوی، بزرگیت شما را مست و از خودت غافل می کند. اگر هنرمند نبودی، اگر صدای خوبی نداشتی، اگر قیافه قشنگی نداشتی و یا اگر مدرک بالا و ثروت زیادی نداشتی، چرا می شد. یک طوری می توانستی خودتان را برسانی. ولی انقدر بار به خودت اضافه کرده ای، یک جا خواننده ای، یک جا مداحی، یک سخنرانی، یکجا نمی دانم رئیسی، یک جا فرمانداری، یک جا پولداری اصلا حواست به ابدیت، آخرت، بهشت و خانواده آسمانی ات نیست.

آنقدر شأن، انقدر دأب، انقدر تدبیر برای خودتان اندیشیده اید که وقت ندارید به اصل و به کودک عزیز روان خود برسید. تعادل در شخصیت تو از بین رفته. یعنی چی شده؟ به انگشتان من نگاه کنید. یعنی این حقیقت جاودانه ای که عضو خانواده اهل بیت است در تصمیم گیری ها، انتخابها، ارتباطات، رفتار و افکار در آخر کار قرار گرفته است.

شما نماز، روزه و زیارت هاتون را که نگاه کنید، همیشه آخر هستند. نه اینکه آخر وقت می خوانیم، نه! یعنی در اولویت بندی، همیشه خود حقیقی و کودک عزیز روان ما آخر قرار می گیرد. آخرین چیزی که در انتخابها، ارتباط ها، رفتار و افکار، برای ما مهم است که آیا به آن لطمه می خورد یا نه، کودک عزیز روان است.

اما وقتی کسی با جاودانگی و با خود حقیقی اش، آشتی است، عاشق خود جاودانه و خانواده آسمانی اش است تا در معرض یک پیشنهاد قرار میگیرد و هر قَدَری که به او پیشنهاد میشود اول به این قضا فکر می کند که آیا قضایش، رسیدن به اهل بیت هست یا نه؟ اگر قرار است قضای آن اهل بیت و بهشت نباشد، نه.

بدبختی این است که که خیلی وقتها خودمان می دانیم که قضای یک انتخاب جهنم است با این حال هم انتخابش می کنیم، میدانیم اگر دست به این انتخاب بزنیم، یا این سبک زندگی را انتخاب کنیم، این غذا، این سبک زندگی، این پوشش، این دوست، این رشته تحصیلی را انتخاب کنیم، باید قید خیلی چیزها را بزنیم ولی با این حال آن را قبول میکنیم و میپذیریمش. (چقدر قشنگ است. انشاء الله به جامعه کبیره برسیم بیشتر براتون توضیح می دهم)

پس با اهل بیت شروع کنیم به اهل بیت ختم کنیم در انتخابهایتان. یادتان نرود. کار تجاری، کار اقتصادی، کار فرهنگی، کار سیاسی، هر کاری که می خواهی انجام بدهی، خانه ات را می خواهی جابجا کنی، اول ببین خانه ای که می خواهی جابجا کنی تو را به اهل بیت نزدیک تر می کند یا دورتر؟ این شهری که می خواهی بروی ببین به اهل بیت دورتر می کند یا نزدیکتر می کند؟ این هجرتی را که می خواهی بکنی تو را کجا می بردت؟ این رشته تحصیلی، این دوستی را که می خواهی انتخاب کنی، این همسری را که می خواهی انتخاب کنی، الان بچه دار بشوم یا نشوم؟ کی؟ همه را بسنج، چون غیر از این باختی و از سعادت جاودانه ات کم خواهد کرد.

آقا من الآن پیشنهاد داده اند که جایی رئیس شوم، بشوم یا نشوم؟ من الان میتوانم جایی ثبت نام کنم، می توانم رأی بیاوریم نماینده مجلس بشوم، من الان می توانم یکجای عضو شورای شهر یا مدیر بشویم، یا من الان می توانم بروم فلان کشور خارجی، من الان می توانم بروم دانشگاه تدریس کنم، من الان می توانم بروم خواننده شوم چون بهترین صدا را دارم، من الان می توانم بروم هنرمند بشوم، من الان می توانم بروم یک مقاله چاپ کنم نویسنده شوم، من الان می توانم بروم مداح موفق بشوم؛ بخونم نخونم! چکار کنم؟

خیلی ها تا به آنها قاقا و شکلات نشان می دهند، به طرف آن می دوند، چرا؟ چون فقط می خواهند یک جوری

بزرگ شوند، می خواهند یک جوری در اجتماع مطرح و دیده بشوند. الآن چقدر آدمها در اجتماع در حالت فعالیت هستند که فقط برای آنها مهم است که یک جایی دیده بشوند و یک کسی به آنها توجه کند.

اگر انسان باور کند که هر چقدر بدود، آن درجه محبوبیتی که پیش خانواده آسمانی دارد و آن شأن و مقامی که انسان با عشق اهل بیت به دست می آورد، عمراً هیچ جای دیگر پیدا نمی کند،

من کجا می توانم آن جایگاهی که پیش مادرم حضرت فاطمه زهرا ، امام حسین ، امام زمان و پیش خود خدا داریم را پیدا کنم؟ آنها آنقدر من را دوست دارند که با اصرار به من می گویند هی زیارت عاشورا بخوان. چرا می گویند زیارت عاشورا بخوان. چون در زیارت عاشورا از خدا بخواه که با ما باشی. «اَنْ یَجْعَلَنی مَعَکُمْ فِی الدُّنْیا وَالاْخِرَةِ»، هی در زیارت عاشورا بگو «اَن يُبَلغَنيَ المَقامَ الَمحمودَ لَكُمُ عِنْدَ اللهِ»، ما را برای کجا دعوت می کنند! یعنی این زیارت عاشورای را که به ما گفتند بخوانید، ما را که سرکار که نگذاشتند، دروغ که نگفتند. گفتند بخوانید و بیاد بالا پیش خودمان.

ما می گوییم نه! (همان داستان) من می دانم دوستم داری ولی من نامزد دارم، همین. خدایا الآن بهشت نمی خواهم، بالاتر از بهشت را نمی خواهم، من می خواهم سرهنگ بشوم، وقت ندارم، من التن می خواهم نماینده مجلس ولی فرصت ندارم، من الان می خواهم هنرمند شوم فرصت ندارم، من الان می خواهم تاجر بشوم می خواهم کار اقتصادی کنم، خدایا من الان می خواهم پولدار شوم و چند سفرهای خارجی دلم می خواهد، خدایا اصلا وقت و حوصله تو را ندارم. در واقع داری به کی این حرفها را می زنی؟ به خودت. به کودک عزیز روانت داری این حرفها را می زنی. به خود حقیقی ات می گویی من وقت ندارم.

امّا اگر انسان خود حقیقی اش را بشناسد و عاشقش بشود، به کانون شادی و آرامش، به روشنی زندگی و به

آرمان داشتن می رسد. دیگر در زندگی خود بلا تکلیف نیست. چکار کنم نیست. هر حادثه ای که در چهار مرحله پائینی اتفاق بیفتد، اصلاً به شادی و آرامش این لطمه وارد نمی کند، هر کمبودی، هر امتحانی، هر مانع و هر سختی در این چهار مرحله به او برسد، اصلاً دیگر غصه نمی خورد، چون آنقدر میدان، آنقدر بزم، آنقدر مستی و مشغله دارد که اصلا این چیزها نمی تواند او را ضعیف کند. «شُغِلَ مَنِ الْجَنَّةُ وَ النَّارُ أَمَامَهُ»؛ آن کسی که بهشت و جهنم و بالاتر از بهشت سر راهش هست، آدم مشغولی است، بیکار نیست، تنبل، تن پرور و بی حوصله نیست. خیلی کار دارد، از هزار تا رئیس جمهور و هزار تا پادشاه بیشتر کار دارد.

آنقدر ما را در سرمان زدند که باورمان نمی شود انقدر بزرگ هستیم، هی سر این کلاس ها می آئیم، هی به ما هم می گویند اینها همین شعاری از کنارشان رد می شویم و اصلا بزرگ نمی شویم.

خدا رحمت کند اموات شما را. من اخویم جوان خوبی بود. یک جوان 21 ساله بود. در وصیت نامه اش نوشته بود من به بزرگی محمّد و آل محمّد و اهدافشان خودم را خیلی بزرگ می بینم. برای همین هم اصلاً نمی خواهم از یک لحظه وقت و عمرم را از دست بدهم. همیشه این دغدغه را هم داشت. خیلی مهم است اگر این دغدغه بیاید. اگر این دغدغه آمد دیگر مهم نیست که شما چقدر عمر می کنید، می رسید یا نمی رسید. (دقت کنید ببنید دارم چی می گویم) اگر این دغدغه آمد دیگر مهم نیست می رسید یا نمی رسید. چون بعدش هم بمیرید به آن می رسید.

یک موقعی آمده به خواب خواهرم گفته بود که هیچ وقت من را داداش یا برادر صدا نکرد. همیشه به من می گفت آقای شجاعی. می گفت که بگید هر چی ما سر کلاس های شما نشستیم همه چیزها را چند لحظه یکدفعه به ما دادند. همه را چند لحظه یاد گرفتم. خواهرم بهش گفته بود مهدی بیا بنشین. گفت نه من می خواهم بروم

الان سیدالشهداء منتظرم هستند. می خواهم بروم خدمت ایشان.

آقا چند لحظه انسان برسد خودش را پیدا کند، تمام است. همین. خودت را بشناس، عاشق خودت بشو و خودت را پیدا کن. حالا دیگر اینکه چقدر عمر می کنید یا می رسید یا نه مهم نیست. در کار باش. شروع کن تلاشت را بکن، هر وقت که بروید خوش است. دیگر ما آینده مبهم نداریم (نه دنیائی اش، نه آخرتی اش)، نرسیدن نداریم، نا امیدی نداریم، سقط شدن در رحم دنیا نداریم و در واقع اصلا سقط نداریم، ما سالم سالم و قوی متولد می شویم. «زمهر اولیاء الله شأنی کرده ام پیدا». به به چقدر این شعر مستی دارد. من اصلاً حیفم آمد خیلی سال بود شعر نخوانده بودم براتون. فکر می کنم از زمان سال دهه هفتاد شاید نزدیکی هشتاد زیارت عاشورا من بحث مهرورزی داشتم براتون شعر خواندم یا در انسان شناسی یک مقدار طاقدیس براتون خواندم. دیگر نخواندم. ولی انقدر این شعر دلبراست که دلم نیامد در بحث نیارم. «زمهر اولیاء الله شأنی کرده ام پیدا». انسان به افتخار می رسد. من خانواده ام، اصلم و ریشه ام کسانی هستند که « ان ذکر الخیر کنتم اوله و اصله و فرعه و معدنه و ماواه و منتهاه» هر قشنگی و کمال که در هر جا هست، مال خانواده، اصل، ریشه و خانواده آسمانی اوست.برای پدر و مادر اوست.

آن وقت این آدمی که اینها را دارد آیا نیاز دارد که افتخار را از جای دیگری گدایی بکند و مثلا با یک دکترا خیلی بزرگ می شود؟ البته دکتر بودن، مهندس بودن یا اینکه کسی بتواند کارهای بزرگ دنیایی بکند، به دیگران خیر برساند و منشأ خیرات باشد خیلی خوب است ولی دیگر به فخرفروشی نمی افتد و کسی را تحقیر نمی کند. پیغمبرﷺ می فرماید: من سید فرزندان آدم و بزرگترین پیامبر خدا هستم اما این برای من فخری نیست.

آیا با اینها انسان میفتد به ناز فروشی، به خود فروشی، به اینکه سر دیگران منت بگذارد و بزرگی کند؟ چقدر زن

و شوهر داریم که سر یکدیگر منت می گذارند و همدیگر را تحقیر می کنند. چقدر بچه هایی داریم که نسبت به پدر و مادر خود دچار توهم هستند. مثلا می گوید پدرم گفته، تو درس بخوان من خرج تحصیلت را می دهم اما من نمی خواهم زیر منت پدرم باشم. این حرف بیخودی است. ما ذاتا زیر بار منت پدر خلق شده ایم. شخصی به پیامبر عرض کرد: پدر من خیلی ثروتمند است امّا پولهای من را هم می گیرد، حالا باید چه کنم؟ پیامبر فرمود: «أَنْتَ وَ مَالُکَ لِأَبِیک»؛ هم خودت و هم مالت برای پدرت هستید.

انسان همیشه زیر بار منت پدر و مادرش است. چرا یک شخص باید اینقدر خودش را بگیرد که نه من نمی خواهم زیر بار منت پدر باشم. یک وقتی هست که پدر، خودش منت می گذارد، هر چقدر که از زیر بار این منت فرار کنی خوب است. اما زمانی که قصد او کمک کردن و خیر رساندن باشد، حالا فکر می کنید اگر قبول نکنید زیر بار منت او نیستید، غرق اقیانوس منت پدر و مادر نیستید؟ چرا! همه وجود شما مال پدر و مادرتان است.

همین پدر و مادرهای زمینی.

حالا ببینید که پدر و مادر آسمانی دیگر چه هستند و ما چقدر از نظر عاطفی و عشقی از آنها دور هستیم. چقدر بی عرضه ایم که نمی توانیم با داشتن چنین خانواده ای، خوب، شاد، عالی و با افتخار زندگی کنیم و دیگر گدای کسی یا چیزی نباشیم، عقده چیزی را نداشته باشیم. دنبال بزرگی های چهار بخش پائینی نباشیم.

کسی به دنبال بزرگی های این چهار بخش هست که می خواهد خودش را یک طوری در دنیا بزرگ کند، دیده و مطرح بشود. یک جایزه ای، نوبلی و لوحی به او بدهند. معروف و مشهور بشود، عکسش جائی برود و شهرتی داشته باشد. کسی که دنبال این چیزهاست مثل کسی است که در خانواده ثروتمندی زندگی می کند اما بعد می رود اینجا و آنجا گدایی می کند. یک زمانی یک کسی ندارد و گدایی می کند، خب اشکالی ندارد، اما اگر یک کسی که خانواده ای ثروتمند و با شخصیت دارد، بیفتد به ذلت و بدبختی و التماس این و آن را بکند، این عیب دارد.

وقتی می گوید : «ان ذکر الخیر کنتم اوله و اصله و فرعه و معدنه و مأواه و منتهاه» یعنی ما همه چیز داریم. وقتی هم که ما فرزند این خانواده هستیم یعنی چه؟ یعنی ژن این خانواده را داریم. پس در واقع ما قوای همه کمالات را در وجود خودمان داریم و بالقوه در ما هست. فقط باید تلاش کنیم تا آنها را به فعلیت برسانیم. دیگر به این نیاز نداریم که اگر جایی حرف می زنیم حتما به ما توجه کنند، یا منت کسی را بکشیم، ذلیل و خوار شویم، خودنمایی بکنیم و دائم از خودمان بگوییم.

اصلا نیازی نیست چون ما بزرگ و در اوج عزت خلق شدهایم. «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ» (سوره تین/آیه 4) دیگر از این قشنگ تر. «ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ». (سوره تین/آیه 5) در قوس نزول توضیح دادیم. در قوس نزول پایین می آید تا دنیا. آمدی رسیدی به دنیا. خوب دنیا بیشترین فاصله از خدا را دارد. دنیاست. از کلمه اش معلوم است. یعنی خیلی فاصله است. خیلی پائین است. اینجا همین جوری ولت کرد؟ نه.

من وقتی فرستادم با خودت پیغمبرﷺ حضرت زهرا ، امیرالمومنین و همه را با خودت به پایین فرستاده ام، آنها هم پایین آمده اند و با ما هستند. پس تو پائین هم که هستی، عزیزی. باز بزرگی و می توانی به «احسن تقویم» برسید. تلاشت را بکن، وقتی برمی گردی و معاد ( یعنی برگشت به جایی که قبلا بوده ام) را پیدا می کنی، می گویی انشاء الله همه مان رو سفید به حق محمّد و آل محمّد برگردیم.

«برای خویش عیشی جاودانی کرده ام پیدا» عیش هم خیلی قشنگ است. من یک چیز به شما بگویم. هر چقدر که از خیر و خوبی و کمالات بگوییم اما عیش، چیز دیگری است. انسان با انتصاب به چنین خانواده ای سرشار است. صبح که از خواب بیدار می شود، سرشار است، پر از عزت، احترام، اکرام، محبت و محبوبیت است. فلان کس گفته دوست ندارم، فلان کس گفته ازت جدا می شوم، فلان کس گفته نمی خواهمت، این گونه گرفتاریها مال شئون حیوانی و پائینی اش است.

این چون خودش را حیوان و پائین می بیند (که چیزی هم بدتر از این نیست که انسان خودش را نشناسد)، وقتی که خودش را پائین می بیند، وقتی خودش را در این بخش ها برای او کم بگذارد، فکر می کند که همه حقیقت بهش توهین شده. من بدبخت و بیچاره شدم. من دیگر چکار کنم؟ عزیزم ببین چه کسانی دوست دارند. خیلی خیلی آن چیزی که الان می گویی من ندارمش، داریش یک ذره ببین.

استاد ما حفظ الله تعالی می فرمود: شما گاهی وقتها با یک نفر زندگی می کنید (شوهرت، زنت) اما بعد از یک مدت می بینید که هنوز او را خوب نشناختی، یک چیزهای مخفی داشت، یک زوایای مخفی داشت که نشناختیش. گاهی وقتها آدم نمی شناسدش یک ضربه هایی هم می خورد، حتی پدرت را نمی شناسی. گاهی وقتیها می گویی این بابای من بود، این پشت صحنه چه چیزهای داشت. این معلم من بود، پشت صحته چه چیزهایی داشت، این بچه ی من بود، بچه ام را نشناختم. من رفیقم را نشناختم.

این طور نیست. آنکه طوری است و خیلی ننگ است این است که انسان خودش را نشناسد و نداند کیست. آقا من کی هستم! من الان کی هستم!

هزار بار خدا می گوید شب که بخواب من تو را از خواب بلندت می کنم، خودت را نگاه کن. ببین تو نیستی بلکه آن فقط یک بدن است. می بردت به برزخ با یک بدن دیگری هر شب می بردت. من با این بدن می رویم، بدن آنجا داریم. این جنازه، تو نیستی که همه کمالات، همه اش برای شکم، شهوت، لباس، خوشگلی، چربی، شکمش، موهایش را داری غصه می خوری. این تو نیستی. برای زن این، برای شوهر این هیکل، برای بچه های این هیکل غصه می خوری حواست باشد این تو نیستی. ببین الآن یک بدن دیگر داری که بدون آن داری نفس می کشی و به این طرف و آن طرف می روی. به آخرت، آسمان و بهشت می بردت باز ما غصه این بدن را داریم یعنی همانی که من نیستیم. همین این من نیستم دارم غصه اش را می خورم.

ما مثل همان کسی هستیم که مرحوم مولوی می گوید طرف در زمینش می خواست ساختمانی بسازد روزها نمی توانست این کار را انجام دهد شبها می رفت و در زمینش ساختمان می ساخت. یک مدتی گذشت و کارش تمام شد گفت حالا یک روز برم ببینم چه خبر است، روز که رفت دید اشتباهاً زمین را گرفته بود. زمین همسایه را ساخته. زمین خودش خالی بوده هیچی نساخته. زمین همسایه ساختمان ساخته. یعنی اشتباهی. ما داریم غصه کسی را می خوریم که «ما» نیست. (دقت کنید)

بدن، خیال، وهم با کمالاتش، حتی عقل (جنبه فرشته ای ما)، ما نیستیم. ما غصه بخش هایی را می خوریم که

تحت حاکمیت ما هستند و به خاطر ما خلق شده اند، نه ما به خاطر اینها. این بخش ها باید بنده ما باشند نه ما بنده این بخش ها. ولی ما داریم غصه و شادی هایمان برای این بخش هاست و با این بخش ها داریم زندگی می کنیم و کمتر با این بخش ها تنفس می کنیم و عیش و نوش داریم. لذا چون اینها را اصل قرار داده می دهیم، از عیش و نوش بخش اصلی غافل هستیم و به لذت نمی افتیم.

سی سال نماز می خوانیم و به لذت نمی افتیم. می گویند قرآن شراب مومن است. این همه سال قرآن میخوانیم و به شراب نمی افتیم. یکی از نزدیکان مقام معظم رهبری می گفت: در اوایل انقلاب به خانه ایشان رفتم. تا من را دیدند، گفتند: بیا این را گوش کن، و دکمه ضبط را زدند، یک قاری داشت قرآن می خواند، گفتند ببین این آیات چه می گوید. دیدم حالش خیلی بد شد. دیدم آقا طاقت نیاوردند و بلند شدند و قدم زد، دوباره گذاشت، برگرداند دوباره گذاشت. گفت دیگر بی طاقت شد و زد زیر گریه.

تا به حال شده است که ما با قرآن برقصیم، یک جا تنها خلوت کنیم، یک ذره قرآن را بگذاریم و یک ذره مستی کنیم؟ به اندازه یک سیگار کشیدن، به اندازه یک تلویزیون، کارتون، سریال و فیلم دیدن، به اندازه یک چلوکباب، یک چیزی که از آن لذت ببریم؟ تا به حال شده است که با خود خدا و با خانواده آسمانی اینجوری خلوت کنیم؟ پس چرا ما به مستی و عیش نمی افتیم؟

تمام اینها به این خاطر است که ما برای یک خودی غصه می خوریم که آن «من» نیست، برای کسانی غصه می خوریم که آن « من» نیستند. ما اصلا خود حقیقی ام را گم کردم. اگر انسان خود حقیقی اش را پیدا کند، در دنیا چه عیش های دارد، چه مستی ها و بد مستی هایی خواهد داشت. چقدر می تواند شاد زندگی کند.

بدی اش این است که انسان وقتی که به برزخ می رود، تازه می فهمد که چه چیزی را از دست داده است، در برزخ می فهمد که همه عمرش را برای کسی فدا کرده است که اصلا «او» نیست و همه اش اشتباه بوده. تمام عمر و وقتش را در و آنچه را که در برزخ به آن نیاز دارد، با خود نیاورده و هر چی انرژی داشته را برای جایی صرف و هزینه کرده که در آنجا به درد او نمی خورد. همه را در دنیا جا گذاشته و هیچ چیزش را برای برزخ نیاورده است. آن چیزهای را که در ساختار برزخ نیاز دارد.

خدا امام را رحمت کند، می فرمود: دنیا در مقابل برزخ یک لحظه است. برای یک لحظه، جاودانگی را از دست داده است. اگر شما به گذشته و عمری که سپری کرده اید، برگردید، می بینید که مثل یک خواب بوده است، مثل سراب نیست. بقیه آن هم همین طور به سرعت می گذرد، یک موقعی ما می رسیم به یک چیزی که اِ این بود. آره آره نوبت توست، من یک موقعی که به من گفتند تو سرطان داری بعد گفتم سرطان داری سرطان داری این است هان. یک چیزی که می گوییم اگر سرطان بگیریم چی می شود! همین دیگر. به من هم گفتن. عزیزم چند ساعت دیگر بهت می گویند دراز بکش حضرت ملک الموت می خواهد بیاید و تو را ببرد. نوبت توست. و آن چقدر زود نوبتم شد. آره نوبت توست. دقت کن. نوبت من. نوبت من که میخواهند من را ببرند در برزخ.

(بگیر یک ذره خودت بخواب. در این قبرها بروید چند دقیقه بخوابید اگر وقت کردی یا اگر وقت ندارید در خانه بخوابید و بعد بلند شوید). چرا می گویند وقتی که از خواب بلند شدید دعا کنید و بگویید: «اَلْحَمْدُ ِللهِ الَّذِي اَحْيانِي بَعدَ مَا اَماتَنِي »؛ زنده ام کرده، مرده بودم زنده شدم. برای همین هم وقتی که یک نفر آنجا می رود می گوید خدایا پنج دقیقه، ده دقیقه، مرا باز گردان،«كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا»؛ (سوره مومنون/آیه100) حرف مفت نزن، هزار بار خوابیدی، بیدارت کردیم، میراندیم و زنده ات کردیم ولی عبرت نگرفتی. باز دوباره همان مستی ها، همان برنامه ها و همان سبک زندگی، این چه فایده ای داشت؟

حتما باید به ما بگویند که تو الآن می خواهی بمیری، سرطان داری و یک ماه بیشتر وقت نداری تا من آدم بشوم؟

حتما باید به اینجا برسد که در رختخواب بخوابید و یک کسی بگوید ببین داریم می بریمت تا بگوییم وای دیر شده، ما اصلا زندگی نکردم، وقت نداشتم، یک ذره فرصت به من بدهید؟ مثل بچه ها.

دیروز یکی از دوستانم خانمشان رفته بود حج گفتم بچه هایت را بردار بیار خانه مان. بمانند اینجا. خودمان که داریم می رویم کلاس این ور و آن ور. شب برگردیم شام خانه ما باشید. چند تامهمان خارج از این ور و آن ور داشتیم. این بچه کوچولوها را آورده بود خانه ما. اینها هم از غروب خانه ما آمدند. مثلا پنج ساعت خودکشی کرده بودند. هر جوری دلشان می خواست بازی و شیطنت کرده بودند. ساعت تقریبا 10:30 بود به این کوچولوها گفتم بچه ها آماده شوید می خواهند ببرندتون. گفتند بابا ما اصلاً بازی نکردیم. با بابام بگو یک دقیقه صبر کن ما می خواهیم بازی کنیم. ببین یک دقیقه صبر کن ما می خواهیم بازی کنیم.

ما هم همین جوری هستیم، بیست سال، سی سال، چهل یا پنجاه سال وقت داریم. خیلی است. اگر بخواهیم از آن استفاده اش کنیم، وقتی هم که به ما می گویند که تو می خواهی بمیری می گوییم یک ساعت دیگر به ما فرصت بدهید، یک کمی صبر کنی، می شود من یک روز بیشتر زنده باشم. یک روز.

باید این جزء تمرین های ما باشد. یواش یواش یک ذره با این خداهایی که خودمان را برای آنها می کشیم، غریبه شویم و با این خود اصلی آشنا بشویم. یک کمی با آن آشنا و خلوت کنیم. یک کمی دوست شویم. علامتش هم این است که وقتی با آن آشنا می شوید، او را با معشوقش یعنی الله و با خانواده اش یعنی اهل بیت می خواهید. اگر می بینید که حست به اهل بیت روز به روز، جذاب تر، شیرین تر و لذیذتر می شود پس خوشا به حالتان!

اگر می بینید که به نماز، حس جدید پیدا کرده اید و نماز در زندگی ات موضوعیت پیدا کرده است، صبحش، سحرش، شبش، عصرش، مغربش و عشای نماز و حرم یک چیز دیگری برای شما شده است، بدان که آن خود حقیقی و آن کودک عزیز روان دارد بزرگ می شود که این خیلی خوب است.

خوشا به حال مرحوم فیض کاشانی که واقعاً این جوری بود: «زمهر اولیاء الله شأنی کرده ام پیدا» به به! چه شأن قشنگی و چه افتخاری. «برای خویش عیشی جاودانی کرده ام پیدا»؛ یک عیش جاودانی. در این صورت آدم به هیچ عنوان احساس حقارت پیدا نمی کند.

قرآن چقدر زیبا به ما می گوید و چقدر تذکر می دهد که داشتن های دشمنان، شما را کوچک نکند. می گوید آنها از من قهر کردند و دنیا را خواستند، من هم این جیفه را به آنها دادم. اگر دیدید که یک نفر خیلی در این چیزها غرق است، یکدفعه کوچک نشود. خیلی بد است. وقتی که کوچک می شوی یکدفعه همه چیز خود را از دست می دهی. اگر جایی، جلوی یک نفر احساس حقارت کردی یعنی همه چیز خود را از دست داده است.

مگر اینکه آن یک نفر بزرگ معنوی و بزرگ انسانی باشد، احساس کوچکی کنی در مقابلش، این خیلی با ارزش است و عیبی ندارد. ولی اگر غیر از شأن بالایی، در برابر کسی احساس حقارت کردی، یعنی خودفروشی کردی. یعنی خودت را نشناخته ای، یعنی تمام قیمت ات را از دست داده ای، یعنی اصلاً یادت رفته کی هستی، یعینی خود حقیقی از دست پرید.

آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد.

خدایا به حق محمّد و آل محمّد ما را روزبه روز به حقیقت خودمان آشنا کن.

خدایا به شأن محمّد و آل محمّد ما را به هیچ شأنی محتاج نکن.

به عیش زندگی در کنار خانواده مان آن هم در دنیا نه در آخرت، عیش دنیایی، خدایا به عیش این زندگی ما را نائل بفرما.

«والحمدُلِلّه رَبِّ العالمین و صلی الله علی محمّد و آل مُحَمّد»