جلسه 139 - خانواده آسمانی
شماره جلسه
139
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1391
ماه
6
روز
30
متن کامل (خام) ‌ جلسه 139 - خانواده آسمانی

بحثمان در ارتباط با خانواده ی آسمانی به موضوع همت رسید. گفتیم کسی می تواند با آسمان و خانواده ی آسمانی و غیب ارتباط داشته باشد و ارتباط خوب، موثر که این جزء همتش شده باشد. یعنی چی جزء همتش شده باشد؟ یعنی جزء اولویتهای زندگی او، برنامه او باشد. در سبک زندگی او و چینش زندگی او، ارتباط با غیب، ارتباط با خانواده ی آسمانی، رفت و آمد با خانواده ی آسمانی جزء اولویتهای زندگی اش باشد و اگر بخواهد دست به هر انتخابی، ارتباطی بزند. رفتاری و فکری می خواهد داشته باشد باید ارتباط با خانواده ی آسمانی اش و اصلش اولویت داشته باشد در همه انتخابها وارتباط و رفتارها و افکارش. پس اینکه انسان در فضای ذهنی خودش ارتباط با خانواده ی آسمانی اش، قدرت گرفتن از آسمان یک حاشیه باشد، دین یک حاشیه باشد. نماز یک حاشیه باشد آسمان یک حاشیه باشد عشق یک حاشیه باشد این آدم یک آدم متدین است اما یک آدم ضعیفی است یعنی مثل کسانی که نماز نمی خوانند بداخلاقی دارد، مثل کسانی که نماز نمی خوانند بی حوصلگی دارد عصبی می شود پرخاشگری دارد، زودرنجی دارد حساسیت دارد احساس بی پناهی و پوچی دارد با آنهایی که نماز می خوانند و عبادت می کنند خیلی فرق نمی کند به خاطر چی؟ برای اینکه اصل قدرتی که نماز، معنویت، ارتباط با خانواده ی آسمانی ایجاد می کند در زندگی این نیست. این اگر از نماز، عبادت، دین چیزی که در زندگی اش هست صورتهاست بیشتر، صورت نماز خواندن، نماز خواندنهای فانتزی که ما داریم معمولاً. می دویم در مسجد یا خانه مان شکلک در می آوریم یک وضویی می گیریم یک سجاده ای می اندازیم. بعد عادت کردیم، این طوری می کنیم الله اکبر. وارد اجلاس همگانی می شویم به قول یکی از بزرگان همه چیز در نماز می آید غیر از خداوند و خود نماز. از اول نماز تا آخر نماز نمی فهمیم کجا هستیم و هیچی. این یک شکلک است روزه هایمان شکلک است قرآن خواندن مان شکلک است فانتزی است اینها ولی این روح، قدرت، آرامش، شادی، نشاط، عزت، شرافت، معنا دار بودن زندگی، هدفدار بودن زندگی اینها کمتر به ما می رساند نه که نمی رساند خیلی کم می رساند آن چیز که باید بدهد نمی دهد. این چرا اینطوری است؟ برای اینکه ما، این حتی صورت را گذاشتیم جزء یعنی اگر از دین بخواهیم بیاوریمش در زندگی دیگر نهایتاً همین صورتها را می آوریم در زندگی. آن وقت بعضی ها هستند که حتی صورتها هم برایشان درد سرساز است یعنی هنوز شک دارد نماز بخواند یا نخواند. روزه بگیرد یا نگیرد. حجاب را رعایت بکند یا رعایت نکند. ببینید هنوز نسبت به اصل ماجرا هم این تردید و شک است. بنابراین خوب نمی تواند از او حس بگیرد قدرت بگیرد که حالا ان شاءالله در جلسه بعد.

چون قرار بود درس تمرینی بدهیم و عملی توضیح بدهیم چی کار کنیم ان شاءالله در جلسه بعد این را مفصل توضیح می دهیم که چی کار باید بکنیم. ما چه مراحلی را باید رد کنیم تا این آسمان در باز کند روی ما. تا غیب محرم شود با ما، تا پرده کنار برود. چی کار باید بکنیم چی کار باید بکنیم به ما انرژی بدهد، قدرت بدهد، شادی بدهد، امید بدهد، نشاط بدهد. انگیزه بدهد، هدف داشته باشیم. بدانیم باید چی کار کنیم که ان شاءالله امرز یک توضیحی می خواهم بدهم در رابطه با همت بعد ان شاءالله ساعت بعد و کلاس بعد در رابطه با راهکارها می خواهیم یک مقدار صحبت بکنیم که تکلیف خودمان را بدانیم. پس ما باید به همت برسیم. قیمت هر آدمی گفتیم به همتش است ارزش هر انسان، قیمت هر انسان به همت اوست. همت او یعنی چی؟ یعنی آنچه که به آن اهمیت می دهد. ما یک غیر مهم داریم یک مهم داریم و اهم داریم. اهمیت یعنی اولویت یعنی آن چه که از همه مهمتر است مهمترین را به او می گویند اهم، اهمیت دارد یعنی برای من جزء اولویتهای نخستین زندگیم است. اولویتهای درجه یک زندگی من است. ما تا غیب، تا آسمان، تا ارتباط با خانواده ی آسمانی، تا عشق بازی با آنها، رفت و آمد با آنها، رفت و آمد با خود خداوند تبارک و تعالی اولویت برایمان نشود یعنی یک مشغله نشود اصلاً برای ما تبدیل به یک مشغله نشود تبدیل به یک چیزی که قرار است از من ساعتی را بگیرد وقتی را بگیرد یک موضوعیت را زندگیم نداشته باشد خوب آن لذت را نمی توانم ببرم، آن قدرت را نمی توانم داشته باشم ما الان گفتیم الان مثلاً شما وقتی برنامه نویسی می کنید. مثلاً نمی نویسید ساعتهایی را که در تاکسی هستم، ساعتهایی که در اتوبوس هستم ساعتهایی را که مثلاً منتظر هستم تا قطا مترو بیاید ساعتهایی را که در دستشویی هستم. خیلی ساعتها را اصلاً در برنامه خیلی ها نمی آورند می گوید اینها اصلاً جزء برنامه نیست. همینطوری رد می شود خیلی وقتها افراد نماز خواندنهایشان، عباداتشان جزء همین ساعتهاست. یعنی ساعتهایی هست که بالاخره جزء ساعتها مرده ها بلاخره من قرار است تا ظهر این کار را کنم یک ربع هم یک نمازی بخوانم دیگر.

یعنی این اصلاً به آسمان راهی پیدا نمی کند. این دل مرده است، نماز یک شکل فانتزی برایش ارد همین برای رفع تکلیف است اما اینکه بتواند به غیب بزند به آسمان بزند به ارتباط برسد به گرمی برسد، به قدرت برسد، به نشاط، امید، انگیزه در زندگی اش برسد می بینید که نه. حافظ کل قرآن هم هست ولی می بینی با آن کسی که حافظ نیست یا اصلاً قرآن بلد نیست خیلی فرق نکرده یک سری کلمات و جملات را حفظ کرده کنار خودش نگه داشته. پس ببینید ما باید از این بگذریم تا این به اهمیت و اولویت برای ما برسد، آسمان و غیب، در برنامه های اصلی زندگی مان باشد. امشب احیاء داریم وقتی می گوییم احیا داریم یک نفر باید بگوید امشب جشن تولد است عروسی است امشب یک جشن داریم یک بزم داریم وقتی اسم احیاء می آید در حسِ او اگر لذت آمد اگر شادی آمد که امشب احیاء داریم خوب این معلوم است که اولویت دارد برایش، برایش مهم است می خواهد از یک عیاشی از یک کیافی شبانه لذت ببرد می خواهد جمع شوند دوره هم یک عده ای عیاش، کیاف، یک عده مست می خواهند استفاده کنند و لذت ببرند در یک میکده ی معنوی می خواهند بروند و لذت ببرند. به یک کسی بگویند احیاء داریم می گوید ول کن تو هم حوصله داری بگیر بخواب. امشب باید تلویزیون نگاه کنم مسابقه فوتبال دارم کار دیگر دارم فردا هم جمعه است خبری هم نیست ولی این کسی که دل مردگی دارد این معلوم است اساساً برایش موضوعیت آسمان ندارد. خانواده ی آسمانی اش، غیب، محتوای عیب هنوز برایش موضوعیت پیدا نکرده، در زندگی اش اصلاً جایی ندارد یک همچین چیزی این موضوع اصلاً برایش اهمیت ندارد ترجیح می دهد بگیرد بخوابد بحث همت بود اینکه همت باید به چی تعلق بگیرد یعنی ما وقتی می خواهیم برنامه ریزی کنیم رو چه چیزی برنامه ریزی کنیم، تصمیم هایی که می خواهیم برای آینده بگیریم تصمیم هایی که برای ارتباطاتمان، انتخابهایمان، رفتارهایمان بگیریم چه چیزهایی را باید اولویت قرار بدهیم. این خیلی مهم است تو یک کلام غیب. در یک کلام ابدیت و آخرت. با محتوایش فعلاً کاری نداریم چون محتوایش را باید ریز کنیم. وقتی می گوییم آخرت، آخرت برای هر کس یک معنا دارد وقتی می گوییم غیب برای هر کس یک محتوا دارد وقتی می گوییم عشق برای هر کسی یک محعوا دارد وقتی می گوییم آسمان همینطور هر کس با یک محتوا با آسمان ارتباط برقرار می کند. اینها را در بحث اسماءالله توضیح دادیم. وقتی میگوییم مثلاً عشق یک کسی یاد حضرت معصومه سلام الله علیها می افتد وقتی به یک کسی می گویی عشق، یکی با ابالفضل حس دارد رابطه دارد وقتی می گوییم عشق، آسمان، ارتباط با خانواده ی آسمانی تا می گوییم خانواده ی آسمانی، یکی می گوید من یاد مادرم فاطمه زهرا می افتم. آدم ها فرق دارند با همدیگر. یک کسی وقتی می گویی عشق آنقدر او دلش قوی است که اصلاً همه چهارده معصوم و انبیاء و امام زاده ها بریزی در دل این، این جا دارد هنوز. یعنی حس دارد با همه ی شان عشق بازی میکند. حسش قوی است می تواند با تک تک اینها مغازله داشت هباشد عاشقانه داشته باشد رفت و آمد داشته باشد قوی است در این حس.

(اجعل همّک لاخرتک و حزنک علی نفسک) خیلی زیباست می گوید همّ خودت را یعنی آن چیزی که باید شیرین اهمیت را بدهی لحظه تولدت است به خروجت از رحم مادر (دنیا) از رحم دوم و لحظه ورودت به حیات جاودانه ات که اصل زندگی و اول زندگی ات تازه شروع می شود بیشترین اهمیت را به لحظه تولدتان بدهید اینجا خیلی ماندی نیستیم ماها، معلوم نیست چقدر بمانی، هر لحظه ممکن است ما خارج بشویم از اینجا. لذا بیشترین همت را بگذارد برای موقعی که این جمع می شودو بساط اصلی تازه شروع می شود آخرت، ابدیت، جاودانگی و اینکه می گوییم بیشترین اهمیت را بدهیم به آخرت و جاودانگی، بعضی ها فکر می کنند خوب حالا ما باید دنیا را تعطیل کنیم کارهای دنیایی مان را بعد مثلاً برویم یک گوشه هی نماز بخوانیم روزه بگیریم هی برویم حرم، روزه بگیریم، قرآن بخوانیم، نه، (اجعل همّک لاخرتک) یعنی تمام کارهایت را رنگ جاودانه بده. یک موقع یک خانمی دارد شیر می دهد دارد کار می کند در خانه. آخرت سازی دارد می کند دارد با همسرش تلویزیون نگاه می کند دارد یک بستنی می خورد، دارد یک پارک می رود آخرت سازی می کند. بلد است چطوری به کارهای طبیعی رنگ فطری بدهد. عبادتش با باشگاهش هیچ فرقی نمی کند که من خیلی سفارش می کنم شما باشگاه بروید ورزش کنید تو باشگاه که می روی مثل لحظه ای که داری پا می گذاری در مسجد باید همان طوری باشد برای تو. یعنی نیت داشته باشی قربه الی الله وارد بشوی و آن ورزشی هم که می کنی می شود عبادت برایت، مثل نماز برایت قرب می آورد انجامش بده نیم ساعت ببین همان حس به تو دست می دهد یا نه. این وقتی می رود سر کارش در شرکت در اداره، انگار در مسجد رفته. وقتی با همسرش هست در خلوت ترین لحظات می بینی که انگار عبادت دارد می کند، قرب می آورد آرامش می آورد برایش، با پدرش هست خوابیده غذا می خورد تلویزیون تماشا می کند همینطور. اینکه (اجعل همّک لاخرتک) یعنی آخرتی شو، مثل جنین، جنین در دنیا دارد زندگی می کند. دنیایی که نشده ولی تمام تلاشهایی هم که می کند رنگ دنیایی دارد اصلاً حرکت جنین را شما نگاه کنید فیلمش را که نگاه می کنید می بینید که آن چیزی که غلبه دارد بر جنین این است که جنین دائماً به فکر تولدش به دنیاست لحظه آخر را می بیند چند روز دیگر متولد می شوم به دنیا باید خودم را آماده کنم آنجا قرار است من زندگی کنم لذا بیشتر انرژی که دریافت می کند غذایی که دریافت می کند از مادر تبدیلش می کند به چیزهایی که قرار است با خودش ببرد. ما بیشتر مصرف مان در دنیاست رنگ دنیایی دارد مال دیگران است دیگران استفاده می کنند هرزگی زیاد داریم یعنی هرز رفتن زیاد داریم هم هرزگی زیاد داریم خودفروشی زیاد داریم. خیلی عمرمان وقتمان، دلمان، نیروی مان، روحمان صرف آدمهای دیگر می شود بدون اینکه آخرت سازی کند بدون اینکه ابدیت سازی کند خوب آدم همین عشق بازی، همین رابطه، همین گرما، مهرورزی، همین تفریح، شادی، ورزش می تواند یک کاری بکند که صرف آخرتش بشود به نفع جاودانگی اش تمام شود باید به او جهت بدهیم این خیلی اهمیت دارد.

(اجعل همّک لاخرتک و حزنک علی نفسک) غصه هایت را بگذار برای خودت. یعنی چی؟یعنی یک بنده خدایی زن و شوهری داشتند دعوا می کردند سر مبل خانه، که حالا این اندازه اش این طوری شده آنطوری شده چرا این طوری شده قیمتش این طوری است پس بدهیم. پس ندهیم. خیلی دل شوره داشتند راجع به این جدی صحبت می کردند. من هم چون آشنا بودم با آنها گفتم بچه ها ای کاش شما اینطوری که حس گرفتید راجع به یک مبل، دیدید راجع به یک تلویزیون، یک مبل، یک فرش، یک تلفن همراه، نیم ساعت حرف می زند راجع به یک فرش بعد تازه گوشی را بر می دارد به مهین و شهین و پری و زری. همه خبر می دهد با آنها هم تازه دوباره از نوع دادستان را تعریف می کند آنها را هم دعوت می کند بیایند پرده را ببینند پرده برداری بشود، مبل و چی و چی، حرفها زده می شود یک موقع هایی به دعوا کشیده می شود سر یک قابلمه سر یک تلویزیون، سر یک فرش، سر یک ماشین بعد می گوییم که تا به حال برای نماز صبح تان که قضا شده یک دهم این حرص را خوردید اصلاً؟

این قدر که برای یک پرس چلوکباب ناراحت شدی تا حالا در عمرت برای نماز صبحت که قضا شده اینقدر حرص خوردی؟ یا برای غیبتی که کردی، برای حسادتی که آمد در دلت، برای عصبانیتی که پیدا کردی، برای زودرنجی که پیدا کردی به اندازه ی یک چیزی از این چیزها تا به حال حرص خوردی، که چرا من یک همچنین کاری کردم. یک جفت کفشت را بردند چقدر غصه می خوری. ولی تا به حال اینقدر غصه خوردی. مثلاً من چرا عصبانی شدم، چرا حسادت کردم. چرا بدجنسی کردم، چرا بد حرف زدم، چرا دروغ گفتم. چرا بد قضاوت کردم. ما اصلاً راجع به اینها حرص نمی خوریم.

(حزنک علی نفسک) یعنی با یک مقدار هم غصه هایت را بگذار برای کارهای خودت یک مقدار مشغول خودت شو، ما یک شب اول قبر داریم یک تنهایی داریم یک تولد داریم اینها غصه دارد واقعاً برایش بنشین یک ذره غصه های اینها را بخور. ماهی شیطان سر گرم مان می کند به این جیجی باجی های دنیا غصه های راجع به اینها، شادی های راجع به اینها که حالا ان شاءالله اگر رسیدم ساعت ببعد می خواهم توضیح بدهم راجع به این رابطه که انسان به قیمت خودش غصه می خورد و به قیمت خودش شاد است اگر می خواهید بدانید یک نفر چقدر قیمت دارد ارزش دارد این چه دارد برای آخرت ببینید برای چه غصه می خورد برای چی شاد می شود حالا اینکه انسان برای چی غصه می خورد برای چی شاد می شود این را ان شاءالله ساعت بعد توضیح می دهم که انسان از نظر کارشناسی، معرفت نفسی برای چیها غصه می خورد برای چی ها شاد می شود هر کس را می توان ببرید او را پشت این پرده، پشت این صفحه عکس برداری عکسش را بگیری، الان من دارم به همه تان می گوییم شما همه تان بروید زیر همین پرده، خودتان را نگاه کنید برای چی عصبانی می شوی برای چی غصه می خوری چی می تواند زودرنجی و عصبانیت در تو ایجاد کند شادی هایت با چی ها است قیمتت هم همان است حضرت می گوید حزنت را بیاور روی یک چیز جاودانه بگذار روی آن نفس جاودانه بگذار شادی هایت را بیاوری روی خودت که الان به من یک حسی دست داد راجع به یک نفری پیش من تعریف کردم من اصلاً حسادت نکردم به من خبر دادند فلان کس برخلاف من که من اصلاً موفق نبودم ده دفعه زمین خوردم او خیلی خوب رفت جلو، الحمدلله، من خیلی شاد شدم از این جهت.

پس چقدر مهم است این قضیه که من این اژدهای حسادت در وجودم نباشد چون این را با خودت سری در قبر صدها و هزاران سال این اژدها می پیچید به دور آدم. یک کسی بگوید من بعد از پانزده سال، بیست سال الان فهمیدم که الان دیگر حسود نیستم دیگر اصلاً ناراحت نمی شوم دیگر من اصلاً زودرنجی ندارم دیگر اصلاً اگر کسی به من توهین کند نمی ریزم به هم. خوب خیلی خوب است این الان با خودش کار دارد این الان ایمان آورده به خودش و به غیب خودش به قیمت خودش ایمان آورده برایش مهم است اِ من خواب قشنگ دیدم، من خواب بد دیگر نمی بینم، من الان افکار منفی ندارم من الان دیگر غمها، اضطرابها دست شان به من نمی رسد من الان مدتی احساس پوچی ندارم مدتی است آرامم، شادم و اینها برایش مهم است برایش اهمیت دارد اما یک کسی که سر در گم است پوچ است هزار تا آسیب دارد می بیند یک سره دارد مشت و لگد می خورد در افکارش از صبح که پا می شود تا شب هزارتا مشت و لگد می خورد این اصلاً معلوم است خودش را ول کرده ودغدغه هایش چیزهای دیگریست. اینکه با روحش چی کار می کنند و این روح چطوری می خواهد متولد شود به آخرت، شکل باطنی شخص چطوری است اصلاً برایش اهمیت ندارد. یک نفر برایش خیلی مهم است. که باطنش چه شکلی باشد.

(حزنک علی نفسک) غصه هایت را بگذار برای خودت. مسائل اجتماعی، مسائل هنری، مسائل سیاسی، فوتبال. این قدر این را می بردش بالا می آوردش پایین. دیدید بعضی آدمها می نشینند برای این تیم ها چقدر غصه می خورند یکبار عزیزم نماز صبح قضا شد گناه کردی اینقدر غصه خوردی که گل خوردید؟ اینقدر گل های معنوی که خوردی و اینها می ماند در نامه ی عملت و پاک نمی شود ناراحت کرده اینقدر تو را؟ ببینید ما گرفتار سبک جهنمی هستیم به آن یک صورت مذهبی هم داریم می زنیم ولی باطناً اصلاً راه نیفتادیم هنوز. هنوز به اهمیت نرسیدیم. هنوز به الویت نرسیدیم هنوز خودمان برای خودمان مهم نیستیم چون خود حقیقی را هنوز با او رفیق نیستیم آشتی نکردیم با آن کودک عزیز روان. این خودی که از خودمان سراغ داریم یک خود تاریک است جنسی است. بدنی است حیوانی است با این انس گرفتیم آن خود نورانی، آن خود قشنگ، آن خودی که رنگ خداست، هنوز ما به آن کاری نداریم. نوع غصه هایمان، دغدغه های مان هم همین طوری می شود متأسفانه.

بنابراین شما وقتی که این خود قشنگت را فراموش می کنی این خود قشنگ است که می تواند فقط همین خود قشنگ را راه می دهند در آسمن و غیب. پس ببین تو دیگر دغدغه غیب را نداری. دیدید مثلاً یک کسی بچه اش را دوست دارد به بچه اش خیلی علاقه دارد بچه اش هر چی می گوید می خرد چون بچه اش را دوست دارد بعد حالا بچه یک کس دیگر هم داده اند دست این بزرگ کند آن بچه مثلاً می گوید من این را می خواهم. بی خود کردی. بچه هوویش است بچه کی است خیلی اهمیت نمی دهد به او. بچه غریبه را اصلاً کاری ندارد. ما بچه خودمان را باور داریم. بچه های مردم را باور نداریم. یک رفیقی دارم خیلی رفیق با صفایی است می گوید من هر وقت می بینم یک مادری یک پدری بچه هایشان می بوسند دوست دارم بروم از شان تشکر کنم این کار اصلاً قشنگ است آدم لذت می برد از این کار. وقتی می بینی یک آدمی خوب است آدم دوست دارد برود از یک آدم خوب تشکر کند. واقعاً آدم باید برود از هر کس که خوب است تشکر کند من از تو تشکر می کنم که تو شبیه خدایی.

من از تو تشکر می کنم که تو به زنت خدمت می کنی. من تشکر می کنم که شوهرت از تو راضی است. من تشکر می کنم که بچه هایت عاشقت هستند. از اینکه بچه هایت را بغل می کنی می بوسی. از اینکه بچه هایت بغلت می کنند می بوسند ترا من از تو تشکر می کنم. ولی من درگیر خودم هست، درگیر خودم، گرفتاریهای خودم، مشکلات خودم، اصلاً نمی توانم از آدمها تشکر کنم قشنگی ها را اصلاً نمی توانم ببینم حسودی می کنم تازه وقتی دیدم فلانی فلانی را بغل کرده بوسید خیلی حسودی ام شد باید لذت ببری، خوشحال شوی. نه ممکن است جای من تنگ شود ممکن است جای من را بگیرد. آدم چقدر بدبخت باشد اینقدر گدای آدمها باشد. از نظر عاطفه گدای آدمها باشد. من پر می شوم. اشباع می شوم از آسمان و خانواده ی آسمانیم، اینقدر ثروت ریختند به پایم که اصلاً من نیازی به آدمها ندارم. خوب گدا بار آمدم، ندید بدیدیم، گدا بار آمدیم چون از بالا نمی توانیم بگیریم همه اش محتاج پایین هستیم از جای پاک نمی توانیم دریافت بکنیم آلوده اش را دریافت می کنیم. آقا پاکهایش هست. خوبهایش هست، آسمانی اش هست، از آنها می تواند آدم دریافت بکند شاد باشد. قوی باشد. هر وقت بچه ی دیگران با بچه خودت یک جور شد موفقیتهایشان مثل موفقیت های بچه خودت شد این خیلی علامت خوبی است. ما واقعاً ظالمیم، واقعاً بی عدالتیم به این خود زمینی مان خیلی توجه می کنیم هر چی می خواهد برایش می خریم تهیه می کنیم اما خود آسمانی نه، واقعاً من یک سوال می کنم از خودمان از همه مان، ما خود آسمانی مان در بیست و چهار ساعت چقدر سهم دارد در وقت ما، پول ما، انرژی ما؟ آن خود جاودانه؟ اساساً ابدیت چقدر جای دارد در زندگی ما؟ حضرت می فرماید: «اجعل همّک لاخرتک و حزنک علی نفسک» حزنت را برای خودت بگذار، غصه ی خودت را بخور به جای اینکه غصه خیلی چیزها را بخوری که اصلاً ارزنی، غصه خوردن ندارند را بخوری. قاعده چی بود. برای هر چیزی غصه می خوری و ناراحت می شوی هر چیزی می تواند حساسیت در تو ایجاد کند حسادت در تو ایجاد کند قیمتت همان است. برای چی غصه می خوری قیمتت همان است برای چی ناراحت می شوی قیمتت همان است.

پس حضرت می گوید برای چیزی غصه بخور که قیمتی باشد اگر غصه خوردی بگویند این خیلی غصه هایش قیمت دارد. آدم با غصه اش ارزش پیدا می کند. یادتان نرود با شادی هایش ارزش پیدا می کند با غصه اش تحقیر می شود در آسمان، دور می شود از خانواده ی آسمانی و غیبش، با شادی هایش هم دور می شود از خانواده آسمانی و غیب، بسته به این است که تو برای چی غصه می خوری و برای چی شاد می شوی. زود برو تو خودت الان یک کسی فکر کن من برای چی ها غصه می خورم برای چی ها شاد می شوم نوع حساسیتها، نوع دغدغه هایم چی ها هست. وقتی می گوید (اجعل حزنک علی نفسک) یعنی خیلی قیمتی هستی اگر برای خودت ناراحت بشوی، کدام خودت؟ خودت غریبه ات یعنی خود حسی، خیالی، وهمی، یا عقلی یا فوق عقلی؟ کدام خودت؟ برای هر کدام از این پنج مرحله تو غصه بخوری قیمتت همان مرحله است. نه نوه که می آید خانه این کوچولوست شیرین است همه هی می روند سمت این، هیچ کس به من نگاه نمی کند. مرد گنده، مرد هفتاد ساله، چقدر کوچک مانده چقدر گدا مانده. موقعهایی که من نیستم بگویید بیاید، هر چقدر هم دلتان خواست به او محبت کنید اما من آمدم همه باید در خدمت من باشند همه باید به من توجه کنند. دیدید بعضی ها اینطوری گرفتارند. آقا اگر همه معطل تو اند که تو به او محبت کنید خوش به حال تو. اما اگر تو معطلی، اصلاً خوب نیست. من را کجا نشانند، چطوری دعوتم کردند، چی جلویم گذاشتند چی غذا برایم آوردند دیگران با من چطوری برخورد کنند. این آدم، آدم گرفتاریست، آدم بدبختی است که هنوز برایش دغدغه است اصلاً این خودش بی قیمت است. تمام قیمتش برای این است که کی با او چطوری رفتار کند. اگر یک کسی به او گفت که تو بادمجانی، این باور می کند می گوید اِ من بادمجانم. بابا تو الماسی. حضرت فرمود: که شما کارتان درست نمی شود تا زمانی که اگر همه دنیا آمدند گردویی که تو دستت بود گفتند این الماس است بگویی نه این گردوست و اگر که الماس بود همه آمدند گفتند گردوست بگویی نه این الماس است. قیمت خودت را از کجا آوردی. اگر یک کسی قیمت خودش دستش باشد اصلاً دلشوره ندارد اضطراب ندارد تکبر ندارد حسادت و زودرنجی و حساسیت ندارد آدم هایی که دائماً هی می ترکنند هی جمع می کنند خودشان را، منفجر می شوند بعد می گردند تکه های خودشان را جمع می کنند تازه سر هم می کنند می چسبانند دوباره یک چیزی می تواند بترکاندشان، این اصلاً هیچ واقف به قیمت خودش نیست اصلاً این آدم خودش را نشناخته. رفته طلاق گرفته، با چه زحمتی، با تنفر. بعد تازه یک ذره به آرامش رسیده بعد به او می گویند شوهرت زن گرفت، می نشیند گریه می کند. حالا چی شد. خوب گرفته که گرفته به تو چه که گرفته تو که طلاقت را گرفتی.

می بینی این یک حس بد بهش دست می دهد. مرد هم همینطور خوب تو زنت را طلاق دادی. نه من به رگم برخورد. اصلاً احساس خوردی کردم. سر خودتان را کلاه می گذارید. بیا غصه هایت را بیاور روی منِ جاودانه. آن منی که از خانواده ی محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله. ما بچه های اهل بیتیم اما بدنمان نه، خودمان. من آن موجودی که بچه ی اهل بیت است آن کجاست در من؟ دیروز یک بچه ای را دیدم آنقدر این بچه من را به گریه انداخت. این تصویر را برای تظاهرات نشان می داد. در سوریه ام بود که به خاطر هتک حرمت به رسول الله صلی الله علیه و آله بود آمده بودند تظاهرات می کردند یکی دو تا جمله دیدم نوشته بودند. یک جمله اش خیلی من را آتش زد نشستم گریه کردم، تنها بودم حس خوبی هم داشتم دیدم روی تابلو نوشته بودند. (کلُّنا فداک) همه مان فدایت شویم. ولی یک بچه من را ترکاند اصلاً. یک دختر بچه، حجاب و چادر و اینها هم نداشت بچه مثلاً فکر کنم هفت هشت سالش بود. داشت شعار می داد از او مصاحبه می کردند دیدم این مثل یک آدم که پدرش را کشتند گریه کرد برای رسول خدا. آقا چقدر عشق تو یک بچه هشت نه ساله به پیغمبر توهین کردند. این گفت، گفت یک دفعه زد زیر گریه. این صحنه را من موقعی دیدم که در فلسطینی ها یک کسی پدر مادرش را کشته بودند یک دفعه زد زیر گریه. این بچه با پدر مادرش بود ولی چنان زار می زد برای پیغمبر که نگو. چه خوب خودش را پیدا کرده چه حسی به پیغمبر دارد. بعضی ها همت نکردند از خانه شان بروند خیابان یک محکومیتی کنند. اصلاً کک شان هم نگزید فقط تماشاچی بودند بچه اش نیستی حتماً که به تو برنخورده. اصلاً ناراحت نشده. نشسته یک گریه ای بکند. تظاهرتی انجام بده. عافیت طلب است اصلاً انگار نه انگار. حالا اگر یک موقع به من طبیعتش توهین شود بلند می شود می رود دادگاه شکایت می کند من آمدم ادعای حیثیت کنم. به من این طوری گفتند.

پس ببینید ما خیلی از خودمان دور می شویم یک موقعهایی. (اجعل حزنک علی نفسک) بیارید غصه هایتان را رو کودک پیغمبر رو کودک عزیز روانت، آنی که بچه ی اهل بیت است وقتی پیدا کردی خودت را به عنوان بچه ی اهل، بیت، آن موقع است که تازه این رابطه قشنگ برقرار می شود. دیدید وقتی می خواهی با فاطمه زهرا صحبت کنی رسمی نیست. تصور نمی خواهی بکنی، این خانم که اسمش فاطمه زهرا بود کی هست این؟ الان من زور بزنم. نگهش دارم این را در ذهنم، بعد بگویم یا فاطمه زهرا کمکم کن، یا پیغمبر کمکم کن. این تصویر از پیغمبر ندارد. آدم با پدر مادرش اصلاً این طوری نیست. برای همین ما دعا نمی توانیم بکنیم. چون ما با خودی می کنیم که از جنس آن طرف نیست. تو اگر با خودی که از جنس آسمان است دعا بکنی می بینی که چقدر شاد، چقدر صمیمی، چقدر عالی است این رابطه، مثل محرم و نامحرم. می بینی دو نفر هستند نامحرمند همدیگر هم نمی شناسند بعد از اینکه با هم محرم شدند ازدواج کردند دیگر رابطه شان یک رابطه وجودی است اصطلاحاً توضیح می دهیم. دوتایشان یکی اند (انفسکم فی النفوس) یک جان می شوند آدم با بچه اش با همسرش، با پدر و مادرش با یک جان حرف میزند، با داداشش، خواهرش، با یک وجود حرف می زند اما وقتی غریبه است غریبه است فاصله بین شان هست. ما دعایمان هم غریبانه است الان می گوییم حضرت عبدالعظیم، می گوید این کیست؟ حضرت حمزه بن موسی الکاظم. بابا داداش امام رضاست پسر موسی بن جعفر است داداش حضرت معصومه است. می گوید حضرت معصومه کیست؟ این اصلاً نمی تواند با حضرت معصومه رابطه برقرار کند چون با خودی دارد با حضرت معصومه رابطه برقرار می کند که این خود طبیعی و زمینی و جنسی است نگاه کنید انگشتان را با این خودها ما می خواهیم دعا بخوانیم شما باید با این خود که از آن جنس است دعا بخوانید. این خود را باید فعالش کنید وقتی می گوییم حضرت عبدالعظیم علیه السلام همه کست است رفیق جان جانی ات. وقتی می گویی طاهر بن زین العابدین، وقتی می گویی حمزه بن موسی الکاظم اصلاً با او رابطه داری، حس داری می بینم او را شنگول می شوم. نمی بینم او را غصه می خورم.

علت اینکه ما دلمان برای آسمان تنگ نمی شود و خانواده ی آسمانی مان، اشتیاق غیب درون مان نیست، و اشتیاق آسمان نیست علتش این است که ما با خود غریبمان می خواهیم بزنیم آنجا اصلاً سنخیت ندارد غریبه ها را راه نمی دهند تو باید با خودی بزنی به آسمان، به غیب که از جنس غیب است آن خود اصلی ات، خود آسمانی ات، باید با آن بزنی و ما نمی زنیم. ببین شما الان دو نفر هستند که همکارند با هم، یا سر کلاس همدیگر را می بینند همین یک سلام و علیک سر کلاسی دارند به قول علی علیه السلام می فرماید بعضی از دوستان اخوان المکاشره هستند. اخوان المکاشره یعنی وقتی همدیگر را می بینند می خندند به همدیگر. سلام چطوری؟ حالت خوب است؟ تمام شد. شاید دستی هم به هم بدهند. ولی دو سال هم همدیگر را نبینند هیچ کدام دلشان برای همدیگر تنگ نمی شود. اصلاً ناراحت نمی شوند. ما با آسمان این طوری می شویم. یعنی این طوری هستیم. یک آقای غریبه، یک خانم غریبه در یک محیط کار کار می کنند سر کلاس همدیگر را می بینند در خیابان همدیگر را می بینند این ها دل تنگی برای همدیگر ندارند ببیند همدیگر را یا نبینند، دختر خاله، پسر خاله، شش ماه همدیگر را نبینند هیچ اتفاقی نمی افتد. حالا مادرش بگوید ببین می خواهیم برویم دختر خانه ات را برایت بگیریم، حالا جدی می شود وقتی دختر خاله اش را می خواهد بگیرد.

دیگر حس عوض می شود بعد حالا بگذارید خوب فکر کنم این تصویر را خیلی خوب به او دقت کنید کدام دختر خاله؟ فلانی. بگذار فکر کنم کدام پسر خاله؟ فانی. خوب حالا شروع می کنیم فکر کردن، دقت کنید فکر کردن که ان شاءالله حالا در تمرین ها به شما می دهم. باشد خوب است ولی حالا می گویند رفته سفر. خوب جهنم که رفته. هر وقت آمد. دلم تنگ نمی شود. دختر دلش تنگ نمی شود پسر دلش تنگ نمی شود. خوب حالا می خواهیم دختر خاله ات را برایت بگیریم. کدام دختر خاله؟ آنی که الان درس می خواند مثلاً سیستان بلوچستان است حالا بگذار ببینم چه می شود بگذار درسش تمام شود. حسی نیست دو سال صبر می کند دختر خاله درسش تمام بشود حالا بیاید همدیگر را ببینیم تمام شد. اما حالا می گویند بنشین با دختر خاله ات حرف بزن. دوتایی می نشینند حرف می زنند بعد می گوید مادرجان چطوری بود؟ می گوید خوب است. این همانی است که من می خواهم. خوب حالا نامزد، بله برون، فلان و اینها بعد می بیند بله بران شد کم کم حس هایی پیدا شد دلمان تنگ شد برای دختر خاله مان.

به هر بهانه ای دوست دارم بروم در خانه خاله ام. بعد می گویند خوب عقد. عقد یعنی چی؟ گره. این دوتا را گره زدند به همدیگر. حالا پسر خاله می گوید یک هفته می خواهم بروم اردو. دختر خاله زار زار گریه می کند دختر خاله می گوید می خواهم بروم سیستان بلوچستان ترمم را بگذرانم. پسر می گوید من هم می آیم. چی شد که آن موقع دل تنگی نبود الان دلتنگی شد؟ چی شد الان وقتی همدیگر را می بینند شادند وقتی نمی بینند غصه می خورند. آن موقع فاصله اصلاً آزاردهنده نبود. این اصلاً نمی دانست دختر خاله اش در سیستان بلوچستان چه کار می کند این نمی دانست پسر خاله اش مثلاً در فلان سفر، در فلان جا چی کار می کند کاری نداشتند با همدیگر. الان چرا اینقدر مهم شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ عزیزم تا این اتفاق بین تو و خانواده ی آسمانی ات نیفتد، ما هی بیاییم اینجا بگوییم داریم آب می ریزیم در چاه، چاهی که از خودش آبی ندارد. این اتفاق باید بیفتد تا بجوشد. آب کم جو تشنگی آور به دست تا بجوشد. آبت از بالا و پست بیست سال دیگر شما بیا سر کلاس خانواده ی آسمانی، یعنی این صد پنجاه جلسه شود هزارپانصد جلسه هیچ فایده ای ندارد تا در محرم نشوی. تا تو خودت اصلی ات با خانواده ی اصلی ات ارتباط پیدا نکند، تا این اتفاق که مثال زدم نیفتد. تا تو خود اصلی ات را آن خودی که از جنس پیامبر و آل است پیدایش نکنی و با این خود نروی سراغ مادرت فاطمه زهرا سلام الله علیها با این خود نروی سراغ پدرت امیرالمؤمنین آن دلتنگی ها ایجاد نمی شود.

نماز نخواندمف نخواندم. الان چند وقت است زیارت عاشورا نخواندم، مشهد نرفتم، نرفتم. دلم برای آسمان تنگ نمی شود اصلاً، نماز شب نخوانم، سحر نداشته باشم اصلاً هیچ این بساطهای برای من دلتنگی ایجاد نمی کند من تازه اگر بروم سفر نمازم بشود دو رکعت خوشحال هم می شوم. به یک نفر بگویند یکی از کبابهایت را بده فلانی بخورد. خیلی هم عزیز است برایت. نمی دهد، ناراحت می شود نصف مرغت را بده فلانی، اصلاً غذایت را بده فلانی، تو نان خالی بخور، نمی تواند بعد یک موقع نماز چهار رکعتی دو رکعتش حذف شد خوشحال می شود. پس هنوز ما محرم نیستیم. ما اصلاً به آسمان نرفتیم. ما اصلاً با غیب سرو کار نداریم ما سی سال، چهل سال، داریم تلف می کنیم وقت را، باید بجنبیم. یک کاری بکنیم و خوش به حال جوانها خیلی جوانها راحت می توانند عاشقی بکنند، زود جوان را راه می دهند در غیب، خیلی زود، جوان خیلی سرعتش زیاد است وقتی می خواهد بزند به آسمان، بزند به غیب، برود با خانواده ی آسمانی رابطه برقرار بکند برود جا بگیرد زود می تواند برود. باید این اتفاق بیفتد در ما. که می گوید غصه هایت را بگذار برای خودت. کدام خود؟ آقا من چرا نمی توانم با مادرم فاطمه زهرا رابطه برقرار کنم. این غصه دارد. چرا من با امام زمان نمی توانم هر روز حرف بزنم. این غصه دارد. این غصه اش از نوع شادیست. اصلاً تو ضمیر دنیای من را خراب نمی کند افسرده نمی کند شخص را شادش می کند. شما وقتی زیارت عاشورا می خوانی وقتی می روی حرم گریه می کنی. ظاهراً گریه کردی ولی شاد می آیی. بیرون یا غصه دار می آیی بیرون؟ وقتی گریه نمی کنی شاد نیستی اما وقتی گریه می کنی می آیی خیلی شادی چون گریه اش از نوع فطریست. فطرت غصه هایش شادی می آورد. یک کسی دغدغه ی آخرت دارد آدم خوش اخلاقی است. همیشه لبخند روی لبهایش هست. آدمهای پژمرده عبوس، بداخلاق، زودرنج، حساس، اینها حتماً دغدغه هایشان دنیایی است اصلاً خودش را نشناخته آدمی که این طوریست. یک آدمی که می تواند انبساط داشته باشد بخندد شاد است بقیه را شاد کند مچاله نمی شود این حتماً دغدغه های مهمتر دارد که مچاله نمی شود یک سری دغدغه های آسمانی دارد غصه هایش از نوع آسمان است از نوع فطرت است ناراحتی هایش، دغدغه هایش از دنیا خارج شده، دنیا به او آسیب نمی رساند.

(و ما رأیت الا جمیلا). اصلاً هیچی به او صدمه نمی زند. در مهمانی، نه در مسافرت، نه مریضی، نه هیچ جا این آسیب پذیر نیست. ضد ضربه شده چون اصلاً نوع غصه ها این آدم، نوع شادی های این آدم عیاشی های این آدم، کیافی های این آدم دغدغه های این آدم از طبیعت خارج شده رفته بیرون. الان خیلی راحت است. الان بدترین مادر شوهر بدترین پدر شوهر، مادر شوهر، شوهر بدترین باجناق، زن، بدترین بچه اصلاً شادی این را به هم نمی زند. آرامش این را نمی تواند به هم بزند. یکی از رفقا گفت من وقتی رفتم خواستگاری یک خانمی. به او گفتم ببین من یک مادر دارم اژدهاست دیو است می گفت مادرم هم خیلی بدقلق است. دختر گفت اصلاً خیالی نیست. گفت حالا هیچ کس حتی خواهر برادرهای من هم مادرم را تحمل ندارند پدرم هم حوصله اش را ندارد ولی خودم و زنم خیلی رفیقیم با مادرم، او هم خیلی ما را قبول دارد و دوست دارد. ببینید چی کار کردند انرژی اش را از کجا می آورد. به او گفتم محال است زنت انرژی از زمین بگیرد. گفت واقعاً همین طوری است گفت شرایط زندگی من خیلی سخت بود ولی این فقط با خدا آرامش پیدا می کرد. می گفت اینقدر زن من با خداست اینقدر معنویت دارد تمام این سختی های زندگی را با خدا حل می کند. این تنها عرضه ای است که اهل بیت به ما گفتند داشته باشید که فقط با خدا و به حساب خدا کار کنید مفت کار نکنید. آدم دیوانه است شوهرداری مفتی بکند زن داری مفتی احمقی است، بچه داری مفتی احمقی است پولش را بگیر، مزدش را بگیر. مفتی یعنی چی، مفتی مفتی ما کار کنیم.

ائمه هیچ کاری نکردند مزدش را از خدا خواستند لذا در زیارت حضرت می گوییم حالا این یک بحث دیگر دارد بعداً به آنها می گوییم می گوید من شهادت می دهم که تو هر کاری کردی گذاشتی به حساب خدا، خیلی عرضه است یک کسی بتواند این طوری بگوید خدایا به حسابت گذاشتم، تمام شد. به حسابم گذاشتی ثبت شد. یکی از رفقا می گفت من خیلی دوست داشتم چهار تا سیلی برای خدا بخورم. رفتم مرقد پیغمبر یک احترام خاص این هم خیلی عاشق است. از این جانبازهای عاشق. من یک چیزی می گویم شما یک چیزی می شنوید به من گفت خوش به حال شما دارید این همه کار می کنیم خدمات می کنید چنین و چنان. گفتم من همه اش را به تو می دهم یک خرده از این عشقت بریز برای ما یک ذره از این به ما بده. گفت رفتم با پیغمبر همین طوری ایستادم قربان صدقه اش رفتم یک دفعه این وهابی ها ریختند سرم. گفت رفتم با پیغمبر همین طوری ایستادم قربان صدقه اش رفتم یک دفعه این وهابی ها ریختند سرم. گفت مشت زدند، لگد زدند بعد تمام که شد گفتم چه خوش گذشت. به پیغمبر گفتم پیغمبر بنویس. دو تا کتک خوردم پنج تا پس گردنی خوردم حساب کن. ما اصلاً عرضه نداریم اینقدر دست پا چلفتی هستیم اصلاً همه اش می خواهیم این زن جواب بدهد، شوهر جواب بدهد. اگر جواب نداد می ریزیم به همدیگر. مادرم جواب بدهد، باجناقم جواب بده، یک جا اگر کاری کردم تعریف کنند. اگر کسی به من گفت کارت ضایع بود می ریزم به هم. کارت خراب بود، ما اصلاً به تو انتقاد داریم، به کلاس داری تو، به حرفهای تو، به مداحی تو، بابا تو با کی معامله کردی؟ خاک بر سرت کمتر از خدا اصلاً می ارزد؟ خدا می گوید اصلاً نفر دوم عالم خلقت خودتی بعد از من. پس تو دیگر با این معامله نکن. نه خرید و فروش با خدا، معامله با خدا. آقا بگذار به حساب خدا. ما بلد نیستیم. لذا نوع غصه های ما، غصه هایی هست که مچاله می کند به شما وقتی می گوید حزنت را بگذار روی خودت. یعنی شادی این را می خواستم برایت باز کنم. وقتی جرنت را بیا رو خود، رو کدام خود بیار؟ رو خودی که بچه ی اهل بیت است. اگر خودی که بچه اهل بیت است غصه اش را بخوری تمام زندگی ات شاد می شود.

شوهرت هر کی می خواهد باشد زنت هر کی می خواهد باشد. بچه ات هر طوری می خواهد باشد. اصلاً زندگی ات شاد می شود. آدم می رسد به قدرت، می رسد به آرامش. شوهر کرده باشی نکرده باشی، زن گرفته باشی نگرفته باشی، فقیر باشی، غنی باشی، تحصیل کرده باشی، شغلت هر چی می خواهد باشد تو شادی تو عزیزی. راهت می دهند بالا چون تو می روی در غیب و می آیی. چون دائماً با خانواده ی خودت در تماس هستی. کس وکار داری بی کس و کار نیستی. تو ما نمی خواهی، فقط خودت را پیدا کن اول. آن خودی که جاودانه است، آن خودی که رنگ خدا را دارد آن خودی که بچه اهل بیت است اول با این رفیق شو پس ابدیت، جاودانگی لحظه رفتن، سوالات برزخ، پنجاه سوال قیامت اینها باید دغدغه یک نفر باشد. برایش غصه بخورد. پنجاه تا سوال قیامت بلد هستی. حفظی که نیست، یادگیری هم که نیست کلاس رفتنی هم که نیست باید این پنجاه تا سوال، چون سوال وقتی می کنند یعنی طلب می کنند سوال قیامت یعنی طلب قیامت، به کسی که از شما پول می گیرد می گویند سائل. سائل یعنی چی؟

درخواست کننده نه سوال کننده، (و عمّ سائل) وقتی فقیر آمد از تو یک چیزی می طلبد، مثلاً گداها می آیند می گویند آقا ببخشید من یک سوال دارم این طوری می گویند؟ نه سائل یعنی کسی که از تو پول می خواهد، درخواست دارد طلب دارد. وقتی می گویند سوال قیامت یعنی طلب قیامت دقت کن دارم چی می گویم. وقتی می گوییم سوال برزخی یعنی برزخ یک طلبهایی از تو دارد الان وقتی بچه می آید به دنیا، سوالهای دنیا چیست از او؟ چه سوال می کنند؟ سوال می کنند یا نمی کنند؟ آره. از رحم متولد شده به اینجا، فرشته های دنیا سوال می کنند مثل فرشته های قبر، چطوری سوال می کندن فرشته ها؟ چی آوردی؟ شما یادتان هست یک کسی به شما گفته باشد چی آوردید؟ ولی یک جایی از من سوال کردند چی آوردی ولی کسی نبود، جا بود، دنیا از من سوال کرد چشم آوردی؟ قلب آوردی؟ دست آوردی؟ پا آوردی؟ طلبش است. طلب می کند. شما فک نیاور، صورت نیاور، چشم نیاور، دنیا می طلبد و تو نداری حالا زجرت شروع می شود. دنیا می طلبد که تو چشم داشته باشی. اصلاً این سیستم می طلبد که تو دست، قلب، پا، ... داشته باشد می طلبد ببینید معنای طلب چیست؟ می گویند آقا چای می خوری می گوید آره می طلبد یعنی چی می طلبد یعنی الان می خواهد. دنیا می طلبد که تو این طوری متولد شوی وقتی وارد برزخ می شوی سوالهای برزخ همه اش طالب است دقت کن دارم چی می گویم. سوالهای برزخ و قیامت طلب است. یعنی آقا وقتی پنجاه تا سوال می کنند یعنی پنجاه تا تجهیزات باید با خودت ببری. وقتی سوال قبر می کنند یعنی تو باید با سوالهای قبر زندگی کرده باشی. باید جز وجودت باشد. وقتی می گویند (من ربّک) الله تو کیست، الله ای که تو با خودت نبردی، پیغمبری کهتو با خودت نبردی، چی را می خواهی نشان بدهی آنجا ندارم. من اصلاً پیغمبر ندارم، خدا ندارم، کعبه ندارم، کتاب ندارم آنجا نشان بدهم. آنها را می طلبند وقتی می گویند ولایت را می طلبند. بدون ولایت علی بن ابی طالب هیچ کس اهل نجات نیست. من باید ولایت، عشق، محبت، را پیاده کرده باشم. در خودم ببرم با خودم. می طلبد یعنی آنجا اصلاً داستان این طوری است اصلاً تو بدون ولایت آماده نمی شوی برای آخرت. تو بدون ولایت ساخته نمی شوی برای نظام ابدی، ولایت را نداشته باشی. نه اینکه یک امر قراردادی است که علی را دوست داری؟ آره دوست دارم. پس بیا برو در بهشت. علی را دوست داری؟ نه بیا برو جهنم. اصلاً بهشت ساختارش با حب علی است مثل دنیاست که ساختارش با هوا است چون تو رحم مادر که هستی در محیط آبی هستی اینجا می آیی دستگاه تنفس می خواهی آوردی؟ اینجا فضایش هواست تو باید با خودت دستگاه تنفس ببری. تو باید ریه می آوردی ریه آوردی؟ آره پس تو این هوا را راحت استنشاق کن. وقتی می گویم ولایت علی بن ابی طالب یعنی ساختار نظام ابدی، ساختار بهشت بدون ولایت علی بن ابی طالب، بدون خانواده ی آسمانی ات اصلاً وجود ندارد همچین چیزی. آن ساختار با همچین چیزی ساخته شده وقتی تو خانواده ی آسمانی نداری وقتی حب نداری وقتی ارتباط نداری وقتی تو غیب نمی روی وقتی نماز نداری می گوید نماز را سوال می کند. نماز باید داشته باشی تو نفست، نماز را باید ببری، روزه را باید ببری. قرآن را باید ببری. امیدوارم فهیمده باشید که من چی می گویم. می طلبد کسی نمی آید از تو سوال کند فلانی تو خدا را قبول داری؟ یعنی آنها نمی فهمند نمی دانند. اصلاً چه نیازی به حرف زدن است مگر بچه می آید به دنیا کسی از او سوال می کند خود دنیا سوال می کند، سوالهای برزخ وجودی است نه کتبی نه شفاهی، باید تو خودت پیاده اش کرده باشی. می دانی عاشقش شده باشی جزء وجودت شده باشد این کلمه را یادت نرود تا ان شاءالله جلسه بعدی می خواهیم راجع به این قضیه با هم صحبت کنیم.

والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.