خانواده آسمانی (135) 16/6/1391
اعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ/بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ/ الْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطاهِرینَ وَ لَعنَتُ اللهِ عَلَی أعدائِهم أجمَعین مِنَ الان إلی قیامِ یَومِ الدّین».
بحث مان درباره غیب و ارتباط با غیب و خانواده آسمانی مان بود. گفتیم که ارتباط با غیب و قبول غیب به معنای تأثیر و نقش داشتن غیب در زندگی ماست. به این معنا که غیب در کلیه انتخابها، ارتباطها، رفتار و افکار ما تأثیرگذار باشد و مبنای انتخابها، ارتباطات، رفتار و افکار ما، ارزشهای متعالی خانواده آسمانیمان باشد. یعنی خلفای الهی و رهبران الهی. فرهنگ، هنجارها، ارزشها، آداب و سنتها، همه براساس آسمان ارزیابی و انتخاب بشود و تعلقات، فرهنگ، هنجارها و تدبیرهایی جدای از آنچه که خدای تبارک و تعالی برای ما در نظر گرفته و خانواده آسمانی ما برای ما پسندیدند و به ما آموخته اند نداشته باشیم. این قبول غیب است.
هر چه شما به غیب و به دستورات غیب، به آسمان و قوانین آسمانی بیشتر احترام می گذارید و آنها در زندگی شما تعیین کنندهتر باشند، خود شما آسمانی تر خواهید شد و رنگ آنها را بیشتر خواهید گرفت. پس تقرب به غیب، به رنگ غیب درآمدن است. یعنی شما هر چقدر سنخیت بیشتری با آسمان پیدا کنید، این تقرب حاصل میشود و هر چقدر بیشتر به رنگ آسمان دربیائید و قوانین آسمانی بر دل شما، ارزشهای شما، انتخابها، ارتباطها، رفتار و افکار شما حکومت کند، شما به حقیقت خودتان و اصل خودتان و ریشه خودتان که الله، خانواده آسمانی و غیب هست نزدیکتر می شوید.
پس دقت کنید وقتی سخن از ارتباط با غیب هست، سخن از سنخیت است، سخن از به رنگ خدا در آمدن
است. «صِبْغَةَ اللّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً» (سوره بقره/آیه 138) رنگ چه کسی از رنگ خدا قشنگ تر
است؟ خود خدا دارد در قرآن سوال می کند. به هر حال انسان می تواند رنگهای مختلفی را از وجود مطلق و بینهایت که رنگ الله است و رنگ خلفای الهی، مظاهر الهی، حجج الهی، رهبران آسمانی تا پایین ترین مدارج و مراتب وجود را بگیرد.
اکر ما از هر رنگی، هر سبقه ای، از هر شیوه ای از شیوه های زندگی و از هر ارزشی هم که در اینجا خوشمان بیاید، آن که آسمانیتر است، همیشه قشنگتر است. چون منشا همه رنگها و زیباییهای دنیا هم رنگهای غیب و آسمان است. خزائن و کمال هر چیزی در آسمان وجود دارد. آن چیزی که پیش خدا هست، همیشه قشنگ تر و باقی تر است. «ما عِندَكُم يَنفَد وما عِند الله باقٍ» (سوره نحل/آیه96)؛ آنچه که پیش شما هست، از بین می رود و آن چه که پیش خداست، باقی میماند. پس هر چقدر ارزش ها، انتخابها و ارتباط های شما به خدا نزدیکتر باشد، ماندگار تر است.
«وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ» (سوره جحر/آیه 21)؛ هیچ چیز نیست مگر اینکه خزائن و اصل آن در نزد ماست و آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه معین. در حقیقت هر چه را که از رنگها، زیبایی ها، هنجارها، فرهنگها و آداب و رسوم در اینجا میپسندید و میبینید از خزائن غیب الهی و از بالا نازل شده است. اصل آن نزد خداست. پس این جا هر چه که داریم، محدود و معین است و انبیاء آمده اند که به ما بگویند خودتان را گرفتار محدودها نکنید چون لیاقت شما یک چیز محدود نیست. لیاقت شما نامحدود است. وبه سراغ رنگ نا محدود بروید که همان رنگ خداست.
لذا خود خدا سوال می کند که رنگ چه کسی از رنگ خدا زیباتر است؟ هیچکس از خدا زیباتر و خوش رنگ تر نیست. بنابراین بهتر است که انسان این ارتباط را کاملا سعی کند برقرار کند و غیب را در زندگیش وارد کند. هر چقدر غیب در زندگی شما و در همه انتخابها، ارتباطها، رفتار و افکار شما تاثیرگذار تر باشد، شما آسمانیتر، ماندگارتر، خوشرنگ تر، زیباتر و مقرب تر خواهید بود.
بنابراین انسان باید ملاک خودش را ملاک های غیبی قرار بدهد تا ملاک های زمینی. هیچ کدام از هنجارهای زمینی، قومی، قبیله ای و ملی تا وقتی که هنجارهای آسمانی هستند، نباید مورد توجه قرار بگیرند. آنچه که خیلی اهمیت دارد هنجارها و ارزشهای الهی است که در راس همه ارزش هاست. آنجا که بین ارزشهای الهی با سایر ارزش ها تضاد و تعارض بوجود می آید، آن کسی که به رنگ خداست، فقط ارزشهای الهی را قبول می کند. کسی که متوجه هست که خانواده آسمانی او چه کسانی هستند و تعلق حقیقی به این خانواده آسمانی دارد، در واقع ارزشهای خانواده خودش را در نظر می گیرد.
گاهی اوقات در جامعه شناسی اینگونه است که افراد می گویند ما ترکها این طور هستیم، ما لرها این طور هستیم، ما قمی ها این جوری هستیم، ما اصفهانی ها این جوری هستیم، ما شمالی ها و .... این جور هستیم .در این افراد رعایت آداب و سنن، دستورات، هنجارها و ناهنجاریهای قوم و قبیله یک امر پسندیده و ممدوح شناخته می شود.
ولی این مسئله تا کجا ممدوح است و تا کجا پسندیده است که انسان شمالی بودن و آداب شمالی بودن، جنوبی بودن و ... را حفظ کند؟ حقیقت این است تا آنجایی ممدوح است که با ارزش های الهی ناسازگاری نداشته باشد، در این صورت اگر انسان آداب و رسوم قبیله خودش را رعایت کند و به آن احترام بگذارد، خیلی هم خوب است.
ولی مسئله این است که ما قبل از اینکه به خانواده زمینی تعلق داشته باشیم، به خانواده آسمانی مان تعلق داریم و خانوداده آسمانی (همان طور که هفته گذشته عرض کردیم از قول امام حسن مجتبی علیه السلام) بسیار بسیار مهم تر از خانواده زمینی ما هستند. ارزش های خانواده آسمانی ما هم باید مهم تر از ارزش های خانواده زمینی ما باشد، حتی اگر این ارزشهایی که در خانواده زمینی ما هست، بد هم نباشد، اما همیشه این را باید بدانیم که ارزشهای خانواده آسمانی ما و آن قوم و قبیلهای که به آن تعلق داریم یعنی قبیله محمد و آل محمدﷺ خیلی مهم تر، و ارزش بیشتر و بالاتر است چون به حق، به الله و به کمال مطلق نزدیک تر است.
لذا اگر ما ارتباط با خانواده آسمانی و غیب را اصل و معیارهایمان قرار دهیم، روز به روز اختلافات، درگیری ها، ناراحتی ها، غصه ها، ترس ها و اضطراب ها در وجود ما کمتر می شود. اختلافها کجا ایجاد می شود؟ زمانی ایجاد می شود که ما از یک امر مشترک استفاده نمی کنیم و هر کس می خواهد یک آداب و رسوم، یک اخلاق و یک هنجاری را رعایت بکند که با هنجارهای دیگران منافات دارد.
ما اگر برویم سراغ مهمترین، زیباترین، درست ترین و کامل ترین هنجارهای مان که هنجارهای خانواده آسمانی مان است، این اختلافها برچیده خواهد شد، دلهای ما به هم نزدیکتر می شود و آرامش بیشتری خواهیم داشت. چرا؟ چون مطمئن هستیم که درست عمل می کنیم، وقتی که براساس ارزشهای آسمانی و براساس ارزشهای خانوداه خودمان، اصل و قبیله مشترک مان عمل می کنیم، مطمئن هستیم که درست است.
ممکن است یک خانمی ترک و شوهرش لر باشد یا یک صاحبکاری ترک و زیر دستش اصفهانی باشد ولی وقتی همه براساس یک ارزش مشترک عمل می کنند، هیچ وقت قوم و قبیله و وطنیت و ملیت و چیزهای دیگر در روابط آنها تاثیر گذار نخواهد بود و کفویت های ایمانی مطرح می شود.
در ازدواج هم همین طور است. هر چند از نظر کار کارشناسی، یک کارشناس می گوید سعی کنید با کسی ازدواج کنید که از هر جهت کفویت بیشتری با شما داشته باشد و اگر او از نظر قبیله، کشور، قوم، مذهب، سطح اجتماعی و سطح فرهنگی و ... از هر جهت به شما نزدیکتر باشد در این صورت زندگی بهتری خواهید داشت ولی آن چیزی که بین زن و مرد کفویت کامل می آورد، کفویت ایمانی است.
یک دختر و پسر ممکن است اختلافات زیادی داشته باشند اما اگر پیوندی بین اینها برقرار است که براساس آن پیوند میخواهند با هم ازدواج کنند، بهتر است که براساس کفویت ایمانی و همتا بودن ایمانی باشد یعنی بر اساس اشتراک در خانواده آسمانی باشد. آن موقع است که تفاوت های دیگر آزار دهنده نیست چون قرار نیست که این تفاوتها در زندگی ما اثر بگذارد و عمل کند.
(ما یکی یا دوتا روایت بخوانم از حضرات معصومین اینکه ما چقدر آسمان را باور داریم و از ملاک و میزان های سنجش آسمان چه هست. ما سعی می کنیم در درس ها در هر جلسه ای، در این صد جلسه ای که داشتیم و در دوره های قبلی مان هر جلسه علاوه بر اینکه سعی کردیم اطلاعاتی به شما بدهیم اما سعی کردیم میزان هم دستتان دادیم چون اطلاعات صرف بدرد نمی خورد. باید حتما ملاک و میزان داشته باشید برای رفتارهای خودش، انتخاب هایش، ارتباطها و افکار خودش انسان سعی کند میزان داشته باشد. لذا من هر جلسه سعی میکنم چند دقیقه ای را میزان را حتماً به عزیزان بدهم که بهرحال برای تعیین و تکلیف خیلی کمک میکند).
فرمایشی از وجود مقدس نبی اکرمﷺ است. ایشان در رابطه با اینکه ما چقدر واقعاً آسمان و غیب را قبول کرده ایم و تعلق خود را به خانواده آسمانی مان پذیرفته ایم یا نه، می فرمایند: «أَوْثَقَ عُرَیِّ الإِیمانِ الحُبُّ فِی¨ اللّهِ وَ الْبُغضُ فِی¨ اللّهِ»؛ که فوق العاده فرمایش بلندی است که نمی رسیم همه آن را ما شرحش بدهیم. محکمترین حلقه های ایمان، اینکه واقعا مشخص بشود که کسی به آسمان ایمان دارد و آن را باور کرده، الله و خانوداه آسمانی خود را باور کرده است یا نه چیست؟
چون یک موقعی هست که ما روی فطرت و باورهای خانوادگی، ملی و محلی راجع به خدا، اهل بیت و امام زمان حرفهایی می زنیم اما اینکه یک شخص واقعاً این را باور کرده است یا نه، فقط و فقط زمانی این باور حقیقت دارد که در منش انسان و سبک زندگی او تأثیر بگذارد. سفری می خواهید برود، معلوم می شود که در طول سفر از زمانی که حرکت کرده و در رفت و برگشت، چقدر با خانواده آسمانی اش بوده و چقدر با توهمات و ارزش های خودش سفر کرده است.
یک کیش می خواهد برود، دوبی می خواهد برود، شمال می خواهد برود، یک جنوب یا اینکه ازدواج کند، یک عروسی می خواهد برود، یک جشن می خواهد برود، یک کار اقتصادی می خواهد بکند، یک کار سیاسی می خواهد بکند، یک فعالیت فرهنگی می خواهد بکند، کاملا مشخص می شود که چقدر آسمان در این نوع فعالیت های او دخالت داشته است و چقدر شهوات شخص و توهمات او در نوع انتخابها، رفتار و ارزش هایش دخالت دارد.
حالا حضرت بیان می فرماید که محکمترین حلقه های ایمان چیست. یعنی برای اینکه مشخص بشود شخص دستگیره های مهم و جایگاه مهمی در آسمان دارد و دستش به جایی بند است، باید « الوِلایةُ فِی الله» یعنی ولایت داشته باشد. البته ولایت بحث مبسوطی دارد. ولایت یعنی دوست پذیری، سرپرست گیری و حاکم گیری اش براساس قوانین خدا باشد. حاکم گیری یعنی چه؟ یعنی روشهای سیاسی وقتی کسی می خواهد رای بدهد، با توجه به ارزش های الهی رای بدهد نه ارزشهای طبیعی و دنیایی. وقتی می خواهد یک کار اجتماعی و سیاسی بکند، یک حرکت اجتماعی و سیاسی داشته باشد به حاکمیت دین خدا فکر کند.
این خیلی مهم است. چون یکی از شئون خداوند این است که جدای از اینکه خدای ما است، پادشاه و شاه ما هم هست. خدا در قرآن نگفته است که من فقط خدای شما هستم غیر از این می گوید من شاه شما هستم. «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ* مَلِكِ النَّاسِ». (سوره ناس/آیات 1-2) ملک یعنی چه؟ یعنی شاه. این که خداوند شاه ما است خیلی به اندیشه سیاسی ما و شکل گیری این اندیشه ما کمک می کند. اگر قرار است انسان در مملکتی که خداوند، شاه آن است، فعالیت اجتماعی و سیاسی کند باید با اجازه شاه باشد.
اگر الآن شما بخواهید در کشور یک فعالیتی بکنید باید از دولت مجوز بگیرید و کار قانونی انجام بدهید. اگر کسی هم بخواهد در مملکت خدا، کار اجتماعی و سیاسی بکند، یک کسی بخواهد مدیر یا رئیس بشود، اگر خدا راضی نباشد، باطل است، اعتبار ندارد و قانونی نیست.
لذا حاکمیت را در اسلام به معنای حقیقی فقط خداوند معین می کند که چه کسی حق رهبری و حاکمیت بر مردم را دارد. اینکه در فقه سیاسی شیعه، فقط حاکمیت برای خدا و برای کسی است که خدا معین می کند به همین دلیل است. چون پادشاه خداست و نمی شود که کسی بدون اجازه او یک جایی در یک قسمتی از مملکت خدا بگوید من رئیس شما هستم، این نمی شود و غلط است.
یا خدا باید باشد، یا متخصص معصوم و یا نماینده متخصص معصوم. اینکه کسی بگوید من ولایت فقیه را نمی فهمم، یعنی که او از فهم الله دور است. کسی که الله را بفهمد، ملک بودن خدا را بفهمد، فهم ولایت فقیه بسیار آسان است. چرا برای شیعیان در زمان غیبت غیر از ولی فقیه کسی نمی تواند حاکمیت داشته باشد؟ چون فقط ولی فقیه است که از مجرای معصوم و فقه مورد پذیرش قرار می گیرد. یعنی باید جانشین معصوم باشد، نه یک شخص معمولی و عادی.
باید فقیه جامع الشرایطی باشد که نزدیکترین شخصیت از نظر تخصص، تقوا و مدیریت به معصوم است تا بتواند حجت معصوم بر مردم باشد و مردم بتوانند به او اعتماد کنند. یک کسی که می گوید من ولایت فقیه را نمی فهمم، اساساً روابط خدا با عبد را نمی فهمد. اسم ملک بودن خدا برایش جا نیفتاده است. شما بدون اجازه شاه مملکت، حق ندارید هیچ کاری انجام دهید. پادشاه مملکت خداست، شاه و ملک این کره زمین و همه عالم خداست و علاوه بر اینکه خالق آن است، مدبر و رب آن است، شاه آن هم هست. ملک ناس است.
پادشاه کل مردم کیست؟ خداوند. فقط خداست که تعیین می کند که چه کسی باید بر مردم رهبری داشته باشد. بنابراین رهبری را فقط خدا باید تعیین کند. اگر رهبری به الله انتصاب نداشته باشد، میشود دیکتاتوری و طاغوت. می شود ظلم و حذف مردم. خطرناک میشود.
به قول خود امام خمینی«رحمه الله علیه» اگر ولایت فقیه نباشد، دیکتاتوری میشود. بهترین آدمها هم اگر تحت سرپرستی ولایت فقیه نباشند، دیکتاتوری میکنند و این خطرناک است. پس دقت کنیم که «الوِلایةُ فِی الله» این طور هست.
ولایت زن و شوهر باید تابع ولایت خدا باشد. شوهر برای همسرش یک حدی ولایت دارد، پدر و مادر تا حدی برای فرزند ولایت دارند، مدیر، استاندار، وزیر و رئیس جمهور، تا زمانی ولایت دارند که ولایت آنها با ولایت الله ناسازگار نباشد. قرآن می گوید پدر و مادر خود را اطاعت کنید اما اگر خواستند شما را از حاکمیت الله جدا کنند، حق ندارید اطاعت کنید. «فَلا تُطِعْهُما» (سوره لقمان/آیه 15) ولایت در آنجا دیگر ارزش ندارد.
ولایت گیری و سرپرست گیری باید به اندازه ای باشد که با ولایت الله و با حاکمیت الله ناسازگار نباشد. این یعنی «الوِلایةُ فِی الله». علامت اینکه یک نفر با غیب ارتباط دارد، غیب را پذیرفته و به آن ایمان دارد، این است که هیچگاه سرپرستی کسی را بدون ولایت خدا قبول نمی کند و می گوید من تا زمانی تحت ولایت کسی هستم که بدانم خداوند نیز، ولایت او را قبول دارد. اگر خدا قبول نداشته باشد، من هم زیر بار این ولایت نخواهم رفت و این ولایت را قبول نمی کنم. اگر برای پدر و مادرش حرمت قائل است، به احترام خداست، اصلا کاری به شخص پدر و مادر خودش ندارد. پدر او هر کسی می خواهد باشد، مادرش هر که می خواهد باشد، همین که خدا گفته به پدر و مادرتان احترام بگذارید و نیکی کنید حتی اگر ظالم باشند، بداخلاقی نکنید و نسبت به آنها ادب را رعایت کنید، او اطاعت می کند.
ولایت هرکس، یک زن نسبت به شوهر، یک شوهر نسبت به زن، حقوقی که زن به گردن شوهر دارد و حقوقی که شوهر نسبت به زن دارد تحت حاکمیت الله و ولایت الله معتبر است. چرا مرد نسبت به همسرش یک سلسله وظایف الهی دارد که اگر از آن کوتاهی کند، گرفتار عذاب و بدبختی و خشم خدا می شود؟ چرا شوهر یک سلسله حقوقی گردن زن دارد که اگر زن آنها را رعایت نکند، گرفتار خشم خدا می شود؟ برای اینکه خداوند تعیین رژیم کرده است.
شاه مردم در حکومت خودش رژیم تعیین کرده است که مرد این وظایف را دارد، زن این وظایف را دارد، پسر و دختر این وظایف را دارند، فرزند نسبت به پدر و مادر، برادر نسبت به خواهر، خواهر نسبت به برادر، برادر بزرگتر چه جوری است، برادر کوچکتر چه جوری است، معلم چه جوری است، استاد چه جوری است، شاگرد و ... هر کدام وظایفی برعهده دارند. تمام رژیم رفتاری ما، در قوانین الهی مشخص شده است.
پس این را ما به خاطر چه می پذیریم و نسبت به آن تعهد داریم؟ چون پادشاه، الله، همان که خالق ما، مالک ما و مدبر ما ست، همان هم رژیم های زندگی ما، روابط بین ما و قوانین این روابط را تنظیم کرده است که چه طور باید باشیم. «الوِلایةُ فِی الله» یعنی انسانها، نوع ارتباط هایشان، اطاعت کردن آنها از یکدیگر، در سطح اطاعت یک فرزند از پدر و مادر، اطاعت یک زن از شوهر، در سطح انجام وظایف یک مرد به همسرش، یک شاگرد نسبت به استاد تا بالاتر، تمام اینها تحت ولایت الله معتبر و قانونی است.
لذا حضرت میفرماید: از محکمترین حلقه های ایمان این است که انسان نظام ولایی خودش را با هر کس که می خواهد تنظیم کند (با زن، شوهر، فرزند، با پدرش، با مادرش، با برادرش، با فرماندار، با شهرداری، پلیس، با رئیس جمهور، با مجلس، با دولت، با قوه قضائیه، با ولایت فقیه و...) تمام این مجموعه ولایی و فعالیت های ولائی اش را با ولایت الله تنظیم کند و باید دید که خدا چه می گوید و خدا چی دستور می دهد.
به این می گویند نشانه ایمان. نشانه اینکه شخص با غیب در ارتباط است، غیب را پذیرفته و به آن ایمان آورده است. یعنی ارزشهای الهی، مهمترین ارزشها هستند. «وَ الحُبِّ فِی الله» ، یعنی اینکه انسان دوستی هایش را با دوستی های خدا تنظیم می کند. یعنی اگر قرار است از چیزی یا کسی خوشش بیاید، «وَ البُغضُ فِی الله» یا اگر قرار است از کسی یا چیزی بدش بیاید، روابطش شخصی نیست. از کسی کینه شخصی نمی تواند بگیرد و روابط شخصی با کسی برقرار نمی کند.
علامت اینکه یک نفر ایمان دارد این نیست که بگوید من از مادر شوهرم بدم می آید چون به من بداخلاقی کرده این که روابط حیوانی است. و یا خوشم می آید چون به من خوبی کرده است. به یک حیوان وحشی هم محبت کنید، او از شما خوشش می آید. این جور نیست که میزان خوش آمدن ما از افراد، یا بد آمدن ما از آنها به این است که با ما چقدر هماهنگ هستند. بلکه باید دید آیا شخصا این فرد دوست داشتنی هست یا نه؟ این خیلی مهم است که انسان ملاک حبّ و بغضش را الله قرار بدهد. اگر کسی ملاک حبّ و بغضش را الله و خانواده آسمانی و ارزش های خانواده آسمانی اش قرار داد، دیگر اختلافها کنار می رود، عشق هایی که بین زن و شوهر و بین اعضای خانواده هست، اوج میگیرد، در جامعه فتنه وجود ندارد، جنگی در دنیا نخواهد بود، قتلی در دنیا نیست، آدم کشی نیست، گرانفروشی نیست، احتکار نیست، آزار و اذیت نیست، کلاهبرداری نیست، ظلمی وجود دارد .
وقتی که شما «حب» تان را فی الله و «بغض» تان را فی الله کردید، کره زمین بهشت و گلستان می شود. حالا چه در خانه این طور باشد و چه در فامیل یا در یک مجموعه کاری، همه جا بهشت می شود. اختلافات، گناهان، فضولی ها، تجاوز ها، پچ پچ کردن ها، غیبت کردن ها، بدگوییها و تهدید کردن ها زمانی اتفاق میفتد که پای هوای نفس در میان باشد. یعنی حب فی الله و بغض فی الله نیست.
اگر قرار است از چیزی خوشمان بیاید، باید ببینیم اگر خدا خوشش می آید ما هم خوشمان بیاید، اگر خدا خوشش نمی آید، ما هم همان طور باشیم. یا اگر خدا بدش می آید من هم بدم بیاید و اگر خدا بدش نمی آید من هم بدم نیاید.
تمام بدبختی های انسان که باعث می شود او گرفتار جهنم دنیا و آخرت، غصه های دنیا و آخرت، ننگ دنیا و
آخرت و غمهای دنیا و آخرت بشود آنجایی است که با ارزش های حیوانی رفتار می کند. یعنی خیلی چیزها هست که خدا خوشش می آید اما او خوشش نمی آید و خیلی چیزها هست که خدا بدش می آید، اما او بدش نمی آید. همه بدبختی های ما از اختلاف بین ما و اصل مان بوجود می آید. تمام درگیری ها و گرفتاری ها از این جا شروع می شود. یعنی ما با اصل تنظیم نیستیم.
ببینید وقتی که می گوییم بدنی سالم است. این بدن سالم یک استانداردی دارد، یک تعریف ریاضی و علمی دارد. شما هر چقدر به ملاکهای بدن سالم نزدیک تر بشوید، بدن شما سالم تر، آرام تر و با نشاطتر است. روح هم همین طور است. روح هم مثل بدن یک سلسله قوانین و مقرراتی دارد که هر چه به آن نزدیک تر می شوید، شادتر، آرام تر و قوی تر می گردید. و وقتی با این ملاک فاصله می گیرید اختلاف بیشتر می شود.
یعنی وقتی شما از میزان سلامت کناره می گیرید، هر چقدر که فاصله بگیرید مرض و درد زیاد تر می شود. اگر یک کسی می خواهد به اوج آرامش و شادی برسد باید خودش را و انتخابها، رفتارها، ارتباطات، دوستی ها و دشمنی های خود را با کانون شادی و آرامش تنظیم کند.
شما وقتی چیزی را می خواهید که خدا نمی خواهد، یا چیزی را که خدا می خواهد شما نمی خواهید، از میزان سلامت فاصله می گیرید و از میزان سلامت که فاصله گرفتید، حال خودت بد می شود، حالت که بد شد، حال بقیه را هم خراب می کنید. مجموعه کسانی که این ارزش ها بر آنها حاکم نیست، دور هم که جمع می شوند، یکسره حال همدیگر را خراب می کنند چون جانهایشان از هم جدا می شود.
جان گرگان و سگان از هم جداست/ متحد جان های مـردان خداست
هر چقدر انسانها، اهل سفارش دادن و دستور دادن نباشند، بلکه هر چه را که می خواهند با الله، با میل خدا و خواست او تنظیم کنند، آدم ها با هم همرنگ تر می شوند، چون همه آنها بر اساس یک ارزش، یک جا جمع می شوند، دیگر زن داری براساس مرد سالاری نیست، شوهرداری براساس زنسالاری نیست، دیگر خانواده بر اساس این نیست که مثلا فرض کنید من اگر چهارتا بچه داشتم، من بابا هستم، هر چه گفتم باید گوش کنید. نه. خیلی جاها، پدرها باید جلوی فرزندانشان عقب نشینی کنند. خدا می گوید خیلی جاها پدر یا مادر باید عقب نشینی کنند تا ببینند بچه چه می گویند و حق با بچه است.
نه اینکه من چون پدرم حق با من است، چون شوهرم، چون زن هستم حق با من است، هر چه که بگویم حق با من است یا چون من مادرم حق دارم بگویم عاقت می کنم، شیرم را بهت حرامت می کنم، نفرینت می کنم، اینها همه جهنم درست می کند. ولی اگر ما فکر این بودیم که در این روابط خدا چه می خواهد (روابط زنانشوئی، روابط خانوادگی، روابط اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، تجارت، معامله و ...) دیگر مشکلی پیدا نمی شود.
اگر ببینیم خدا چه چیزی را دوست دارد، آسمان چه می خواهد، قوانین الهی چه چیزی را می پسندند و چه چیزی را نمی پسندند و وقتی که ما همه اش با اینها هماهنگ می شویم، دیگر پائینی ها هیچکدام با هم اختلاف نخواهند داشت و با هم کاملا آرام و شاد هستند، عشق، علاقه و روابط آنها پویا و زیبا می شود. احترام به قوانین خانوادگی اینقدر در بهبود روابط نقش دارد.
حتی یک خانواده کافر را در نظر بگیرید که یک سلسله قوانین در آنها تنظیم شده است، وقتی همه، این قوانین را رعایت کنند، نظم حاکم میشود و دیگر خیلی از اختلافات از بین می رود. در روایت داریم که اگر یک خانواده کافر، دلهایشان را به هم نزدیک کنند، خدا به آنها برکت می دهد، برعکس یک خانواده مومن هر چقدر هم که مومن باشند اما دلهای آنها به هم نزدیک نباشد و با یکدیگر اختلاف داشته باشند، خداوند برکت را از آنها برمی دارد. همدلی اینقدر اهمیت دارد.
مهمترین عامل همدلی این است که ما ملاک هایمان را یکی کنیم و دلهای مان را به سمت آنچه که خدا دوست دارد، ببریم و از همان خوشمان بیاید، اگر قرار است از چیزی متنفر باشیم و بدمان بیاد، ببینیم خدا از چه چیزی بدش می آید، آسمان چه چیزی را نمی پسندد.
قوانین آسمان قوانین کاملی است و براساس محبت ما تنظیم شده است. یادمان نرود که قوانین آسمان به نفع انسان، بر اساس عشق به انسان، رحمت بر انسان و خوشبختی جاودانه انسان تنظیم شده است و بر علیه ما نیست که کسی بخواهد بگوید، قوانین آسمانی ما سخت است یا این قواعد بر علیه ما است، بلکه نه سخت است و نه بر علیه ما.
البته ممکن است که بخش حیوانی ما که می خواهد، بی تربیت و آزاد باشد و هر کاری که دلش می خواهد در زمین بکند، خوشش نیاید که قوانین آسمانی را رعایت کند. می گوید: من کاری ندارم شوهرداری اسلامی چیست، من کاری ندارم زن داری اسلامی چیست، ما اصلا این طوری هستیم، ما ترکها، ما لرها، شیرازی ها و ... این طور هستیم، اینجا کار خراب می شود.
اما اگر کسی گفت ببینیم خدا چه می گوید،من کاری ندارم زن داری اسلامی چیست، من کاری ندارم شوهر داری اسلامی چگونه است، روابط با خانواده همسر باید چگونه باشد، روابط اقتصادی باید چه جوری باشد و وقتی قوانین را کاملا رعایت کنیم، دیگر اختلافی وجود نخواهد داشت، دلها به هم نزدیک می شود، جامعه زود رشد می کند و خیر و برکت در این جامعه وارد می شود.
لذا علامت اینکه یک نفر بداند چقدر به ملاک سلامتی نزدیک هست، به بهشت و خانواده آسمانی خود نزدیک است این است که ببیند از قوانین الهی که در قرآن یا در آموزه های معنوی، در رساله و در اخلاقیاتی که اهل بیت دارند و در فقه، چیزی را پیدا می کند که از آن خوشش نیاید. اگر از چیزی خوشش نیامد، فاصله پیدا می کند. همانجا جهنم تو می شود. هر چیزی را که خدا دوست دارد اما تو دوست نداری، یعنی اینکه تو با خدا هماهنگ نیستی. یعنی با حق (یکی از اسامی الله، حق است) هماهنگ نیستی. حق یعنی چه؟ یعنی ثابت و سزاوار، آن چیزی که درست و شایسته است. به شایسته ترین چیز، میگویند «حق». یعنی آنچه که باید باشد. وقتی که شما با حق سازگاری ندارید، میل، سلیقه و طبع شما آن را نمیپذیرد، پس جهنم دارید. لذا آنجایی که هماهنگ نیستید، در حرکت به سمت ابدیت حتما تاثیر می گذارد.
شما وقتی موتور اتومبیل کاملا تنظیم نباشد یا لاستیک با بادش هماهنگ نباشد، یک جایی کار دست راننده می دهد. اگر این قضیه در پرواز اتفاق بیفتد، خیلی خطرناک تر می شود، اگر موتور هواپیمایی تنظیم نباشد، سقوط می کند و منجر به نابودی می شود.
اگر انسان هم با خدا در بیفتد، قوانین الهی را قبول نداشته باشد و بگوید من این بخش اسلام یا آن بخش آن را قبول ندارم ، با اینکه نص قرآن است، می گوید قبول ندارم، فرمایش و صریح معصوم است، می گوید قبول ندارم، حکم شرع و رساله است می گوید قبول ندارم. به محض اینکه بگویید قبول ندارم یک در مهمی از در جهنم به روی خودت باز می کنی.
انسان باید سعی کند، روز به روز علاقه هایش را به علائق الهی و محبوب های الهی نزدیک کند و تنفرهایش را هم با چیزهای که متنفر است تنظیم کند. از جهنم و مظاهر آن بدش بیاید و بهشت و مظاهر آن را دوست داشته باشد. اگر یک چیزی در شرع است و تو گفتی «اَه اَه اَه» این ظاهر قضیه است اما بعد از آن برای انسان ماجراها دارد. خدا می گوید مگر من حکم ناحق دادم که تو ایستادی از من ایراد گرفتی، چرا فلان دستوری که دادم را « اَه» گفتی؟
یک موقع هست که یک کسی می گوید: «به به» می گوید. به خدا می گوید «به به» دستور تو را قبول دارم خدایا من حکم تو را قول دارم، دستور خوبیست، خدایا من تنبل هستم، با تو دعوایی ندارم، این حق و درست است و به کسی هم «اَه اَه» نمی گویم. اگر هم کسی به آن عمل کرد، اما زور خودم به انجامش نمی رسد. این شخص فقط به خاطر تنبلی اش عذاب می شود. اما اگر کسی خودش نتوانست انجام دهد و زورش نرسید و به بقیه هم گفت «اَه اَه» این خیلی خطرناک است.
حالا برای اینکه این قضیه خوب جا بیفتد از امام صادق «علیه السلام» روایتی بخوانم خیلی مهم است. (صلواتی ختم بفرمائید) خیلی مهم است. خواهش می کنم این را یادداشت کنید یا خوب بسپارید. میزان خیلی مهمی است. در تمام مسائل اجتماعی، مسائل سیاسی، مسائل خانوادگی، مسائل حقوقی، مسائل فرهنگی، مسائل هنری، تجارت، کار و ... همه جا به کار شما می آید. برای اینکه مسئله خیلی مهم است عربی اش را برایتان بخوانم. «لَو أنَّ العِبادَ وَصَفوا الحقَّ و عَمِلوا بهِ و لَم تُعْقَدْ قُلوبُهُم على أنَّهُ الحقُّ ما انْتَفَعوا». اگر بندگان خدا، حق را توصیف کنند و به آن عمل نمایند اما دلهایشان به حق بودن آن اعتقاد نداشته باشد، سودی نبرده اند. اگر بندگان خدا، حق را توصیف کنند، بگویند این چیز حقی است، بهشت این طوری است، جهنم این طوری است، خدا این طور گفته، پیامبر این طور گفته، این حلال است، این حرام است. «و عَمِلوا بهِ» و به آن عمل کنند، یعنی هم توصیف و هم عمل کنند، با یکدیگر که صحبت می کنند بگویند مثلا خدا گفته حجاب، نماز، روزه، خمس، خدا گفته زکات، خدا گفته جهاد، خدا گفته ولایت و ... و به آن عمل هم کنند. «و لَم تُعْقَدْ قُلوبُهُم على أنَّهُ الحقُّ ما انْتَفَعوا» چی شد؟ آدم دین خدا را بیان کرده و عمل هم بکنند. دقت کنید مثلا رساله را ببینند و بگویند در رساله این طور نوشته، امام این جوری گفته یا قرآن این را گفته، ما هم به همان عمل می کنیم، این کافی نخواهد بود. امام صادق (علیهالسلام) می فرماید این کافی نیست، به درد نمی خورد، این شخص از جهنم نجات پیدا نمی کند.
میفرماید: «و لَم تُعْقَدْ قُلوبُهُم»؛ اما قلبا اعتقاد نداشته باشد که این حق است. (درست است که خدا گفته، اما این عین حق است. باید قلبا بپذیرد که این از همه قشنگتر است) اگر اعتقاد نداشته باشد که این دستوری را که دارد به آن عمل می کند از همه قشنگتر و بهتر است و قلبش قبول نداشته باشد «ما انْتَفَعوا»؛ سودی نمی برد، فایده ندارد. « ما انْتَفَعوا» یعنی چه؟ بگذارید بهتون بگم «ما انْتَفَعوا» یعنی چی که سودی نمی برند؟
گفتیم رابطه دنیا با آخرت مثل رابطه رحم مادر با دنیاست. اگر جنین سالم باشد چه چیزی را با خودش می آورد؟ آن چیزی را که به درد دنیا می خورد. چشم متناسب با دنیا، قلب، صورت و اعضاء متناسب با دنیا می آورد.
اینکه می گوید «ما انْتَفَعوا»، یعنی با خودش از رحم دنیا به آخرت نمیبرد و فایده ای ندارد. در «لَم تُعْقَدْ»، عقد یعنی چه؟ یعنی عقد، گره. (اینکه می گویند دختر و پسر عقد کردهاند یعنی چکار کردند؟ یعنی بینشان پیوند برقرار شده است). وقتی که چیزی در قلب پیوند نخورد به قلب نمیچسبد. آنچه که از رحم دنیا وارد برزخ می شود قلب است. وقتی که شما با احکام شایسته الهی پیوندی ندارید، به آن عمل کردید اما آن را قبول ندارید و نمی پسندید، به شما نمی چسبد. برای همین مؤمن اگر گناه بکند اما از گناه متنفر باشد، این گناه به او نمی چسبد و اصلا فرشته ها آن را نمی نویسند. چرا؟ چون قلبا از گناه بدش می آمده. تحت تاثیر یک عامل، گناهی را مرتکب شده ولی چون قلباً از آن گناه متنفر بوده، خداوند به فرشته ها می گوید که گناه او را ثبت نکنند.
همان طور که خدا می گوید، اگر یک کسی گناه کرد و از گناه متنفر بود، برایش نمی نویسم ، گناهکار می گوید: خدایا من خودم می دانم که این کار خیلی کثیف و زشت است. خدایا من می دانم به خاطر این کار تو حق داری مرا به خاطر این گناه عذاب کنی. خدا هم می گوید اگر کسی پذیرفت که من حق دارم او را عذاب کنم، چون عذابش نمی کنم؛ چون متنفر از این گناه است. با پررویی نرفته گناهی را انجام بدهد. می گویند: چادرت را در بیاور، روسری ات دربیاور، موسیقی گوش کن و ... اصلا هم گناه ندارد. آن آخوند احمقی که (انشاء الله ازماهواره پخش بشود که بشنود من بهش می گویم احمق) آدم لجنی که می گوید در کجای قرآن آمده است که مشروب حرام است؟ کجا گفته که حجاب و اجب است؟ او رسیده به جائی که حکم خدا را وصف حق نمی کند.
هفده آیه راجع به حجاب در قرآن داریم. تعیین حدود روابط زن و مرد در قرآن تصریح شده است. به حرمت شراب تصریح شده است ولی می گوید نه. یک موقع هست که کسی می گوید، می دانم که شراب خواری کار حرام است، خلاصه یک غلطی کردم و خوردم، این شخص ترس دارد، ناراحتی دارد و به خاطر گناهی که کرده خوابش نمی برد و مدتها ذهنش درگیر است که اشتباه کرده و گناهی مرتکب شده است. خدا می گوید این اصلا به قلبش نچسبیده است. چون این شخص قبول دارد که کار او زشت بوده و با انجام آن مستحق عذاب است پس او را می بخشد.
اما خدا نکند که یک نفر با پررویی بگوید این اصلا حق نیست، درست نیست، من اصلا خمس نمی دهم، اصلا
اعتقاد به خمس ندارم، زکات چیست، حجاب چیست، دلت سالم و پاک باشد. مثلاً یک خانمی می گوید من بی حجابم می دانم که گناه است و معصیت دارد، خدا هم با او کنار می آید.
ولی اینکه یک کسی بگوید اصلاً حجاب نیست، نماز چیه؟ دلت پاک باشد، نماز نیست، نماز یعنی همین دعا بخوانی کافیست و اگر انسان بیفتد به انکار و به اینکه چیزی را که حق است رد بکند، یا بیفتد به شک این خیلی خطرناک است. اگر یک کسی به شک افتاد، باید سریع شک خود را برطرف کند، از یک کارشناس سوال کند چهارتا کتابی بخواند. شک شروع کفر است. ضمن اینکه شک شروع ایمان هم هست. شک خوب است به شرطی که شخص دنبال آن برود و خود را از شک دربیاورد. تردید خوب است، مقدمه یقین است اما به شرطی که با یک کارشناس نه با مردمی که از سرشان نمی شود صحبت بشود و برطرف گردد.
اگر چشم شما درد بگیرد که پیش پروفسور مغز و اعصاب نمی روید این یعنی حماقت. با اینکه او پروفسور است، این کار احمقانه است. چشم شما که درد می گیرد پیش چشم پزشک می روید. سوال عقیدتی هم که دارید باید نزد یک متخصص کلام بروید نه هر روحانی و هر عالمی. هر کس که عمامه سرش باشد متخصص نیست. ممکن است دوره عمومی را گذرانده باشد اما باید ببینید تخصصش چیست. ممکن است روحانی باشد کارشناس تاریخ باشد و کارشناس فلسفه و کلام نباشد. باید آخوندی که رشته اش این است. بگوید من یک عالمی..
الان سایت هم زدند. شما سوالتان در اینترنت بزنید متخصص خودش سوالت را جواب می دهد. مثل سوالات پزشکی که همه پزشکان جواب می دهند.
از کارشناس سوال کنید، به بابات و ننه ات نگو، به دکتر و مهندس نگویید، اینها که کارشناس نیستند که بحث را پیش اینها مطرح کنید. به هر حال اگر شک کردید باید بروید و توسط کارشناس آن را برطرف نمایید.
انکار خیلی خطرناک است، انسان بیفتد به انکار دین خدا در حالیکه خدا گفته است حق است. حضرت می فرماید، اگر بگویی خدا گفته، من هم عمل می کنم، ولی در دلت قبولش نداشته باشی، چون به جان تو نچسبیده است، فایده ای ندارد.
برای همین است که خیلی از زنهایی که حجاب دارند، روز قیامت بی حجاب محشور می شود، به عنوان زنی که اصلا حجاب را رعایت نکرده است محشور می شوند چون چادر، روسری و مقنعه را به خودش چسبانده و یک عمر گرمای آن را تحمل کرده است ولی از این حجاب متنفر بوده است. این شخص اصلا حجاب به قلبش نچسبیده، حیا و دستور خدا به قلب او نچسبیده و هیچ فایده ای برای او نداشته است. یک عمر نماز خوانده ولی از آن متنفر بوده، روزه گرفته و خمس داده فقط به خاطر اینکه خدا گفته است.
(یک کسی می خواست تا خمس مالش را بدهد، ولی خمس را قبول ندارم، هنوز میگم قبول ندارم، ولی چون می خواهم به حج بروم بالاخره در رساله گفته که اگر مالم پاک نباشد، حجم بدرد نمی خورد، این الان خمسش را می دهد. پولش را هم می دهد ولی به درد نمی خورد. نه خمس او و نه حجش به درد می خورد چون به آن اعتقاد ندارد).
اگر قلب شما گناه را نپذیرفت، خدا نمی گذارد که آلوده بشوی، خدا برات گناه هم نمی نویسد، عذابت هم نمی کند. اگر حق را هم قلبت نپذیرفت، اگر عمل کردی هیچ فایده ای ندارد. «ما انْتَفَعوا» یعنی این. یعنی هیچ سودی ندارد، فایده ندارد. اگر نماز میخوانید باید بگویید که این قشنگترین چیزی بوده که خدا گفته است. اگر هم شک دارید باید تحقیق کنید و تا به پسند نرسیدی تحقیق و مطالعات را ادامه بدهید و با یک کارشناس صحبت کنید.
خدا می گوید من هیچ چیز را برای شما نفرستادم مگر اینکه قشنگ ترین و ساده ترین چیزها بوده است «يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ» (سوره بقره/آیه 185) من هر دستوری را که فرستاده ام برای آسایش شما بوده است. اگر کسی گفت دستورات خدا دستورات سختی است، معلوم است که این آدم نیست و بخش حیوانی او درباره خدا اظهار نظر می کند. بخش انسانی او خوابیده و تعطیل است. کافر است و مطلقا در جهنم بخش حیوانی خود ذوب شده است.
چرا ما نمی توانیم با اهل بیت پرواز کنیم؟ چرا دعاهای ما به اجابت نمی رسد؟ دعا می کنیم اما فایده ای ندارد. برای اینکه در دلمان یک عالمه شک و تردید، یک عالمه کفر و انکار در مورد خدا و آسمان در دلمان وجود دارد. می گوییم یا الله، یا امام رضا یعنی هزارتا شک و تردید و کفر در وجودمان است. خب به این ترتیب چه می خواهد بشود؟ این نماز به کجا می خواهد برسد؟
باید باطن ما اینها را بپذیرد و بگوید به به این بهترین چیزی بوده که خدا می توانست به ما بدهد. اگر حجاب را رعایت می کنید، باید با افتخار و با عزت باشد نه با زور. اگر نماز می خوانید، روزه می گیرید، جهاد می روید، صدقه می دهید و انفاق می کنید با کراهت اینها را نکن. چون وقتی که نسبت به اینها کراهت داری، قلبت آن را نمی پذیرد. عمل را انجام می دهید، زحمتش را می کشی، اما هیچ فایده ای برای شما ندارد.
اینکه حضرت علی «علیه السلام» می فرماید: چه بسیار روزه داری که جز گرسنگی و تشنگی هیچ بهره ای نمی برد به این دلیل است که با اینکه روزه می گیرد ولی اعتقادی به آن ندارد. می گوید این دیگر چیست که من باید 30 روز صبح تا شب گرسنه و تشنه باشم. این روزه داری فایده ای ندارد.
مواظب باشید مهمتر از اینکه ما به دستورات خداوند عمل کنیم این است که دل ما خدا را بپذیرد. دل ما صید و شکار خدا و خانواده آسمانی مان بشود. خیلی ها به اهل بیت «علیه السلام» به به و چه چه می کنند، ابراز علاقه و ادب می کنند اما غیر اهل بیت را بیشتر از اهل بیت دوست دارند. خیلی آدمهای خطرناکی هستند. یعنی دیگران را به خانواده آسمانی خودشان ترجیح می دهند.
قوانین خدا را هم خیلی رعایت می کنند اما قوانین غربی و شرقی و قوانینی را که از طرف غیر معصوم آمده است، بیشتر ترجیح می دهند. فرهنگ و سبک زندگی غیر سبک زندگی خدا را بیشتر دوست دارند و این خیلی خطرناک است. یک عمر سبک زندگی خدا و سبک زندگی الهی را رعایت می کند اما در حقیقت در قلبش عشق و حبّ سبک زندگی غیر الهی وجود دارد.
مثلاً خوش به حال این وری ها، خوش به حال اون وری ها و تا ه نفهمیدی خوش به حال خود شماست، اصلا با خانواده تان قهر هستید و هنوز با بهشت خیلی فاصله دارید. قرآن چه گفت؟ «وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً» (سوره بقره/آیه 138) چه رنگی از رنگ خدا قشنگتر و بهتر است؟ تا وقتی که رنگ خدا و دستورات خدا قشنگترین رنگ برای تو نباشد، فایده ای ندارد.
رنگهای خدا همان دستورات خداست، با دستورات خود ما را به رنگ خودش درمی آورد، مثل اعلی می شویم، شبیه به حق تعالی می شویم و با رنگهایی که خدا می زند به حق تعالی تقرب پیدا می کنیم ، نماز یک رنگ، حجاب یک رنگ، روزه یک رنگ خدائیست، خمس یک رنگ و اخلاقیات رنگهای خدایی هستند. کریم بودن، جواد بودن، غفور بودن، عفو بودن رنگهای خدا هستند.
اگر یک کسی قبول نکند، مثلا یک کسی را ببخشد اما در دلش بگوید، خدا گیر داده که این را ببخشم، من
هم این کار را می کنم، این فایده ای ندارد. باید بگوید خدا خیلی زیبا گفته است که باید ببخشم، چقدر خوب
شد که او را بخشیدم.
در وجود ما یک عالمه شک و کفر و آشغال هست، در حالیکه رعایت هم می کنیم. این دیگر خیلی بد است، هم رعایت می کنیم، هم نق می زنیم. خدا روز قیامت به ما می گوید: تو رعایت کردی ولی همه اش به من شک داشتی، تو رعایت کردی ولی من دائم برات زیر سوال بودم، رعایت کردی ولی قوانین غیر ما را به قوانین ما ترجیح می دادی و دلت برای جاهای دیگر له له می زد. یعنی شخص دلش لک می زند که موسیقی حرام گوش کند و نمی فهمد که این به ضررش است، از آن متنفر نیست، عاشق بی حجابی، رقص، بدحجابی، عیاشی، الواتی، مشروب خوری، بی بندو باری و ... است. بی بند و باری نمی کند ولی عشق آن را دارد. به این فکر می کند که می شود که این بند یک جایی باز شود.
یک رگه اش را به شما بگویم ولی بد هست که بگم. ولی در ماها هست و آن این است که مثلا نماز چهار رکعتی اش دو رکعت میشود، خوشحال است، یعنی اگر می شد صفر رکعت خیلی خوشحال تر می شد. اگر می گفتند زمانیکه مسافر هستید اصلا نماز نخوانید، اگر بیست و چهار ساعت مسافرت رفتید اصلاً 48 ساعت نماز نخوانید. خیلی خوشحال تر بودی. وقتی هم که به خانه برگشتید، دو روز هم در خانه نماز نخوانید، خیلی شاد تر می شدیم. این نشان می دهد که ما هنوز با نماز کنار نیامده ایم.
(یک خانم دکتر روانشناس از خارج کشور نامه ای برام نوشته بود و می گفت. استاد من تمام غصه ام این است که ایامی که عذر شرعی دارم سهم من از خدا کم می شود، چطور می توانم این سهم را از خدا بگیرم؟ بارک الله. آیا به ما زنها ظلم نشده است؟ این شخص می گوید چرا مردها باید بتوانند همه اش با خدا حرف بزنند و ما باید یک مقداری محروم باشیم؟ براش نوشتم: نه! خداوند به شما دستور داده است که اگر واقعا عاشق خدا هستید، در همان ساعت ها روی سجاده بنشینید و عبادت کنید و حتی قرآن هم می توانید بخوانید. اینکه می گویند مکروه است یعنی ثوابش کمتر است. نه اینکه نخوانید بهتر است. بنشینید عبادت کنید، قرآن بخوانید، ذکر بگوئید. نماز هم «ذکر» است. شما وقتی که ذکر بگوئی با نماز چه فرقی دارد البته در آن ایام. چقدر این خانم فهمیده است، او نماز را فهمیده که چیست. از نماز بدش نمی آید، بلکه لذت می برد. می گوید نماز حق است، روزه حق است. جان ماه رمضان می آید.
تا وقتی که دل ما نسبت به حق و به دستورات حق به صلح نرسیده باشد، هیچ چیز آن به ما نمی چسبد و هیچ چیزش با خودمان نمی بریم. این مهم نیست که ما چقدر به دستورات عمل می کنیم، مهم این است که چقدر شیفته حق و دستورات آن هستیم. چقدر خدا را واقعا خدا می دانیم. چقدر قوانین الهی را دوست داریم، می پسندیم و چقدر به دل ما چسبیده است. اگر این طور بود که خیلی برد کرده ایم. یک کسی تا صدای اذان را می شنود، دلش با این صدا می رود و از آن کیف می برد. اسم اهل بیت (علیهم السلام) را که می شنود، کیف می کند.
بعضی ها از طرفی می گویند، اهلبیت بسیار انسانهای خوبی هستند بعد که می گویی اسم پسر یا دخترت را از اسامی اهل بیت، انبیاء، خانواده آسمانی و اولیاء الهی انتخاب کن، می بینی بدش می آید. وقتی اسم آسمانی را به او پیشنهاد می دهی به قلبش نمی چسبد. چون مریض است و این خطرناک است.
گاهی وقتها اسامی حیوانات را روی فرزندانشان می گذارند ولی بهش می چسبد. ببینید در سبک زندگی، نوع لباس پوشیدن، کار اقتصادی، کار ،سیاسی، کار تجاری، فرهنگی، و اجتماعی، کار هنری چه چیزی به دل شما می چسبد. یک میزان خیلی مهم داریم: حب و بغض. ببین چه چیزی به تو می چسبد، اگر رنگ خداست که مبارک است. اگر نیست خطرناک است و اگر این به دلت چسبید در قیامت باید با جهنم آن را از قلبت جدا کنند. می گویند یک چیزهای اضافه از باطل به او چسبیده، عاشق این چیزها بوده است.
عاشق هر چیزی که باشید به دل شما می چسبد. مواظب باشید از چیزی خوشتان نیاید که خدا خوشش نمی آید چون اگر به دلت بچسبد بعدا با فشار قبر، با عذاب، با آتش آنجا و با چنگالهای اژدهای آنجا باید از قلبت بکنند و بیرون بیاورند.
بهتر است انسان خودش هر چیزی را که خدا خوشش نمیآید و هر چیزی را که حق نیست زودتر از دل خودش بکند و محبت ها و نظام حب و بغضی ادش را تنظیم کند، تا این تنظیم نشود ما نمی توانیم با غیب و آسمان ارتباط داشته باشیم. علامت ارتباط یک شخص با آسمان این است که از آسمان و غیب خوشش بیاید.
وقتی که شما از ارزش های غیبی خوشتان نمی آید، چه طور می توانید به آنجا پرواز کنید. مثل اینکه بخواهید به یک مسافرت بروید که از آن بدتان بیاید، وقتی هم که بروید فایده ای ندارد. پس اگر ما هم بخواهیم پیش خانواده آسمانی و به آسمان برویم و زودتر این ارتباط برقرار شود، تنظیم چی شد؟ باید اول عاشق آسمان بشویم، از آسمان خوشتان بیاید، از خانواده آسمانی تان لذت ببرید، عاشق آنها و ارزش های آنها باشید تا ببینید این ارتباط چقدر سبک، چقدر شیرین و چقدر بی درسر می شود و دیگر سختی ندارد.
خدایا به حق محمّد و آل محمّد به ما حبّ فی الله و بغض فی الله به ما عطا بفرما
«والحمدللهِ رَبِّ العالمین وَ صَلَّی الله عَلَی مُحمدٍ وَ آل مُحَمّد»