جلسه 132 - خانواده آسمانی
شماره جلسه
132
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1391
ماه
5
روز
26
متن کامل (خام) ‌ جلسه 132 - خانواده آسمانی

خانواده آسمانی (132) 26/5/1391

اعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ/ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ/ الْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطاهِرینَ وَ لَعنَتُ اللهِ عَلَی أعدائِهم أجمَعین مِنَ الان إلی قیامِ یَومِ الدّین».

خب بحث مان درباره ارتباط با خانواده آسمانی به اینجا رسید که میزان قدرت این ارتباط و میزان بهره مندی ما از این ارتباط و اینکه این ارتباط واقعاً در زندگی ما نقش داشته باشد، به این بستگی دارد که ما خودمان این ارتباط را چگونه تنظیم کنیم. ارتباط ما با عالم غیب، با خانواده آسمانی مان چگونه باشد و این به فضای دل انسان مربوط است که انسان در دل خودش معصومین (علیهم السلام) را چگونه می پذیرد. باور اینکه من فرزند اهل بیت هستم خیلی اهمیت دارد. ایمان آوردن به اینکه من فرزند اهل بیت هستم.

همانطور که شما ایمان دارید فرزند پدر و مادرتان هستید، همسر همسرتون هستید، خواهر خواهرتون یا خواهر برادرتون هستید، اینها را انسان به رسمیت می شناسد. نسبت هایی را به رسمیت داشته باشد. اگر این نسبت را در مورد اهل بیت نیز به رسمیت بشناسید، ارتباط خودش را به عنوان فرزند اهل بیت بپذیرید، آن موقع است منشاء بسیاری از قدرتها، خیرات و برکات در زندگی انسان می شود. مهمترین اثرش این است که انسان هیچ وقت تنها نیست و بی کس و کار نیست، بی اساس و بیریشه نیست، همیشه حامی دارد، همیشه کسی بالای سرش هست، همیشه قشنگ ترین، شیرین ترین و لذت بخش ترین ارتباطات را دارد. و چون از یک شرافت بسیار بزرگی این ارتباط برخوردار است. انسان دیگر بوسیله چیزهای کوچک تحقیر نمی شود.

چون این قاعده را به انحاء مختلف گفتم. یکبار دیگر هم می گویم، آن این است که اینکه قیمت انسان

به اندازه آن چیزی است که می تواند دل انسان را بلرزاند و می تواند انسان را شاد یا ناراحت کند. اینکه شما بدانید در کدام فضا هستید، بسته به این است که محرک و مشوّق تان چی هست. از بین این پنج معشوقی که داریم (معشوق های حسی، خیالی، وهمی، عقلی و فوق عقلی) کدامیک می باشد. معصومین در کدام بخش جای دارند؟ معشوق های فوق عقلانی. این نشان می دهد که اگر انسان این رابطه به رسمیت بشناسد و با الله تبارک و تعالی و مظاهر الله این ارتباط را جدی بگیرد به خاطر علوش (چون در عالیترین درجه قرار دارد) و به خاطر شرافتش، آنقدر این ارضا کامل صورت می گیرد که انسان نسبت به پائین، احساس حقارت، کوچکی، احساس از دست دادن و فقدان ندارد. چون همیشه صد را دارد. چون که صد آمد نود هم پیش ماست.

لذا فهم اینکه چرا زینب کبری (سلام الله علیها) با آن همه مصائب می گوید: «وَ ما رَأَیتُ الّا جَمیلاً» راحت است. چرا قرآن می گوید: وقتی که مؤمن با مشکل روبرو می شود، با یک سختی در زندگیش روبرو می شود نمی تواند او را مچاله اش کند، نمی تواند ببردش، نمی تواند احساس کوچکی، تحقیر، بی پناهی و بی وسیله درش ایجاد بکند. چرا؟ خود خدا می گوید: اینها چون شرافت خودشان را می شناسند، قیمت خودشان دستشون هست، به محض اینکه با مصیبتی روبرو می شوند، قیمت دستشان می آید.

شما نگاه کنید، یک آدمی که وضع مالی خیلی خوبی دارد، حالا در خانه اش مهمانی برقرار کرده، چهارتا ظروف هم بشکند، اصلا شخصیت این آدم، طبع این آدم و مناعت این آدم اجازه نمی دهد که برای شکسته شدن چهار ظرف، جار و جنجال راه بیاندازد یا ناراحت شود. می گوید چیزی نیست، جمع می کند می اندازد سطل اشغال.

وقتی شخصیت کسی شرافتاً پست نباشد، اصطلاحاض پست فطرت می گویند، یعنی روحاً آدم پستی نباشد. تعلقات خودش را به خانواده آسمانی و الله بشناسد، حتی اگر پست فطرت ترین آدمها باشد، دیگر بزرگ می شود و دیگر پست فطرت نیست. یعنی دیگر قیمتش بالاست. وقتی قیمت و شأن بالا باشد خودش را حیف می داند .خودش را بزرگ می بیند. وقتی بزرگ دید دیگر برای چیزهای کوچک داد و قال راه نمی اندازد.

شما نگاه بکنید از جنبه روانی و عرفانی این قضیه چقدر مهم است. که اینها تا وقتی به یک مشکلی ، یک مصیبتی در زندگی برخورد می کنند «الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ» آن که می تواند اینها را نجات بدهد، انتصاب شخصیتشان است یعنی قیمت شان دستشان است «قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ» (سوره بقره/آیه 156) یعنی متوجه هستند که من مال خدا هستم، من مال اهل بیت هستم، وقتی این انتصاب را قلباً باور کرده باشد، شنیدنش یک مسئله است، گفتنش یک مسئله است، باور کردنش یک چیز دیگر است. این انتصاب باید باور بشود. اینکه ما روی این درس خیلی تمرکز داریم هی داریم می رویم می آییم برای اینکه باورمان بشود انشاءالله. اگر این مسئله باورش بشود، قلب انسان برای همیشه در یک وادی امن می رود. یعنی انسان یک جایی دلش را می گذارد که هیچ چیز نمی تواند به این دل صدمه بزند و دل دیگر آسیب پذیر نیست.

از احساس بدبختی ها، پوچی ها، حساسیت ها، زودرنجی ها، عصبانی شدنها و کارهای غیر متعادل در امان قرار می گیرد. از غم ها در امان قرار می گیرد و ترسها در امان قرار می گیرد. دیگر نه اضطراب به سراغش می آید، نه دیگر غم به سراغش می آید. چون قیمت و شخصیتش را می شناسد و دلش به یک جایی محکم است. به جایی که آنقدر علو دارد که دست فرشته ها هم به راحتی به آن نمیرسد چه بخواهد بخشهای پایینی بهش برسد. این را توجه کنید.

در داستان معراج پیامبرﷺ داریم که جبرئیل از یک جایی دیگر نمی توانست با پیامبر همراه باشد، این مسئله حقیقت انسان را بیان می کند که انسان یک خلوت هایی با خدا دارد یا می تواند با اهل بیت داشته باشد که آنجا دیگر راه برای هیچ کس وجود ندارد. بنابراین این فقط بسته به این است که شما چقدر این حقیقت فطری خودتان را که خدا با زبانهای مختلف دارد بیان می کند، باورش کنید. که آقا واقعا باور کند که من از آل محمدﷺ هستم.

وقتی این باور شد انسان خیلی به قدرت، به شادی، به آرامش و نشاط می رسد. نه مریضی می تواند او را از پا بیاندازد (ممکن است که درد داشته باشد و از لحاظ جسمی ناتوان شود اما اصلا به گرفتاری نمی افتد، به غصه نمی افتد، به ای کاش نمی افتد، ممکن است مریضی شخص را معلول کند، و بهش آسیب برساند اما روحاً او شاد و آرام است) به هیچ وجه نمیتواند. نه مریضی، نه بی کسی، نه بیوفایی، نه مشکلات زندگی و نه هیچ چیز دیگری نمیتواند او را مچاله کند. چون او اوج گرفته است و به جایی خودش را بسته که از عالیترین درجات برخوردار است. روی این باید هی ما باید کار کنیم و باورمان بشود. وقتی این علو را باور کردی، دانستن، یک مسئله است و اینکه به آن برسیم باورش کنیم و به آن ایمان بیاوریم یعنی رسیده باشی یک مسئله دیگر است. وقتی خودت را می رسانی دیگر آن پیوند برقراره و قدرت برقرار است. این را خوب توجه کنید.

پس فضای غیب فقط محارم را راه می دهد، و یک کسی با غیب محرم نشود و غیب او را به

محرمیت و به رسمیت نشناسد، در را به رویش باز نمی کند. ما این محرمیت را باید خودمان ایجاد بکنیم. ذاتا با ما غیب این محرمیت را داریم ولی باید این پیوند برقرار بشود، غیب مثل یک زن عفیف و پاکدامن است که جز برای محارم خودش کشف حجاب نمیکند که آن محارم هم طبقه بندی شده هستند. یک زنی که اهل حیاست جز برای محارم کشف حجاب نمی کند آن هم محارم طبقه بندی شده است: پدر یک جور، برادر یک جور، همسر یک جوری، عمو یک جوری، دایی یک جوری، عرض کنم خدمتتان خواهر یک جوری، خواهر زاده یک جوری. محارم طبقه بندی شده اند. یک زن عفیف و پاکدامن، یک زنی که اهل حیاست، جز با محارم کشف حجاب نمی کند. آن هم با طبقه بندی غیب هم همین طور است.

به غیب بسته به این است که شما چه نوع ارتباطی و با چه زاویه وجودی بخواهید با آن برقرار کنید. خودتان را چی معرفی کنی، چه شأنی برای خودت قائل باشی. هر شأنی برای خودتان نسبت به غیب قائل باشید، غیب به همان میزان کشف حجاب میکند و با تو ارتباط برقرار میکند. پس این تو هستی که باید تصمیم بگیری که با امام زمان (علیه السلام) چه کار می خواهی بکنی! الان وجود مقدس امام زمان (علیه السلام) چه طور رفتار کنید؟ می خواهی به عنوان یک شیعه، یک مسلمانی که دوستش دارید، می خواهی به عنوان یک پیرو صرفاً، میخواهی به عنوان یک سرباز یا از آن قشنگ تر می خواهی به عنوان یک فرزند با او ارتباط برقرار کنی؟ فرزندان هم مراتبی دارند، این تو هستی که باید تعیین کنی که الآن می خواهید با امام زمان «علیه السلام» با چه هویتی ارتباط برقرار کنید. اگر این را باور کردید.. بعد باید ازت عمل ببیند.

یعنی باید ببیند شما واقعا نسبت به این چیزی که الآن برای خودتان نسبت به طرف مقابل قائل

هستید، داری تلاش و عمل می کنی. یعنی می بینند که تو داری این فضا را نشان می دهی. تا طرف بداند که می تواند روی شما حساب بکند، بعد راه را باز می کند. تا وقتی که نتوانید این محرمیت و این ارتباط را اثباتش کنید، در هم چنان بسته است.

ما در مقام ادعا خیلی حرف می زنیم، دعا می کنیم که ما را از سربازان حضرت، از فرزندان حضرت قراربده، آنها هم قبول دارند خیلی هم از این دعاها خوششان می آید تا این جا چیز مشکلی نیست. اما خب بعدا در عمل و در سبک زندگی معلوم میشود که شما سبک زندگیتان را چه جور با آسمان تنظیم کرده اید، این را دیگر تو نمی توانی ادعا کنید، حرفش را بزنید یا شعارش را بدهید. سبک زندگی ات، نوع برنامه ریزی روزانه، انتخابها، ارتباطها، رفتار و افکارت و سبک زندگی ات می گوید که تو با آسمان و غیب چه نسبتی دارید.

اینکه انسان یک بار به حرم برود و یک جایی گریه و زاری کند یا چیزی را به قلم بیاورد یا بنویسد، یا چیزی بگوید، نه. مهم این است که سبک زندگی تو سبک زندگی محرمانه است یا نامحرمانه. غریبه است یا آشناست. این قشنگ خودش را نشان می دهد، این کاملا خودش را نشان می دهد. در ارتباط ما با خانواده زمینی مان سبک زندگی ما تعیین کننده است. اصلا نوع زندگی ما و نوع ارتباط ما نشان می دهد که ما با فامیل (عمو، عمه، خاله، همسر، فرزندان، خانواده همسر) با اینها چه جوری هستیم. چقدر به رسمیت می شناسیم، چقدر این رابطه را دوست داریم و چقدر برایش ارزش قائل هستیم و چقدر برایش سرمایه گذاری می کنیم. ولی در مورد خانواده آسمانی به این نکته توجه نداریم در حالیکه قانون یک قانون است، خانواده، خانواده است، عشق، عشق است. محبت، محبت است. حب و بغض قواعدش یکی است. پس اینکه من دارم تأکید می کنم که ما کارها خیلی برایمان مهم نیست یعنی برای آسمانی خیلی مهم نیست بلکه سبک و سیاق زندگی، نوع برنامه ریزی ها، عمل کردن ها، دلدادگی ها، وقت گذاریها و خلوت کردن ها دل خیلی مهم است. اینکه انسان بداند چه طور باید به وظیفه اش عمل کند. اینکه انسان نگذارد بخش های پایینی برایش تصمیم بگیرند. بلکه حتی نسبت به تمام بخش های پائینی هم تعیین کننده کدام بخش باشد؟ بخش فوق عقل باشد. یعنی چی؟

یعنی انسان ابول با خانواده آسمانی اش هماهنگ می کند و بعد تصمیم می گیرد. فرض بفرمائید چطور یک نفر که می خواهد تصمیمی بگیرد، باید با پدر و مادر یا همسرش هماهنگ کند و بعد تصمیم می گیرد. وقتی هم که صحبت از خانواده آسمانی می شود، کسی که خودش را عضو خانواده اهل بیت می داند این شخص برای همه در چهار مرحله تصمیم گیری اش با خانواده خودش هماهنگ می کند. و همه چیز از نگاه این ارتباط خانوادگی تعیین می کند و برایش معنادار است.

اگر بخواهد درس بخواند برود حوزه یا دانشگاه و رشته ای انتخاب کند در دانشگاه و در حوزه اول کاربردش را با خانواده اش تنظیم می کند. این که دیگران چه می گویند و کی چی دوست دارند، یک مسئله است و اینکه الان خانواده آسمانی من دوست دارند چه رشته ای بخوانم. کدام رشته است که نمی گذارد ارتباط من با خانواده آسمانی ام قطع شود.

گاهی وقتها یک کسی آنقدر استعداد عرفانی دارد و آنقدر استعداد عاشقانه و پرواز دارد. چقدر هم پاکی دارد اما یک رشته ای را بدون اجازه خانواده آسمانی اش و بدون اذن و هماهنگی آنها انتخاب می کند بعد این رشته یکدفعه این آدم را کسی کرد که درست نقطه مقابل خانواده خودش می ایستد. اگر این رشته را انتخاب نمی کرد این مشکلات هم پیش نمی آمد. یا مثلاً فرض بفرمائید که اینکه کسی که مدعی است عضو این خانواده است، اما همسری انتخاب می کند که اصلا به درد این ارتباط نمی خورد. اصلاً این ارتباط با خانواده آسمانی جور در نمی آید. یا مثلا شغلی را انتخاب می کند که سازگاری ندارد. اما بعضی ها زیرک هستند که اگر همسرشان، شغل شان، رشته شان هماهنگ نشد، سیستمهایی را دارند که سیستم مبدل است، می آیند چکار میکنند؟ میآیند در این سیستم مبدل کاری می کنند که شغلشان، همسرشان و رشتهشان هماهنگ بشود و مزاحمت ها از بین برود. این خیلی خوب است. یعنی باز هم به فکر خانواده آسمانی است. اگر الان در زندگیش عواملی وجود دارد که مزاحمت ایجاد می کند، می آید یک رنگ هایی می پاشد روی اینها از رنگ های اهل بیت و رنگ خدا و رنگ فطرت بهش میدهد. در دشمنشناسی و ولایت اینها را توضیح دادیم. می آید به جای اینکه حالت طبیعی نگاه کند به همسری اش، به رابطه پدر ومادری اش با یک نفر، به رابطه شغلی اش، یا رابطه علمی اش، می آید یک رنگ فطری روی همه اینها می زند که دیگر آزاردهنده نباشد. آدم می تواند این کار را می تواند بکند. پس به هر حال آن کسی که تعلق به خانواده آسمانی دارد، همه چیزش را با خانواده اش تنظیم می کند و تا اذن ندهند تصمیم نمی گیرد.

مثلا الآن کسی فوق لیسانس دارد، این برایش کافی است، اگر بخواهی دکترا بخوانی، امام زمان «علیه السلام» راضی نیست، چون لازمه اش این است که یک سلسله ارتباطات برقرار کنی، یک سلسله وقتهایی بگذارد، یک سلسله بودجه هایی را تعیین کنی، که اگر بخواهی این کارها را بکنی در میان چرخ دنده این نوع ارتباطات له می شوی. شاید دو سال بعد خوب باشد ولی الآن خوب نیست یا اصلا خوب نیست.

بنابراین این شخصی که خودش را جزئی از خانواده اهل بیت می داند همه انتخابها، ارتباطات،

رفتارها، شغل ها، دوستی ها و حب و بغض هایش را براساس خانواده آسمانی اش تنظیم می کند.

خب. جلسه گذشته روایتی از امام باقر «علیه السلام» خواندیم که نیمه تمام است. گفتیم امام باقر (علیه السلام).

حدیث را برایتان بخوانم: «لَا يَبْلُغُ أَحَدُكُمْ حَقِيقَةَ الْإِيمَانِ حَتَّى يَكُونَ فِيهِ ثَلَاثُ خِصَالٍ يَكُونُ الْمَوْتُ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنَ الْحَيَاةِ وَ الْفَقْرُ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنَ الْغِنَى وَ الْمَرَضُ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنَ الصِّحَّةِ، قُلْنَا وَ مَنْ يَكُونُ كَذَلِكَ قَالَ كُلُّكُمْ »: امام باقر (علیه السلام) میفرماید: کسی به حقیقت ایمان نمی رسد مگر اینکه سه خصلت درش باشد. 1- موت را بیشتر ازحیات دوست داشته باشد، فقر را بیشتر از غنا دوست داشته باشد و مرض را بیشتر از صحت دوست داشته باشد.

گفتیم این حدیث از امام محمد باقر (علیه السلام برای همین اهمیت دارد، چون وقتی جابر خدمت امام محمد باقر آمد، گفت من همین جوری هستم حضرت فرمودند، ما اهل بیت این جوری نیستیم و این خیلی جالب است. جابر آمده به حضرت گفته من این جوریم حضرت فرمود ما اهل بیت این جوری نیستیم. ما اهل بیت هرچه را که خدا برای ما بخواهد آن را دوست داریم. اگر حیات را بخواهد، حیات را، موت را بخواهد موت را، مرض را بخواهد مرض را، صحت بخواهد، صحت، فقر را بخواهد فقر را و غنا را بخواهد، غنا را دوست داریم. حالا دوباره خود حضرت، همان کلمات را که جابر را از آن نهی کرده بود، می گویند اصلا مؤمن حقیقی یعنی همین. باید معنا شود که این یعنی چه؟ این فرمایش یعنی چی؟ آیا آنجا نفی اش کرد واینجا اثباتش می کند یعنی چه؟ بالاخره داستان چیست؟ حضرت چقدر قشنگ این قضیه را اصلاح می کند. یک کسی به حضرت می گوید«و من یکون کذلک» کی می تواند اینگونه باشد؟ حضرت فرمود: همه شما اصلاً این جوری هستید. ما این جوری هستیم. گفتم خیلی نگاه قشنگی است که حضرت به ما دارد. حضرت می فرماید: آره الحمدلله همه شما این جوری هستید. چه جوری؟ ببینید می گوید: «ثُمَّ قَالَ أَيُّمَا أَحَبُّ إِلَى أَحَدِكُمْ يَمُوتُ فِي حُبِّنَا أَوْ يَعِيشُ فِي بُغْضِنَا»؛ کدامیک از شما دوست دارد در عشق ما بمیرید ولی در بغض ما زندگی کند. کی می پسندد این را. ببینید چه جوری تفسیرش می کند. می گوید: آن چیزی که من می گویم این است که یک کسی دوست داشته باشد تا عشق اهل بیت در دلش هست و عضو این خانواده است و قهر نکرده، زنده باشد و اگر قرار باشد که به دشمنی بیفتد بهتر است که بمیرد. مردن با عشق را به حیات بدون عشق ترجیح بدهد.

واقعا هم این جوری است. یک کسی که با الله و اهل بیت عشق نداشته باشد، حضرت علی «علیه السلام» می فرماید این آدم بمیرد خیلی به نفعش است تا اینکه زنده بماند. چون هرچه بیشتر زنده کند، به جهنم نزدیکتر می شود و از الله دورتر می شود. هر کس که میخواهد باشد، اگر یک کسی در مسیر انسانی نیست...

شما یک بچه را نگاه کنید این بچه در رابطه ی که می گوییم رابطه دنیا با آخرت مثل رابطه رحم با دنیا است، یک بچه تا کی صلاح است که در شکم مادر باشد؟ بله! تا زمانیکه مسیر طبیعی است و مطمئنیم که به سمت تولد سالم حرکت می کند، تا وقتی که امید داریم این بچه زنده است، دارد به سمت تولد سالم می رود بارداری را نگه می دارند و هیچکس هم نمی گوید که این بچه باید سقط شود، اما زمانی که دکتر یکدفعه اعلام خطر کند و بگوید این خفه می شود، این ناقص است الان مثلاً قلبش تشکیل نشده است، دیگر ماندنش چه فایده ای ندارد. لذا سقطش می کنند. یعنی از رحم خارجش می کنند. در واقع از رحم به دنیا وفات پیدا می کند. اینجا هم که کاربردی ندارد، دور می

اندازنش.

در رحم دنیا آدم تا زمانی ارزش دارد، تنفس بکند که در مسیر طبیعی حرکت به سمت تولد سالم و قلب سلیم باشد، اگر این مسیر را ندارد و روز به روز به حجم گناهانش اضافه می کند، این آدم بمیرد خیلی بهتر است. حالا حضرت علی (علیه السلام) از این قشنگتر و بالاتر می گوید. می فرماید: کسی که روز به روز نسبت به ذکر(یاد حق تعالی) شیفته تر نمی شود، این آدم بمیرد بهتر است. چرا؟ چون شما در هر ربوبیتی باید اثر ببینید. در هر ربوبیتی، شما می گویید الان من شاگرد فلان استاد در رشته خط هستم. بارک الله. چی می خوانی؟ تازه خوشنویسی را شروع کرده ام. خوبِ. خوشنویسی خوب است. سه ماه بعد شما توقع داری این بتواند خط خوشش بنویسید، 6 ماه بعد بتواند خط خوش بنویسد. 2سال بعد بتواند عالی کار بکند.3 سال بعد بتواند ممتاز کار بکند. این طبیعی است. در در تایپ همین طور، در نقاشی همین طور، در گلسازی همین طور، شما توقع دارید بعد از یک مدت مهارت بالاتر برود.

الان این آقا 4 سال نماز خوانده و هیچ لذتی هم از ذکر نمی برد، 10سال نماز می خواند و اصلا از خلوت خوشش نمی آید واقعا ته دلش نماز 4 رکعتی اش در سفر2 رکعت بشود خوشحال می شود این یعنی علاقه ای ندارد. حالا شده 15سال، 20 سال و 30 سال که نماز خوانده اما شیفتگی به ذکر ندارد.

حضرت علی «علیه السلام» می فرماید کسی که شیفتگی به ذکر ندارد، مرگ برای او سزاوارتر است.

آقا من 40 سال دارم نماز می خوانم، 50 سال دارم نماز می خوانم این همه دارم میرم حرم می رویم

اما باز می بینیم که معشوقه های ما همه معشوق های یا حسی اند، یا خیالی اند و یا وهمی هستند. آن چیزهایی که من را به گریه می اندازد، اعصابمان را خرد می کند، احساس پوچی یا نشاط به ما می دهد، همه از شئون پایینی مان است یا نهایتا شئون علمی هستند. اگر این چیزها شوق و ذوق ایجاد می کند یا باعث عصبانیت ما می شود، پس من بمیریم بهتر است. واقعا این چه حیاتی است؟ این یعنی اینکه من در مسیر نیستیم. اینکه بمیرد یعنی چه؟ یعنی سقط بشود، یعنی از رحم دنیا خارج بشود چون همه اش ضرر است. این هر چی در اینجا بماند، مشکل درست می کند. (فردا نیاد بگید آقای شجاعی گفته خودکشی کنید، کسی خودکشی نکند) ولی باید خودمان را اصلاح بکنیم، باید واقعاً سبک زندگیمان را عوض کنیم، این سبک، سبک مردنی است، سبک جهنمی است و اصلا به درد نمی خورد. اگر حب، عشق و شیفتگی نسبت خلوت، نسبت به حق تعالی، نسبت به خانواده آسمانی روز به روز بیشتر نشود، تعلق بیشتر نشود، مسیر تولد سالم را طی نمی کنم. البته آدم ممکن است حمالی بکند، بگوید خدایا من کاری با خانواده آسمانی ام ندارم، ولی بالاخره حمالم اینجا حالا که گفتی نماز بخوان، نمازم را می خوانم، روزه بگیر روزه می گیرم، حجاب را بکن، کردم رعایت می کنم، خمس دادم. خدا هم میگوید این هم پاداشت بیا برو این بهم بهشتت. این بهشت رفتن با اینکه انسان با خانواده آسمانی اش باشد خیلی فرق می کند. خیلی ها هستند به بهشت هم که می روند دلتنگی برای خانواده آسمانی شان ندارند. فقط در بهشت هستند. مثل حیواناتی که در بهشت هستند، آنها هم می روند ولی ارتباطی وجود ندارد. در حالیکه حضرت به ما می گوید: شما به بهشت هم بالاخره که می روید شیعیان بالاخره هر چقدر هم که طول بکشد،و هر زمانی باشد بالاخره مورد شفاعت قرار می گیرید. اما «فَتَنافَسُوا فِي الدَّرَجات»: رغبت تان به درجات باشد. برای خودتان قیمت و ارزش قائل باشید. خودتان را حیف بدانید. من در این سبک عادی نمیخواهم رابطه برقرار بکنم بلکه یک رابطه عمیق و صمیمی به عنوان فرزند حضرت می خواهم کار کنم.

شما مراحل دعا را نگاه کنید اول می گوییم: «اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي مِنْ جُنْدِكَ» اول از سربازی شروع می کنی، بعد می گویید: «مِنْ حِزْبِكَ»، وبعد می گویید «مِنْ أَوْلِيَائِكَ». در احزاب سیاسی دیده اید که مثلا می گویند این شخص سرباز بود و به ما خدمت می کرد، بعد شد سروان یا سرگرد، بعد دیدیم آدم قابل اعتمادی است او را در دسته و حزب خودمان آوردیم. بعد دیدیم خیلی باحال است دخترمان را بهش دادیم. شما تاریخچه احزاب را برید بخوانید. فامیل بازی هایی که توی این احزاب و دسته ها وجود دارد. اینکه یکی داماد یک کسی می شود چه جوری می شود. می گوید آقا این جوری شده. اول یک عضو ساده بوده بعد یواش صمیمی تری شده، جزء خواص شده، بعدش رفته داماد شده رفته در خانه و زندگی طرف.

آدم وقتی میخواهد با اهل بیت ارتباط برقرار کند، «اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي مِنْ جُنْدِكَ» خدایا ما سرباز، لیاقت به خرج بده، «وَ اجْعَلْنِي مِنْ حِزْبِكَ» برو در حزب خدا وارثبت نام کن «وَ اجْعَلْنِي مِنْ أَوْلِيَائِكَ» با هم رفیق شوید. الآن ما کجای کار هستیم؟ این سوال خیلی مهمی است که ما الآن نسبت به اهل بیت کجا هستم؟ سربازم؟ دوستم؟ دشمنم؟ ساقطم؟ حیف نونم؟ بالاخره چی هستم؟ کجای ماجرا هستم؟ یعنی اگر به امام زمان «علیه السلام» بگویند این فرد نسبت به شما چه کاره است؟ چی می گوید؟ یا اگر خودتان بخواهید قضاوت کنید، چی می گویی؟ این خیلی مهم است که انسان به نگاهی که اهل بیت به او دارند احترام بگذارد، و برایش مهم باشد که اهل بیت به چه چشمی نگاهش می کنند، برایش مهم باشد فاطمه زهرا «سلام الله علیها» با چه چشمی به او نگاه می کند. آسمان با چه چشمی،

غیب با چه چشمی داره بهش نگاه می کند.

در زیارت امین الله دعایمان چی بود! «وَاجعَلنِی مَحْبُوبَةً فِي أَرْضِكَ وَ سَمَائِكَ» من را محبوب خودت در زمین و آسمانت قرار بده. آیا واقعا این حیف نیست انسانی که می تواند که اینگونه زندگی کند، پایین و پست زندگی کند؟

خب «فَقُلْتُ نَمُوتُ وَ اللَّهِ فِي حُبِّكُمْ أَحَبُّ إِلَيْنَا» ما بمیریم در محبت شما، به خدا قسم بهتر است. اینجا قشنگ است: «قال» کی این قول را دارد؟ امام محمدباقر (علیه السلام). «قَالَ وَ كَذَلِكَ الْفَقْرُ وَ الْغِنَى وَ الْمَرَضُ وَ الصِّحَّةُ قُلْتُ: إِي وَ اللَّهِ»؛ آری به خدا قسم همین طوری است. حضرت می گوید چی؟ می گوید: من موت و حیات را گفتم ،ولی مسئله به این جا ختم نمی شود، شیعیان ما در فقر و غنا هم همین جوری هستند. یعنی دوست دارند فقیر باشند، اما ثروتی که آنها را از این خانواده جدا می کند، پیدا نکنند، این جور نیست که پول و ثروت را به هر قیمتی بخواهند. دنبال پول وثروت به هر قیمتی نیست.

دنبال این قیمت است که سقط نشده از رحم دنیا ، از رحم اهل بیت و از رحم انسانیت خارج نشود. نه اینکه به هر قیمت پول و ثروت را به دست بیاورند. نه! این امکان ندارد که کسی به اهل بیت تعلق داشته باشد اما سال خمسی نداشته باشد، زکات نپردازد، انفاق نداشته باشد، انفاق های جهادی نداشته باشد، اصلا اهل جهاد و مبارزه نباشد. اهل تلاش برای ظهور امام زمان «علیه السلام» نباشد، دوندگی برای ظهور نداشته باشد، نقشی در لشکر حضرت نداشته باشد، این فقط یک دروغ است.

ببینید حضرت چه جوری روی ما حساب کرده است که آقا فقر برای شما بهتر از هر ثروتی است که شما را از یاد ما غافل کند. چقدر آدم های خوب داشته ایم (من سراغ دارم خودم) آدم های خوبی داشتیم، با زندگی های خوب که وقتی رفتند دنبال چرب و شیرین دنیا، یواش یواش از جایی سر درآوردند (خدا شاهد است سراغ دارم) در مجلات بر علیه معصومین«علیهم السلام» مقاله نوشتند. دنیا با آدم این کار را می کند، حرام با آدم این کار را می کند، نتیجه دنبال دنیا رفتن این است.

یک کسی مثل شمر که شیعه امیر المومنین«علیه السلام» و جانباز لشکر امیرالمومنین«علیه السلام» در جنگ صفین است، ولی مال حرام با او کاری می کند که در کربلا سر امام حسین «علیه السلام» را می برد. اینها که اهل سنت نبودند. شما هر کسی را که در زیارت عاشورا لعنت می کنید، کافر همه شان شیعه بودند، کافر اصلا نبودند «و لعن الله، و لعن الله» کسایی که داری لعنت می کنی همه اینها شیعیان بودند، محبین بودند، شیعیان بودند. داریم لعنت می کنیم. خوب چی شد یک دفعه یک کسی محبوب، محب و شیعه است یک دفعه از جایی سر در می آورد که خدا، پیغمبرﷺ و معصومین می گوید خدا لعنتشان می کنند؟ چه جور می شود که یک محبّ یکدفعه به جایی می رسد که ملعون می شود؟

ثروت به هر قیمتی نمی ارزد، تحصیلات و علم به هر قیمتی نمی ارزد، تحصیلات و علم فقط تا زمانی که از گرمی ارتباط شما با اهل بیت کم نکند، و از چادر امام زمان «علیه السلام» بیرون نیام. این خوب است. هر چقدر می خواهی بخوان به بالاترین مدارج علمی برس. این خیلی خوب است به شرطی که در چادر نگهت دارد. اما اگر خودت هم باورت شد کسی هستی، یکدفعه سواد گندت کرد، (حمله سمت راست شیطان از طریق کمالات انسان است) خیلی گرفتت می بینی خیلی نه جلوی معصوم هم می ایستی.

لذا امام صادق «علیه السلام» فرمود: یکی از مظلومیت های امام زمان این است که وقتی ظهور می

کند، علما با حدیث پیغمبرﷺ و قرآن به جنگ امام زمان می روند. سوادشان و معلوماتشان یک کاری می کند که با حضرت احتجاج می کنند که کار تو غلط است و اصلا تو داری کار حرام انجام می دهی. به امام زمان«علیه السلام» می گویند. به معصوم، به به ولی الله، به خلیفه الله، می گویند که تواشتباه می کنید و ما درست می گویم و تو اشتباه می کنی.

هیچ انتخابی به این نمی ارزد که وقتی قرار است من را از خاندانم جدا کند، هیچ زندگی نمی ارزد اگر قرار است بین من و خاندان مان جدا بکند. هیچ چیز، هیچ چیزی نمی ارزد. قرآن فرمود: « قُلْ إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَآؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُم مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ» (سوره توبه/آیه 24)

اینها ( این هشت چیز) اگر قرار باشد از خدا، از اهلبیت، از رسول اللهﷺ و جهاد در راه خدا در دل ما محبوب تر باشند، باید منتظر عذاب خدا باشیم. دیگر فاسق شده. طبیعی نیست. واقعاً اگر انسان در دلش یک کسی را به اهل بیت ترجیح بدهد، در برنامه ریزی های زندگیش، به نوع برنامه ریزی هایش، در انتخاب هایش، در ارتباط هایش،در رفتارهایش، در افکارش کسی را به جای اهل بیت قرار بدهد، فاسق شده و انحراف پیدا کرده است. چون شما بی نهایت را رها می کنید و به سراغ موقت ها و محدود ها می روید، این بی عقلی است.

حضرت می فرماید که یک شیعه دوست دارد در فقر باشد اما ارتباط داشته باشد، به سراغ ثروتی نرود که یکدفعه او را جدا کند. البته اینها مصداق است که حضرت می گوید. ببینید الان فرمود چی؟ مرگ و حیات، فقر و غنا، مرض و صحت. نه مقام و بدون مقام بودن، عادی باشید یا مقام داشته باشید بعضی ها اگر مقام داشته باشند بروند سراغ ریاست یک جایی واقعا از اهل بیت جدا می شوند.

(من یکی از دوستان خودم آدم فاضل، آدم معنوی، آدمی اهل معنویت، اهل دیانت، اهل قرآن، اهل مبانی دینی بود، آنقدر بزرگ شد مسئولیت گرفت مقام گرفت، بزرگ شد، در حرم یکی از (که حرم های مهم کشور است از حرمهای کلیدی کشور) انقدر مشغول کار شد که یک موقع من بهش این جوری کردم فلانی! گفت چیه؟ گفتم تو الان خودت که کار می کنی چند وقت زیارت نرفتی. گفت: بخدا دو ماه بیشتر من زیارت نرفتم. یعنی با فاصله 500 متری حرم من دو ماه حرم نرفتم. گفتم پس مشغول خودت شدی. مشغول کمالات، علم، و تدریس و نمی دانم برای خودت آقا شدی)

خدا نکند که آدم آقا بشود، مرده شور این آقایی را ببرند که غلامی و نوکری را از آدم بگیرد، گاهی وقتها، عبادت های یک شخص، او را از ائمه دور می کند، معنویتش او را دور می کند. چون شهوت شخصی است. کارهای خیر یک نفر، سوادش، علمش، تدریسش و ریاستش و شهوت شخصی اش او را از اهل بیت دور می کند. مفت اصلا نمی ارزد. بدرد نمی خورد. اگر یک چیزی انس، رفت و آمد، صفا، یاد، حال، سرکشی و سرزدن را از ما بگیرد، یاد رااز ما می گیرد، مقدس ترین و بهترین چیزها باشد حجاب است. دکان شده، شده شهوت شخصی، شده عادت. به قول حضرت می فرماید: خیلی ها نمازشان را از روی عادت است، اگر نخوانند خودشان می ترسند و به این فکر نمی کنند که وظیفه شان چیست، به این که اهل بیت الآن از من چی می خواهد.

«والمرض و الصحه»: مرض و صحت هم همین طور است. یعنی شیعه ترجیح می دهد که مریض باشد، امّا صحت و سلامتی را که قرار است او را از اهل بیت جدا کند، نمی خواهد. آقا من با این مریضی دلخوشم. در آغوش شما باشم، اگر قرار مریض باشم مریض می شوم. یک موقع است به آدم می گویند ما ترجیح می دهیم که تو این جوری باشی. اصلانمی خواهیم بروی زیارت کنی، نمی خواهیم موفق باشی، سالی یک بار برود، اما آدم باشد، حرف گوش کن. چشم. اصلا ما نمی خواهیم تو بری هیئت سینه زنی کنی، برای چی بلند می شوی و می روی. وظیفه خیلی مهم است آدم داشته باشد.

یکی از بزرگان خیلی زیبا می گفت که: من خانم ام (حالا چون خودش نقل کرده من ایراد نمی گیرم که بگویم) در خانواده بهش بلبل حرم می گویند. یعنی اصلا همه اش شیفته حرم است. گفت یک شبی که آمادگی حرم رفتن نداشته، من می خواستم خلوت عبادی بکنم. شاید او می خواست پیش من بماند یا هر چیزی ومی خواستم در باب اهل بیت غزل و شعری بگویم، بهش گفتم خوب ببین تو پس برو حرم فضا را آماده کردم که دنج باشم خودم و یک حس و حالی پیدا کنم، گفت: ایشان رفتم و ما هر چی تمرکز کردیم دیدیم شعر اصلاً نیامد. شاعر بزرگی است و شعرهای فراوانی دارند. ولی گفت شعر نیامد اصلا. گفت فردا خدمت یکی از اولیاء خدا رسیدم. گفت چرا به خانم گفتی برو بیرون برو حرم. شاید او نمی خواسته برود حرم.

آدم معنویت را که نمی خواهد وحشیانه و خونین انجام نمی دهد، خیلی از عرفان ها، عرفان های خشن است عرفان های خونین است. مسخره است. اصلاً بدرد نمی خورد. الآن بچه اش به او احتیاج دارد، پدر و مادرش به او احتیاج می رود، من باید بروم احیا بکنم، این احیا بخورد در سرت. این احیا اصلا مفت نمی ارزد که تو می خواهی بروی احیا. الان بابات می گوید بنشین پیش من، من تنها هستم خودت هم می دانی که می خواهی باشی. شاید رویش نشود که بگوید. این جوری می گوید بابا جون تو می خواهی؟ آره بابا تو باش تا من برم برگردم. خوب وقتی پدرت این جوری می گوید دوست داری تو پیشش بمانی. بنشین یک چای با هم بخورید، با هم بنشینید یک تلویزیون تماشا کنی، خیرات به خانه ات می ریزد.بنشین با بابات چای بخور، صفا کنید با همدیگر.

بچه الان مریض است، خانمت مریض است آن وقت تو می گویی بایستید اینجا تا من برم احیا. این چه احیائیست، این به چه درد می خورد؟

الآن نیاز هست که بمانی و از اینها پذیرائی بکنی، اگر راضی نیستند و نمی خواهند یا تصریح می کنند نرو. اصلا مستحبات تعطیل کن. برای چی پا می شوید می روید آنجا. جمعه دعای ندبه، شب جمعه دعای کمیل، تا صبح حرم ماندن، سه شنبه جمکران، این اصلا مزخرف است. باید این جور مسائل کاملاً به هیچ کس آسیبی نرساند. اگر مامانت میگوید: بمان! بمان و مستحب را رها کنی. الان می خواهی بروی با خانمت می خواهی بروی حرم، بعضی از خانم ها هم برعکس هستند. شوهر خسته است، پاشید بریم. بابا به خانه میآید، می خواهد استراحت کند، او را وادار میکند که به مسجد یا زیارت بروند. اگر او راضی نیست باید در خانه بمانی. مرد هم همین طور. نگوید چون همیشه به یک جلسه ای می روم، الآن هم باید بروم).

این است که همیشه اطلّاعات شرعی (رساله) به درد ما نمیخورد، آن چیزی که مهم است تشخیص اهمّ و مهم است. فرمود: من امام جماعتی را که همیشه سر موقع مسجد می آید، به عدالت قبول ندارم.این خیلی درایت می خواهد. برای چی؟ برای اینکه ممکن است زمانی که دارد برای نماز می آید، یک کسی سر راهش را بگیرد، و مساله مهم تری داشته باشد. در زمان پیامبرﷺ تعدای از بچه ها به پیغمبر ﷺ می گویند بایست و به ما کولی بده، پیامبر هم به نماز جماعت ول می کند. یک کسی سوال فوری دارد، بعضی مواقع می گوید صبر کن تا بعد از نماز. (البته بعضی ها خیلی خودخواه هستند، حاضرند همه جمعیت را نگه دارند تا مشکل خودشان را حل کنند و طرف را نگهش می دارند) اگر می توانی بعداً. اگر ضرورتی نباشد. نه من حتما باید. اما یک موقعی هست که ضرورتی برای کسی پیش می آید. می گوید من حتما اول باید به نماز جماعت برسم، من باید امشب حتما به هیات بروم. گاهی شهوت ها به این شکل هستند، شخص می گوید: آخ حیف است من چند ساله رفتم دعای کمیلم ترک نشده، الان یک جوریم، پس معلوم است که این کار او برای خدا نبوده، فقط می خواسته رکورد را نگه داری، رکود دعای کمیل که ترک نشده.

یک کسی آمد که همیشه صف اول نماز جماعت می ایستاد. یعد یک روز نرسید به نماز اول. این عمر نماز را در صف اول می خواند و همه می دانستند که جای او پشت سر حاج آقا است. سرقفلی داشت، هیچ کس جای او نمی نشست. این خیلی بد است که آدم برای خودش سرقفلی درست کند، خیلی وحشتناک است سرقفلی های معنوی. خیلی بد است چون آدم را از اخلاص خارج می کند. یک روز که نرسید، آقا یک روز نرسید گفتش اه مردم چه می گویند، بعد از این 30 سال باید بروم و در صف عقب بایستم. چند دقیقه رسید. بعد یک دفعه زد رو دست خود گفت خاک بر سر من. 40 سال همه نماز را قضا کرد. 40 سال نمازش باطل بود همه را ریاکاری می کرد که صف اول نماز می خوانده. آدم هوشیاری بوده. این به چه درد می خورد.

وظیفه خیلی مهم است، آقا الان صلاح می داند که تو مریض باشی، می گوید آخه امام حسین، نرم الآن سینه زنی بزم، الانجبهه نروم. امام حسین تو خودت فکرش بکن، به امام حسین فکر بدهیم، به امام حسین مشاوره بدهیم. امام حسین خدا وکیلی من الآن بروم جبهه بجنگم بهتر است یا اینکه روی تخت بیمارستان سه نفر اسیر من باشند. به تو هیچ ربطی ندارد. آقا می گوید تو باید در بیمارستان باشی، زنت، بچه هایت باید امتحان بشوند. تو باید سرطان بگیری همه باید امتحان بشوند ببینند چی می شود. تو چی می شوی. در سرطان امتحان پس بدهی تا ببینی رابطه ات با خانواده آسمانی ات خراب می شود یا نه! بقیه هم بوسیله تو امتحان بشوند. ما اصلا احتیاج نداریم بروی جبهه آنجا باشی. ای خدا تو چرا فکر نمی کنی. من اگر سرپا باشم می روم تجارت می کنم چند میلیون به دست میارم. باور کن خدایا من حاضرم 70 درصدش را به فقرا بدهم ولی تو بزار ما سرپا باشیم. 25 درصد هم خودمان بخوریم. می خواهد به خدا و اهل بیت مشاوره بدهیم. تو اصلا حرف نزن تو تسلیم باش. من می گویم تو الان باید مریض باشی، من الان می گویم سرطان داشته باشد، من الان می گویم به هیات و نماز جماعت نمی خواهد بخوانی. من الان می گویم کار خیر نکن. کار خیر تو بدرد نمی خورد، کار خیر تو نکن مریض باشی بهتر است. خدا می گوید بعضی از بندگان من اگر مریض باشند عاقبت بخیر می شوند. اما سالم باشی بعضی از بندگانم پول نداشته باشند، عاقبت بخیر می شوند. بعضی از بندگانم مریض بشوند بی دین می شوند. بعضی از بندگانم بی پول شوند، بی دین می شوند، عجیب است. بی پول شوند، بی دین می شوند، خدا هم کمین می کند و از انسان امتحان می گیرد. اگر الان یکدفعه بی پولت کرد همان نشاط معنویت را حفظ می کنی یا نه. اگر الان مریض شدی، افتادی گوشه خانه سرطان گرفتی با آن موقعی که سرپا بودی یکی است از نظر عشق و معنویتت. اگر یکی بود پس خوش به حالت!

وظیفه، یک کسی احساس وظیفه کند که آقا من الآن هیات بروم خوب است یا نه؟ باید ببینی خانمت چی می گوید، بچه هات چه میگویند، ببین مهمان الان در چه وضعیتی است، الآن چی اقتضا می کند. نه اینکه وظیفه این است که برم هیئت یا نرم. خیلی وقتها باید رفت، خیلی وقتها هم نباید رفت. ببین وظیفه ات چی هست. اگر دیدید که نسبت به وظیفه شیفتگی دارید تو آدم سالم و متعادلی هستی. اگر دیدید که نسبت به وظیفه شیفتگی ندارد، صورت قضایا شیفتگی دارید، صورت بیچاره می کنند.

در شیطان و صور مقدس توضیح دادم. آنهائی که می خواهند ریزکاری های این جور چیزها را دربیاورند به بحث شیطان و صور مقدس مراجعه بکنند. شیطان خیلی ها را با صور مقدس احمقشان می کند و دینشان را از آنها می گیرد. با صورت های مذهبی.

پیغمبر یکدفعه می گوید این مسجد را آتش بزنید. اِ مسجد خدا را آتش بزنم، مسجد خدا را خراب کنم، نماینده خدا است، وقتی می گوید این مسجد را آتش بزن باید آتش بزنی. نماینده خدا است می گوید حج نروید و حج تعطیل است. پس تعطیل است. نماینده خدا می گوید موسیقی تا این حد آزاد است نباید بگویید این که کفر است. وقتی اجازه داده اند، این مقدار موسیقی را می توانی گوش بکنید. مرجع تقلید است، ولی فقیه است می گوید اشکال ندارد، این موسیقی را شما استفاده کنید. کاسه داغ تر از آتش می شویم. برای اینکه ما تعلق به صورتها دارید، تعلق به مصلحت و وظیفه نداریم.

آقا فرمودند شطرنج اشکالی ندارد، باید بگوییم چشم. این مصادیقی را که می گوئیم مصادیق است و الا خیلی چیزهای دیگر هم هست. یک موقع به شما می گویند باید بروید مقام کسب کنید.

حضرت به علی بن یقطین گفت: «ابتلیت بولایت همدان»؛ من مبتلا شدم به حکومت. مبتلا یعنی بلا یعنی خودم می دانم فتنه و آزمایش است. من را حاکم همدان کرده اند. حالا چه کار کنم؟ یا اهواز. استعفا کنم یا از آن فرار کنم؟ حضرت به یکی از اصحابش که گفته بود در این مورد چه کار کنم؟ چون دینش در خطر بود. حضرت برایش نوشتن: بسم الله الرحمن الرحیم، ج. یعنی چی؟ آن فهمید که باید خودش را به جنون بزند. آقا یک عمر نقش دیوانه را بازی کرد. فقط باید دیوانه بشوی تا دینت حفظ بشود. آقا من الان ابتلا پیدا کردم به حکومت. حکومت را قبول کنم یا نکنم؟ حضرت فرمود: قبول کن اما کار سختی است. حاکم باش به شرط اینکه در این حکومت به شیعیان کمک کنی و مشکلات شیعیان را برطرف کنی. یک موقع حضرت می گوید حاکم باش. تو باید به یک ریاستی برسی، یا اینکه اصلا نباید رییس بشوی. در هر دو مورد باید گفت: چشم و اطاعت کرد.

در عشق انسان درگیر صورت نیست بلکه درگیر وظیفه و اقتضایی است که معشوق برایش تصمیم می گیرد. اگر گفتند که دیگر نباید هیات بروی ، حرم بروی، حسینیه و عزاداری بروی، اگر این طور برای شما تشخیص داده اند، باید اطاعت کنید. یا اینکه شخصی باید به خارج از کشور برود، اما می گوید که با روحیه ام سازگار نیست، باید برود و پاک و سالم هم زندگی کند، وقتی اهل بیت و عشق آنها با انسان باشد، آنجا هم سالم زندگی می کند.

دائما در قرآن گفته می شود که شما را امتحان می کنیم. حضرت می فرمایند: «و المرض و الصحه». شما باید ببینید که آن چیزی که شما را با ما اهل بیت نگه می دارد چیست. بیماری است یا سلامتی. اگر بیماری است که بگویید که خدایا من راضی هستم، من این را قبول دارم فقط با اهل بیت باشم. بهتر از صحتی است که در نافرمانی باشد. شیطان هم گرفتار صورت شد به خدا گفت: تو فقط از من نخواه که سجده نکنم، در این باره از من نخواه که فرمانبرداری کنم. برای من اف دارد که بعد از 6000 سال من سابقه دارم، به یک تازه وارد بگویم چشم. این ها را از من نخواه من تو را یک جوری عبادت می کنم که تا به حال هیچ کس عبادتت نکرده باشد گرفتار چی هست؟ گرفتار صورت است. خدا به او می گوید: مرده شور عبادتت را برم، من از تو عبادت نمی خواهم بلکه اطاعت می خواهم.

بالاخره این را می خواهم بگویم اطاعتی که ما را به اهل بیت نزدیک کند بهتر از عبادتی است که خودمان تشخیص می دهیم. یادتان باشد همیشه عبادتها، اطاعت نیست. چون یک صورت مقدس دارد، نه. نه فقط عبادتها، هیچ صورت مقدسی (در مباحث معرفت نفس توضیح دادم) اصلاً ما هیچ صورت مقدسی نداریم که همیشه اطاعت باشد. صورت های مقدس نوعاً همیشه اطاعت هستند. یک جایی آن بالا سری تشخیص داد که نباید آن را انجام دهیم دیگر اطاعت نیست، حرام است. خدا به شیطان می گوید من الان از تو عبادت نمی خواهم. من الان از تو این را می خواهم. همین کار را بکنی.

ما نباید گرفتار صورت باشیم، اگر گرفتار صورت شدیم، دین مان از دست می رود و آفت می خورد. شرط تعیین نکنیم که خدا و اهل بیت در چه شرایطی باید ما را دوست داشته باشند و با ما باشند. شیطان شرط گذاشت که من عبادت و بندگی تو را می کنم، تا زمانی که آدم پیدایش نشود. اگر این بیاید من دیگر نیستم. این دیگر اطاعت نیست، نفسانیت است. شهوتی است در صورت عبادت.

طرف رفته دستورالعمل بگیرد، استاد به او می گوید چه کار میکنی؟ میگوید من این همه عبادت انجام میدم، این همه ذکر میگم. می گوید این ها را کنار بگذار و به یک چهارم برسان. می گوید نمی توانم من این کارها را انجام ندهم. این ذکرها را نگویم. آره نگو.

آقا ماهی یک بار به جمکران برو، هر هفته برای تو حرام است، نکن. نه، من نمی توانم جمکران نروم. پس تو شهوت شخصی داری. اگر گفتند نرو، نرو دیگر. تو نباید این کار را بکنی.

یا استادی به شاگردش می گوید: تو نباید تدریس کنی. تدریس نکن. مداحی از این به بعد نباید بخوانی. اصلا حق نداری بخوانی. چشم.

من چند تا مداح خوبی سراغ دارم که صدای آنها جزء صداهای کم نظیر بوده اگر نگویم بی نظیر. استادشان به آنها گفت به هیچ وجه حق مداحی ندارید.

آقا من تازه دارم رشد می کنم، الان دارم جا می افتم، تازه همه به من توجهشان جلب شده، اصلاً حرفش را نزن. اگر خواست فقط قرائت قرآن بخوانند. دیگر هیچ جائی حق نداری بخوانی. چشم. آقا حنجره را تعطیل کردند. بارک الله. ولی اگر به تو گفتند که این کار را نکن، نه من تشخیص می دهم که این کار را بکنم، پس تو گرفتار خودت هستی.

«و المرض و الحص» پس این فرق نمی کند، آن چیزی که خیلی مهم است در رحم بودن است. ساقط نشدن از این رحم است. باید با این زن باشی، تمام.

تو با این بچه ها باید بسازی، تمام.

وظیفه ات نسبت به شوهرت این هاست، نه من دوست ندارم، من اینها را نمی خواهم، می خواهم یک جور دیگر باشد، تو شهوت شخصی داری، خودت برای خودت داری می بری می دوزی.

این پدر ومادر. تو با همین ها بساز، می رسی به ما. موسی «علیه السلام» گفت: خدایا من می خواهم، هم درجه خودم را در بهشت ببینم، خدا بهش آدرس داد. رفت و دید که یک پسر معمولی است. نه از آن عبادتها دارد و نه از آن شب ها دارد. یک پسر معمولی است کاری می کند فقط یک مادر دارد که کارش پذیرایی از این مادر است. مادر خیلی پیری دارد.

آقا اگر یک کسی در هر نقطه ای که هست با هر خانه ای، با هر شوهری، با هر زنی، با هر بچه ای، با

هر پدر و مادری، با هر پدر و مادر شوهری، باهر پدر و مادر زن و فقط به وظیفه اش فکر کند نه آن چیزی که خودش می خواهد وظیفه چی هست. اگر به این فکر کند به پیغمبرﷺ می رسد، به جای امیرالمومنین می رسد. نگویید اون علی است، آن زهراست، آن زینبه، حسین است، ما که اصلا نمی توانیم مثل آنها باشیم، ما درجه چندم هستیم. نه! خداوند اصلا درجه چندم ندارد.

دقت کنید این بحث معرفتی را بد نیست. فردا در نماز عید فطر چی می خوانید؟

«اللَّهُمَّ أَدْخِلْنِي فِي كُلِّ خَيْرٍ أَدْخَلْتَ فِيهِ مُحَمَّدا وَ آلَ مُحَمَّدٍ وَ أَخْرِجْنِي مِنْ كُلِّ سُوءِ أَخْرَجْتَ مِنْهُ مُحَمَّدا وَ آلَ مُحَمَّدٍ»؛ خدایا هر خیری که به آنها دادی به من هم بده، و از هرشر و بدی که آنها را خارج کردی، من را هم خارج کن. اصلا ما درجه چندم نداریم. در هر درجه ای که هستی، کاری نداشته باش که او علی ست، تو این هستی، او بابا و ننه اش کی بوده ، تو بابا و ننه ات کی هستند. تو در هر نقطه ای که هستی به وظیفه ات درست عمل کن. به وظیفه ات فکر کنی نه به آن چیزی که دلت می خواهد و آن چیزی که خوشت می آید، نه. وظیفهات. تو به وظیفه ات درست عمل کن. در آن لحظه حساس به اهل بیت (علیهم السلام) ملحق می شوی. با درجه آنها محلق می شوی. هیچ درجه تفاوت نه. اما اگر خودت برای خودت تصمیم بگیری و دکان باز کنی به جایی نمی رسی. این روایت در روابط ما با اهلبیت (علیهم السلام) بسیار تعیین کننده است.

روی این باز بیشتر فکر بکنیم. انشاء الله توضیح بیشتری بعداً خواهم داد.

«والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین»