جلسه 092 - خانواده آسمانی
شماره جلسه
92
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1390
ماه
11
روز
20
متن کامل (خام) ‌ جلسه 092 - خانواده آسمانی

بحث‌مان دربارة موانع ارتباط ما با خانوادة آسمانی‌‌مان بود که با موضوع غفلت از مناجات شاکین مطالبی را خدمت عزیزان عرض می‌کردیم. بهترین مسئله در غفلت، غفلت از خودمان است. اینکه انسان توجه نداشته باشد کیست، از کجا آمده، الآن کجاست و به کجا می‌رود؟ این مسئله ممکن است در ما توهم ایجاد کند که ما خب حالا مثلا کلاس آمدیم، جلسه آمدیم، استاد دیدیم، مطالعه کردیم، الآن دیگر می‌دانیم از کجا آمدیم، در کجا هستیم و به کجا می‌رویم. اما فهم این مسئله علامت دارد. یعنی شما یادتان باشد هر وقت توصیفی شد. در روایات یا در آیات حتما آن موصوف علامت‌هایی دارد و آن علامت‌ها نشان می دهد که آن شخص واقعا این صفت‌ها را دارد یا ندارد. داشتن اسم. مثلا شما می‌بینید این نجار است، این خیاط است، این تایپیست است، این زبان بلد است، کامپیوتر بلد است. شما اگر بخواهید بدانید این اسم با مسما است یا نه باید چه کار کنید؟ باید ببینید این خصوصیات از این شخص بروز می کند یا نه، ظهور دارد یا ندارد. وقتی می‌گوییم مؤمن شاد است و آرام است، علامت ایمان ما شادی و آرامش است اگر در ما ظهور ندارد در ما نیست. پس حتما حقیقت ایمان در ما تحقق پیدا نکرده یا اگر مثلا در مورد این روایت که رحمت خدا شامل حال کسی می‌شود که بداند از کجا آمده، در کجا هست و به کجا می‌رود، بخواهیم بدانیم که این رحمتشامل حال ما شده یا می‌شود باید به آثارش توجه کنیم. اگر کسی بداند، امام باقر علیه السلام فرمود اگر مردم می دانستند از کجا آمده اند هیچ وقت با هم اختلاف پیدا نمی کردند. علامت این که یک نفر فهمیده کجایی هست به اصل و نصبش پی برده، خانوادة آسمانی‌اش را شناخته و خودش را به عنوان فرزند حقیقی محمد و آل محمد علیهم السلام باور کرده امام باقر علیه السلام می‌فرماید این است که در زمین با کسی برخورد ندارد، با کسی دعوا ندارد. آدمی که روی زمین با زن و فرزندش دعوا دارد، با پدر و مادرش، با دوستانش، با شریکش با همکارش، با استادش درگیر است معلوماست که این آدم اصلا خودش را نشناخته. آدم دعوایی، آدم زودرنج، آدم حساس، آدم عصبی، آدم پرخاشگر، آدم حسود، آدم بدبین معلوم است که هنوز خودش را نشناخته. وقتی حضرت علامت را می‌دهد آن وقت ما باید تازه بفهمیم که مثل این که یک جایی یک چیزی کم است. من هنوز قیمت خودم دستم نیست، هنوز قدر خودم را نمی دانم، هنوز حواسم نیست که کیستم، که مشکل پیدا می‌کنم. کسی که با دیگران در صلح نیست راحت به گناه، راحت به حسادت، راحت به زودرنجی و حساسیت، راحت به عصبانیت و غضب می‌رسد و این هنوز قیمت دستش نیست. پس اگر ما الآن در رنجیم، شادی و آرامش نداریم باید توجه بکنیم که پس حتما یک جا قیمت دستمان نیست که داریم می‌فروشیم. یعنی حاضر می‌شویم عصبی شویم، حاضر می‌شویم حسود شویم. یک کسی که عصبی می‌شود یا حسود می‌شود نمی داند که دارد چه قیمت بزرگی را از شخصیت خودش پرداخت می‌کند یا نمی‌داند که چه آبرویی، چه افتضاحی در انتظارش است بابت هر بار حسادت، هر بار عصبانیت، هر بار بدبینی، هر سؤال بیجا، هربار تجاوز به حقوق دیگران، هر بار فضولی کردن، این اصلا نمی‌داند که خودش را دارد به چه لجنی می‌کشاند، نمی‌داند هربار دارد با حیثیت و آبروی خودش چه کار می‌کند اصلا نمی‌فهمد که دارد چه کار می‌کند. یک کسی که مثلا می‌گویند آقا ما الآن فحشایظاهری برایمان بیشتر از فحشای باطنی مطرح است. یک کسی زنا بکند چند بار هم زنا بکند مشهور هم بشود به این که تو زنا کردی. یک خانمی زنا دارد، یک آقایی زنا کرده یا مثلا مشروب خورده یا مثلا معتاد بوده که ما خیلی هم به دنبال پنهان کردنش هستیم. فحشای باطنی به مراتب بیشتر آبروی انسان را در آسمان می‌برد مثل یک غیبتی که بالاتر از هفتاد بار زناست ولی ما الآن درکش نمی‌کنیم که چه افتضاحی پیدا می‌کنیم. به هر یک باری که من شکست خوردم، به غیبت افتادم، هر یک باری که من شکست خوردم به حسادت، به عصبانیت، به زود رنجی، به بدبینی افتادم هر یک بارش برای انسان افتضاحات زیادی به بار می‌آورد یعنی به شخصیت انسان به حیثیت جاودانة انسان خیلی لطمه وارد می کند. ولی ما اصلا متوجه نیستیم. هر بار که با یک کسی درگیر شدیم دعوا شد و منشأ دعوا و درگیری ما بودیم، می‌توانستیم رد کنیم و نکردیم. در روایت داریم سه چیز است که اگر کسی نداشته باشد هیچ عملی برایش باقی نمی‌ماند. "حلم یرد به جهل الجاهل" یک حمی داشته باشد که اگر یک آدم نفهمی، زبان نفهمی با او دهان به دهان شد بتواند دهان به دهان نشود و رد بکند. بتواند به جهنم عصبانیت، به جهنم خشم و به جهنم دعوا کشیده نشود. این خیلی مهم است. می‌گوید کسی که این را نداشته باشد هیچ چیز برایش نمی‌ماند. حضرت خیلی صریح این را برای ما بیان می‌کند. پس این نکته برای ما خیلی مهم است که ما باید به ریاضیات ابدیت، به ریاضیات آخرت، به ریاضیات انسان‌شناسی و خودشناسی مثل ریاضیات زمین که دو دوتا چهار تا، سه سه تا نه تاست احترام بگذاریم. امام علیه السلام هر وقت دارد حرف می‌زند –این فرمول را از من داشته باشید- هر وقت می‌بینید معصوم دارد سخن می‌گوید یا خدا دارد سخن می‌گوید یک سلسله از آیات هستند و یک سلسله از روایات هستند که فرمول کلی هستند و قواعد کلی به ما می‌دهند. یعنی مثل این که دانشمندی کشف می‌کند. مثلا رادیکل 4 مساویست با دو، رادیکال 16 مساویست با 4 و غیره. همان جور که دانشمندان دارند به ما خبر می‌دهند و به ما می‌گویند مثلا فرمول مساحت مثلث اینجوری به دست می‌آید، محیطش اینجوری به دست می‌آید این‌ها قواعد است. معصومین وقتی دارند سخن می‌گویند در قواعد فهم روایت و فهم حدیث که متأسفانه خیلی‌ها فکر می‌کنند همین ظاهر روایت را که بخوانند واقعا می فهمند و احتیاج به استاد، معلم، خبرویت ندارد به آیات هم همینطور. در روایات یک سلسله فرمول‌ها و قواعد است کهدر واقع ریاضیات خلقت را بیان می‌کند. مثلا من یکی از آن کدها را به شما می‌گویم. یادداشت کنید که مثلا هر موقع این کلمه در حدیث بود. بدارید یک فاعدة کلی ریاضی می‌گوید کلمة من یعنی کسی که، فلان،دارد. قاعده به شما می‌گوید، فرمول می‌گوید یا (إن) شرطی. هر وقت (إن) شرطی در روایات یا در آیات آمد حتما یک فرمول ریاضی از نظام خلقت را دارد برای شما بیان می‌کند. مثلا "إن تنصر الله ینصرکم". "من ذالذی یقرض الله قرضا حسنه" چه کسی حالا آنجا سؤال می کند. "إن أحسنتم أحسنتم لأنفسهم و إن اسئتم فلها". "ومن یعمل مثقال ذرة خیر یره و من یعمل مثقال ذره شر یره" اینها قاعده است، فرمول است. حضرت می‌فرماید کسی که بداند از کجا آمده پائین با هیچ کس اختلاف پیدا نمی‌کند. اگر آدم ها می‌دانستند اول از کجا آمده‌اند، داستان روز اول خلقت را می‌دانستند، می‌دانستند که وطن‌شان کجاست و از کجا آمده‌اند پائین این آدم با هیچ کس درگیر نمی‌شود. درگیری‌ها، دعواها، درندگی‌ها، تجاوزها به حریم‌های یکدیگر و به حقوق همدیگر، بی‌ادبی حسادت، خشونت، کتک زدن، این‌ها همه مال کسی است کهاصلا با حقیقت خودش آشنایی ندارد. یک کسی در خانه تا یک چیزی می‌شود و مسئله‌ای پیش می‌آید بچه‌هایش را تهدید می‌کند، تا یک چیز می‌شود زیر دستش را تهدید می‌کند. این معلوم است اصلا قیمت دستش نیست که این قدر زود مستأصل می‌شود، این قدر زود خوار می‌شود، این قدر زود ضربه می‌خورد و خودش را به لجن می‌کشاند. این یک قاعده است ولی ما چون قیمت در دستمان نیست اصلا حیا نمی‌کنیم، خجالت نمی‌کشیم از این که مثلا چند بار عصبانی شدیم، چند بار کتک زدیم، چند بار داد زدیم، چند بار فحش دادیم، چقدر حسادت کردیم، چند بار غیبت کردیم، چند بار زود رنجی داشتیم، اصلا شرم‌مان نمی‌آید چون نمی‌فهمیم که داریم با خودمان چه کار می‌کنیم. یک آدمی که اشرافی بزرگ شده، با کرامت بزرگ شده، این را اگر برداری، بدزدی و ببری وسط یک جامعة وحشی همان جا هم اشرافی برخورد می‌کند. کرامت‌هایش را با خودش دارد. یک آدمی که بلافاصله جذب محیط می‌شود با دیدن یک فیلم، با رفتن به یک مسافرت خارج از کشور، با یک جا به جایی از جنوب به شمال، خانه‌اش را از یک جا به جایی دیگر منتقل کند، از تهران برود شمال، برود کیش، برود دبی یک دفعه روحیاتش به هم می‌ریزد، اخلاقش عوض می‌شود، شخصیتش عوض می‌شود، با یک مهمانی، با یک دوست، با یک مسافرت، با دیدن چند نفر سریعا به هم می‌ریزد، بالا و پائین می‌شود. این معلوم است اصلا خودش را نمی‌شناسد، قیمت دست خودش نیست، این شخص غفلت دارد. غفلت یعنی همین. یعنی این که آدم به یکباره خودش را گم می‌کند. این خود گم گشتگی یعنی من اصلا خودم را نمی‌شناسم. صراط این طوری است چون از مو باریک‌تر و از شمشیر تیزتر است. کسی که می‌خواهد این مسیر را طی بکند دائما باید حواسش به خودش باشد. انسان وقتی که یک دفعه خودش از خودش غافل می‌شود، در تصادف نگاه بکنید یک لحظه انسان چرتش بگیرد، حواسش پرت شود، چرت یعنی از خودش غافل شود، حواسم پرت شد دستم را بریدم، حواسم پرت شد زدم به اینجا، حواسم پرت شد اشتباها اینجوری کردم. یک لحظه غفلت. غفلت یعنی به چیزی که باید توجه داشته باشی از جلوی نظرت دور شود. یک لحظه آدم اسم و آدرس خودش، قوم قبیلة خودش، اصل و ریشة خودش از دستش برود می‌شود غفلت. پس یکبار درس‌ها را با یکدیگر مرور کنیم. ما 5 بعد شخصیتی داریم. حس، خیال، وهم، که در این سه مورد حیوانی هستیم. عقل داریم که تشنة علم است در این بخش فرشته هستیم و فوقعقل داریم که تشنة کمال مطلق است یعنی فقط به دنبال الله می‌گردد و به کمتر از کمال مطلق هم راضی نیست. فوق عقل بخش اصلی ماست که دل ما را تشکیل می‌دهد فلب و دل. ما به این واسطه انسانیم. اگر فوق عقل بر عقل و بخش‌های پائینی غلبه داشت انسان همیشه حواسش هست. چون این بالا همیشه حواسش هست و تعادل برقرار است. غفلت یعنی چه؟ غفلت یعنی این که آدم فراموش کند آدم است. فکر کند یک دانشمند است و می‌تواند از اطلاعاتش سوء استفاده بکند یا دکتر است، مهندس با علمش خلافکاری بکند،علمش را در اختیار بخش‌های پائینی بگذارد. چون علم اطلاعات است، جنبة خنثی دارد اگر فطرت غلبه کند از علم نورانیت جذب می‌شود. "العلم نور" اگر علم به بخش پائینی فروخته بشود مثل این که الآن در اکثر دنیا دارد می‌شود"العلم حجاب اکبر" علم حجاب اکبر می‌شود. همان علم آدم را بدبخت می‌کند، همان کمال انسان را بدبخت می‌کند. در حملة سمت راست شیطان که بیشتر از قدرت‌ها و نقاط قوت یک شخص استفاده می‌کند و او را به جهنم می‌فرستد آن لحظه‌ای است که انسان نقاط قوتش را به بخش زیرین و پائین می‌فروشد. یک دفعه سوابقش، تحصیلاتش، معنویتش حتی علمش، عبادتش می‌آید در بخش شیطانی. مثل شیطان. آن چیزی که باعث شد شیطان یک دفعه جلوی خدا بایستد این است که شش هزار سال عبادتش یک دفعه کنترلش را برهم زد. خیلی بزرگ شده بود. چون یک جن بود مثل بقیة جن‌ها. جن‌ها در جنبة بدنی و ظاهری از انسان قوی‌ترند اما در جنبة عقلانی از انسان ضعیف‌ترند برای همین هم خیلی شیفتة انسان هستند. انسان در قوة عقلانی بالاتر است. حالا یک موجودی که فقط جنبة جسمیش قوی‌تر بوده عبادت کرده، عبادت کرده، عبادت کرده و بالا و بالا و بالاتر آمده و به فرشته‌ها رسیده. در مقام فرشته‌ها یک دفعه هول برش داشت. خدا بهش گفت سجده کن. شیطان هم گفت:‌من! من شش هزار سال سابقه دارم. این تازه از راه رسیده من قوی‌ترم. "خلقتنی من النار و خلقته من طین" او از گل است. من بر او سجده کنم. گاهی وقت‌ها آدم عبادت‌هایش، نماز شب‌هایش او را فاسد می کند. گاهی وقت‌ها خوب بودنش بدبختش می‌کند. یک دفعه می‌بینی یک آدم فاحشه بی‌کمالی می‌آید یک جا توبه می‌کند. چنان با قدرت و سرعت از این آدمی که چهل سال عبادت کرده پیشی می‌گیرد و می‌رود تا قرب إلی الله. اصلا چون غرور هم ندارد بندة خدا. ولی یک نفر را می‌بینی همین عبادت‌هایش، همین سوابقش، همین خوب بودن‌هایش یک دفعه سنگینش می‌کند روی صراط. روی صراط وقتی داریم حرکت می‌کنیم این ریسمانی که کشیده شده، پلی که در جهنم است به این صورت کشیده شده مستقیم از داخل جهنم. شما وقتی که از رویش راه می‌روی الآن رویش هستیم. صراط دنیا و در جهنم دنیا داریم حرکت می‌کنیم یا گناه می‌کنیم از خدا غافل می‌شویم، یا دلشوره‌های آینده باعث می‌شود ابدیت را فراموش کنیم. آیندة دنیایی یا گذشتة‌مان نگه‌مان می‌دارد و نمی‌گذارد حرکت کنیم. کدورت‌ها، گناهان و شکست‌ها نمی‌گذارد خودت را از روی صراط به موقع به بهشت برسانی. یک وقتی عمرت تمام می‌شود که وسط راهی و اصلا به بهشت نرسیدی. یا خوبی‌هایت سنگین‌تان می‌کند یک دفعه خودت باورت می‌شود که مثلا یک کسی به تو بگوید تو جزء علمایی، جزء اولیای خدا هستی، تو اگر نبودی نمی‌شد. همان تعریفت بکنند یک ذره خودت باورت شود، باورت شود که جلوی خدا خیلی داری، یک دفعه آدم سنگین می‌شود و می‌افتد. لذا امام سجاد علیه السلام به خداوند عرض می‌کند که هیچ عزت ظاهری برای من ایجاد نکن مگر این که به همان اندازه پیش خودم ذلیل شوم. "الا احدستنی ذلتا باطنتا عند نفسی بقدرها" اگر همان مفدار که در چشم مردم بالا می‌روم پیش خودم بالا بروم باورمبشود وای به حال آدم. دو تا خواب، یک مکاشفه‌ای چیزی، یک خوبی چند نفر دور و بر آدم را بگیرند چند نفر دست آدم را ببوسند، برای آدم چند بار صلوات بفرستند، چند بر جلوی آدم بلند شوند، چند نفر بگویند وای اگر تو نبودی نمی‌دانم چنین بود و چنان بود. اگر آدم آمادگی نداشته باشد همان از سمت راست در جهنم می‌افتد. آدم باید همة حواسش به خودش باشد. قبلا فتم دو تا سپر به ما دادند اگر کسی بلد باشد از آن استفاده کند هیچ وقت دیگر زمین نمی‌خورد. 1) الحمدلله همة کمالات مال خداست. پس هر کس از من تعریف بکند به خودم نمی‌گیرم. اصلا هم طوری نمی‌شود چون همه مال خداست. لوس نمی‌شوم، مغرور نمی‌شوم. مستی‌اش خیلی خطرناک است انسان غفلت کند یا غرور بگیرد و فریب بخورد یکی هم سبحان الله، سبحان الله نمی‌گذارد ما آسیب ببینیم. سبحان الله یک سپری است جلوی خدا که نمی‌گذارد تا تو خدا را تاریک ببینی،خدا هیشه قشنگ است. معشوقت از جلوی چشمت کنار نمی‌رود با سبحان الله، با الحمدلله غفلت تو را نمی‌گیرد. اصلا حملة سمت راست هیچ اثری رویت نمی‌گذارد. آن‌هایی را که یک دفعه غفلت می‌گیرند، شما در این سی سال انقلاب نگاه بکنید، از زمان خود شیطان نگاه بکنید شیطان با حملة از سمت راست خودش نابود شده، از سمت راست خودش بدبخت شده تا زمان انبیا و صدر اسلام شما بگیرید بیشترین کسانی که یعنی گردن کلفت‌های جهنم، سرلشکرهای جهنم این‌ها همه از حملة از سمت راست افتادند. یعنی شما وقتی در روز قیامت داخل جهنم را گاه کنید می‌بینید کسانی که از راست ریختند در جهنم خیلی بیشتر از کسانی هستند که از چپ یعنی به خاطر گناهانشان ریختند. غفلت یعنی من حیثیت خودم را از دست بدهم، شخصیت خودم را نشناسم که حالا باز یک مقدار راجع به غفلت صحبت می کنیم بعد می رویم سراغ عوامل دیگر که باز با غفلت سرو کار داریم. چون غفلت یعنی ندیدن آن چیزی که دیدنی است. یک لحظه فراموشی آن چیز، واگذاشتن آن چیزی که نباید آن را وا‌می‌گذاشتیم. یکی از چیزهایی که ما نباید آن را وا‌بگذاریم این است که بدانیم کیستیم، در کجاییم و به کجا می‌رویم. خانوادة آسمانی‌ام فراموشم شود. خودم به عنوان فرزند پیامبر و آل یادم برود که این هستم فکر کنم بچة همین پدر و مادری هستم که در دنیا من را به دنیا آورده‌اند. این‌ها بدن من را به دنیا آورده‌اند. همة ما بچه‌های اصلی آن‌ها هستیم. وقتی من این شناخت را از خودم ندارم تمام ترجمه و تفسیری که از خودم می‌کنم غلط است، تصمیم‌هایم غلط از آب در می‌آید، ارتباطاتم غلط از کار درمی‌آید، رفتارهایم غلط از کار درمی‌آید. ملاک‌ها، علاقه‌ها، دغدغه‌ها، هوس‌ها، همه و همه غلط از کار در می‌آید و همه‌اش من را له می‌کند هر چه میل بیشتر، انتخاب بیشتر، موفقیت بیشتر، کمال بیشتر از خانوادة آسمانی‌ام دور می‌شوم. هر چقدر انسان در دنیا، مقیاس‌های دنیایی موفق‌تر است از کمال اصلی‌اش دورتر می‌شود. چرا؟ چون یک خود قلابی را شناخته، یک خود قلابی را بزرگ کرده. اما مسئله به اینجا ختم نمی‌شود یعنی اینجوری نیست که من اگر فقط بدانم از کجا آمده‌ام، در کجا هستم و به کجا می‌روم. نه. این مهم‌ترین مسئله است که من کیستم. اصلا نباید یادم برود. این خیلی مهم است که من کیستم و به قیمت خودم با خودم رفتار کنم. باید حواسمان به این باشد. 2) در طول مسیر که می‌خواهم بروم حالا یک سلسله عواملی که از آن‌ها هم نباید غفلت کنم که حالا داریم راجع به غفلت صحبت می‌کنیم. بگذارید حالا عوامل را بگویم. یکی از آن عوامل همین حمله‌های شیطان هست. شیطان یک دشمن خارجی است، وسوسه‌گر است، لازم هم هست باشد. یعنی جزء نظام خلقت انسان داشتن یک شیطان لازم است. اگر ما شیطان نداشته باشیم اصلا نمی‌توانیم رشد بکنیم. انسان به هر کجا که می‌رسد به برکت شیطان می‌رسد. شیطان را خدا آفریده، بیهوده که خلق نشده. از دست خدا که در نرفت شیطان را خلق کند که خداوند مدام اخطار دهد که مواظب باشید. بعضی‌ها اینقدر این مسئله را نفهمیدیند که اصلا گفتند که در نظام خلقت دو قوا وجود دارد. قوای شیطانی و قوای خوب و بد و این دو تا با هم جنگ برابر دارند. اصلا اینطوری نیست. ما یک وجود داریم. ما اصلا توحید داریم. بالا یک خدا هست که همه را مدیریت می‌کند. ظالمین را هم خدا مدیریت می‌کند. یعنی همانطور که مؤمنین را مدیریت می‌کند. "الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور" "الله ولی الذین کفروا" هم هست. ولی آن‌ها را برعکس سیستم‌شان را انجام می‌دهد. مؤمنین چون از خدا می‌خواهند که به سمت خدا بروند "الله ولی الذین یخرجهم من الظلمات الی النور" کفار درخواست‌شان از خدا چیست؟ این که ما روشنایی و نور تو خوشمان نمی‌آید ما دوست داریم بد باشیم، ما دوست داریم گناه بکنیم، ما نمی‌خواهیم عبات بکنیم، ما اگر نخواهیم به بهشت برویم باید چه کسی را ببنیم؟ حرفشان همین است. لذا خدا در قرآن می‌فرماید ولایت کفار هم دست ماست. همانطور که ولایت شیطان دست ماست. "و کذلک نولی بعض الظالمین بعضا" ولایت کفار هم دست خداست. من دارمولایت‌شان می‌کنم. من دارم آن‌ها را می‌گردانم. این از من می‌خواهد که به ته جهنم برسد، این می‌خواهد به اسم جبار من برسد، به اسم منتقم من برسد، به اسم قاتل من برسد، به اسم باطش من برسد می‌خواهد یک آدم وحشی باشد، می‌خواهد جلالت داشته باشد می‌فرستم ته جهنم چون ابن را از من می‌خواهد. فرعون به خدا می‌گفت خدایا من می‌دانم تو حقی، موسی هم حق است. من دنیا را از تو می‌خواهم لذا مزاحمم نشو. خیلی‌ها به خدا یواشکی از این حرف‌ها می‌زنند. ته دلشان را که نگاه کنی به خدا می‌گویند تو حقی، فرشته‌ها حق هستند، خانوادة آسمانی حق است، بهشت حق است ولی از این گروه اصلا خوشمان نمی‌آید، از این آدم‌ها، از این جبهه اصلا خوشمان نمی‌آید. ما اصلا نمی‌خواهیم حزب الله باشیم، ما از حزب شیطان خوشمان می‌آید. ما نقد را، دنیا را می‌خواهیم بچسبیم. خدا هم که می‌گوید که هر کدام از من بخواهید همان را به شما می‌دهم. چه می‌خواهی؟لذا نگو چرا به صدام اجازه داد، چرا به یزید اجازه دادسر امام حسین را ببرد. چرا شمر توانست بنشیند سر سینة امام حسین خنجر بزند و سر را ببرد. چرا عمر سعد را اجازه داد، چرا فرعون را آن همه سال اجازه داد. چرا وقتی به موسی و هارون گفت "اجیب الدعوتکما" دعوت شما اجابت شده برای رفع شر، چهل سال بعد فرعون از بین رفت. چرا؟ چون فرعون هم باید مثل امام حسین به اوج خودش می‌رسید. از خدا وقت می‌خواست تا به اوج برسد. موسی هم باید به اوج برسد . هر کسی از خدا بخواهد همین جوری است. اگر شیطان نباشد باشگاهی هم وجود ندارد. اگر معلمی نباشد که سؤل کند، امتحانی نباشد، تکلیف مدرسه نباشد چه کسی با سواد می‌شود؟ یکی از ما اگر به مدرسه می‌رفتیم می‌گفتند معلم نداریم،همین جوری خودتان بنشینید کتاب را نگاه کنید. می‌گفتند خودمان که نمی‌توانیم کتاب را نگاه کنیم. این الف است، این ب است، این جیم است باید تمرین‌مان می‌داد. بعد هم می‌گفت باید بنشینید و بنویسید فردا هم تکلیف‌ها را می‌بینم، امتحان هم می‌گیرم، ضعیف هم باشید رد می‌شوید.نمرة انضباط هم دارید. حالا که وقت کم است ولی آن موقع‌ها زمان ما، فلک هم بود، فلک هم می‌کردند، کتک می‌زدند. نه فقط برای درس، معلم عشقش می‌کشید می‌زد. یک معلمی داشتیم اگر زنده است خدا شفایش دهد. از درکه وارد می‌شد، یک دفعه نگاهی می‌کرد، چوب را برمی‌داشت، کمربند را می‌کشید. همین جوری بی‌دلیل. کمربند را می‌کشید مثلا امروز هوس می‌کرد از همین سر می‌زد، کاری هم با این که بچة خوبی هستی یا نه نداشت همین جوری می‌زد تا به انتهای کلاس می‌رسید. دوباره می‌رفت آن طرف را هم می‌زد بعد می‌گفت خب حالا درس را شروع می‌کنیم. یک موقع درس نمی‌خواندند می‌زدند، درس هم می‌خواندند می‌زدند. ما شاگرد اول بودیم آنقدر کتک می‌خوردیم. یک کلاس دیگر بود معلمشان آنقدر روانی بود که آخر اخراجش کردند. یک موقعی معلم ما نیامده بود به ما گفتند بروید سر آن کلاس بنشینید. رفتیم نشستیم و بعد نگاه کردیم دیدیم روی طافچه‌های کلاس گوله گوله مو هست. گفتیم این‌ها برای چیست؟ حالا این‌ها همه جنون دارند، موهای همدیگر را می‌کنند. ما هم کلاس جدیدی بودیم تازه آمده بودیم. مهمان باید پذیرایی شود دیگر. می‌نشستیم جلو، عقبی‌ها موهای ما را می‌کندند. این از شاگردهایشان. معلم از در وارد کلاس شد. خلاصه یکی از بچه‌ها بلند شد و گفت آقا اجازه؟! معلم گفت بگو. شاگرد هم گفت ازدواج شما را تبریک می‌گوییم. معلم هم گفت غلط کردی تبریک می‌گویی و چوبش را کشید، یک دور همه را کتک زد. حالا باید یک شب خاطره بگذاریم و همة این‌ها را برای شما تعریف کنیم. خیلی‌ها خاطرات قشنگ‌تر از ما هم دارند. انضباط، فلک، کتک. اگر این‌ها نباشد کسی درس خوان نمی‌شود. تنبیه باید باشد، ترس باید باشد، اخراج باید باشد وگرنه کسی درس نمی‌خواند و رشد نمی‌کند. شیطان باشگاه ماست ولی کیدش ضعیف است. مثل چه می‌ماند؟ مثل واکسن می‌ماند. واکسن هم خودش میکروب است ولی ضعیف است. می‌آید گلبول‌ها را فعال می‌کند از نوع آن بیماری، از جنس یک بیماری، از جنس یک بیماری است که حالا فلج است. کزا است یا هر چه که هست که می‌خواهند به شخص بزنند. گلبول‌ها می‌آیند با این میکروب قوی برخورد می‌کنند، بعد قوی می‌شوند. بعدا که اصل میکروب آمد چون این‌ها آن میکروب را تجربه کردند دیگر بعدا بدن آسیب نمی‌بیند. شیطان یک واکسن است و برای همه لازم است. یعنی باید حملة راست بکند، حملة چپ بکند،حمله از جلو و حمله از عقب بکند تا شخص بتواند خودش را روی صراط نگه دارد و بتواند حرکت کند. اگر شیطان نباشد هیچ کس به قرب الی الله نمی‌رسد. همان که اگر شهوت نباشد هیچ کس به عشق نمی‌رسد. شما میل را از انسان بردار. انسان دیگر عاشق نمی‌شود. حالا نگاه کنید در مورد غفلت. "إن کان شیطان عدوا فالغفلت لماذا" ببینید امام صادق علیه السلام کارکرد غفلت را کجا آورده. کارکرد مهم غفلت را که این چند جلسه من برای شما گفتم راجع به این است که ما از حیثیت من الهی،للهی و الی الهی خودمان غفلت نکنیم. این یادمان نرود که من مال خدا هستم، این یادمان نرود من فرزند حقیقی پیامبر و آل هستم. بفهمم قبل از این که بیایم زمین و قبل از این که بدن داشته باشم زن نبودم، مرد نبودم. زن بودن یا مرد بودن من، این‌ها همه جنبه‌های حیوانی من است، مال بخش پائینی من است. حواسم باید به این‌ها باشد. کشش‌های زنانه و مردانه، آرزوهای زنانه و مردانه، هوس‌های زنانه و مردانه، غصه‌های زنانه و مردانه همه مال بخش حیوانی من است. اول باید بفهمم که با این چیزها له نشوم، تحقیر نشوم، از سرعت نیفتم، از حرکت نیفتم. بعد هم که من برگردم پیش خودش چه خبر خوشی هست. و "إنا إلیه راجعون"این خیلی خبر خوشی است که آدم می‌داند اینجا نمی‌ماند، در این جهنم نمی‌ماند، از این جهنم بیرون می‌آید، دیر یا زود از این جهنم بیرون می‌آید. کما این که آن‌هایی هم که می‌روند در آن جهنم آخرت دیر یا زود از آن بیرون می‌آیند. آن‌هایی که اصل ایمان را حفظ کرده باشند حالا برای مریضی‌هایی، بیماری‌هایی در بیمارستان بهشت که جهنم است گرفتار می‌شوند خوب می‌شوند. حالا چقدر معلوم نیست. گفتیم بسته به شدت بیماری، نوع بیماری و تعداد بیماری دارد. این‌ها دیگر در بحث‌های نسبت گفتیم ولی بالأخره آدم بیرون می‌آید. "و إنا إلیه الراجعون". اول تکلیف خودمان را روشن کنیم. حرکت ما به سمت اسماء جمالی است یا نعوذ بالله به سمت اسماء جلالی است. من دارم به سمت خشونت، اسم جهنم(جهنم خودش اسم است) به سمت جلالی می‌روم. حساسیت، زود رنجی، عصبانیت، انتقام، خودخواهی، تکبر، غرور، منیت،خود برتر بینی، رو‌دست دیگران بلند شدن، علو، شهرت، محبوبیت و ... چه جهنمی است این‌ها! یا نه من دارم به سمت اسماء قشنگ خدا حرکت می‌کنم. سیر زندگی را یک جوری تنظیم کردم. سبک زندگیم را یک جوری تنظیم کردم که دارم روز به روز مهربان‌تر می‌شوم، خوش اخلاق‌تر می‌شوم، قوی‌تر می‌شوم، حساسیت‌هایم کم می‌شود، غصه‌هایم کم می‌شود، دلشوره‌هایم دارد کم می‌شود،خواب‌های بد دارد کم می‌شود، خوش بینی‌هایم دارد بیشتر می‌شود، رفیق‌های خوب دارم پیدا می‌کنم، نورانیتم دارد بیشتر می‌شود، تمرکزم دارد بیشتر می‌شود، دلداگی‌ام به خدا دارد بیشتر می‌شود، دلتنگیم به خدا بیشتر می‌شود، دلتنگیم به خانوادة آسمانی‌ام بیشتر می‌شود. اول تعیین کنیم که به کدام سمت داریم حرکت می‌کنیم. یک ترمز بزنیم و ببینیم که در این سه یا چهار ماه گذشته، در شش ماه گذشته، در یک سال گذشته، در دو سال گذشته مسیرمان به سمت جهنم بوده یا به سمت بهشت. پس ببینید وقتی داریم در مورد غفلت صحبت می‌کنیم که از عوامل رسیدن ما به خانوادهة آسمانی‌مان هست غفلت متعلق دارد. متعلقش یک بار حقیقت خودم است. من از خودم غافل می‌شوم، یک بار از شیطان غافل می‌شدم. حواسم به خودم هست. شیطان به من حمله می‌کند، از دشمن غافل می‌شوم، خودم حواسم هست که در جنگ هستم، که در خاکریز هستم، آن‌جا چرتم گرفته، دشمن آمده کارهایش را کرده و من خواب بودم. نه بیدار بودم اما حواسم رفت به یک چیزهای دیگر. دست‌های من را باز نگاه کنید. حواسم رفت به یک چیزهای دیگر یا آنقدر به دنبال علم افتادم که من اصلی‌ام فراموش شده. سواد و تحصیلات و علم و اصطلاحات. یکی از این بزرگان که خیلی هم باصفاست می‌گوید من به علامه گفتم که آقا شما مگر نمی‌گویید که علما از خدا می‌ترسند، علم خشیت می‌آورد مگر قرآن نمی‌گوید "إنما یخش الله من عباده العلما" فقط آن‌هایی که علم هستند از خدا می‌ترسند پس چرا من وقتی آمدم درس خواندم، مدت‌ها قبل از این که بیایم درس بخوانم خیلی حال خوشی داشتم، گریه‌ای داشتم، حضوری داشتم،دل نازکی داشتم. از وقتی که یک مقدار درس خواندم و اطلاعاتم زیاد شده اصلا آن حس و حالم از بین نرفته. علامه فرمود آن که شما خواندید یک مشت اصطلاحات بوده، علم نبوده. اگر علم باشد آثارش را با خودش دارد. پس اگر کسی سوادش زیاد شد، خشیتش زیاد نشد، سوادش زیاد شد ولی حضور قلبش زیاد نشد، سوادش زیاد شد اما اخلاقش قشنگ‌تر نشد، سوادش زیاد شد اما نسبت به همسرش و فرزندانش مهربان‌تر نشد، صبورتر نشد، فداکارتر نشد، حلیم‌تر نشد، این فقط گرفتار اصطلاحات بوده، یک مشت اصطلاحات بدبختش کرده. اصطلاحات را می‌گویند حملة از سمت راست است. فیزیک یاد گرفته، شیمی یاد گرفته، جبر یاد گرفته، مثلثلات یاد گرفته، قرآن یاد گرفته، تفسیر یاد گرفته، رفته اصطلاحات عرفانی را یاد گرفته، می‌رود این طرف و آن طرف با آن‌ها پز می‌دهد، حرف می‌زند. مسائل اخلاقی یاد گرفته برای بقیه می‌گوید اما خودش اصلا باور ندارد، هیچ تکانی نخورده. اصلا خودش نه نمکی دارد و نه روحی نه نوری دارد و نه این که خودش از خودش لذت می‌برد، نه خودش می‌تواند آرامش و شادی بده و نه این‌که دیگران وقتی به این آدم نزدیک می‌شوند شاد و آرامند. می‌گویند آدم برجسته‌ای است، به قول امروزی‌ها آدم فرهیخته ای است، استاد است، سواد دارد ولی هر وقت می‌خواهیم با او حرف بزنیم اضطراب داریم، هر وقت حرف می‌زند دعوایمان می‌شود. پس این فقط اصطلاحات یاد گرفته، می‌تواند اصطلاحات را خوب جواب بدهد. علم اثر خودش را می‌گذارد، نورانیت خودش را می‌آورد مگر این که گرفتار بخش‌های پائینی شود. یک موقع است من از این بخش‌ها غفلت می‌کنم این‌ها یک دفعه می آیند وجود من را می‌گیرند. دکتر، مهندس بودن،استاد بودن،مجتهد بودن، سید بودن، روحانی بودن، کمالات یک‌دفعه می‌آید من را می‌گیرد یک طوریم می‌شود، بعد به شدت به من آسیب می‌زند. پس دقت کنید. بحث‌مان را که در این چند جلسه داشتیم مرور کنیم. گاهی وقت‌ها غفلت از درون است، از عوامل درونی است از خودم،گاهی وقت‌ها از بیرونی‌هاست. از عوامل خارجی است. حالا یکی از عوامل خارجی چه بود؟ یکی شیطان است. آقا قرآن دارد تصریح می‌کند. ما یک شیطان داریم معلم شماست، مربی شماست،لازم است به شما حمله بکند و شما باید با او تمرین بکنید ولی حمله‌هایش سبک است. مثل یک معلم مهربان که در باشگاه حمله می‌کند، ضربه‌اش تمرینی است. اما اگر در این تمرین هم حواست نباشد بدنت را می‌شکند. استاد می‌گوید آماده باش می‌خواهم ضربه بزنم به شکمت. می‌خواهم الآن با پا به شکمت ضربه بزنم. حالا یک کسی حواسش نباشد و استاد بخواهد تمرین بدهد،شل و ول بایستد. یک ضربه که استاد به او بزند می‌بینی رفت تو دیوار، دست و پایش شکست. "إن کید شیطان کان ضعیفا" حمله‌هایش برملاست. "إنه لکم عدو مبین"حرف‌هایش، پیام‌هایش، همه رو است. اصلا مخفی ندارد. شما راحت نمی‌توانید تشخیص دهید این حمله الآن مال راست است یا این حمله از سمت چپ است، این حمله ازجلوست یا این حمله از عقب است. تا دلشوره آمد اول موضوع دلشوره را در وجودت کشف کن. دلشورة من از چیست؟ آینده است. حملة از جلوست،از عقب است. کدورت‌هایی که با کسی داشتم، با همسرم، با زن و بچه‌ام، با دوستم، با استادم، با شاگردم داشتم، شکست‌هایم است، تحقیرهایی که شدم، فحش‌هایی که به من دادند. این هم حملة عقب است. الآن چرا من قساوت قلب دارم، اشک ندارم؟ برای این است که من چیزهای حرام خوردم، چیزهای حرام دیدم، چیزهای حرام شنیدم. خب حملة چپ است. من چرا اینقدر غمگین هستم؟‌ چرا خواب‌های بد می‌بینم؟‌چرا حضور قلب ندارم؟ چرا نمازم قضا می‌شود؟‌چرا اشک ندارم. گرفتار کمالات سمت راست شدم. کمالات خودم، خیلی عاشق خودم شدم، خیلی خود شیفته شدم. برملاست. "إنه لکم عد. مبین" دشمن آشکار است. خارجی است ولی هست. دارد معرفی می‌کند. یک دشمن‌هایی داریم، دشمن‌های خارجی هستند، شیطان هستند چون شیطان اعم از جن و انس است. "شیاطین الجن و الإنس" شیطان یعنی وجود منحرفی که انسان را به سمت شر دعوت می‌کند.. انسان راه خودش منحرف است به سمت شر دعوت می‌کند ولی یواشکی و با وسوسه. قرآن می‌فرماید بعضی شیطان‌ها از جن هستند. خب اگر جن باشند چه خصوصیتی دارند. دیده نمی‌شوند. خیلی هست که اگر بخواهم بگویم شاید جلسة بعد به آن بپردازم این بحث جداست. فکر کنم یک بحثی دارد که لااقل من اگر بخواهم برای شما بگویم فکر کنم یک چیزی حدود دویست جلسه این موضوع بحث دارد که من کاملا بتوان این موجود را به شما بشناسانم که اصلا این‌ها انواع کارهایشان، انواع خودشان، انواع حمله‌هایشان چیست؟ یک دویست جلسه‌ای فقط، چهار، پنج سالی فقط باید همین دوره را ببینیم. این را باید بشناسیم چون با این رشد می‌کنیم.شما وارد باشگاه که می‌شوی، به هر آموزشگاهی که می‌روی باید اول بدانی چه سؤال‌هایی می‌دهند،ه چه تمرین‌هایی می‌خواهند بدهند، چه چیزهایی ممکن است از من سؤال کنند. سر کلاس یک دفعه می‌خواهد من را بلند کند چه می‌خواهد از من بپرسد. نکند سر کلاس بپرسد جا بزنم، هول شوم، نتوانم. در امتحان می‌خواهد با من چطور برخورد کند، در امتحان نهایی چطور می‌خواهد با من برخورد کند. امتحان شفاهی، امتحان کتبی آماده‌ام. این چه جوری است دیگر. شیطان هم همین جوری است. بشناسمش ببینم چه‌طوری است. اگر جن باشد با آدم ده‌ها نوع کار می‌کند. اصلا این تمرین‌ها کی هست، کی انجام می‌شود.در عالم وقتی می‌گویند بیایید تمرین بکنید یعنی چه؟ استاد سؤال می‌کند. سؤال کتبی، شفاهی، تمرین کی انجام می‌شود. تمرین همیشه کی هست؟‌بعد از آموزش، یعنی بعد از این که درس برملا می‌شود و درس‌ها را می‌دهند بعد می‌گویند خب حالا بگو ببینم 2*2 چند تا شد؟‌اگر معلم قبلا یاد نداده باشد 2*2 تا چند تا شد خیلی آدم ظالمی است که بخواهد تمرین بدهد. اول به این بندة خدا یاد بده بگو بابا این یک، این دو، الآن چند تا دو تایی داریم؟ دو تا دوتایی داریم حالا بشمار ببینیم دوتا دوتایی می شود چند تا؟ یک، دو، سه، چهار. حالا دو دوتا چند تا می‌شود؟ چهارتا. اول این را آموزش بده بعد بپرس. حالا دو دوتا چندتا؟‌ خدا همیشه میخ محکمات را در دل ما می‌زند، اول چیزهای شفاف، دقیق، عمیق را که هیچ‌کس نتواند به آن شک کند. کسیکه کارش شک کردن است یا این آدم مریض است یا وسواس دارد یا این که اصلا نمی‌خواهد محکمات را ببیند و اول خدا محکمات را می‌زند بعد می‌گوید خب حالا این وسط سؤال هم از شما می‌پرسم. چهار چهارتا؟ ‌شانزده تا. 5*6 تا؟ سی تا. 6*5 تا همان 5*6 تا ست دیگر. بگو وایستا، آقا هول شدم. تست‌های کنکور را که دیدید چطورست؟ بازی در می‌آورند تا آدم را یک ذره تمرین بدهند. آدم تا تمرین نکند اسم دریافت نمی‌کند. تا بخواهی رحیم بشوی، تا بخواهی جواد بشوی صد تا فقیر جلویت می‌گذارد. خب حالا تمرین جواد بودن را انجام بده ببینم. اگر دستت در جیبت نرود پس اصلا تو به درد جواد بودن، به درد این اسم نمی‌خوری. غفور، کریم، عفو، ستار، من همة این‌ها را باخته‌ام. خدا اول همة محکمات را و بعد در محکمات متشابهات را ایجاد می‌کند. اول دقت کنید. می‌گوید شما حق ندارید شک کنید وضوی‌تان باطلمی‌شود. اگر شک کردید- شک یعنی پنجاه پنجاه- اگر شک کردید وضوی‌تان باطل می‌شود. پس به شکت اعتنا نکن. اگر اعتنا کردی کافری. به حرف‌های من خدا گوش نکردی. من به تو می‌گویم نباید به شک‌هایت اعتنا کنی. فقط آن‌جایی که یقین داری صد در صد یا احتمال خیلی بالایی می دهی محل بگذار، احتمالت معقول باشد. احساس کردم اینطوری است گفتم شاید نجس شدم. این ها دیگرمال شیطان است. اصلا شایدها و وسواس ها مال شیطان است که تو به حرف خدا بیشتر اعتماد می‌کنی یا حرف شیطان. خدا می‌گوید آقا دوبار آب قلیل کافی است، تمام است دستت پاک می‌شود. نه به دلم نچسبید یک بار دیگر. فکر می‌کند خیلی آدم خوبی است. احتیاط‌های شیطانی. شیطان می‌گوید نشد یک بار دیگر. سه بار می‌ریزی. می‌گوید از کجا معلوم یک‌بار دیگر بریز. یک آدم وسواسی خل بیست دفعه می‌ریزد. شش ساعت زیردوش برای یک غسل. این از روز اول که شش ساعت زیر دوش نمی‌مانده. غسلی که دو دقیقه طول می‌کشد برای یک خانم و یک دقیقه برای یک آقا طول می‌کشد، دو دقیقه‌اش شده ده دقیقه، ده دقیقه شده یک ربع، یک ربع رفته بالاتر و شده شش ساعت. اینطوری برای آدم دین نمی‌ماند. هیچ وقت خدا شیطان را نگذاشته مگر این که قبل از این‌که وسوسه شیطان را بگذارد علائم روشن را گذاشته. یک کسی که وسواسی می‌شود به دیوانگی کشیده می‌شود می‌رود تیمارستان. بی‌احترامی به ریاضیات خدا دارد. می‌گوید احمق من به تو گفتم دو بار خدایا به دلم نچسبید گفتم سه بار بکشم. مگر خودت نگفتی در را قفل کردی، نکند در باز شده باشد، نکند در را قفل نکرده باشم. بگو قفل کردم یا نکردم آیة الکرسی را می‌خوانم و می‌خوابم. تا بلند شوی بروی دفعة دوم یکبار دیگردر را قفل کنی، می‌آیی می‌خوابی، دفعة سوم می‌گوید، حتی در خواب بهت می‌گوید در قفل نیست پاشو برو در را قفل کن. تمرین می‌دهد شیطان. عجب استادی هست. یک بندة خدایی بود برای‌مان تعریف می‌کرد من نمازصبحم قضا می‌شد. گفتم خدایا چه کار کنم نماز صبحم قضا نشود. بعد می‌گفت یکبار ساعت گردن کلفتی گرفتم از این‌ها که زنگ‌شان آدم را می‌پراند. بعد گذاشتم بالای سرم که زنگ زد. گفت چند دقیقه قبل از این که ساعت زنگ بزند خواب دیدم زنگ زده بیدار شدم نمازم را خواندم. بعد که زنگ زد گفتم من که نمازم را خواندم و خاموشش کردم و گرفتم خوابیدم. دوباره صبح بیدار شدم و فهمیدم که چه کلاهی برسرم رفته. یعنی شیطان آدم را تمرین می‌دهد. چقدر هم تمرین‌هایش قوی است. استاد ماهری است حمله‌هایش خیلی قشنگ است. به قول یکی از مراجع بزرگ می‌گفت دم خدا گرم عجب موجودی خلق کرده که تمرین به ما می‌دهد. غفلت نکنیم. حالا راجع به این موضوع مسئلة‌ غفلت ان‌شاءالله در جلسة بعد بیشتر صحبت خواهیم کرد. (والحمدلله رب العالمین)