جلسه 088 - خانواده آسمانی
شماره جلسه
88
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1390
ماه
10
روز
22
متن کامل (خام) ‌ جلسه 088 - خانواده آسمانی

بحث ما درباره غفلت بود که از موانع وصول ما به خانواده آسمانی ماست. این هم به مناسب یک شرح مختصر از دعای مناجات شاکین امام سجاد از مناجات های پانزدگانه حضرت است. چند فرمایش را از معصومین (علیهم السلام) تقدیم کردیم درباره غفلت. آخرین روایت که خیلی مهم و راه گشاست کمک زیادی به ما خواهد کرد. این فرمایش بود که «ویل لم انقلبت علیه الغفلت فنسی الرحلة و لم یصتعده» وای بر کسی که غفلت بر او غلبه کند و فراموش بکند سفر آخرت را و خودش را آماده نسازد. این کلمه (ویلی) که حضرت می گوید غایت سوختن است. غایت حسرت است و غصه ای است که در رویات داریم بچه با این غصه پیر می شود یعنی آنقدر این غصه عمیق است شدید است که اگر کسی واردش بکنی به یک بچه پیر خواهد شد. شاید تصویرهای هست که تلویزیون نشان می دهد میخواهند ادوار مختلف عمر یک نفر را نشان بدهند به گونه ای نشان میدهند که یک چهره کودکی را می آورند. بعد با همین برنامه های نرم افزاری چهره او را پیر می کنند یعنی سنش را بالا می آورند تا می رسد به پیری بعد در یک لحظه شما می بینید در چند ثانیه تطور صورت های آن بچه را نشان می دهد تا پیری. حالا این در عالم تصویر است ولی قرآن می فرماید که «یوم یجعل الولدان شیبا» بچه پیر می شود. از شدت غصه، از شدت حسرت، از شدت اینکه چه چیزی در انتظار انسان است انسان پیر می شود. اینقدر این غصه شدید است. مثلا شما می بینید یک نفر یک عزیزی ازش مرده می گوید من رفتم فلانی سفید شده بود. صورتش چروک شده این غصه آنقدر روی صورت شخص اثر گذاشته حالا می فرماید غصه ی آخرت به گونه ای است که شخص را پیر می کند اینقدر این بار دارد. لذا وقتی که می گوید یا روایت حضرت می فرماید: «ویل لم انقلبت علیه الغفلة» همه آن چیزها را حضرت جمع کرده تو یک جمله، وای بر کسی که غفلت بر او غلبه کند. یعنی حالت جنینی خودش در رحم دنیا را فراموش کند. یادش برود که غرض از زندگی در دنیا آماده شدن برای آخرت است. برای وفات است این را فراموش کند. و مشغول بازی های دنیا شود. مثل اهل همین دنیا. یادش برود. «فنسی الرحلة» سفر آخرت را فراموش کند. خب حالا چه اتفاقی میافتد. «و لم یصتعد» دیگر آماده نمی شود. غفلت این طوریست. شما از یک عالمی که اوج سرور و کمال و بهجت و شادی و قدرت بوده یعنی عالم اله، از آنجا نفس ما، روح ما آمده به طبیعت به این بدن های ما تعلق گرفته. حالا بدن های زنانه یا بدن های مردانه، گفتیم انسان نه زن است و نه مرد. حالت های زنانه و حالت های مردانه حالت های بخش ما نیست. بخش اصلی ما نیست. بخش حیوانی ماست و اینها لوازم زندگی ماست که با اینها امتحان می شویم با زن بودن با مرد بودن، با همسر بودن با پدر بودن، با مادر بودن، با فرزند بودن با شئوناتی که تو طبیعت پیدا می کنیم. فقط یک سلسله ایستگاه های امتحانی است با ازدواجش با طلاقش، با مادرشون، با بچه دار شدن، با بچه دار نشدن، با بچه ات بزرگ شود یا بچه ات بمیرد با شوهرت باشی یا بمیری یا طلاق بگیری با زنت باشی یا بمیرد یا طلاق بدهی فرقی نمیکند تمام این تطوراتی که تو زندگی انسان اتفاق میافتد فقط یک آزمایش است یک امتحان است همین و قرار است. تو این تطورات، تو این طور شدنها، تقلب احوال شخص امتحان خودش را پس بدهد که آیا انسان است نیست. شبیه خدا میشود نمی شود. اسم جذب می کند نمی کند. شبیه خانواده آسمانیاش میشود یا نمیشود. خصوصیات و اخلاق خانواده آسمانیاش را می گیرد یا نه. والا همه ی اینها یک بهانه است ولی ما متاسفانه از همه اینها یک داستان ماندگار در روح و ذهن خودمان درست می کنیم به جای اینکه ازش بگذریم و به جای اینکه توجه به اصل و ریشه خودمان، خانواده آسمانی مان و وطن مان داشته باشیم مشغول بازی های توی همین گونه مسائل می شویم.لذا می بینی که تمام دغدغه های یک نفر را یک ازدواج رسیدن به یک جنس مخالف می گیرد پنج سال، ده سال، پانزده سال، بیست سال، سی سال، می بینی عمرش با یکی از خاطرات زندگیش تمام می شود. در حالی که هیچی از آن را با خودش به آخرت نمی برد. اگر در این رسیدنها یا نرسیدن ها فراغ ها یاوصال ها مردن ها یا زنده بودن ماندن ها جوان ها، یا پیر شدن ها، سالم ماندن ها یا مریض شدن ها بدهکار بودنها، یا ثروتمند بودن ها، شهرت داشتن یا تنهایی و انزوا، توی همه ی این حالت ها چیزی به اسم الله دریافت شد که شد اگر نشد فقط وقت تلف کردن و بچگی بوده، عمر تلف کردن بوده بچه بازی بوده. خب خواهش می کنم خوب دقت کنید مثالی که میخواهم بزنم فوق العاده این مثال مهم است روی این مثال کار بکنید حتما یعنی بنویسید و هی تمرین بکنید از این جایی که من دارم می گویم چون اگر تمرین دهنی نکنید اصلا نمی توانید موفق شوید. به هیچ وجه نمی توانید کنده بشوید نمی توانید اسم جذب بکنید نمی توانید به شادی و آرامش خودتان را برسانید نمی توانید به قدرت برسانید. خودتان را نمی توانید به اسم الله برسید. پس یکبار می خواهیم با هم سفر کنیم چند دقیقه. این سفر را که من دارم می گویم. هی تکرار بکنید و در طول روز این سفر را هی بروید و بیایید دائماً. تا بی کار شدید توی خانه توی اتوبوس، تاکسی، هر جای بی کار شدید یک بار این سیر را بروید و بیایید این سفر را بکنید و بعد اوضاع خوتان را تو این سفر ببینید و این تنها خاطره ای استکه می ارزد انسان از ذهنش بگذارند همین یک خاطره است. و بقیه اش وقت تلف کردن و عمر تلف کردن است. همه اش یا افتادن تو دام گذشته است یا افتادن تو دام آینده است یا حمله راست یا چپ است یا جلو است یا عقب. این گرفتار را داریم ما. جلسه گذشته در رابطه حمله جلو و عقب یک توضیحاتی دادیم گفتیم انسان اگر نتواند به گذشته غلبه کند و نتواند شر آینده را کم کند از سر خودش و به حال نرسد اصلا شدنی در کار نیست. یک کسی که دائماً تو خیالاتش، الان دانشمندان می گویند انسان در طول بیست و چهار ساعت پنجاه هزار بار فکر می کند. این پنجاه هزار بار فکری که می کند هی یک دفعه یک چیزی می آید یک چیزی می رود دائماً به چیزهای مختلف فکر می کند. شما کافی است با یک نفر بنشینید دو ساعت حرف بزنید بعد از این دو ساعت بنشینید آمارگیری کنید یعنی نوار صحبت هایتان را با نیم ساعت فکر بکنید اگر می شد این فکرهای ما یک زمانی حتما خواهد شد. حالا من بگویم شما باور نکنید ولی یک زمانی شما می توانید یک دکمه ای را بزنید. یک دستگاهی را بگویید که من نیم ساعت پیش یا دیشب چه خواب هایی را دیدم می خواهم خواب هایی را که دیدم تصویرهایش را ببینم. همه اش می آید برایتان. یعنی بعد می توانید ببینید دیشب چی خواب دیدید. می توانید ببنید به چی فکر کردید. نیم ساعت پیش من به چی فکر کردم این نیم ساعتی که من فکر کردم کجاها رفتم دهنم کجاها رفته. حالا الان که نمی توانیم که این کار را بکنیم فقط یک عده قلیلی می توانند این کار را بکنند. یک عده خاصی راز اولیا خدا می توانند این کار را انجام بدهند. می توانند بگونید چی خواب دیدند و شما چی خواب دیدی. می توانند بگویند سیر فکری خودشان یا شما چی بوده. می توانید بگویند شما صبح تا شب به چه چیزهایی فکر کردید. نیم ساعت پیش چه تصویرهایی تو ذهن و دل شما افتاده. آنها می توانند بگویند. ما هم بعضی از اینها را زیارت کردیم از نزدیک دیدم که اینطوری بودند خبر می دادند به خودما. یکی از بزرگان بود به رحمت خدا میرفت من وقتی می رفتم خدمت ایشان این یک هفته گذشته من را گزارش می داد. میگفت تو این یک هفته گذشته این جوری بودی. قشنگ کامل همه را به من میگفت که من به چه چیزهایی فکر کردم اصلاً. کجاها رفتم، کجاها نرفتم، حالا ما کاری به آن نداریم. بعدها این مسئله برای همه إنشاءالله قدرت ایجاد خواهد شد. اما نه صحبت هایتان، یک ساعت، دو ساعت با یک نفر که صحبت کردید این را ضبط بکنید بعد بنویسید روی کاغذ که خب الان ما داریم راجع به ساندویج صحبت می کنیم بعد رفتیم سراغ نوشابه ها، بعد رفتیم راجع رستوران ها، بعد رفتیم راجع به محل رستوران ها، بعد رفتیم راجع نوع غذاها، بعد رفتیم راجع یک خاطره تو خارج از کشور تو یک غذاخوری، این حول محور غذا، این فکر بالا، پایین شده بعد از آنجا یک دفعه یک تداعی خاطره می شود بعد آنجا تو رستوران هم بایک کسی دعوام شد اصلا فاز غذا عوض می شود می رود روی دعوا و روی مسائل دیگر بعد می بینی یک ربع هم راجع این جور مسائل بوده بعد راجع پول میرود بعد راجعع نمی دانم چی می رود. شما این تطور ذهنتان را که دارد می رود دائماً بالا پایین می شود را یادداشت کنید. ببینید شما چند تا فکر کردید تو این مدت. همه ی اینها بیخود است مگر اینکه بخواهید یک قصد خوبی ازش داشته باشید. درش بخواهد یک اتفاق خوب قشنگی بیفتد. یک نتیجه قشنگی گرفته شود خب حالا دقت کنید شما. این مسیری که می خواهم بگویم با هم سفر بکنید این سفر را خیلی تو ذهنتان بیاورید به جای اینکه به چیزهای دیگر فکر بکند انسان در طول روز این سفرها را هی تکرار بکند هی برود، برود بیاید و هر بار تو هر قسمتش نگاه بکند. ببیند چی کار کرده و چی کار دارد می کند و کجا قرار دارد. یکی بود یکی نبود برویم سراغ داستان خودمان خب ما از خدا شروع کردیم «إنا لله» یعنی ما پیش خدا زندگی می کردیم. مال خداییم، پیش خداییم و آنجا که بودیم تو اوج بهترین حالت بالاتر از فرشته ها قرار داشتیم هر اراده ای داشتیم برایمان تحقق پیدا می کرده. هیچ چیزی کم نداشتیم. غصه، غم، نارحتی، مریضی، دلشوره، محدودیت، گذشته، آینده، هیچ کدام از اینها را ما نداشتیم تو اوج خوشبختی آن هم در جوار کمال مطلق در جوار رحمت خداوند تبارک و تعالی. از آنجا که حرکت کردیم ذره ذره وقتی دارد عالم عقل شدیم مقداری از لطافت ما گرفته شده از عالم جبروت که آمدیم پایین رسیدیم به ملکوت مقداری از باز الطافت ها و قدرت ها و توانهای ما گرفته شده و بعد وقتی آمدیم به عالم ناسوت شدیم یک قوه ی محض. این چی است؟ این مثل یک آدم زنده است که یک سلسله کمالاتی دارد. خوب دقت کنید. پنج دسته کمال دارد و سلامت و زیبایی، عقل، هوش، دین و اخلاق این آدم وقتی که از آن مقام خودش تنزل می کند از آن اوج کمالت خودش تنزل پیدا می کند. پایین ترین چیزی که همه ی این آدم هست ولی در قوه ی محض در زنها می شود تخمک در مردها می شود اسپرم. تخمک زن همان خانم است ولی چه شباهتی به خانم دارد؟ تمام صفحات و کمالات این خانم را دارد اما به صورت چی؟ دیگر رسیده به قوهی محض دیگر از آن پایین تر امکان ندارد. اسپرم یک مرد همان مرد است با همان خصوصیات ها ولی فعلیت اصلا ندارد شده قوه محض از الله که شما شروع بکنید ما تو آن اوج بودیم از انسان کامل وقتی می آید می آید تعلق پایین می شود چی؟ میشود یک نوازد که تازه به این دنیا آمده چشمش را باز میکند اصلا یادش می رود قبلا کجابوده. برای همین به اینجا می گویند ناسوت یعنی فراموش خانه. اصلا یادش نیست پیش خدا بود. چی کار کرده. تو آن اوج. اصلا ملکوت یادش نیست. جبروت یادش نیست. قبلاً از جبروت اصلا یادش نیست. این وقتی بزرگ می شو دیگر آن سرای عظیم بی نهایت فراموشش شده اینجا با فرهنگ همین جا دیگر بزرگ میشودو نوع دغدغه هایش آرزوهایش آرمانهایش با فرهنگ اینجا تنظیم شده. شما یک نفر را نگاه کنید تو پیشرفته ترین شهر زندگی کرده با یک نفری که در عقب مانده ترین روستان زندگی کرده این دو نفر را در نظر بگیرید یک کسی که تو پیشرفته ترین شهر زندگی م یکند این نوع آرزهایش، افکاریش، آرمان هایش، عقائدش وقت گذاری هایش و کمالاتی که می خواهد برسد متناسب با پیشرفته ترین شهر دنیاست. این را وقتی ببری تو جامعه عقب مانده اصلا تحمل نمی تواند بکند می گوید من اصلا نمی توانم اینجا کار کنم. اینحا تلفن ندارد برق ندارد. آب ندارد. الان بعضی از کشورهای دو ساعت در روز مثلا یک شهر برق دارد امکانات تلفن نیست. یکی از کشورها ما چند سال پیش رفتیم. پایتخت هم بوده هند را می گویم. هند پایتخت خب آنها به ما احتراک گذاشتند گفتند که یک هتل خوب برایتان گرفتیم و رفتیم یک هتل خوب و ما هی خواستیم استحمام کنیم. زمستان هم بود آب گرم را تو یک هتل خوب پول خوبی هم میگرفتند روشن میکردی شما سه دقیقه وقت داشتی خودت را بشوری، آب سرد می شود. یعنی محدودیت دارد که بخواهی این آب را گرم کنی. حالا فکر یک آدمی که خانه اش تو تهران بوده هر وقت دلش می خواست آب گرم داشته، اصلاً محدودیت آب گرم نداشته حالا بیاید یک جایی که محدودیت آب گرم دارد محدودیت آب هم دارد. یعنی آب هم قطع می شد. یعنی تو میگفتی عیب ندارد حالا به این آب سرد یک جوری تو این زمستان بالاخره یک کاری می کنم آب هم قطع می شد خواستی بروی به هتل دار بگویی میگفت همین است دیگر اینجا آب همینطور است. یک جایی دیگر میرفتی میدیدی چند ساعت برق نداشت. اصلا برق نیست. تلفن اصلا بگردد تلفن پیدا کن. خب حالا یک کسی که عادت کرده و با فضای اینجا بخواهد برود آنجا زندگی بکند. ببینید باید چقدر محدودیت تحمل کند بعد این را ببرند تو عقب افتاده ترین روستا. روستاهایی که روستا هستند اصلا از شهر خبر ندارند اصلا خبر ندارند که شهری وجود دارد. اینها تمام دغدغه هایشان با همان روستایی تا آخر عمر باقی می ماند. یعنی آرزوهایشان، آمال شان محدود است به همان خصوصیات روستا. یعنی خیلی بزرگ فکر بکند مثلا بگوید من دو تا گاو داشته باشم. پنج تا گاو داشته باشم، یک گله گوسفند داشته باشم. این جوری فکر می کند نوع خواهش هایش، دعواهایشان، خوشی هایشان، ازدواج شان، شرایط زن گرفتن شان، بسیاری از دغدغه هایی که اینجا برای ازداج است آنجا اصلا معنادار نیست. اصلاً آن دغدغه ها نیست معنا هم ندارد می گوید می خواهیم برایت زن بگیریم. این اصلا معلوم نیست زن می خواهد نمی خواهد بلوغ عاطفی دارد. ندارد. بلوغ جنسی دارد یا ندارد. مثلاًدختر سیزده سالش است چهارده سالش است میخواهیم شوهرت بدهیم. این اصلا نمی داند شوهر یعنی چی. زندگی یعنی چی. همین مادرش را دیده دارد زندگی میکند بعد هم نمی داند این طرف کی هست. چی هست چه طوری هست. پسر هم همین طور. یک لحظه بعد تو اتاق عقد نشستند بعد هم خب این زنت است این شوهرت است بهتان معرفی می کنم این خانم شماست این هم شوهر شماست. تازه با هم آشنا می شوند و بعد هم بروید زندگی کنید. بعد بچه بزرگ کردنشان این بچه را شیرش بده. بعد هم ببند پشتت خب حالا چی کار کنم؟ برو سرزمین برو کارهایت را بکن. دو تا فرهنگ کاملا متفاوت این می گوید من می خواهم بشود رئیس جمهور بشوم نماینده مجلس، می خواهم بشوم، استاد، پروفسور بشوم، روزنامه بزنم، ماهواره راه بیندازم، شبکه راه بیندازم، نوع آرزوهای اینجا و دغدغه های اینها شما نگاه بکنید فلان کشور را میخواهم فتح بکنم. می خواهم تو فلان کشور تاسیسات راه بیندازم. چند سالش است آقا، سی سالش است، سی و پنج سالش است، برو تو آن روستا عقب مانده که هیچی ندارد آب ندارد، برق ندارد و گاز ندارد، تل ن ندارد. خیلی از این غذاهایی که شما می گویید نیست. گاز نیست، یخچال، فریزر، فرض نیست. اصلا نوع آرزوها، آمال افراد با هم فرق می کند. بعد شما وقتی یک دفعه برمیگردانند. می روی تو آن روستا احساس می کنی چند قرن برگشتی عقب، وقتی آن بیچاره را برمی داری میآوری شهر، این بیچاره شکه می شود. اینها کی هستند اینها مشکلاتشان چی است دردگیرهاشان چی است. اصلا نمی دانند. ما از آنجا عالی آوردنمان پایین توی این جا آلوده، کثیف. تو این روستای عقب افتاده به نام دنیا، تو این جیفه خوردنی که طالبش سگ است. با یک عالم مردار آدم سروکار داردسر مردارها آدم ها دعوایشان می شود اصلا یادشان می رود که یک زمانی یک جایی بوده که هر چی می خواسته خلق می کرده، از نظر مکان بی نهایت بوده از نظر زمان فوق زمان بوده. تو اوج سلطنت می کرده. اینجا سر یک ساندویج، سر یک غذا، سر یک چادر، سر یک اتومبیل سر یک خودکار، سر پول، سر دو متر زمین، صد متر زمین با هم کشت و کشتار راه می اندازند. شما بروید زندان آدمی هایی هستند که سر یک میلیون تومان، دو میلیون تومان، آدم کشتند ببین چه دهات عقب افتاده ای است اینجا. دغدغه هایی شما نگاه کنید. شعرها را نگاه کنید. طرف ظاهراً شعر گفته ولی بسیار عقب مانده شهر گفته. ولی نگاه می کنید. ترانه های ما را نگاه کنیدو موسیقی ما را شما نگاه کنید. لطیف های ما را نگاه کنید. متن های ما را نگاه کنید. ببینید آدم ها دغدغه های چی ها را دارند. از چی ها شادند برای چی ها غصه می خورند. آی مادرشوهرم این جوری، پدر شوهرم این جوری، سر شام این طوری شد. سر میل این طوری شد. سر خرید عقد این طوی شد. سر انتخاب خانه این طوری شد. این زندگی اینجاست یک کسی مثل امام امت بهش می گویند خب حالا باید ازدواج بکنی. می گوید الان که من درس دارم نمی رسم هر وقت درس تعطیل شد یک ماهی که درس تعطیل شد. یک تعطیلات بخورد ما برویم ازدواج بکنیم. یک کسی در سال تحصیلی درس می خواند می بینی دو ترم. خانم های بیشتر این جوری هستند. سه ترم مشروط شده. یعنی از اصلی ترین چیزهایش افتاده. یک آقا همین طور می بینی استرس آنقدر زیاد است چقدر در دانشگاه گرفتاری برایش پیش آمده چقدر غیبت خورده، نوع برنامه ریزی های این طوری است ما وقتی یک کار کوچک برایتان پیش می آید انگار یک زلزله تو زندگی مان اتفاق افتاده. مثل زایمان روستایی است با زایمان شهری، مثل غذا خوردن شهری است با غذا خوردن روستایی. من روستا خیلی سال زندگی کردم. اوایل بچگیم تابستان زیاد می رفتم روستا. مثلا می خواستیم ناهار بخوریم، غذا بخوریم من علاقه داشتم به کشاورزی به دامداری صبح ها خودم یک مرکبی هم داشتم سوارش می شدم. زمین. اگر می توانستم دامداری می کردم. شاید من آن موقع هشت سالم بوده هشت سال، نه سال، این هم ناهارت، خب این تکه چی بود حالا. یک تکه نان و یک تکه پنیر میپیچیدند تو یک بقچه می دادند دستمان. بی دردسر. اما اینجا شخص افسردگی می گیرد بخواهد ناهار بخورد. یعنی الان چی بخوریم. تو خانه زن عصابش خورد است که چی درست کنم. چه طوری درست کنم. تا می آید فکر بکند چی درست کند چه طوری درست کند می بینی که یک عالم فشار روانی بهش آمده. این دیگر چگونه می تواند برود رو سجاده بنشیند یک کسی که غذا پختن برایش می تواند اضطراب زا باشد، انتخاب منزل، انتخاب لباس، انتخاب دوست، انتخاب محل سفر، انتخاب رستوران، انتخاب های دیگر. برای هر کدام این باید یک عالم فشار تحمل کند این چیش می رود به سجاده چه چیزیش می رود به آسمان چه چیزش به محمد و آل محمد می رسد؟ الان آدم می فهمد چرا حضرت می فرماید نصف شخصیت در یک روایت داریم من این روایت را ندیدم یکی از اهل فضل تلویزیون بحث می کرد ایشان خواند که دو سوم شخصیت یک عاقل تغافل است. یعنی خودش را به نفهمی، نشنیدن، ندیدن زدن، راحت رد کردن، یک کسی که عرضه تغافل ندارد هر چیزی می تواند رو عقربه ذهنش گیر بکند. اینجا چرا این جوری شده. این چرا اینجوری گفت. آن چرا این جوری گفت همین جوری برای هر چیزی دغدغه داشته باشد. برای هر خوردنی برای هر پوشیدنی برای هر کاری برای اینکه دیگری با من چه کار کرد. من با او چی کار کردم. این تغافل و تجاهل نمی تواند باشد. ولی یک کسی که عرضه دارد زیرک است می خواهد رد شود زودتر کار دارد کارهای واجب مانده رو زمین برایش کارهای ابدی و جاودانه مانده، ملکوت، جبروت، بالاتر از آن انتظارش را دارند می کشند. خانواده آسمانی منتظرش هستند این اصلا معطل شدن روی این چیزها را ندارد اصلا. وقت ندارد دغدغه داشته باشد کی چی گفت به من. بعد هم برود غصه بخورد بعد بشیند تهمت بزند. بعد غیبت بکند. چرا فلانی این جوری حرف زد با من چرا فلانی این جوری گفت. این آدم آدم بدبخت و گرفتاری است. این آدم کوچک و کوچک و کوچک مانده. یک آدمی که جدی است اصلا نمی تواند تو دلش چیزی نگه دارد چون می داند نگه دارد عقرب، مار، اژدها، تو دلش درست شده اصلا وقت ندارد این کار را انجام بدهد. می گوید آقا این را یاور نزدیک من اگر باوری من سرطان می گیرم. یک خانمی بود آرایشگر بود به من گفت استاد شما بگویید به این دخترهای من کمک می کنند تو آرایشگاه من ماسک می زنم چون دیگر سرطان گرفتم از بس از این مواد استفاده کردم هی به سر و صورت اینها زدم خودم هم استشمام کردم. شما ماسک بزنید گوش نمی کنند. اینها فردا مثل من می شوند. من فردا می خواهم مسئول بشوم که چرا اینها را آلوده کردم شما با اینها صحبت کنید. آقا یک کسی که می داند این سرطان زاست وقتی می خواهد نزدیکش بشود احتیاط می کند یک چیز می بندند به صورتش. کارهای دنیایی این جوریست. اگر بخواهید جدی بگیریش دیگر نمی توانی فرصت نداری خودت را جدی بگیری. کودک عزیز روان فراموش می شود و له می شود. دیگر نمی توانی این کودک عزیز روان را تغذیه اش بکنی. این اصلا برای پرواز به هیچ وچه آماده نیست. برای پریدن، اصلا بزرگ نمی شود اصلا نمیتوانی دستش را بگیری بعد از چهل سال حتی نمیتواند خودش را بلند کند. میدانی می گویند بچه شش سالش است. می گویند هنوز رو پای خودش نیست. من یک بچه هشت ساله دیدم خیلی حالم بد شد اصلا یک ذره گریه کرد. خیلی بچگانه بعد مادرش از کیفش یک پستانک درآورد کرد تو دهان این بچه بچه یک ذره مکید آرام شد. ماها اینقدر از این پستانک ها درست کردیم برای خودمان که نگو. گریه می کنیم بهانه می آوریم که یک کسی بیاید یک پستانک بگذارد دهانمان. یک کسی بیاید به داد من برسد. یک کسی بیاید یک کاری برای من بکند. یک چیزی، یک رستورانی، یک سفری، یک عروسی، یک تولدی، یک شامی، یک ناهاری، همه اش بهانه میگیریم. (کثیرة العلل) یعنی بهانه گیری، هی پستانک، پستانک اما یک کس یکه موقعیت خودش را کاملا میداند قیمتش دستش است اصلا نمی ایستد سر این چیزها هی گیر بکند هی معطل بکند خودش را. سعی می کند به بهترین شکل، ساده ترین شکل است اصلا نمی ایستد یر این چیزها هی گیر بکند هی معطل بکند خودش را. سعی می کندبه بترین شکل، سادهترین شکل رد بکند. اینکه در روایت داریم مومن به میل خانواده اش عمل می کند چقدر قشنگ است. «المومن یاکل بالشهوت اهله و المنافق بالشهوته» مومن با میل خانواده اش انجام می دهد. چون کار دارد جدی است نمی تواند بایستد با خانواده اش کل کل بکند که مهمانی کجا برویم امروز پارک برویم سینما برویم. خانه مادرت برویم یا خانه مامانم برویم مهمانی برویم یا نرویم. غذا چی بخوریم. هرچی شما بگوییم میل می فرماییم. چون آدم جدی است چون خیلی قیمتی و جدی است با هچ کس سر این جیفه دعوا ندارد. دیدید یک آدم قیمتی قیمتی از نظر مادی می گویم. پول تو جیبش پر است وقتی چهار نفر را می برد رستوران نمیگوید خب هر چی من گفتم باید بخوریم. می گوید هر کی هر چی دوست دارد و سفارش بدهد. میخواهم شما را مهمان کنم من فقط می روم پای میز آدم بزرگی است تو همان لحظه هم که تو رستوران نشسته افکار بزرگی دارد. حداقل کاری که می کند این است که ذهنش با آسمان درگیر است. آدم بزرگی است. یک کسی که سر هر چیزی ناراحت می شود بهش برمی خورد غصه میخورد. ناراحت می شود. گریه می کند. به روی دیگران می اندازد. دعوا می کند. این اصلا نمیشناسد خودش را اصلا یادش رفته. چرا؟ چون فقط با شرایط مردار خانه ای به نام دنیا انس دارد. سر مردارها دعوایش می شود. این فیلم ها را نگاه کنید حضرت فرمود دنیا یک جیفه است. طالب یک سگ است به این فیلم ها نگاه کنید. الحمدلله خیلی فیلم های آموزنده ای است یکی از تفریحات لذت بخش من همین است که به همین ها نگاه کنم. همین بنشیند این طبیعت را نگاه کند. ببینید مثلا فرض بفرمایید یک دفعه شما می بینیدیک کسی پلنگ یک آهویی را شکار می کند یک گاو را یک گورخر را شکار میکند. این گورخر را که شما کرد همه میکشند کنار. اصلا کسی جرات نمیکند. کفتارها و لاشخورها منتظرند. جنات سلطان، پلنگ شیر بخورند. توله هایش هم بیایند بخورند بروند بعد کفتارها می آیند تازه هر چی که مانده باشد از لاشه این را می خورند تازه اینها که رفتند آن لاشخورها پرنده ها می آیند. این دهنی شیر و بچه هایش، کفتار و شغال و اینها تمام شده. تازه این پرنده ها می آیند آنجا سر این یک لاشه. اهل دنیا مثالشان این طوری است. به قول آنهایی که حکمت هستند می گویند مثام مثل لنگ حمام است. هر دفعه پای یک نفر است.یعنی وفا نمی کند به کسی یک کسی الان رئیس است چهار روز دیگر می زنندش کنار، الان در اوج شهرت است چهار روز دیگر مردم می گویند مرگ بر فلانی، نفرین بر فلانی، یک کسی تو اوج عزت است بعد می افتد به ذلت. پولدار است یک دفعه دیدی برای نان شبش هم افتاد ب گدایی. دنیااین جوری است همه چیز همین جوری است. خدا گفته دیگه. اصلا کلمه ی دولت یعنی چی؟ می گویند آقا این به دولت رسید. دولت یکم، دولت دوم، «دولة بین الاغنیاء» یا «تلک الایام نداولها بین الناس» نداول از همان دولت می آید یعنی می چرخانیمش یعنی اصلا مثل بازیست. شما شهربازی رفتید. می گویند این سعات نوبت شماست برو سوار وسیله شو. می روی سوار وسیله می شوی تا میآیید از آن لذت ببری. یک دفعه بوق می زنند. می گویند فرصت شما تمام شد. بیا پایین نفر بعدی می رود می نشیند. چرخشی است یک زمانی پلنگ می آید می خورد. یک زمانی شغال می آید می خورد کفتارها می آیند. می خورند یک زمانی هم لاشخورها تازه بعد از لاشخورها کسای دیگر هم می آیند می خورند. پرنده های کوچکتر می آیند آنقدر می آیند تا برسد به ملخ ها و مورچه ها از این جیفه باید بخورند. آدم یک موقعی نگاه می کند می بیند سر چه چیزهایی غصه خورده. سر چه چیزهایی عصبانی شده سر چه چیزهایی نارحت شده. سر چه چیزهایی گریه کرده، سر چه چیزهایی طلاق شده. وقتی نگاه میکنیم می بینیم درگیر جیفه هستیم. گذشته، دیو گذشته یک نفر می بینی تا آخر عمر له می کندش. می گوییم بابا فلانی فلان کار را در حقت کرد ولش کن. نگر به دل بگذار خدا خودش انتقام می گیرد. شاد باش. آرام باش. قدرتمند، آینده خیلی خبرهاست. من یک چیز به شما بگویم شما هر کاری تو گذشته کردید هر کاری که تو گذشته شما اتفاق افتاده باشد. خوب و بد. آینده شما بی نهایت درخاشن تر قشنگ تر دل انگیزتر و مادندنی تر است. پس ذهن را بگذارید گذشته له تان بکند. اضطراب نگذارید بیاید تو زندگی تان ، تریدد، شک، خود کم بینی، عدم اعتماد به نفس، اینها آدم را له می کند. شجاعت، نشاط، قدرت، به امید خدا، توکلت علی الله یا علی برویم جلو. اصلا معطل نشوید تو گذشته تان، گذشته ای که چی شد. دیگری با ما چه کرد. آینده هم خیلی حماقت است. آدم معطلش نشوید تو گذشته تان. گذشته ای که چی شد دیگری با ما چه کرد. آینده هم خیلی حماقت است. آدم معطلش بشود این طوری مسیری طبیعی را طی می کند هر چی شد شد. خودش باشد. الحمدلله بد باشد. ذخیره آخرت است باز هم الحمدلله می خواهد تصادف بشود. بدهی بیاید. گرانی بشود، مرگ و میری است. چی می خواهد بشود. هر چی می خواهد بشود تو مملکت خدا قرار است بشود. یعنی یک عزیزتر از جان من جان جانان من تو مملکت او می خواهد یک اتفاقی بیفتد. من اصلا تنها نیستم. من با خانواده آسمانیم هستم. یک لحظه من را تنها نمی گذارند. یک لحظه از من غافل نمی شدند. ما ممکن است غافل بشویم بلا سرمان بیاید ولی آنها از من غافل نیستند. هی این ذهن برمی گردد به گذشته مثلاً الان سی سالش شده دوباره می بینی موهایش سفید شده هنوز دارد خاطرات گذشته را می گوید هنوز دارد عقده بچگی و کودکیش و ازدواجش و مردن کی و زنده شدن کی و تولد کی و همین بازی ها در می آورد. این دیگر نمی تواند آماده باشد. غفلت یعنی این یعنی اینکه من بافرهنگ زمین انس بگیرم. دقت کنید یعنی من با این مردار خانه، با این ناوست انس بگیریم. بعد آرزوها الان چی هست بنشینید آرزوهایتان را بنویسید تا از آرزوهایتان را رو کاغذ بنویسید بعد متوجه می شوید با این فرهنگ جور درمی آید یا نه. نوع دغدغه ها، نوع آرزوها، نوع هوس ها، نشان می دهد با فرهنگ روستامان عقب مانده ترین روستا زمین است داریم با این انقلاب مانده ترین روستا، پیشرفته ترین جاهایش، عقب مانده ترین جایش است. دنیا سبکش این طوری است هر چه پیشرفت می کند پیشرفته ترین جاهایش متاسفانه عقب مانده ترین جاهایش است. مرحوم سید نعمت الله جزایری می گوید رفتم لرستان تو یکی از این شهرهای لرستان پل دختر بوده اگر اشتباه نکنم. می گفت رفتم نماز بخوانم یک آیت الله است شوهی نیست. یک آدم بزرگی است می گوید نماز خواند دیدم یک خانم روستایی همین یک جوری به من نگاه میکند. گفت آقا شما چرا این جوری نماز خواندیدد گفتم چه طوری؟ گفت ما که نماز میخوانیم همه ی زمین در، دیوار، آسمان، همه چیز با ما نماز می خوانند ما اصلا صدای نماز همه چیز را می شنویم. شما نماز خوانید من هیچ صدای نشنیدم اصلاً. یک آیت الله است. می گوید آهان من جایم را پیدا کردم من باید اینجا زندگی کنم. یک روستا است اما پیشرفته ترین جا، نزدیک ترین جاست به آسمان مردمش نماز می خوانند با آسمان حرف می زنند. آسمان با آنها هماهنگ است اصلاً. «یسبح لله ما فی السماء و ما فی الارض» این با آنهاست روستایند اما پاک ترین وضعیت را دارند. بیا تو شهر ببین اگر کسی توانست برایت یک خواب قشنگ، یک خواب سالم برایت تعریف کند از اولش تا آخرش سالم باشد. خواب تعریف می کند وسط هایش همه قاطی شده یک عالم تخیلاتش ریخته تو این خوایش. خواب امام زمان بوده وسطش می بینی سی جور تخیلات ریخته تو این خواب امام زمان. اصلاً شما وقتی می آیید تو یک شهر آنقدر حرام زیاد است. آنقدر دیدنیها، شنیدنی ها، خوردنی ها، لمس کردنی ها، افکار، خیالات حرام وجود دارد که دیگر شما اصلاً یک خواب قشنگ نمی بینی. به ندرت می شود کسی را پیدا کرد یک خواب ببیند یک خواب قشنگ، خیلی کم، خالص، ناب که اصلاً وقتی بشنوی بگویی این خواب تعبیر دارد بشود تعبیرش کرد. غفلت یعنی اینکه آدم بیاید پایین آن آسمانش یادش برود. خانواده آسمانی یادش برود. بهشت یادش برود. اینکه یک سره در رویات به ما گفتند که «شوقوا انفسکم الی الجنة» دائماً خودتان را مشتاق آن طرف بکنید. می گوید زندگی برایتان خیلی راحت می شود. علی (علیه السلام) می فرماید کسی که شوق بهشت را دارد خیلی از زندگی خوشش نمی آید از مردن هم لذت می برد اصلا ترسی ندارد ما الان نوع آرزوهایمان را نکاه کنیم. حالا برگردیم به آیه خودمان سوره توبه آیه 24 می فرماید اگر راس دلتان سه تا معشوق حاکمیت دارد شما انسانید طبیعی داری زندگی می کنی. الله، چهارده معصوم، جهاد و اگر این نوع دغدغه ها تو زندگی تان نیست این نوع عشق ها تو زندگی شماها نیست. آقا می گوید من قرص آرام بخش می خورم. یعنی هیچ چیز نیست تو خودت رابا آن شاد کنی آرام کنی، من از کمال مطلق نمی توانم خودم را آرام کند. با الله نمی توانم راضی بشوم. با الله شاد نمی شوم با قرآن شاد نمیشوم. با موسیقی اهل بهشت شاد نمی شوم. خدایا رحمت کند بعضی از اولیا خدا را حوری ها برای اینها ترانه می خواندند اینها آرام می شدند. ترانه حوری ها چیست؟ آقا خیلی اینها بزرگ بودند. من یک کارگردان را دیدم، کارگردان سینما یک کسی بهش گفت شما از کدام موسیقی استفاده میکنید؟ گفت من فقط قرآن می تواند آرامم کند. اصلا نمی توانم با هیچ مویقی آرام بشوم ولی با قرآن خیلی شاد می شوم. کارگدان سینماست. اصلا پرداختن به سینما اصلا او را به غفلت نیاورده برایش ببین من اصلا از قرآن لذت نمی برم از خانواده آسمانی لذت نمی برم. از سجاده، از جلسه، از هیئت، از رقص با شکوه شور تو هیئت اصلا نمیتوانم بروم برقصم ولی یک آدم عیاش و کیاف آن وسط می بینی چه جشنی گرفتند با چه سماعی یا حسین می گویند. آقا با یا حسین، یا ابالفضل، یا زهرا، با چه سماعی گرفتند اینها تو این حالت، چقدر قدرتمند من نمی توانم بروم اصلا آنجا با پدر مادر با پدر مادر اصلا رابطه ام خوب نیست. با همسر، همسر نمی تواند من را آرام کند. دیدنش، حرف زدن باهاش، اصلا نمی توانم. چی کار کنم. من باید جیفه بخورم. سیگار بکشم آرام بشوم. موسیقی حرام گوش بدهم. آدم چقدر تنزل پیدا می کند. اصلا هیچی این را آرام نمی کند فقط یک معصیت جنس آلوده، گناه، کثیف می تواند به این شادی بدهد. آرامش بکند. اصلا این به هیچ وجه سنخش از آن بالا نیست. دقیقا مثل همان بنده خدایی که مولانا می گوید که این فقط با بوی پهن و گوسفند و گاو سرکار داشت آمده بود تو شهر بازار عطرها بوی عطر خورده بودبهش جا در جا بیهوش شده بود. اصلا نمی دانست عطر چی است. عطر قوی است دیگر. در روایت داریم عطر بهشت بخورد به مشام اهل دنیا چون ما همه اش با روستان سرو کار داشتیم. روستایی ها را کوچک نمی کنیم. آن مثال لرستان را گفتم برایتان خیلی آدم بزرگی تو این روستاها هست. اولیاء الاهی من چندتا از آنها را با سختی تو روستا پیدا کردم تا رفتم بهشان رسیدم بعد از سال ها خیلی گوهرهای فراوانی هست تو اینها مثال است حالا مولانا می گوید در روایت هست یکی از زیبا رویان بهشت به دنیانشان بدهند تمام اهل دنیا میمیرند. دیگر تحمل آن همه زیبایی را ندارند. بوی عطر آنجا بخورد به اهل دنیا جا در جا میمیرند. غذایش، مزه اش، می گوید یک غذایش صد و پنجاه هزار مزه دارد. کدام ذائقه می خواهد صد و پنجاه هزار مزه را وقتی می خورد. تفکیک بکند و لذت ببرد. مثل یک بچه شیرخواره شما یک دفعه بهش کله پاچه بدهید. چه اتفاقی می افتد. اینها هی گلاب می ریختند به سر این این هی حالش بدتر می شد. نمی دانستند که این به خاطر همین گلاب ها حالش بدتر شد. یک کسی گفت من الان میدانم چی کار کنم یک ذره پهن گرفت جلوی بینیش به هوش آمد. ما دقیقاً حالتمان این جوریست وقتی دنیا را می گذارند جلویمان جلوی مشام مان می گیرند خیلی زنده سرحال. شنگول و اینها هستیم اما وقتی عطر بهشتی خدا، الله، کمال مطلق، اسماء الاهی، اصلا کیف نمی کنیم. جوشن کبیر را میخوانیم سی دفعه چرت می زنیم وسطش خمیازه می کشیم یک نماز ما نتوانستیم تو عمرمان درست و حسابی بخوانیم. خدا رحمت کند یکی از بزرگان چون خودش رو منبر گفت من می گویم. گفت من بعد از سال ها تلاش توانستم دو رکعت نماز واقعا از اول تا آخر با حضور قلب بخوانم ولی بعد فهمیدم وضو نداشتم. اصلا ما نتوانستیم دو رکعت نماز واقعا بخوانیم. حالا تو برو قد بازی دربیاور. به کی تکبر می کنی به کی بزرگی می کنی. خودت را بزرگتر از کی می دانی. برای خانواده چرا اینقدر قیافه می گیری. برای دیگران چرا اینقدر قیافه می گیری. برو بابا. عذر نداری تو یک خواب قشنگ نداری. یک نماز با حضور قلب نداری، یک پرواز نکردی. اصلا تکان نخوری از جایت باید سی نفر بیایند دستت را بگیرند به زور بلند شوی. شب ها نگاه کنید اصلا نمی توانیم بلند شویم بیست دفعه این فرشته ها می آیند ما را صدا میکنند. اصلا نمیتوانیمبلند شویم بیدار هستیم هی غلت میزنیم تا آخر آفتاب بزند. حتی نماز صبح اول وقت هم بیدارمان می کنند. بلند نمی شویم تعارف که نمی کنیم چون بالغ نیستیم، جاندار نیستیم. اما اگر دنیا را بگیرند جلوی شاممان بدترین شرایط، خسته ترین حالت هایمان زنده ایم. طرف تا صبح کار کرد اینقدر کار کرده خسته، داقون می آید فلان سریال را بدهند پلک نمی زند اصلا انگار نه انگار بعد هم می گویندفوتبال است پلک نمی زند. بعد میگویند فلان سینمایی است اصلا خستگی کیلو چند است. کار کردن کیلو چند است. از صبح تا به حال درس دادم و سر پا بوم کیلو چند است. اصلا یادش می رود. بگو مهمانی عروسی، می بینی روح آنقدر با عروسی انس دارد خسته ترین حالت هایش می بینی سرپاست. یک موقعی یک کسی میخواست بیاید من را ببیند از آن ور دنیا. می خواستیم با هم برویم جایی سفر برویم. بعد من حساب کردم که این برسد به من با چند تا پرواز طولانی آن ور کره زمین تا این ور کره زمین این دیگر جنازه اش به من رسیده بهش گفتم خب حالا بیا تهران دو روز بمان بعد می رویم با هم سفر و گفت نه. این لی شنگول نشسته خب برویم. سر حال البته جای هم انصافا می خواستیم برویم. ببین اصلا خواب ندارد. یک سفره، دوازده ساعت پرواز داشته بعد چند تا پرواز دو ساعته سه ساعت بعد هم آمد و رسید اینجا. من رفتم خانه و وسایلم را برداشتم و رفتیم بعد هم ما تا کی بیدار بودیم. اصلاً خوابش نمی برد. ببین چی خواب را می پرانداز سرت. آن هستی قیمتت، شخصیت همان است. ببین چی میپراندت همانی، کدام شان، حسی است، خیالی است، وهمی است، عقلی است یا فوق عقلانی است هر چی خوابت را می گیرد تو سخت ترین شرایط وقتی بهش می رسی می بینی نشاط داری قدرت داری قیمتت هم همان است. حالا الاهی است انسانی است همان است. غیر الاهی و غیر انسانی است. همان است. وقتی می گوید ویل خیلی خطرناک است این کلمه. «ویل لم انقلبت علیه الغفلة» وای بر کسی که غفلت کند. «فنسی» الرحلة سفر دیگر یادش برود. رحله یعنی مسافرتی که قرار است چند روز دیگر بکند. از رحم دنیا قرار است ببرندش بیرون. اصلا فراموش کند چند لحظه ی دیگر قرار است من از اینجا بروم. ملائکه الله سراغ من هم یک روز می آیند. چند لحظه دیگر، چند روز دیگر. «و لم یصتعد» اصلا آماده نباشد. این وای ندارد. اینقدر این وای سنگین است که قرآن می فرماید. چون ما الان وای را نمی بینیم. الان مشغول طبیعت همین جا هستیم. با اینجا سرپایم، با اینجا زنده ایم، بااینجا داریم تلاش می کنیم. اما وقتی که منتقل می شویم آن طرف یک دفعه می بینی تمام چهل سال را باخته، سی سال را تلف کرده. اصلاً آمادگی برای فضاهای بهشتی ندارد. قرآن می فرماید پیر میشود. چند دقیقه یک بچه پیر می شود. اینقدر ببین قرآن چقدر زیبا فرمود. «یوم یجعل الولدان شیباً» قیامت نوازد، بچه پیر می شود. از بس حسرت سخت است. حالا انشاءالله درس بعدی درباره حسرت صحبت می کند علی (علیه السلام) باز این کلمه را دارد. حسرتش خیلی زیاد است و ما متوجه نیستیم داریم چقدر با غصه خوردن های الکی تو دنیا، له شدن ها، گریه کردن ها، عصبانیت داشتن ها، مراء داشتن ها، قهر کردن های الکی، رنجش های الکی متوجه نمی شویم چه حسرت عظیمی داریم برای خودمان ذخیره می کنیم.

والحمدلله رب العالمین