جلسه 086 - خانواده آسمانی
شماره جلسه
86
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1390
ماه
10
روز
15
متن کامل (خام) ‌ جلسه 086 - خانواده آسمانی

بحث‌مان دربارة موانع رسیدن به خانوادة آسمانی‌مان بود که متن آفت‌شناسی‌مان مناجات شاکین امام سجاد علیه السلام بود. رسیدیم به این فقره "مملوتا بالغفلت و السهو" که خصوصیات نفس انسانی را حضرت برشمرد. که یکی از آن خصوصیات این است که نفس ما پر از غفلت و سهو است. این که می‌گوید مملوتا فوق‌العاده در انسان‌شناسی و روانشناسی انسان‌ها مهم است. در تعیین سبک زندگی هم این مسئله مهم است. یعنی اگر کسی بخواهد سبک زندگی خودش را تغییر بدهد یا کارهای تربیتی بکند، کارهای پرورشی انجام بدهد باید بداند که اصل بر مملویت نفس از غفلت و سهو است و بعضی‌ها می‌توانند خودشان را از این غفلت و سهو نجات بدهند. لذا شما در قرآن که نگاه بکنید (اکثرهم، اکثرهم، اکثرهم) یعنی قالبا به تعبیر امام کاظم علیه السلام اکثرا مورد مذمت قرار گرفته‌اند اکثر انسان‌ها. چون حاضر نیستند دست از مستی و غفلت خودشان بردارند و نسبت به غفلت خودشان شهوت دارند، حرص دارند، این غفلت را دوست دارند، از این غفلت لذت می‌برند و اتفاقا نمی‌خواهند کسی آن‌ها را از خواب بیدار بکند. خودشان را به خواب زدند و می‌خواهند چیزی را نفهمند. می‌خواهند که چیزی را ندانند، می‌خواهند که مسئولیت داشته باشد، هرچیزی که آنها را به یاد آخرت، خدا، حیثیت انسانی و ابدی‌شان بیندازد از آن فاصله می‌گیرند و گاهی وقت‌ها نسبت به عواملی که غفلت‌زاست حالت‌های تهاجمی دارند. چه انسان‌ها، چه مربیان، چه روحانیان، چه اساتید هر عوامل غیر انسانی که می‌تواند آن‌ها را به یاد الله بیندازد از آن فرار می‌کنند. این لطیفه‌ای که طرف دنبال بچه‌اش می‌کرد، بچه‌اش فرار می‌کرد رفت وارد مسجدی شد، این دم مسجد ایستاد به پسر گفت بیا فلان فلان شده بیا آخر عمری پای ما را به مسجد باز نکن. این نشان می‌دهد که شخص خودش انتخاب می‌کند. "ابلیت شبابی فی سکرت التباعد منه" در مناجات شعبانیه داریم که من تمام جوانیم را در مستی دوریاز تو گذراندم. یعنی انسان انواع و اقسام مستی‌ها سر راه زندگی‌اش قرار می‌گیرد و نمی‌گذارد که او متوجه بشود. بعضی‌ها این مستی‌ها را خودشان انتخاب می‌کنند. مستی‌های گوناگونی است. مثل مستی مال، مستی جوانی، انواع (1) که در روایات آمده. شراب‌هایی که انسان را چنان مست می‌کند که انسان خود حقیقی‌اش را فراموش می‌کند، کودک عزیز روانش را فراموش می‌کند. چند نوع شراب شمرده شده که یکی از آن‌ها شراب جوانی است. انسان مشغول جوانی و جوانی کردن است و مقتضیات جوانی. در روایات داریم خداوند جوانی را که جوانی نمی‌کند دوست دارد. یعنی می‌فهمد تمام جوانیش را باید صرف عشق به حق تعالی، عشق به انسانیت، عشق به حقیقت خودش و عشق به کودک عزیز روانش، این دیگر جوانی‌های مرسوم طبیعی را خیلی دنبال نمی‌کند. این جوانی بازی‌های که جوانان می‌کنند اصلا ارضایش نمی‌کند، این اصلا دنبال این چیزها نیست و این مستی روی آن‌ها اثری ندارد. خب یکی از آن مستی‌ها، مستی مال است. بعضی‌ها با مال، کمالات جادی، چیزهای تجملاتی، چیزهای زینتی، این‌ها که این‌جوری هستند، پارچه باز می‌شوند، لباس‌باز می‌شوند، مبل‌باز می‌شوند، تلفن‌باز می‌شوند، فرش‌باز می‌شوند، ظرف‌باز می شوند، اتومبیل‌باز می‌شوند، باغ‌باز می‌شوند، ویلا باز می‌شوند، مشغول این کارها می‌شوند. این نوع مستی‌ها دیگر نمی‌گذارد شخص اصلا به خودش توجه بکند. بعضی‌ها با موسیقی، بعضی‌ها با هنر، بعضی‌ها با چیزهای بالاتر، مستی علم خیلی مستی خطرناک و شدیدی است. چونصورتش هم صورت مقدس و نورانی است و جزو حجاب‌های ظلماتی به کار نمی‌رود. یک موقع هست انسان مست گناه می‌شود، مست معصیت می‌شود، مست ماده می‌شود، به این‌ها حجاب‌های ظلمانی می‌گویند. تاریک است اما گاهی وقت‌ها مشغول حجاب‌های نورانی می‌شود مثل علم. علم قشنگ است، دوست داشتنی است، مطلوب انسان است. انسان علم باز می‌شود. یعنی یک رشته‌ای را می‌گیرد و تا آخر عمر مشغول همین کار می‌شود. آن چه و آن که فراموش می‌شود حقیقت انسانی خودش است. یعنی حتی حیثیت انسانی خودش را روی این علم می‌گذارد. حاضر است علمش را بفروشد، حاضر است تحقیقاتش را به پولداره، به مستکبرین، به غارتگران عالم، به ظالمین عالم بفروشد و آن‌ها از محصول علم او برای استغمار و استسمار ملت‌ها استفاده کنند. این کار علمی کرده، کار تحقیقاتی کرده، کار مطالعاتی کرده اما دانشمند خود فروخته است. علم و تحقیقات را، امر مقدسی به نام علم را می‌فروشد. این می‌شود مستی علم، علم‌باز می‌شود، شیمی‌باز، فیزیک‌باز، اقتصاد‌باز، سیاست‌باز، شعر‌باز می‌شود می‌روند وارد کارهای این‌جوری می‌شوند. به هر حال انسان‌ها انواع و اقسام شراب‌ها سر راهشان هست که آن‌ها را مست می‌کند و از خود حقیقی‌شان غافل می‌کند. انسان باید به این خیلی توجه بکند که از هر چیزی که در روایت داریم ما را از الله، از کمال مطلق، از آخرت، از نظام ابدی خودمان غافل بکند، آن می‌شود بت ما. فرق نمی‌کند که مقدس باشد یا غیر مقدس، برای ما می‌شود بت. در بحث معرفت نفس یک بحثی را تحت عنوان شیطان و صور مقدس باز کردیم که حالا حتما به آن بحث مراجعه کنید. شیطان اگر ببیند در گناه حریف کسی نمی‌شود و اگر ببیند در معاصی حریف کسی نمی‌شود، اگر ببیند نمی‌تواند کسی را نگران کند و نمی‌تواند در او ایجاد اضطراب کند، نمی‌تواند او را به گذشته مشغول کند و به کارهای گذشته‌اش که حملة از عقب است. یا ببیند نمی‌تواند دلشوره‌های آینده در او ایجاد بکند که شخص به عنوان دلشوره‌های آینده از خود حقیقی‌اش غافل می‌شود. این یکسره می‌گوید سربازیم چه می‌شود؟ کنکورم چه می‌شود؟ کارشناسیم چه می‌شود؟ الآن کارشناسی ارشد دارم، من باید تست دکترا بدهم، امتحان دارم، بعد باید تعیین رشته بکنم، بعد باید تخصص بگیرم، بعد باید اعزام بشوم به کجا، مسئلة شغل چه می‌شود؟ ازدواجم چه می‌شود؟ الآن می‌خواهم بچه‌دار شوم برای بچه‌دار شدن باید چه کار کنم؟ سیسمونی‌اش چه می‌شود؟ برای آینده‌اش چه کار کنیم؟ الآن بزرگ شده جهیزیه می‌خواهد، پسرم باید برود سربازی، همین جوری می‌بینی این شخص اضطراب آینده دارد برایش اضطراب ایجاد می‌کند. مدام برای خودش، خانواده‌اش، فرزندش، نوه‌اش دلشورة مسائل اینجوری را دارد. بعد می‌بینی که از این آدم دیگر هیچ چیز نمانده. یک آدمی است که گه گاهی ممکن است نمازی هم بخواند، ماه رمضان روزه‌ای بگیرد اما این هیچ وقت به خود حقیقی‌اش نمی‌رسد. اصطلاحا به این می‌گویند حملة از جلو. آنچه که دلشوره‌های مربوط به زندگی است، مربوط به عدن است حملة آینده جلوی ماست. خیلی‌ها تا آخر عمر مشغول همین می‌شوند. یعنی مشغول می‌شوند. یکسره در دلشان اضطراب است، نگرانی است، فردا چه می‌شود؟پس فردا چه می‌شود؟مسافرت چه می‌شود؟ مهمانی چه می‌شود؟ عروسی چه می‌شود؟زایمان چه می‌شود؟ همین جوری مشغول این‌ها هستند تا بمیرند. خدا رحمت کند مرحوم شهید مطهری را، می‌گفت بعضی‌ها یک عمر از ترس این که مبادا فقیر شوند و مجبور شوند نان و پنیر بخورندیک عمر نان و پنیر می‌خورند و اینجوری خودشان را گرفتار می‌کنند. دلشوره‌های اینطوری دارند. حملة عقب هم که کدورت‌ها بود، شکست‌ها بود، گناهان بود که این‌ها را مشغول می‌کند تا آخر عمر این مشغول انتقام گرفتن است، این که پوزة فلانی را بزند، رقابت با فلانی، جلو زدن از یکی، گرفتاری‌های زندگی. وقتی این نگاه می‌کند می‌بیند هنوز چهل سال است که از عروسی‌شان گذشته- من دیدم این‌ها را، زیاد دیدم- می‌بینی هنوز برای شب اول عروسی‌شان دعوا دارند. مادر تو اینطوری کرد. انسان دائما در ذهنش، در خیالش، در دلش مشغول گذشته است. از فلان کس کینه داشته، با فلان شخص مشکل داشته دل مشغولی های مربوطه به گذشتهو این هم خب یک بحثی است که هست. اگر کسی نتواند از گذشته نجات پیدا بکند، نتواند از آینده نجات پیدا بکند قطعا می‌افتد داخل جهنم. در سیر و سلوک اولین چیزی که اساتید قدرتمند یاد می‌دهند این است که می‌گویند اگر سالک، کسی که می‌خواهد حرکت به سمت ابدیت و آخرت بکند، اگر نتواند خودش را از گذشته نجات بدهد و دغدغة آینده را نتواند کنار بگذارد قطعا شکست خورده و این دیگر نمی‌تواند وارد خود حقیقی‌اش بشود. اصلا دیگر نه از خدا می‌تواند لذت ببرد، نه از نماز می‌تواند لذت ببرد، نه از نماز شب، نه سحر می‌فهمد چیست؟نه قرآن را می‌فهمد، اصلا در میکدة الهی راهش نمی‌دهند. اولین شرط برای این که شخص وارد میکدة الهی شود و شراب طهور بخورد از دست ساقیان کوثر این است که آدم بتواند خودش را از دو تا حجابنجات بدهد. آینده و گذشته. اگر نتواند حالا حملة چپ هم هست. حملة چپ بحث گناه است. اگر آدم گناهکار است که اصلا آدم به سمت معنویت و عرفان نمی‌آید و این‌ها اصلا راه پیدا نمی‌کنند. اما اگر یک کسی توانست از آینده نجات پیدا بکند، از گذشته خودش را نجات بدهد، دغدغه‌های آینده را نداشته باشد، دغدغه‌های گذشته را نداشته باشد، از گناه هم خودش را نجات بدهد یک حملة خیلی قوی‌تر بر سر راه دارد و آن این است که شیطان می‌گوید خب حالا تو که گناه نمی‌کنی، بی‌خیال گذشته هم که شدی، نه کینه‌ای از کسی داری که من بتوانم مشغولت کنم، بیچاره بکنم، نه شکست‌هایش، اصلا توانسته در او تزلزل ایجاد کند به حول و قوة الهی می‌روم جلو حالا یک بار شکست خوردم، بر خدا توکل دارم، آدم قدرتمندی است، قوی است، کینه هم که از کسی ندارد در خیالش، در ذهنش، در رختخواب که می‌رود با کسی نسبت به کارهای دیروز، پریروز، یک سال پیش، ده سال پیش، هر کسی هر کاری با او کرده اصلا نمی‌گذارد مشغولش بکند. خیلی زیرک است اصلا در این دام نمی‌افتد کهمثلا فلان کس فلان کار را کرد و من نفرینش کنم. می‌گوید من یک صاحب دارم به نام خدا. بعدا هر کسی هر کاری کرده خدا هم می‌داند چه کار کند. اصلا من وقتی مدافعی بهتر از خدا ندارم چرا ذهنم را مشغول کنم. خیلی زود بیرون می‌آید اصلا در دام گذشته نمی‌افتد. گناهانش هم نمی‌تواند مشغولش کند. اگر هم گناهی در گذشته کرده می‌گوید من با ارحم الراحمین سرو کار دارم باید با عجله بدوم، خدا دارد صدایم می‌کند، می‌گوید گناه هم کردی بگذار بیا بهشت، فقط رهایش کن و بیا. خودت را در راه من بینداز من گذشته‌ات را جبران می‌کنم."یبدل الله سیئاتهم حسنات"پس حملة از عقب اصلا نمی‌تواند شیطان بکند، حملة از چپ نمی‌تواند بکندآلوده‌اش بکند پرهیز دارد. حملة از جلو هم که ندارد، دلشوره‌های آینده را ندارد، آدم متوکلی است. می‌گوید هر چه خدا خواست می‌رویم جلو ببینیم خدا چه می‌خواهد. "الخیر فی ما وقع" هر چه خدا خواست خیر است، خوب است. اصلا دلشوره ندارد، اضطراب ندارد در ذهنش، فردا، پس فردا، یک سال بعد اصلا این‌جوری نیست. خب شیطان این آدم را چه کار می‌کند؟ می گوید اگر نتواند در این سه جهت برایش برنامه‌ریزی کند می‌آید حملة از راست را انجام می‌دهد. در حملة از راست شیطان می‌گوید تو آدم خوبی هستی. خیلی آدم خوبی هستی پس برو استاد شو، برو معلم شو، برو هیئت، برو حسینیه، برو فلان جا، کارهای مثبت، برای مردم خدمت‌رسانی کن، برای مردم جهیزیه تهیه کن، کارهای خوب انجام بده، برو نمایندة مردم بشو شاید یک کار خوب برای مردم انجام بدهی، برو یک جایی عضو شورای شهر بشو، برو یک جا کار سیاسی کن شاید بتوانی به مردم خدمت کنی. نه این که این‌ها بد باشد ولی این‌ها برای کسی که ظرفیت ندارد از هر سمی خطرناک‌تر است. اگر یک کسی می‌خواهد برود دنبال این چیزها باید حواسش باشد که از خودش غفلت نکند. اگر ما ببینیم کارها و خدمات‌مان (رک دارم می‌گویم) بسیج رفتن، هیأت رفتن، کارهای اسلامی کردن، کارهای تحقیقی کردن، کارهای تبلیغی کردن، استاد بودن، کارهای مذهبی کردن، نمی‌گذارد من سحر بلند شوم و نمی‌گذارد نماز شب بخوانم، نمی‌گذارد من حرم بروم، انس روزانة من با قرآن و با چهارده معصوم و خانوادة آسمانی‌امکم کرده. اینقدر سرم در هیأت شلوغ بود که من الآن ده روز است پوتین‌هایم را از پایم بیرون نیاوردم یکسره دارم برای هیئت می‌دوم. پس نماز چه می‌شود؟ کارهای هیئت بود دیگر نرسیدم نماز بخوانم. ببین همین آدم هیئت‌باز می‌شود. حالا وقتی می‌بینی کارهای خوب و قشنگت نمی‌گذارد که تو با خدا خلوت بکنی، تمرکز نداری، سحر نداری، ذکر، لذت نداری، خوردنی در کار نیست، کار می‌کنی، عمله می‌شوی اما دریافت نداری. مدام می‌دوی کار می‌کنی، کارهای خوب، مثبت اما سر کار هم عصبانی می‌شوی، هم داد می‌زنی، هم حسود می‌شوی، هم به غیبت می‌افتی، هم نق و غر داری، هم قهر و ناز داری بدان که شیطان خوب سرکارت گذاشته. علم، تحصیلات، برو مهندس شو. زمان جنگ اینجوری بود می‌گفت مملکت دکتر و مهندس می‌خواهد، همه که نمی‌توانند بروند جبهه. تو برو درس بخوان. آره من باید برای آینده بروم درس بخوانم. آقا وظیفة اصلیش را که دفاع از مملکت بود کنار می‌گذاشت به بهانة علم. در طلبه‌ها هم بودند کسانی که می‌گفتند بالأخره اسلام به روحانی احتیاج دارد، ما اگر نباشیم اسلام و مسلمین شکست می‌خورند. بی‌خیال جبهه. می‌چسبیدند به این حجره‌ها و فقط درس می‌خواندند. خودشان را با شهوت درس‌های حوزه و علم مشغول می‌کردند. این خیلی خطرناک است. پس دقت بکنید. دام‌های شیطان از تاریک تاریک شروع می‌شود و تا روشن روشن ادامه دارد. یعنی از حجاب‌های ظلمانی مثل حملة از چپ شروع می‌شود می‌آید، در خاکستری جلو عقب می‌آید و در روشن روشن که تو اصلا نمی‌فهمی که حجاب است فکر می‌کنی خیلی آدم مثبتی هستی، خیلی آدم خوبی هستی، داری به مردم خدمت می‌کنی، داری زحمت می‌کشی، کارهایت قشنگ است ولی وقتی نگاه می‌کنی می‌بینی گند سر و پای آدم را گرفته. داری برای امام زمان کار می‌کنی ولی خودت را به لجن کشیدی و این اصلا فایده‌ای ندارد، اصلا نمی‌ارزد. هیئت می‌روی، بسیج می‌روی، کارهای مقدس انجام می‌دهی، حرم می‌روی، ولی می‌بینی اصلا خوب نشدی. نه با عروست خوب هستی، نه با دامادت خوبی، نه با مادر شوهر، نه با پدر شوهرت خوبی، نه با باجناق خوبی، نه با دوستانت خوب هستی، نه با رئیست رابطة خوبی داری، نه با استادت خوبی، نه با شاگردت خوبی، مدام دلت پرشور است نا آرام است، آلوده است.

گر نه با خود مرده داری ای پسر / پس چرا گندیده ای از پا تا به سر

ببینید چند تا لاشه انداخته در وجودش، مردار و همة وجود او را بوی گند گرفته. این اصلا به سحر نمی‌کشد، به سجاده نمی‌کشد. وارد مسجد می‌شود."المؤمن فی المسجد کسمک فی الماء" مؤمن در مسجد مثل ماهی در آب است. اصلا مسجد می‌رود انگار میخ دارد می‌خواهد فرار کند می‌رود حرم بیشتر از یک ربع، بیست دقیقه اصلا نمی‌تواند آن‌جا تنفس کند، در حرم تنگی نفس پیدا می‌کند ولی بازار که می‌رود نفسش باز می‌شود. می‌رود لب دریا نفسش باز می‌شود، به مجالس مهمانی‌های آن‌چنانی می‌رود نفسش باز می‌شود. انگار این سینه اندازة عالم باز می‌شود می تواند بیست ساعت در مهمانی بماند اما می‌رود در مسجد تنگ، می‌رود حرم تنگ، می‌رود به مجلس درس تنگ، در شنیدن تنگ، در عمل کردن همین‌طور، روی سجاده می‌رود همین‌طور. انگار رفته قلة کوه که اکسیژن کم آورده. می‌خواهد نماز شب بخواند بی‌قرار است، می‌خواهد قرآن بخواند اصلا می‌بینی حسش را ندارد انواع و اقسام حمله‌ها. پس دقت کنید ما از تاریک تاریک، ظلمانی ظلمانی داریم تا روشن روشن و نورانی نورانی. همه هم خطرناک است. آقا ببین خدا وکیلی همین سرانگشتی. اسم مسجد می‌آید، اسم حرم که می‌آید، اسم خدا که می‌آید، اسم سجاده که می‌آید قند در دلت آب می‌شود یا نه؟ ببین از نماز به اندازة یک پرس چلوکباب لذت می‌بری یا نه؟ اگر نمی‌بری یک جایی کارت می‌لنگد، یک جایی مرده‌داری. یعنی فهم ما باز نیست، یک جا روی عقل ما، روی شعور ما، روی فهم ما، سایه افتاده. با شوهرت مشغول می‌کند، با بچه‌ات مشغول می‌کند، با کارهای اقتصادی مشغولت می‌کند، با کارهای سیاسی و زمان مشغولت می‌کند، سیاست‌باز می‌شوی با زمان ور می‌روی، بعضی‌ها با ورزش ور می‌روند، با فوتبال و تیم‌هایش سرگرم می‌شوند، در والیبال چه تیمی برد و چه تیمی بازنده شد؟ بالأخره می‌گردد. هر کس را به لیاقتش، یک چیزی برایش پیدا می‌کند که نگذارد به الله برسد، نگذارد به خلوت برسد، نگذارد به تمرکز برسد، به آدم گیر می‌دهد، چه مقدس باشد و چه غیر مقدس برایش اصلا فرق نمی‌کند. برای شیطان فرقی ندارد که قرآن بخوانی یا نخوانی، هر دو تا برایش مساوی است. فقط این برای شیطان مهم است که سمت خدا نروی. حالا طبع و سلیقه‌ات، نوع تربیت مذهبی است و تو را به سمت مذهب می‌کشد، اگر هم جهنمی باشد تو را به سمت گناه می‌کشد. مهم این است که تو به الله نزدیک نشوی، تخلق به اخلاق الهی پیدا نکنی، از صفت‌های خدا جذب نکنی، اسم گیری نداشته باشی. مثلا جواد شدی، کریم شدی، غفور شدی، رحیم شدی. هر ماه، هرسال دو تا از اسمای خدا را داری پیدا می‌کنی و این برای شیطان فوق‌العاده کشنده است. یک سره در وجود آدم جیغ می‌کشد که این بحث را اول گفتیم. پس "مملوتا بالغفلت و السهو" معنایش را خوب بفهمیم. ( مملو) چرا پر هستیم؟ برای این که ما این همه مشغله های الکی داریم. این همه مشغله های کاذب داریم. اصلا خود اصلی که متولد شد، برای حق تعالی گم می شود، کودک عزیز روان فراموش می شود. آن خود جاودانه، تحفة الهی که از محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله در ما دمیده شده مورد بی مهری قرار می گیرد، مورد غفلت قرار می گیرد. اصلا یادم می رود که کیستم. یک علامت دیگر برایتان بگویم. یک علامت دیگر این است که انسانی که رشد کرده، انسانی که خودش را می شناسد غفلت ندارد و می تواند از خودش لذت ببرد. یعنی چه؟ یعنی تنهایی را دوست دارد، از تنها بودن خوشش می آید. بعضی ها مریضی روحی و روانی دارند، گوشه گیر هستند، با دیگران الفت نمی گیرند. "لا خیر فی من لا یألف و لا یألف" نبی اکرم فرمودند در آدمی که اهل الفت گرفتن نیست و نمی گذارد کسی با او الفت بگیرد خیری نیست. نه این در عین حالیکه آدم مأنوسی است با خانوادة خودش، با خانوادة همسر، با فک و فامیل، با دوستان، با بقیه می تواند خوب ارتباط برقرار کند، در مهمانی هایشان خوب است، فعال است، همه با او صفا می کنند اما خیلی تحمل خلوت را دارد. حتما ساعت هایی برای خلوت دارد که با هیچ کس و هیچ چیزی کاری ندارد. اینجور نیست که هر کاری میخواهد بکند. میخواهد چهل نفر با او باشند. دیدید بعضی ها می خواهند یک کار عبادی هم انجام بدهند. مثلا می گوید امشب احیاست به دوستش می گوید می آیی؟ او هم می گوید بله من می آیم. می گوید برویم، همگی برویم احیا. مثلا دو نفر، سه نفر، چهار نفر در واقع این دارد با چه انگیزه ای می آید؟ با انگیزة رفیق هایش. این شرافت دارد به کسی که اهل شب زنده داری و احیا نیست. خیلی خوب است و خیلی هم فیض دارد، خدا هم به او خیلی اجر می دهد. خیلی خوب است آدم از روح ایمانی استفاده کند اما آن هایی که قوی هستند کاری ندارند که کسی می آید احیا یا کسی نمی آید. مگر کسی که می خواهد با معشوقش خلوت کند کسی را با خودش می برد؟ اصلا بدترین کار این است که آدم کسی را با خودش ببرد. آقا من می خواهم بروم، خودم می روم دیگر. تو اگر انگیزه داری بلند شو بیا، اگر من را دوست داری بلند شو بیا. حالا اگر این نیاید تو هم نمی آیی. خدا اینجوری می گوید دیگر، می گوید اگر این نیاید تو دوست نداری پیش ما باشی، دوست نداری با من باشی. در مورد مشهد چه؟ برویم یا نه؟ اگر فلانی و فلانی بیایند مشهد من هم می آیم وگرنه نمی آیم. کربلا، من یک موقع ها سه شنبه ها مسیرم می خورد، گه گاهی تهران می مانم می خواهم بروم قم. می روم سر جاده می ایستم که یک موقع ماشین ما را ببرد. گاهی می بینم چقدر ماشین های تکی است. اینقدر آدم های جور و واجور به تور من خورده. تکی پا شدند رفتند جمکران، عشقش است. ولی یک کسی اگر چهار نفر با او نباشند اصلا حس ندارد برود جمکران، عشق ندارد با امام زمان برود، یک آدم ضعیفی است، یک آدم ضعیفی است که مدام باید دیگران او را هل بدهند، دیگران باید او را ببرند. بعضی ها نه اینجوری نیستند. اگر با دوستانشان بیایند، چون پیامبر فرمود هر کجا که به مسافرت می روید، مسافرت معنوی هم باشد بهتر، بیشتر باشید با تعداد جمعیت بیشتری باشید این عیبی ندارد. می خواهیم برویم کربلا، می خواهیم برویم جمکران، چه کسانی می آیند با هم برویم؟ ولی این آدمی نیست که اگر کسی نیاید خودش هم نرود. چون پیامبر سفارش کرده همیشه تعداد هر چقدر بیشتر باشد بهتر، جمع می کند می برد ولی خودش یک آدم عشق بازی است، اهل میکده است، اهل نوش است. اگر هم کسی نیاید. خداوند عشق و حال های ویژه را فقط به کسانی میدهد که بتواندد تنهایی وارد کار بشوند. یعنی آن حال های ویژه، آن جاهای محرمانه. چون شما وقتی دست جمعی می روید، خدا هم یک حال جمعی به شما می دهد، مثل یک استادی، یک ولی، یک مرجعی را می بیند می گوید ما پنجاه نفر می خواهیم بیاییم محضر شما استفاده بکنیم. او هم می گوید قدم تان روی چشم. تشریف بیاورید. به پنجاه نفرشان هم صفا می دهد، صحبت می کند، به هیچ کدام شان هم نمی گوید تو باش، تو بعدا بیا پیش من. اصلا. خدا هم وقتی شما همگی رفتید به همه خیر، برکت، رحمت و مغفرت می دهد. اما در خلوت ها خدا فقط کسانی را در مجالس ویژه را می دهد که این تنهایی عشق باز شده باشد (خواص). نماز جماعت بتواند تنهایی بخواند. در مورد نماز جمعه اگر کسی آمد من هم می روم و اگر هم کسی نیامد من نمی روم، حس ندارم بروم نماز جمعه. این آدم آدم ضعیفی است. یک کسی که در هر شرایطی کار خودش را می کند، اگر خدا بداند یک نفر تنهایی می تواند برایش قیام بکند به او حال های ویژه خواهد داد. یعنی این را به خلوت های خصوصی می کشد و چیزهای زیادی گیر آدم می آید.بعضی ها هستند می خواهند بروند حسینیه، می خواهند بروند کلاس، کلاسی که باید برای آخرتشان استفاده کنند، زنگ می زنند به چند نفر که اگر شما می روید من را هم ببرید اگر هم نمی روید عیبی ندارد من هم نمی روم. این اصلا نمی خواهد راه برود. یک کسی باید او را مثل جنازه او را بردارد ببرد. بعضی ها ماشین نداشته باشند مثلا می گویند ماشین نداشتیم یا مثلا این هفته ماشین من خراب بود دادم تعمیرگاه. هر هفته می رود جمکران. اصلا این طوری نیست. ملشین نداشته باشد خب برود درصف اتوبوس بایستد، بنشیند برود دنبال معشوقش. هیچ عاشقی در رسیدن به معشوقش مانعی وجود ندارد و خدا هم امتحان می گیرد، گاهی وقت ها یک شرایطی را ایجاد می کند تا تو بفهمی. مثلا می بینی سی هفته با ماشین خودت هستی، با ماشین شخصی خودت، سوئیچ می گذاری، استارت می زنی و راه می افتی و می روی جمکران، راه افتادی رفتی مسجد، ماشین شخصی بوده، در زمستان بخاری اش را روشن کردی، تابستان بود کولرش را روشن کردی. بعد هفتة سی و پنجم، هفتة سی و ششم ماشین خراب شده می بینی اصلا همت نداری بروی. نمی توانم بروم تا ترمینال ماشین سوار شوم و بروم، نمی توانم بروم اتوبوس سوار شوم بروم. بعد به فکر برگشت هستم. اصلا این دلدادگی نیست. حالا بعدا چه می شود؟ اصلا هیچ خبری نیست. فقط کسانی اوج می گیرند و ویژه می شوند که بتوانند در تنهایی هم حرکت کنند. "قل انما اعظکم بواحده ان تقومو للله مثنی و فرادا" ببین خدا اینجا اینقدر حرف های عاشقانه این جا ریخته که نگو. هیچ کجا هم نیست نه در تفسیرها هست و نه در جای دیگر. ببینید خدا چه کار کرده. به پیغمبر می گوید به آن ها بگو من شما را یک موعظه می کنم. خداست دیگر. ما را برای چه آفریده؟ برای این که به چه کسی برسیم؟به خودش که هدف خلقت همین است. حالا در این هدف خلقت اگر قرار باشد خدا یک سفارش ویژه کند چه می گوید؟ چه کار کرده در این آیه. می گئید بگو من فقط یک موعظه دارم برای شما. این که برای خدا قیام بکنید برای رسیدن به حق، به الله، دو نفره یا یک نفره. مثنی و فرادا. دو تا موسی و هارون، یکی عیسی، پیغمبر یک نفره. اصلا کسی که عاشق می شود، کسی که حق را می شناسد، کاری ندارد که خانواده اش می آیند یا نمی آیند، پدرش مسخره می کند، مادرش مسخره می کند اصلا این ها داستان است. بعضی از افراد می آیند می گویند آقا ما تا نیامده بودیم توبه بکنیم در خانواده خیلی محبوب بودیم، شوهرم خیلی دوستم داشت ولی از وقتی توبه کردم، از وقتی چادر شدم، از وقتی مسلمان شدم، حزب اللهی شدم همه به من فحش می دهند، مسخره ام می کنند، ترکم کردند، با من سرسنگین هستند، پدرم به من متلک می اندازد، مادرم به من متلک می اندازد، خواهر و برادرانم متلک می اندازند، تنها شدم. خب اصلا داستان عاشقی همین است. تنهایی، مسخره شدن... اصلا اگر کسی مسخره نشود باخت کرده. اگر به جایی رسیدی که مسخرة تان کردند بدان که تازه برد کردی، انتخاب شدی. پس اگر تو را در یک جمعی که همه یک جور بودند مسخره ات کردند تو یک جور دیگز باشی. الآن بعضی از عزیزان هستند که در کشورهای خارجی زندگی می کنند در آنجا یک رنگ دیگری دارند. رنگ های طبیعی دارند. کم تر آدمی گیر می آید که رنگ فطری داشته باشند. یک خانواده را می بینی در یک محل رنگ فطری دارند. این ها در هر لحظه ثواب شهادت دارند، در هر لحظة شان شهادت است. در اروپا، چادر قوی، حجاب قوی، در آمریکا بچه هایشان را نگاه می کنند می بیند چه اصراری است این پسر دخترهایشان مسلمان از کشورهای مختلف به خصوص خود آمریکایی ها، خود اروپایی ها دارند که تمام چیزهایشان، ظاهر و باطن شان اسلامی باشد. آدم باید امتحان بدهد این یک قاعده است. انسان باید امتحان پس بدهد. می توانی تنهایی، اگر جمع بودند جمع خوب است. اما اگر جمع نبودند این هم مثل بقیه بشود، هم رنگ جماعت. اگر اهل تنهایی و خصوصی بازی هستی خدا هم هست، اگر نیستی عمومی خدا رحمانیت خاص برای تو دارد اما دیگر خدا برای تو مخصوص نیست. ائمه هم همینطور. حالا انشاءالله می رسیم. داریم یواش یواش می رویم سراغ بحث های کاربردی می رسیم. با غیب می خواهی ارتباط برقرار کنی باید تنها به جاده بزنی. اگر نمی توانی غیب هم در را یه رویت باز نمی کند. اگر گروهی می خواهید به غیب برسید باز می کند. گروهی هم در را باز می کند گروهی هم می پذیردتان اما اگر گروهی می خواهید بروید اما اگر کسی خواست ویژه برود باید تنهایی بزند برود. عرضه نداری تنهایی بروی یعنی عاشق نیستی. هیچ عاشقی از تنها بودنش ناراحت نیست، هیچ عاشقی از تنها حرکت کردن ناراحت نیست. شما نگاه کنید سلمان چه مسیرهایی را طی کرده تا به پیغمبر رسیده. ابوذر را شما نگاه کنید، شخصیت های زیادی هستند. وهب نصرانی را شما نگاه بکنید که چه مسیرهایی را طی کرد، حر تنهایی زد. زهیر تنها آمد جایی که هزاران نفر، ده ها هزار نفر امام حسین را تنها گذاشتند. اصحاب عاشورا هر کدام به تنهایی خودشان را به امام حسین علیه السلام رساندند. لذا امام حسین چه فرمود؟ "انی لا اعلم اصحابا اوفا و لا خیرا من اصحابی" من امام حسین اصحابل با وفاتر از اصحاب خودم روی کرة زمین سراغ ندارم. چون این ها تنها خودشان را رسانده بودند. کسی که عرضة تنهایی ندارد، تنهایی نمی تواند بزند. چهار تا فامیل، چهار تا خانوادة شوهر، خانوادة زن می تواند محاصره اش کنند و بزنندش زمین. این اصلا به درد کار نمی خورد. خدا درهای ویژه اش را گداشته برای کسانی که خصوصی پیشش می روند. سال گذشته که من رفتم بوسنی یک خانمی بود. بعدا که آمد ایران من او را شناختم. آن موقع خیلی آشنایی نداشتم. وقتی آمد ایران در دوره ای که مخصوص داشتیم شرکت کردند. یک خانمی بود. روحانی که با این ها بود به من گفت ایشان خوانندة برجستة اروپایی بود، شوهرش کارگردان سینما بوده، در اوج شهرت، قدرت و ثروت با اسلام آشنا می شود، با امام آشنا میشود و تحول روحی پیدا می کند. آقا همه چیز را کنار می گذارد. اولین کاری که شوهرش می کند این است که می بیند این تحول پیدا کرده و طلاقش میدهد. از آن طرف هم درآمدی ندارد و این خانم به فقر می افتد. ببینید امتحان چطوری است. تا بهش می گویی عاشقتم می روی در مسیر صدق و امتحان. آزمایش می دهی. اگر در آزمایش قبول شدی خدا در را به رویت باز می کند اما اگر قبول نشدی نه. کارش به جایی رسیده بود که روزانه یک وعده غذا می خورد. بیشتر روزها را بندة خدا روزه می گرفت. چقدر هم برایش پیشنهاد می آمد که بیا بخوان، بیا کاست پر کن پول به پایت می ریزیم. اینجا به طرف می گویی که احکام اسلام را برایش می خوانیمی گوید من که نمی توانم لاکم را پاک کنم. تمام هفده رکعت نمازم را شب می خوانم. من که در طول روز نمی توانم آرایشم را پاک کنم. بعد می گویی حجاب می گوید من باید بیایم حجاب دار شوم؟ اصلا. من امام حسین را دوست دارم اما من نمی توانم این طوری. من که نمی توانم لب دریا نروم، کلاس رقصم را چه کار کنم؟ پول دادم حیف است. خیلی راحت ببینید چقدر مبتذل، چقدر سبک. خدا یک امتحان کوچک می گیرد همه رفوزه هستیم. پس معنای "مملوتا بالغفلت و السهو" بیاید دستت که ما پر از غفلت هستیم، در زندگی ما هزاران چیز حواس پرت کن و شمک زن هست. خود خد هم می گوید من مخصوصا یک چیزهایی گذاشتم که به شما چشمک بزند تا ببینم شما چه کار می کنید. "انا جعلنا مالی الأرض زینت لها لنبلوکم ایها الأحسن عملا" خداوند در سورة کهف می گوید من هر چخه در روی زمین است را لذت بخش و چشمک زن آفریدم تا ببینم هر کدام از شما چطور عمل می کنید. همین که سر راه می روید هزار تا معشوق چشمک می زنند. اگر کوری که خوش به حالت اما اگر حواست پرت می شود نگاه کنی و بروی دنبال بازی خود اصلی ات فراموش می شود. پس غفلت یادمان باشد. مثال بزنم. البته مثالم یک مقدار ناقص است ولی چاره ای نیست بیشتر از این بلد نیستم بگویم. غفلت مثل این است که یک جایی سلطنت خیلی وسیعی دارد. همسر دارد، خادم دارد، کنیز دارد، مال دارد، ثروت دارد، محبوبیت دارد، مشهور است. همه چیز دارد همه هم به این قائم هستند. این مثلا می زند بیاید برود جنگ باید برود تجارت بکند، بیاید، برود برای مملکت خودش یک کاری بکند. یکدفعه وسط راه حافظه اش را از دست بدهد، اصلا یادش برود که کیست و چه داشته، کجا باید برود و چه چیزهایی در انتظارش هست؟ چه دارایی هایی داشته. همین وسط راه در یکی ز این شهرها، جزیره ها حافظه اش را از دست بدهد بعد یکی هم مثلا ببیند این آدم بدبخت بیچاره ای است می گوید آقا تو بیا نوکری ما را بکن برای این که زنده بماند. بگوید چه کار بلدی؟ بگوید من کاری هم بلد نیستم. بار کشی که می توانی بکنی؟ بله می تونم این کار را انجام دهم. ببریدش بارکشی. چون نمی اند کیست به همان کار هم راضی است. همین بارکشی هم بکنم یک چیزی بخورم نمیرم. یک جایی مثل اسطبلی، طویله ای بگذارند من بخوابم. ما را آوردند روی زمین از کجا؟ از پیش خدا. از بالای بهشت. خیلی بالاتر از بهشت. خیلی جلوتر از ملائکه. بعد تازه آمدیم از داخل بهشت رد شدیم و از داخل بهشت آمدیم با ملائکه از ملائکه عبور کردیم و آمدیم ملکوت، از ملکوت هم آمدیم ناسوت. در این جا داستان شاه و طوطی را در انسان شناسی گفتم. مثنوی طاقدیس خیلی زیباست. مثنوی شاه و طوطی، آن قسمت را گفتیم شرح هم دادیم به همان جا مراجعه کنید. یک دفعه طوطی اصلا یادش می رود که قبل پیش شاه بوده. ما هم که به زمین آمدیم اصلا یادمان رفته که کجا بودیم و که بودیم. امام علی علیه السلام فرمود رحمت خدا شامل حال کسی است که بداند کجا بوده؟ از کجا آمده و در کجا هست و به کجا خواهد رفت. ما اصلا فراموش کردیم که چه کسی بودیم. اصلا یادمان نیست قبلا کجا بودیم. فکر می کنیم من همین بدن هستم، زن هستم، مرد هستم جنس مخالف می خواهم، لباس می خواهم، غذا می خواهم، باید تحصیلات داشته باشم، خانه می خواهم و تا آخر عمر مشغول همین هستم. دنبال کار دیگری نیستم. همه چیز یادم رفته. برای همین به این جا می گویند ناسوت یا فراموش خانه. انبیا آمدند به ما بگویند شما این نیستید. اولیای الهی، علما دائما دارند به ما تذکر می دهند که شما یک ابدیت دارید، یک جاودانگی دارید اصلا یک کس دیگری هستید خودت را با غصة زمین و طبیعت مشغول نکن، خودت را با حمله های جلو و عقب، راست و چپ مشغول نکن. خودت را بپا. حواست به خودت باشد. لذا فرمود خدا رحمت کند کسی را که بداند کیست. قیمت دستش باشد و ارزش خودش را بداند، خودش را بشناسد. "لا تجعل نفسک فان جاهل معرفت نفسه جاهل بکل شئ" جاهل و نادان به خودت نباش. زیرا کسی که خودش را نمی شناسد هیچ چیز را نمی شناسد. شناخت همة دنیا بدون شناخت خودت هیچ فایده ای ندارد. لذا پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود "ان الله تبارک و تعالی یبغض کل عالم بدنیا و جاهل بالآخره" خداوند تبارک و تعالی هر کسی را که عالم به دنیاست و نسبت به آخرت جاهل است را دشمن می دارد. اصلا نمی داند آخرت چه جور جایی است. اصلا نمی داند ابدیت یعنی چه؟ من چند روز می خواهم بروم آنجا. آنجا چه جور فضایی است، چه جور جایی است، چه سؤال هایی می پرسند؟ چه چیزهایی نیاز است؟ من در دنیا باید چه کار کنم؟ چه چیزهایی را باید با خودم بیرم؟ این بردنی ها چیست؟ مادی است؟ مالی است یا نفس است؟ من باید در نفس خودم ایجاد کنم. اصلا فکر این ها نیست ولی دکتر است، مهندس است، رئیس شده، وزیر شده، رئیس جمهور شده، سرهنگ شده ولی هیچ چیز از ابدیت نمی داند. به این شخص می گویند غافل. غفلت یعنی فراموش کردن خود حقیقی، غفلت یعنی خودت را از دستت بگیرند و یک خود قلابی به خودت بدهند بعد تو با آن مشغول شوی و بازی کنی. غصه هایت را، نگرانی هایت را، افسردگی هایت را، پژمردگی هایت را، شادی و شنگولی ات همه برای خود قلابی است، مال بدن است، مال کمالات جمادی، نباتی و حیوانی است. نهایتا کمالات علمی که همان حجاب نورانی است. مدرک دکترا گرفتم، الآن پروفسور شدم، فلان جا تدریس می کنم، اینقدر کتاب دارم، کتابم کتاب سال شده. همین جوری شیطان انسان را مشغول می کند. ولی اصلا دوست ندارد تو به یاد خود حقیقی ات بیفتی. اصلا نمی خواهد تو بدانی کیستی. انبیا و اولیای الهی همه آمده اند به ما بگویند که ما کیستیم. قرآن این است، حرم این است، امامزاده این است. این امامزاده حضرت عبداعظیم، حضرت حمزه بن موسی الکاظم، حضرت طاهربن زین العابدین، امام رضا، حضرت معصومه یعنی او من هستم، من این هستم. این حقیقت من است، اصل من است، ریشة من است. وقتی می گویی امام زمان پدر من است، وقتی می گویی چهارده معصوم، خانوادة من هستند، من پیش این ها بودم و با این ها زندگی می کردم، از پیش این ها آمدم روی زمین و باید برگردم پیش خانواده ام. لذا باید سبک زندگی ام را یک جوری طراحی بکنم که بتوانم به خانواده ام برگردم. اما اگر یک جا وسط راه رفتم و سرم خورد به جایی و فراموش کردم که من کیستم، اصلا یادم می رود که باید کجا بروم، کدام ماشین را باید سوار شوم؟ اصلا سفر را فراموش می کنم، همان جا می نشینم رو به تخت، آخر شب قهوه چی می گوید بفرمایید بیرو می گویم کجا بروم؟ می گوید برو خانة تان. خانه ام، من خانه ندارم. اسمت چیست؟ نمی دانم. از کجا آمدی؟ نمی دانم. کجا می روی؟ نمی دانم. پدر و مادرت، همسرت؟ هیچ چیز نمی دانم. وسط جاده هم هست چه کار بکند؟ می گوید حالا امشب را اینجا بمان. صبح دوباره می گوید چیزی یادت نیامد که کیستی؟ نه من اصلا یادم نیامد. اصلا نمی دانم کیستم، کجا می خوهم بروم. حالا باش. دلش هم بسوزد بگوید حالا پاشو چهار تا چایی بریز برای مهمان ها و می شود آبدارچی. برو ذغال بیاور و بریز روی منقل و نگهت می دارد آن جا تا آخر عمر می میری. غفلت یعنی اینکه من در زمین که برمیگردم از آنجا می آیم روی زمین یادم برود که چه کسی بودم. حیثیتم، خانواده ام، اصلم، ریشه‌ام، هدف خلقتم یادم برود که چه کسی بودم، کجا بودم و می خواهم کجا بروم، اصل و ریشه ام را فراموش بکنم، جاودانگی را فراموش بکنم، آنجایی که قرار است چند ساعت دیگر و چند روز دیگر بروم همش یادم برود. خوب اگر یادم رفت چه طوری می‌شود؟ می‌شوم مسافر وسط راه، اصلاً یادم می‌رود پشت سرم چه بود و نمی‌دانم از کجا آمدم. الآن یادم نیست کجا می‌حواهم بروم چون دچار فراموشی شدم. در همان مسافرخانه می‌مانم. مفتی هم که کسی را جایی نگه نمی‌دارند، باید جان بکند تا آن وسط یک جایی بمانم. اصلاً نمی‌دانم 500 متر، 1000 متر قبل از این قهوه‌خانه در جاده چیست. چون اصلاً دیگر یادم رفته. 1000 متر جلوتر، 2 کیلومتر جلوتر چیست؟ هیچ چیز نمی‌دانم. اصلاً شهر قبلی، شهر بعدی، خودم خیلی حالت خطرناکی است غفلت. آدم قبل و بعدش را فراموش کرده باشد ببینید چه اتفاقی می افتد. از اسم اینجا آدم باید بفهمد که ناسوت، ناسوت یعنی چه؟ یعنی فراموش خانه. خب الآن این جا چه خبر است. اینجا همه مثل من هستند. این ها همه زن هستند، مرد هستند. من هم جنسیت دارم. الآن اینجا من باید یک چیزی بخورم. باید ازدواج بکنم، باید خانه داشته باشم همین. مسابقه باید بدهیم، انجام بشویم بعد هم می میریم. اصلا یادم می رود. شما وقتی یادت رفت چه هستی؟ دیگر آن بخش فعال نیست که چیری بخواهد. اگر یک دفعه یک کسی آمد و به تو گفت و یادت انداخت که ببین تو پادشاهی یک کشور منتظرت است، میلیون ها آدم منتظرت هستند تو غرق ثروت بودی. اگر آدم یادش بیاید باور بکند چه کار می کند؟ می ایستد در قهوه خانه کار می کند؟ می زند به چاک جاده تا خودش را برساند به مرکز حکومتی خودش، من بروم برسم. اصلا نمی ایستد. اصلا احتیاجی به کمک هم ندارد. یک نفره راه می افتد می رود و می گوید من باید بروم. زندانی هایی که در بدترین شرایط زندان قرار دارند در یک کشور دیگر، می دانند اگر خودشان را به مرز برساند نجات پیدا می کنند. می آید پیش همة کس و کارش. باور کنید بارها این اتفاق پیش آمده. زمین را کنده، تونل زده، دو سال، سه سال، تنهایی، دو نفر که بزنند بیایند بیرون، جاده را زدند، کوه را زدند، سرما را زدند اصلا دقت نمی کند این یک رشته کوه جلویش است، حیوان دارد، درنده دارد، سرما دارد، برف دارد. اصلا برایش مهم نیست یک نفره می زند می آید، می آید تا خودش را می رساند. من بارها دیدم با این افراد رو یه رو شدم از ده تا کشور آن طرف تر، بیست تا کشور آن طرف تر، از یک قارة دیگر زده آمده خودش را رسانده، چون می داند اگر به وطن برسد نجات پیدا میکند. هیچ چیز بدتر از آن نیست که انسان فراموش بکند که کیست. حیثیت اصلی اش را فراموش بکند، شخصیت اصلی اش را فراموش بکند. حیثیت قبل از دنیا و بعد از دنیایش را دقت کنید. "الغفلت اضرر الاعدا" پر ضررترین دشمنان این است که آدم یادش برود کیست. هیچ دشمتی برای انسان مهم تر از این نیست که انسان نداند کیست. غفلت، غافل شود از خودش، از اصلش، از هدفش، از خانوادة آسمانی اش غافل شود. "الغفلت شیمه النوکاح" غفلت خصلت احمقان است. سؤال: من بالأخره نمی دانم یادم رفته، سرم خورده به سنگ که یادم رفته کیستم. این که من دیگر احمق نبودم. حادثه برایم پیش آمده. جواب، جوابش را اول بحث دادیم. چه بود؟ شاید این شیوه احمقانه است. وقتی یک نفر را متهم می کنیم می گوییم تو احمقی؟ این شیوه شیوه ای احمقانه است یعنی چه؟ آقا یک نفر دیوانه است، اصلا از اول اختلال ذهنی داشته، عقب ماندگی ذهنی داشته شما هیچ وقت به او نمی گویی تو آدم احمقی هستی. او را متهم نمی کنی. سرزنش نمی کنی. آقا این اصلا این نعمت را نداشته. اما چه زمانی به یک نفر می گویی این شیوه ات شیوة احمقانه ای است؟ یک کسی که انتخاب کرده باشد، شیوه را اول بحث گفتیم خیلی ها خودشان را غافل نگه می دارند. خودشان دوست دارند که یادشان نیاید که کیستند و از هر کس و از هر چیزی که خودشان را یاد خودشان می اندازد فرار می کنند اصلا متنفر بشوند. اصلا می گویی قرآن می گوید، مبلغ می گوید دین، می گویی روحانی، می گویی مسجد، می گویی حسینیه، می گویی حرم اصلا بیزار است، اصلا می خواهد یک جوری نفهمد، می خواهد یک جوری متوجه نشود، اصلا نمی خواهد به این سمت بیاید، اصلا دوست ندارد. شما به او بگو این کتاب را بخوان، این سی دی را گوش بده، یک جا فلان کلاس هست، بیایید برویم حرم اصلا نمی خواهد چون می داند که یادش می آید، می داند که باید یاد حقیقتش بیفتد، دوست ندارد یادش بیفتد، اصلا نمی خواهد یادش بیندازید که کیست، نمی خواهد خانواده اش را یادش بیندازید. به این ها می گویند شیوه های احمقانه. آدم با خودش یک همچین کاری می کند خیلی با خودشان تا آخر عمر مشغول می کنند خودشان را. گفتم یا کمالات بسیار ظلمانی مثل گناه یا خاکستری مثل گذشته و آینده که انسان دائما مشغولش بشود. مشکلات و حوادث گذشته، یک عمر با آن سر می کند یا مسائل آیندة زندگی اش است که دائما مشغولش می کند این را بهش می گویند خاکستری یا چیزهای روشن و نورانی مثل علم بازی، سواد بازی، و دانش بازی، علوم دنیایی مشغولش می کند در این ها رشد می کند. خب چیز مقدسی هم هست، چیز خیلی ارزشمندی هم هست. فکر می کند تمام غایت انسان است. تنها کسی که این وسط ذبح می شود و فراموش می شود کودک عزیز روان است. خدا رحمت کند مرحوم الهی را. ترسم که این تن که حائل است به جانم/ سقط کند کودک عزیز روانم. خیلی ها خودشان را سقط می کنند. نگاه که می کنی می بینی بندة خدا سقط شده. وقتی می خواهد از رحم مادر متولد بشود- رحم دوم آن دنیا بود- طبق قاعده که یادتان نرفته- از رحم دوم می خواهد منتقل بشود آن طرف می بینی یک آدم سقط شده رفته آن طرف می بینی یک آدم سقط شده رفته آن طرف. هیچ کاریش هم نمی شود کرد بندة خدا، خیلی ها خودشان را سقط می کنند. آنقدر خودشان را مشغول می کنند، آنقدر مشغول می کنند که دیگر اصلا وقت ندارند یک سر به خودشان بزنند. می گوییم آقا این سی دی را بنشین در خانه رو به قبله با تمرکز گوش کن شاید خود حقیقی ات را پیدا کنی. کتاب خواندن، سی دی گوش دادن، کلاس رفتن مثل الآن. شما الآن همة تان باید تمرکز داشته باشید یک ذره اگر حواس تان پرت بشود می بینید دو تا مطلب و فرمول از دستتان در می رود. می گوید بله این ها را گوش کردم. کجا گوش دادی در ماشین که داشتم می رفتم گوش می کردم. روی موتور که نشسته بودم گوش کردم ریختم در حافظه ام، ریختم در فلشم، گذاشتم در گوشم و گوش دادم. می خواهی رانندگی کنی باید جاده را بپایی، این طرف، آن طرف آن وقت وسط رانندگی می خواهی سی دی مقام محمود، قلب، یاد خدا و ... را گوش بکنی بعد هم انتظار داری یک اتفاقی برایت بیفتد. آقا مگر آدم ظرف بشقاب غذایش را می گیرد راه می افتد و همین جوری در راه می خورد؟ یک نفر می خواهد یک ساندویچ بخورداین طوری نمی کند. ساندویچ هم می خواهد بخورد می ایستد یک گوشه می خورد بعد راه می افتد. باید تمرکز داشته باشم. غذای ابدی، جاودانگیت را برمی داری با یک عالم مشغله می خواهی این غذا را بخوری. اصلا امی خواهی، جدی نیستی، می خواهی به گوشت یک چیزی بخورد فکر می کنی این درس است. تازه آدم با درس هایش هم این کار را نمی کند. لذا هیچ اتفاقی نخواهد افتاد، هیچ تحولی، هیچ اتفاقی، هیچ تصمیمی، هیچ انقلابی. اگر هم باشد خیلی سطحی است. بعدا با چهارتا چشمک حاضر است همه را بگذارد کنار. با چهارتا چشمک همه را فراموش می کند و می گذارد کنار. یک حدیث کوچک برایتان بخوانم. "الغفلت شیمه النوکاح" خصلت آدم های احمق است کسی که دچار فراموشی شود. "الغفلت ضلال النفوس و عنوان النحوس" چقدر قشنگ است. سلام الله علیه بر امیرالمؤمنین. چقدر دلمان تنگ می شود برای این حضرات. کجاست آقا؟ ما کجاییم غفلت گمراهی جان ها و سرلوح انواع نحوس، نحسی ها و شومی هاست. این حرف خیلی بلند است. می گوید الغفلت گم کردن جان هاست. ضلال، گم شدگی، گمراهی، اصلا آدم نمی داند این وسط چه کاره است. به هر کاری، به هر شغلی، به هر رشته ای دعوتش می کنند می رود مشغول می شود. هرکدام از این شغل ها شد، هر کدام از این رشته ها شد. هر کدام از این کشورها شد، هرکدام از این محله های زندگی شد. یک دختر برای ما انتخاب بکنید و بفرستید تا با او ازدواج بکنیم. یکی از این دانشجویان به من می گفت استاد یک معتاد هم بیاید من ازدواج می کنم. اصلا معلوم نیست این بندة خدا می خواهد چه کار کند بچه هر چه شد شد. این گم شدگی، گم زندگی کردن خیلی خطرناک است. اصلا آدم نه آرمان دارد، نه اهداف دارد، نه راه روشن دارد، نه می داند، اصلا خودش را نمی شناسد و نمی داند می خواهد به کجا برسد. خیلی تعابیر عجیب است. ضلال النفوس گم شدن جان ها و عنوان النحوس یعنی سرلوح. همة بدبختی ها و نکبت هایی که انسان به آن دچار می شود برای این است که فراموش می کند کیست. شما اگر از کلاس امروز یادتان برود چه کسی هستید، کجا می خواهید بروید اول بدبختی ها از این جا شروع می شود. از کلاس آمدی بیرون می گویی الآن کجا هستم؟ می رسی به خانه هرگز.

خدایا به حق محمد و آل محمد ما را به خودمان بشناسان. خدایا به حق محمد و آل محمد معرفت نفس به ما عطا بفرما. خدایا ما را به حق محمد و آل محمد از گم گشتگی و گم شدگی نجات بده.

(والحمدلله رب العالمین)